یکشنبه ١۵/مهر/١٣٨۶ - ٧/اکتبر/٢٠٠٧
همان طور که پیشتر نوشتم، ما آثار گذشتگان خود را تنها از جنبهی ادبی میخوانیم تا برداشتهای اجتماعی. من خودم از گلستان سعدی یادداشتهایی برداشتهام که بخش اول را اینجا نوشتم و به زودی بیشتر خواهم نوشت.
در وبلاگ استاد پرویز رجبی، دکتر تاریخ، مطلب جالبی خواندم دربارهی زندگی اجتماعی ایرانیان از میان نوشتههای امام محمد غزالی، فقیه نیمهی دوم سدهی ششم هجری. (تاکیدها و اندکی ویرایش از من است).
از برخی از برداشتهای خشکاندیشانه امام محمد غزالی در شگفت میمانیم:
١) منکرات بازارها:
آن که به خرنده دروغ گویند و عیب کالا پنهان دارند و تراز سنگ و چوب و گز راست ندارند و در کالا غش کنند.
و چنگ و چغانه فروشند.
و صورت حیوانات [=اسباب بازی] فروشند برای کودکان در عید.
و شمشیر و سپر چوبین [=اسباب بازی] برای نوروز و بوق سفالین برای سده.
کلاه و قبای ابریشمین فروشند برای جامه مردان.
و جامه رفو کرده و گازُر شسته فروشند و فرانمایند که نو است...
و مجمره و کوزه و اوانی [=آبخوری، لیوان] سیم و زر فروشند و امثال این.
و از این چیزها بعضی حرامست و بعضی مکروه: اما صورت حیوان حرامست
و آنچه برای سده و نوروز فروشند چون سپر و شمشیر چوبین و بوق سفالین. این در نفس خود حرام نیست. و لیکن اظهار شعار گبران [=زرتشتیان] است که مخالف شرع است و از این جهت نشاید، بلکه افراط کردن در آراستن بازار به سبب نوروز و قطایف بسیار کردن و تکلفهای [=تزیین] نو ساختن برای نوروز نشاید، بلکه نوروز و سده باید مندرس شود و کسی نام آن نبرد. تا گروهی از سلف [=گذشتگان] گفتهاند که روزه باید داشت، تا از آن طعامها خورده نیاید. و شب سده چراغ فرا نباید گرفت [=روشن نباید کرد]، تا اصلا آتش نبیند. و محققان گفتهاند: روزه داشتن این روز هم ذکر این روز بود و نشاید که نام این روز برند. به هیچ وجه. بلکه با روزهای دیگر برابر باید داشت و شب سده همچنین. چنانکه ازو خود نام و نشان نماند».
٢) منکرات گرمابه:
آن بود که عورت از زانو تا ناف پوشیده ندارد.
و ران در پیش قایم [=دلاک] نهد برهنه کرده، تا بمالد و شوخ [=چرک] باز کند، بلکه اگر دست در زیر ازار بر آن فراگیرد، نشاید که بسودن [=لمس] به معنی دیدن بود.
و صورت حیوان بر دیوار گرمابه منکر است. واجب بود تباه کردن آن، یا بیرونآمدن»
٣) منکرات مهمانی:
فرش ابریشمین و مجمره [=منقل، آتشدان] و گلابدان سیمین و پردههای آویخته که بر آن صورت بود. اما صورت بر فرش و بالش روا بود. و مجمره بر صورت حیوان منکر بود...
نظارة زنان در مردان جوان تخم فساد بود... احمد حنبل برای سرمهدانی سیمین که بدید، برخاست و بیرون آمد.
و همچنین اگر در مهمانی مردی بود که جامة دیبا دارد یا انگشتری زرین، نشاید آن جا نشستن.
و اگر کودکی ممیز جامه ابریشمین دارد، هم نشاید، که این حرامست بر ذکور امت. چنانکه خمر حرام است. و نیز چون خو فرا کند [=عادت کند] شَرَه [=میل، آز] آن بعد از بلوغ بر وی بماند. اما چون ممیز نبود و لذت آن درنیاید، مکروه بود...».
«و اگر در میهمانی مسخره شد [=لطیفه گفته شد] که مردمان را به فحش و دروغ به خنده آورد، نشاید نشستن با او...».
«و جامه سفید اندر چشم وی بیاراید و جامه ابریشمین و رنگین را نکوهیده دارد و گوید: این کار زنان باشد و رعنایان و خویشتن آراستن کار مخنثان بود، نه کار مردان.
و نگاه دارد تا کودکان که جامه ابریشمین دارند و تنعم کنند با وی نیستند و ایشان را نبیند که آن هلاک وی بود که وی نیز آرزو کند.
و از قرین بد نگاه دارد که هر کودک که وی را نگاه ندارند، شوخ و دروغزن و دزد و لجوج و بیباک گردد و به روزگار دراز آن از وی نشود».
«و چون به دبیرستان دهد... نگذارد که به اشعار که حدیث عشق زنان و صفت ایشان بوَد مشغول شود. و نگاه دارد وی را از ادیبی که گوید که بدان طبع لطیف شود، که نه آن ادیب بوَد، بلکه آن شیطان بوَد که تخم فساد اندر دل وی بکارد».
غزالی در مقام یکی از مجتهدان دورة سلجوقی که مدتی نیز در نظامیههای بغداد و نیشابور تدریس کرده است، دربارة حجاب نیز نظری را تبلیغ میکند که در هرحال گویای بخشی از زندگی اجتماعی در این دوره است. پیداست که او محفلهایی را به نقد می کشد که از وجود آنها آگاهی داشته است:
٤) درباره حجاب:
«و بدان که هیچ تخم فساد چون نشستن با زنان اندر مجلسها و مهمانیها و نظارها نبوَد. چون میان ایشان حجاب نبود.
و بدان که زنان چادر و نقاب دارند، کفایت نبوَد. بلکه چون چادر سفید دارند و اندر نقاب نیز تکلف [=تزیین] کنند، شهوت حرکت کند و باشد که نیکوتر نمایند از آن که روی باز کنند.
پس حرام است بر زنان به چادر سپید و روی بند پاکیزة به تکلف اندر بسته بیرون شدن. و هر زنی که چنین کند عاصی است و پدر و مادر و شوهر که دارد و بدان راضی بود، اندر آن معصیت با او شریک باشد که رضا داده بود.
و روا نیست هیچ مردی را جامه زنی که داشته بود اندر پوشد به قصد شهوت. یا دست فرا آن کند یا ببوید.
یا شاسپرم [=نوعی گل] یا سیب یا چیزی که بدان ملاطفت کنند، فرا زنی دهد و فراستاند، یا سخنی نرم و خوش گوید.
و روا نیست زنی را که سخنی با مرد گوید. الا درشت و به زجر...
و از کوزهای که زنان آب خورند، نشاید به قصد از جای دهان ایشان آب خوردن و از باقی میوه که وی دندان فروبرده باشد، خوردن».
نوشتهی دوم ایشان دربارهی کشتار و غارت در تاریخنویسی است:
داستان غریبی است کشتار فرمانروایان و گزارش مورخان. مورخان به گونهای از کشتارهای فرمانروایان یاد میکنند که گویا کشتار برای اینان امری مباح و حتی مستحب است. کمتر دیده میشود که از گزارش مورخی بوی نفرت و دستکم بدآیی به مشام برسد. غضب حق مسلم فرمانروا است. او باید خشم خود را فرونشاند و طبیعی و پیداست که خشم شاهانه جز با ریختن خون فرو نمینشیند. و معمولا مورخان ایرادی در این کار نمیبینند.
همه خبر این است: «البارسلان به شبانکاره رفت و از ایشان خلقی بیشمار را بکشت».
سبب این کشتار و چگونگی آن در گزارش ظهیرالدین نیامده است. گویا کشتاری باید انجام میپذیرفته است و انجام پذیرفته است! مانند کاری عمرانی. البته کم پیش میآید که سخن از کاری عمرانی برود. اصلا عمران مرسوم نیست!
آیا نمیتوان در گزارش ابن بلخی کمی درنگ کرد: «در سال دوبار تاختن شبانکاره بودی از یک جانب تاختن ترک و ترکمان از دیگر جانب. و آنچه یافتندی به غارت بردندی. و بر سری مردم را مصادره کردندی. تا یکباری مستاصل شدند»...
در این میان این را هم نباید از قلم انداخت که مردم شبانکاره در سرزمین نیاکان و همیشگی خود بودند و ترکان سلجوقی از اهالی آسیای میانه و هنوز چندسالی از روزگاری نمیگذشت که به ایران آمده بودند و ایرانیان را به میزبانی خود منصوب کرده بودند!
گزارشی خواندنی خیلی آشکار نشان میدهد که فرمانروایان با چه حسی به مردم و زیردستان خود نگاه میکردهاند:
سلجوقیان میخواستند نیشابور را غارت کنند. طغرل گفت: «ما در ماه حرام هستیم. پرده احترام این ماه را پاره نکنیم... هرکس خبر آن را بشنود زشتش انگارد و موجب رواج بدگویی میشود. از گفتار طغرل برخی ابراز بیزاری کردند و او را سبکعقلی خواندند که در مقام بیان کار حلال و حرام برآمده است. طغرل ناچار به آنان گفت: مهلت بدهید که بقیة روزهای رمضان بگذرد و هرچه میخواهید پس از عید فطر انجام دهید...
برادر طغرل، جغری بک داود به اصرار از او اجازة یغما خواست. داود کاردی برکشید و گفت: اگر رها میکنی که به غارت شوم بسیار خوب، وگرنه به دست خود خود را خواهم کشت. طغرل را به حال برادر دل بسوخت... داود را چهل هزار دینار نصیب داد و خشنودش ساخت».
....
ظهیرالدین نیشابوری در موردی دیگر و در پیوند با البارسلان با خونسردی مینویسد: شاه ابخاز «صلح طلبید و دختر به سلطان داد و بر سبیل اناوه [=باج و خراج] مالی قبول کرد که هر سال به خزانة سلطان رساند. سلطان او را [=دختر را] بستد و بعد از یکچند به نظامالملک بخشید»! مانند یک باغچه!
0 نظر:
Post a Comment