Saturday, December 29, 2012

واژه‌شناسی: کلم و هویج

شنبه ۹/دی/۱۳۹۱ - ۲۹/دسامبر/۲۰۱۲

کلم از سبزی‌های آشنا است که به شکل خام و پخته خورده می‌شود. در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

کلم: در آش‌ها کنند و آن دو نوع می‌باشد: رومی و غیره. بهترین آن رومی است و آن به دستار عربان و عمامه‌ی زهدفروشان ماند (برهان). 


کلم سبز و بنفش

به نوشته‌ی فرهنگ دهخدا، در فرهنگ آنندراج شکل‌های دیگر آن چنین آمده است: 
کَرَم. کَرَنب. به اصفهانی «قمریت» گویند. به سریانی «کرنبی / کرنبا»، به یونانی «قرنبا / قرنبو» به رومی «اغاریسا» (اعاریسا) گویند. کرنب عربی است اما بسیار این لغات به یکدیگر قریب اند. 
در درآیه‌ی «کرنب» چنین آمده است: «به پارسی کَرَم گویند و به شیرازی کَلَم خوانند».

پس به نظر می‌رسد که واژه‌ی اصلی از یونانی «کَرَنبا» به سُریانی وارد شده و از آنجا به صورت «کَرَنب» وارد عربی و پارسی شده است. در پارسی «کَرَنب» به «کَرَم» و سپس به «کلم» تبدیل شده است. هنوز هم در تاجیکستان این واژه به صورت «کرَم» به کار می‌رود. 

نام‌های دیگر کلم عبارت اند از: «غُنَبید = غُنَبیت» و «غُنَّبید = غُنَّبیت». به نظر می‌رسد که واژه‌ی اصفهانی گفته شده در بالا شکل دیگری از «غُنَبیت» باشد. پس من آن را «قُمَریت» (qomarit) می‌خوانم.  در درآیه‌ی «غنبیت» نوشته شده که عربی شده‌ی آن «قنبیط» است. اما در درآیه‌ی «قنبیط» آمده که اصل آن رومی است. البته امروزه «کلم غنبید» (قنبید) گونه‌ی خاصی از کلم است که بوی خوشی هم ندارد. به ویژه در قم از آن خوراکی می پزند. در فرهنگ دهخدا هم مثلی آمده است که: «قم بود و غنبید. آن هم امسال نبید [=نبود]».

نام‌های دیگر «کلم» در دهخدا چنین آمده است: «لهنه / لخنه / لاخنه / لهینه / لهانه» اما هیچ یک از آنها درآیه‌ی جداگانه ندارند. در ترکی استانبولی به کلم «لَهانه» (lahana) می‌گویند که احتمالا با این گروه مربوط است. در دهخدا گفته نشده که این گروه واژه از چه زبانی هستند. معمولا واژه‌های ترکی‌تبار یا عربی‌تبار در دهخدا مشخص می‌شوند. بنابراین شاید اصل اینها پارسی باشد. امروزه در یونانی به کلم  λάχανο (به خط لاتین  lākhano یا لاخَنو) گفته می‌شود. حال یا «لاخنو» یونانی بوده و وارد پارسی شده و از آنجا به ترکی راه یافته است. یا پارسی بوده و از راه ترکی وارد یونانی شده است و شاید هم یونانی بوده و از راه ترکی به پارسی وارد شده است. زیرا در آنندراج هم گفته شده که در یونانی به کلم «قرنبا/قرنبو» گفته می‌شود. 

ابوریحان بیرونی در کتاب داروشناسی «صیدنه» چنین می‌گوید: 
او را به رومی «کرسنین اغرسوذوطوس» گویند. به لغت سریانی «کرنبا» و به پارسی «کرنب» گویند.
با نگاه به صفحه‌ی کلم در ویکی‌پدیای یونانی می‌بینیم که در یونانی افزون بر لاخَنو، به کلم κράμβη (به خط لاتین: krāmbe یا کرامبه) هم می‌گویند که در گویش قبرس κραμπί (به خط لاتین: krampi یا کرمپی) گفته می‌شود. بنابراین خوانش درست در صیدنه باید «کرَمبییُن» (krambion) باشد. این واژه وارد لاتین هم شده و به صورت crambe نوشته می‌شود. 

برای «اعاریسا/اغاریسا» و «اغرسوذوطوس» چیزی نیافتم. در فرهنگ‌های قدیمی وقتی زبان «رومی» گفته می‌شود معمولا منظور زبان «روم شرقی» یا «بیزانس» یعنی زبان یونانی آسیای کهتر (آناتولی یا ترکیه‌ی امروزی) و شام (سوریه) است نه زبان لاتین که در امپراتوری روم غربی و دیگر بخش‌های اروپا رایج بوده است.

در لاتین به کلم brassica و praesica هم گفته می‌شده که امروز واژه‌ی اول در نام‌گذاری علمی و گیاه‌شناسی به کار می‌رود. نام دیگر کلم در زبان لاتین caulis بوده که در ایتالیایی cavolo شده است (در اسپانیایی col و repollo و در پرتغالی repolho). واژه‌ی لاتین caulis در فرانسوی قدیم chol و در فرانسوی امروزی chau گفته می‌شود. 

واژه‌ی لاتین caulis وارد زبان‌های نورس قدیم شده و به شکل kal درآمده و از آنجا به زبان‌های خانواده‌ی ژرمنیک رفته: در سوئدی kal، در دانمارکی kaal، در آلمانی kohl، و در هلندی kool شده است. در انگلیسی کهن cawel شده که امروزه به صورت cole در ترکیب cole-slaw (سالاد کلم) دیده می‌شود. این نام از kaal sla (سالاد کلم) در زبان هلندی به زبان انگلیسی وارد شده است. 

در انگلیسی امروزی کلم را cabbage می‌گویند که از فرانسوی میانه caboche و فرانسوی قدیم caboce آمده که کوچک شده‌ی caput لاتین به معنای «سرپوش» است. و این همان شباهتی است که در فرهنگ برهان قاطع هم به آن اشاره شده است. در روسی و لهستانی «کاپوستا» (در خط روسی капуста در خط لهستانی kapusta) گفته می‌شود که احتمالا از فرانسوی وام گرفته شده باشند.  

هویج یا حویج؟

آنچه امروزه ما به نام «هویج» می‌شناسیم در گذشته «گزَر یا زردک» گفته می‌شده و «هویج» نامی کلی برای سبزیجاتی بوده که در آشپزی به کار می‌رفته است و در اصل به صورت «حویج» نوشته می‌شده است. شادروان دهخدا هم در درآیه‌ی «حویج» به این موضوع اشاره کرده است:
حویج: آنچه دیگ را باید پختن را. دیگ افزار. دیگ ابزار. زردک . گزر. کزر. جزر. اسطافولینس. اصطفلین.

کلمه‌ی هویج از «حوائج القدر» آمده است و با هاء هوز غلط است (یادداشت مرحوم دهخدا) 

هر حویجی باشدش کردی دگر / در میان باغ از سیر و گزر (مولوی)

گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر  / کفگیر می‌زند که چنین است خوی دوست (مولوی)

- حویج فرنگی: نوعی از حویج به رنگ قرمز و اندکی کوچک‌تر از حویج معمولی

- حویج وحشی: گزر دشتی. زردک صحرایی.
اما «گزر» چنین تعریف شده است:
گزر: سانسکریت گجر (gajar)، محتملاً از پارسی ناشی شده زیرا در یکی از مآخذ طبی متأخر آمده است. در پشتو گجرا. معرب آن جَزَر است. به هندی آن را گاجر گویند.

رستنی است معروف مشهور به زردک.


گزر زرد یا زردک


گزر سرخ

در آشپزی هندی با هویج حلوایی درست می‌کنند که بدان «گجر حلوا» می‌گویند.

در فرهنگ‌ها، واژه‌ی یونانی برابر «گزر/زردک/هویج» به ویژه «گزر وحشی/دشتی» را «اسطافولینس آغریس» نوشته‌اند. شکل‌های زیر هم برای آن در زبان پارسی و عربی نوشته شده است:
اسطافولینس. اسطفلین / اصطفلین (رومی). اسطافالس. اصطافالیس. اسطون (در شام). اسطفین. اصطفین.

شکل یونانی این نام σταφυλινος άγριος (به خط لاتین staphylinos agrios) است به معنای «انگور وحشی». بخش نخست همان است که مولانا در داستان معروف خود گفته است:
آن یکی رومی بگفت: «این قیل را ----------- ترک کن، خواهیم استافیل را»
بنابراین مطمئن نیستم که آیا این نام یونانی همان گزر/زردک/هویج باشد. زیرا در زبان یونانی آن را καρότον (در خط لاتین: karoton) گویند که به شکل carota وارد لاتین شده و از آنجا به زبان فرانسوی و انگلیسی (carrot) آمده است. این نام یونانی از ریشه‌ی پوروا-هندواروپایی *kre- به معنای «شاخ و سر» است. 

در گذشته گزر/هویج را به عنوان گیاهی «شهوت‌انگیز» (aphrodisiac) و نیز پادزهر می‌شناختند. در فرهنگ «برهان قاطع» هم به این موضوع اشاره شده است: 
بهترین آن زرد و شیرین است و قوت باه دهد و پشت و کمر را قایم کند. (برهان)
البته در ادب پارسی گاهی «گزر» به کنایه به «نرّه» هم گفته شده است. سعدی در گلستان در باب «عشق و جوانی» بر توانایی جنسی و جسمی مرد در تامین نیازهای جنسی زن تاکید می‌کند و ثروت و درآمد را در این زمینه بی‌ارزش می‌داند:
زن کز بر مرد بی‌رضا برخیزد ---------- بس فتنه و شر کزآن سرا برخیزد
***
زور باید نه زر، که بانو را --------- گزری دوست‌تر که ده من گوشت!
گزر/هویج در سده‌ی دوازدهم م. از راه مسلمانان دوباره وارد اروپا شد. «هویج فرنگی» که زرد رنگ است شاید حاصل موتش/جهش هویج بنفش باشد از سده‌ی ششم م. شناخته شده است اما به شکل امروزی، در اروپا از سده‌ی شانزدهم/هفدهم م. نخست در هلند کاشت شده است. 


هویج فرنگی

Wednesday, December 26, 2012

واژه‌شناسی: لفت و لیس و شلغم

چهارشنبه ۶/دی/۱۳۹۱ - ۲۶/دسامبر/۲۰۱۲

در زبان پارسی واژه‌ی «لیس» به معنای «کشیدن زبان بر چیزی» و فعل آن هم «لیسیدن» است. این واژه با lick در انگلیسی همریشه است. این فعل در هلندی liken و در آلمانی lecken است. در پورا-هندواروپایی *leigh- است و در سانسکریت ledhi به معنای «می‌لیسد» و در ارمنی lizum به معنای «می‌لیسم» و در یونانی leikhein به معنای «لیسیدن» و در لاتین lingere «لیسیدن» است.

در فرهنگ دهخدا «گاولیسیده» به کسی گفته می‌شود که مغرور باشد. اما امروزه در زبان گفتار به کسی می‌گویند که بخشی از موهایش (به ویژه بالای پیشانی) مادرزادی به بالا سیخ شده باشد. اتفاقا در انگلیسی هم به این حالت cowlick می‌گویند (از دهه‌ی ۱۵۹۰ م.)

«لیس» معنای دیگری هم دارد که در یکی از بازی‌های مردمی با سکه یا سنگ هم به کار می‌رود. نام این بازی در تهران «لیس پس لیس» است. در این بازی ابتدا نفر اول سکه‌ای را می‌پرتابند که به آن «لیس» می‌گویند. به دنبال آن سکه‌ی دیگری را می‌پرتابند («پس لیس») و سعی بر آن است که سکه‌ی دوم هر چه بیشتر به سکه‌ی نخست نزدیک باشد. بعد نوبت نفر دوم (و سوم ...) می‌شود. اگر نفر دوم بتواند سکه‌ی خود را به سکه‌ی نخست («لیس») نزدیک‌تر بیاندازد او برنده می‌شود. در فرهنگ دهخدا این «لیس» چنین تعریف شده است:

لیس‌بازی: قسمی بازی افکندن با سکه (در فرانسوی: jeu de polet). بازی‌ای که با مسکوکات کنند با فکندن آن به فاصله و سپس با مسکوکی دیگر آن را هدف کردن.
البته معنای دوم «لیس‌بازی» را «شیر یا خط بازی» نوشته که به نظر من اشتباه است. دست کم امروزه این دو بازی با هم خیلی فرق دارند. معنای دیگری که برای «لیس» نوشته شده سنگی است که در قزوین برای گردوبازی (جوزبازی) به کار می‌رود.
لیس: در اصطلاح و تداول مردم قزوین، سنگی صاف و نازک قدرِ بدَستی که اطفال در بازی جوز، جوزها را از درون خطی دایره شکل با پرتاب کردن آن بیرون کنند و گاه بدون جوز، با دو لیس بازی آغازند و این اخیر را «لیس پشت لیس» نامند.
بدَست: آنچه در دست جا شود.

این بازی را در تهران «گردوبازی» می‌گویند. همان گونه که گفته شده در یک دایره‌ی کوچک گردوها را می‌گذارند. بعد از دور هر کس سنگ صاف خود را می‌پرتابد. هر که به دایره نزدیک‌تر باشد، با سُراندن یا پرتاب سنگ خود می‌کوشد گردوها را از دایره بیرون بیاندازد و آنها را برنده شود.

در زبان گفتار، معمولا «لیس» در معنای نخست را با «لِفت» به صورت «لِفت و لیس» (و گاه «لُفت و لیس») به کار می‌برند. «لِفت» هم با فعل lap در انگلیسی به معنای «با زبان نوشیدن» (مانند شیر خوردن گربه و آب خوردن جانوران) همریشه است. در هلندی lepel و در آلمانی Löffel از همین مریشه و به معنای «قاشق» است. در یونانی فعل laptein و در لاتین فعل lambere از همین خانواده اند.
لفت و لیس کردن: کاسه لیسی کردن. به بازمانده‌ی هر چیز راضی شدن و خوردن.
سرکیسه کردن و از چیزها که در اختیار اوست برداشتن نه آشکارا.
ترکیب دیگر «لِفت و لعاب دادن» است به معنای «سخن را با الفاظ و عباراتی دراز و متملقانه گفتن».

اما «لفت دادن» در دهخدا به دو معنای آمده است:
۱- به هم زدن، زیر و رو کردن، جنبانیدن از جای خود:
«انگورها را لفتش مده، غُجمه مِرَه»: در گویش خراسانی یعنی «انگورها را زیر و رو مکن و مجنبان که حبه حبه خواهد شد و حبه‌ها از خوشه‌ها جدا می‌شوند.

۲- بی‌فایده و علت، کاری یا سخنی را به درازا کشیدن. بیش از حد لزوم گفتن. اغراق در امری درآوردن.

شلغم

در فرهنگ دهخدا درآیه‌ی مستقلی برای «لِفت» پارسی در این معناها نیامده است. اما یک درآیه‌ی «لِفت» هست که عربی‌تبار و به معنای «شلغم» است.

شلغم واژه‌ای پارسی است که گونه‌های دیگر آن در فرهنگ دهخدا چنین آمده‌اند: «شَملَغ، شَملَخ، شَلَم، شَلجَم». همچنین «شالغَم، شَنجَم، شَرجَم» هم آمده اما اینها درآیه‌های جداگانه برای خود ندارند. شاید گونه‌های گویشی بوده‌اند.

اما «شَلجَم» عربی شده‌ی «شلغم» است. پس اصل واژه‌ی پارسی شاید «شَلگم» بوده باشد. شکل دیگر «شلجم» را «سَلجَم» نوشته‌اند اما در این درآیه نوشته شده که «ثَلجم» و «شلجم» اشتباه است! به نظر من منظور «ثلجم» بوده اما رونویسگر (کاتب) به اشتباه «شلجم» را هم افزوده است.

درباره‌ی ریشه‌ی این «لِفت» عربی به معنای «شلغم»، ابوریحان بیرونی در کتاب داروشناسی «صَیدَنه» گوید:
شلغم را به تازی «لِفت» گویند و معلوم نیست که آن عربی است یا نه. به سریانی او را «لِفتا» و به یونانی «غلفولیدن» و به هندی «کنکلو» گویند.
در دهخدا گفته شده که در زبان آشوری به آن «لایتو» (شاید «لاپتو» با «پ» نه «ی») و در زبان آرامی «لاپتا / لاپتی» می‌گویند.

هم چنین گفته شده که در یونانی این نام‌ها را دارد: «عنغلی / عنقلی/ عنقیلی». دو شکل نخست به صورت درآیه‌ی مستقل در فرهنگ دهخدا وجود ندارند. اما عُنقیلی درآیه‌ی جداگانه دارد. هم چنین درآیه‌های «غُنقُلی» و «غُنقیلی» هم دیده می‌شوند اما درآیه‌ی «غُنغلی» نیست.

در یونانی شلغم را γογγύλι (به حرف لاتین gongyli گُنگولی) می‌گویند. در نتیجه خوانش درست در صیدنه باید «غُنغولیون» (ghongholion) باشد. و «غُنقُلی» و «غُنقیلی» هم شکل‌های کوتاه شده‌ی عربی آن اند. در نتیجه «عنقلی / عنغلی / عنقیلی» شکل‌های اشتباه اند.

شلغم پارسی به زبان ترکی و اردو هم وام داده شده است.

در فرهنگ دهخدا درآیه‌ی «بوشاد» گفته شده که در یونانی «شلغم خام» را گویند. اما برای آن چیزی نیافتم.

در پنجابی امروز به شلغم «گونگلو» می‌گویند. بنابراین شکل درست هندی در صیدنه هم باید «گونگلو» باشد نه «کنکلو». شاید این واژه از سانسکریت به هندی (و از آنجا به پنجابی) رسیده باشد و با واژه‌ی یونانی همریشه باشد و شاید هم «گونگلو» در هندی وام‌واژه‌ای یونانی باشد.

این هم چند نمونه از کاربرد شلغم در ادب پارسی:
در مکن در گرد شلغم پوز خویش / تا نگردد با تو او هم طبع و کیش (مولوی)
در بیابان فقیر سوخته را / شلغم پخته بِه که نقره‌ی خام (سعدی - گلستان)
و آن که را دستگاه و قوت نیست / شلغم پخته مرغ بریان است (سعدی - گلستان)
از آنجا که شلغم مزه‌ی خوبی هم ندارد در پارسی مثلی هست که می‌گوید: «حرام خوری آن هم شلغم؟» یعنی دست کم اگر گناه می‌کنی گناهی کن که از آن لذتی هم ببری!


Monday, December 24, 2012

واژه‌شناسی: کارت و دیگر مشتق‌هایش

دوشنبه ۴/دی/۱۳۹۱ - ۲۴/دسامبر/۲۰۱۲

کارت در زبان پارسی از carte در زبان فرانسوی (در انگلیسی card) آمده است. واژه‌ی فرانسوی خود از chartes (خارتِس) در لاتین آمده و واژه‌ی لاتین هم خود از khartes (با خط یونانی: χάρτης خارتِس) یونانی گرفته شده است. واژه‌ی یونانی به معنای «کاغذ» یا «تکه‌های پاپیروس» بوده است.

از آنجا که فرمان‌ها را روی کاغذ می‌نوشتند معنای خاصی که به این واژه داده شده «فرمان» یا «منشور» است که امروزه در انگلیسی به صورت charter نوشته می‌شود و یکی از سندهای تاریخی انگلستان به نام مگنا کارتا (Magna Carta) به معنای «فرمان بزرگ» است. واژه‌ی charter از راه فرانسوی به chartula در لاتین (از دو بخش charta و پسوند کوچک ساز ula همریشه با ـوله در پارسی مانند «زنگوله») به معنای «کاغذ کوچک» (کاغذوله!) می‌رسد. این معنای «فرمان و منشور و سند» به صورت اصطلاحی به معنای «استخدام و اجاره کردن» هم درآمده است و امروزه در صنعت هواپیمایی به صورت وام‌واژه مثلا در عبارت «هواپیمای چارتر» استفاده می‌شود که به نظر من به راحتی می‌توان به جای آن «هواپیمایی کرایه‌ای» یا حتا «هواپیمای دربست» گفت اما لابد به نظر کسانی که این اصطلاح را وارد زبان پارسی کرده‌اند «معنای چارتر با دربست خیلی فرق دارد!» و این استدلالی است که از سوی کسانی بیان می‌شود که معمولاً دانش زبانی کافی ندارند.

واژه‌ی «قرطاس» به معنای «کاغذ» هم شکل عربی شده‌ی «خارتِس» یونانی است و در اصطلاح قدیمی‌تر «قرطاس بازی» به کار می‌رفته که امروزه به جای آن «کاغذبازی» می‌گویند. قرطاس در شاهنامه هم چندین بار به کار رفته است. برای نمونه:

برِ تخت بنشست فرّخ دبیر ------------ قلم خواست و قرطاس و مشک و عبیر
معنای دوم «خارتِس» یونانی به صورت گسترش یا بسط معنایی «نقشه» بوده است. این معنا امروزه در انگلیسی به صورت chart نوشته می‌شود و برای نمونه در اصطلاح unchartered waters به معنای «آب‌های ناشناخته» به کار می‌رود. همچنین اصطلاح «نقشه‌نگاری» در انگلیسی یعنی cartography هم از همین معنای «خارتِس» گرفته شده است.

معنای دیگر chart در انگلیسی نوع خاصی از نمودار است که به صورت «چارت» گاهی در پارسی به کار می‌رود (مانند «چارت سازمانی») که باز به نظر من می‌توان به آسانی همان «نمودار» را برای آن به کار برد.

در زبان عربی به نقشه «خَریطَه» می‌گویند که به نظر من شاید از «خارتِس» یونانی باشد. «خَریطه»ی عربی وارد زبان ترکی هم شده و امروزه در ترکی استانبولی به صورت «هَریتَه» (harita) و در ترکی قفقازی به صورت «خِریتِه» (xerite) گفته می‌شود. فکر نکنم این «خریطه» به معنای «نقشه» با دیگر واژه‌های عربی مانند خرّاط (چوب‌تراش) و مخروط (تراشیده، شکل هندسی صنوبری) ربطی داشته باشد.

البته در زبان پارسی «خریطه»ی دیگری هم هست به معنای «کیسه» و «انبان» که در آن چیزها را نگه می‌دارند و به نوشته‌ی دهخدا این «خریطه»ی عربی‌تبار شکل عربی شده‌ی «کریته»ی پارسی میانه (پهلوی) است. در این معنا نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرام‌نامه) می‌گوید:
هر ورق کاوفتاد در دستم / همه را در خریطه‌ای بستم
یا سعدی شیرازی گوید:
به کدام روسپیدی، طمع بهشت بندی؟ / تو که در خریطه چندین ورق سیاه داری
واژه‌ی «نقشه» از «نقش» آمده که خود از «نگاشتن» پارسی به معنای «رسم کردن و کشیدن» گرفته شده است. در انگلیسی به نقشه map می‌گویند که کوتاه شده‌ی mapemounde در انگلیسی میانه است که خود از اصطلاح ایتالیایی mappa mundi به معنای «نقشه‌ی دنیا» گرفته شده است. خود mappa در ایتالیایی به معنای «دستمال یا پارچه» بوده است و ریشه‌ی این اصطلاح به آنجا برمی‌گردد که نقشه را روی پارچه می‌کشیدند.

Saturday, December 22, 2012

واژه‌شناسی: دوجین و دوقلو

شنبه ۲/دی/۱۳۹۱ - ۲۲/دسامبر/۲۰۱۲

واژه‌ی دوجین (با اُی کوتاه یا به شکل درست‌تر: دُجین) در زبان پارسی از ریشه‌ی فرانسوی douzaine (دوزِن با اُی بلند) به معنای «دوازده تایی» و صفت douze (دوز) است که خود کوتاه شده‌ی duodecim در لاتین (دارای دو بخش: duo = دو + decim = ده) است. این واژه‌ی فرانسوی در انگلیسی به صورت dozen درآمده است.

«دوزِن» فرانسوی در پارسی به صورت «دوجین» نوشته شده است و جالب آن که در پارسی «دو» آغاز را برداشته و «جین» را به معنای «شش» می‌گیرند! (دوجین = دوازده = دو تا شش تا)

نمونه‌ی دیگر از این گونه اشتباه‌ها واژه‌ی «دوقلو» است. این واژه از زبان ترکی وارد پارسی شده است و از فعل «دوقماق» به معنای «زاییدن» است. در واقع «دوقلو» (doqlu دوق + لو) به معنای «همزاد» است. اما در زبان پارسی (do-qolu دو + قلو) خوانده شده و «دو» نخست آن پارسی پنداشته شده و از آن «قلو» به دست آمده و در ترکیب‌های تازه مانند «سه قلو» و «چهارقلو» و مانند آن هم ساخته شده است.

البته این گونه برداشت‌ها درباره‌ی وام‌واژه‌ها در همه‌ی زبان‌ها روی می‌دهد. برای نمونه ن.ک. نوشتار «نارنگی و پرتقال».

Wednesday, December 19, 2012

واژه‌شناسی: نارنگی و پرتقال

چهارشنبه ۲۹/آذر/۱۳۹۱ - ۱۹/دسامبر/۲۰۱۲

در زبان پارسی دو میوه داریم به نام‌های نارَنج و تُرَنج که در اصل نارَنگ و تُرَنگ بوده‌اند. نارنگ/نارنج میوه‌ای است از خانواده‌ی مرکبّات که طعم ترشی دارد.

داده بود اندر خزان نارنگ را شب‌بوی بوی / شنبلید اندر بهاران بستُد از نارنگ رنگ  (قطران تبریزی)

آمد خجسته مهرگان، جشن بزرگ خسروان / نارنج و نار و ارغوان، آورد از هر ناحیه  (منوچهری دامغانی)
نارنگ/نارنج از راه زبان عربی به زبان‌های اروپایی به ویژه ایتالیایی راه یافت. در ایتالیایی به صورت narancia (نارانچا) و در فرانسوی به صورت narange بود. امروزه در ایتالیایی به صورت arancia (آرانچا) و در فرانسوی به صورت orange (اورانژ) نوشته می‌شود. حدف شدن نون اول شاید به این خاطر باشد که ترکیب آوایی و اشتباه زبانی una narancia (در ایتالیایی) و une narange (در فرانسوی) سبب شد که این ترکیب در ایتالیایی به صورت una arancia و در فرانسوی به صورت une orange  درآید. این نام از راه فرانسوی به زبان انگلیسی به صورت orange راه یافت. 

در سده‌ی پانزدهم م. دریانوردان پرتغالی گونه‌ی شیرین این میوه را در هندوستان یافتند و آن را با خود به همه جا بردند. از این رو در زبان پارسی گونه‌ی شیرین این میوه را امروزه «پرتقال» (در عربی: برتقال و در یونانی: portokali) می‌گویند.

در پارسی برای فرق گذاشتن بین نام کشور و نام میوه، نام کشور را به صورت «پرتغال» می‌نویسند و نام میوه را به صورت «پرتقال». با توجه به این ریشه‌شناسی، شاید بهتر باشد هر دو را به صورت «پرتغال» (و شاید هم با توجه به وجود حرف «گ» در زبان پارسی، «پورتوگال» و نزدیک به نام اصلی) بنویسیم. نام کشور «پرتغال» در اصل «پورتو-کاله» بوده است که در لاتین Portus Cale یعنی «دروازه‌ی کاله» بوده است. کاله نام شهری باستانی در شمال پرتغال امروزی و بر ساحل اقیانوس اطلس بوده است. 

در زبان یونانی هنوز گونه‌ی ترش این میوه را نارنج (nerantzi) می‌گویند.

گونه‌ی شیرین نارنگ/نارنج در زبان پارسی ترنگ/ترنج گفته می‌شد.
سکندر بیامد ترنجی به دست  / ز ایوان سالار چین نیم مست (فردوسی)

ترنج: میوه‌ای است معروف و مشهور، از نارنج بزرگ‌تر و همانا برای کثرت چین و شکنجی که بر روی آن است بدین اسم موسوم شده (انجمن آرا) (آنندراج )
شاید این توضیح برای نام ترنگ/ترنج ریشه‌شناسی عامیانه باشد و به خاطر شباهت ترنج با فعل ترنجیدن این توضیح به ذهن‌شان رسیده است. 

ترنج در خانواده‌ای از طرح‌های فرش و قالی به نام «لَچَک و ترنج» هم به کار می‌رود. (لچک به معنای سه گوش یکسان‌بَر یا مثلث متساوی الاضلاع است.)

پسوند «رنگ» در نام میوه‌ی دیگری هم دیده می‌شود یعنی «بادرنگ» که امروزه به شکل «بالهنگ» یا «بالنگ» درآمده است. «بادرنگ» در زبان پارسی میانه «وات-رنگ» بوده و به «لیمو» گفته می‌شده است. 
همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ  / دو چشمان پر از خون و رخ بادرنگ (فردوسی)
البته در زبان پارسی نو، در برخی گویش‌های محلی «بادرنگ» به «خیار» گفته می‌شود.
بادرنگ: خیار کوچک. خیار دراز را خیاره و خیارزه گویند (رشیدی). 
در افغانستان و شیراز و کرمان همین خیار معمولی است، نه خیار چنبر. 
بادرنگ در تداول گناباد بر خیار اطلاق کنند و گاهی هم «خیار بادرنگ» گویند، از این رو که خیار مطلق در گناباد بر «خربزه» اطلاق شود. 
البته در شهرهای دیگر (مانند یزد) هم به خربزه «خیار» گفته می‌شود.

امروزه در زبان پارسی به گونه‌ی شیرین نارنج «نارنگی» گفته می‌شود! نارنگی در زبان انگلیسی tangerine گفته می‌شود که صفت Tangier یا Tinge است که همان بندر «طنجه» در مغرب (مراکش) است زیرا این میوه از راه این بندر به انگلستان راه یافته است. نوع دیگری از نارنگی را در انگلیسی کلمنتین (clementine) می‌گویند به خاطر پدر «کلمنت رودیه» (Clement Rodier)، کشیشی فرانسوی، که در آغاز سده‌ی بیستم میلادی آن را از پیوند نارنگی و پرتقال به وجود آورد.

پی نوشت
در زبان اسپانیایی پرتقال را naranja (نارانخا)، در زبان پرتغالی laranja (لارانجا) و در زبان کاتالان taronja می گویند.

رنگ این میوه را هم در پارسی هنوز «نارنجی» می گوییم.

Monday, December 17, 2012

نبرد نینوا


دوشنبه ۲۷/آذر/۱۳۹۱ - ۱۷/دسامبر/۲۰۱۲

یکی از علت‌های فروپاشی ساسانیان جنگ‌های طولانی خسرو دوم اَپرویز [=شکست ناپذیر] با امپراتوری روم شرقی یا بیزانس (در انگلیسی Byzantium و در نوشتارهای عربی: بوزنطیه) از سال ۶۰۲ م. تا ۶۲۸ م. بود و یکی از مهم‌ترین نبردهای پایانی این جنگ‌های طولانی، نبرد نینوا (Battle of Nineveh) در ماه دسامبر سال ۶۲۷ م. بود.

پس از شورش بهرام چوبین در سال ۵۹۰ م. و شاهنشاه شدن وی با عنوان «بهرام ششم»، خسرو دوم به روم گریخت و به امپراتور روم شرقی به نام موریکوس (Maurikus در انگلیسی: موریس Maurice و در نوشتارهای عربی: موریقوس) پناهنده شد. یک سال بعد در سال ۵۹۱ م. خسرو پس از پیروزی بر بهرام چوبین با کمک موریکوس و بازگشت به تخت شاهنشاهی ایران، سرزمین‌هایی را به عنوان سپاس و ارجدانی به موریکوس واگذاشت. اما در سال ۶۰۲ م. سرداری رومی به نام فوکاس (Phokas، در انگلیسی: Phocas و در نوشتارهای عربی: فوقاص) بر موریکوس شورید و او را کشت و خود امپراتور روم شد. فوکاس چندان محبوب نبود و در این زمان جنگ‌های داخلی در بیزانس آغاز شد. خسرو دوم به بهانه‌ی خونخواهی موریکوس به امپراتوری روم شرقی تاخت و سرزمین‌های زیادی را پس گرفت، از جمله آنچه به موریکوس بخشیده بود. این جنگ‌ها در آغاز بسیار کامیاب و پیروزمندانه بود. در طی هشت سال، فوکاس شکست‌های زیادی از ایرانیان خورد تا این که در سال ۶۱۰ م. سرداری رومی به نام هراکلیوس (Heraklios به معنای «شکوه هِرا» ایزدبانوی یونانی و همسر زئوس، در انگلیسی: Heraclius در نوشتارهای عربی: هرقل) بر فوکاس شورید و خود امپراتور روم شد.

هراکلیوس در حدود سال ۵۷۵ م. در کاپادوکیه (Cappadocia) زاده شد که در آن زمان بخشی از ارمنستان بود. مادرش هم اهل کاپادوکیه بود. از این رو برخی تاریخدانان او را در اصل ارمنی می‌دانند. پدر وی – که او هم هراکلیوس نام داشت – در جنگ میان بهرام چوبین و خسرو با پشتیبانی موریکوس – نقش مهمی داشت. از این رو پس از پیروزی خسرو در سال ۵۹۱ م.، موریکوس هراکلیوس پدر را به عنوان فرمانده سپاه روم در افریقا (Exarch of Africa) به شمال افریقا فرستاد و وی هراکلیوس پسر را – که در این زمان ۱۶ ساله بود - با خود به افریقا برد. هراکلیوس در سال ۶۱۰ م. در ۳۵ سالگی امپراتور روم شرقی شد. وی اقدام‌های اصلاحی چندی در بیزانس انجام داد و توانست کمی اوضاع را کنترل کند.

در سال ۶۱۳ م. وقتی هراکلیوس در سوریه با ارتش ایران به فرماندهی فرّخان شهرواز (شهربراز) و شاهین وهمن‌زادگان روبرو شد شکست سنگینی خورد و بیشتر نیروهای خود را از دست داد. در این نبرد آسیای کهتر و کاپادوکیه به دست ایرانیان افتاد. شهربراز و شاهین به قلب امپراتوری روم شرقی تاختند و شام و فلسطین و مصر و لیبی را گشودند و به زیر فرمان شاهنشاه ساسانی درآوردند (دمشق: ۶۱۳ م.، اورشلیم: ۶۱۴ م، مصر: ۶۱۶ م.) شهربراز صلیب راستین را – که به باور مسیحیان عیسای مسیح بر آن به دار کشیده شده بود – به تیسفون فرستاد و این ضربه‌ی روحی سنگینی برای رومیان مسیحی بود. (از این رو برخی از تاریخدانان، جنگ‌های هراکلیوس با ایران ساسانی را «نخستین جنگ‌های صلیبی» می‌دانند.) این همان رشته پیروزی‌های ایرانیان است که در سوره‌ی روم در قرآن از آنها یاد شده است: «روم شکست خورد. در سرزمینی نزدیک».

پیروزی‌های ایرانیان همچنان ادامه داشت و خسرو دوم قدرتمندترین مرد زمین بود. وی خود را «خدایی در میان مردمان و مردی در میان خدایان» می‌دانست. خسرو به خاطر این پیروزی‌های فراوان، فرنام یا لقب اَپرویز به معنای «شکست ناپذیر» را بر خود گذاشت. نزدیک بود که امپراتوری روم شرقی فروپاشد. در سال ۶۲۶ م. (سال ششم هجری) ارتش ایران به فرماندهی شهربراز شهر کنستانتین آباد (Constantinopolis یا Constantinople در نوشتارهای عربی: قُسطنطنیه) را محاصره کرده بود. خسرو دوم - که تجربه‌ی پیروزی‌ها و محبوبیت بهرام چوبین را از یاد نبرده بود - از پیروزی سرداران خود و محبوبیت آنان هراسیده بود و به آنان بدگمان شده بود. هراکلیوس در این زمان نامه‌ای را به شهربراز رساند که در آن خسرو دستور داده بود شهربراز را بکشند. در راست یا دروغ بودن این نامه شک است و شاید این نیرنگ هراکلیوس بوده است. اما در هر صورت، شهربراز دست از محاصره کشید و با سپاه خود برگشت.

در سال ۶۲۷ م. ورق برگشت و سرنوشت جنگ‌های ایران و روم به سود رومیان شد. در این سال در نبرد نینوا (Battle of Nineveh) هراکلیوس با سپاه ایران روبرو شد. فرمانده سپاه ایران در این نبرد مردی ارمنی بود که در نوشتارهای یونانی لقبش «رازتس» (Rhazates) آمده است. والتر کیگی (Walter Kaegi) شکل اصلی آن را «رازاد» (Rhazadh) و نام اصلی او را «رخ وهان» (Roch Vehan) می‌داند. هراکلیوس سپاهی نزدیک ۵۰ هزار نفر داشت که ۴۰ هزار تن از آنان ترکان گوک (Gukturk) بودند. وقتی سپاه وی به ایران رسید ترکان به خاطر سرما و شرایط سخت زمستان ایران گریختند و هراکلیوس را با ده هزار تن تنها گذاشتند. سپاه ایران ۱۲ هزار تن بود. در این زمان به هراکلیوس خبر رسید که ۳ هزار تن نیروی کمکی به زودی به سپاه ایران خواهد رسید. از این رو وی نبرد را آغاز کرد. گویا در این نبرد رخ وهان هراکلیوس را به نبرد تن به تن فرامی‌خواند و هراکلیوس می‌تواند بر او چیره شده و او را بکشد. کشته شدن رخ وهان باعث شکست روحیه‌ی سپاه ایران و روحیه گرفتن رومیان می‌شود. پس از هشت ساعت جنگ، رومیان پیروز می‌شوند و وقتی سه هزار نیروی کمکی ایرانی می‌رسد که دیگر کار از کار گذشته بود. از این زمان به بعد پیروزی رومیان آغاز می‌شود. و هراکلیوس می‌تواند امپراتوری روم را از نابودی نجات دهد و دوباره شام و سوریه و فلسطین و مصر را پس از نزدیک ۱۵ سال در طی صلح سال ۶۲۸ م. با شیرویه (پسر خسرو دوم و با لقب پادشاهی «قباد دوم») از ایرانیان پس بگیرد. البته، این پیروزی‌ها دیری نپایید و چند سال بعد، در سال ۶۳۴ م. مسلمانان - که به جنگ‌افزارهای ایران ساسانی دست یافته و افسران و سرداران ایرانی را همراه خود داشتند - به سوریه و شام و فلسطین و مصر تاختند و توانستند این سرزمین‌ها را از دست رومیان به درآورند و مرزهای جنوبی امپراتوری بیزانس به بخش‌هایی از آسیای کهتر محدود شد. سپس سلجوقیان در سال ۱۰۷۱ م. در نبرد ملازگرد (در انگلیسی: Battle of Manzikert) آسیای کهتر را هم از بیزانس گرفتند و در سال ۱۴۵۳ م. سلطان محمد فاتح عثمانی توانست کنستانتین‌آباد را هم بگیرد و بساط امپراتوری روم شرقی را در هم پیچد.

دکتر والتر کیگی کتاب مهمی درباره‌ی زندگی و امپراتوری هراکلیوس نوشته است که برای شناخت شرایط این برهه از تاریخ ایران در پایان دوران ساسانیان می‌تواند سودمند باشد.


نام کتاب: هراکلیوس، امپراتور بیزانس (Heraclius, Emperor of Byzantium)
نویسنده: والتر کیگی (Walter Emil Kaegi)
ناشر: دانشگاه کمبریج
سال: ۲۰۰۳ م. / ۱۳۸۲ خ.
صفحه: ۳۷۲

والتر کیگی استاد تاریخ در دانشگاه شیکاگو است و چندین کتاب درباره‌ی تاریخ امپراتوری روم شرقی (بیزانس) نوشته است.

این کتاب زندگی هراکلیوس را از زمان زایش او تا مرگ و میراث او به عنوان امپراتور را بررسی می‌کند. فهرست گنجانده‌های این کتاب چنین است:

فهرست نقشه‌ها
فهرست تصویرها
سپاسگزاری
فهرست کوته‌نوشت‌ها

درآمد

فصل ۱: ارمنستان و افریقا: سال‌های شکل‌گیری هراکلیوس
فصل ۲: چالش‌های درونی و بیرونی در نخستین دهه‌ی فرمانروایی
فصل ۳: اقدام‌های آفندی
فصل ۴: خطر و امید
فصل ۵: تجاوز به میان‌رودان (بین‌النهرین)
فصل ۶: پنج سال سرنوشت‌ساز
فصل ۷: دوبار آزموده
فصل ۸: از دست دادن کنترل
فصل ۹: نتیجه‌گیری
به گفته‌ی والتر کیگی این نخستین کتاب در زبان انگلیسی است که در یک صد سال گذشته به تمامی به زندگی و فرمانروایی هراکلیوس می‌پردازد و از دستاوردهای آخرین پژوهش‌ها و یافته‌های تاریخی و باستان‌شناسی استفاده می‌کند. با ترجمه و انتشار متن‌های انتقادی بسیاری از آثار تاریخی و نیز یافت شدن کتاب‌ها و نوشته‌های جدید و سکه‌ها و دیگر سرچشمه‌های تاریخی، دانش ما از تاریخ امپراتوری روم شرقی افزایش یافته است.

Saturday, December 15, 2012

واژه‌شناسی: انتقاد


شنبه ۲۵/آذر/۱۳۹۱ - ۱۵/دسامبر/۲۰۱۲

«انتقاد» در زبان عربی در باب افتعال از ریشه‌ی «ن/ق/د» است. نقد دو معنی دارد:

۱) به معنای «آماده» یا «پیشدست» و مخالف «نسیه» یا «پستادست».

۲) به معنای «سَره» و زر ناب و پول درست (مخالف «ناسَره» یا «قَلب») است. کسی را که پول «قَلب» می‌ساخته «قَلّاب» می‌گفتند و صفت این پول «قَلّابی» بوده است که امروزه «قُلّابی» گفته می‌شود. این تغییر تلفظ شاید به خاطر آشناتر بودن «قُلاب» است. پول نقد و رایج را «نقد روان» هم می‌گفته‌اند که به ویژه در شعرهای حافظ دستمایه‌ی صنعت ایهام است. مانند

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار / مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

«نقد کردن» به معنای «جدا کردن سَره از ناسَره» است و در اصل به کار صرافان گفته می‌شده که پول‌ها را می‌گرفتند و پول نقد را از قلب جدا می‌کردند. حافظ در غزلی در شکایت از روزگار چنین می‌گوید:

خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ / نگاه دار که قَلّاب شهر صرّاف است.

این کار «جدا کردن سره از ناسره» به صورت مَجازی به کار بررسی شعر و نوشتار هم گفته شده است. فرخی سیستانی گوید:

هنگام مدح او دل مدحت‌کنان او / از بیم نقد او بهراسد ز شاعری

انتقاد به معنای جدا کردن سره از ناسره است مانند جدا کردن کاه از دانه. مولانا گوید:

بر سر خرمن به وقت انتقاد / نی که فلّاحان همی‌جویند باد؟

به کسی که خرمن را باد می‌دهد یا با غربال کاه را از دانه جدا می‌کند «بوجار» می‌گویند و کارش را هم «بوجاری».

انتقاد به معنای خرده گیری و نکوهش هم آمده است.

در زبان انگلیسی برای مفهوم نقد و جداسازی سره از ناسره از واژه‌ی critic استفاده می‌کنند که از ریشه‌ی یونانی krinein آمده است به معنای «تکان دادن». این واژه با cribrum در لاتین و «گربال» در پارسی همریشه است. «گربال» پارسی وارد عربی شده و به صورت «غربال» و «غربله» درآمده و از آن فعل چهارحرفی (رُباعی) «غربل» هم ساخته شده است. غربال هم در واقع چیزی است که تکان داده می‌شود تا سره از ناسره جدا شود. غربال را «غربیل» هم می‌گویند و این شکل در زبان گفتاری گاه «غلبیر» گفته می‌شود. به بخش گردان در فرمان خودروها هم «غلبیرک فرمان» گفته می‌شود زیرا پیوسته تکان داده می‌شود. به نظرم «سرند» پارسی هم - که گونه‌ی دیگری از غربال با سوارخ یا «چشم»های درشت است - با این واژه‌ی یونانی همریشه باشد.

واژه‌ی دیگری که برای غربال در پارسی داریم «پرویزن» است که از دو بخش ساخته شده است: «پر» به معنای «کنار» و «ویزن» که کوتاه شده‌ی «ویزنده» از فعل «ویزیدن» یا «ویختن» یا «بیختن» گرفته شده است. حافظ در شعر معروف خود چنین می‌گوید:

سپهر برشده پرویزنی است خون‌افشان / که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است.

عبارت «آردها را بیختن و الک‌ها را آویختن» آشنا است. گویا «الک» واژه‌ای ترکی باشد که امروزه به جای «پرویزن» به کار می‌رود.

به نظرم «الک» در بازی «الک دولک» از ریشه‌ی «ال» به معنای چوب است و شاید هم از «الّه» - در عربی به معنای «نیزه‌ی کوچک» - باشد که در فرهنگ دهخدا آمده است.

صفت «الکی» به معنای «غیرواقعی» هم شاید در اصل «علکی» باشد. فعل عربی «علک» به معنای «سخت خاییدن/جویدن» است. «علک» هم چنین به معنای صمغی است که بتوان سخت خایید/جوید و از هم نپاشد مانند سقز. شاید علکی به معنای چیزی باشد که تنها دهان را مشغول کند و سیر نمی‌کند، در برابر خوراک اصلی که آسان جویده و خورده می‌شود و سودمند است. شاید هم «علکی» از اصطلاح «علک خاییدن» باشد به معنی «سخن بیهوده گفتن».

واژه‌ی غربال یا غربله‌ی عربی وارد ایتالیایی شده و از آن فعل garbellare ساخته شده است که در آغاز به معنای «غربال کردن ادویه و بازرسی و جدا کردن سره از ناسره» بوده است. این فعل از راه فرانسوی به انگلیسی آمده و امروزه در انگلیسی صفت garbled به معنای درهم ریخته و به ویژه سخن و نوشته‌ی آشفته و نامفهوم به کار می‌رود.

Saturday, December 08, 2012

واژه‌شناسی: متن


شنبه ۱۸/آذر/۱۳۹۱ - ۸/دسامبر/۲۰۱۲


معنای اصلی «متن» در زبان عربی «زمین درشت و بلند، بخش ناهمواره راه یا جاده» بوده است. معنای دوم آن هم «میان» بوده است که در عبارت «در متن حادثه» هنوز هم به کار می‌رود. معنای نخست در اصطلاح به بخشی از سخن، به ویژه سخن بزرگان و در اصطلاح اسلامی به بخشی از «حدیث» گفته شده که ناهموار است و نیاز به «شرح» یا گشودن داشته باشد. واژه‌ی مخالف آن «حاشیه» است یعنی آنچه در «حوش» (حول و حوش) یا کنار آمده باشد. برای این مفهوم «متن» در زبان پارسی واژه‌ی «بوم» را داریم. به ویژه در توصیف «درفش» فردوسی «بوم» را به کار می‌برد:

به زر بافته پرنیانی درفش / سرش ماه زرین و بومش بنفش

این «بوم» همان است که امروزه بیشتر در نقاشی (مانند «رنگ و روغن روی بوم») به کار می‌رود. در دوران جدید «متن» را برابر text در زبان انگلیسی (یا texte در زبان فرانسوی) گذاشته‌اند که کلا به معنای «نوشته» است. فکر نکنم در گذشته «متن» را به این معنای کلی به کار می‌برده‌اند. اما واژه‌ی text در انگلیسی از ریشه‌ی لاتین texere به معنای «بافتن» می‌آید. جالب آن که امروزه در برابر context از «بافتار» یا «همبافت» یا «همبافته» استفاده می‌شود (برابر عربی‌تبار و قدیمی context «فحوا و مضمون» است).

فعل لاتین texere از ریشه‌ی پورا-هندواروپایی (یا proto-Indo-European)عبارت است از *tek- به معنای «ساختن» که در یونانی واژه‌ی tekhne (تخنه) به معنای «فن و مهارت» با آن همریشه است. تخنه را در لاتین به صورت techne می‌نویسند و در سده‌ی هفدهم م. در زبان‌های اروپایی از آن واژه‌ی technology را ساختند به معنای «دانش و بررسی فن‌ها و مهارت‌ها» یا «فن‌شناسی». از پایان سده‌ی نوزدهم م. به بعد «فن‌شناسی» بیشتر به معنای خود «فن» به کار می‌رود. البته برخی از نویسندگان اروپایی (مانند ژاک بارزون) این کاربرد «فن‌شناسی» را درست نمی‌دانند همان گونه که برخی هم کاربرد «شیوه‌شناسی» (methodology) به معنای «دانش و بررسی شیوه‌های گوناگون» را به جای خود «شیوه» درست نمی‌دانند.

درباره‌ی «فن» هم لازم است بگویم که این واژه عربی شده‌ی «پند» پارسی است. «پند» به معنای «راه و روش» است و «پند دادن» در واقع «نشان دادن راه» است. سعدی در گلستان در حکایت معروف آن کشتی‌گیر می‌گوید «سیصد و شصت پند بدانستی» که در برخی دست‌نوشته‌ها به صورت «بند» (با توجه به یکسان‌نویسی «پ» و «ب» در سده‌های نخستین) و در برخی هم به صورت امروزی «فن» نوشته شده است. شکل دیگر «پند» به ویژه در زبان گفتاری «فِند» یا حتا «فِنت» است. من در برخی محله‌های جنوب تهران این را هم شنیده‌ام: «می‌دونی این چه فِنتی اه؟» به معنای «می‌دانی این چه گونه کار می‌کند؟» واژه‌ی «پند» در زبان پارسی با واژه‌ی اوستایی patha به معنای «راه» همریشه است.

واژه‌ی اوستایی «پثه» با «پند» پارسی یکسان است و به نظرم در پارسی کهن یک «نون دماغی» (در انگلیسی: nasal) (یا «غُنّه» و خیلی عربی «خَیشومی»!) هم داشته است که به پارسی میانه و دری (امروزی) رسیده است. همان گونه که gaza- اوستایی در پارسی کهن ganza- بوده و امروزه به صورت «گنج» درآمده است. در فرهنگ دهخدا درآیه‌ی «پته» چنین است: «بندگونه‌ای که جاجا بر جوی‌های نشیب‌دار بندند.» و این به نظرم باید با واژه‌ی اوستایی یکی باشد. البته «پته» (در عبارت «پته‌اش به روی آب افتاد») ربطی به این واژه‌ی اوستایی ندارد. «پَته» یا «پَتو» یا «پَتَک» و گاهی «پَتوک» از «پَت» به معنای «پرز و کُرک /کُلک بُز» گرفته شده است و رواندازی است که از این کرک ساخته شده باشد. به نظر واتکینز (Watkins) واژه‌ی path در انگلیسی از واژه‌ی اوستایی patha گرفته شده است.

برگردیم به سر *tek- که از آن در اوستایی taša (تاشه) و thawaxša و در پارسی کهن taxš و tuxšag را داریم. از این ریشه‌ی پارسی کهن در پارسی میانه (پهلوی) «هوتخش» و «هوتخشان» را داریم به معنای «کسی که کار عالی و نیک می‌کند» یعنی آنچه امروزه «صنعتگر» گفته می‌شود. این نام در واقع به طبقه‌ی صنعتگران در دوران ساسانیان گفته می‌شده است. همچنین «توخشاگ» پارسی کهن و پارسی میانه (از فعل «توخشیدن»)، در پارسی دری به صورت «کوشا» (از فعل «کوشیدن») درآمده است. هم چنین در پارسی «تاشیدن» و «تیشیدن» (نام ابزار: «تیشه») و «تراشیدن» از همین ریشه اند.

به همین دلیل ریشه‌شناسی، دکتر میر شمس‌الدین ادیب سلطانی و دکتر محمد حیدری ملایری برابر «تَشنیک» را برای technique و «تَشنیکشناسی» را برای technology پیش نهاده‌اند. (در زبان پشتو، technique را «تخنیک» می‌گویند که نمی‌دانم وام‌واژه است یا واقعا پیشتر هم در زبان پشتو به کار می‌رفته است.)

جالب آن که در فرهنگ دهخدا «تَوَخش» به معنای «نقش و رسم و کشیدن» آمده است. شاید این واژه همان ثَوَخشه در اوستایی باشد و شاید هم با «دَخشه» به معنای «نشان» همریشه باشد. «دخشه» که شکل دیگر آن «داغ» به معنای «نشان» است امروزه در برابر character در دانش رایانگر پیشنهاد شده است (برابر دیگر «نویسه» است). شکل دیگر «دخشه» واژه‌ی «دَشتان» است که در زبان پارسی میانه به زنی گفته می‌شده که وارد عادت ماهانه شده است.

واژه‌ی دیگر در فرهنگ دهخدا که به این خوشه‌ی معنایی پیوند دارد فعل «تَخشیدن» است که باید شکل دیگری از «توخشیدن» یا همان «کوشیدن» باشد. معنایی که برای «تَخشیدن» نوشته شده «بالا نشستن» است که در واقع نوعی «کوشیدن و خود را بالا کشیدن» است.

Saturday, December 01, 2012

جنگ ایران و انگلیس در خوزستان

شنبه ۱۱/آذر/۱۳۹۱ - ۱/دسامبر/۲۰۱۲

در ماه ربیع‌الثانی ۱۲۷۳ قمری برابر فروردین ۱۲۳۵ خورشیدی یا مارچ ۱۸۵۷ م. یعنی در زمان ناصرالدین شاه قاجار، ارتش ایران قاجاری و امپراتوری بریتانیا در خوزستان با هم درگیر شدند. علت این درگیری آن بود که بریتانیا برای حفاظت از هندوستان در برابر روسیه‌ی تزاری، افغان‌ها (پشتون‌ها) را پشتیبانی کرد و کشوری به نام پشتونستان یا افغانستان به وجود آورد و سپس هرات را که بخشی از خراسان ایران بود از ایران جدا کرد. ایران هرات را محاصره کرد اما بریتانیا برای فشار آوردن به ایران برای چشم‌پوشی از هرات، نیروی دریایی خود را وارد عمل کرد. ناصرالدین شاه هم عقب‌نشینی کرد و پیمان پاریس به سال ۱۸۵۷ م. را با بریتانیا امضاء کرد.

احمد کسروی در کتاب «تاریخ پانصدساله‌ی خوزستان» به عنوان پیوست کتاب، کتابچه‌ی مرحوم خانلرمیرزای احتشام‌الدوله در باب جنگ ایران و انگلیس را هم چاپ کرده است. در زیر دو بند از این کتابچه را می‌آورم در شرح حال برخی از سربازان و لاف‌های سرکردگان فوج در پیش نواب والا.

اما چه سرباز؟ از حالت آنها نمی‌توان آنچه دیده شد نوشت. اما چنان معلوم شد که ابداً توجهی کسی به حالت آنها نکرده، نه از جیره، نه از مواجب، و نه از ملبوس و تفنگ. چنان فهمیدم بی‌اغراق که اگر از آنها کسی می‌پرسید: جیره مواجب چه دادند به شما؟ نمی‌دانستند جیره مواجب چه چیز است. چرا که اسمش را کسی پیش آنها نبرده. منحصر به سرباز نبود. بلکه سلطان یا نایبی هم که بود همین حالت را داشتند.

یک صفه نظام بسته بودند، چون که زیاده از پنجاه شصت نفر نبودند. تفنگ‌هاشان از ده تا دو تا سرنیزه نداشت، چقماق نداشت. سنبه نداشت. بعضی از اصل تفنگ نداشتند. بعضی نصف قنداق داشت نصفی نداشت. از ملبوسشان هم: از ملبوس نظام گذشته، که نداشتند. غیرنظام هم نداشتند. بعضی یکتای پیراهن و بعضی هم پای برهنه. با وجود این که ماه قوس [=دی] بود.

ص ۲۹۸
سلطان: درجه‌ای ارتشی در زمان قاجار که صد تن سپاهی در زیر فرمان وی بود برابر سروان امروزی
نایب: درجه‌ی ارتشی در دوران قاجار برابر ستوان امروزی

در همین حال بشنوید لاف‌های فرماندهان و سرداران را:

یکی دیگر می‌گفت: سگ کیست انگلیس [که] بتواند در روی آب بیاید؟ مقابل این آبها دعوا کند. او مثل وزغ است. ننگ ما است که او را مقابل خود دشمن قرار بدهیم.

یکی می‌گفت: او مثل مُرده است. سوار تابوت است. از تابوت چه برمی‌آید؟

یکی می‌گفت: او اسب چوبی است. چه قابلیت دارد که اسم او را ببرد؟

موسی خان یاور می‌گفت: قربانت شوم! اینها چه قابل دارند؟ یک دست به قلیان، یک دست به شمشیر، فردا است که اترام میمون‌باز را مثل میمون قلاده کرده میان اردو می‌آورم.

یکی دیگر می‌گفت: نواب والا اذن بدهند، من کشتی [انگلیس] را بغل گرفته بیاورم اینجا.

محمدحسن خان سپهسالار یک روز عرض کرد: قربانت شوم! فکر کردم این کشتی‌ها[ی] دودی حمام خوب می‌شود. عهد کردم یکی از آنها [را] بیاورم حمام کنم و شما را مهمان کنم.

ص ۳۰۸

Saturday, October 20, 2012

ضرب و شتم

شنبه ٢٩/مهر/١٣٩١ - ٢٠/اکتبر/٢٠١٢

متاسفانه در خبرها این اصطلاح غلیظ و غلط «ضرب و شتم» را زیاد می‌شنویم. اما کسی به معنای آن توجه نمی‌کند.

«ضرب» در زبان عربی به معنای «زدن» است که مسلما در این رویدادها فراوان است. اما «شتم» به معنای «دشنام دادن» است. درست است که در این رویدادها دشنام دادن هم هست اما بیشتر منظور کسانی که این عبارت را به کار می‌برند «زد و خورد» است.

گویا اصطلاح «حقوقی» مربوط «ضرب و جَرح» است به معنای «زدن و زخمی کردن» که آن هم خیلی عربی است.

به نظر من همان «زد و خورد» بسیار گویاتر است. در میان تاجیکان نیز از «لَت و کوب» استفاده می‌شود که «لَت» به همان معنای «زدن» است و در تاریخ بیهقی و مثنوی مولوی و دیگر آثار ادبیات فارسی به کار رفته است. برای نمونه در تاریخ بیهقی (در داستان بر دار کردن حسنک وزیر): همیشه چشم نهاده بودی که پادشاهی ... بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فروگرفتی.

در کتاب «غلط ننویسیم» هم به این موضوع اشاره شده است.

Friday, October 19, 2012

دستگاه‌های سنجش سنتی - درازا

آدینه ٢٨/مهر/١٣٩١ - ١٩/اکتبر/٢٠١٢

می‌دانیم که دستگاه سنجش متریک از سده‌ی هژدهم میلادی پدید آمده است و برای درازا و زمان و جرم واحدهای دقیق علمی تعریف شد. پیش از آن از واحدهای «طبیعی» استفاده می‌شد و یکی از دلیل‌های طرفداران دستگاه سنجش «امپراتوری» (Imperial) یا «بریتانیایی» - که هنوز در امریکا و بریتانیا به کار می‌رود - همین «طبیعی» بودن آن است.

در دستگاه سنتی بریتانیایی از یکاهای زیر برای اندازه‌گیری درازا استفاده می‌شود:

انگشت (finger): یک شانزدهم پا (foot)
اینچ (inch): برابر ٢.۵۴ سانتی‌متر. ریشه‌ی آن از uncial در لاتین به معنای «یک دوازدهم» است و با اونس (ounce) همریشه است. زیرا اینچ یک دوازدهم پا است و اونس هم یک دوازدهم لیتر رومی بوده است. (در فرانسوی به جای اینچ از pouce به معنای «شست» استفاده می‌کنند)
پا یا فوت: هر فوت دوازده اینچ است = ٣٠ سانتی‌متر
کابیت (cubit): از سر انگشت تا آرنج = ١.۵ پا = ١٨ اینچ = ۴۵ سانتی متر
یارد: فاصله‌ی سر انگشت تا میان سینه وقتی دست را باز کنیم = ٣ پا = ٣۶ اینچ = ٩٠ سانتی‌متر
ال (ell) به معنای بازو: فاصله‌ی سر انگشت تا شانه‌ی دیگر وقتی دست را باز کنیم = ۴۵ اینچ = ١١۴ سانتی‌متر
مایل (mile): از لاتین به معنای «هزار» است یعنی هزار گام. برابر ۵ هزار پای رومی = ١۴٨٠ متر

‫ما هم در دستگاه سنجش خود در زبان فارسی از واحدهای همانندی استفاده می‌کنیم:

‫وجب
جو = یک ششم انگشت = ٠.٧ سانتی‌متر
انگشت = ۴.٣٣ سانتی‌متر
بهر = نیم گره = ١.۶٢ سانتی‌متر
گره = ٣.٢۵ سانتی‌متر
گز = ٢۴ انگشت = ٣٢ گره = ١٠۴ سانتی‌متر‬
(مثلی هم هست که می‌گوید: دو بار گز کن یه بار ببُر). «گز» را در زبان عربی «ذراع» یا «ذرع» می‌گویند و همین واژه در زبان پارسی هم به کار می‌رفته است.
اَرش (arsh): فاصله‌ی بین دو انگشت بزرگ وقتی دست‌ها را از دو طرف باز کنیم. تعریف دیگر «اَرش» را فاصله‌ی آرنج تا سر انگشت بزرگ‬ نوشته‌اند که با تعریف نخست خیلی فرق دارد.
میل = ٢٠٠٠ گز = ٢ کیلومتر.
فرسنگ = ٣ میل = ۶ کیلومتر (فرسنگ در پارسی کهن parsang بوده است و در عربی «فرسخ» شده است و به همین شکل باز وارد زبان پارسی شده است.)

باید توجه داشت که این سنجه‌ها چون بر پایه‌ی انسان‌ها تعریف می‌شده به اندازه‌ی متوسط مردم بالغ آن جامعه بستگی داشته است.

البته این تنها یک بررسی مقدماتی است. درباره‌ی یکاهای وزن و زمان هم به زودی خواهم نوشت.

Tuesday, October 16, 2012

کتاب مفاتیح العلوم خوارزمی

سه‌شنبه ٢۵/مهر/١٣٩١ - ١۶/اکتبر/٢٠١٢

نوشتن دانشنامه نیاز داشتن دانش و آگاهی در زمینه‌های گوناگون علم و دانش است. یکی از نخستین دانشنامه‌هایی که در دوران پس از اسلام نوشته شده است کتاب «مفاتیح العلوم» یا «کلیدهای دانش‌ها» است که دانشمندی ایرانی به نام «ابوعبدالله احمد ابن محمد ابن یوسف خوارزمی» در سده‌ی چهارم هجری/دهم میلادی نوشته است و در این جستار به معرفی آن می‌پردازم.



نام کتاب: مفاتیح العلوم (کلیدهای دانش‌ها)
نویسنده: ابوعبدالله احمد ابن محمد ابن یوسف خوارزمی
سال نگارش: بین ٣۶٧ تا ٣٧٢ ق
ترجمه به فارسی: دکتر حسین خدیو جم
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
سال نشر: ١٣۴٧ خ
صفحه: ٢۵٠ + ٨٠ (نمایه‌ها)

این کتاب از دو پاره یا دو «مقالت» تشکیل شده است. پاره‌ی نخست شش «در» یا «باب» دارد و پاره‌ی دوم هم نُه باب دارد. هر باب چندین بخش یا «فصل» دارد. در زیر فهرست باب‌ها را می‌آورم:

مقالت اول:
- باب اول: فقه (١١ فصل)
- باب دوم: کلام (٧ فصل)
- باب سوم: نحو (١٢ فصل)
- باب چهارم: نویسندگی (٨ فصل)
- باب پنجم: شعر و عروض (۵ فصل)
- باب ششم: اخبار (تاریخ) (٩ فصل)

مقالت دوم:
- باب اول: فلسفه (٣ فصل)
- باب دوم: منطق (٩ فصل)
- باب سوم: پزشکی (٨ فصل)
- باب چهارم: اریثماطیقی یا عدد (۵ فصل)
- باب پنجم: هندسه (۴ فصل)
- باب ششم: اخترشناسی (۴ فصل)
- باب هفتم: موسیقی (٣ فصل)
- باب هشتم: حیَل (٢ فصل)
- باب نهم: کیمیا (٣ فصل)
همان گونه که دیده می‌شود مقالت نخست به علوم «انسانی» و مقالت دوم به «دانش‌های دقیق» تخصیص داده شده است. منظور از «حیَل» همان چیزی است که امروزه مکانیک نامیده می‌شود. اریثماطیقی هم شکل عربی شده‌ی arithmatikai یونانی یا arithmetic در انگلیسی به معنای دانش حساب و عدد است.

شادروان خدیوجم کتاب «جبر و مقابله»ی ابوجعفر محمد ابن موسای خوارزمی را هم از عربی به فارسی برگردانده است.

با بررسی این کتاب که در آن اصطلاح‌ها و مفهوم‌های دانش‌های مختلف توضیح داده شده است می‌بینیم که بیشتر این اصطلاح‌ها از زبان‌های فارسی و یونانی وارد زبان عربی شده‌اند و خود احمد خوارزمی هم برای هر اصطلاح می‌گوید که از کدام زبان گرفته شده است.

مترجم در پیشگفتار خود چنین می‌نویسد:
دانشمندان ملل مختلف، به خصوص ایرانیان، از فرصت مناسبی که پیش آمده بود استفاده کردند و برای حفظ میراث‌های کهن علمی خود، با کوشش بسیار، کتاب‌های ارزنده‌ی علمی و ادبی یونانی و سریانی و پهلوی را به زبان عربی ترجمه کردند. .. بر اثر همین توجه عالمانه بود که راه ورود بسیاری از لغات پارسی و یونانی و دیگر زبان‌های زنده‌ی آن روزگار به دایره‌ی زبان تازی گشوده شد و در مدت کوتاهی زبان مردمی صحرانشین تا بدان پایه غنی شد که برای بیان انواع علوم آمادگی یافت.
تاریخ دقیق نگارش کتاب دانسته نیست. اما احمد خوارزمی این کتاب را به ابوالحسین عُتبی، وزیر نوح دوم سامانی، پیشکش کرده است و چون عتبی میان سال‌های 367 تا 372 ق. وزیر نوح سامانی بوده است تاریخ این نگارش هم در همین فاصله است.

درباره‌ی نویسنده‌ی کتاب اطلاع چندانی در دست نیست. تنها می‌دانیم که احمد خوارزمی در بلخ زاده شد و در نیشاپور زیست. مدتی هم در بخارا در دربار امیر نوح سامانی سمت دبیری داشت. چون در بلخ زاده شده در برخی منبع‌ها او را «بلخی» هم خوانده‌اند.

اهمیت این کتاب
این کتاب نخستین دانشنامه است که در دوران پس از اسلام نوشته شده است و به دست ما رسیده است. بازورث (C. E. Bosworth)، خاورشناس برجسته‌ی بریتانیایی، در سال ١٩۶٣ م. مقاله‌ی مفصلی نگاشته است. بازورث اشاره می‌کند که
دبیران دوران اسلامی میراث‌داران دبیران دوران ساسانی بودند که پس از موبدان مقام دوم را در دربار شاهان ایران داشتند. در سده‌های نهم و دهم میلادی/سوم و چهارم هجری قدرت و اهمیت دبیران افزون شد و راه یافتن به آن رتبه و جرگه نیازمند به داشتن هوش و دانش سرشار بود. دبیران می‌بایستی به تمام علوم زمان خود آشنایی داشته باشند.

فارابی (زاده: ٢۶٠ ق./درگذشته: ٣٢٩ ق.) کتاب «احصاءالعلوم» (آمار یا برشماری دانش‌ها) را چندین سال پیش از «مفاتیح العلوم» نگاشته بود اما در آن تنها به شمارش علوم پرداخته و درباره‌ی جزییات آنها چیز زیادی نگفته است.

گروه «اخوان الصفا» هم اندکی پیش از احمد خوارزمی ۵٢ رساله در رشته‌های مختلف علوم تالیف کردند اما آنها را طبقه‌بندی نکردند.

کتاب دیگری که به «مفاتیح العلوم» شبیه است کتاب «جوامع العلوم» نوشته‌ی شعیا ابن فریغون است که در سال ٣۴۴ هجری برای امیر چغانیان در شمال رود سیردریا نوشته شده است. با آن که طبقه‌بندی «مفاتیح العلوم» شبیه «جوامع العلوم» است گمان نمی‌رود که احمد خوارزمی کتاب ابن فریغون را دیده باشد.

با مراجعه به این کتاب روشن می‌شود که دانشمندان مسلمان در مسئله‌ی طبقه‌بندی علوم از اروپاییان آزموده‌تر و ورزیده‌تر بودند.

Saturday, October 13, 2012

درنگی ناگزیر


شنبه ٢٢/مهرماه/١٣٩١ - ١٣/اکتبر/٢٠١٢

با سپاس از همه‌ی دوستان و خوانندگانی که در این دو سه ماه سراغ مرا گرفتند. به دلیل چند کار و فراخته (پروژه) درگیر بودم و نتوانستم این وبلاگ را روزآمد کنم. به زودی جستارهای تازه‌ای را پیشکش خواهم کرد.

Wednesday, July 18, 2012

صقلاب و نمسه و آلمان


چهارشنبه ٢٨/تیر/١٣٩١ - ١٨/جولای/٢٠١٢

صقلاب یا سقلاب نام قومی است که در ادبیات پارسی معمولا در کنار «روم» به کار می‌رود. برای نمونه در شاهنامه چنین آمده است

ز توران زمین تا به سقلاب و روم / ندیدند یک مرز آباد بوم
در کتاب «حدود العالم» (بخش ۴۳) در وصف صقلاب چنین آمده است
صقلاب ناحیتی است مشرق وی بلغار اندرونی است و بعضی از روس؛ و جنوب وی بعضی از دریای گُرز [=گرجیان] است و بعضی از روم؛ و مغرب وی و شمال وی همه بیابان‌های ویرانی شمال [=در انگلیسی steppes] است.

و این ناحیتی است بزرگ و اندر وی درختان، سخت بسیار است پیوسته؛ و ایشان اندر میان درختان نشسته‌اند و ایشان را کِشت نیست مگر ارزن. و انگور نیست و لکن انگبین، سخت بسیار است. نبید و آنچ بدو مانَد از انگبین کنند و خُنب [=خُم] نبیدشان از چوب است و مرد بوَد که هر سالی از آن صد خنب نبید کند.

و رمه‌های خوک دارند همچنانک رمهء گوسپند.

و مرده را بسوزانند؛ و چون مردی بمیرد، اگر زنش مر او را دوست دارد خویشتن را بکشد.

و ایشان همه پیراهن و موزه تا به کعب پوشند.

و همه آتش پرستند و ایشان را آلات‌های رود [=نوازندگی] است که بزنند که اندر مسلمانی نیست
و سلاح شان سپر و زوبین و نیزه است
و پادشای صقلاب را «بسموت سویت» [در انگلیسی: ] خوانند و طعام ملوک ایشان شیر است
و همه به زمستان‌ها اندر کازه‌ها و زیرزمین‌ها باشند و ایشان را قلعه‌ها و حصارهای بسیار است
جامهء ایشان بیشتر کتان است
و پادشاه را خدمت کردن واجب دارند اندر دین.
و ایشان را دو شهر است:
وابنیت: نخستین شهری است بر مشرق صقلاب و بعضی به روسیان مانند،
«خُرداب» شهری بزرگ است و مستقر پادشا است. (حدود العالم چ تهران ص ١٠٧)
منظور از «دریای گُرز» دریای گرجیان یا همان دریای سیاه است.

صقلاب عربی شده‌ی Sklaboi در یونانی است که برای نامیدن قوم اسلاو به کار می‌رفته است.

بر پایه ی شرح ولادیمیر مینورسکی، نام پادشاه با حرف لاتین چنین است: S-mut Swyyt یا Bsmut Swyyt. نام شهر نخست با حرف لاتین Vabnit است اما نام اصلی آن دانسته نیست. نام اصلی شهر دوم هم به احتمال زیاد Khrovat است.

در سده‌ی دهم میلادی اوتوی بزرگ (Otto the Great)، امپراتور روم مقدس (درگذشته: 973 م.)، به اسلاوها حمله کرد و شمار زیادی از آنان را به بردگی گرفت. نام یونانی اسکلابوی در لاتین Sclavus است و معنای «برده» یافت.

واژه‌ی Sclavus در انگلیسی به صورت slave و Slav درآمده است که اولی به معنای «برده» و دومی هم نام قوم اسلاو است.

نام لاتین Sclavus در ایتالیایی schiavo شده است. خود schiavo در گویش ونیزی ایتالیایی در ترکیب sciavo vostro به صورت خطابی به کار رفته است یعنی «بنده‌ی شما» و بعدها این عبارت در گویش رسمی ایتالیایی به صورت ciao به عنوان «سلام و درود» به کار رفته است و از آنجا از میان مهاجران ایتالیایی به دیگر زبان‌های دنیا از جمله انگلیسی راه یافته است.

اما این قوم خود را Sloveninu می‌خواندند که شاید با slovo به معنای «سخن» مربوط باشد و بدان معنا است که آنان خود را «سخنگویان یک زبان» می‌دانستند.

اسلاوها به بیگانگان «نمیسی» (Nemici) می‌گفتند که به معنای «گنگ» یا «زبان ندان» است. این همان الگویی است که مثلا در یونانی به بیگانگان «بربر» (barbar) می‌گفتند (که با «ور» در پارسی به معنای «سخن نامفهوم/بی پایه» و هم چنین با «برّ» در پارسی و لری به معنای «کسی که زبانش می‌گیرد» همریشه است). در عربی هم به ایرانیان «عجم» به معنای «زبان ندان» می‌گفتند.

بعدها نام نمیسی تنها به مردم ژرمن یا آلمانی گفته شد. در روسی به مردم آلمان Немцы (نمسیی) و در لهستانی Niemcy می‌گویند. نمیسی از راه زبان روسی در دوران قاجار به شکل «نِمِسه» وارد زبان پارسی (و نیز ترکی و عربی) شده است و به معنای کشور اتریش است زیرا در آن دوران کشور اتریش نیرومندترین دولت ژرمن بود.

اما نام «اتریش» شکل فرانسوی (Autriche) نام این کشور است. در انگلیسی به آن Austria می‌گویند و در زبان آلمانی Österreich است (در هلندی: Oostenrijk) که از دو بخش Öster به معنای «شرقی» (در انگلیسی: eastern) و reich به معنای «قلمرو/فرمانروایی/پادشاهی» گرفته شده است پس در کل به معنای «پادشاهی شرقی» است. این بدان خاطر است که لاتین به آن Marchia Orientalis گفته می‌شده است زیرا مرز شرقی امپراتوری روم در زمان شارلمان بوده است.

(شارلمان در فرانسوی: Charlemagne در لاتین Carolus Magnus به معنای کارولوس بزرگ – نام کارولوس در انگلیسی چارلز Charles و چارلی Charlie شده است و در فرانسوی شارل Charles و در ایتالیایی کارلو Carlo و در اسپانیایی Carlos – سپس در زبان‌های اروپای شرقی به شکل کِرال درآمده و به معنای کلی پادشاه به کار رفته است. از این زبان‌ها به زبان ترکی عثمانی وارد شده و در ترکی kral به معنای پادشاه است)

نام «آلمان» در زبان پارسی از زبان فرانسوی (Allemagne) وام گرفته شده است و این واژه خود از نام قبیله‌ی «آلامانی» (Alamanni) گرفته شده است. نام German از ریشه‌ی لاتین شاید به معنای «مرتبط» باشد (در زبان انگلیسی صفت germane به معنای «مرتبط» است). ژرمن‌ها به خودشان deutsch (دویچ) می‌گویند که از diot به معنای «مردم» آمده است و با «توده» در پارسی به معنای «مردم» همریشه است. در ایتالیایی به ژرمن‌ها tedeschi (مفرد: tedesco) می‌گویند که از همان واژه‌ی deutsch گرفته شده است.

Monday, July 16, 2012

درباره‌ی نام وعده‌های غذایی


دوشنبه ۲۶/تیر/١٣٩١ - ١۶/جولای/٢٠١٢

امروزه بیشتر در زبان رسمی پارسی وعده‌های غذایی را «صبحانه» و «ناهار» و «شام» می‌گوییم. اما در بسیاری از شهرها و نیز گویش‌ها نام‌های دیگری هم به کار می‌رود. در اینجا چند نام را برمی‌رسم:

١) ناشتایی
ناشتا به معنای «از بامداد باز چیزی نخوردن است» (برهان قاطع). این واژه از دو بخش ساخته شده است: نَـ (منفی‌ساز) + آشتا (خوردن) پس در کل به معنای «نخوردن/نخورده» است. «آشتا» از ریشه‌ی as و ad به معنای «خوردن» است که در هندی باستان atiacn (آتیاچن) و ac (آچ) و در لاتین Edo (در ترکیب انگلیسی: edible خوردنی) و در آلمانی Essen آلمانی و در انگلیسی eat است. واژه‌ی «آش» در پارسی هم از همین ریشه است به معنای کلی «خوراک یا خورش». «ناشتا» به کسی گفته می‌شود که از بامداد چیزی نخورده باشد.

خوارک بامداد یا صبح را ناشتایی می‌گویند.


٢) چاشت:
چاشت در اصل نام واحد زمانی بوده است در آغاز روز. در دهخدا چنین آمده است:

چاشت: اول روز (آنندراج). بهره‌ی نخستین روز. صبح، بامداد.

گه چاشت چون بود روز دگر / بیامد برهمن ز کازه به در (اسدی)

از چاشت تا به شام ترا نیست ایمنی / گر مر تراست مملکت از چاچ تا به شام (ناصرخسرو)
به خوراک این زمان هم نام «چاشت» داده شده است.

از زمانی به بعد معنای «چاشت» به نیمروز (ظهر) و نیز نام خوراک نیمروز گفته شده است. شاید بر پایه‌ی کاربردهای سعدی شیرازی بتوان گفت که این زمان سده‌ی هفتم هجری بوده است شاید هم در استان فارس چنین بوده است. زیرا در شعر ناصر خسرو و نظامی گنجوی چاشت به معنای خوراک بامداد است. در دهخدا تعریف بعدی چاشت چنین است:
میانهء روز را گویند (فرهنگ ناصری). یک پاس از چهار پاس روز که میانهء روز باشد. ظهر. نیمه روز.

شنیدم که نابالغی روزه داشت / به صد محنت آورد روزی به چاشت (سعدی)

گر موسم خواب آید خسبیم / چندان که نماز چاشت از ما برود (سعدی)
باز هم به خوراک نیمروز چاشت گفته می‌شده است.

٣) ناهار
ناهار از نظر واژگانی از نا (پیشوند نفی) + آهار (خوراک) ساخته شده است به معنای «بی‌خورش یا خوراک نخورده». به کسی هم که از بامداد چیزی نخورده باشد «ناهار» گفته می‌شده است.

همان گونه که در «ناشتا» گفتیم «آش» از ریشه ی آس/آد به معنای خوردن است. تبدیل س به هـ نیز در زبان‌های ایرانی شناخته شده است. بنابراین «آهار» هم از همان ریشه‌ی «آس/آد» است و به معنای «خورش» است.
در گنج بگشاد و دینار داد / روان را به خون دل آهار داد (فردوسی)
امروزه «آهار» بیشتر برای نامیدن مایه‌ای به کار می‌رود که برای شکل دادن و سیخ نگه داشتن لباس استفاده می‌شود و در ترکیب «آهار زده/آهار داده» به کار می‌رود. تعریف این آهار چنین است:
آهار: چیزی از نشاسته یا کتیرا یا صمغ و یا لعاب خطمی و مانند آن که جامه و کاغذ و جز آن را بدان آغارند تا شخ ّ و محکم شود یا صیقل و مهره گیرد.
نام های دیگر آهار چنین است: آهر. آغار. آش. آش جامه. خورش. شوربا. شو. شوی. پَت. بَت. پالوده. تانه. بخیر. لعاب

آش به معنای کلی خوراک بوده است. مانند: در حجره نشسته بودیم و آش کدو می‌پختیم. حلق‌های شما را گرفتیم تا نتوانید آش خوردن.

چون شخص اندک چیزی بخورد بگویند ناهار او شکسته شد.

مانند «ناشتایی» که به خوراک بامداد گفته می‌شود، به خوراک نیمروز هم «ناهاری» گفته می‌شود که امروزه بیشتر به صورت «ناهار» به کار می‌رود. البته گاهی به اشتباه به صورت «نهار» نوشته می‌شود.

چون ناهار به معنای چیز نخوردن است «ناهاری» هم در اصل به هر خوراکی گفته می‌شده که پس از چیز نخوردن یا ناشتا بودن خورده می‌شده. یعنی ناهاری به خوراک بامداد هم گفته می‌شده است.
ناهاری: به معنای چیزی است که برای ناشتا شکستن و رفع گرسنگی خورند (حاشیهء برهان قاطع چ معین). چیزی اندک را گویند که کسی در صباح بخورد (برهان قاطع). ناشتائی اندک. آنچه بامدادان بار اول خورند از چای و قهوه و نان و شیر و کره و پنیر و مربا و مانند آن.

۴) شام
شام هم در اصل نام واحد زمانی است ضد بامداد یا چاشت. به خوراک این زمان هم شام گفته می‌شود.
گفت اندوه شام و محنت چاشت / در دلم حب و بغض کس نگذاشت (سنائی)

این گونه تغییر معنا و کاربرد نام وعده‌های غذایی در زبان انگلیسی نیز دیده می‌شود. امروزه در انگلیسی سه وعده‌ی غذایی را breakfast (روزه شکستن. ناشتایی یا صبحانه) و lunch (ناهار) و dinner (شام) می‌گویند. اما در گذشته این سه وعده چنین بوده است: breakfast (صبحانه) و dinner (ناهار) و supper (شام). یعنی dinner به غذای میانه‌ی روز گفته می‌شده است. در اصل dinner به معنای چاشت یا صبحانه بوده است (از نظر ریشه‌شناسی هم dinner از disner فرانسوی و در نهایت از لاتین (*disjejunare) آمده است به معنای «روزه گشودن» یا همان breakfast). یعنی غذای اصلی که در روز می‌خورند.

اما با تغییر سبک زندگی و دیرتر خوردن غذای اصلی، نخست dinner به خوراک نیمروز و سپس به خوراک شب گفته شد.

اما واژه‌ی lunch خود کوتاه شده‌ی luncheon است که گاهی lunching هم نوشته می‌شده است و گویا بر پایه‌ی واژه‌ی nuncheon در انگلیسی میانه ساخته شده که از nun (همان noon یعنی نیمروز) و schench (به معنای نوشیدن) ساخته شده است. امروزه luncheon به خوراک سبک مانند عصرانه گفته می‌شود.

البته امروزه باز با تغییر سبک زندگی، در زبان انگلیسی واژه‌ی brunch هم به کار می‌رود که ترکیبی است از breakfast (صبحانه، چاشت) و lunch (ناهار) یعنی «چاشتی که نزدیک نیمروز خورده شود». این ترکیب از دهه‌ی 1890 در میان دانشجویان بریتانیا ساخته شد و بعدها وارد زبان اصلی شد. من برای آن «صبهار» یا «چاشتار» را ساخته‌ام.

در زبان فرانسوی نیز همین تغییر کاربرد واژگان مربوط به وعده‌های غذایی دیده می‌شود.

Friday, July 13, 2012

چسب و سریش و سریشم


آدینه ٢٣/تیر/١٣٩١ - ١٣/جولای/٢٠١٢

چسب یا چسپ که در برخی گویش‌ها «چبس» و «چفس» هم گفته می‌شود مایه‌ای برای پیوند دادن. در شعرهای مولانای بلخی «چفس» به کار رفته است:

هله! ای عشق! بیا یار منی در دو جهان ------------ از همه خلق بریدم، به تو برچفسیدم

تو چه برچفسی بر این نام درخت؟ ----------- تا بمانی تلخکام و شوربخت
به نوشته‌ی استاد محمدتقی بهار در کتاب «سبک شناسی» واژه‌ی «چبس» وارد زبان عربی شده و به صورت «شبث» درآمده است و از آن مصدر «تشبّث» (درآویختن و چنگ زدن) را ساخته‌اند و در مثل عربی به کار رفته است: «الغَریقُ یَتَشبّثُ فی کل حشیش» یعنی «غرقه به هر گیاهی چنگ می‌زند». یا به قول مولانای بلخی: مرد غرقه دست و پایی می‌زند --------- دست هر دم در گیایی می‌زند.

در کنار چسب دو واژه‌ی دیگر هم هست به نام سریش و سریشُم که نباید آنها را با هم اشتباه کرد.
سریش: رستنی باشد که در سبزی و تازگی بپزند و با ماست بخورند و بعد از رسیدگی خشک کنند و آرد سازند. کفشگران و صحافان چیزها بدان چسبانند (برهان). چیزی که نجار و کمانگر و صحّاف و چرمگر بدان چیزها چسبانند. بیخی است که ساقه دارد و گل آن سفید مایل به سرخی و تند طعم.

به خدای ار کس این قوافی را / به سخن برنشاندی به سریش (انوری ابیوردی)

اما تعریف سریشُم چنین است:
سریشم: دو قسم بود یکی آنچه از پوست گاو و گاومیش گیرند و دیگر آنچه از شکم ماهی برآرند

از آن که مدح تو گویم درست گویم و راست / مرا به کار نیاید سریشم و کبدا (دقیقی)

سبویی که سوراخ باشد نخست / به موم و سریشم نگردد درست (نظامی)
یعنی سریش خاستگاه گیاهی دارد و سریشم خاستگاه حیوانی. البته گویا برخی فرهنگ‌نویسان این دو را اشتباه کرده‌اند و به جای هم به کار برده‌اند. مثلا در غیاث اللغات سریشم را نوشته: «سریش که به کار کمانگران آید». یا سریش را «گیاه سریشم» هم گفته‌اند. و در فرهنگ رشیدی هم نوشته که «سریش را از ماهی و پوست خام سازند» که این تعریف سریشم است.

Friday, July 06, 2012

مقدمه‌ای بر تاریخ قوم‌های ترک

آدینه ۱۶/تیر/١٣٩١ - ۶/جولای/٢٠١٢

اگرچه هدف اصلی این وبلاگ تاریخ ایران است اما از آنجا که در طول تاریخ ایران، قوم‌های ترک به ویژه هون (خیون) و اغوز حضور داشته است، در این نوشتار به معرفی کتابی درباره‌ی قوم‌های ترک می‌پردازم.


نام کتاب: مقدمه‌ای بر تاریخ قوم‌های ترک: شکل‌گیری قومی و دولت‌های ترک در دوران تاریخ میانه و آغاز دوران نوین در اورآسیا و خاور میانه
(در انگلیسی:
Introduction to the History of Turkic Peoples: Ethnogenesis and State-Formation in Medieval and Early Modern Eurasia and Middle East
)
نویسنده: پیتر ب. گلدن (Peter B. Golden)
ناشر: اوتو هاراسوویتز (Otto Harrassowitz) - ویسبادن آلمان
سال: ١٩٩٢ م. / ١٣٧١ خ.
صفحه: ۴۵۷

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

پیشگفتار: دنیای استپ‌ها
- دنیای کوچ‌نشینی
- قبیله
- نام قبیله‌های ترکیک
- کوچ‌نشینان و دنیای یکجانشینی
- فراروند قومی در دنیای ترکیک
- فصل ١: مردمان و زبان‌های اورآسیا
- فصل ٢: میراث آسیای درونی
- فصل ٣: امپراتوری‌ها و کوچ‌ها
- فصل ۴: نخستین قوم‌های ترکیک اورآسیای غربی
- فصل ۵: امپراتوری‌های ترکی اورآسیا
- فصل ۶: جانشینان ترکان در آسیای درونی
- فصل ٧: جانشینان ترکان در آسیای میانه
- فصل ٨: جانشینان ترکان در اوراسیای غربی
- فصل ٩: دنیای ترکان در دوران چنگیز
- فصل ١٠: تیمور، پایان دوران چنگیزی و آخرین امپراتوری‌های ترکی اوراسیا
- فصل ١١: قوم‌های ترک در خاور نزدیک و میانه
- فصل ١٢: شکل‌گیری قومی مردمان ترک
در فصل ١ به قوم‌ها و زبان‌های اوراسیا از جمله آلتایی و مغولی و چینی و ایرانی می‌پردازد. در فصل ٢ به کوچ‌نشینان ایرانی مانند سکاها و کوشان می‌پردازد. در فصل ٣ ورود قوم‌های ترکی مانند هون‌ها و اوغورها (Ugur) و آور (Avar)ها بررسی می‌شود. در فصل ۵ می‌بینیم که قومی به نام «ترک» (Turk) تازه از سده‌ی ۵ میلادی است که با شکل‌گیری «خاقانات ترکی» (Turkic Qaganate) در تاریخ جهان مطرح می‌شود. در این فصل به قوم‌های شکل‌دهنده‌ی «خاقانات ترکی» و خط و زبان و دین و اقتصاد خاقانات ترکی نیز پرداخته می‌شود و می‌بینیم که ایرانیان سغدی در سازماندهی ساختار حکومتی و نگارش و دین و اقتصاد این خاقانات بسیار نقش مهمی داشته‌اند. حتا سغدیان از نیروی ترکان برای چانه‌زنی و مقابله با ایران ساسانی نیز استفاده می‌کردند. (در این باره پیشتر کتاب «ایران و ترکان در دوران ساسانیان» اثر زنده یاد دکتر عنایت الله رضا را معرفی کرده‌ام). در فصل ۶ به اوغورها و خِرخیز (قرقیز) پرداخته می‌شود. در فصل ٧ قوم‌های قرلیخ (خُلّخ)، یغما، چِگل، و اوغوز و نیز گسترش اسلام در میان ترکان به دست ایرانیان، و حکومت سلجوقیان بررسی می‌شوند. در فصل ٨ خزران و بلغارها و مجارها معرفی می‌شوند. فصل ٩ و ١٠ به دوران چنگیز و مغولان و تاتارها می‌پردازد. در فصل ١١ مملوکان مصر و آق قویونلوها و قراقویونلوها معرفی می‌شوند. فصل ١٢ هم به ترکان جزیره‌ی کریمه (Crimea)، قزاقان، ازبکان، و قرقیزان می‌پردازد.

به زودی کتاب دیگری از پیتر گلدن را درباره‌ی تاریخ ترکان معرفی خواهم کرد.

Sunday, June 17, 2012

خرقی ها و بهاءالدین مروزی خرقی

یک‌شنبه ٢٨/خرداد/١٣٩١ - ١٧/جون/٢٠١٢

در تاریخ ایران، گاهی به نام روستاهایی برمی‌خوریم که با این که کوچک هستند اما شخصیت‌های ، بزرگ و مهمی از آنها برخاسته‌اند. برای نمونه، روستای خَرَگ، یا در شکل عربی شده‌ی آن «خَرَق» در نزدیکی مرو (در فرارود یا ماوراءالنهر) چنین است و در اینجا نام چند تن از کسانی را می‌آورم که در تاریخ با نام «خَرَقی» شناخته شده‌اند. البته در کتاب «مُعجم البُلدان» یا فرهنگ جغرافیایی سرزمین‌ها از روستایی به همین نام در نیشابور نیز نام برده شده است.

- حدیث دانان: محمد بن موسا خرقی، ابن عبیداﷲ خرقی، اسحاق بن لیث خرقی، حسن بن رشد خرقی، زُهَیر بن محمد ابوالمنذر التمیمی عنبری خراسانی مروزی خرقی: (او را هروی و نیشابوری هم گفته اند)، عبدالرحمن بن بشر خرقی، محمد بن عبداﷲ خرقی مروزی، احمد بن محمد بن احمد خرقی، حسین بن عبداﷲ بن احمد خرقی (پدر عمروبن حسین)

- ابوالقاسم عمر بن حسین بن عبداﷲ بن احمد خرقی: پیشوای حنبلیان در بغداد و نویسنده‌ی «المختصر فی فقه الامام احمد بن حنبل» است (درگذشته: در دمشق به سال ۳۳۴ ق)

- عبدالرحمن ابومحمد محمد بن قطن خرقی: از عالمان زبان عرب بود و فقیه مالکی

- ابوعلی حسین ابن عبداﷲ بن احمد خرقی: فقیه حنبلی و نویسنده‌ی «مختصر در فروع حنبلی» (درگذشته: در عید فطر ٢٩٩ ق / ٩١٢ م.)

- ابوبکر محمد بن بشر خرقی: فقیه و متکلم و اصول‌دان (درگذشت: پانصد و سی و اند)

- محمد بن احمد بن ابوبشیر خرقی: متکلم

بهاءالدین ابوبکر محمد ابن احمد ابن ابوبشر خَرَقی مروزی
اما شاید مشهورترین و بزرگ‌ترین دانشمند برخاسته از روستای خَرَق در نزدیکی مرو، بهاءالدین ابوبکر محمد بن احمد بن ابوبشر خرقی مروزی (درگذشته در مرو به سال ۵۳۳ ق / ١١٣٩ م.) باشد. نام او را ابومحمد عبدالجبار بن‌ محمد نوشته‌اند. وی ریاضیدان‌، اخترشناس و جغرافیدان ایرانی بود که به عربی می‌نوشت‌. وی کارهای مهمی در هیات (اخترشناسی) دارد مانند

- منتهی الادراک فی تقسیم الافلاک‌: در اخترشناسی یا بخش‌های فلک که توسعه‌ی نظریه‌‌ی حسن ابن هیثم بصری است‌.

- کتاب «التبصرة فی علم الهیئه»: کتاب دیگری در هیات یا اخترشناسی

- الرسالة الشاملة: اثری است که گم شده و درباره‌ی بخشی از حساب‌ بوده به نام «حساب درم و دینار». همان گونه که پیشتر نوشتم منظور از «حساب درم و دینار» در واقع معادله‌های چندمجهولی است.

- الرسالة المغربیة که گم شده است.

Thursday, June 07, 2012

فرهنگ (واژه‌نامه‌ی) سنگسری

پنج‌شنبه ١٨/خرداد/١٣٩١ - ٧/جون/٢٠١٢

همان گونه که پیشتر هم گفته‌ام و همه می‌دانیم ایران‌زمین از نظر گویشی و زبان، دارای گونه‌گونی و گستردگی جالبی است و گویش‌شناسی یکی از زمینه‌های مهم در زبان‌شناسی ایرانی است به ویژه اکنون که به خاطر گسترش و نفوذ رسانه‌ها و نیز گسترش سوادآموزی، بسیاری از این گویش‌ها زیر نفوذ زبان رسمی می‌آیند و برخی ویژگی‌های اصلی آنان (مانند ویژگی‌های دستوری و واژگانی آنان) با زبان رسمی جایگزین می‌شوند.

امروز به معرفی اثر مهم و بزرگی در زمینه‌ی یکی از گویش‌های ایرانی می‌پردازم به نام «فرهنگ سنگسری»:


نام کتاب: واژه‌نامه‌ی سنگسری با مقدمه‌ای از دستور آن زبان
(در انگلیسی: A Dictionary of Sangesari with a Grammatical Outline)
نویسنده: چراغ‌علی اعظمی سنگسری و گرنات ویندفوهر (Gernot Windfuhr)
ناشر: انتشارات کتاب جیبی
سال: ۱۳۵۰ خ. / ١٩٧١ م.
صفحه: ٩٠٠

سنگسر در استان سمنان قرار دارد و بسیاری از سنگسری‌ها به کار دامداری مشغول اند. از آنجا که در سنگسر جمعیت بهایی قابل توجهی وجود داشته است در سال‌های اخیر نام رسمی آن به «مهدی‌شهر» برگردانده شده است اما بیشتر مردم هم چنان آن را به همان نام اصلی می‌خواندند. دو تن از سنگسری‌های نامدار در دوران پیش از انقلاب عبارتند از: هژبر یزدانی و پرویز ثابتی.

زبان سنگسری به همراه «سُرخه‌ای» و «لاسگردی» و «اَفتری» و «شَهمیرزادی» گروهی را تشکیل می‌دهد که بیشتر به زبان طبری نزدیک اند تا زبان سمنانی. پیشتر هم کتابی از آرتور کریستنسن درباره‌ی این گروه زبانی را معرفی کردم.

زنده‌یاد دکتر چراغ‌علی اعظمی سنگسری کار گردآوری این واژه‌نامه را در تاریخ ٢٨ آبان ١٣٣٣ خ. / ١٩ نوامبر ۱۹۵۴ م. آغاز کرد. وی نزدیک ١٧ سال روی این واژه‌نامه کار کرد و دستاورد وی واژه‌نامه‌ای بود با ١٨١ صفحه در دو بخش: بخش نخست در ٩٣ صفحه شامل: ۵ صفحه پیشگفتار، ١٠ صفحه درباره‌ی صرف فعل‌ها در سنگسری؛ باقی صفحه‌های بخش نخست و تمام بخش دوم شامل واژه‌ها بود. در هر صفحه ۶۰ درآیه بود و در کل ١٠ هزار درآیه یا سرواژه گرد آورده شده بود. در سال ۱۳۴۰ خ. آقای دکتر اعظمی با گرنات ویندفوهر آشنا شد که در آن دوران از طرف دانشگاه هامبورگ آلمان در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل بود. ویندفوهر موضوع پایان‌نامه‌ی دکتری خود را «فعل‌های زبان سنگسری» برگزید. در آبان ماه ۱۳۴۷ خ. / نوامبر ۱۹۵۸ م. در راستای جشن بزرگداشت دوهزار و پانصدمین سالگرد شاهنشاهی ایران، چاپ-پخش این واژه‌نامه‌ی سنگسری هم بخشی از برنامه بود. این کار به دکتر ویندفوهر واگذار شد که در آن زمان دیگر استاد دانشگاه میشیگان امریکا شده بود. ویندفوهر کار فراهم آوردن این واژه‌نامه را در شکل کنونی را به همراهی آقای اعظمی به دوش گرفت.

فهرست گنجانده‌های فرهنگ سنگسری چنین است:

- پیشگفتار
- جایگاه سنگسری در گویش‌شناسی ایرانی
- درباره‌ی سنگسر و مردمان آن
- خانواده‌ی اعظمی
- تاریخچه‌ی فرهنگ سنگسری
- دستور زبان سنگسری

- فرهنگ سنگسری شامل پنج بخش
- سنگسری به پارسی و انگلیسی
- پارسی به سنگسری
- انگلیسی به سنگسری
- فرهنگ موضوعی
- مَثل‌ها و اصطلاح‌ها
بخش‌بندی صفحه‌های کتاب چنین است:
- پیشگفتار و دستور زبان: ٢٢٠ صفحه
- بخش سنگسری به پارسی و انگلیسی: ۳۴۵ صفحه
- بخش پارسی به سنگسری: ۶۵ صفحه
- بخشی انگلیسی به سنگسری: ٧۵ صفحه
- فرهنگ موضوعی: ١٠٠ صفحه

این کتاب شاید نخستین کتاب در ایران باشد که با کمک رایانگر (کامپیوتر) چاپ شده است. از آنجا که از رایانگر دانشگاه میشیگان برای حروف‌چینی و چاپ این کتاب استفاده شده است و در آن زمان هنوز رایانگرها حرف‌های فارسی نداشتند، برخلاف میل هر دو نویسنده، واژه‌های فارسی هم با خط انگلیسی نوشته شده‌اند.

شجاع‌الدین شفا در یادداشتی که در آغاز کتاب آمده است چنین می‌نویسد:
کتاب «واژه‌نامه‌ی سنگسری» که امروز منتشر می‌شود یکی از ارزنده‌ترین آثار علمی و تحقیقی است که تا کنون در رشته‌ی زبان‌شناسی تدوین شده است. جای تعجب نیست اگر گردآوری این مجموعه 18 سال تمام به طول انجامیده باشد....

در دوران کنونی پژوهش‌های علمی و تحقیقی در ایران، انتشار این اثر را می‌باید تا حد زیادی سرآغاز فصل تازه‌ای در مطالعات مربوط به لهجه‌شناسی و زبان‌شناسی ایرانی - که با توجه به تحولات اجتماعی عصر حاضر و امکان از میان رفتن بسیاری از این لهجه‌ها اهمیت خاص دارد - به شمار آورد.
شاید به خاطر حجم بزرگ کتاب، در آن زمان تنها ۵۰۰ نسخه بیشتر از آن چاپ نشد و به گمانم پس از آن تاریخ نیز دیگر این کتاب بازچاپ نشده است.

Saturday, May 19, 2012

ریشه‌ی اکس و حساب درم و دینار

شنبه ۳۰/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۱۹/می/۲۰۱۲

محمد پسر موسا خوارزمی در کتاب معروف خود به نام «جبر و مقابله» در بیان مسئله‌ها وقتی می‌خواست مقدار ناشناخته‌ای را بیان کند از اصطلاح «چیز» یا در واقع ترجمه‌ی عربی آن یعنی «شیء» استفاده کرده است. این روش در دیگر کتاب‌های ریاضی و حساب پس از وی نیز به کار رفت و به اصطلاحی جا افتاده تبدبل شد. یعنی مثلا در کتاب «جبر و مقابله» مسئله‌هایی مانند این داریم: «اگر شیءای را در سه بزنند و بر آن ده بیافزایند حاصل بیست و هشت خواهد بود. مقدار شیء چیست؟»

برای معادله‌هایی که بیشتر از یک مقدار ناشناخته یا مجهول داشت دو روش وجود داشته است. ابوریحان بیرونی در کتاب «التفیهم» - که برای ریحانه دختر حسین (حسن) خوارزمی نوشته است - چنین می گوید:

این حسابی است از جبر و مقابله بیرون آورده. و گاهگاه شیءهای مجهول بیشتر از یکی باشند. پس لقب و نام باید کردن تا بنیامیزد. گروهی چون هندوان شیءها را گونه دهند و بگویند «شیء ساده و شیء کبود و شیء زرد و شیء سرخ».
یعنی روش مسلمانان برای معادله‌های چندمجهولی کاربرد «درم» و «دینار» و «فلس» و مانند آن است اما روش هندوان کاربرد رنگ و نوع است.

بهاءالدین مروزی خَرَقی نیز کتاب مهمی در «حساب درم و دینار» داشته است.

وقتی که اروپاییان کتاب‌های ریاضی را از زبان عربی به زبان‌های خود ترجمه کردند به ویژه وقتی مترجمان اسپانیایی این کتاب‌ها را ترجمه کردند «شیء» را به همان صورت نگه داشتند و در خط اسپانیایی آن را به صورت xei نوشتند. حرف ایکس در زبان اسپانیایی آن دوران صدای «ش» می‌داد همان گونه که نام «دُن کیشوته» به صورت Don Quixote نوشته می‌شود. (این نام در زبان فرانسوی به صورت Don Quichotte نوشته می‌شود و با همین تلفظ فرانسوی آن به زبان پارسی درآمده است. امروزه در زبان انگلیسی این نام دن کیهوته خوانده می‌شود.)

بعدها وقتی ریاضیدانان اروپایی تصمیم گرفتند نمادها را به جای عبارت یا نام کامل به کار ببرند، به جای «شیء» هم حرف نخست آن یعنی x را به کار بردند.

البته برخی هم می‌گویند نخستین بار رنه دکارت (René Descartes) فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی (درگذشته 1650 م.) حرف‌های x و y و z را برای مقدارهای ناشناخته به کار برد. اما به نظر من، این کاربرد هم به احتمال زیاد پس از به کار رفتن حرف اکس به جای «شیء» بوده است. زیرا «بازپس‌گیری اسپانیا» (در اسپانیایی: Reconquista و در انگلیسی: Reconquest of Spain) - که در طی آن مسیحیان اسپانیایی، مسلمانان و یهودیان را از کشور خود بیرون راندند - نزدیک 150 سال پیش از دکارت به پایان رسیده بود.

Wednesday, May 16, 2012

نظام‌الدین نیشاپوری (نیسابوری)

چهارشنبه ۲۷/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۱۶/می/۲۰۱۲

نظام‌الدین حسن بن محمد بن حسین قمی نیشابوری مشهور به نظام اَعرَج [=لنگ]، ریاضیدان، اخترشناس، فقیه، تفسیرگر و شاعر ایرانی بود. به احتمال زیاد پدر بزرگ وی از اهل قم بود که به نیشاپور کوچید و پدرش و خودش در همین شهر زاده شدند. البته برخی معتقدند که وی مدتی در قم زیسته است و به همین دلیل «قمی» خوانده شده است اما تعبیر درست‌تر همان قمی بودن پدر بزرگ او است. وی نزدیک سال 668 ق. / 1270 م. در نیشاپور زاده شد. آموزش‌های نخستین را در زادگاهش دریافت و در سال 703 ق. / ۱۳۰۴ م. به آذربایجان، مرکز حکومت ایلخانان، سفر کرد. در آذربایجان از شاگردان قطب الدین محمد بن مسعود شیرازی (درگذشته ۷۱۱ ق.) و سپس همکار وی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) مراغه شد. قطب‌الدین شیرازی خود شاگرد خواجه نصیرالدین توسی بود.

نظام‌الدین اثرهای فراوانی در زمینه‌های گوناگون نگاشته است:

- تفسیر «غرائب القران و رغائب الفُرقان»: درباره شگفتی‌های قرآن که به «تفسیر نیشاپوری» هم شناخته شده است. وی می‌گوید «قصد داشتم این کتاب را در زمانی برابر مدت خلیفگی امیرالمومنین علی (یعنی پنج سال) تمام کند اما در عمل نوشتن آن برابر مدت چهار خلیفه (یعنی 30 سال) طول کشید. این کتاب پیش از سفر نظام به آذربایجان یعنی سال 703 ق. / 1304 م. آغاز شده است.

این کتاب در سال ۱۹۹۶ م. / ۱۳۸۵ خ. در شش جلد و ۳۷۶۲ صفحه به دست انتشارات «دار الکتب العلمیه» در شهر بیروت لبنان چاپ شده است.

- اوقاف القران

- شرح «تحریر المجسطی»: شرحی بر کتاب خواجه نصیرالدین توسی به نام «تحریر المجسطی» است. خواجه نصیر در کتاب خود «المجسطی»، کتاب مشهور بطلمیوس را گسترش داده و به برخی اشکال‌های آن اشاره کرده و راه حل‌های خود را هم پیشنهاده است. نظام این کتاب را در دوم جمادی الاخر سال 703 ق. / ژانویه 1304 م. به دستور استادش قطب‌الدین شیرازی، به نام خواجه سعدالدین ساوجی (درگذشته ۷۱۱ ق.) وزیر اُلجایتو نوشته است.

- شرح نظام بر «الشافیه»: شرحی بر کتاب «الشافیه» در صرف زبان عربی نوشته‌ی ابن حاجب (درگذشته 646 ق. / 1249 م.). این کتاب در نزدیکی سال 707 ق. / 1308 م. به پایان رسیده است.


- کشف حقایق زیج ایلخانی: کتابی به زبان پارسی در شرح «زیج ایلخانی» اثر دیگری از خواجه نصیرالدین توسی. (زیج ایلخانی نیز خود به زبان پارسی است) این کتاب در سال 708 ق. / 1308 م. به پایان رسیده است.

- شرح «مفتاح العلوم»: شرحی بر کتاب سَکّاکی (درگذشته 626 ق. / 1229 م.) این کتاب هم در سال 710 ق. / 1311 م. به پایان رسیده است.

- توضیح التذکره: شرحی بر کتاب «التذکره النصیریه» نوشته‌ی خواجه نصیرالدین توسی در هیات (اخترشناسی). این کتاب در روز نخست ربیع الاول 711 ق/ جولای 1311 م. به پایان رسیده است.

- البصائر فی مختصر تنقیح المناظر: کتابی در شرح کتاب «المناظر» نوشته‌ی حسن ابن هیثم در شیدیک (optics یا فیزیک نور)

- رسالة الشمسیه: کتابی در دانش حساب. گویا این کتاب به خواجه شمس‌الدین پسر خواجه رشیدالدین فضل‌الله تقدیم شده است. احتمالا این کتاب نزدیک 718 ق. / 1318 م. نوشته شده است.

با آن که وی در ریاضیات و اخترشناسی استاد بزرگی بود و از دانشمندان برجسته‌ی نپاهشگاه مراغه بود در دوره‌های بعد بیشتر با کتاب تفسیر قران خود شناخته شده و جنبه‌ی علمی او فراموش شده است. وی در سال ۷۳۰ ق./ ۱۳۲۸ م. درگذشته است.

آقای رابرت موریسون (Robert Morrison) در سال1998 م. / ۱۳77 خ. پایان‌نامه‌ی دکتری خود را در دانشگاه کلمبیا درباره‌ی زندگی علمی نظام‌الدین حسن نیشاپوری نوشت و در سال ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ. آن را پس از گسترش و پژوهش بیشتر به صورت کتابی منتشر کرده است:



نام کتاب: اسلام و دانش: زندگی‌نامه‌ی نظام‌الدین نیسابوری
Islam and Science: The Intellectual Career of Nizam al-Din al-Nisaburi
نویسنده: رابرت موریسون (Robert Morrison)
ناشر: روتلیج (Routledge)
سال: ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ.
صفحه: ۳۱۲

فهرست گنجانده‌های این کتاب چنین است:

پیشگفتار

فصل 1: بازسازی آموزش‌های نخستین نیشاپوری

فصل 2: اندیشه‌های علمی نخستین نیشاپوری

فصل 3: اندیشه‌های دینی نخستین نیشاپوری

فصل 4: اخترگویی فراهم‌آورنده‌ی بنیادی برای شناخت قدرت خداوند

فصل 5: اندیشه‌های علمی سپسین نیشاپوری

فصل 6: تاثیر دانش بر اندیشه‌های علمی نیشاپوری

فصل 7: حدود تاثیر دانش بر اندیشه‌های علمی نیشاپوری

نتیجه‌گیری

پیوست الف: تاریخ‌گذاری نوشته‌های نیشاپوری
پیوست ب: اخترشناسی نپاهشی نیشاپوری
پیوست پ: اخترشناسی نگریک (نظری) نیشاپوری

وی در این کتاب بر پایه‌ی کتاب‌های گوناگون نظام‌الدین مسیر زندگی علمی نظام را به دست می‌دهد و نوآوری‌های وی (و استادانش قطب شیرازی و خواجه نصیر) در زمینه‌ی اخترشناسی یا به اصطلاح قدیم «هیات» را نشان می‌دهد. کتاب‌های نیشاپوری پس از وی سال‌ها در مدرسه‌های علمی به عنوان کتاب درسی به کار می‌رفته است. برای نمونه غیاث‌الدین جمشید کاشانی، ریاضیدان و اخترشناس برجسته‌ی ایرانی (درگذشته 832 ق. / 1429 م.) در نامه‌ای به پدرش می‌نویسد که در مدرسه‌ی سمرقند کتاب «تذکره النصیریه» را با شرح نظام‌الدین نیشاپوری خوانده است.

Friday, May 11, 2012

دانش عربی؟

آدینه ٢٢/اردیبهشت/١٣٩١ - ١١/می/٢٠١٢

پس از جستاری که درباره‌ی کتاب «اخترشناسی عربی (!)» جورج صلیبا نوشتم کمی جست‌وجو کردم و به یاد کتاب دیگری در همین زمینه افتادم. خاورشناس نامدار ایتالیایی «کارلو آلفونسو نَلّینو» (Carlo Alfonso Nallino - زاده: ۱۸۷۲ م./۱۲۵۱ خ. و درگذشته: ۱۹۳۸ م./۱۳۱۷ خ.) کتابی دارد با مشخصات زیر:



نام کتاب: علم الفلک: تاریخُه عِند العرب فی القرون الوسطی
نویسنده: کارلو آلفونسو نَلّینو» (Carlo Alfonso Nallino)
زبان: عربی
سال: ۱۹۱۱ م./ ۱۲۹۰ خ.
صفحه: ۳۵۰



کارلو آلفونسو نَلّینو

این کتاب گردآوری سخنرانی‌ها و درس‌های نلّینو به زبان عربی در دانشگاه قاهره در مصر بوده و در سال ۱۹۱۱ م./ ۱۲۹۰ خ. به صورت کتابی به دست دانشگاه پالرمو در ایتالیا چاپ شده است. این کتاب به زبان عربی نوشته شده است و در سال ۱۳۴۹ خ./ ۱۹۷۰ م. به دست زنده یاد احمد آرام با عنوان «تاریخ نجوم اسلامی» به زبان پارسی ترجمه شده است.

نلّینو در فصل دوم درباره‌ی کاربرد «عرب» چنین می‌نویسد:

هر وقت سخن از روزگار جاهلیّت یا آغاز اسلام بوده باشد، شک نیست که کلمه‌ی «عرب» به معنای حقیقی طبیعی آن به کار رفته و مقصود از آن قومی است که در شبه جزیره‌ی معروف به «جزیرة العرب» سکونت داشته‌اند. ولی چون سخن از روزگار پس از قرن اول هجری باشد، این لفظ را به معنای اصطلاحی آن به کار می‌بریم و مقصود از آن همه‌ی اقوام و ملت‌هایی است که در ممالک اسلامی به سر می‌برده و در بیشتر تالیفات خود زبان عربی را به کار می برده‌اند. بدین ترتیب ایرانیان و هندیان و ترکان و سوریان و مصریان و قوم بربر و اندلسیان و جز ایشان، یعنی همه‌ی کسانی که در استعمال زبان عربی در تالیف خود با یکدیگر مشارکت داشته و همه از اتباع دولت اسلامی بوده‌اند، در این نامگذاریِ «عرب» داخل می‌شوند.
به نظر من این نامگذاری بسیار اشتباه است. نلینو در توجیه این نامگذاری نادرست چنین می‌نویسد:
اگر بنا بود لفظ «عرب» را شامل آنها نکنیم، شاید نمی‌توانستیم از علم هیات در نزد اعراب (!) چیزی بگوییم از این جهت که دانشمندان ماهر در این علم از اولاد قَحطان و عَدنان [=نیاکان عرب‌ها] بسیار اندک بوده‌اند. ابن خلدون (درگذشته به سال ۸۰۸ ق/ ۱۴۰۶ م.) در «مقدّمه»ی خود چنین گفته است: «از عجایب آن که بیشتر دانشمندان ملت اسلامی، خواه در علوم شرعی و خواه در علوم عقلی، به جز اندکی همه عجم بوده‌اند. و اگر از ایشان کسی در نَسَب عرب بوده در زبان و تربیت و استادان عجمی بوده است. در صورتی که دین و صاحب شریعت عربی بوده است.»
یعنی خود نلینو هم به این واقعیت تاریخی اعتراف می‌کند که عرب‌های واقعی نقش چندانی در این دانش‌ها نداشته‌اند و حتا سخن ابن خلدون را هم می‌آورد. اما باز اصرار می‌کند که آنها را دانشمندان «عرب» بنامد و ادعا می‌کند در صورتی که از این نامگذاری نادرست استفاده نکنیم شاید نمی‌توانستیم از علم هیات چیزی بگوییم!!

نلینو در ادامه‌ی این استدلال غلط چنین می‌نویسد:
اگر کسی بر این اصطلاح اعتراض کند و بگوید که استعمال لفظ «مسلمانان» درست‌تر و رواتر از استعمال لفظ «عرب» است در جواب می‌گویم این کار به دو سبب نادرست است:

نخست آن که با لفظ «مسلمانان»، ترسایان و جهودان و صابئیان و پیروان دین‌های دیگری که سهم فراوانی در علوم و تالیفات عربی و به ویژه ریاضیات و هیات و طبّ و فلسفه دارند خارج می‌شوند.

سبب دوم آن که لفظ «مسلمانان» مستلزم آن است که از آنچه اینان به زبان غیرعربی مانند فارسی و ترکی تالیف کرده‌اند نیز بحث شود و این از موضوع بحث ما خارج است.

پس شایسته‌تر این است که آنچه را نویسندگان جدید بر آن اتفاق کرده‌اند بپذیریم و لفظ «عرب» را به آن قرار مذکور قبول کنیم که انتساب به زبان کتاب‌نویسی را نشان می‌دهد نه انتساب به قوم عرب را.
به نظر می‌رسد نلینو به خاطر مسیحی بودن خویش، ترجیح می‌دهد سهم «غیرمسلمانان» نادیده گرفته نشود اما اگر سهم «غیرعرب»ها نادیده گرفته شود، مهم نیست! حتا با علم به این که بیشتر این دانشمندان غیرعرب بوده‌اند و خودش در همین بند بدان اعتراف کرده و ابن خلدون هم در کتاب مهم خود این واقعیت را بیان کرده است. اما چون نویسندگان جدید (یعنی «ما اروپاییان» به پیروی از نیاکان اروپایی‌مان که این کتاب‌ها را نادانسته به نام دانشمندان «عرب» به لاتین و دیگر زبان‌های اروپایی ترجمه کردیم) این اصطلاح را برگزیده‌ایم و بر آن اتفاق کرده‌ایم شایسته است که دیگران هم بپذیرند.

البته استاد احمد آرام هم نام کتاب را به «نجوم اسلامی» برگردانده است و هم در پانویس این صفحه یادآور شده است که در متن کتاب از «نویسندگان عربی‌نویس» یا «عربی‌زبان» استفاده کرده است.

نکته‌ی جالب دیگر این که ابن خلدون در کتاب خویش به درستی «علوم عربی» را تنها برای «صرف و نحو» به کار می‌برد.

جورج صلیبا هم در کتاب خویش همین فرض غلط را تکرار می‌کند که منظور از «عرب» هر کسی است که به زبان عربی کتاب نوشته است. به نظر می‌رسد جورج صلیبا می‌کوشد تا جایی که می‌تواند نام ایران را به کار نبرد و به جای آن گاهی از «سرزمین‌های شرقی خلافت اسلامی» یاد می‌کند. وی می‌نویسد که در زمانی که کتاب‌های یونانیان به عربی ترجمه می‌شد سیصد یا چهارصد سال بود که این کتاب‌ها در سرزمین‌های یونانی به فراموشی سپرده شده بودند. باید پرسید پس اگر این کتاب‌ها در ایران و در میان ایرانیان نبودند در کجا بودند؟ در همین رابطه نلینو در کتاب خود می‌نویسد که در دوران خلافت امویان توجه چندانی به دانش نمی‌شد و تنها نوه‌ی معاویه به کیمیاگری و اخترگویی (ستاره‌بینی) علاقه داشت. اما در دوران عباسیان و با انتقال پایتخت به بغداد (در نزدیکی تیسفون، پایتخت ایران) «ناگهان» شکوفایی دانش‌ها آغاز شد. البته در همین بخش باز نلینو به نقش ایرانیان و هندیان اشاره می‌کند ولی همچنان از «دانش‌های عربی» می‌نویسد!

Tuesday, May 08, 2012

آراء گوناگون درباره‌ی زرتشت

سه‌شنبه ۱۹/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۸/می/۲۰۱۲

«نامه‌ی فرهنگستان» نام نشریه‌ی رسمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. این نشریه گاهی پیوست یا «ضمیمه»هایی منتشر می‌کند که به موضوع خاصی می‌پردازد مانند گویش‌شناسی یا فرهنگ‌نویسی و مانند آن. یکی از ضمیمه‌های جالب آن ترجمه‌ی سخنرانی/مقاله‌ی یک خاورشناس فرانسوی به نام ژاک دوشِن گیمَن است درباره‌ی زرتشت که در یادنامه‌ی فیلیپ ژینیو (Philippe Gignoux، زاده‌ی سال ۱۹۳۱ م./ ۱۳۱۰ خ.)، دیگر خاورشناس فرانسوی چاپ شده است.



نام کتاب: آراء گوناگون درباره‌ی زردشت
نویسنده: ژاک دوشِن گیمَن (Jacques Duchesne-Guillemin)
ترجمه: آرزو رسولی
ضمیمه‌ی شماره ۱۶ نامه‌ی فرهنگستان
سال: تیر ۱۳۸۳ خ/ ۲۰۰۴ م.

گیمَن پس از پیش درآمدی درباره‌ی زرتشت و تاثیر او بر باورهای دین یهودی (و از آنجا بر دین مسیحی) مانند باور به روز داوری، دوگانگی نیکی و بدی و جنگ کیهانی و ...، به معرفی منبع‌های مربوط به زرتشت مانند گاثاها و یسنا می‌پردازد و سپس به ارتباط هخامنشیان با دین زرتشت اشاره می‌کند. اتفاقا وی به اشتباه هرتسفلد در یکی دانستن گشتاسپ کیانی، پشتیبان زرتشت، و ویشتاسپ هخامنشی، پدر داریوش بزرگ، اشاره می‌کند و آن را «نظر کذایی» می‌داند و می‌گوید هرتسفلد برای رسیدن به مقصد خود، متن‌ها را دستکاری می‌کرد.

در این بررسی ۲۸ صفحه‌ای می‌بینیم که چه گونه اروپاییان در سده‌های پیشین از «ظن خود» یار زرتشت شده بودند. مثلا آبراهام آنکِتیل دوپِرون (Anquetil Duperron) که اوستا را در میان پارسیان هند به دست آورد و با خود به اروپا برد، یا ولتر و نیتچه و دیگران هر کس در زرتشت آنچه خود خواسته دیده است. یکی او را پیامبری یکتاپرست دیده، دیگری او را طرفدار شرک دانسته یا کسی او را «ابرمرد» دانسته است.

این ضمیمه را می‌توانید در سایت رسمی فرهنگستان به نشانی زیر بخوانید:

http://www.persianacademy.ir/UserFiles/Image/zamime_zardosht.pdf

بایگانی شماره‌های پیشین «نامه‌ی فرهنگستان» هم در نشانی زیر است:

http://www.persianacademy.ir/fa/naame.aspx

Friday, May 04, 2012

عربستان و نام خلیج فارس

آدینه ۱۵/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۴/می/۲۰۱۲

پس از شکست قوی‌ترین کشورهای عربی که به ارتش خود می‌نازیدند - یعنی مصر و سوریه و اردن - از اسراییل در جنگ شش روزه در تابستان سال ۱۹۶۷ م./ ۱۳۴۶ خ.، رییس جمهور مصر یعنی جمال عبدالناصر برای جبران شسکت و سرشکستگی خویش و یارانش و برای برگرداندن توجه از اسراییل، ناگهان به یادش افتاد که در این سوی دنیا آبراهی هست که نامش «خلیج فارس» است و چون فلسطین را از دست داده بودند، تصمیم گرفتند به جای آن چیز دیگری به دست بیاورند. از این رو برایش پرسش شد که چرا نام اینجا «خلیج فارس» است و باید نام آن چیز دیگری باشد که به مذاق عرب‌های شکسته خورده خوش بیاید و مرهمی بر دردشان باشد. در حالی که در تمام تاریخ پیش از آن، در همه‌ی نقشه‌های دنیا این آبراهه با نام «خلیج فارس» یا برابر آن در زبان آن کشورها ثبت شده بود. حتا در همه‌ی کتاب‌ها و نقشه‌های رسمی کشورهای نوپای و تازه «استقلال یافته»ی عربی نیز نام این خلیج به صورت «الخلیج الفارسی» آمده بود. از جمله در این نقشه‌ی چاپ کشور عربستان سعودی در سال ۱۹۵۲ م. / ۱۳۳۱ خ.


نقشه‌ی خلیج فارس چاپ عربستان به سال ۱۹۵۶ م.

بیشتر مردم عرب‌زبان حاشیه‌ی جنوبی خلیج فارس تا دهه‌ی ۱۹۷۰ م. / ۱۳۵۰ خ. یعنی نزدیک ۴۰ سال پیش مستعمره‌های بریتانیا بودند و وجود مستقلی از خود نداشتند. (تاریخ «استقلال» امارات: دسامبر ۱۹۷۱ م.؛ جداسازی بحرین از ایران: آگوست ۱۹۷۱ م.؛ «استقلال» قطر: سپتامبر ۱۹۷۱ م.) بنابراین طبیعی است که پیش از شکست عرب‌ها از اسراییل به سال ۱۹۶۸ م.، این نوکشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس سندی رسمی نداشته باشند چون وجود رسمی نداشتند. البته این کشورها به جای پذیرفتن واقعیت، برای خود تاریخ‌سازی می‌کنند و کوتاه نمی‌آیند و تاریخ خود را از دوران نوسنگی و یخبندان زمین آغاز می‌کنند!

اکنون که این کشورها به ثروتی دست یافته‌اند گاه با تهدید و گاه با دادن رشوه به کشورهای دیگر و شرکت‌ها و رسانه‌های جهانی می‌کوشند نام جعلی خودساخته‌شان را بر این آبراهه جهانی تحمیل کنند. استدلال ابلهانه‌شان هم این است که بیشتر «کشور»های همسایه‌ی خلیج فارس عرب‌زبان هستند پس نباید نام آن خلیج فارس باشد. با این استدلال، پس نام «اقیانوس هند» هم باید برداشته شود و نام «اقیانوس اطلس» هم باید بشود «اقیانوس انگلیسی» چون انگلستان و ایرلند و کانادا و امریکا به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند یا «اقیانوس افریقایی» چون کشورهای افریقایی زیادی با این اقیانوس همسایه‌اند.

به تازگی دولت عربستان چنین تهدیدی صادر کرده است:

وزارت آموزش عالی (؟!) عربستان سعودی، با دادن هشدار به دانشگاه‌های وابسته به این وزارتخانه درباره‌ی استفاده از نام «خلیج فارس»، به کاربردن این عنوان را «اشتباه علمی بزرگی» خواند.
کسی که پایه‌ای‌ترین اصل علمی یعنی بی‌طرفی و مستند بودن و تکیه بر سندها و شاهدهای علمی و تاریخی را نادیده می‌گیرد چه گونه می‌تواند از «اشتباه علمی» سخن بگوید. واقعا که دوران آشفتگی و بی‌سامانی و هرج و مرج و آشوب است! این چه وزارت علوم و آموزش عالی‌ای است که جعل و دروغ و تاریخ‌سازی را «علم» می‌داند و اقرار به واقعیت‌ها را «اشتباه علمی»؟

Monday, April 30, 2012

کجای این ملت افتخار دارد؟

دوشنبه ۱۱/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۳۰/اپریل/۲۰۱۲

به تازگی یکی دیگر از نامه‌های سرگردان و بی‌نام برای بار چندم به دستم رسید که تصمیم گرفتم نوشتار کوتاهی درباره‌اش بنویسم.

به نظر می‌رسد بیشتر ایرانیان امروزه یک‌شبه آسیب‌شناس اجتماعی و تاریخ‌دان و زبان شناس و .... شده‌اند و اینترنت و رایانامه هم ابزاری برای گسترش و پخش «کشفیّات مُشعشع» آنان شده است. این متن هم یک نمونه از این گونه کشف‌ها است. نمی‌خواهم همه‌ی متن را در اینجا بیاورم اما به چند نکته اشاره می‌کنم:

- نخست می‌خواهم بگویم که تاریخ و فرهنگ ایران مانند هر کشور دیگر دارای فرازها و فرودها و ایرادها و مشکل‌هایی است و جای انتقاد دارد. به ویژه وقتی پیشینه و تاریخ ملتی طولانی و دراز شود روشن است که اشتباه‌ها و ایرادها در آن بیشتر می‌شود. برای نمونه انسان شصت ساله زمان و فرصت بیشتری برای اشتباه و تصمیم‌های اشتباه در زندگی داشته است تا کودک هفت ساله. بنابراین طبیعی است که در تاریخ ایران جاهای انتقادپذیر بیشتر از کشورهای نوپا باشد. اما نباید یکجانبه و یکسویه به تاریخ نگریست. هم باید ایرادها را دید و هم باید دستاوردهای مثبت را دید.

- وی وضع امروزی را معیاری برای همه‌ی تاریخ ایران گرفته است و هر چه دلخوری از ایران و ایرانیان امروز داشته است به پای همه‌ی تاریخ ایران نوشته است و پیوسته این جمله را تکرار کرده است که «کجای این ملت افتخار دارد؟»

- نویسنده‌ی این متن هر کسی هست دانش و مطالعه‌ی کافی در زمینه‌ی تاریخ ایران ندارد و با نگاهی عامیانه و یک‌جانبه به تاریخ نگریسته است. «ندانستن» خود را به «نبودن» تعبیر کرده است و هر چه خواسته است به ایران و ایرانیان گفته است. بی آن که از شرایط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی دوره‌های مختلف تاریخ ایران شناخت کافی داشته باشد. برای نمونه چنین می‌نویسد:

امتی که «بابک»اش را افشین - که آن هم یک ایرانی است - تحویل خلیفه‌اش می‌دهد، امتی که «کریم خان زند»ش چند سالی بیشتر دوام نمی‌آورد ولی قاجاریه‌اش تمام‌ناشدنی است، امتی که «امیر کبیر»ش را می‌کشند و جایش یک دلقک می‌گذارند و آب از آب تکان نمی‌خورد، امتی که یك كشور خارجی «رضا شاه»اش را بر سر کار می‌‌آورد و تبعید می‌کنند و همه جشن می‌گیرند.
می‌بییند که نویسنده‌ی این متن با چه شجاعت و دلیری و دانشی در چهار جمله، تکلیف چند مسئله‌ی مهم تاریخ هزار و چند صد ساله‌ی ایران را به سرانگشت هوش می‌گشاید و «به تایید نظر حل معما می‌کند»؟! با وجود چنین دانشمندانی چه نیازی به پژوهش در تاریخ هست؟

وی برای توجیه انتقادهای خود چنین می‌نویسد:
من یک ایرانی‌ هستم. در ایران تحصیل کردم و فعلاً در آمریکا و در ایالت فلوریدا زندگی‌ می‌کنم. خیلی دلم می‌خواست چند جمله‌ای در جهت تمجید از ایران و ایرانی بنویسم ولی دروغ چرا؟ کجای این ملت افتخار دارد؟
باید پرسید اساسا شما چه نیازی در خود حس کردید که از ایران و ایرانی تمجید کنید؟ در همان ایالت فلوریدا به زندگی‌تان ادامه بدهید و به تاریخ ایران کاری نداشته باشید. به نظرم آن تحصیل در ایران و امریکا بایستی به شما می‌آموخت که اگر واقعا می‌خواهید در زمینه‌ای تمجید یا انتقادی کنید باید دانش کافی در آن باره داشته باشید و در هر زمینه‌ای به نقطه‌های مثبت و منفی توجه داشته باشید.

وی به کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» هم اشاره می‌کند. به نظر من کتاب یاد شده نیز همین مشکل کلی را دارد. یعنی تنها به نقطه‌های تاریک تاریخ ایران پرداخته است و بی در نظر گرفتن شرایط پیچیده‌ی سیاسی و نظامی و اجتماعی و فرهنگی دوره‌های مختلف تاریخ ایران به صادر کردن حکم‌های کلی و یکسویه پرداخته است.

این نویسندگان گویا خود را جزو ایرانیان نمی‌دانند که هر چه دلشان می‌خواهد به ایران و ایرانیان می‌گویند. من گمان نکنم در ملت دیگری چنین کسانی باشند که این قدر عقده‌ی خودکم‌بینی داشته باشند و به بهانه‌ی انتقاد، سراسر تاریخ و فرهنگ کشور خود را انکار کنند.

به نظر من بهترین راه حل چنین مشکل‌هایی، گسترش دانش و آگاهی و آموزش است. این که کسانی این گونه بی‌پروا و بی‌محابا «مست از خانه بیرون تاخته‌»اند ریشه در آموزش اشتباه و نگاه کژ به تاریخ و فرهنگ و خود مقوله‌ی انتقاد دارد.


پی‌نوشت
از سوی دیگر کسانی هستند که هر چه افتخار در تاریخ می‌بینند باید آن را به ایران و ایرانیان ربط دهند. یا برای خودشان افتخارهای توهمی می‌آفرینند و از کورش و داریوش هخامنشی «حدیث و روایت» نقل می‌کنند بی آن که نیاز به سند و مدرک و خاستگاهی برای ادعای خود داشته باشند. مثلا روزی کورش از کوچه‌ای می‌گذشت و فلان سخن را به فلان کس گفت.

شکی نیست که تاریخ و فرهنگ ایران و ایرانیان نقطه‌های درخشانی چون فردوسی و ابن‌سینا و ابوریحان بیرونی و خواجه نصیرالدین توسی و غیاث‌الدین جمشید کاشانی و هزاران دانشمند و اندیشمند بزرگ دیگر داشته است که هر یک به تنهایی برای افتخار ملتی بسنده‌اند. البته هر انسانی در کارنامه‌ی خود کارهایی با درجه‌های متفاوت دارد. شاید خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی وزیر مغولان شد اما در کنارش به رشد و گسترش فرهنگ و دانش این مملکت کمک‌های فراوانی کرد و ربع رشیدی را ساخت و کتابخانه‌های بزرگی بنا کرد.

اما این گونه سیاه یا سپید دیدن و ارزیابی تاریخ نه علمی است نه منصفانه و نه سودمند. تاریخ جای عقده‌گشایی و تسکین خودکم‌بینی ما نیست. باید با چشم و دید باز و سنجنده به تاریخ و فرهنگ نگاه کرد.

Friday, April 27, 2012

جورج صلیبا و «اخترشناسی عربی»؟!


آدینه ۸/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۲۷/اپریل/۲۰۱۲

چند سال پیش درباره‌ی جورج صلیبا، نویسنده‌ی ملی‌گرای افراطی لبنانی، مطلبی نوشتم. به تازگی کتاب دیگری وی از به دستم رسید به نام «تاریخ اخترشناسی عربی»!


نام کتاب: تاریخ اخترشناسی عربی: نگره‌های سیاره‌ای در دوران زرین اسلامی
A History of Arabic Astronomy: Planetary Theories During the Golden Age of Islam
نویسنده: جورج صلیبا (George Saliba)
ناشر: انتشارات دانشگاه نیویورک
سال: ۱۹۹۵ م./۱۳۷۴ خ.
صفحه: ۳۵۱

این کتاب بازچاپ پانزده مقاله‌ی جورج صلیبا در زمینه‌ی تاریخ اخترشناسی در غرب آسیا است و تمرکز اصلی کتاب بر نگره‌های سیاره‌ای است. مجموعه‌ی مقاله‌ها به چند فصل با عنوان‌بندی‌های زیر گروه‌بندی شده‌اند

پیشگفتار
پاره‌ی یکم: پیشینه‌ی عمومی اخترشناسی «عربی» (۲ مقاله)
پاره‌ی دوم: گوالش نگره‌های سیاره‌ای (۵ مقاله)
پاره‌ی سوم: نپاهش و نپاهشگاه (رصد و رصدخانه) (۴ مقاله)
پاره‌ی چهارم: نگره و نپاهش (۱ مقاله)
پاره‌ی پنجم: اخترشناسی «عربی» و کوپرنیک (۳ مقاله)

این کتاب از نظر تاریخ علم و دانش اخترشناسی در منطقه‌ی غرب آسیا (که گاه به اشتباه «خاور میانه» خوانده می‌شود) جالب و قابل توجه است. صلیبا سرنخ‌ها و آگاهی‌های جالبی درباره‌ی وضع دانش اخترشناسی و اخترشناسان دوران اسلامی به دست می‌دهد و نشان می‌دهد که در دوران اسلامی اخترشناسان چه اندازه پویا و پرسشگر بوده‌اند و پس از ترجمه‌ی کتاب‌های بطلمیوس به عربی و آشنایی با نگره‌های او درباره‌ی سیاره‌ها و سپهر به نقد و انتقاد از ایرادهای آن پرداختند. این مجموعه‌ی نقدها با نام عمومی «شکوک» (انتقادها یا ایرادها و شک‌ها) شناخته می‌شد. نسل دوم اخترشناسان بر پایه‌ی این ایرادها و انتقادها خود دست به کار ساختن مدل‌های ریاضی تازه‌ای شدند که ایرادهای مدل بطلمیوس را نداشته باشد. مقاله‌های مختلف به گوشه‌هایی از تاریخ اخترشناسی و دستاوردهای اخترشناسان در دوران اسلامی می‌پردازد. پاره‌ی نهایی نیز به بررسی تاثیر دستاوردهای اخترشناسان مسلمان بر کارهای کوپرنیک به عنوان نمونه‌ای از اخترشناسان اروپایی دوران نوزایش (رُنسانس) می‌پردازد.

در این کتاب می‌بینیم که چه فضای پویا و جوشنده‌ی در زمینه‌ی علمی و به ویژه اخترشناسی وجود داشته است و چه اندازه دانشمندان با هم به تبادل و داد و ستد اندیشه می‌پرداختند و چه قدر کتاب و مقاله و رساله در این زمینه‌ها نوشته می‌شده و در مدرسه‌ها و مرکزهای علمی و دانشی بحث و اندیشه و انتقاد جریان داشته است و برخلاف آنچه بیشتر مردم و دانشمندان می‌پندارند پس از تازش مغولان در سده‌ی ششم ق/ دوازدهم م. دانش «تعطیل» نشد بلکه این گونه دادوستدها و گفت‌وگوها همچنان ادامه یافتند و تنها در سده‌ی شانزدهم است که افول آغاز می‌شود. معروف‌ترین نشانه‌ی این پویایی همانا نپاهشگاه یا رصدخانه‌ی مراغه است که به سرپرستی خواجه نصیرالدین توسی ساخته شد.

مهم‌ترین ایراد کتاب جورج صلیبا همانا درآمیختن عرب‌زدگی و عرب‌گرایی افراطی با تاریخ علم است و این ایراد در همان نام جعلی و غیرعلمی و بی‌پایه‌ی کتاب دیده می‌شود. نخستین بار که من نام کتاب را دیدم گمان کردم منظور اخترشناسی در میان عرب‌های حجاز بوده است. اما با نگاهی به فهرست مقاله‌ها با نام‌هایی چون ابن‌سینا، ابوعبید جوزجانی، خواجه نصیرالدین توسی، قطب‌الدین شیرازی، ابوالوفا بوزجانی، و نپاهشگاه مراغه برخوردم که هیچ یک کوچک‌ترین ارتباطی با «عرب»ها نداشته‌اند. تنها ابن شاطر دمشقی و مویدالدین عُذری در آن میان عرب بودند. جالب آن که صلیبا تنها در صفحه‌ی ۴۰ از پیشگفتار به این نام جعلی و غیرعلمی می‌پردازد و در توجیه آن می‌گوید که چون بیشتر این دانشمندان و اخترشناسان کتاب‌های خود را به زبان عربی می‌نوشتند من نام کتاب را اخترشناسی عربی گذاشته‌ام. (!!!!)

صلیبا حتا از این پیشتر رفته و در کتاب به تکرار و بسیار از «دانش عربی» یاد می‌کند. به نظر من تنها دانشی که می‌تواند «عربی» خوانده شود موضوع «صرف و نحو» و دیگر چیزهایی است که به زندگی عربی و عربان مربوط می‌شود. باید پرسید اساساً مگر علم و دانش‌هایی چون ریاضیات و مهندسی و اخترشناسی و مانند آنها برچسب زبان و دین بر خود می‌گیرند؟ آیا می‌توان این شیوه‌ی نامگذاری را درباره‌ی دانش در اروپای دوران میانه نیز به کار برد؟ آیا باید از «اخترشناسی لاتین» یا «اخترشناسی مسیحی» نام برد؟ در دوران خود ما، آیا باید دانش رایانگر را - که امروزه بیشتر متن‌های آن به زبان انگلیسی منتشر می‌شود - «رایانگری انگلیسی» خواند؟ یا چون بیشتر دانشمندان این رشته در خانواده‌های مسیحی بزرگ شده‌اند باید دانش رایانگری را «رایانگری مسیحی» خواند؟

مشکل جورج صلیبا در این است که درباره‌ی دانش در دوران اسلامی می‌نویسد اما چون خود عرب مسیحی است برای احساس تعلق به این میراث، تنها به جنبه‌ی زبانی این متن‌ها توجه کرده است. وی در عرب‌زدگی تا آنجا پیش می‌رود که جمله‌های خنده‌آوری مانند این را می‌نویسد که روشن است در آن هیچ نیازی به «چپاندن» صفت «عربی» نیست:

صفحه‌ی ۹: در این مقاله‌ها من با برخی از پرسش‌های بسیار عمومی در زمینه‌ی دوران آغازین تاریخ دانش عربی، گوالش آن، و کارکرد آن در چارچوب بزرگ‌تر جامعه‌ی اسلامی می‌پردازم.
گاهی این اصرار بی‌جای صلیبا برای به کار بردن صفت «عربی» حوصله‌ی خواننده را سرمی‌برد و مانع از ادامه‌ی خواندن متن می‌شود. برای نمونه در این بند (پاراگراف) دوازده خطی که پنج جمله دارد ترکیب «دانش عربی» ۶ بار به کار رفته است یعنی یک خط در میان!

دورویی و سردرگمی جورج صلیبا در زمینه‌ی صاحب شدن میراث دانشی غرب آسیا، در انتقاد وی از «دانشنامه‌ی ایرانیکا» دیده می‌شود. وی که در سال ۱۹۹۵ م./۱۳۷۴ خ. این کتاب را با عنوان «تاریخ اخترشناسی عربی» منتشر کرده است سه سال بعد یعنی در سال ۱۹۹۸ م. / ۱۳۷۷ خ. نقدی بر «دانشنامه‌ی ایرانیکا» نوشت و از گنجاندن نام بیشتر دانشمندان دوران اسلامی در این دانشنامه به عنوان «ایرانی» انتقاد کرد. وی می‌گوید چرا باید خوارزمی را ایرانی دانست؟ وی که تنها به خاطر نوشته شدن متن‌های اخترشناسی این دانش را «عربی» کرده است از این ناراحت است که چرا «شیخ بهایی» در ایرانیکا آمده است حال آن که اگر خوارزمی ایرانی است پس شیخ بهایی هم سوریه‌ای یا لبنانی است! وی می‌نویسد دانش کمی از دوران پیش از اسلام ایران برجا مانده است و بیشتر این دانشنامه به موضوع‌های دوران اسلامی ایران می‌پردازد. وی حتا می‌نویسد که بیشتر مقاله‌های ایرانیکا به مطلب‌ها و کسانی می‌پردازد که پیشتر در «دانشنامه‌ی اسلام» گنجانده شده‌اند و بدین ترتیب دانشنامه‌ی ایرانیکا را تلاشی بیهوده می‌داند و آن را به «ملی‌گرایی افراطی» ایرانیان ربط می‌دهد! اما به این موضوع فکر نمی‌کند که اگر بیشتر موضوع‌ها و مقاله‌هایی که در «دانشنامه‌ی اسلام» هست در «دانشنامه‌ی ایرانیکا» هم هست نشان از این دارد که چه قدر ایرانیان در شکل‌گیری و گسترش دانش و ساختار جامعه‌ی دوران اسلامی نقش داشته‌اند. و این تاییدی است بر سخن ابن‌خلدون که ایرانیان را مشعل‌دار دانش در دوران اسلامی می‌داند. البته این موضوع و پاسخ به نقد صلیبا نوشتاری جداگانه می‌طلبد.

متاسفانه میزان توجه ما ایرانیان امروزی به میراث علمی‌مان در دوران اسلامی به اندازه‌ی مناسب نیست. تنها نویسندگان کمی چون زنده‌یادان احمد بیرشک و احمد آرام و ابوالقاسم قربانی در نسل گذشته به این جنبه از تاریخ و فرهنگ ما توجه داشته‌اند و کتاب‌هایی در زمینه‌ی ریاضیدانان دوران اسلامی و بیرونی‌نامه و مانند آن را منتشر کردند. بیشتر توجه مردم و دانش آموختگان تنها به ادبیات و شعر و شاعری است آن هم تنها در زمینه‌ی چاپ و انتشار دیوان حافظ و سعدی، در هزاران طرح و شکل مختلف بی آن که حتا در همین زمینه هم از متن فراتر روند و به بررسی‌های گوناگون (زبانی، تاریخی، اجتماعی، و ...) بپردازند.

نسل امروزی چندان با زبان عربی آشنا نیست. حال آن که برای ارتباط با میراث گذشته‌مان به یادگیری این زبان نیاز داریم. گاهی حتا شاهد نفرت از زبان عربی نیز هستیم بی توجه به آن که (به دلیل‌های مختلفی که نمی‌خواهم وارد آن شوم) دانشمندان بزرگ ما چون ابن‌سینا و ابوریحان بیرونی و خواجه نصیرالدین توسی و هزاران دانشمند دیگر آثار خود را بدین زبان پدید آورده‌اند.

در زمینه‌ی جهانی نیز تلاشی برای معرفی میراث علمی خود نمی‌کنیم به خاطر این که خود نیز به درستی با آن آشنا نیستیم. پس طبیعی است که کسانی چون صلیبا پیدا شوند و با تکیه بر زبان عربی، میراث دانشی ما را به عنوان «اخترشناسی عربی» به جهان بشناسانند. آنگاه توجه ما گهگاهی به نام خلیج فارس جلب می‌شود و واکنشی لحظه‌ای بدان نشان می‌دهیم و از این عصبانی می‌شویم که «کشور» امارات خلیج فارس را به نام دیگری می‌خواند اما برای مسافرت هوایی به همان خط هوایی «امارات» می‌رویم و از «سرویس عالی» آن تعریف و تمجید می‌کنیم!

Sunday, April 22, 2012

جمع در زبان پارسی


یک‌شنبه ۳/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۲۲/اپریل/۲۰۱۲

در زبان پارسی میانه برای جمع بستن تنها از «ـان» استفاده می‌شده است: مرد -> مردان. کوه -> کوهان. رود -> رودان. در دوره‌ای، شاید سده‌ی پنجم میلادی به بعد، از پسوند «ایها» نیز برای جمع استفاده شده است. این هر دو نشان جمع به پارسی نو یا پارسی دری نیز به ارث می‌رسد. اندک اندک در پارسی نو قاعده‌ای پیدا شد که برای جمع بستن جانداران از «ـان» و برای جمع بستن بی‌جان از «ـها» استفاده شود که شکل ساده شده‌ی «ایها» بود. یعنی مرد -> مردان اما رود -> رودها. این قاعده و دستور برای نام‌های وام گرفته شده از زبان عربی نیز به کار می‌رفت.

در زبان عربی برای جمع بستن جنس نر یا مذکر از «ـون»/«ـین» و برای جمع بستن جنس ماده یا مونث از «ـات» استفاده می‌شود. برای نمونه آموزگار در زبان عربی می‌شود معلّم و جمع آن چنین است: معلّم -> معلّمین/معلّمون. معلّمه -> معلّمات. در ضمن در زبان عربی بسیاری از نام‌ها دارای جمع شکسته (یا مُکسّر) هستند و این جمع شکسته قاعده‌ی خاصی ندارد و بیشتر شنیداری (سماعی) است. برای نمونه جمع «یَوم» به معنای «روز» می‌شود «اَیّام». اما جمع «صف» می‌شود «صُفوف».

اما با گسترش نفوذ و چیرگی عربی‌نویسان در دربارهای ایران و فضل‌فروشی‌های بی‌پایه و بی‌مایه، گذشته از ورود بی‌اندازه‌ی واژه‌های عربی به زبان پارسی، دستور زبان عربی نیز بر پارسی تحمیل شد. از جمله در زمینه‌ی جمع بستن. در این دوران نه تنها وام‌واژه‌های عربی دستور زبان و صرف و نحو خودشان را به همراه آوردند و از دستور زبان پارسی سرپیچی کردند. برای نمونه نه تنها دیگر «فکر» جای «اندیشه» را گرفته و صفت فاعل آن یعنی «فکور» جای «اندیشمند» را گرفت بلکه جمع آن هم طبق دستور زبان عربی می‌شود «افکار». (تازه ایرانیان «متفکّر» را هم ساخته‌اند که در زبان عربی کاربرد ندارد!)

بدین ترتیب، ما در زبان پارسی باید به خاطر بسپاریم که برای نمونه جمع «مطلب» عربی می‌شود «مطالب»، جمع «فکر» می‌شود «افکار»، جمع «ملاحظه» می‌شود «ملاحظات» و هزاران جمع دیگری که از نظر پارسی‌زبانان هیچ قاعده‌ای ندارد. این نابسامانی در آموزش و یادگیری زبان پارسی هم دردسرساز است. گذشته از آن، بی‌قاعدگی جمع‌های عربی گاهی در زبان پارسی باعث اشتباه هم می‌شود. برای نمونه چون برخی از مردم نمی‌دانند «مدارک» در زبان عربی خود جمع «مدرک» است در زبان پارسی آن را دوباره جمع می‌بندند و می‌گویند «مدارک‌ها». این جمع پارسی برای واژه‌های جمع عربی از دوران بسیار قدیم یعنی سده‌های نخستین پس از اسلام هم رایج بوده است.

برخی از نویسندگان عرب‌زده بی‌توجه به همه چیز، حتا واژه‌های پارسی را نیز با قاعده‌های زبان عربی جمع می‌بستند. برای نمونه:

کُرد -> اکراد!
لَش -> لُشوش!

امروزه دیگر واژه‌های پارسی نیز دچار این بی‌توجهی شده‌اند:
گزارش -> گزارشات!
آزمایش -> آزمایشات!
نگارش -> نگارشات!
استاد -> اساتید!
فرمان -> فرامین!
میدان -> میادین!
دستور -> دستورات، و ....

به همین دلیل، پیشنهاد من آن است که به همان قاعده‌ی ساده و پارسی برای جمع بستن در زبان خودمان برگردیم و تا جای ممکن از کاربرد جمع‌های عربی خودداری کنیم و واژه‌های عربی‌تبار را هم تنها با همین قاعده‌ی زبان پارسی جمع ببندیم. مثلا: روحانی -> روحانیان و نه روحانیون. کتاب -> کتاب‌ها و نه کُتُب. رساله -> رساله‌ها نه رسالات یا رسائل.