Thursday, May 12, 2016

واژه‌شناسی: دودلی و شک

پنج‌شنبه ٢٣/اردیبهشت/١٣٩۵ - ١٢/می/٢٠١۶

امروزه در زبان پارسی برای حالت دودلی بیشتر واژه‌ی عربی‌تبار «تردید» و برای «دودل/دودله» از «مُرَدّد» به کار می‌رود. به نظر می‌رسد این واژه را ایرانیان ساخته باشند یا دست کم کاربرد آن در این معنا از ساخته‌های ایرانیان باشد زیرا در عربی واژه‌ی اصلی برای این مفهوم «رَیب» و «شک» است نه «تردید» که از ریشه‌ی «ر/د/د» به معنای «گذشتن» ساخته شده است.

در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

دودل: [ دُ دِ ] (ص مرکب) دودله. بی ثبات. متردد. مردد. شکاک. مریب. مذبذب. مَرتاب. شاکّ. مقابل یکدل. (یادداشت مؤلف ).

دودله: [ دُ دِ ل َ / ل ِ ] (ص نسبی) متردد و مشکوک و بی ثبات. کسی که در کارها همیشه شک می‌آورد و هرگز از روی یقین کاری نمی‌کند (ناظم الاطباء).
کنایه است از متردد. به عکس یکدله(انجمن آرا). دودل. مردد. مذبذب. مَریب. مَرتاب. شاک. مضطرب. با تردد. باتردید (یادداشت مؤلف). متردد (غیاث).

در زبان انگلیسی این حالت دودلی را doubt می‌گویند که از راه زبان فرانسه‌ای به فعل dubitare در لاتین می‌رسد که از نظر ریشه‌شناسی یعنی «حالتی که باید بین دو چیز برگزید» (duo در لاتین به معنای «دو» است.)

در انگلیسی کهن tweogan گفته می‌شده که از tweon به معنای «دو» ساخته شده است و در آلمانی امروزی هم Zweifel می‌گویند که آن هم با zwei به معنای «دو» مربوط است.

بنابراین می‌بینیم که واژه‌ی بیان این مفهوم در زبان پارسی با دیگر زبان‌های هندواروپایی همسان ساخته شده است.

Tuesday, May 10, 2016

واژه‌شناسی: ریحان

سه‌شنبه ٢١/اردیبهشت/١٣٩۵ - ١٠/می/٢٠١۶

گیاهی را که امروزه در پارسی با نام عربی «ریحان» می‌شناسیم در گذشته با نام «شاه اِسپَرغَم» می‌خوانده‌اند. گونه‌های دیگر این نام چنین بوده‌اند:

- شاه اِسپَرَم، شاهِسپَرَم، شاه سِپَرغَم، شاه سِفَرغَم، شاه اِسفَرغَم، شاهفسرم، اِسپَرغَم، سِپَرغَم، اِسپَرَم، اِسفَرَم، سِپَرَم، سِپَرهَم، اِسپَرهَم

در واقع «اَسپَرغَم» نام کلی گیاهان خوشبوی بوده است و به این گیاه خوراکی که ما امروزه «ریحان» تنها می‌گوییم «شاه اسپرغم» می‌گفته‌اند یعنی شاه گیاهان خوشبو.

اسپرغم: [ اَ / اِ پ َ غ َ / اِ پ َ رَ ] گل‌ها و ریاحین باشد مطلقاً، و ریحانی را نیز گویند که آن را شاه اسپرم خوانند.

و در «صیدنه»ی ابوریحان بیرونی مسطور است که اسپرغم اسم مطلق ریحان است. شاهسپرم نام یکی از اقسام ریحان است که برگ خُرد دارد و به غایت خوشبو است (سروری)

در فرهنگ رشیدی ریشه‌شناسی عامیانه‌ای هم برای آن نوشته شده است:
به واسطه‌ی بوی خوش تقویت قلب کُند، پس گویا سپری است برای غم

در عربی هم بدان «ریحان الملک» می‌گفتند.

نام این گیاه در زبان انگلیسی basil است که از راه زبان فرانسه‌ای به basilicum در لاتین می‌رسد که خود از basilikon (phyton) در یونانی گرفته شده به معنای «گیاه خوشبوی شاهانه» زیرا basilikon صفت نسبی basileus به معنای شاه است.

حال مطمئن نیستم که کدام یک از این سه زبان پارسی و عربی و یونانی خاستگاه اصلی این نامگذاری بوده است.

در پارسی میانه (پهلوی) بدان šāhesprahm (شاه اسپرهم) می‌گفته‌اند. بنابراین نام پارسی ترجمه‌ای از عربی نیست و شاید نام عربی ترجمه‌ای از پارسی میانه بوده است همان گونه که نام بسیاری از گل‌ها و گیاهان در عربی یا از پارسی میانه وام گرفته شده یا ترجمه شده‌اند.

اما میان نام پارسی و نام یونانی باید دید کدام پایه است. از آنجا که گیاه شاه اسپرغم/ریحان خاستگاه آسیایی (احتمالا هندوستان) دارد، شاید بتوان گفت که نام یونانی ترجمه‌ای از نام پارسی کهن بوده است.

در دهخدا به نقل از فرهنگ‌های سروری و غیاث اللغات آمده که در هندی بدان «نازبو» و «مروه» می‌گویند. «هندی» در این فرهنگ‌ها بیشتر در زبان‌های شمال هند مانند پنجابی است. در ویکی‌پدیای پنجابی «نیازبو» آمده است و در ترجمه‌ی گوگل شکل هندی آن را tulasee و شکل اردوی آن را تُلَسی نوشته است.

Tuesday, March 22, 2016

واژه‌شناسی: برنج

سه‌شنبه ٣/فروردین/١٣٩۵ – ٢٢/مارچ/٢٠١۶

از کسی شنیدم که ایرانیان شاید نزدیک صد سال باشد که با برنج آشنا شده‌اند و جزو غذاهای ایرانیان شده است. حال آن که چنین ادعایی غلط است. در این جستار به نمونه‌هایی از کاربرد برنج و نیز ریشه‌شناسی آن می‌پردازم.

- ستوران سست شده که به آمل و در راه کاه برنج خورده بودند. (تاریخ بیهقی)

- این ماش برنج احولان است / ور نی نه برنج هست و نی ماش (مولانا)

این «آمل» به احتمال زیاد در فرارود (ماوراءالنهر) است که «آمو» هم گفته می شده و رود «آمو دریا» از کنار آن می گذشته.

نام دیگر «برنج» در زبان پارسی و در متن‌های قدیمی «کُرَنج» است.

کرنج [ک ُ رَ]: برنج

آن کُرَنج و شکّرش برداشت پاک / و اندر آن دستار آن زن بست خاک (رودکی)

بیاراستندش دبیر و وزیر / کُرَنجش بُدی خوردن و شهد و شیر (فردوسی)

چو بشنید بر پای جست اردشیر / که با من فراوان کُرَنج است و شیر (فردوسی)

بر پایه‌ی بیت شاهنامه در بالا می‌توان گفت که ایرانیان نه تنها از زمان ساسانیان برنج را می‌شناختند و می‌خوردند بلکه شیربرنج هم درست می‌کرده‌اند و با شهد و شیره می‌خورده‌اند!

زنده یاد دکتر محمد معین هم در حاشیه‌ی برهان قاطع چنین می‌نویسد:

از مآخذ قدیم می‌توان دانست که در روزگار هخامنشیان، برنج در ایران بوده و شک نیست که این گیاه از سرزمین هند به ایران رسیده است.

احتمالا منظور دکتر معین این دو مورد زیر است:
- آریستوبولوس (Aristobulus)، از همراهان اسکندر در لشکرکشی‌های وی در آسیا و نویسنده‌ی زندگینامه‌ی او، که پس از 285 پ.م. نوشته است، می‌گوید برنج در باکتریا (بلخ)، بابِل، شوش و در بخش های پایین دست سوریه می‌روید

- دیودوروس (Diodorus) نیز بر فراوانی برنج در شوش تأکید کرده است.

از این داده‌ها می‌توان چنین نتیجه گرفت که در شاهنشاهی هخامنشیان و شاید در نتیجه‌ی حکومت آنان، کشت برنج از سند تا فرات گسترش یافته است.

نام برنج در پارسی کهن (هخامنشی) brizi بوده است که از vrihi-s در زبان سانسکریت گرفته شده است. در واژه‌ی پارسی کهن حرف z دماغی (یا به عربی: خَیشومی) بوده و «ن» هم داشته یعنی «برنزی» خوانده می‌شده که در پارسی میانه «برنج» شده است.

نام یونانی برنج (به خط یونانی: όρυζα به خط لاتین: oryza) نیز در همان زمان هخامنشیان زمان از پارسی کهن گرفته شده است.

نام برنج در عربی (و از آنجا در اردو) یعنی «اُرُز» یا «رُزّ» هم از یونانی آمده است.

این واژه‌ی یونانی ریشه‌ی نام برنج در همه‌ی زبان‌های اروپایی شده است:

- در لاتین: oriza
- در ایتالیایی: riso، در زبان ایتالیایی واژه‌ی risotto به معنای برنجک یا برنج کوچک است.
- در فرانسه‌ای کهن: ris
- در فرانسه‌ای نو: riz
- در ولزی: reis
- در آلمانی: reis
- در لهستانی: ryż

اما واژه‌ی «برنح» در زبان پارسی برای نام فلزی هم به کار می‌رود که از نظر ریشه‌شناسیک ربطی به برنج خوراکی ندارد.

در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:
برنج [ب ِ رِ] مُعرّب «پرنگ» که به هندی «پتیل» گویند و آن مس و «جَست» ممزوج باشد (غیاث).

به تازی آن را اَرزیز نامند، و ترجمه‌ی «شبله» که به هندی «کافسه» و «بتیل» گویند (شرفنامه‌ی منیری).
واژه‌ی هندی گفته شده در بند نخست «پیتَل» است (به خط هندی: पीतल به خط لاتین: peetal) است که اشتباه «پتیل» نوشته شده است. واژه‌ی هندی دوم در بند نخست هم जस्ता است (به خط لاتین jasta) یعنی «جَستَه» نه «جست» و به معنای فلز «روی» است (در انگلیسی: zinc).

واژه‌ی هندی دوم هم «کانسَه» است (به خط هندی: काँसा به خط لاتین: kaansa) که به اشتباه «کافسه» نوشته شده است (با «ف» نه «ن»).

آنچه هم «شبله» آمده است در واقع «شبه» است که از زبان عربی آمده است:

شبه [ش َ ب َه ْ] مس زرد.
- کوز شبه: کوزه‌ی برنجین (منتهی الارب)

شَبَه: ترکیبی از بعض فلزات به رنگ زرد که از آن سماور و آفتابه لگن و جز آن کنند (یادداشت دهخدا).

آلیاژی از مس و قلع و روی (به نسبت 67 قسمت مس و 23 قسمت روی) و گاهی سرب، و از آن ابزارهای مختلف مانند سماور و سینی و غیره سازند (فرهنگ فارسی معین).

زرِ مغشوشِ کم بها است برنج / زعفران مُزور است زریر (ناصر خسرو)

تا خوی تو این است اگر گوهر سرخ ای / نزدیک خردمند زراندود برنج ای (ناصر خسرو)

این فلز همان است که در انگلیسی بدان bronze می‌گویند و این واژه هم از راه لاتین از همین «برنج» پارسی گرفته شده است.

- انگلیسی: bronze از فرانسه‌ای: bronze از ایتالیایی bronzo از لاتین میانه‌ی bronzium در نهایت از «برنج» در پارسی

Wednesday, January 20, 2016

نمونه‌ای از «استقبال» ایرانیان از لشکر اسلام

چهارشنبه ٢٩/دی/١٣٩۴ - ٢٠/ژانویه/٢٠١۶

گاهی ادعا می‌شود که ایرانیان به پیشواز لشکریان اسلام می‌رفتند و دروازه‌های شهرهایشان را به روی مسلمانان می‌گشودند و مسلمانان نیز با پیام آزادی و برابری و عدالت و ... ایرانیان را جذب می‌کردند.

دیلمیان (مردم کرانه‌های دریای کاسپین)، از مهم‌ترین و جنگاورترین نیروهای ارتش ساسانیان بودند و پس از اسلام هم نخستین خاندان‌های ایرانی که حکومت‌های محلی مستقل پدید آوردند از میان دیلمیان بودند یعنی خاندان بویه. سرزمین‌های طبرستان و دیلم هم از آخرین سرزمین‌های ایرانی بودند که به دست مسلمانان و لشکرهای خلیفگان مسلمان افتادند.

در تاریخ طبری (متن عربی: جلد ششم، بخش 33) در رخدادهای سال ٩٨ هجری قمری (دوران خلیفگی سلیمان ابن عبدالملک)، از «فتح» گرگان و طبرستان سخن رفته است. اما در واقع این سرزمین‌ها در آن سال گشوده نشدند بلکه دست کم سی سال طول کشید تا طبرستان به دست خلیفگان افتاد. در سال ٩٨ هجری اسپهبد فرخان بزرگ، که از نسل جاماسپ (برادر کواذ (قباد) ساسانی و عموی خسرو انوشیروان) بود بر طبرستان فرمان می‌راند و مردم طبرستان بر دین زرتشتی بودند و به همان شیوه‌ی دوران ساسانیان می‌زیستند. سلیمان ابن عبدالملک لشکری را به فرماندهی یزید ابن مَهلَب برای گشودن طبرستان فرستاد.

طبری چنین می‌نویسد:

وأقام يزيد على الإصبهبذ في أرضه حتى صالحه سبعمائة ألف درهم و أربعمائة ألف نقدًا و مائتي ألف و أربعمائة حمار موقرة زعفرانًا، و ما صنع أهل جرجان لم يخرج من طبرستان، أربعمائة رجل، على رأس كل رجل برنس، على البرنس طيلسان و لجام من فضة و سرقة من حرير،

و قد كانوا صالحوا قبل ذلك على مائتي ألف درهم.

پس بر اسپهبد در سرزمینش خواست صلح کند به شرط دریافت هفت صد هزار درهم (نقره) و چهارصد هزار نقد، دویست هزار و چهارصد خروار زعفران، جامه‌ی گرگان از گلیم‌ها و دستارها و آنچه از طبرستان خیزد، چهارصد برده که بر سر هر برده سپری گیلی، بر هر سپری دو تا جامه برنهاده: یکی پرنیان و یکی کتان، بر هر سپری جامی سیمین بر سر زده از چهارصد مثقال.

و پیش از آن بر دویست هزار درهم قرار صلح کرده بودند

جالب آن که یزید ابن مهلب از سلیمان ابن عبدالملک خواست که برای حمل این غنیمت‌ها (که قرار بود از طبرستان بستاند) قطاری شتر برایش بفرستد.

آزمندی سرداران لشکر خلیفه‌ی اموی واقعا شگفت‌آور است!!

اما ادامه‌ی داستان جالب می‌شود:
اما یزید ابن مهلب در محاصره‌ی اسپهبد فرخان بزرگ گیر افتاد. ترسان و پریشان شد و در اندیشه‌ی رهایی برآمد. کسی به نام حیّان النبطی را که از نژاد دیلمیان و همراه او بود نزد خود خواست و گفت: اینجا راه ما فرو گرفتند و دو سال گذشت تا بدین غزوه و جهاد مشغول ایم. یک وجب زمین به دست ما نیفتاده و لشکر ما هم به ستوه آمده‌اند. کسی هم مسلمانی قبول نمی‌کند. طریقی بیاندیش و چاره‌ای ساز که به سلامت از این ولایت بیرون شویم.

آن گاه به حیان گفت که به نزد اسپهبد برو و تلاشی در رهایی کن.

حیان گفت: این گبر اینک خیره شده است. اگر سخن من نشنود و گوید دو سال است تا ولایت من را خراب می‌کنید و مال و چارپای را تاراج کرده‌اید چه جوابی بدهم؟

یزید ابن مهلب گفت: تا سی صد هزار درهم (سکه‌ی نقره) قبول کند، بدهم و ما را راه دهد.

حیان به نزد اسپهبد فرخان بزرگ رفت و پس از گفت‌وگوی فراوان، اسپهبد فرخان بزرگ شرط رهایی یزید ابن مهلب و لشکریان اسلام را چنین گفت: پرداخت سی صد هزار دینار (سکه‌ی زر) از دست یزید و پنج هزار درهم (سکه‌ی نقره) از دست خود حیان النبطی و همچنین برگرداندن همه‌ی اسیران طبرستان و فروگذاشتن سرزمین طبرستان.

سلیمان ابن عبدالملک در سال ٩٩ هجری درگذشت و عمر ابن عبدالعزیز خلیفه شد. وی یزید ابن مهلب را به شام فراخواند و پیغام نخستین یزید (درباره‌ی قطار شتران برای حمل غنیمت‌های درخواست شده از طبرستان) را بدو باز نمود.

یزید ابن مهلب گفت در آغاز چنین بود. اما بیرون نتوانستیم آورد.

این سخن از وی نپذیرفتند و او را به زندان افکندند.

عمر ابن عبدالعزیز (٩٩ تا ١٠١ ق.)، یزید دوم (١٠١ تا ١٠۵ ق.)، و هشام ابن مروان (١٠۵ تا ١٢۵ ق.) از این شکست عبرت گرفتند و دیگر آهنگ طبرستان نکردند.

Wednesday, January 13, 2016

نکته‌ای درباره‌ی شهربانو و همسری حسین ابن علی

چهارشنبه ٢٣/دی/١٣٩۴ - ١٣ ژانویه ٢٠١۶

معمولا در میان شیعیان باور بر آن است که امام حسین ابن علی با شهربانو دختر یزدگرد سوم ساسانی ازدواج کرد و امام چهارم یعنی علی ابن حسین (زین العابدین) از این ازدواج است.

اما از نظر تاریخی، چنین چیزی ممکن نیست. زیرا:

- یزدگرد سوم ساسانی تقریبا در سال ۶١٨ م. زاده شده و در سال ۶۵١ م. در سن ٣٨ سالگی کشته شده است.

- اگر «شهربانو» پس از نبرد قادسیه اسیر شده باشد این نبرد در سال ۶٣۶ م. بوده است. در این سال یزدگرد ١٨ ساله بوده است و نمی‌توانسته دختری داشته باشد که به همسری امام حسین درآید.

پرسش این است که: اگر یزدگرد دختری به نام شهربانو داشته است، این دختر در چه سالی زاده شده است؟ در چه سالی اسیر مسلمانان شده است؟ در چه نبردی؟

- از سوی دیگر، امام زین العابدین در سال ٣٨ هجری / ۶۵٩ م. زاده شده است. یعنی دست کم شهربانو باید در سال 37 ق./ 658 م. همسر امام حسین شده باشد.

- اگر در زمان ازدواج با امام حسین، سن شهربانو ده سال بوده باشد، یعنی در سال ٢٧ ق. / ۶۴٨ م. زاده شده باشد که دوازده سال پس از قادسیه و سه سال پیش از مرگ یزدگرد است!

- اگر در زمان ازدواج با امام حسین، سن شهربانو پانزده سال بوده باشد یعنی در سال ٢٢ ق. / ۶۴٣ م. زاده شده است. یعنی هفت سال پس از نبرد قادسیه!

- اگر در زمان ازدواج با امام حسین، سن شهربانو بیست سال بوده باشد یعنی در سال ١٧ ق. / ۶٣٨ م. زاده شده است. یعنی دو سال پس از نبرد قادسیه!

اما یزدگرد سوم همان زمان با خانواده‌اش از تیسفون گریخت و کسی را پشت سر جا نگذاشت.

پایان کار شهربانو هم جالب است: این که پس از واقعه‌ی عاشورا از دست سپاهیان یزید به سوی ایران می‌گریزد و از کربلا تا شهر ری می‌تازد!! بعد هم در کوه «بی بی شهربانو» پناه می‌گیرد.

در صورتی که این کوه در نزدیکی تهران امروزی، در اصل یکی از مکان‌های اَناهیتا، ایزدبانوی آب و روشنی ایرانیان، بوده است.

دیگر مکان‌های ویژسته (تخصیص یافته) به اناهیتا در دوران پس از اسلام با نام‌هایی مانند «پل دختر»، «قلعه‌ی دختر» و .... خوانده می‌شوند.

Saturday, January 02, 2016

کتاب صیدنه‌ی ابوریحان بیرونی و چند نکته‌ی تاریخی و زبانی

شتبه ١١/دی/١٣٩۴ - ٢/ژانویه/٢٠١۶

درباره‌ی «استاد» ابوریحان بیرونی و دانش‌ها و تلاش‌های علمی وی سخن بسیار گفته‌اند و در همین وبلاگ هم چند جستار درباره‌ی او نوشته‌ام از جمله:

یک‌شنبه ۷/بهمن/۱۳۸۶ - ۲۷/ژانویه/۲۰۰۸: کتاب تحقیق هند بیرونی
چهارشنبه ۱۷/مهر/۱۳۸۷ - ۸/اکتبر/۲۰۰۸: ابوریحان بیرونی و هخامنشیان
شنبه ۲۰/مهر/۱۳۸۷ - ۱۱/اکتبر/۲۰۰۸: ابوریحان بیرونی و کانال سوئز
یک‌شنبه ۲۱/مهر/۱۳۸۷ - ۱۲/اکتبر/۲۰۰۸: سفرهای ابوریحان بیرونی
آدینه ۱۹/مهر/۱۳۸۷ - ۱۰/اکتبر/۲۰۰۸: همنشستی در آنکارا و ابوریحان بیرونی
چهارشنبه ٢٨/آبان/١٣٩٣ – ١٩/نوامبر/٢٠١۴: ابوریحان بیرونی و کشف امریکا

صَیدَنه (داروشناسی) را آخرین کتاب ابوریحان بیرونی می‌دانند که در پایان عمر خود بدان مشغول بوده و گویا ناتمام مانده است. ابوریحان بیرونی در سال ۴۴٠ ق. / ١٠۴٨ م. درگذشته است. در سده‌ی هفتم قمری ابوبکر ابن علی کاسانی (اهل کاسان، شهری در فرغانه، در فرارود یا ماوراءالنهر) این کتاب را در هند از عربی به پارسی ترجمه کرد و استاد دکتر منوچهر ستوده و شادروان استاد ایرج افشار در سال ١٣۵٨ خ. / ١٩٧٩ م. این ترجمه‌ی پارسی را منتشر کردند. در سال ١٣۵٢ خ. / ١٩٧٣ م. بخشی از ترجمه‌ی پارسی قدیمی (یعنی تا حرف ث) چاپ شد.

ویراست انتقادی و علمی متن عربی کتاب صیدنه را عُبیدالله کریموف اهل جمهوری ازبکستان شوروی در سال ١٣۵٣ خ. / ١٩٧۴ م. همراه با ترجمه به زبان روسی چاپ کرد. شادروان استاد دکتر عباس زریاب خویی هم در سال ١٣٧٠ خ. / ١٩٩١ م. متن کامل عربی را با حاشیه‌نویسی‌های پارسی چاپ کرد. تا این که بالاخره در سال ١٣٨٣ خ. / ٢٠٠۴ م. آقای باقر مظفرزاده ویراست انتقادی کریموف را از روسی به پارسی ترجمه کرد. مشخصات کتاب چنین است:



نام کتاب: الصَیدَنه فی الطب (داروشناسی در پزشکی)
نویسنده: ابوریحان بیرونی
ویراست علمی: عبیدالله اسراییلویج کریموف (Ubaidallah Israelovich Karimov)
ترجمه: باقر مظفرزاده
ناشر: فرهنگستان زبان فارسی
سال: ١٣٨٣ خ. / ٢٠٠۴ م.
صفحه: ١٢٠٣ (با نمایه‌ها)

در این جستار به چند نکته در پیشگفتار کتاب «صیدنه» یا «داروشناسی» ابوریحان می‌پردازم.

به نوشته‌ی کریموف در پیشگفتار این ویراست علمی:

١- صیدنه دارای ١١۶١ درآیه/عنوان است. در این کتاب ٧۵٠ نوع گیاه، ١٠٧ داروی معدنی، و ١٠١ داروی حیوانی آمده است.

٢- در کتاب صیدنه بیش از ۴۵٠٠ نام گیاه و جانور و کانی و محصول‌های به دست آمده از آنها گرد آمده است.

٣- در این کتاب نزدیک به ۴٠٠ نام جغرافیایی یاد شده است که می‌تواند برای جغرافی‌دانان نیز منبع پژوهشی باشد.

۴- ابوریحان تنها به خوانده‌ها و شنیده‌هایش درباره‌ی خواص داروها اعتماد نمی‌کند و در خیلی موردها خود آنها را آزموده است. برای نمونه:

در افواه است که گوهر الماس زهر است و معنی او در سمّیت به تجربه معلوم نشد

۵- ابوریحان از شعرهای ۶۵ شاعر عرب‌نویس یاد کرده و شعرهایشان را به عنوان مثال و توضیح داروها و گیاهان آورده است.

۶- تعداد کل نویسندگانی که ابوریحان بیرونی از آنان و کتاب‌هایشان در کتاب صیدنه یاد کرده است به ٢۵٠ مورد می‌رسد و این خود نشانه‌ی گستردگی دانش ابوریحان تنها در یک زمینه‌ی علمی یعنی داروشناسی است. و نیز نشانی است از پویایی و شکوفایی فضای علمی آن دوره. حتا امروز هم با گستردگی بی‌نظیر دانش، کمتر کتابی می‌یابیم که از این تعداد اثر و نویسنده استفاده کرده باشد.

ابوریحان خود در پیشگفتار کتاب صیدنه در فصل ۵ به چند نکته اشاره می‌کند که به نظرم بسیار جالب اند:

١- ابوریحان به خط و زبان یونانی آشنا بوده است و این آشنایی از جوانی آغاز شده بود
از دوران جوانی و بنا به طبیعت خویش و به مقتضای سن خود و اوضاع و احوال، بیش از اندازه به دانش‌اندوزی اشتیاق داشتم و کافی است تا شاهدی در این مورد بیاورم: در سرزمین ما [=خوارزم] در آن زمان یک یونانی اقامت داشت و من دانه‌ها، تخم‌ها، میوه‌ها، گیاهان و جز اینها را به نزدش می‌بردم و می‌پرسیدم نامشان به زبان او چیست و نامشان را یادداشت می‌کردم.
البته در اینجا از کمبودهای خط عربی در ترانویسی (transliteration) نام‌های یونانی شکایت می‌کند و می‌گوید خط عربی به خاطر داشتن حرف‌های همانند و نگذاشتن حرکت و واکه‌ها (vowels) امکان بدخوانی و تباهی نام‌های یونانی را بسیار افزایش می‌دهد.

٢- ابوریحان خط و زبان سُریانی (Syriac) را هم به خوبی می‌شناخته است و در ضمن از کتابی یاد می‌کند که فرهنگ چهارزبانه‌ی یونانی/سُریانی/عربی/پارسی بوده است
مسیحیان را کتابی است که آن [به سُریانی] را «بُشّاق شَماهی» یعنی «تفسیر نام‌ها» می‌نامند و آن [در پارسی] به «چهار نام» نیز مشهور است از آن لحاظ که هر چیز در آن به زبان‌های رومی [=یونانی بیزانسی]، سُریانی، عربی، و پارسی نامیده شده است. نسخه‌ای از این کتاب را به خط سُریانی یافته‌ام و در آن هیچ عیب و نقصی که موجب تصحیف گردد وجود ندارد. به همین جهت بخش عمده‌ی آنچه در آن است در اینجا نقل کرده‌ام.
بُشّاق شَماهی: در متن مایرهوف چنین ترانویسی شده است: Buššāq šamāhi شَماهی در سُریانی همریشه با «اَسامی» در عربی (نام‌ها) است.

از همین بند می‌توان نتیجه گرفته که زبان پارسی در همان زمان هم واژگان علمی و دانشی مناسب را داشته است که در این گونه کتاب‌ها گرد آمده بوده است. اما متاسفانه دست‌نویسی از این گونه کتاب‌ها هنوز به دست ما نرسیده است و اگر نمونه‌ای باقی مانده باشد و اگر در کتابخانه‌های بزرگ جهان باشند، هنوز شناسایی نشده‌اند.

٣- ابوریحان همچنین می‌گوید که برای اطمینان از شکل سُریانی نام‌ها در فرهنگ‌های سُریانی جست‌وجو کرده است:
کتاب‌هایی نیز دارند که آنها را لکسیقونات (lexicons) می‌نامند و شامل عبارت‌های نادر و تفسیر کلمه‌های دشوار است. گاهی کتاب‌های جداگانه برای هر کتاب تدوین می‌کنند. لکسیقونی برای جدول‌های اخترشناسی بطلمیوس در دست من است به خط سُریانی و پس از آن عینا به عربی نوشته شده و سپس تفسیر آن را به دست داده است. من در جست‌وجوهای خود بدین کتاب مراجعه می‌کنم.

دو کتاب راهنما نیز یافته‌ام: کتاب «الحشائش» که با تصویر گیاهان توضیح داده شده است و «کناش اوریباسیوس». در آنها در کنار داروها، نامشان به خط یونانی نوشته شده است و من این نام‌ها را با اعتماد به آنها از هر دو نقل کرده‌ام.

۴- به نظر می‌رسد از همان دوران، برخی مترجمان به جای ترجمه‌ی واژه‌های بیگانه (در این مورد یونانی)، همان واژه‌ها را به همان شکل و با خط عربی در متن‌های ترجمه‌شان می‌آوردند و ابوریحان این شیوه را «خیانتی» به علم می‌داند. وی می‌نویسد:
مترجمان این کتاب‌ها را خیانتی دیگر است، یعنی برخی از مواد دارویی را که در سرزمین ما یافت می‌شود و برای آنها در زبان عربی نامی وجود دارد، بی تغییر به همان زبان یونانی به جا گذاشته‌اند، به گونه‌ای که پس از ترجمه نیز به توضیح نیاز دارد مانند «کرفس کوهی» (در عربی: الکرفس الجبلی، در یونانی: اوراسالینون)، هویج وحشی (در عربی: الجَزَر البرّی)، زرشک (در عربی: الزرشک، در یونانی: انبرباریس)، «بز ریش» (در عربی: لحیه التیس، در یونانی: تراغوبوغون) و جز اینها.

آنها این نام‌ها را به زبان عربی ترجمه نکرده‌اند همچنان که نام کتاب‌های منطق «مدخل» (عربی شده: ایساغوجی)، مقولات (عربی شده: قاطیغوریاس)، «عبارت» (عربی شده: باری ارمیناس)، و «قیاس و برهان» (عربی: آنالوطیقا) ترجمه نشده است و در نتیجه تنفر و سردی نسبت به آنها از جانن دشمنان دو برابر شده است.

توضیح:

- اوراسالینون: به خط یونانی: ορειοσελινον به خط لاتین: oreioselinon

- هویج وحشی: در پانویس ترجمه‌ی پارسی: دَوقُس: به خط یونانی: δαυκος به خط لاتین: davkos.
اما در ترجمه‌ی مایرهوف: به خط یونانی: οινανθη به خط لاتین: oinanthi (به پارسی: اِسپَرَک) در لاتین و انگلیسی فنی: Oenanthe

- انبرباریس: به خط یونانی: Βερβερίς خط لاتین: berberis

- ترابوبوغون: به خط یونانی: τραγοπογον به خط لاتین: tragopogon ساخته شده از: trago به معنای بز + pogon به معنای ریش. در پارسی به این گیاه «شِنگ» می‌گویند.

گرچه در ترجمه‌ی فارسی بیشتر شکل‌های یونانی بر پایه‌ی متن کریموف در زیرنویس آمده، اما برای مورد «بز ریش» از ترجمه‌ی آلمانی ماکس مایرهوف (Max Myerhof) یاری گرفتم.

- ایساغوجی: به خط یونانی: εισαγωγή / خط لاتین: Eisagogi این کتاب را پورفوریوس (در متن‌های دوران اسلامی: فورفوریوس، در خط یونانی: Πορφύριος به خط لاتین Porphyrios در انگلیسی: Porphyry of Tyre) اهل صور (Tyre) در ساحل مدیترانه (در لبنان امروزی) نوشته است. در انگلیسی Isagoge می‌نویسند و با نام کامل Introduction to Categories می‌شناسند.

- قاطیغوریاس: به خط یونانی: Κατηγορίες / خط لاتین: katigories نام بخشی از کتاب «اُرگَنون» (Organon) یا «اَرغَنون» نوشته‌ی ارسطاطالیس (ارسطو) است. در انگلیسی Categories گفته می‌شوند.

- باری ارمیناس: به خط یونانی: Περὶ Ἑρμηνείας / خط لاتین: Peri Hermeneias در انگلیسی On Interpretation نام بخشی از «اُرگنون» ارسطو.

- آنالوطیقا: به خط یونانی: Ἀναλυτικὰ / به خط لاتین: Analytica در انگلیسی: Prior Analytics و Posterior Analytics نام دو بخش دیگر از «اُرگنون».

این (به گفته‌ی ابوریحان) «خیانت» هنوز هم امروزه به دست بسیاری از مترجمان در زبان پارسی تکرار می‌شود که به جای کاربرد برابرهای پارسی برای واژگان بیگانه، همان واژه‌های بیگانه را با خط و تلفظ پارسی در متن‌هایشان می‌گذارند و بهانه می‌آورند که اینها «ترجمه نمی‌شوند» (!!!) و باعث آشفتگی زبان می‌شوند.

۵- مهم‌ترین نکته در صیدنه یادکرد نام داروها و گیاهان به زبان‌ها و گویش‌های گوناگون است. این زبان‌ها و گویش‌ها چنین اند: خوارزمی (زبان مادری ابوریحان)، سُغدی، دَری، فارسی، زابُلی، سیستانی، تُخاری، کُردی، بُستی، بخارایی، سمرقندی، ترمذی، آذربایجانی (پهلوی)، بُغشوری، واشگردی، اَسبیجابی، هندی، سندی، عربی (یمنی، ثقیفی)، سُریانی، حیره‌ای، نَبَطی، قِبطی (Coptic)، یونانی، زنگباری. ابوریحان علت این کار خود را چنین توضیح می‌دهد:
در دانستن نام یک دارو به زبان‌های گوناگون فایده‌ی بسیار است. به یاد دارم که یکی از امیران خوارزم بیمار شد و نسخه‌ی داروی بیماریش را از نیشاپور فرستادند. نسخه را به داروشناسان خوارزم نشان دادند و آنها نتوانستند یک داروی اشاره شده در آن را بیابند. تنها یکی از آنان گفت که آن دارو را در اختیار دارد. این داروی پانزده درهمی را از او به پنجاه درهم نقره‌ی خالص خریدند. او ریشه‌ی سوسن را بدانها داد. آنها وی را سرزنش کردند اما او گفت: شما چیزی را خریدید که اصل آن را نمی‌شناختید مگر به اسم.
اینجا هم باز می‌بینیم که فضای علمی و پزشکی آن دوران چه قدر شکوفا و پیشرفته بوده است که گاهی برای تجویز دارو برای امیر خوارزم، از شهر نیشاپور یاری گرفته می‌شده است و از آنجا نسخه‌ی دارویی فرستاده می‌شده است!

۶- ابوریحان در این کتاب، مانند همه‌ی کتاب‌های خود، همچون دانشمندی پرهیزگار و به اصطلاح متعهد، اگر از درستی چیزی مطمئن نیست، آن را حذف کرده است تا انتقال‌دهنده و گسترش‌دهنده‌ی نادانی و دروغ نباشد:
همه‌ی آنچه در این کتاب آمده از راه جست‌وجوهای یاد شده به دست آورده‌ام. اما آنچه نتوانسته‌ام روشن سازم حذف شده است تا ندانستن آن مرا به نقلش از جایی به جایی دیگر برنیانگیزاند.

Monday, December 28, 2015

دکتر محمد صنعتی و سخنانش درباره‌ی دروغ در تاریخ ایران

دوشنبه ٧/دی/١٣٩۴ - ٢٨/دسامبر/٢٠١۵

امروز متنی از دکتر محمد صنعتی به دستم رسید که واقعا جای شگفتی داشت این گونه نگاه کژومژ به ادبیات و هنر و تاریخ کشور.

دکتر محمد صنعتی، به نوشته‌ی صفحه‌ی شخصی‌اش در دانشگاه تهران، زاده‌ی سال ١٣٢۴ خ./١٩۴۵ م. در اصفهان است و در سال ١٣۶٢ خ./١٩٨۴ م. از انگلستان مدرک روانپزشکی گرفته است.



در زیر بخش‌هایی از این متن پر غلط را می‌آورم:

اندر باب دروغ

روزگاری ایرانیان سه شعار «گفتار نیک»، «پندار نیک» و «کردار نیک» را طرح کردند. شاید در نگاه اول این‌گونه به نظر رسد که این سه شعار برآمده از ذات ایرانیان آن روزگار بوده است، اما به گمانم می‌توان از زاویه‌ی دیگری هم به ماجرا نگاه کرد‌. اصلا می‌توان پرسید: اگر ایرانیان چنین خصایل نیکی داشتند، پس چه نیازی بود که آن را در قالب شعار درآورند؟ نه، ماجرا این نیست. نیاکان ما آرزوی گفتار، پندار و کردار نیکی را داشتند که شاید در آن زمان کیمیا بود.

واقعیت این است که زبان فارسی مملو‌ از تعارف و مبالغه و گزافه‌گویی است که صورت آبرومند دروغ هستند. وقتی دیوان شعرای ایرانی را می‌خوانید به وفور با این واژه‌ها مواجه می‌شوید، گو این که همه در تلاش‌اند به نحوی از واقعیات حذر کنند یا حداقل، واقعیت را پشت واژه‌ها پنهان کنند که این هم شکل دیگر دروغ‌گویی است.

یکی از نمونه‌های فوق‌العاده در متون فارسی، مقدمه‌ای است که «عزیز نسفی» بر «کشف الحقایق» نوشته است. عنوان کتاب به مخاطب چنین القا می‌کند که قرار است از حقایقی یا رازهایی پرده برداشته شود، اما چه انتظار عبثی. نویسنده در همان مقدمه به جد می‌نویسد: «... سعدالدین حموی حکایت می‌کرد ... می‌گفت که معانی‌یی که من در چهارصد پاره کتاب جمع کردم، عزیز آن جمله را در ده رساله جمع کرده و هر چند که من در اخفا و‌ پوشیدن سعی کرده‌ام، او در اظهار کوشیده. اندیشه می‌کنم که مبادا از این رهگذر ناجنسی آزاری به او برساند.» پس عزیز به این نتیجه می‌رسد که «... آنچه اختیار این درویش است در این کتاب ذکر نکردم تا نظر نامحرمان بر آن بیفتد ..
به این سبب که از عوام به ایشان ملامت و زحمت بسیار رسد. پس تدبیر ایشان آن است که زبان نگه دارند و یا به دیوانگی خود را مشهور گردانند.» بنابراین در کتاب خود هیچ حقیقتی از افکار و اعتقادات خویش ننوشته است. آن‌قدر می‌ترسد و آن‌قدر احساس خطر می‌کند که نمی‌تواند هیچ حقیقتی را بیان کند و بنابراین فقط نقل قول می‌کند.

یا نمونه‌ی دیگر حاشیه «بوعلی سینا» بر کتاب «معراج‌نامه»ای است که آن را برای دوستی محرم نوشته تا به دست نامحرم نیفتد. چرا که «بوعلی» می‌ترسید بخشی از تفسیر وی بهانه‌ای برای بهانه‌جویان و هیاهوطلبان فراهم کند.

به‌راستی که رمز و راز زبان و هنر فارسی شگفت‌آور است و این پرسش را به وجود می‌آورد که‌ چرا ما در زبان و هنرهای‌مان این چنین از واقعیت می‌گریزیم و پناه می‌بریم به تخیل و عناصر غیرواقعی و یا غیرزمینی. به عبارتی، هر آنچه زمینی و‌ ملموس است، در نظرمان بی‌ارزش جلوه می‌کند و آنچه غیرطبیعی است، ارزشمند تلقی می‌شود.

مثال دیگر آن ‌هم هنر مینیاتور است که هیچ پای‌بندی به واقعیت ندارد، آدم‌ها بزرگتر از درخت و درخت، بزرگتر از کوه تصویر می‌شود. چه دروغ زیبایی. مثل همان تعارف‌های ما می‌ماند که رفته‌رفته جنبه‌ی زیباشناختی پیدا کرده است و‌ همچون جواهر از کلام ایرانیان بیرون می‌ریزد.

این مسائل را می‌توان از زوایای مختلف و در چارچوب نظریه‌های مختلف تحلیل کرد، اما شخصا علاقه دارم که رابطه‌ای میان استبداد و پرده‌پوشی، و استبداد و‌ دروغ برقرار کنم؛ آن‌چنان که «ژاک رانسیه» فیلسوف فرانسوی می‌گوید: «میان دموکراسی و عریانی و شفافیت رابطه‌ی مستقیمی وجود دارد. سخن پوشیده، مبهم و پر رمز و راز بیش از هر چیز دیگر نشانه‌ی حضور استبداد و غیاب آزادی است.»

آنچه در ایران «همواره» وجود داشته، «ممنوعیت تفکر» بوده است و اگر در فرهنگ‌های دیگر ابتدا از هر چیز به تابوهای عمل جنسی و‌ ... اهمیت می‌دادند، در ایران تفکر و اندیشه تابوی اصلی بوده است. پس چه توقعی است اگر در این شرایط دروغ و ‌دروغ‌گویی رواج پیدا نکند؟ آدم‌ها سخن راست نمی‌گویند چرا که می‌ترسند؛ ترس از مجازات، ترس از دست دادن منافع و یا ناموس. همه‌ی این‌ها در پدید آمدن خصلت دروغ‌گویی موثر بوده‌اند.

دوست داشتم این متن را به مقاله‌ای که پیش از این نوشته‌ام، ارجاع دهم، اما از آنجا که ممکن است به آن مقاله دسترسی نداشته باشید، خلاصه‌اش را باز‌می‌نویسم. مقاله «ریشه‌های خودکامگی در ایران» نام دارد. «ارسطو» بر این باور بود که «خودکامگی» مخصوص ایرانیان بوده است و سایر ملل از ما تقلید کرده‌اند. البته که استبداد همه‌جا و از جمله در یونان و رم هم بوده است، اما فرق است میان خودکامگی و استبداد. دو نوع شیوه‌ی حکومت‌داری متفاوت است.

تنها یک «حاکم خودکامه» می‌تواند همه‌ی تصمیم‌ها را به صورت فردی اتخاذ کند، نه یک فرمانروای مستبد که طبق قانون و آن هم در زمان جنگ و در جبهه می‌توانست چنین کند، ولی متاسفانه حاکمان ما «همه وقت» و در «همه جا» خودکامه بوده‌اند. پس شگفت‌آور نیست که اگر دروغ در فرهنگ این مردم ریشه می‌دواند.
نخست آن که «پندار نیک» غلط است و درست آن «اندیشه‌ی نیک» است. بله، به هر چیزی می‌توان از زاویه‌های گوناگون نگاه کرد اما هر زوایه‌ای لزوما زاویه‌ی درستی نیست. بی نگاه به همه‌ی آموزه‌ها و باورهای دینی مردم ایران باستان نمی‌توان یک خط آن را بیرون کشید و از «زاویه‌ی دیگری» بدان نگاه کرد. آقای دکتر صنعتی در زمینه‌ی تاریخ ایران باستان و نیز دین‌های ایران باستان چه آموزشی دیده است؟ چه گونه به عنوان فرد دانشگاه رفته، به خود اجازه می‌دهد تنها با داشتن مدرک در روان‌پزشکی درباره‌ی تاریخ و دین و ادبیات ایران این گونه بی‌پروا اظهار نظر کند؟

ایرادی که به متن‌های عرفانی و ادبی گرفته است نیز بی‌پایه و در عین حال شگفت‌انگیز است و نشان از میزان آگاهی ایشان از ادبیات ایران و جهان دارد. آیا ایراد ایشان به «تخیل» در ادبیات است؟ آیا ادبیات بی تخیل معنایی دارد؟؟ آیا وی همه‌ی کسانی را که عمری صرف ادبیات و زبان پارسی کرده‌اند و در آن پژوهش‌های کرده‌اند، از ایرانی و انیرانی، انسان‌های ناآگاهی می‌داند که عمری را صرف دروغ‌ها و دروغگویی‌های ایرانیان کرده‌اند؟؟ وی که این همه به فیلسوفان و نویسندگان غربی استناد می‌کند، آیا نظر غربیان درباره‌ی ادبیات پارسی را هم خوانده است؟ چرا غربیانی مانند رینولد نیکلسون، آن-ماری شیمل، و صدها مانند آنان عمر خود را صرف پژوهش و ویرایش و تشریح و گردآوری آثار ادبیات «دروغگو»ی پارسی کنند؟ این گونه نگاه به ادبیات عرفانی و رازورانه بسیار ناشیانه است و نشان از ناآگاهی از ماهیت این گونه نوشتارها است. در همه‌ی مذهب‌ها و فرقه‌های این چنینی در همه‌ی جهان همین رازداری وجود دارد و ویژه‌ی زبان و ادبیات پارسی نیست. این گونه نوشتارها را در زبان انگلیسی esoteric یا «مستورانه» یا «پَرخیده» می‌گویند که ویژه‌ی دایره‌ی بسته‌ای از کسانی است که زبان آن گروه را می‌دانند.

شگفت‌انگیزتر اظهارنظر وی درباره‌ی هنر مینیاتور است که می‌گوید چون آدم از درخت بزرگتر است پس این نشانه‌ی دروغگویی ایرانیان است. آیا وقتی پابلو پیکاسو یا سالوادور دالی در نقاشی‌هایشان ابعاد و نگاه‌های رایج و نسبت‌های طبیعی را کنار می‌گذارند یا در سبک‌های دیگر نقاشی اروپایی رنگ‌های خورشید و گل‌ها و آسمان دیگرگونه کشیده می‌شوند آقای دکتر صنعتی آن را هم نشانه‌ی دروغگویی اروپاییان می‌داند یا چون اروپاییان گفته‌اند حکایت فرق می‌کند؟

به استناد کدام مطالعه و سند تاریخی به این نتیجه رسیده است که در ایران «همواره ممنوعیت تفکر» وجود داشته است؟ چه گونه دریافته است که «تفکر» و «اندیشه» تابوی اصلی در ایران بوده است؟؟؟ به نظر آقای دکتر صنعتی، کسانی مانند ابن سینا و سهروردی و هزاران دانشمند و اندیشمند و نویسنده و پژوهشگر در «همواره‌ی تاریخ ایران» شامل همین امروز خودمان چه کار بوده‌اند؟؟ اصلا به بی‌معنا بودن سخن خود توجهی نمی‌کند؟ آیا خود وی هم شامل این «همواره» می‌شود؟ البته خود وی از این قاعده مستثنا است زیرا کار وی اندیشه و تفکر نیست بلکه یاوه‌گویی است.

در پایان هم ما را به مقاله‌ی دیگری درباره‌ی خودکامگی تاریخی ایرانیان حواله می‌دهد که به استناد حضرت ارسطو ایرانیان سازندگان «خودکامگی» بوده‌اند و ملت‌های دیگر از ایرانیان تقلید کرده‌اند. حضرت ارسطو در فصل دوم کتاب «سیاست» خود فرموده است که «یونانیان شایسته‌ترین ملت دنیا اند و دیگر مردمان وحشی و بربر باید زیر فرمان یونانیان باشند».

it is proper for the Greeks to govern the barbarians, as if a barbarian and a slave were by nature one.
شایسته‌ی یونانیان است که بر بربرها فرمانروایی کنند گو این که بربرها و بردگان در طبیعت‌شان یکسان اند.
همچنین ارسطو فرموده است که برخی از مردمان برده زاده می‌شوند و مانند خر و دیگر چارپایان اند و باید از آنان بهره کشید. این سخن ارسطو نه تنها درباره‌ی غیریونانیان است بلکه حتا دیگر شهرهای یونانی‌نشین را هم شامل می‌شود. آیا هر سخنی را که ارسطو گفته است باید پذیرفت و بر سر و چشم گذاشت؟؟

جالب آن که آقای دکتر محمد صنعتی در گفت‌وگوی دیگر، بی‌توجه به تغییرهای زبانی و نیز این واقعیت که اندیشمندان می‌توانند واژه‌های روزمره را برگزیده و معناهای خاص و گاه آرمانی بدانها بدهند، به حافظ شیرازی و فرهنگ ایران ایراد می‌گیرد که «که رند یعنی آدم رذل!! چرا حافظ رند را نماد آزادگی کرده است؟ پس این نشانه‌ی افراط و تفریط ایرانیان است!» این جمله نشان می‌دهد که وی از همه‌ی مقاله‌ها و کتاب‌هایی که درباره‌ی حافظ و مفهوم «رند» نگاشته شده است یا بی‌خبر است یا نویسندگان آن مقاله را بیسواد و نادان می‌داند. حتا بی آن که معنای «عیار» و تاریخ عیاران را درست بداند و پژوهش‌های مربوط به آنان را خوانده باشد، عیار را با «طرار» اشتباه می‌گیرد و می‌گوید «عیاران» دزد و راهزن بوده‌اند!!!

این گونه نوشتارها و نگاه‌ها - که معمولا ادعای «آسیب‌شناسی» دارند - بیشتر خود نشانی از ذهن‌های «آسیب‌دیده» اند. این نوشتارها زاییده‌ی سطحی‌سازی (در انگلیسی: trivializing) یا «زابانش» دانش‌های جامعه‌شناسی و تاریخ و فرهنگ و همه‌ی زمینه‌های علمی است. اگر کسی در زمینه‌ی روان‌پزشکی هر چه به ذهنش رسید و نوشت، آیا دکتر محمد صنعتی آن را می‌پذیرد؟

بهتر است آقای دکتر صنعتی به همان رشته‌ی تخصصی خودشان بپردازد و به پیروی از فروید، به عقده‌ی اودیپ (حسرت همخوابگی پسران با مادرشان)، عقده‌ی الکترا (حسرت همخوابگی دختران با پدرشان)، و حسرت نرّه (penis envy) و دیگر مفهوم‌های والا و پیچیده و ناشی از «تابوهای جنسی» در فرهنگ‌های اروپایی مشغول باشد و به «تابوی اندیشه» در ایران کاری نداشته باشد و از پیچیدن نسخه برای تاریخ و فرهنگ ایران چشم‌پوشی کند و اجازه بدهد کسانی که شایستگی و ویژستگی در این زمینه‌ها دارند به دروغگویی ایرانیان و راستگویی ارسطو بپردازند.

در کشورهای اروپایی یا امریکای شمالی، اگر کسی این گونه همه‌ی تاریخ و فرهنگ کشورش را تحقیر کند، معمولا صفت «از خود بیزار» (self-hating) بدو داده می‌شود اما در ایران جزو «روشنفکران» دانسته می‌شود. گویا پس از دکتر محمدعلی (همایون) کاتوزیان، چشممان به دکتر محمد صنعتی روشن می‌شود که این گونه، از خود بیزارانه، «همه» تاریخ و فرهنگ ایران را لگدمال می‌کند و ناچیز می‌شمارد تا برای خود «اعتباری» بخرد. باید بدینان گفت:
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند ----------- نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست --------- کلاه داری و آیین سروری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی ------------ وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست ---------- نه هر که سر بتراشد قلندری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه -------------- که لطف طبع و سخن گفتن دری داند