Saturday, November 14, 2009

مسمط شیخ بهایی

شنبه ۲۳/آبان/۱۳۸۸ - ۱۴/نوامبر/۲۰۰۹

شیخ بهایی مُسَمّط مخمس (پنجگانه‌ی) معروفی دارد که در آن غزلی از «خیالی بخارایی» (شاعر سده‌ی نهم ق./پانزدهم م.) را تضمین کرده است. یعنی در هر بند، لت (مصراع) چهارم و پنجم از خیالی است و سه لت نخست از شیخ بهایی.

تاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آمد شب هجران تو یا نه؟
               ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
               جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رُخَت راکع و ساجد
در بتکده رهبانم و در صومعه عابد
               گه معتکف دَیرم و گه ساکن مسجد
               یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خَمّار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
               حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
               او خانه همی‌جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که رَوَم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
               مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
               مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
               یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
               دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید؟
               هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
               بلبل به غزلخوانی و قُمری به ترانه

بیچاره «بهایی» که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است، ز خیل خَدَم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
               تقصیر «خیالی» به امید کرَم توست
               یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

عبدالحسین مختاباد بندهایی از این شعر را در قالب ترانه‌ی بسیار زیبا و دلنشینی خوانده اما در نسخه‌ای که آقای مختاباد استفاده کرده است دو اشکال وجود دارد:

- خیالی می‌گوید: «دیوانه من ام من که روم خانه به خانه» یعنی همه جا می‌توان نقش رخ یار را دید. اما من دیوانه‌ام که در جستجوی او به هر خانه‌ای سر می‌کشم. در حالی که مختاباد می‌خواند: «دیوانه نی ام من که روم خانه به خانه» که نقض غرض است!

- اشتباه دیگر این که شیخ بهایی می‌گوید: «خواهد به سر آمد غم هجران تو یا نه؟» اما مختاباد خوانده است: خواهد به سر آید. با کمی توجه به قاعده‌ی دستوری صرف فعل آینده می‌شد این اشکال را برطرف کرد. یعنی در زبان پارسی صرف آینده چنین است: صرف مضارع «خواستن» + بُن گذشته. مانند خواهم رفت یا خواهد آمد. نه خواهد آید!

اجرای دلنشین مختاباد را می‌توانید در این نشانی در یوتیوب گوش کنید.

پی‌نوشت:
صرف فعل آینده در اصل به این شکل است: صرف مضارع «خواستن» + مصدر. نمونه از حافظ:

خواهم شدن به بُستان چون غنچه با دلِ تنگ -------- وآنجا به نیکنامی پیراهنی دریدن

که در لت دوم «خواهم» به قرینه‌ی لفظی حذف شده است یعنی خواهم دریدن. اما امروزه، به ویژه در زبان رسمی ایران، به جای مصدر کامل از مصدر مُرَخّم (دم بریده) استفاده می‌شود که شبیه بن گذشته است، یعنی خواهم شد یا خواهم درید و مانند آن. در تاجیکستان و افغانستان هنوز شکل مصدر کامل استفاده می‌شود.

Friday, November 13, 2009

تاراج در تاراج

آدینه ۲۲/آبان/۱۳۸۸ - ۱۳/نوامبر/۲۰۰۹

چند روز پیش دوست فرهیخته و پژوهشگر، داریوش احمدی، در وبلاگ خود چنین نوشت:

آن چه که موجب شد نویسنده این سطور از انتشار مقالات و پژوهش‌های خود در این وبلاگ پرهیز کند، سرقت پیاپی این مطالب و درج آن‌ها در وبلاگ‌های دیگر بدون ذکر منبع و مأخذشان بود. متأسفانه همین مشکل به کتاب‌های من نیز سرایت کرده است؛ برای نمونه، به تازگی فردی بخش‌هایی از کتاب مرا (هخامنشیان: فرمان‌روایان زمین و دریا، فصل دوم) تکه تکه نموده و در وبلاگ خود، بدون بردن نام کتاب و نویسنده‌ی آن، منتشر کرده است. جالب آن که همین شخص در وبلاگ من با نام «هموطن» پیامی گذاشته و مرا به خواندن مطالبی که از کتابم برگرفته، فراخوانده است!!!

پایبندی به اصول اخلاقی و احترام گذاشتن به حقوق دیگران گوهر گرانسنگی است که شوربختانه روز به روز نایاب‌تر می‌شود.

امروز من نیز با پیام دوستی متوجه شدم که بر یکی از نوشته‌های من نیز با عنوان «اردوغان و تاراج فرهنگی» همین ستم رفته است. یعنی مطلبی که در شکایت از تاراج فرهنگی بوده است خود دچار تاراج فرهنگی شده است! شخصی با نام واقعی یا مستعار «اردشیر آزاده» - که گویا چندان به نام خانوادگی خود پایبند نیست - همین مطلب را عینا در سایت دیگری به نام خود منتشر کرده و هیچ اشاره‌ای نیز نکرده که این مطلب را از کجا آورده است. تازه بخش‌های پایانی آن را هم حدف کرده است. نام سایت هم «ایران پاد» است که ظاهرا منظورشان دفاع از ایران است.

باید پرسید وقتی یک ایرانی به ایرانی زنده‌ی دیگر رحم نمی‌کند و نوشته‌ی او را - که درباره‌ی تاراج فرهنگی است! - می‌دزدد، چه گونه انتظار داریم که دیگران میراث فرهنگی ما و شخصیت‌های تاریخی‌مان را ندزدند و از آن خود نکنند؟

به قول ناصر خسرو: «گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست!»

می‌گویند روزی انوری ابیوردی، شاعر بزرگ سده‌ی پنجم ق.، از جایی می‌گذشت. دید مردم دور مردی را گرفته‌اند و مرد دارد یکی از شعرهای انوری را می‌خواند. انوری می‌پرسد این شعر از کیست؟ مرد می‌گوید: از خودم! انوری می‌گوید: اما این شعر از انوری است. مرد می‌گوید: درست است زیرا من خودم انوری هستم! انوری می‌گوید: شگفتا! شعردزدی دیده بودم اما شاعردزدی ندیده بودم!

خدا دشمن و دروغ و خشکسالی را از این سرزمین دور نگاه داراد!
ایدون باد!

Wednesday, November 11, 2009

مناظره‌های اسدی توسی

چهارشنبه ۲۰/آبان/۱۳۸۸ - ۱۱/نوامبر/۲۰۰۹

علی پسر احمد اسدی توسی از شاعران بزرگ خراسان در سده‌ی پنجم ق/یازدهم م. است که اندکی چند سالی از مرگ فردوسی، اثر حماسی بزرگ دیگری آفرید به نام «گرشاسپ‌نامه». گرشاسپ نیز از پهلوانان اسطوره‌ای ایران و از نیاکان رستم است: رستم پسر زال پسر سام پسر نریمان پسر گرشاسپ.

اسدی توسی سپس به آذربایجان مهاجرت کرد و تا پایان عمر در همانجا زندگی کرد و در سال ۴۶۵ ق/ ۱۰۷۲ م. در شهر تبریز درگذشت. مزار وی در مقبرة الشعرای تبریز است. از آنجا که مردم آذربایجان در آن دوران به زبان پهلوی سخن می‌گفتند و برخی از واژه‌های زبان دری خراسان را نمی‌فهمیدند اسدی توسی فرهنگی نوشت به نام «لغت فُرس» و در آن واژه‌های خاص خراسان را به همراه مثال از شاعران خراسانی توضیح داد و بدین ترتیب نخستین فرهنگ زبان پارسی که به دست ما رسیده از اسدی توسی است.

برای آگاهی بیشتر درباره‌ی اسدی توسی می‌توانید به این درآیه‌ی فرهنگ دهخدا نگاه کنید.

اما یکی از آثار مشهور اسدی توسی مناظره‌های اوست که امروز تنها پنج مناظره از وی بر جا مانده است. گفته می‌شود که این مناظره‌ها نخستین نمونه‌ی صنعت مناظره در زبان پارسی دری هستند. این صنعت ادبی در زبان پارسی میانه و به ویژه در شعر پهلوی اشکانی «درخت آسوریک» دیده می‌شود. پنج مناظره‌ی اسدی توسی عبارتند از:

۱- مناظره‌ی عرب و عجم
۲- مناظره‌ی مغ و مسلمان
۳- مناظره‌ی شب و روز
۴- مناظره‌ی نیزه و کمان
۵- مناظره‌ی آسمان و زمین

استاد جلال خالقی مطلق در سال ۱۳۵۷ خ/۱۹۷۸ م. این پنج مناظره را در مجله‌ی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد (سال ۱۴ شماره‌ی ۴) منتشر کرد. آقای ابوالفضل خطیبی لطف کردند و تصویر رجروب (اسکن) شده‌ی نخستین مناظره از این مجموعه را برای من فرستادند. من بیت‌هایی از این مناظره را در اینجا می‌آورم.

روزی من و جوقی عربِ جَلدِ سخندان ------------- بودیم به بزم مِهی از می خوش وشادان
ما دست طرب برده به هر دوستی و لهو ------------ خنیاگر ما دست نوا برده و دستان
بس فضلِ عجم و آنِ عرب رفت به مستی ------------ من میلِ عجم کرد و میل عرب ایشان
آشفت یکی زآن همه و گفت: «عجم چیست؟ ------------ فخر، اهل عرب را رسد، ای ابله نادان!
در اصل، مُشرف چو قریش اهل عرب راست --------- در بذل و تفاخر، چو بنی‌هاشم و غطفان
چون شیبه عمران به فصاحت ز عرب بود --------- چون زید و لقیط و هنری عذره و سحبان
شاعر چو ابی‌الشخص و جریر و مُتنَبی ------------ چون بحتری و دعبل و چون اخطل و حَسّان
مکار چو بن معدی و داهی چو بن العاص ------------ صفدر چو علی و اسد و مره و مروان
عالِم چو صحابان و گزینانِ پیمبر ------------- مه چون خلفا، فخر زمین و افسر ازمان
چو ما ز همه خلق به اصل و نسَبت کیست؟ ----------- یا چون سپهِ ما به گه کوشش و جولان؟
...
گور نبیان است زیارتگه ما را ---------------- آتشکده‌ی گبر شما را و سُتودان
دفن نبی الخیر به فرخ زَمی ماست --------------- وآنِ همه یاران که بُدند افسر ادیان
هم مکه که وادی حج است و چَه زمزم ------------- هم کعبه که قبله‌ی همه دین‌وَرز مسلمان
چیزی است که نامش بَرِتان نیست یکی بیش ---------- وآن را برِ ما نام بود سیصد از الوان
بُرهان من افعال عرب چند نمودم -------------- بنمای تو برهانی از افعال عجم، هان!»
گفتمش: «چو دیوانه بسی گفتی و اکنون ---------- پاسخ شنو ای بوده چو دیوان به بیابان!
عیب از چه کنی اهل گران‌مایه عجم را --------------- چُبوید شما خود؟ گله غرّ شتربان
شه ز اهل عجم بُد چو کیومرث و چو هوشنگ -------- چون جم که دد و دیو و پری بُدش بفرمان
چون شاه فریدون و چو کیخسرو و کاووس ----------- چون نرسی و بهرام و چو پرویز و چو ساسان
چون کسری کآورد بر او فخر محمد -------------- چون هرمز والا که سِتُد باژ ز خاقان
گُردان چو نریمان و چو سام یل و گرشاسب --------- چون بیژن و گیو و هنری رستم دستان
در دانش طب خبره چو ابن زکریا ----------------- در حکم فلک جلد چو جاماسب سخندان
شاعر چو گزین رودکی آن کش بُوَد ابیات --------- بیش از صد و هشتاد هزار از درِ دیوان
چون عنصری و عسجدی و شُهره کسایی ------------- و آنان که ز بلخ و حد طوس و ری و گرگان
...
هم ز ابن امامه خبر آمد که فرشته است ------------- در سایگه عرش به تسبیح دعاخوان
گفتار همه پارسی پاک و لطیف است ----------------- بر چهر و ثنای ملکِ واحدِ مَنّان
...
در قرآن هم پارسی است اینک تو در لفظ ----------- «سجیل» همی‌خوانی‌ش و «سنگ و گل» است آن
ما «شِکر» گوییم و شما «سِکر» گویید --------- ما «مشک»، شما «مسک» ختن، هست فراوان
...
وز لفظ شما بیش چه باشد؟ که زیادت ------------- نه صنع ز الفاظ به هر کشور و بلدان؟
...
ور فخر به کعبه همی‌آرید هم او نیز -------------- از جور شما گشت دو رَه کَنده و ویران
...
حاجی ز ره دور چو در بادیه آید --------------- گیرید و کنیدش تهی از جامه و از نان
ایمن نبود گر کند از پای برون کفش --------------- زیرا که بدزدید اگر دست دهدتان
...
ور کبر همی از زَمی خویشتن آرید ------------------- قدر زَمی از کشت ثمر باشد و از کان

این قصیده طولانی و نزدیک ۱۲۰ بیت است. اگر کسی علاقه داشت تمام متن تایپ شده‌ی آن را می‌تواند در قالب پی.دی.اف از راه رایانامه (ای-میل) از من دریافت کند.

جالب است که آن دوران هم عرب‌ها به زبان‌شان و به فراوان بودن تعداد لفظ برای یک مفهوم در آن افتخار می‌کردند. اسدی در پاسخ می‌گوید:
- نخست این که در حدیثی از ابن امامه گفته شده که فرشتگان در بارگاه خداوند به زبان پارسی پاک و لطیف ستایش می‌کنند!
- دیگر این که در قرآن نیز واژه‌های پارسی هست مانند سجیل که عربیده‌ی «سنگ و گل» است.
- سوم آن که شما بسیاری وام‌واژه‌ی پارسی دارید مانند شکر و مشک و ...
- گذشته از همه‌ی اینها، شما به جز زبان، چه صنعت و فن سودمندی دارید؟

و این که به کعبه و زمین مکه می‌نازید نخست این که خودتان کعبه را دوبار ویران کردید و دیگر این که قدر زمین از کشت و کار و کان [=معدن] است.

اما چند نکته درباره‌ی این قصیده به نظرم رسید که نمی‌دانم اشتباه چاپی است یا تصحیح استاد خالقی مطلق این گونه بوده است:

۱- در بیت ۸۶ چنین آمده:
آنجا که گفت ایزد: «کفراً و نفاقاً» ------------- گفتست بَتَر خلق شمایید به کُفران

به نظر من باید لنگه‌ی اول چنین باشد: «آنجا که بگفت ایزد: کفراً و نفاقاً» تا وزن شعر درست شود. یعنی به جای «گفت» باید «بگفت» باشد.

این بیت اشاره است به آیه‌ی ۹۷ سوره‌ی توبه: «الاعرابُ اشَدُّ کُفراً و نفاقاً» یعنی تازیان در کفر و دورویی بدترین مردمان اند. یا کفر و دورویی‌شان شدیدترین است.


۲- در بیت ۱۰۷ چنین آمده:
تا تیر سعادت همه زو جوید برجیس --------- تدبیر سیاست همه زو گیرد کیوان

به نظر من لنگه‌ی اول باید چنین باشد: «تاثیر سعادت همه زو جوید برجیس». «تاثیر سعادت» اصطلاح شناخته‌شده‌ای است و نیاز به توضیحی ندارد. اما «تا تیر سعادت» معنایی ندارد یا دست کم من ندیده‌ام.

۳- در بیت ۱۰۸ چنین آمده:
اجناس ِ نبت سبز و رُخَش چشمه‌ی مهر است --------- زَوّار جهان خضر و کفَش چشمه‌ی حیوان

لنگه‌ی دوم مشخص است که می‌گوید: کف او [=ممدوح اسدی توسی یعنی خواجه عمید ابوجعفر محمد] مانند چشمه‌ی آب زندگانی است و خضر به دنبال آن در دور جهان می‌گردد (زوار جهان است). اما
لنگه‌ی اول برای من مفهوم نداشت: معنای «رخش چشمه‌ی مهر است» روشن است. اما این که «اجناس نبت سبز است» یعنی چه؟ در پانویس گفته شده که اصل چنین بوده: «اجناس نبت و رخش مه چشمه مهر است» که این هم نامفهوم است و هم وزن ندارد.

پی‌نوشت
استاد ابوالفضل خطیبی در پیامی یادآور شدند که سال‌ها پیش در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی (دبا) درباره‌ی اسدی توسی مقاله‌ای از ایشان منتشر شده است. برای آگاهی بیشتر درباره‌ی زندگی اسدی می‌توانید به این مقاله‌ی پژوهشی در این نشانی نگاه کنید.

Sunday, November 08, 2009

سخنی حکیمانه از خواجه نصیرالدین

یک‌شنبه ۱۷/آبان/۱۳۸۸ - ۸/نوامبر/۲۰۰۹

یکی از ابتکارهای «اخلاقی» برخی از ایرانیان امروزی عبارت است از جعل و سخن گفتن از زبان بزرگان یا شخصیت‌های تاریخی، مانند نامه‌نگاری عمر و یزدگرد با انشای ایرانیان لوس آنجلس، سرودن بیت‌های بی سر و ته و بستن آن به سیمین بهبهانی، سرودن بیت‌های بهتر و بستن آن به فردوسی و ... جالب اینجاست که در همه‌ی این جعل‌ها نیز از اخلاق امروز ایرانیان (و به ویژه «مسلمانان») شکایت می‌شود یعنی کس یا کسانی که ادعای اخلاق می‌کنند خود از آن تهی اند و شجاعت ندارند که اعتراض خود را با زبان خودشان بگویند!

چند وقتی است که نامه‌ای با محتوای زیر از برخی از دوستان به دستم می‌رسد:

خواجه نصیرالدین، دانشمند یگانه‌ی روزگار، در بغداد مرا درسی آموخت که همه‌ی درس بزرگان در همه‌ی زندگانیم برابر آن حقیر می‌نماید و آن این است:

در بغداد هر روز بسیار خبرها می‌رسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود. روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت می‌دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می‌کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می‌دانند؟

من بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته‌ای را بدانم.

خواجه نصیر الدین فرمود: ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده‌ای و اصول اخلاق محمد - که سلام خدا بر او باد - را می‌دانی. و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته‌اند و از بامداد که مومن از خواب برمی‌خیزد تا شبانگاه راه بر او شناسانده شده است.

اما چه سّری است که هیچ کدام از ایشان ذره‌ای بر اخلاق نیستند و بی‌اخلاق‌ترین مردمانند و آنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی‌اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده‌ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده‌ام. از «غوتمه (بودا)» در خاور زمین تا «مانی ایرانی» در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می‌زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند.

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می‌دانند و معتقدند آنکه خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد.

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟ در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می‌دهند آن فرمان «اما» و «اگر» دارد. در اسلام تو را می‌گویند:

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست.
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست.
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست.

و این «اماها» مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمان به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می‌شمرد.

در این که ما ایرانیان امروز (مانند همه‌ی ملت‌های دیگر!) مشکل اخلاقی داریم حرفی نیست. نمونه‌اش همین گونه جعل‌ها! و مشکل‌های دیگری چون کم‌کاری، کوته‌بینی، نداشتن مطالعه، به کار نبردن خرد و اندیشه، پذیرفتن هر حرف بدون استدلال، و ...

اما برگردیم به این متن و چند نکته که به نظر من رسید با دوستان در میان بگذارم:

- معلوم نیست راوی یا گوینده‌ای که با خواجه نصیرالدین توسی صحبت کرده کیست و این متن از کجا و کدام کتاب نقل شده است.

- کم مانده در آن از حمله‌های انتحاری/استشهادی در بغداد و تکریت و ... و نفوذ القاعده و گران شدن قیمت گاز و بنزین و ... هم گله شود!

- نویسنده سعی کرده با تقلید ناشیانه از سبک نگارش قدیم، متن خود را اصیل جا بزند. اما نمی‌داند که در انشای قدیم کسی دین خود را بزرگمنش نمی‌دانسته! دین را بسیار اخلاقی نمی‌خوانده.

- برای من قابل تصور نیست که خواجه نصیر مسلمانان را «بی‌اخلاق‌ترین» مردمان خوانده باشد.

- جای تعریف خواجه نصیرالدین از فروشگاه زنجیره‌ای وال-مارت (Wal-Mart) و حراج‌های هفتگی و «وَکیشن» غربیان در جزیره‌های کاراییب خالی است!

- از شوخی گذشته، مطمئن نیستم که خواجه نصیر از زندگی مردم در باختر زمین خبر داشته. ضمن آن که در آن دوران از نظر مسلمانان، مردم باختر زمین گمراهان و کافرانی بیش نبودند. در واقعیت نیز وضع زندگی اقتصادی و علمی و فرهنگی اروپاییان در زمان خواجه نصیرالدین توسی (سده‌ی هفتم ق/سیزدهم م) به مراتب از کشورهای اسلامی و مشرق بدتر و عقب‌تر بود. آرزوی اروپاییان تجارت با مشرق زمین و دست یافتن به ثروت‌های افسانه‌ای آن بود. در زمانی که همین خواجه نصیرالدین توسی رصدخانه‌ی مراغه را می‌ساخت و دانشمندان جهان - از هند و چین گرفته تا مصر و شمال افریقا - را به همکاری دعوت می‌کرد، اروپاییان غرق در خرافات و اوهام بودند و «مرتدان» را بر سر چوبه می‌سوزاندند. برخی از این مرتدان هم کسانی بودند که متوجه عقب ماندگی اروپا شده بودند و به کلیسای کاتولیک اعتراض می‌کردند. داستان «دادگاه‌های تفتیش عقیده» یا انکیزیسیون (Inquisition) در غرب - که برای همه شناخته است - تقریبا همزمان با دوران خواجه نصیر بوده است.

- معلوم نیست غوتمه (؟ گئوماتا) و مانی در این میان چه نقشی داشته اند. در دوران خواجه نصیرالدین اثری رسمی از پیروان مانی در جهان نبوده است. این که خواجه چه گونه از نیکو زیستن پیروان مانی خبر داشته خود نوعی معجزه است. روزگاری در اروپا به ویژه در بالکان (بلغارستان و کرواسی امروزی) گروهی مسیحی نام بوگومیل‌ها (Bogomil) زندگی می‌کردند که گویا زیر تاثیر آموزه‌های مانی هم بودند. اما آنان هم در دوران جنگ‌های صلیبی به فتوای پاپ اعظم و به دست کاتولیک‌های اروپای غربی به جرم «زندقه» قتل عام و سوزانده شدند!

ای کاش نویسنده/نویسندگان این متن نگاهی هم به تاریخ اروپا در دوران خواجه نصیر می‌انداخت. مشکل‌های امروز را به گردن گذشتگان نمی‌انداخت و از زبان شخصیت بزرگی چون خواجه نصیر جعل نمی‌کرد.

Thursday, November 05, 2009

مولانا و پان‌ترکان

پنج‌شنبه ۱۴/آبان/۱۳۸۸ - ۵/نوامبر/۲۰۰۹

یکی دیگر از شخصیت‌های مهم فرهنگ ایرانی که همه‌ترک‌انگاران (پان‌ترکان) سعی در دزدیدن و مصادره‌ی او دارند مولانا جلال‌الدین محمد بلخی رومی است.

این کوته‌اندیشان و بی‌سوادان و بی‌فرهنگان چون خود هیچ ندارند می‌کوشند با غارت فرهنگ ایرانی برای خود در سطح جهان آبرویی بخرند. اینان هیچ درکی از معنای تاریخ ندارند.

می‌گویند چون مولانا در قونیه زندگی می‌کرده و قونیه امروز در کشور ترکیه است پس مولانا هم ترک بوده است! انگار در تمام طول تاریخ بشر، قونیه شهری ترک‌زبان بوده و هر کسی هم که در طول تاریخ در آن شهر زندگی کرده مانند مردم امروز آن ترک‌زبان بوده است.

می‌گویند چون زبان پارسی زبان ادبی آن دوران بوده مولانا هم شعرهایش را به زبان پارسی سروده وگرنه در زندگی روزمره و در خانه به زبان ترکی صحبت می‌کرده است. چون برای این گفته هیچ مدرکی ندارند دست به جعل می‌زنند. از شمس‌الدین احمد افلاکی، نویسنده‌ی کتاب «مناقب العارفین» که شاگرد و هم عصر مولانا بوده، نقل می‌کنند که وی دیوانی ترکی داشته است! یا حتا بدتر می‌گویند شعرهای مولانا به ترکی بوده و بعدها به پارسی ترجمه شده است!

اما نمی‌گویند که در همین کتاب مناقب العارفین آمده که مولانا فرمود: خداوند برای آباد کردن رومیان را آفرید و برای ویران کردن ترکان را! هرگاه خواستید جایی را خراب کنید کارگر ترک بخواهید و اگر خواستید آباد کنید کارگر رومی (ساکنان اصلی آناتولی یا آسیای کهتر).

نمی‌گویند که تمام کتاب «اسرار جلالیه» یا همان «فیه ما فیه» به زبان پارسی است و این کتاب سخنرانی‌ها و وعظ‌های مولانا در بالای منبر برای مردم شهر قونیه بوده و در این کتاب یک جمله‌ی ترکی دیده نمی‌شود. یعنی هم مولانا در زندگی روزمره به زبان مادری خود یعنی زبان پارسی سخن می‌گفته و هم مردم شهر قونیه به زبان پارسی سخن می‌گفتند و این زبان را درک می‌کردند.

هر چند اگر کسی با شخصیت بلند مولانا آشنا باشد و تاریخ و ادبیات بداند بر این گفته‌های کوته‌اندیشان خواهد خندید و آنها را به پشیزی نخواهد گرفت اما گویا داستان ملا نصرالدین است که گفت سر کوچه آش نذری می‌دهند. وقتی دید همه رفتند با خودش گفت نکند واقعا آش نذری می‌دهند. حالا این عده هم آن قدر این حرف‌های یاوه را تکرار کرده‌اند که خودشان هم باورشان شده است. هم چنین بیگانگانی که با تاریخ و ادبیات ایران آشنا نیستند و به ویژه گردشگرانی که به قونیه می‌روند به خاطر ناآگاهی‌شان این حرف‌های ترکان را باور خواهند کرد.

من یکی دو سال پیش پاسخ کوتاهی به برخی از این گونه تحریف‌ها نوشتم که در پایگاه اینترنتی سالگرد مولانا منتشر شد و شاید به زودی آن را در همین وبلاگ منتشر کنم. اما خوشبختانه دوست گرامی دکتر علی دوست‌زاده در پاسخ به این ادعاهای پوچ و رد آنها با ارائه‌ی سند و مدرک علمی و تاریخی، مقاله‌ی بلندبالا و مفصلی نوشته است که همه‌ی دوستان را به خواندن و پخش و گسترش این مقاله دعوت می‌کنم.

عنوان مقاله: پژوهشی درباره‌ی میراث و پیشینه‌ی ایرانی شمس تبریزی و مولانا جلال‌الدین بلخی (رومی).
نشانی این مقاله چنین است:

- نسخه ی پی.دی.اف:
در آذرگشنسپ
در گوگل
در بایگانی اینترنت

- نسخه ی اچ.تی.ام.ال:
در آذرگشنسپ

Tuesday, November 03, 2009

زبانیت؟

سه‌شنبه ۱۲/آبان/۱۳۸۸ - ۳/نوامبر/۲۰۰۹

آقای رضا بَراهِنی نظریه‌ای دارند که نام آن را «زبانیت» گذاشته است. من با خود این نظریه و نقد آن کاری ندارم چون نقد ادبی نمی‌دانم. اما واقعا باید پرسید این چه شاعر و نویسنده‌ای است که این قدر با زبان بیگانه است که حتا متوجه غلط بودن ساختار این واژه نمی‌شود؟ آخر چه طور می‌شود پسوند عربی/عثمانی «-یت» را به واژه‌ی پارسی «زبان» چسباند؟ آیا هیج می‌فهمد حس زیباشناسی زبانی یعنی چه؟ اگر پاسخ آری است، چه گونه متوجه چندش‌آور بودن این اصطلاح نمی‌شود؟ البته شاید به این خاطر باشد که ایشان دکتری زبان انگلیسی را از ترکیه گرفته است. (طبق قانون ایران، مدرک دکتری زبان و ادبیات تنها در صورتی معتبر است که زبان مزبور زبان رسمی کشور صادرکننده‌ی مدرک باشد و چون زبان انگلیسی زبان رسمی کشور ترکیه نیست دکتری زبان و ادبیات انگلیسی از ترکیه در ایران اعتباری ندارد.)

جالب آن که برخی افراد (مانند کسی به نام رضا فرخ فال) در این واژه «بلاغت پنهانی» نیز یافته‌اند!!! بهرام بیضایی نیز در مراسم بزرگداشت براهنی در تورنتوی کانادا گفت: من در این قطعات به معنای زبان کاری ندارم. بلکه به زبانیت زبان کار دارم. این زبانیت زبان همان چیزی است که او [=براهنی] آن را lanuageality (؟) می‌نامد. زبانیت کشف زبان بودن زبان و اصل قرار دادن آن است. به گفته‌ی دیگری: این نظریه به قولی چكیده‌ی یك عمر فعالیت ادبی و پی‌جویی مستمر براهنی در عرصه‌ی نقد ادبی است.

خوش به حال فردوسی که نیست تا ببیند «شاعران» زبان پارسی چه بلایی بر سر این زبان می‌آورند.

پی‌نوشت:

دوست گرامی ح. جوشن‌لو پرسیده این قاعده که «پسوند عربی را نمی‌توان به واژه‌ی فارسی اضافه کرد و برعکس» از کدام کتاب دستور معتبر یا کتاب مقدس آمده و گفته چرا این واکنش را به واژه‌هایی چون «فهمیدن» و «رقصیدن» نشان نمی‌دهم؟ آیا علت آن است که آنها را روشنفکران نساخته‌اند؟ و در کنار این خراب کردن چه پیشنهادی برای آباد کردن دارم.

چون فکر کردم شاید این پرسش برای دیگران نیز پیش بیاید در این پی‌نوشت به آن می‌پردازم.

نخست این که این قاعده تنها درباره‌ی افزودن پسوندهای عربی به واژه‌های پارسی است و نه برعکس. دقیقا نکته در همین جا است. اگر ما پسوندها و پیشوندهای زبان پارسی را به واژه‌های عربی (و انگلیسی و فرانسوی) بیفزاییم و آنها را با دستور زبان پارسی صرف کنیم هیچ مشکلی نیست (البته شرط زیباشناسی و ساختارشناسی زبان را نیز باید رعایت کرد). زیرا در واقع آن واژه‌ی بیگانه را در دستگاه گوارش زبان پارسی وارد می‌کنیم. اما اگر پسوند و پیشوندهای زبان بیگانه را بر سر واژه‌های پارسی بگذاریم داریم از واژه‌ی پارسی هویت‌زدایی می‌کنیم. مانند ساختن واژه‌های غلطی چون «مُکلا» از «کلاه» به جای کلاهدار یا ساختن «ممهور» از «مُهر» به جای مهرشده و یا «کفاش» از کفش به جای کفشگر و «حسب الفرمایش» و صدها نمونه‌ی دیگر که در دوران صفویان به خاطر بی‌سوادی و بی‌توجهی به ساختار و دستور زبان پارسی ساخته شدند. امروزه نیز می‌بینیم که کسانی که با زبان پارسی آشنایی کامل ندارند ترکیب‌هایی چون «ممنوع‌الکار»! و «ممنوع البازی» و یا خواهشاً و گاهاً و .... را می‌سازند.

این که من با «فهمیدن» و «رقصیدن» هیچ مشکلی ندارم از همین رو است زیرا در اینجا زبان پارسی واژه‌ی عربی را در خود جذب کرده و در ساختار درونی زبان مشکلی پیش نیامده است. اینها را کسانی ساختند که با زبان خود آشنا بودند و درک زبانی درستی داشتند. نیازی نیست که حتما در کتاب مقدسی این گفته شود. این ماهیت و طبیعت هر زبانی است. آیا دیده‌اید در زبان انگلیسی قید را با افزودن پسوندی از زبان فرانسه بسازند؟! یا در زبان آلمانی واژه‌ها را به روش زبان روسی جمع ببندند؟ بحث وام‌واژه‌ها جدای از ساختار واژه‌سازی و دستور زبان است. این که امروز در زبان پارسی از ابزارهای جمع عربی (مانند -ین و -ون و -ات: روحانیون، معلمین، گزارشات! یا جمع‌های شکسته/مکسر) استفاده می‌شود در واقع نشانی از تجاوز و دست‌درازی زبان عربی و عربی‌دانان پارسی‌ندان به ساختارهای دستوری زبان پارسی است که با آن مقابله نشده و برای برخی از مردم عادی شده است. و همین دست‌درازی‌های زبان عربی و عربی‌دانان باعث برخی پیچیدگی‌های نالازم در آموزش زبان پارسی شده است.

گاهی فکر می‌کنم مشکل ما از دست همین کسانی است که آنها را به اشتباه «روشنفکران» می‌خوانند، کسانی که دانش کافی ندارند اما ادعای فراوان دارند. روشنفکر کسی است که نخست فکر کند و اندیشه داشته باشد و اندیشه‌اش روشن و راهنما و راهگشا باشد.

اما درباره‌ی آباد کردن و پیشنهاد کردن در برابر خراب کردن و انتقاد کردن: سال‌ها پیش زنده‌یاد مهرداد بهار و نیز دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی پیشنهادهایی برای چنین مواردی کرده‌اند. هم چنین دکتر حیدری ملایری در واژه‌نامه‌ی اخترشناسی خود در این باره بحث کرده و من نیز پیشتر یکی دو بار درباره‌ی این پسوند «-یت» نوشته‌ام از جمله مطلبی در این نشانی.

Monday, November 02, 2009

نحوی و کشتیبان

دوشنبه ۱۱/آبان/۱۳۸۸ - ۲/نوامبر/۲۰۰۹

یکی از داستان‌های زیبای مثنوی مولوی داستان کوتاه اما پرمغز نحوی و کشتیبان است:

آن یکی نحوی به کشتی در نشست ------------ رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت: «هیچ از نحو خواندی؟» گفت: «لا!» ----------- گفت: «نیم عمر تو شد در فنا»
دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب ------------ لیک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند ------------ گفت کشتیبان بدان نحوی بلند:
«هیچ دانی آشنا کردن؟ بگو!» ------------- گفت: «نی! ای خوش‌جواب خوب‌رو»
گفت: «کل عمرت ای نحوی فناست --------------- زانک کشتی غرق این گردابهاست»

می‌بینیم که نحوی به خاطر دانستن نحو خود را برتر از کشتیبان می‌داند و به او می‌گوید چون تو نحو نمی‌دانی نیم عمرت برفنا است. اما وقتی کشتی در گرداب می‌افتد کشتیبان به او می‌گوید تو که شنا کردن نمی‌دانی تمام عمرت بر فنا است!
در زمینه‌ی دانش آموختن و فروتنی و مغرور نشدن به دانسته‌ها سنایی غزنوی نیز بیت زیبایی دارد که در آن می‌گوید:
چون علم آموختی از حرص آنگه ترس، کاندر شب ---------- چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا

حکایت دیگری در همین زمینه هست که می گویند روزی مردی به مدرسه رفت. روز اول به او چهارده صیغه‌ی گذشته‌ی فعل «ضَرَب» را آموختند. پس از درس وضو گرفت و نماز خواند و دعا کرد که: خدایا! دریا دریا به من علم دادی! چه گونه بار سنگین این همه علم را تحمل کنم؟ تحملی هم عطا فرما!

این هم داستان دیگری درباره‌ی کسانی که علمی آموخته‌اند اما علمشان سودی ندارد:
روزی مردی داخل چاهی افتاد.
روحانی‌ای او را دید و گفت: حتما گناهی کرده‌ای.
دانشمندی عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.
روزنامه‌نگاری درباره‌ی دردهایش با او مصاحبه کرد.
یوگاکاری به او گفت :این چاله و درد تو فقط در ذهن تو هستند. در واقعيت وجود ندارند.
پزشکی برای او دو قرص انداخت.
پرستاری کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.
روان‌شناسی او را تحریک کرد تا دلایلی را بیاید که پدر و مادرش او را آماده‌ی افتادن در چاه کرده بودند.
مشاور فکری او را نصيحت کرد که: خواستن توانستن است.
فردی خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهایت بشکند.

بالاخره بی‌سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد!

Thursday, October 29, 2009

ضحاک

پنج‌شنبه ۷/آبان/۱۳۸۸ - ۲۹/اکتبر/۲۰۰۹

در بخش نظرهای مطلب شاهنامه‌ی تهماسبی دوستی پرسیده بود که آیا ضحاک عرب بوده است؟ و من قول دادم که در این باره بنویسم.

نخستین منبعی که درباره‌ی ضحاک صحبت می‌کند کتاب اوستا است. در اوستا این نام به صورت «اَژی دَهاک» و «اژی» آمده است که در واقع واژه‌ی اژدها نیز از همین نام گرفته شده است.

یشت پنجم (آبان یشت) در ستایش آناهیتا، ایزدبانوی آب‌ها، است. نام کامل این ایزدبانو در اوستا «اَرِدوی سورا اناهیتا» (Aredvi Sura Anahita) است که در پهلوی یا پارسی میانه به شکل اردویسور اناهیتا (Ardwisur Anahita) و در پارسی نو به صورت ناهید کوتاه شده است. در بندهای ۲۹ تا ۳۱ این یشت از ضحاک چنین یاد شده است:

اَژی دارای سه پوز در کشور بَوری، برای او [=اناهیتا] صد اسب و هزار گاو و هزار گوسپند قربانی کرد و از او درخواست که او را در تسلط بر هفت کشور و تهی ساختن آنها از مردمان یاری کند. ولی «اردوی سورا اناهیتا» او را یاری نکرد.

در بند ۳۴ چنین آمده است : ثَراتئون [=فریدون] پسر آثویه [=آتبین] به اناهیتا قربانی‌ها داد و از او درخواست که وی را بر اژی دهاک سه پوز و سه سر و شش چشم - دارندهء هزار گونه چالاکی دیو دروج زورمند که مایهء آسیب آدمیان است و آن دروند و نیرومندترین دروجی که اهریمن برای تباهی گیتی و جهان راستی آفریده است - چیرگی دهد.

جاهای دیگر اوستا که از اژدی دهاک یاد شده چنین است: یشت نهم (درواسپ یشت یا کوش یشت ) بند ۱۳ و ۱۴؛ یشت چهاردهم (بهرام یشت) بند ۴۰؛ یشت پانزدهم (رام یشت) بند ۱۹ تا ۲۱ و نیز ۲۳ و ۲۴؛ یشت هفدهم (ارت یشت) بند ۳۳ و ۳۴؛ یشت نوزدهم (زامیاد یشت) بندهای ۴۶ تا ۵۱
در «چهرداد نسک» - که از نسک‌های گم شده‌ی اوستای دوره‌ی ساسانی است - شرحی راجع به ضحاک آمده است. در نسک گم شده‌ی دیگری از اوستا یعنی «سوتگر نسک» - که خلاصه‌ای از آن در دینکرد آمده - با تفصیل بیشتری از ضحاک یاد شده است.

این نام از دو بخش تشکیل شده اَژی: که در اوستا به تکرار آمده و به معنی مار است و بخش دوم یعنی «دهاک» به معنای آفریده‌ی اهریمنی است. اژی دهاک به صورت حیوان اهریمنی خطرناکی توصیف شده که دارای سه پوز و سه سر و شش چشم است و مایه‌ی آسیب و فتنه و فساد خوانده شده است. از اینجا منشاء داستان ضحاک و دو ماری که بر شانه‌هایش رُسته بود آشکار می‌شود. یعنی همان سه سر و سه پوز و شش چشم.

در زبان پارسی میانه یا پهلوی این نام «دهاک» شده و پس از اسلام در زبان پارسی دری و در نوشته‌های عربی این نام به شکل ضحاک درآمد. روشن است که این ضحاک با فعل «ضَحَک» به معنای «خندید» ربطی ندارد.

در کتاب «مجمل التواریخ و القصص» درباره‌ی ضحاک چنین آمده است:
مدت پادشاهی وی هزار سال بود. او را بیوراسپ خوانند و گویند بیور [=ده هزار] اسب تازی پیش وی جنیبت کشیدندی. و اندر اصل نام او قیس لهوب [کذا] گویند. و ضحاک حمیری نیز خوانندش. و پارسیان «ده آک» گفتندی از جهت آنک ده آفت و رسم زشت در جهان آورد از عذاب و آویختن و فعلهاء پلید، و آک را معنی زشتی و آفت است.

اندر تاریخ جریر [طبری] گوید: بیوراسف دیگر بود، و ضحاک دیگر. ایزد تعالی نوح را پیش وی فرستاد و از بعد طوفان به سال‌ها ضحاک پادشاهی بگرفت.

اما نسب او چنین بود: ضحاک ابن ارونداسپ - و ارونداسف نیز گویند و او وزیر طهمورث بود - ابن ربکاون بن سادسره [کذا] ابن تاج ابن فروال ابن سیامک ابن مشی ابن کیومرث. و «تاج» جد او بود که عرب از نسل اواَند و به زمین بابل نشست.

ابن بلخی در این باره چنین می‌نویسد:
این بیوراسف ضحاک است و ضحاک در لفظ عربی چنین آمده است و اصل آن «ازدهاق» است و شرح این حال بعد از این داده شود. و در نسب او خلاف است میان نسابه و بعضی می‌گویند از نسابه که اصل او از یَمَن بوده است و نسب او ضحاک ابن علوان ابن عبید ابن عویج الیمنی است و از خواهر جمشید زاده بود، و جمشید او را به نیابت خود به یمن گذاشته بود. و نسابهء پارسیان نسب او چنین گفته‌اند: بیوراسف ابن ارونداسف ابن دینکان ابن وبهزسنگ ابن تاز ابن نوارک ابن سیامک ابن میشی ابن کیومرث. و این «تاز» که از جملهء اجداد اوست پدر جملهء عرب است و چون پدر عرب بود اصل همهء عرب با او می‌رود و این سبب است که عرب را تازیان خوانند یعنی فرزندان تاز. هرچه عجم‌اند با هوشهنگ می‌روند و عرب با این «تاز» می‌رود.

از بهر آن او را «اژدهاق» گفتندی که او جادو بود و به بابل پرورش یافته بود و جادویی بآموخته و روزی خویشتن را بر صورت اژدهائی بنمود. و گفته‌اند که به ابتدا که جادوئی می‌آموخت پدرش منع می‌کرد. پس دیوی که معلم او بود گفت اگر خواهی که ترا جادویی آموزم پدر را بکش. ضحاک پدر خویش را به تقرب دیو بکشت و سخت ظالم و بدسیرت بود و خونهاء بسیار به ناحق ریختی و باژها او نهاد در همه جهان و پیوسته به فسق و فساد و شرابخوارگی مشغول بودی با زنان و مطربان.

ابوریحان بیرونی در التفهیم به مناسبت جشن مهرگان گوید:
مهرگان چیست ؟ شانزدهم روز است از مهرماه و نامش مهر. و اندر این روز افریدون ظفر یافت بر بیوراسب جادو، آنک معروف است به ضحاک و به کوه دماوند بازداشت ...

اما سبب آتش کردن و برداشتن [در جشن سده] آن است که بیوراسب توزیع کرده بود بر مملکت خویش دو مرد هر روزی، تا مغزشان بر آن دو ریش نهادندی که بر کتف‌های او برآمده بود. و او را وزیری بود ارمائیل نیکدل، نیک کردار. از آن دو تن یکی را زنده یله کردی و پنهان او را به دماوند فرستادی. چون افریدون او را بگرفت سرزنش کرد. و این ارمائیل گفت: توانائی من آن بود که از دو کشتنی یکی را برهانیدمی و جملهء ایشان از پس کوه اند. پس با وی استواران فرستاد تا به دعوی او نگرند و او کسی را پیش فرستاد و بفرمود تا هر کسی بر بام خانهء خویش آتش افروختند زیراک شب بود و خواست تا بسیاری ِ ایشان پدید آید. پس آن نزدیک افریدون به موقع افتاد و او را آزاد کرد و بر تخت زرین نشاند و «مَسمُغان» نام کرد، ایّ [=یعنی] مه مغان.

در شاهنامه نیز ضحاک با لقب «بیوراسپ» یاد شده است که به معنای دارنده‌ی ده هزار اسب است. نام پدر ضحاک در شاهنامه «مرداس» گفته شده است.
یکی مرد بود اندر آن روزگار ---------------- ز دشت سواران نیزه گذار
گرانمایه هم شاه و هم نیکمرد ------------- ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمایه بود ----------------- بداد و دهش برترین پایه بود
مر او را ز دوشیدنی چارپای --------------- ز هر یک هزار آمدندی به جای
پسر بُد مر آن پاکدین را یکی --------------- کَش از مِهر بهره نَبُد اندکی
جهانجوی را نام ضحاک بود ---------------- دلیر و سبکسار و ناپاک بود
همان بیوراسپش همی خواندند ----------------- چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار ------------------ بوددر زبان دری ده هزار
از اسپان تازی به زرّین ستام -------------- ورا بود بیور که بردند نام

فردوسی در داستان ضحاک چند بار او را «اژدها» خوانده است:
فریدون چنین پاسخ آورد باز ----------- که گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرّم پی اژدها را به خاک ----------------- بشویم جهان را ز ناپاک پاک
که گر اژدها را کنم زیر خاک ------------ بشویم شما را سر از گرد پاک
بدان تا جهان از بد اژدها ------------- به فرّ من آید شما را رها

تفسیر دیگری درباره‌ی بیوراسپ هست که آن را شکل ایرانی شده‌ی نامی بیگانه می‌داند. از آنجا که «بودا» در پارسی میانه «بوداسپ» یا «بوداسف» شده است، جیمز دارمسستر (James Darmesteter)، خاورشناس فرانسوی، بر این باور است که بیوراسپ هم در اصل بیور بوده که شکل دیگری از بابل است. زیرا اژی دهاک در کشور بوری شوکت و قدرت و مکنتی داشت. کشور بوری همان سرزمین بابل است و تلفظ این نام در پارسی هخامنشی بابیرو (Babiru) بود.

دیدیم که در نوشته‌های تاریخ‌نگاران دوران اسلامی نیز همواره نام ضحاک با سرزمین بابل پیوند یافته به ویژه به خاطر جادوگری آموختن او. بنابراین احتمال دارد مانند همه‌ی شخصیت‌های اسطوره‌ای شاید این شخص نیز وجود خارجی داشته و به خاطر خونخواری و آزار و آسیب فراوان وی، در اوستا و داستان‌های بسیار کهن ملی ما به صورت مار یا موجودی اهریمنی و خطرناک درآمده و اژی دهاک نام یافته باشد. شاید اژی دهاک یکی از شاهان کشورهای همسایه‌ی غربی ایران بوده یعنی آشور یا کلده که روزگاری بر ایران تاخته است. می‌دانیم که پیش از تشکیل دولت‌های ماد و هخامنشی، چندین بار لشکرکشان کلدانی و آشوری - که در خونریزی شهرتی داشتند - به سرزمین ایران تجاوز کردند و خاطره‌ی این خونریزی‌ها به صورت شخصیت اژدی دهاک در ذهن ایرانیان باقی مانده و به شکل اسطوره در آمده است. بعدها که ایرانیان کلده و آشور را فراموش کردند، ضحاک را به نژاد عرب نسبت دادند که البته از قوم سامی بودند و با آشوریان و کلدانیان از یک اصل.

هم چنین نام پدر ضحاک را ارونداسپ گفته‌اند. ارونداسپ به معنای دارنده‌ی اسب تندرو است و باید به یاد داشت که رودی که از سرزمین بابل (عراق امروزی) به خلیج پارس می‌ریزد در زبان پارسی رود اروند خوانده می‌شود. شاید این نیز نشان دیگری باشد از این که اژی دهاک از سرزمین بابل بوده است.

خاستگاه:
- شاهنامه‌ی فردوسی
- درآیه‌ی «ضحاک» در فرهنگ دهخدا

پی‌نوشت:
این هم مقاله‌ای از دکتر تورج دریایی منتشر شده در مجله‌ی ایران‌شناسی با عنوان سهم منابع هندواروپایی در شناخت شاهنامه: هویت کاوه‌ی آهنگر درباره‌ی ردگیری هویت کاوه‌ی آهنگر در اسطوره‌های هندوایرانی (قالب: پی.دی.اف، ۶ صفحه، ۴۶۰ کیلوبایت)

Wednesday, October 28, 2009

تمرین دموکراسی

چهارشنبه ۶/آبان/۱۳۸۸ - ۲۸/اکتبر/۲۰۰۹

داشتم به عبارت «تمرین مردم‌سالاری [=دموکراسی]» فکر می‌کردم که این روزها چپ و راست از دهان برخی ایرانیان شنیده می‌شود. با خود گفتم نکند اینجا هم باز در ترجمه‌ی مفهومی اشتباه شده باشد. زیرا واژه‌ی practice تنها معنای تمرین نمی‌دهد بلکه انجام و اجرا نیز هست. یعنی to practice democracy نه به معنای تمرین مردم‌سالاری بلکه اجرای و برقرار کردن مردم‌سالاری است.

درباره‌ی این فعل در زبان انگلیسی لطیفه یا جوکی نیز وجود دارد. به دفتر پزشک و وکیل در زبان انگلیسی practice گفته می‌شود. برای کار پزشکی و وکالت هم از این فعل استفاده می‌شود یعنی to practice law (وکالت کردن) و to practice medicine (پزشکی یا طبابت کردن). لطیفه از این قرار است که می‌پرسد چرا برای کار پزشکان و وکیلان از فعل practice استفاده می‌شود؟ و جواب می‌گوید که زیرا این دو دسته هیچ گاه کار واقعی نمی‌کنند بلکه با زندگی و جان مردم تمرین می‌کنند تا کار یاد بگیرند! :)

Tuesday, October 27, 2009

شاهنامه تهماسبی

سه‌شنبه ۵/آبان/۱۳۸۸ - ۲۷/اکتبر/۲۰۰۹

یکی از اثرهای مهم هنری و ادبی ایران در زمان صفویان شاهنامه‌ای است که در زمان شاه تهماسب، دومین شاه صفوی، ساخته شد و به شاهنامه‌ی تهماسبی مشهور است. در زیر بخشی از نوشته‌ی زنده یاد کریم امامی را می‌آورم درباره‌ی شاهنامه‌ی تهماسبی، با اندکی خلاصه‌سازی و ویرایش:


شاهنامه‌ی تهماسبی در حقیقت حاصل تلاش جمع کثیری از هنرمندان نظیر میرمصور، میر سیدعلی (پسر میرمصور)، آقامیرک، میرزا علی (پسر سلطان محمد)، دوست محمد، مظفرعلی و... است. سرپرستی این کار در ابتدا با «سلطان محمد»، نگارگر برجسته و استاد همان دوران، بود.

تاریخ آغاز شاهنامه‌ی تهماسبی به دوره‌ی سلطنت شاه اسماعیل صفوی، احتمالا به سال ٩٢٨ هـ.ق - یعنی دو سال قبل از فوت شاه اسماعیل صفوی (٩٣٠ هـ.ق) - باز می‌گردد. پس از شاه اسماعیل، پسرش تهماسب اول (٩١٩ تا ٩٨۴ هـ.ق، که در زمان شاه شدن ١١ سال سن داشت) کار را دنبال کرد. کار تصویرسازی شاهنامه احتمالا ٢ سال به طول انجامید. در شمسه‌ی کتاب می‌خوانیم:

بسمه سبحانه و تعالی
کتاب سلطان الاعظم و الخاقان العدل الاکرم، السلطان ابن السلطان ابن السلطان ابوالمظفر السلطان شاه طهماسب الحسینی الصفوی بهادر خان خَلّدَ الله تعالی مُلکِه و سلطانِه.

شروع کار شاهنامه‌ی تهماسبی ٩٢٨ هـ.ق و پایان آن به احتمال زیاد ٩۴۶ هـ.ق است. شکل‌گیری آن سه مرحله را پشت سر گذاشته است:
مرحله‌ی اول: به سرپرستی سلطان محمد نقاش
مرحله‌ی دوم: به سرپرستی میر مصور
مرحله‌ی سوم: به سرپرستی آقا میرک

اندازه‌ی این شاهنامه ٣٢٠ × ۴٧٠ م.م (قطع سلطانی بزرگ) است و ٧٨۵ برگ دارد که به خط نستعلیق نگارش شده است. تعداد مجلس‌ها (نقاشی‌ها)ی آن ٢۵٨ است.

این شاهنامه پس از تکمیل، مدت حدود چهل سال (از ٩۴۶، سال احتمالی تکمیل شاهنامه تا ٩٨٢ هـ.ق سال خروج آن از ایران) در دربار صفوی باقی ماند. در سال ٩٨٣ هـ.ق سلطان سلیم دوم در دربار عثمانی زمام امور را به دست گرفت. در همین سال شاه تهماسب صفوی به منظور تحکیم روابط و حفظ مناسبات سیاسی و نیز به منظور تبریک ِ به تخت نشستن سلطان سلیم دوم، هیأتی به دربار عثمانی اعزام داشت. به گفته‌ی بوداغ قزوینی در «جواهر الاخبار» این هیأت به سرپرستی شاه‌قلی، حاکم ایروان، مرکب از ٣٢٠ نفر از مقامات دربار و ۴٠ نفر بازرگان بوده است که هدایایی با تعداد اغراق‌آمیز ١٩ هزار شتر با خود حمل می‌نموده‌اند. این هدایا شامل قرآن‌های تذهیب شده، دیوان‌های مُصوَّر، قالی، جواهرات و پارچه‌ی زربفت بوده است. به احتمال زیاد این شاهنامه‌ی نفیس در همین سال (٩٨٣ هـ.ق) از کتابخانه‌[ی شاهی صفویان] خارج و به همراه سایر هدایا به دربار عثمانی اهدا شده است.

این اثر نفیس تا اوایل قرن نوزدهم در دربار عثمانی بوده و دیگر خبری از آن به دست نیامده تا این که در سال ١٩٠٣ م./ ۱۲۸۲ خ. در نمایشگاه آثار هنر اسلامی در موزه‌ی هنرهای تزیینی پاریس به نمایش گذاشته می‌شود. صاحب آن در این زمان «بارون دو روچیلد» (Baron Maurice de Rotschield) است.

در سال ١٩۵٩ م. آقای «آرتور هوتن پسر» (.Arthur Houghton, Jr)، صاحب کارخانه‌ی معروف بلورسازی کورنینگ (Corning Glass Works)، آن را از نوه‌ی «بارون دو روچیلد» خریداری می‌کند. باتوجه به روحیه‌ی انحصارپسند و تفاخرطلب غربی‌ها، نام شاهنامه‌ی تهماسبی از روی آن برداشته شده و به عوض، نام خریدار آن (هوتن) جایگزین نام شاهنامه‌ی تهماسبی می‌شود.

آقای هوتن به هنگام تصاحب شاهنامه‌ی شاه تهماسبی، دست به یک جنایت بی‌سابقه‌ی فرهنگی می‌زند: او ابتدا به بهانه‌ی عکس‌برداری از نگاره‌ها و نیز به نمایش گذاشتن آن، شیرازه‌ی شاهنامه را باز نموده و بخش‌هایی از آن را برگ برگ می‌نماید. آقای هوتن - که از ثروتمندان آمریکایی به شمار می‌آید و در عین حال اکنون رییس هیأت مدیره‌ی موزه‌ی متروپولیتن نیویورک است - برای فرار از مالیات‌های سنگین، تعداد ٧٨ عدد از این نگاره‌ها را به موزه‌ی متروپولیتن اهدا می‌کند. آقای هوتن بی‌توجه به اعتراضات و واکنش‌های بین‌المللی همچنان به مثله کردن شاهنامه و فروختن نگاره‌ها ادامه می‌دهد و تعداد ۶١ نگاره را به موزه‌ها و مجموعه‌داران بین‌المللی می‌فروشد.


در این میان یک نگاره هم نصیب موزه‌ی «رضا عباسی» تهران می‌شود. تا اینجا ١۴٠ تصویر از مجموعه‌ی ٢٨۵ تصویر شاهنامه تهماسبی به فروش رسیده و یا اهداء شده‌اند:
ـ ٧٨ عدد اهدایی به موزه مترو پولیتن، نیو یورک
ـ ۶١ عدد فروخته شده به مجموعه داران و موزه های بین المللی
ـ ١ عدد خریداری شده توسط موزه ی رضا عباسی

ـ ١١٨ عدد بازگردانده شده به ایران در سال ١٣٧٢ خ.

دولت ایران این ١١٨ برگ نگاره‌های شاهنامه‌ی شاه تهماسبی را با پرده‌ی «زن شماره‌ی ٣» اثر ویلیام دکونینگ معاوضه کرد.

خاستگاه:
کریم امامی، «داستان بازگشت یک شاهنامه‌ی نفیس»، فصلنامه‌ی هنر (۱۳۷۴ خ./۱۹۹۵ م.) شماره ۲۹ ص ۱۷ تا ۲۶

گفتنی است که آرتور هوتن بین سال‌های ۱۹۵۲ تا ۱۹۷۴ م. (۱۳۳۱ تا ۱۳۵۲ خ.) در هیات مدیران موزه‌ی متروپولیتن نیویورک بود و بین سال‌های ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۹ م. (۱۳۴۳ تا ۱۳۴۸ خ.) رییس موزه بود. هوتن در سال ۱۹۹۰ م./۱۳۶۹ خ. در سن ۸۳ سالگی در امریکا درگذشت. به نظر می‌رسد که شادروان امامی در زمان نوشتن این مقاله از مرگ هوتن آگاهی نداشته است.

جالب است که این آقای هوتن به عنوان شخصی «هنردوست و حامی هنر» شناخته می‌شد اما به خود اجازه می‌داد برای کسب سود بیشتر و گریز از مالیات، یک اثر بی‌مانند هنری را تکه تکه کند!

به نوشته‌ی این صفحه از سایت «کتاب‌ها و گردایه‌های نفیس» (Fine Books & Collections) در سال ۲۰۰۶ م./۱۳۸۵ خ. یک برگ از این شاهنامه به قیمت ۱.۷ میلیون دلار فروخته شد.


نمونه‌ای از مجلس‌های شاهنامه‌ی تهماسبی

این هم دو نمونه‌ی دیگر از مجلس‌های این شاهنامه‌ی نفیس:


آوردن کلیله و دمنه به نزد خسرو انوشیروان


خواب دیدن ضحاک

برای دیدن تصویر با واگشود (resolution) بالاتر روی آنها کلیک کنید.

نمونه‌های دیگر از مجلس‌های این شاهنامه را می‌توانید در این صفحه در موزه‌ی متروپولیتن نیویورک مشاهده کنید.

هم چنین ن.ک. جستاری درباره‌ی فرش بوستون از دیگر اثرهای هنری دوران صفویان.