Saturday, January 14, 2012

جمله‌ای از همایون کاتوزیان

شنبه ۲۴/دی/۱۳۹۰ - ۱۴/ژانویه/۲۰۱۲

ادوارد سعید (Edward Said)، اندیشمند عرب فلسطینی که سالیان زیادی در غرب زندگی کرد و استاد دانشگاه کلمبیای امریکا بود کتابی دارد به نام «خاورشناسی» که در آن به شیوه‌ی برخورد نخوت‌آمیز و متبکرانه‌ی غربیان به مردم خاورزمین پرداخته است. این کتاب در زمان انتشار خود در دهه‌ی ۱۹۷۰ م. / ۱۳۵۰ خ. سروصدایی زیادی کرد و در سال ۲۰۰۳ م. / ۱۳۸۲ خ. چاپ تازه‌ای از آن با پیشگفتار تازه منتشر شد و من هم آن را پیشتر معرفی کرده‌ام.

در این کتاب مطرح شده که دید غالب در غرب به ویژه در سده‌های هژدهم و نوزدهم م. و دوران استعمار اروپایی چنین بود که غربیان همواره دارای دانش و قدرت برتر و منطق و خردورزی و ... خلاصه همه چیزهای خوب بوده‌اند اما مردم خاورزمین همواره مشتی خرافاتی و ضعیف و احساساتی و ... خلاصه همه چیزهای بد بوده‌اند و برای مدیریت خاورزمین به غربیان نیازمند بوده‌اند. این باور بسیار جاافتاده بود و پرسش درباره‌ی درستی آن ابلهانه می‌نمود. متاسفانه این باور - که هرگز پشتوانه‌ی تاریخی نداشته - آن قدر تبلیغ شده و تکرار شده که برای گروهی شکل واقعیت مسلم به خود گرفته است. برای نمونه خاستگاه همه چیز و همه‌ی دانش‌ها در یونان باستان است و بزرگترین قدرت جهان باستان روم بوده است و ... حال آن که رومیان شکست‌های سنگینی از دشمنان خود از جمله ایرانیان خوردند و باژ و ساو فراوانی به ساسانیان می‌دادند. دریغ و افسوس آنجا بیشتر می‌شود که خود مردم خاورزمین هم دروغ‌ها و تبلیغات غربیان را باور کنند و خود را موجوداتی پست‌تر و ناتوان‌تر از غربیان بدانند. این حالت را در اصطلاح انگلیسی self-Orientalization یا self-Orientalizing می‌گویند. هنوز برابر خوبی برای آن ندارم. خود-خاوری‌سازی؟

دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان - که در انگلستان زندگی می‌کند و در دانشگاه‌های آنجا استاد بوده است و در زبان انگلیسی با نام «هما کاتوزیان» شناخته می‌شود - کتاب جالبی دارد درباره‌ی سعدی شیرازی و نقش او در زندگی فرهنگی و اجتماعی ایرانیان و به طور کلی کشورهای مسلمان اطراف ایران. مشخصات کتاب چنین است:


نام کتاب: سعدی شاعر زندگی، عشق و محبت (Sadi: The Poet of Life, Love and Compassion)
نویسنده: هما کاتوزیان
ناشر: Oneworld Publications
سال: ۲۰۰۶
صفحه: ۳۰۰

در فصل یکم دکتر کاتوزیان به جایگاه سعدی در فرهنگ سنتی و نوین (مدرن) و داوری ایرانیان درباره‌ی سعدی و مقایسه‌اش با فردوسی و حافظ و مولانا می‌پردازد. در فصل دوم تاریخ زایش و درگذشت سعدی را برمی‌رسد و با استفاده از واقعیت‌های تاریخی و متنی نشان می‌دهد که دوران زندگی او بین سال‌های ۶۰۶ تا ۶۹۰ ق. / ۱۲۰۸ تا ۱۲۹۰ م. بوده است. در این فصل همچنین آثار سعدی معرفی می‌شوند. فصل سوم به غزل‌های عشقی و قصیده‌های سعدی می‌پردازد و تکامل غزل‌سرایی در زبان پارسی بررسیده می‌شود. فصل چهارم جایگاه عرفان و منطق در شعرهای سعدی است. فصل پنجم درباره‌ی نقش سعدی در آموزش ادب و اخلاق است. فصل ششم هم به نقش سعدی در سیاست و کشورداری و نیز تصویر آرمانی سعدی از پادشاه دادگر و عدالت‌پرور می‌پردازد.

هدف من از معرفی این کتاب بیشتر پرداختن به جمله‌ای از دکتر کاتوزیان است که برای من جای شگفتی داشت و نمونه‌ای از همین پدیده‌ی خود-خاوری‌سازی است یعنی کسی از خاورزمین خود را از چشم غربیان ببیند و درباره‌ی خودش با عینک آنان داوری کند! در همان فصل نخست این جمله از دکتر کاتوزیان در صفحه‌ی ۵ کتاب به عنوان نویسنده‌ای ایرانی درباره‌ی ایرانیان آمده است:


Iranians are not well known for moderate, deliberate and critical approaches in their views and assessments of any subject – literary, political or social.

ترجمه
ایرانیان در نظرها و ارزیابی‌هایشان در هیچ زمینه‌ای - ادبی، سیاسی، یا اجتماعی - به داشتن رویکردی میانه‌رو، انتقادی و همه جانبه‌نگر شناخته شده نیستند.

نکته در اینجا است که این جمله از یک ایرانی در کتابی انتقادی و اجتماعی درباره‌ی شخصیتی ادبی است! یعنی صد در صد نقض غرض! یعنی دکتر کاتوزیان یا خودش را ایرانی نمی‌داند یا با این جمله، پیشاپیش تکلیف کتاب خودش را هم روشن کرده است!

Tuesday, January 10, 2012

تاریخ حضور ترکان در ایران

سه‌شنبه ۲۰/دی/۱۳۹۰ - ۱۰/ژانویه/۲۰۱۲

همان گونه که از اصطلاح «پان‌ترک» برمی‌آید، این کسان با چشم پوشیدن از واقعیت‌های تاریخی و پذیرفته‌ی همگانی، همه کس را ترک می‌دانند و همه‌ی دستاوردها را به ترکان نسبت می‌دهند. برای آنان پذیرفتنی نیست که ترکان در نقطه‌ای خاص از زمان بر پهنه‌ی تاریخ پیدا شدند و پیش از آن نقشی نداشته‌اند و حتا پس از پیدایش بر پهنه‌ی تاریخ، به دلیل شیوه‌ی زندگی کوچ‌نشینی و فرهنگ ساده‌ی خویش، تا چندین سده تنها در بخش خاصی (جنبه‌ی لشکری و نظامی) نقش داشته‌اند و تنها پس از هم‌نشینی با دیگر ملت‌ها و در میان مردمان یکجانشین و دارای فرهنگ پیچیده‌تر و پیشرفته‌تر (مانند ایرانیان و هندیان و چینیان) با جنبه‌های پیشرفته‌تر زندگی اجتماعی و فرهنگ مانند ادبیات و فلسفه و جز آن آشنا شدند و با الگوگیری از این مردمان و در پیش گرفتن شیوه‌ی آنان و تغییر برخی چیزها به مذاق خود، دارای فرهنگ شدند. پیشتر درباره‌ی تحریف و دروغ پان‌ترکان درباره‌ی «حکومت هزار ساله‌ی ترکان بر ایران» نوشته‌ام.

بیشتر ادعاهای تاریخی پان‌ترکان یا تحریف و بدخوانی تاریخ است یا اساسا جعل و بافتن تاریخ است. برای نمونه پان‌ترکان می‌گویند سومریان - که در هزاره‌ی پنجم پیش از دوران مشترک در منطقه‌ی میان‌رودان و غرب آسیا زندگی می‌کردند - ترک بوده‌اند! حال آن بر پایه‌ی تاریخ‌های معتبر جهان، ترکان از سده‌ی پنجم دوران مشترک است که بر پهنه‌ی تاریخ پیدا می‌شوند.

پیشتر به چند مورد از تحریف‌های تاریخی پان‌ترکان درباره‌ی ایران و تاریخ ایران پرداخته‌ام و پاسخ‌هایی داده‌ام. اما متاسفانه این گروه چندان با استدلال و تاریخ‌های معتبر میانه‌ی خوبی ندارند و هر چه یک بار از سوی پیشگامانشان وارد ذهن‌شان شود دیگر تغییرناپذیر می‌شود و پیوسته همان را تکرار می‌کنند.

به تازگی یکی از خوانندگان این وبلاگ خواسته است که به چند ادعای پان‌ترکان درباره‌ی پیشینه‌ی حضور ترکان در ایران پاسخ بدهم. به نظر من اساسا باید دید منظور این گروه از ترکان کیست؟ آیا منظور «ایرانیان ترک‌زبان» است یا شهروندان ترکیه یا دیگر قوم‌های ترک‌زبان در دنیا مانند اوزبک‌ها و یاقوت‌ها و مانند آن؟ هدف از بحث درباره‌ی پیشینه‌ی حضور ترکان (یا هر قوم دیگر) در ایران چیست؟ اگر هدف واقعا بررسی تاریخی باشد، متاسفانه بیشتر این گونه نوشتارها فاقد انسجام، صداقت، درستی و دقت تاریخی و زبانی اند و همان گونه که گفتم بیشتر حاصل بدخوانی و بدفهمی و یا تحریف متن تاریخی اند. اگر هم هدف درخواست‌های معقول اجتماعی در فضای امروزی باشد، من دوست ندارم وارد بحث‌های سیاسی یا اجتماعی شوم اما به نظرم هر ایرانی به صِرف ایرانی بودنش باید دارای حق برابر با دیگر شهروندان باشد فارغ از این که نیاکان واقعی یا فرضی او چند وقت در این کشور زندگی کرده‌اند و از چه زمانی در اینجا بوده‌اند و به چه زبانی سخن می‌گویند.

در وبلاگ پان‌ترکی که خواننده‌ی گرامی نشانی آن را برایم فرستاده ادعاهایی شده است که به برخی از آنان می‌پردازم چون پرداختن به همه‌ی آنها تلف کردن وقت و حوصله‌ی خوانندگان است. پیش از آن که به پاسخ ادعاهای پان‌ترک یاد شده بپردازم یادآوری می‌کنم که یکی از کتاب‌های سودمند درباره‌ی رابطه‌ی ترکان و ایرانیان در دوران پیش از اسلام، کتاب زنده‌یاد استاد عنایت‌اله رضا است به نام «ترکان و ایرانیان در روزگار ساسانیان» که به تاریخ پیدایش ترکان در پهنه‌ی تاریخ بر پایه‌ی خاستگاه‌ها و نوشته‌های معتبر تاریخ‌نگاران چین باستان و نیز پژوهش‌های معتبر انجام شده در اتحاد شوروی نوشته شده است. جالب آن که یک بار یکی از پان‌ترکان همین کتاب را هم تحریف کرده بود که بدان پرداخته‌ام.

در کل، این وبلاگ‌نویس پان‌ترک خواسته نشان دهد که ترکان پیش از اسلام هم در ایران ساکن بوده‌اند و این که تقریبا همه‌ی تاریخ‌های معتبر ورود آنان به ایران و ساکن شدن‌شان در اینجا را دوران پس از سلجوقیان می‌دانند اشتباه است! وی برای نشان دادن تاریخ حضور ترکان در ایران چند دسته استدلال نادرست می‌کند:

۱- یکی گرفتن استوره و تاریخ
درست است که بیشتر استوره‌های بر پایه‌ی واقعیت‌هایی در دوران پیش از تاریخ‌نویسی و خاطره‌های بازمانده از روزگاران دور است اما باید توجه داشت که محتوای استوره به تمامی با تاریخ یکی نیست و تنها با پژوهش‌های فراوان تاریخی و زدودن استوره‌ها است که می‌توان به اندکی از واقعیت پنهان در استوره‌ها درست یافت.

نویسنده‌ی پان‌ترک استوره را عین تاریخ پنداشته است و جمله‌هایی از چند منبع نقل می‌کند که در آنها به شخصیت استوره‌ای افراسیاب اشاره شده است. نخست باید یادآوری کرد که افراسیاب و اساسا تورانیان از قوم و تیره‌های آریایی و خویشان ایرانیان بودند و هیچ ارتباط نژادی و زبانی با قوم ترکان آلتایی ندارند. این واقعیت از جنبه‌ی زبانی و زبان‌شناسی (نام‌های آنان) و مردم‌شناسی (رسم و آیین آنان) پیدا است و نیز این که در استوره‌ی فریدون، تور و ایرج (نیاکان تورانیان و ایرانیان) هر دو برادر بودند. از نظر تاریخی، تورانیان را گروهی از سکاهای آریایی دانسته‌اند. در دوران‌های تاریخی بعد، یعنی پس از ورود ترکان به آسیای میانه - که از دوران باستان جایگاه تورانیان بود - در سده‌های پنجم و ششم دوران مشترک یا میلادی، ترکان آلتایی با ایرانیان درآمیختند و گروهی از ایرانیان هم مجبور شدند به سوی غرب و به درون ایران بیایند. از این رو در پایان دوران ساسانیان، تورانیان استوره‌ای با ترکان آلتایی یکی دانسته شدند و این موضوع به دیگر کتاب‌های پس از اسلام، از جمله شاهنامه‌ی فردوسی هم رسیده است. امروزه با پژوهش‌های استوره‌شناسی و تاریخی و بررسی همسنجشی و مقایسه‌ای تاریخ‌ها آگاهی بیشتری در این باره به دست آمده است. (برای آگاهی بیشتر می‌توانید به مقاله‌ی افراسیاب تورانی در دانشنامه‌ی ایرانیکا نگاه کنید.)

وبلاگ‌نویس پان‌ترک از کتاب «تاریخ قم» یاد می‌کند و چنین می‌نویسد:

در جای دیگر، از ساخته شدن رُستاق «انار» توسط ترکان سخن می‌گوید. به نوشته این مورخ، «انار» نام یکی از نوادگان افراسیاب ترک است که این رستاق را نیز به وی نسبت داده‌اند: «رستاق انار، آن را نام نهاده‌اند به انار بن سیاران بن سهره بن افراسیاب ترکی» (تاریخ قم ص ۶۹)

گفتیم که افراسیاب ترک نبوده است. از آن گذشته، روشن است که این نسب‌نامه‌ها امروزه اعتبار تاریخی ندارند و با وجود باستان‌شناسی و زبان‌شناسی تاریخی و پژوهش‌های تاریخی استناد به این که فلان شهر را نوه‌ی افراسیاب استوره‌ای ساخته است بی‌معنا است. انگار کسی جایی را پیدا کند و بگوید این همانجایی است که سهراب پسر رستم خاک شده است!

نمونه‌ی دیگری از یکی گرفتن تاریخ و استوره نقل از کتاب «دیوان لغات الترک» نوشته‌ی محمود کاشغری است که وبلاگ‌نویس پان‌ترک او را «علامه» خوانده است.
یکی دیگر از مولفانی که به حضور ترکان در این مناطق اشاره کرده است علامه محمود کاشغری (قرن پنجم هجری) است. وی در کتاب معروف خود دیوان لغات الترک بعد از اشاره به بنای قزوین توسط دختر افراسیاب می‌نویسد: «بسیاری از ترکان، قزوین را مرز سرزمین ترکان می‌دانند. شهر قم ... دختر افراسیاب در آنجا به شکار می‌رفت» (دیوان لغات الترک، ترجمه فارسی، ص ۵۰۲)

من هم اکنون «دیوان لغات الترک» را در دست ندارم که درستی این عبارت را بررسی کنم. اما اینجا هم باز از ساخت شهر قزوین به دست دختر افراسیاب و شکار کردن این دختر در قم سخن شده و استوره و واقعیت تاریخی یکسان دانسته شده است.

۲- ریشه‌شناسی‌های عامیانه
وبلاگ‌نویس پان‌ترک ادعاهایی در زمینه‌ی زبان‌شناسی و نام شهرها می‌کند که مستند نیست و برخی ریشه‌شناسی عامیانه است. برای نمونه در همان مطلب بالا که درباره‌ی قزوین و قم نوشته، آمده است:
شهر قم (=قوم Qum) نیز در این مرز قرار دارد. چرا که لفظ قُم، در ترکی به معنای ماسه است.

در اینجا شباهت ظاهری قم پارسی با «قوم» (نه قُم) ترکی سبب شده که نام این شهر ترکی دانسته شود. اگر بنا به شباهت باشد، می‌توان ادعا کرد که نام قم با فعل «قُم» در عربی به معنای «به پا خیز!» هم یکسان است. پس قم شهری عربی است! در واقع یاقوت حموی در کتاب «مُعجم البلدان» آن را شهری می‌داند که پس از اسلام ساخته شده است و نامش هم عربی است. اما از این شهر در کتاب «خسرو کواذان و ریذگی» از دوران ساسانیان نام برده شده است. ریچارد نلسون فرای، استاد بزرگ ایران‌شناسی، در کتاب «دوران زرین ایران» نوشته است که شهر قم در دوران ساسانیان «گمان» خوانده می‌شده و پس از اسلام به صورت «قم» کوتاه شده است.

نویسنده‌ی پان‌ترک نمونه‌های دیگری از این ریشه‌شناسی‌های عامیانه می‌آورد:
بسیاری از نام‌های مناطق موجود در عراق عجم و آذربایجان نام‌هایی هستند که در زبان ترکی دارای معنا هستند و یا نام شخصیت‌ها و قهرمانان ترک را تداعی می‌کنند. برای مثال نام ساوه نامی است که در فارسی معنای مشخصی ندارد. اما واژه ساوه در تاریخ ترکان دارای یک هویت ویژه است. برای مثال آن گونه که از متون تاریخی پیداست نام پادشاه گؤی‌تورک‌ها ساوه بوده است. در مقدمه شاهنامه بایسنقری (ابومنصوری) می‌خوانیم:

« ... و در هنگام که ساوه شاه ترک بر در هری آمذ پیش او شذ بجنگ و ساوه شاه را با نیزه بیفکند» (سبک شناسی بهار، ج ۲، ص ۷)

در شاهنامه فردوسی نیز جنگ ساوه شاه با بهرام چوبین به تفصیل آمده است و تصریح شده است که ساوه شاه، شاه ترکان بوده است. (شاهنامه: ص ۴۶۴-۴۶۰)

نخست آن که شاهنامه‌ی بایسنغری و ابومنصوری یکی نیستند. دوم این که ساوه در پارسی معنا دارد و اگر به فرهنگ دهخدا نگاه می‌کرد می‌فهمید که ساوه به معنای ناب است. زر ساوه یعنی زر ناب. شهر ساوه نیز در کنار شهر دیگری به نام آوه بوده است. دیگر این که نام اصلی شخصیتی که در شاهنامه و کتاب‌های دوران اسلامی به صورت «ساوه» آمده و بهرام چوبین در نبرد او را کشته است «شابه» یا «شابگ» (نظر آرتور کریستنسن) است و ربطی به نام شهر ساوه ندارد.

۳- بدخوانی متن‌های تاریخی
یکی از ایرادها یا شاید مهارت‌های (!) پان‌ترکان بدخوانی و بدفهمی عمدی و دانسته و گاه نادانسته‌ی متن‌های معتبر تاریخی است. نوشتار این پان‌ترک نیز از این موضوع خالی نیست. برای نمونه:
ابن خلدون - که در جهان به پدر جامعه شناسی مشهور است و یکی از چهره‌های ارجمند جهان اسلام به شمار می‌رود - در تاریخ معروف خود می‌نویسد: «و فی الکتب ان ارض ایران هی ارض الترک ... فاما علماء الفرس و نسابتهم فیابون من هذا کله: در کتابها هست که ایران سرزمین ترکان است اما دانشمندان و نسب‌شناسان فارس به کلی این مسئله را انکار می‌کنند.» (تاریخ ابن خلدون ج ۲ ص ۱۵۴ چاپ موسسه الاعلمی و ص ۱۸۱ انتشارات دارالفکر)

بگذارید متن کامل این بخش از تاریخ ابن‌خلدون را با هم بخوانیم:
در باب نسب‌شان [=نسب ایرانیان] میان محققان در این خلافی نیست که آنان از فرزندان سام پسر نوح اند و نام آن جد اعلا که همه بدان انتساب دارند فُرس است. مشهور این است که ایرانیان از فرزندان ایران پسر آشور پسر سام پسر نوح اند. برخی از محققان می‌گویند سرزمین ایران همان بلاد فُرس است که چون معرب شد آن را اعراق خواندند. و برخی گویند که ایرانیان به ایران پسر ایران پسر آشور نسبت دارند و برخی گویند به عیلام پسر سام.

در تورات از پادشاه اهواز یاد شده که او کدرلاعومر از فرزندان عیلام است. و این ریشه‌ی این سخن است و الله اعلم زیرا اهواز از ممالک سرزمین ایران است. بعضی نیز می‌گویند که ایرانیان از نسل لود پسر ارام پسر سام اند. و بعضی گویند به امیم پسر لود منسوب اند و بعضی گویند به یوسف پسر یعقوب پسر اسحاق. و بعضی گویند که تنها ساسانیان از فرزندان اسحاق اند. و اینان اسحاق را ویرک گویند و نیایشان منوشهر پسر مشجر پسر فریقس پسر ویرک است. مسعودی این نام‌ها را بدین گونه آورده است و چنانکه می‌بینی همه‌ی آنها غیرمضبوط اند. و نیز گویند که ایرانیان از فرزندان ایران پسر فریدون اند. و ما در آتیه در این باب سخن خواهیم گفت. و آنان که پیش از او بوده‌اند بدین نام خوانده نمی‌شده‌اند - والله اعلم - و او نخستین کسی بوده که بر ایران - سرزمین فارس - پادشاهی کرده است و اعقاب او به توارث پادشاهی یافته‌اند. سپس خراسان و مملکت نبطی‌ها و جرامقه در تصرف آنان درآمده و قلمروشان از جانب غرب تا اسکندریه و از جانب شمال تا باب الابواب گسترش یافته است و در کتب آمده است که سرزمین ایران همان سرزمین ترک است. اسراییلیان می‌گویند که ایرانیان از فرزندان طیراس پسر یافث اند و آنان را با برادرانشان فرزندان مادای پسر یافث یک ممکلت بوده است.

اما علما و نسب‌شناسان ایرانی، هیچ یک از این اقوال را نمی‌پذیرند و می‌گویند که ایرانیان فرزند گیومرث هستند و فراتر از او نسبی نمی‌شناسند. گیومرث در نزد آنان به معنای فرزند گِل است و او نخستین فرزند خاک است و نسب از او آغاز می‌شود.

اما سرزمین‌هایی که ایرانیان در آن سکونت داشتند در آغاز سرزمین فارس بود و بدین جهت آنان را فُرس (=فارسیان) خوانده‌اند.

تاریخ ابن‌خلدون. جلد اول. ترجمه‌ی عبدالمحمد آیتی. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. تهران. ۱۳۸۳. صفحه‌ی ۱۶۷ و ۱۶۸

نخست این که در متن عربی ترجمه‌ی درست «علماء فُرس» می‌شود «دانشمندان ایرانی» است نه «دانشمندان فارس». فارس نام استانی است. در ترجمه‌ی آیتی هم این عبارت به «دانشمندان ایرانی» ترجمه شده است. ابن‌خلدون هم چنین اشاره کرده است که فارس نام سرزمین است و ایرانیان در عربی فُرس (= ساکنان سرزمین فارس) خوانده می‌شوند.

دوم این که می‌بینیم نویسنده‌ی پان‌ترک با نقل یک جمله‌ی ناقص از یک متن بلند دانسته یا نادانسته سخن ابن‌خلدون را تحریف کرده است و چنان وانمود کرده که انگار خود ابن خلدون هم همین نظر را دارد که ایران سرزمین ترکان است اما دانشمندان ایرانی این مسئله را انکار می‌کنند. در صورتی که در بخش یاد شده در تاریخ ابن‌خلدون، نظرهای فراوانی آورده شده است و در پایان گفته شده که دانشمندان و نسب‌شناسان ایرانی هیچ یک از اینها را نمی‌پذیرند و خود را از نسل گیومرث می‌دانند.

درباره‌ی نام گیومرث باید گفت که امروزه بیشتر به صورت «کیومرث» نوشته می‌شود اما شکل درست آن به ویژه در زبان پارسی میانه (پهلوی) و در شاهنامه‌ی ویراست دکتر جلال خالقی مطلق به همین شکل گیومرث یا گیومرت است که از دو بخش تشکیل شده است: «گی» همریشه و هم‌معنا با «زی» و زیستن و زنده و جان؛ و مرت از ریشه‌ی مردن و به معنای میرنده. پس گیومرت یا کیومرث به معنای زنده‌ی میرا است.

نویسنده‌ی پان‌ترک بخشی از تاریخ طبری را هم آورده است و آن را غلط ترجمه و تفسیر کرده است که پیشتر در پاسخ به پان‌ترک دیگری بدان پرداخته‌ام و می‌توانید آن را در این نشانی بخوانید.

خلاصه آن که این پان‌ترک نیز با تکرار یک مشت تحریف‌ها و بدخوانی و بدفهمی‌ها، سخن دیگر پان‌ترکان را تکرار کرده است و به دنبال پژوهش و دست یافتن به واقعیت نبوده است. گویا نوشتار او در چند جای دیگر هم به شیوه‌ی مورد علاقه‌ی پان‌ترکان تکثیر و تکرار شده است.

Sunday, December 25, 2011

پاسخ هخامنشیان

یک‌شنبه ۴/دی/۱۳۹۰ - ۲۵/دسامبر/۲۰۱۱

همان گونه که پیشتر در معرفی کارهای خانم هلین سانسیسی-ویردنبورخ و «کارگاه تاریخ هخامنشیان» گفتم، تا پیش از دهه‌های میانی سده‌ی بیستم میلادی، تاریخ هخامنشیان بیشتر به صورت حاشیه‌ای بر تاریخ یونان باستان دیده می‌شد و پژوهش عمده‌ای روی آن انجام نمی‌گرفت.

چندی پیش به کتابی برخوردم به نام «پاسخ‌های هخامنشیان» که مشخصات آن چنین است:


نام کتاب: پاسخ‌های هخامنشیان: اندرکنش‌های سیاسی و فرهنگی با شاهنشاهی هخامنشیان و درون آن
(Persian Responses: Political and cultural interaction with(in) the Achaemenid Empire)
ویراستار: کریستوفر توپلین (Christopher Tuplin)
ناشر: دانشگاه ولز
سال: ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ.
صفحه: ۳۵۰

کریستوفر توپلین استاد تاریخ دانشگاه لیورپول انگلستان است.



در معرفی کتاب چنین آمده است


یک نسل پیش از این، شاهنشاهی هخامنشیان تنها موضوعی جنبی در زمینه‌های پژوهشی‌ای بود که سال‌های سال تثبیت شده بودند. برای کارشناسان تاریخ یونان، ایرانیان دشمنان ملی شکست خورده بودند و سبب‌سازی برای تغییرهایی که پس از سقوط آتن رخ داد یا قربانیان پیروزی‌های اسکندر مقدونی. برای مصرشناسان و آشورشناسان، هخامنشیان به دورانی تعلق داشتند که نسبت به دوران باشکوه «پادشاهی نو» (در مصر) و امپراتوری نوآشوری توجه کمتری به خود جلب می‌کردند.
برای بیشتر باستان‌شناسان، هخامنشیان در دنیای فرهنگ مادی نشان مشخصی از خود نداشتند.

اما اکنون اوضاع تغییر کرده است. شاهنشاهی هخامنشیان برای خود موضوع پژوهشی مجزایی شده است و جمعیتی از کارشناسان تاریخ هخامنشیان پدید آمده است که مطالعه در این زمینه را پیش برانند. اما این جامعه بیشتر با خودشان گفت‌وگو می‌کنند و هدف از کتاب حاضر آن است که به مخاطبان حرفه‌ای اما ناکارشناس در زمینه‌ی هخامنشیان شناختی از موضوع‌های گوناگونی بدهد که در فضای پژوهش‌های هخامنشیان بدانها پرداخته می‌شود.

گستردگی زیرمایه‌ی اندرکنش‌های سیاسی و فرهنگی - که بازتابی است از گونه‌گونی شاهنشاهی هخامنشیان و طبیعت خاستگاه‌ها و منبع‌های ما درباره‌ی تاریخ آن - در ۱۴ فصل این کتاب به تصویر کشیده است. از مسئله‌های مربوط به تاریخ‌نگاری یونانیان آغاز می‌شود و به دنباله‌ای آن پژوهش‌های منطقه‌ای (مصر، آناتولی، بابل، و ایران) است و سپس به زرتشت و اسکندر مقدونی می‌پردازد و در نهایت به پذیرش جایگاه پارسه در آغاز دوران نوین می‌رسد.

ویراستار این گردآیه، کریستوفر توپلین استاد تاریخ باستان در دانشگاه لیورپول است. وی نگارنده‌ی کتاب «شکست‌های امپراتوری» (Failings of Empire) و «پژوهش‌های هخامنشی» (Achaemenid Studies) است و ویراستار «پونتوس [دریای سیاه] و جهان بیرون آن» (Pontus and the Outside World) و «گزنفون و جهان او» (Xenophon and his World) است و همراه ت.ی. ریهل (T.E.Rihll) هم‌ویراستار «دانش و ریاضیات در فرهنگ یونان باستان» (Science and Mathematics in Ancient Greek Culture) است. وی هم چنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی منتشر کرده است که عمدتا درباره‌ی گزنفون، تاریخ یونان باستان و شاهنشاهی ایران هخامنشی است.

فهرست مقاله‌های این کتاب چنین است:


Introduction
Christopher Tuplin

1. Thucydides' Portrait of Tissaphernes Re-examined
John O. Hyland

2. Xenophon's Wicked Persian, or What's Wrong with Tissaphernes? Xenophon's Views on Lying and Breaking Oaths
Gabriel Danzig

3. On Persian Tryphe in Athenaeus
Dominique Lenfant

4. Treacherous Hearts and Upright Tiaras: the Achaemenid King's Head-dress
Christopher Tuplin

5. Darius I in Egypt: Suez and Hibi
Alan B. Lloyd

6. Indigenous Aristocracies in Hellespontine Phrygia
Frédéric Maffre

7. Hellenization and Lycian Cults During the Achaemenid Period
Eric A. Raimond

8. Babylonian Workers in the Persian Heartland: Palace building at Matannan in the Reign of Cambyses
Wouter F.M. Henkelman and Kristin Kleber

9. Reading Persepolis in Greek: Gifts of the Yauna
Margaret Cool Root

10. Boxus the Persian and the Hellenization of Persis
Nicholas Sekunda

11. The Philosopher's Zarathushtra
Phiroze Vasunia

12. Alexander the Great: 'Last of the Achaemenids'?
Robin Lane Fox


13. 'Chilminar Olim Persepolis': European Reception of a Persian ruin
Lindsay Allen

14. Pottering Around Persepolis: Observations on Early European visitors to the Site
St John Simpson

هنوز همه‌ی کتاب را نخوانده‌ام اما به نظرم بیشتر نویسندگان نسبت به هخامنشیان و دستگاه اداری و سیاسی و نظامی آنان نظر مثبتی دارند به جز مقاله‌ی دوازدهم نوشته‌ی رابین لِین فاکس که در اعتراض به نظر پی‌یر بریان (Pierre Briant) استاد فرانسوی دانشسرای فرانسه (College de France) و کتاب مهم و معروف وی است به نام «از کورش تا اسکندر» که در آن اسکندر را آخرین شاه دوران هخامنشیان خوانده است که همان شیوه‌ی اداری و کشورداری هخامنشیان را ادامه داد. فاکس از اروپا-محوران مشهور و مشاور تاریخی فیلم «اسکندر» ساخته‌ی اولیور استون است و اصلا نظر خوبی نسبت به ایرانیان و تاریخ هخامنشیان ندارد.

پس از بررسی بیشتر کتاب، درباره‌ی آن بیشتر خواهم نوشت.

Friday, December 23, 2011

جغرافیای شاهنامه

آدینه ۲/دی/۱۳۹۰ - ۲۳/دسامبر/۲۰۱۱

چندی است که می‌خواهم کتابی را در زمینه‌ی جغرافیای شاهنامه معرفی کنم اما فرصت نمی‌شود. از سوی دیگر نوشتار «حمید آرش آزاد» که در آن ایرادهای جغرافیایی به شاهنامه گرفته بود و من پاسخی بدان دادم سبب شد که دوباره به سراغ آن کتاب بروم.

دکتر حسین کریمان (زاده: ۱۲۹۲ خ. / درگذشته: ۱۳۷۲ خ.) از پژوهشگران تاریخ و فرهنگ ایران بود. وی کتابی درباره‌ی تاریخچه‌ی ری نوشته است به نام «ری باستان» و نیز «تهران در گذشته و حال». اما کتابی که امروز می‌خواهم از او معرفی کنم درباره‌ی جغرافیای شاهنامه است.




نام کتاب: پژوهشی در شاهنامه
نویسنده: دکتر حسین کریمان
تاریخ انتشار: ۱۳۷۵ خ. به کوشش علی میرانصاری
ناشر: سازمان اسناد ملی ایران
صفحه: ۴۰۰

این کتاب در سال ۱۳۵۷ خ. نوشته شده بود اما به صورت دست‌نویس مانده بود و پس از درگذشت دکتر حسین کریمان، این کتاب در پاییز سال ۱۳۷۴ خ. به همراه دیگر نوشتارها و آثار وی به سازمان اسناد ملی ایران هدیه شد. و آقای علی میرانصاری کار ویرایش نهایی و انتشار آن را به عهده گرفت. میرانصاری در متن کتاب دستی نبرده است اما چند پیوست بدان افزوده است.

عنوان کامل کتاب چنین است: «پژوهشی در شاهنامه در باب ری، پهنه‌ی تهران، البرز، مازندرانِ طبرستان، مازندرانِ مغرب و مازندرانِ مشرق در شاهنامه». سخن اصلی نویسنده بر آن است که:

۱- ری باستان در جنوب «چشمه علی» در جنوب تهران بوده است و در دوران سلوکیان بر اثر زمین‌لرزه ویران می‌شود و دوباره کمی آن سوتر ساخته می‌شود. ری شاهنامه همان ری باستان دوران سلوکیان است. این بخش را «ری بَرین» یا «ری عُلیا» می‌خواندند. پس از اسلام نیز شهر ری در نزدیکی کوه «بی بی شهربانو» ساخته شده که بدان «ری زیرین» یا «ری سُفلی» می‌گفتند.

۲- کوه شمال تهران امروزی در شاهنامه به نام «کوه آمل» یا «کوه قارن» شناخته می‌شده است. کوه البرز شاهنامه به چند کوه متفاوت اشاره دارد از جمله در شمال هند، در بدخشان، در قفقاز و کوه قاف استوره‌ای.

۳- مازندران امروزی در شاهنامه با نام «بیشه‌ی تمیشه» و «بیشه‌ی ناروَن» و «طبرستان» یاد شده است. نام مازندران بر این پهنه از ایران چندین سده پس از زمان فردوسی گذاشته شده است.

۴- در شاهنامه نام مازندران بر دو ناحیه‌ی جغرافیایی دلالت دارد. یکی مازندران مشرق که در نزدیکی بلخ و بدخشان است. دیگری مازندران مغرب که بر شام و سوریه اشاره دارد.

۵- مازندرانی که وصف طبیعت دلکش آن از زبان خنیاگری برای کیکاووس سروده می‌شود همین مازندران مغرب است که جایگاه دیوان بوده است.

این هم فهرست کتاب:

مقدمه
بهره‌ی نخستین: تاریخ‌نویسی در ایران باستان تا زمان فردوسی
بهره‌ی دوم: فراموش شدن هخامنشیان و اشکانیان در تاریخ ایران باستان
بهره‌ی سوم: اشارتی به منابع شاهنامه

بخش نخستین: در تعیین محل ری و تهران در شاهنامه
بهره‌ی نخستین: محل ری عتیق در شاهنامه
بهره‌ی دوم: موارد ذکر ری در شاهنامه در دوره‌ی تاریخی

بخش دوم: شرح کاخ اردوان اشکانی در شاهنامه
بهره‌ی نخستین: وضعیت کاخ اردوان تا پایان دوران ساسانیان
بهره‌ی دوم: نصرآباد در قرون نخستین اسلامی
بهره‌ی سوم: فخرآباد در محل دز رشکان یا کوه سرسره

بخش سوم: البرز در شاهنامه
بهره‌ی نخستین: البرز در شاهنامه بر کوه‌هایی در هند، بلخ، فارس و قفقاز اطلاق یافته است
- البرز در کتب باستانی و اوستا
- البرز در هندوستان
- البرز در بلخ
- البرز در فارس
- البرز در قفقاز
- البرز و قاف
بهره‌ی دوم: نام‌های سلسله کوه دماوند و شمیران در شاهنامه
- کوه قارن
- کوه آمل
- نسبت یافتن امور خارق‌العاده به البرز

بخش چهارم: مازندران در شاهنامه
بهره‌ی نخستین: مراد از مازندران در شاهنامه مازندران فعلی در شمال تهران نیست که آنجا را «بیشه‌ی نارون» و «بیشه‌ی تمیشه» و یا «طبرستان» می‌نامیدند
- مازندران در شمال تهران
- اطلاق مازندران به طبرستان به زمان‌های بعد از فردوسی تعلق دارد
- «بیشه‌ی نارون» یا «بیشه‌ی تمیشه» (طبرستان) نشستنگاه فریدون و منوچهر بوده است

بهره‌ی دوم: در روزگار باستان و در عهد فردوسی، دو مازندران یکی در مغرب و دیگری در مشرق ایران بوده است
- مازندران مغرب
- مازندران مشرق
- وجه تسمیه‌ی مازندران

بهره‌ی سوم: توصیف دلپذیر شاهنامه از مازندران، بر مازندران مغرب انطباق دارد

بخش پنجم: مازندران مغرب
بهره‌ی نخستین: فریفته شدن کیکاووس توسط دیوی از مازندران مغرب
- دیوها چه موجوداتی بودند
بهره‌ی دوم: لشکرکشی کیکاووس به مازندران مغرب بود
- حد شرقی مازندران مغرب
- جنگ هاماوران تکرار جنگ مازندران مغرب
- پرواز کیکاووس به آسمان بر اثر فریب دیو

بخش ششم: مازندران مشرق
بهره‌ی نخستین: شواهدی که نشان می‌دهد مازندران مشرق در شمال هندوستان و مشرق افغانستان و حدود بدخشان، کشمیر و لاهور است
- داستان پادشاهی کیخسرو
- داستان بیژن و منیژه
- ذکر سگسار و مازندران
- ذکر کرگسار و مازندران
- داستان منوچهر

بهره‌ی دوم: مازندران مشرق و بازتاب آن در دیوان منوچهری و ناصر خسرو
- دیوان منوچهری
- دیوان ناصرخسرو

پیوست اول (تعلیقات)
- ابومنصور محمد بن عبدالرزاق
- ابومنصور معمری
- فراموش شدن هخامنشیان و اشکانیان در تاریخ باستانی ایران و شاهنامه
- اشاراتی به منابع شاهنامه
- البرز در شاهنامه
- پل چینوت
- بُرزکوه
- مازندران در شاهنامه
- دیو
- منابع و مآخذ تعلیقات

پیوست دوم (فهارس)
- فهرست اشخاص
- فهرست جای‌ها
- فهرست کتاب‌ها، مقالات و مجلات

این هم نقشه‌ی جغرافیایی بحث شده در این کتاب اثر دکتر حسین کریمان. نشانی این نقشه در اینترنت را یکی از دوستان برایم فرستاد که از او سپاسگزارم.


برای دیدن تصویر با واگشود (resolution) و اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید.

Wednesday, December 21, 2011

ریشه‌شناسی یلدا

چهارشنبه ۳۰/آذر/۱۳۹۰ - ۲۱/دسامبر/۲۰۱۱

نخست فرارسیدن شب چله و شب زایش ایزدمهر را به همه شادباش می‌گویم.

همان گونه که همه می‌دانیم در باور ایرانیان باستان، این شب - که طولانی‌ترین شب سال است و در اصطلاح اخترشناسی «خوریستان زمستانی» (winter solstice) خوانده می‌شود - شب زایش ایزدمهر است و پس از این شب، دوباره روزها بلند می‌شوند تا در هموگان بهاری (vernal/spring equinox) یا اعتدال بهاری دوباره روز و شب با هم برابر شوند. من نام این جشن را در زبان پارسی کهن یا پارسی میانه (پهلوی) نمی‌دانم.

و نیز می‌دانیم که این باور از راه مهرپرستی در میان رومیان رایج شده بود و آنان مهر را «خورشید شکست‌ناپذیر» (در رومی: Solus Invictus در انگلیسی: Invincible Sun) می‌نامیدند. پس از کیش‌گردانی رومیان به دین مسیح و (به نوشته‌ی فرهنگ دهخدا، در سده‌ی چهارم میلادی)، شب زایش مهر را شب زایش عیسا خواندند حال آن که تاریخ دقیق زایش عیسا دانسته نیست و بر پایه‌ی گفته‌های انجیل، وقتی عیسا زاده شد چوپانان هنوز گله‌های خود را در دشت می‌چراندند و شاید هنوز تابستان بوده است.

مسیحیان چندین سده روز ۲۱ دسامبر را به عنوان روز زایش عیسای مسیح (Christmas) جشن می‌گرفتند تا این که پس از بازدیسی و اصلاح گاهشماری یولی (Julian) به گاهشماری گریگوری (Gregorian) در سده‌ی پانزدهم میلادی، روز زایش عیسا به ۲۵ دسامبر افتاد. البته این روز تنها در میان مسیحیان کاتولیک اروپای غربی پذیرفته شده بود وگرنه مسیحیان اَرتاکیش (orthodox) همچنان با گاهشماری یولی کار می‌کردند. امروزه در بیشتر دنیا همان ۲۵ دسامبر روز زایش مسیح دانسته می‌شود و جشن گرفته می‌شود. (البته ایرانیان ارمنی ۲۵ دسامبر را جشن نمی‌گیرند.)

در دوران پس از اسلام، ایرانیانی که مسلمان شده بودند هم چنان این شب را به عنوان شب چله جشن می‌گرفتند و نام آن را «یلدا» گذاشته بودند. باور رایج و پذیرفته آن است که این «یلدا» واژه‌ای از زبان سریانی (Syriac) است به همان معنای «میلاد» عربی و زایش پارسی و از راه ایرانیان مسیحی سریانی‌زبان به زبان پارسی نو یا دری وارد شده است اما تاریخ ورود واژه‌ی یلدا به زبان پارسی نو/دری روشن نیست. نخستین کاربرد یلدا در شعر پارسی را می‌توان در شعر عنصری، شاعر دربار محمود غزنوی و همروزگار فردوسی، دید:

چون حلقه رُبایند به نیزه، تو به نیزه --------- خال از رخ زنگی بربایی شب یلدا

ایرانیان نیز این شب را شب زایش عیسا می‌دانستند و سنایی در قصیده‌ای چنین می‌گوید:
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی‌جویی --------- که از یک چاکری عیسا چنان معروف شد یلدا

جالب آن که بر پایه‌ی این شعر، برخی به اشتباه پنداشته‌اند که یلدا نام یکی از همراهان و چاکران عیسا بوده است! حال آن که منظور سنایی تنها ارتباط یلدا با عیسا بوده است.

از سوی دیگر در کتابی خواندم که در میان مسیحیان سریانی‌زبان واژه‌ی یلدا گذشته از معنای اصلی و پایه‌ی «زایش»، معنای فلسفی و دینی مهم‌تری دارد و آن «باور به زاده شدن عیسا از خداوند» است و این که «عیسا پسر خدا است». (ن.ک. به صفحه‌ی ۱۲۲ در این کتاب)

در گفت‌وگو و نامه‌نگاری با دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس برجسته‌ی ایرانی، درباره‌ی ریشه‌شناسی یلدا، نظر وی آن است که شاید این ریشه‌شناسی دقیق نباشد و تنها باوری پذیرفته شده باشد که این «یلدا»ی پارسی با آن «یلدا»ی سریانی یکی باشد. شاید این یلدا به معنای شب زایش مهر واژه‌ی پارسی (به ویژه اشکانی) باشد که به خاطر شباهت با آن یلدا یکسان پنداشته شده است. همان طور که ایشان در مقاله‌ای درباره‌ی ریشه‌شناسی «عشق» نشان داده است که این مفهوم و واژه ریشه‌ی ایرانی دارد و ریشه‌شناسی پذیرفته شده - که عشق واژه‌ای عربی است که از نام گیاه عَشَقه یا لبلاب می‌آید - پایه‌ی زبانی و تاریخی ندارد.

به نظر دکتر حیدری شاید «یلدا» واژه‌ای ایرانی باشد تشکیل شده از دو بخش «یل» و «دا». نخست به بخش دوم این واژه می‌پردازیم:‌ «دا» می‌تواند کوتاه شده‌ی «داد» باشد. یکی از معناهای «داد» در پارسی دری «زمان و دوران و عمر» است. برای نمونه در فرهنگ دهخدا این شعر از قطران تبریزی آمده است:
نوروز بر تو فرخ، و فیروز بامداد ---------- از بخت داد یابی و از داد برخوری

هم چنین در زبان لری، «همدا» به معنای «همسن و همسال» به کار می‌رود. جالب آن که در لاتین (و از پی آن، در فرانسوی و انگلیسی) date به معنای تاریخ هم از ریشه‌ی دادن است. (برای آگاهی بیشتر به درآیه‌ی date در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک نگاه کنید که نشانی آن در نوار کناری آمده است.)

اما بخش نخست:‌ «یل» به معنای پهلوان و دلیر و جنگاور است و نمونه‌ی کاربرد آن در زبان پارسی فراوان است. این واژه در پارسی میانه هم دیده می‌شود اما پیش از آن هنوز ریشه‌اش روشن نیست. از سوی دیگر ایزد مهر خدای جنگاوران نیز بوده است.

بنابراین می‌توان پیشنهاد کرد که «یلدا» به معنای «زمان ایزد جنگاوران» یا همان شب زایش مهر باشد. البته باز تکرار می‌کنم که این تنها یک پیشنهاد و بررسی آغازین به دست دکتر حیدری ملایری (و اندکی همکاری از طرف من) است. از زبان‌شناسان و پژوهشگران نیز می‌خواهم که در این باره پژوهش کنند یا اگر پژوهشی جدی و علمی روی این واژه شده است به من خبر بدهند.

Sunday, December 18, 2011

کاش این شعر فردوسی از کتاب‌ها حذف نمی‌شد

یک‌شنبه ۲۷/آذر/۱۳۹۰ - ۱۸/دسامبر/۲۰۱۱

دو سال پیش (در سال ۱۳۸۸ خ/ ۲۰۰۹ م.) درباره‌ی قطعه شعری منسوب به فردوسی (در این خاک زرخیز ایران زمین...) پاسخی نوشتم که علاقه‌مندان می‌توانند آن را در این نشانی بخوانند.

به تازگی نیز باز مورد دیگری پیدا شده است و یکی دیگر از نامه‌ها یا ای-میل‌هایی سرگردانی که چند بار به دستم رسیده نامه‌ای است با شعری تازه منسوب به فردوسی. متن نامه چنین است:


کاش این شعر فردوسی از کتاب‌های درسی حذف نمی‌شد:

چو بخت عرب بر عجم چیره گشت ---------- همه روز ایرانیان تیره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و راه ---------- تو گویی نتابد دگر مهر و ماه
ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت ----------- ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال ---------- به بستند اندیشه را پر و بال
جهان پر شد از خوی اهریمنی ------------ زبان مهر ورزیده و دل دشمنی
کنون بی‌غمان را چه حاجت بمی --------- کران را چه سودی ز آوای نی
که در بزم این هرزه‌گردان خام ----------- گناه است در گردش آریم جام
به جایی که خشکیده باشد گیاه ----------- هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود -------- همه نام بوبکر و عمر شود
ز شیر شتر خوردن و سوسمار ------------ عرب را بجایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو ------------ تفو بر تو ای چرخ گردن تفو
دریغ است ایران که ویران شود --------- کنام پلنگان و شیران شود

البته این بار گویا تصویر رجروب (اسکن) شده از متن شعر چاپی هم آورده شده است اما مشخصات کتابی که این متن در آن نوشته شده دیده نمی‌شود.

من نمی‌دانم نویسنده‌ی اصلی این مطلب که بوده و این شعر در کدام کتاب درسی و در چه سال و دوره‌ای بوده است که اکنون حذف شده است. این قطعه شعر نیز مانند دیگر شعرهای منسوب به فردوسی از سر هم کردن چند بیت یا نیم‌بیت واقعی از فردوسی و افزوده‌هایی تازه ساخته شده است. این گونه برساخته‌ها معمولا در هیچ ویراست معتبری از شاهنامه دیده نمی‌شوند و کسانی که ادعا می‌کنند این گونه شعرها از فردوسی است مشخصات هیچ ویراستی از شاهنامه را نمی‌دهند، نه شاهنامه‌ی چاپی و نه شاهنامه‌ی دست‌نویس و کهن. جای این شعرها هم مشخص نیست که در کدام صفحه یا بخش از شاهنامه است. لابد به نظرشان «شاهنامه خیلی بزرگ است و بالاخره یک جایی در آن کتاب این شعر هست دیگر!» همه‌ی آنها از عبارتی کلی با این مضمون استفاده می‌کنند که «این شعر در شاهنامه‌های قدیمی بوده اما اکنون حذف شده» و معلوم نیست این شاهنامه‌ی قدیمی کی و کجا چاپ شده است یا اگر دست‌نویس بوده در چه سالی و در کجا نوشته شده و اکنون در کجا نگهداری می‌شود.

البته برای کسانی که با شاهنامه آشنا هستند و کمی به سبک و بیان فردوسی آموخته شده‌اند (عادت کرده‌اند) به آسانی متوجه می‌شوند که این شعر از فردوسی نیست. اما می‌توان از نکته‌های سبک‌شناسی و زبان‌شناسی تاریخی هم استفاده کرد و نشان داد که این سروده از فردوسی نیست. در اینجا من به چند بیت از این قطعه می‌پردازم.

ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت ----------- ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت

این بیت اصلا به سبک و بیان فردوسی نمی‌خورد به ویژه به خاطر کاربرد واژه‌ی «نشئه». این واژه در شاهنامه کاربرد ندارند. حتا در زبان پارسی در زمان فردوسی نیز کاربرد نداشته است. یعنی در شعر دیگر شاعران همزمان او به معنای مورد نظر در این بیت به کار نرفته است. واژه‌ی عربی «نشئه» در اصل به معنای «پدید آمدن» است که در باب اِفعال به صورت «انشاء» به معنای «پدید آوردن» است. صورت «نشو» با «نما» هم به معنای رشد و بالیدن به کار می‌رود. معنای «سرخوشی پدید آمده از مستی» از دوره‌های بعد در زبان پارسی دیده می‌شود. در فرهنگ دهخدا این معنای «سرخوشی» از شعر ایرج میرزا شاهد دارد. یعنی در پیش از وی شاید به صورت رسمی و ادبی ثبت نشده است. همین طور جمله‌ی «معنی ز فرهنگ رفت» به نظر من کاربردی تازه است.

بیت‌های زیر هم باز نوعی بیان «تازه» است که به سبک بیان فردوسی نمی‌خورد:

به جایی که خشکیده باشد گیاه ----------- هدر دادن آب باشد گناه

ادب خوار گشت و هنر شد وبال ---------- به بستند اندیشه را پر و بال

ضمن آن که «به بستند» غلط نگارشی دارد و باید «ببستند» باشد.

از آنجا که این شعر در «قدیم» در کتاب‌ها بوده نمی‌توان سراغ آن را در ویراست دکتر خالقی مطلق گرفت. برای همین سراغ چند بیت را در ویراست مسکو می‌گیرم:

بر پایه‌ی در ویراست مسکو «عجم» تنها در سه مورد به کار رفته است:
کجا شد فریدون و ضحاک و جم --------- مهان عرب، خسروان عجم
همش رای و هم دانش وهم نسب -------- چراغ عجم آفتاب عرب
سپه را به بستور فرخنده داد ------- عجم را چنین بود آیین و داد

پس بیت نخست نیز از شاهنامه نیست. دست کم در ویراست مسکو نیست.

بیت «ز شیر شتر خوردن و سوسمار» نیز در ویراست مسکو نیست. تنها بیتی که در آن «سوسمار» به کار رفته است در بخش پادشاهی هرمزد است و بدین شکل:
ندارم به دل بیم از تازیان ------- که ازدیدشان دیده دارد زیان
که هم مارخوارند و هم سوسمار -------- ندارند جنگی گه کارزار

اگرچه به نظر می‌رسد این قطعه مربوط به بخش حمله‌ی تازیان (عربان) و دوران پادشاهی یزدگرد ساسانی باشد اما بیت «دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود» در ویراست مسکو در داستان پادشاهی کیکاووس و در جنگ با هاماوران (در عربی: حمیر) آمده است. درباره‌ی بیت‌های دیگر نیز در بخش پادشاهی یزدگرد چنین آمده است:
چو با تخت منبر برابر کنند ---------- همه نام بوبکر و عمر کنند
تبه گردد این رنجهای دراز ----------- نشیبی درازست پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر -------- ز اختر همه تازیان راست بهر

اما بیت‌های دیگر این قطعه در شاهنامه‌ی ویراست مسکو نیست.

پس بر پایه‌ی این جست‌وجوی کوتاه و دلیل‌های گفته شده در بالا، به نظر من این قطعه شعر از فردوسی نیست و در بهترین حالت، ترکیب چند بیت از بخش‌های مختلف شاهنامه است که بیت‌هایی با بیان و سبک امروزی هم بدان‌ها افزوده شده است.

Wednesday, December 14, 2011

نهادهای فرهنگی و اجتماعی ایران باستان

چهارشنبه ۲۳/آذر/۱۳۹۰ - ۱۴/دسامبر/۲۰۱۱

محمد عبدالقدیرویچ داندامایف (Moukhammed Abdoulkadyrovitch Dandamaev) از ایران‌شناسان و ایران‌دوستان برجسته است که در سپتامبر ۱۹۲۸ م. / شهریور ۱۳۰۷ خ. در جمهوری داغستان شوروی زاده شد. وی در سال ۱۹۵۲ م. از دانشگاه لنینگراد در رشته‌ی تاریخ فارغ التحصیل شد و هم اکنون از ویراستاران دانشنامه‌ی ایرانیکا است.


محمد داندامایف

تخصص داندامایف تاریخ ایران باستان در دوران مادها و هخامنشیان است. کتابی که در این نوشتار از وی معرفی می‌شود درباره‌ی نهادهای اجتماعی ایران در همین دوران است.



نام کتاب: نهادهای فرهنگی و اجتماعی ایران باستان (Cultural and Social Institutions of Ancient Iran)
نویسنده: محمد داندامایف
ناشر: انتشارات دانشگاه کمبریج
تاریخ انتشار: ۱۹۸۹ م. / ۱۳۶۸ خ.
صفحه: ۴۸۰

این کتاب نخست در سال ۱۹۸۰ م/ ۱۳۵۹ خ. به زبان روسی نوشته شده است و بر پایه‌ی پژوهش‌هایی است که تا سال ۱۹۷۶ م. در دسترس بوده‌اند. آقای دنا دادسن (Dana Dadson) کار ترجمه‌ی انگلیسی آن را آغاز کرده بود که در ماه ژوئن سال ۱۹۸۴ م. درگذشت. هم چنین به طور جداگانه ولادیمیر گریگورویچ لوکونین (Vladimir G. Lukonin) نیز کار ترجمه‌ی آن به انگلیسی را آغاز کرد اما وی نیز در سپتامبر ۱۹۸۴ در میان ترجمه درگذشت! بالاخره ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب نخستین بار در سال ۱۹۸۹ م. / ۱۳۶۸ خ. منتشر شد و در سال‌های ۱۹۹۴ م./ ۱۳۷۳ خ. و ۲۰۰۴ م./ ۱۳۸۳ خ. نیز بازچاپ شده است.

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:


فصل ۱: تاریخ و فرهنگ آغازین قوم‌های ایرانی غرب آسیا
الف: ورود مادها و پارس‌ها به ایران
ب: باستان‌شناسی ایران در دوران آهن
پ: جایگاه‌های باستان‌شناختی دوران آهن
- حسنلو
- سیَلک
- خوروین
- کلوراز
- قیطریه
- مارلیک
- لرستان
ت: ایران از سده‌ی نهم تا میانه‌ی سده‌ی ششم پیش از میلاد
ث: فرهنگ مادها
- باباجان تپه
- سرخ دُم
- نوش جان تپه
- گنجینه‌ی زیویه

فصل ۲: نهادهای اجتماعی و ساختار اقتصادی شاهنشاهی هخامنشیان
الف: رخدادهای عمده‌ی تاریخ سیاسی
ب: اداره‌ی کشور
پ: دستگاه حقوقی
ت: رابطه‌های کشاورزی
ث: برده‌داری و ساختار اجتماعی
ج: مالیات‌های دولتی و کار موظف
چ: دستگاه پولی
ح: گنجینه‌ها (خزانه‌های دولتی)
خ: دادوستد
د: قیمت‌ها
ذ: ارتش

فصل ۳: فرهنگ هخامنشی
الف: پاسارگاد
ب: پارسه (تخت جمشید)
پ: ساخت‌وسازهای داریوش یکم در شوش
ت: هنر هخامنشی
ث: نگارش میخی پارسی باستان
ج: از خرافه تا آغاز دانش
چ: دستگاه گاهشماری (تقویم)
ح: تماس‌های قومی و فرهنگی
خ: دین ایرانیان باستان
د: سیاست‌های دینی هخامنشیان
ذ: سیاست‌های هخامنشیان درباره‌ی پرستشگاه‌ها

نتیجه‌گیری
پیوست: خاستگاه‌های نوشتاری


بخش‌هایی از این کتاب را می‌توانید در این نشانی در «کتاب‌های گوگل» بخوانید.