Tuesday, January 10, 2017

سراندیب: امیرخسرو دهلوی و ولتر و شرلوک هولمز

سه‌شنبه ٢١/دی/١٣٩۵ - ١٠/ژانویه/٢٠١٧

در روز ٢٨ ژانویه ١٧۵۴ هوریس والپول (Horace Walpole) نویسنده‌ی انگلیسی (زاده: ١٧١٧ درگذشته: ١٧٩٢) در نامه‌ای به دوستش هوریس مان (Horace Mann) بدو گفت که واژه‌ی تازه‌ای ساخته است به نام Serendipity به معنای «یافتن چیزها از راه پرسش یا تصادف از روی چیزهایی که به دنبال آن نبوده باشند» و گفت که این واژه را از داستان پارسی «سه شاهزاده‌ی سراندیب» ساخته‌ی امیرخسرو دهلوی ساخته است.

ابوریحان بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» (هندشناسی) درباره‌ی این نام چنین نوشته است:

- «ان دیپ بلغتهم اسم الجزیرة و سنگلدیپ هو الذی نسمیه سرندیب لانه جزیرة». (ماللهند ص ١١۶): همانا دیپ به زبان آنان نام جزیره است و سنگلدیپ همان نامی است که ما سرندیب می‌نامیم زیرا اینجا جزیره است.

- به طرف جنوب هندوستان جزیره‌ای است که آن را سیلان نیز گویند و آن قریب خط استوا است و شهری در آن جزیره واقع است و آن را نیز سراندیب نامند و به هندی «سراندیپ» را «سنگلدیپ» نیز گویند. (غیاث اللغات)

- و جزیره‌های بزرگ و نامدار که اندر اوست [سراندیب] و به هندی «سنگلدیب». و از وی یاقوت گوناگون خیزد و الماس (التفهیم ابوریحان ص ١۶٨).

واژه‌ی سراندیب شکل پارسی شده‌ی سیمهلدیپ (Simhaladvipa) است. این نام در زبان سانسکریت به معنای «جزیره‌ی شیران» است و از دو بخش ساخته شده است:

- بخش نخست simha به معنای «شیر» است و شکل دیگر آن singh است که در نام مردان و پسران پیرو مذهب سیخ/سیک (Sikhism) دیده می‌شود. به همین دلیل ابوریحان از «سینگلدیپ» (singaladvipa) به جای «سیمهلدیپ» (simhaladvipa) نام برده است. به گمانم این واژه با shaigr در پارسی میانه (پهلوی) همریشه باشد که در پارسی نو/دری به صورت «شیر» درآمده است.

این واژه‌ی سانسکریت در نام شهر دیگری هم به کار رفته است و آن Singapore است که در اصل سانسکریت (Simhapuram) بوده است به معنای «شهر شیران». (تلفظ درست و نیز انگلیسی آن سینگاپور است اما در زبان پارسی تلفظ فرانسه‌ای آن یعنی «سَنگاپور» رایج است).

- بخش دوم هم دویپا (dvipa) که به معنای جزیره است. این واژه در نام شهر و جزیره‌ی دیگری هم دیده می‌شود و آن شهر «جاوه» (Java) است که در اصل (Yavadvipa) بوده است به معنای «جزیره‌ی جو»

البته برخی دیگر هم ریشه‌شناسی «سراندیب» را به سووَرنا-دویپا (Suvarnadvipa) در سانسکریت یا Seren deevu در زبان تامیل به معنای «جزیره‌ی زرین» می‌رسانند.

سراندیپ را در دوره‌های بعدی «سیلان» (Ceylon) می‌گفتند و امروزه به نام قدیمی‌تر خود «سری لانکا» (Sri Lanka) خوانده می‌شود.


داستان سه شاهزاده‌ی سرندیب
--------------------

و این هم داستان سه شاهزاده‌ی سراندیب در کتاب «هشت بهشت» سروده‌ی امیرخسرو دهلوی که به تقلید از «هفت پیکر» اثر نظامی گنجه‌ای و بر همان وزن سروده شده است.

گفت وقتی به روزگار نخست ----------- بود شاهی به شهریاری چست
در سراندیب پایه‌ی تختش -------------- قدم آدم افسر بختش
هوسی بودش از دل افروزی ------------ در چه کاری؟ دانش آموزی
داشت پیوسته چون نکورایان ------------ میل با زیرکان و دانایان
سه پسر داشت هوشمند و جوان ----------- هم توانگر به علم و هم بتوان
خواند روزی نهانی از اغیار ---------- هر یکی را جدا به پرسش کار

گفت اول به اولین فرزند ----------- که مرا شد بنفشه سرو بلند
قرعه بر تو است پادشاهی را --------- رونق ماه تا به ماهی را
آن بنا نو کنی به داد و به جود --------- که جهان خوش بود، خدا خشنود
ناتوان را به رفق پیش آیی ----------- با توانا کنی توانایی
به شبانی رمه نگه داری ------------ گوسپندان به گرگ نگذاری

پور دانا به خاک سود کلاه -------- گفت: جاوید باد دولت شاه
تا تویی، مُلک بر کسی نه سزا است -------- بی تو خود زیستن ز بهر چرا است؟
مور با آن که در سریر شود ----------- کی سلیمان تختگیر شود؟

شه در آن آزمایش کارش ------------ چون پسنیده دید گفتارش
در دلش صد هزار تحسین خواند ----------- و آشکارش به خشم بیرون راند

خواند فرزند دومین را پیش ---------- خاص کردش به آزمایش خویش
با فسونگر زبان به افسون داد --------- ماجرای گذشته بیرون داد

پسر زیرک از خردمندی ---------- کرد پرسنده را زبان بندی
گفت ما را به جان و بینایی --------- کردنی شد هر آنچه فرمایی
لیک پیشت حدیث تاج و سریر --------- عیب باشد، ز بنده عیب مگیر
دیر مان تو! که تا تویی بر جای ---------- دیگری کی نهد به مسند پای
و آن زمان که این زمانه ی گذران ----------- با تو نیز آن کند که با دگران
مهتری هست آخر از من خُرد ------------ بار سر جز به دوش نتوان بُرد

شاه زو هم گره در ابرو کرد ----------- و از حضور خودش به یک سو کرد
روی در خُرد کاردان آورد ----------- خرده‌ای باز در میان آورد

داد پاسخ جوان کارشناس ---------- که ز طفلان نکو نیاید پاس

شاه چون دید که آن سه گوهر پاک ----------- می‌شناسند گوهر از خاشاک
شادمان شد ز بخت فرّخ خویش ---------- سود بر خاک بندگی رخ خویش
لیکن از پیش بینی و پی غور ----------- با جگر گوشگان شد اندر شور
داد فرمان که هر سه بدر منیر ---------- پیش گیرند ره ز پیش سریر
تا حد ملک شهریار بود --------- هر که ماند گناهکار بود

زین سخن هر سه تن ز جای شدند ----------- توشه بستند و ره گرای شدند
ره نوشتند بی شکیب و سکون -------- تا شدند از دیارشان بیرون
در رسیدند تا به اقلیمی ----------- که از آن بود ملکشان نیمی

روزی از گردش ستاره و ماه ------------- می نوشتند سوی شهری راه
تا که از پیش زنگی‌ای چون قیر ---------- تک‌زنان سویشان گذشت چو تیر
گفت که ای رهروان زیباروی ----------- شتری دید کس روان زین سوی؟
زان سه برنا یکی زبان بگشاد ------------ نقش نادیده را روان بگشاد
گفت کان گمشده که رفت از دست --------- یک طرف کور هست؟ گفتا هست
دومین باز کرد لب خندان ------------ گفت او را کم است یک دندان؟
سومین هوشمند باتمییز ------------- گفت یک پای لنگ دارد نیز؟
گفت چون راست شد نشانی او ----------- بایدم ره به هم عنانی او
باز گفتند هر یکی‌ش جواب --------- که همین راه گیر و رو به شتاب

مرد پوینده راه پیش گرفت ----------- رفت و دنبال کار خویش گرفت
آن جوانان به راه گام به گام ---------- می نمودند نرم نرم خرام
تا زمانی که گرم گشت سپهر ----------- موج آتش فشاند چشمه‌ی مهر
زیر عالی درخت انبُه شاخ ---------- که‌اش دو پرتاب بود سایه فراخ
در رسیدند رنج دیده ز راه ---------- میل کردن سوی آب و گیاه
چشمه دیدند دست و پا شستند ---------- بر گل و سبزه خوابگه جستند
چون ز یاد خوش درونه نواز ------------ نرگس مستشان شد اندر ناز
ساربان باز در رسید چو باد ------------- با زبانی چو خنجر پولاد
گفت این سوی تا به یک فرسنگ -------- پایم از تاختن نداشت درنگ
دیده گردی از آن رمیده ندید ------------ گرد چه بوَد؟ که آفریده ندید
گفت از ایشان یکی که بشنو گفت ---------- هر چه دیدیم چون توانش نهفت
هست بارش دو سوی رویاروی ------------ روغن این سوی و انگبین آن سوی
دومین کرد روی کار بر او ----------- هست گفتا زنی سوار بر او
سومین گفت زن گرانبار است ------------- و از گرانیش کار دشوار است

ساربان ز آن همه نشان درست -------- گرد شک را ز پیش خاطر شست
آگهی چون نداشت از فن شان ---------- چنگ در زد سبک به دامنشان
زان نفیر و فغان که از او برخاست ---------- گرد گشتند خلق از چپ و راست

تا نهایت بران قرار افتاد ------------ که بباید شدن چو کار افتاد
ملک عهد را خبر کردند ---------- راه انصاف را نظر کردند

ساربان ماجرای حال که بود ----------- و آن همه پاسخ و سوال که بود
گفت اول دعای دولت شاه ------- که بمان تا بود سپید و سیاه
ما سه بُرنا مسافر لیم و غریب -------- در تک و پویه زاری و خورد نصیب
می‌بُریدیم ره ز گرش دَهر ----------- نارسیدیم بر در این شهر
او شتر جُست و ما به لابه و لاغ ---------- تازه کردیم نقش او را داغ
شد مَلک گرم از این حکایت و گفت ---------- که آنچه پیدا است چون توانش نهفت؟
بُرده را باز ده! بهانه مکن! -------- خویشتن را به بد نشانه مکن

این سخن گفت و چون ستمکاران ----------- بندشان کرد چون گنهکاران
آن جوانان نغز بافرهنگ ------------ سوی زندان شدند با دل تنگ
شتر یاوه گشته با همه ساز ----------- بر در ساربان رسید فراز
مردی آمد که در فلان کهسار ---------- بر درختیش مانده بود مهار
من بران سو شدم به خارکشی ----------- دیدم و کردمش مهارکشی
زن که بالاش بود گفت نشان ------------ تا من آوردمش بر تو کشان
ساربان دادش آنچه واجب بود ---------- بس به سوی ملک روان شد زود

گفت باشد که من ز دولت شاه --------- یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه
شتر و هر چه بود بار بر او -------- وان عروسی که بُد سوار براو
شه نظر سوی عدل فرماید --------- بندیان را ز بند بگشاید
شه ز آزار ببگناهی چند ---------- از جگر بر کشید آهی چند
خواندشان با هزار خجلت و شرم -------- نرم دل کردشان به پرسش نرم
وانگهی دادشان ز بند خلاص --------- خلعتی داد هر یکی را خاص
پس بپرسیدشان که قصه خویش ---------- باز پاید نمودن از کم و بیش
کانچه مردم ندید پیکر او ------------ چون نشانی دهد ز جوهر او
ماجرا گر درست باشد و راست ----------- خواسته بیکران دهم بی خواست
ور کم و بیش در میان آید -------- سر شمشیر در زبان آید

پس یکی زان سه تن زبان بگشاد --------- گفت بادی همیشه خرم و شاد!
من که کوریش را نشان گفتم ---------- بینشم ره نمود، ز آن گفتم
همه یک سوی دیدم اندر راه ---------- خوردنش از درخت و خاره گیاه
دومین گفت کز ره فرهنگ ------------ من به یک پای از آنش گفتم لنگ
که آن چنان دیدمش به راه نشان -------- که به یک پای رفته بود کشان
برگ و شاخی که خورد کرده او ------- دیدم افتاده نمی خورد او
هر چه ناخورده می نمود در او --------- برگ یک یک درست بود در او
شاه گفتا که آن سه چیز نخست ----------- هر چه گفتید راست بود و درست
سه دگر به دانش و تمییز ------------ روشن و راست گفت باید نیز

باز یک تن زبان راز گشاد ----------- وانچه درپرده بود باز گشاد
گفت: که اول دمی که از من رفت -------- ماجرا ز انگبین و روغن رفت
و آن چنان بُد که در خس و خاشاک ---------- دیدم آلایشی چکیده به خاک
مگس افکنده بود یک سو شور ----------- سوی دیگر قطار لشکر مور
هر چه در وی دوید مور به جهد ----------- حکم کردم که روغن است نه شهد
وانچه سویش مگس نمود هجوم --------- به فراست شد انگبین معلوم
آن چنان دیدمش که گشت یقین ----------- اثر زانو شتر به زمین
گشت پیدا ز پهلوی زانو ----------- نقش نعلین‌های کدبانو
گفت سوم که رای من بنهفت ------------ زان سبب حامل و گرانش گفت
کاندران جای کان جمازه نشین --------- بر جمازه سوار شد ز زمین
گفتم این حامل گرانبار است ----------- که زمین خاستنش دشوار است

شاه که از هر سه تن شنید جواب ------ بنده شد زان فراستی به صواب
هر یکی را به صد نوا و نواخت ------- ساخت برگی چنان که باید ساخت
زان نمو دارد ور بینی‌شان -------- کرد رغبت به همنشینی‌شان
منزلی دادشان درون سرای ----------- تا بود نزدشان به خلوت جای
دل چو گشتیش فارغ از همه کار ----------- تازه کردی نشاط را بازار
با حریفان تو و به تنهایی ------------- باده خوردی به مجلس آرایی
گوش کردی دم نهانی شان ------------ بهره جستی ز کاردانی‌شان
آنگهی گفت جمله را خندان ----------- که آفرین بر شما خردمندان
با شما دوستان باتمییز ---------- یافتم بهره‌مندی از همه چیز
با شما عیش موجب هنر است -------- هر چه پیش است سود بیشتر است
لیک گردنده‌ی جهان پیمای ----------- نتوان بند کرد در یک جای
ز این نمط خواست عذرها بسیار ------- پس به هر یک سپرد صد دینار
هر سه از بخت شادمانه‌ی خویش ------- ره گرفتند سوی خانه‌ی خویش

داستان فوق در سال ٧٠١ هـ.ق. / ۶٨٠ خ. / ١٣٠٢ م. به دست امیرخسرو دهلوی سرود شده است.


داستان سه شاهزاده‌ی سراندیب در اروپا
---------------------------

این داستان در سال ١۵۵٧ م. / ٩٣۵ خ. به دست میکله ترامتزینو (Michele Tramezzino) چاپگر و ناشر معروف ایتالیایی در شهر ونیز چاپ شد:

Peregrinaggio di tre giovani figliuoli del re di Serendippo

ترامتزینو ادعا کرده است که کتابی را کسی به نام کریستوفورو آرمِنو» (Cristoforo Armeno) که زاده‌ی تبریز بوده از پارسی به ایتالیایی ترجمه کرده است. اما هیچ نشان و ردی از کسی با نام «کریستوفورو آرمنو» در جای دیگر پیدا نشده است و برخی گمان می‌کنند که ترامِتزینو این شخصیت را از خودش ساخته است و ترجمه کار خودش بوده است.

این داستان سپس از زبان ایتالیایی به زبان فرانسه‌ای ترجمه شد و از آنجا به انگلیسی ترجمه شد.

در سال ١٧۴٧ م. / ١١٢۵ خ. هم وُلتِر (Voltaire) نویسنده‌ی فرانسه‌ای با الهام از این داستان، داستانی به نام «صدیق» (Zadig) نوشت که از همین روش هوشمندانه و کاوش و توجه به جزییات برای حل مشکل و مسئله‌ها کمک گرفت. شخصیت «صدیق» بعدها در اثر دیگر وُلتِر تکرار شد اما این بار اثر ولتر «روراست» (Candide) نامیده شد.

پس از ولتر، در دهه‌ی ١٨٨٠ م. / ١٢۵٨ خ. آرتور کونان-دویل (Arthur Conan-Doyle) بریتانیایی هم شخصیتی به نام «شرلوک هلمز» (Sherlock Holmes) را آفرید که از همین روش توجه به جزییات برای گشودن گره جنایت‌ها استفاده کرد و از آن راه، ژانر داستان‌های کارآگاهی در اروپا پدید آمد.

(تاریخ اصلی نگارش: پنج‌شنبه ٨/بهمن/١٣٩۴ – ٢٨/ژانویه/٢٠١۶)

Sunday, January 08, 2017

واژه‌شناسی: خراسان و شام و ژاپن

دوشنبه ٢٠/دی/١٣٩۵ - ٨/ژانویه/٢٠١٧

اهمیت خورشید در زندگی ما انکارناپذیر است. اما چندین سرزمین هستند که نامشان به برآمدن خورشید پیوند دارد و هر یکی از دید مردم ناحیه‌ای از زمین به برآمدن خورشید بستگی دارد. در این جستار بدین سرزمین‌ها می‌پردازم:

خراسان
----------
همان گونه که می‌دانیم واژه‌ی «خُراسان» در اصل و در زبان پارسی میانه «خور آیان» بوده است به معنای «جایی که خورشید از آن می‌آید». فخرالدین اسعد گرگانی هم در کتاب «ویس و رامین» به همین معنا اشاره کرده است:

زبان پهلوی هر که او شناسد ------------- خراسان یعنی «آنجا که او خور آسد»
«خور آسد» پهلوی باشد «خور آید» ---------- خور از آنجا سوی ایران بر آید

این مفهوم را در زبان عربی «مشرق» می‌گویند یعنی جای شرق یا برآمدن خورشید. در زمان ساسانیان شاهنشاهی ایران شهر چهار بخش شده بود که هر بخش را کوست / kust می‌گفتند و یکی از این کوست‌ها خوراسان بود. که پس از اسلام به همان نام خراسان خوانده شد و امروزه آن را «خراسان بزرگ» می‌گویند و شامل سرزمین‌های شرق ایران از جمله استان خراسان (که در سال‌های اخیر به سه استان تقسیم شد)، شمال کشور افغانستان امروزی، و بخش‌هایی از جمهوری‌های جدید تاجیکستان و ازبکستان است.

در پارسی میانه، جهت مقابل خورآسان/خُرآسان را خُوربران می‌گفتند یعنی جایی که خورشید را با خود می‌برد. یا جایی که خورشید می‌رود. این مفهوم را هم در زبان عربی «مغرب» می‌گویند یعنی جایی که خورشید غروب می‌کند یا فرومی‌نشیند. به نظر می‌رسد در پارسی نو و پس از اسلام واژه‌ی «خُور بران» به «خاوران» کوتاه شده است و به معنای «شرق/مشرق» به کار رفته است! البته به نظر من «خاوران» می‌تواند کوتاه شده‌ی «خور آوران» باشد یعنی سویی که خورشید را می‌آورد.

شام
-------
سرزمینی که امروزه «سوریه» خوانده می‌شود در واقع کوتاه شده‌ی «آسوریه»/Assyria در لاتین و یونانی است که همان «آشور» باستانی است. نام سوریه از زمان جنگ جهانی دوم به این سرزمین داده شد که اروپاییان سرزمین‌های عثمانی را تکه پاره کردند و این بخش به کشور فرانسه رسید. نام تاریخی این سرزمین به ویژه پس از اسلام «شام» بوده است. در فرهنگ دهخدا درباره‌ی نام «شام» چنین آمده است:

- صاحب «تاج العروس» گوید: «شهری که در جهت چپ قبله قرارگرفته باشد یا آن شهری که فرزندان کنعان چون بر سر دوراهی رسیدند به سمت چپ رفتند و یا آن که منسوب باشد به سام بن نوح. اصلاً این کلمه سام بوده است و سپس سین تبدیل به شین گشته است». ولی این قول را بسیاری از مورخان نامی نادرست دانسته اند زیرا گویند که سام هرگز پای بدانجا ننهاده و آن را ندیده است چه رسد به آن که او آن را ساخته باشد.

- و وجه دیگر ... این که به رنگ سپید و سرخ و سیاه است و پس از تحقیق درباره ی وجوه فوق وجه اول را پسندیده اند.

- صاحب «مُعجَم البُلدان» نویسد: احتمال می‌رود شام مشتق از الید الشؤمی به معنی دست چپ باشد

- صاحب «اقرب الموارد» گوید: به معنی آن زمین باشد که شامات است یعنی سپید و سرخ و سیاه و بنابراین مشتق از «شامه» به معنی «خال» باشد.

در واقع ریشه‌شناسی درست همین «دست چپ» است. زیرا اگر در عربستان و حجاز به سوی شرق یا خراسان (جای برآمدن خورشید) بایستیم، سرزمین سوریه در سمت چپ خواهد بود. نکته‌ای که این موضوع را تایید می‌کند سرزمین دیگری است که در سمت راست قرار خواهد گرفت و در زبان عربی «یمن» خوانده می‌شود و یکی از معناهای «یمن» همین دست راست است. در زبان و باور مردمان عرب، مانند برخی دیگر زبان‌ها و مردمان، دست راست نشانه‌ی شگون و نیکی بوده است و دست چپ نشانه‌ی بدشگونی و زشتی بوده است. «شام» به معنای دست چپ با واژه‌ی «شوم» به معنای بدشگون همریشه و همخانواده و هم‌معنا است. ریشه‌ی همه‌شان «ش/ئ/م» است. یَمَن و یَمین و یُمن هم همریشه و همخانواده اند. سرزمین یَمَن را در زبان لاتین «عربستان خوشبخت» / Arabia Felix می‌گفتند. سرزمین شام از نظر ریشه‌شناسی هیچ ربطی به پسر نوح یعنی «شام» یا «سام» ندارد.

در زبان لاتین نیز دست چپ نشانه‌ی بدشگونی و زشتی بوده است. از این رو در زبان انگلیسی sinister به معنای پلید و شیطانی است که در اصل لاتین و در زبان ایتالیایی امروز به معنای «دست چپ» است. همچنین در زبان فرانسه‌ای هم واژه‌ی gauche به معنای دست چپ است و در زبان انگلیسی این واژه هم به معنای خبیث و بدکار است و نام gauchery به معنای بدکاری است.

سرزمین شام را در زبان لاتین و فرانسه‌ای کهن و میانه و البته انگلیسی امروزی Levant می‌گویند که از فعل levare در زبان لاتین آمده است به معنای «برآمدن خورشید». پس Levant به همان معنای «خورآسان» است، جایی که خورشید بر می‌آید. البته از دید مردمی که در کنار دریای مدیترانه باشند.

ژاپن
-------------
نام کشور ژاپن در زبان خودشان نیپون / Nippon است. این واژه خود از زبان چینی گرفته شده است و از دو بخش ساخته شده است: نیچی / nichi به معنای خورشید + هون / hon به معنای خاستگاه. پس نیپون هم به معنای خاستگاه خورشید است. یا همان «خورآسان». این بار از دیدگاه مردم چین چون سرزمین ژاپن در شرق چین قرار دارد. این که لقب کشور ژاپن را «سرزمین آفتاب تابان» می‌گویند در واقع اشاره به همین ریشه‌شناسی و معنای نام «نیپون» است. نام پیشین ژاپن در برخی از زبان‌ها از جمله در انگلیسی و فرانسه‌ای همین نیپون بوده است.


آناتولیا
---------
آخرین سرزمینی که با همین مفهوم برآمدن خورشید پیوند دارد سرزمین آناتولیا است. این واژه هم در زبان یونانی به معنای «جای برآمدن خورشید» است. زیرا پیشوند ana به معنای «بالا» است و tolia از فعل tellein به معنای انجام دادن است و در کل به معنای «برآمدن» است. از دید مردم یونان هم این سرزمین جای برآمدن خورشید بوده است.

در دوران پس از اسلام در زبان عربی این نام را به صورت «آناطولیا» نوشته‌اند و امروزه در پارسی بیشتر با تلفظ فرانسه‌ای آن یعنی «آناتولی» شناخته می‌شود. در خود زبان ترکی استانبولی و ترکی عثمانی آن را «آنادولو» / Anadulu می‌گویند که شکل گشته / تحریف شده‌ی واژه‌ی یونانی است.

(تاریخ نگارش اصلی: سه‌شنبه ١٣/بهمن/١٣٩۴ - ٢/فوریه/٢٠١۶)

Saturday, January 07, 2017

واژه شناسی: سجل

شنبه ١٨/دی/١٣٩۵ - ٧/ژانویه/٢٠١٧

در زبان پارسی امروزی به ویژه در میان سالمندان واژه‌ی «سجل» به جای «شناسنامه» به کار می‌رود. البته در میان برخی بیسوادان آن را «سه جلد» هم می‌گویند که اشتباهی عوامانه است. در این جستار به ریشه‌شناسی این واژه می‌پردازم.

واژه‌ی سجل از زبان عربی وارد زبان پارسی شده است و به معنای «سنَد» و «مدرک رسمی» است. در واقع این که شناسنامه را «سجل» می‌گویند کوتاه شده‌ی «سجلّ ثبت احوال» است یعنی «سند رسمی ثبت احوال/زاد و مرگ». واژه‌ی برابر «سند رسمی/قانونی» در پارسی «چک» بوده است. چک وارد زبان‌های اروپایی شده است و معنای سند مالی را گرفته است. عده‌ای نمی‌دانند که چک واژه‌ای است پارسی نه اروپایی و در شاهنامه هم بسیار به کار رفته است.

سجل: [س ِ ج ِل ل / س ِ ج ِ ] (از ع ، اِ) چِک با مُهر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث ) :

مشتری چک نویس قدر تو بس ----------- که سعادت سجل آن چک تو است (خاقانی - دیوان چ عبدالرسولی ص 526).

|| حکم. فتوای قاضی

چو قاضی به فکرت نویسد سجل ------------ نگردد ز دستاربندان خجل (سعدی - بوستان)

|| عهد و پیمان و مانند آن

چون به خون خویشتن بستم سجل ------------- هر سرشکی را گوایی یافتم (عطار نیشاپوری)

در زبان عربی از «سجل» فعل «تسجیل» را ساخته‌اند به معنای «ثبت کردن» که صفت مفعولی آن یعنی «مُسجّل» در زبان پارسی به معنای «قطعی» به کار می‌رود. در پارسی فعل «سجل کردن» به معنای امضا کردن و رسمی کردن و مانند آن به کار رفته است:
سجل کردن: تصدیق کردن. تأیید کردن. قبول کردن. پذیرفتن امضاء:

- هر چیزی که خرَد و فضلِ وی آن را سجل کرد به هیچ گواه حاجت نیاید (تاریخ بیهقی).

وگر زبان هنر می سراید این دعوی ------------ به حکم عقل سجل می‌کنم که آنِ من است (خاقانی)

|| فتوا دادن. حکم کردن:

- آن کسان گواهی نبشتند و حاکم سجل کرد (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 182).

- او را [یزدجرد را] بدان اصفهبد سپرد و سجلی کرد که ملک را به خویشتن پذیرفت (فارسنامه‌ی ابن البلخی ص 112).

البته از معناهای سجل «نام دبیر/کاتب پیامبر اسلام» و نیز «مرد به زبان حبشی» را هم نوشته‌اند که دلیل آن را نمی‌دانم.

اما این واژه در اصل از زبان لاتین آمده است. در زبان لاتین واژه‌ی signum به معنای نشانه است و حالت کوچک شده‌ی آن sigillum است به معنای «نشانک» و در اصل به معنای «مُهر» بوده است که شاید منظور نقش یا نشان کوچکی از فرمانروا یا نشانه‌ی حکومتی بوده است. و از آنجا به معنای «سند رسمی و مُهر شده» به کار رفته است و در بالا دیدیم که این هر دو معنا در زبان عربی و پارسی هم به کار رفته است.

واژه‌ی sigillum لاتین در زبان ایتالیایی suggello شده است و در زبان اسپانیایی هم sello شده است و در زبان انگلیسی امروزی هم seal شده که به معنای «مُهر» و «مُهر کردن» است.

خود sigil امروزه در زبان انگلیسی در برخی رشته‌های فنی به معنای «نشان» هم به کار می‌رود.

از واژه‌ی sign لاتین واژه‌های فراوانی در زبان انگلیسی داریم از جمله signal که امروزه در بحث مخابرات و مهندسی برق در زبان پارسی به همین شکل به کار می‌رود. اما دکتر محمد حیدری ملایری برای آن برابر پارسی «نِشال» را ساخته است.

در خودروها و رانندگی واژه‌ی signal انگلیسی را به «راهنما» ترجمه کرده‌اند مانند «راهنمای گردش به چپ» که از نظر معننایی دقیق و درست نیست. زیرا با زدن این چراغ داریم «نشان» می‌دهیم که قصد گردش به چپ داریم و کسی را راهنمایی نمی‌کنیم.

(تاریخ اصلی: چهارشنبه ٧/بهمن/١٣٩۴ – ٢٧/ژانویه/٢٠١۶)

Tuesday, June 21, 2016

واژه‌شناسی: پردیس و فردوس

سه‌شنبه ١/تیر/١٣٩۵ - ٢١/ژوئن/٢٠١۶

واژه‌ی «فردوس» در اصل عربی شده‌ی «پردیس» در پارسی میانه است. این واژه در اوستایی pairi-daeza بوده است به معنای «جایی که پیرامونش بسته باشد» و به شکارگاه و باغ‌های شاهان هخامنشی گفته می‌شده است. این واژه در زمان هخامنشیان وارد زبان یونانی شده و به شکل paradeisos درآمده و در زبان لاتین paradisus شده است. این واژه‌ی لاتین در زبان فرانسه‌ای paradis (پارادی) و در انگلیسی paradise (پارادایز) و در ایتالیایی paradizo شده است.

گونه‌ی دیگر «پردیس» در پارسی نو / دری «پالیز» است که به همان معنای باغ دیوار کشیده است:

پراگنده شد در جهان آگهی ---------- که گم شد ز پالیز سرو سهی (فردوسی)

از ایوان و میدان و کاخ بلند ---------- ز پالیز وز گلشن ارجمند (فردوسی)

هله پالیز تو باقی سر خر عالم فانی --------- همه دیدار کریم است در این عشق کرامت (دیوان شمس)

فرّ فردوسی است این پالیز را ----------- شعشعه‌ی عرشی است این تبریز را (مثنوی)

پره-دیزه از دو بخش ساخته شده است: پره یعنی دور و بر، پیرامون. دئزه همان است که شکل پارسی آن «دیده» است و در «دیده بان» به معنای نگهبان دیده به کار می رود. امروزه به اشتباه «دیدبان» نوشته می شود.

گونه ی دیگر «دیده» واژه ی «دز» یا «دژ» است. نام شهر «دزفول» در اصل «دیژ پوهل» یعنی پل دژ بوده است. همچنین واژه ی «دژبان» به معنای «نگهبان دژ» است.

دز/دژ در نهایت به ریشه ی پورا-هند-و-اروپایی *dheigh- می رسد که به معنای «ساختن» است. واژه ی «دیس/دیسه» هم در پارسی از همین ریشه است. در زبان لاتین هم واژه ی figura در نهایت به همین ریشه می رسد.

Monday, June 20, 2016

واژه‌شناسی: بورس

دوشنبه ٣١/خرداد/١٣٩۵ - ٢٠/ژوئن/٢٠١۶

واژه‌ی «بورس» در زبان پارسی از زبان فرانسه‌ای وام گرفته شده است و به دو معنا به کار می‌رود:

الف) بازار سهام

اما واژه‌ی bourse در زبان فرانسه‌ای نو از borse در فرانسه‌ای کهن آمده است که به کیسه‌ی پول می‌گفته‌اند. خود این واژه هم از bursa در لاتین میانه به معنای «کیسه» گرفته شده است. خود این واژه‌ی لاتین از byrsa در یونانی به معنای «پوست جانورانی مانند گاو» و «چرم» آمده است.

بازار سهام پاریس در سال ١٨۴۵ م. / ١٢٢۴ خ. (سه سال پیش از پادشاهی ناصرالدین شاه) بدین نام خوانده شد. علت این نامگذاری هم آن است که در شهر بروژ (Bruges) در بلژیک بر سر در ساختمانی که بازرگانان در آنجا دیدار می‌کردند نقش یک یا سه کیسه‌ی پول دیده می‌شد. (نام این شهر با bridge در انگلیسی به معنای «پل» همخانواده است).

در انگلیسی واژه‌ی bourse به ویژه Bourse تنها به بازار سهام پاریس گفته می‌شود. بازار سهام در انگلیسی Stock Exchange (بازار دادوستد/تبادل سهام) گفته می‌شود.

واژه‌ی لاتین bursa در انگلیسی امروزی به شکل purse به همان معنای «کیف» درآمده است و از دهه‌ی ١٩۵٠ م. / ١٣٣٠ خ. به کیف زنانه گفته می‌شود. از bursa لاتین در انگلیسی دو فعل هم ساخته شده است: disburse در اصل به معنای «از کیسه درآوردن» اما امروزه به معنای «خرج کردن پول» است و دیگری reimburse به معنای «برگرداندن به کیسه» یا «پس دادن پول» که هر دو از راه زبان فرانسه‌ای به انگلیسی وارد شده‌اند.

در زبان پارسی کیسه‌ی پول را «همیان» و نیز «بدره» می‌گفته‌اند.

قیمت هَمیان و کیسه از زَر است ---------- بی زَری همیان و کیسه اَبتَر است (مثنوی مولوی)
«بدره» از ریشه‌ی عربی است که آن هم در اصل به معنای «پوست بزغاله» بوده است. گونه‌های دیگر واژه‌ی «بدره» عبارت اند از: «بدری» و «بدله».
بدری: بدره. آن را به هندی «بوری» گویند. (جهانگیری)
جُبّه‌ای خواهم و دَرّاعه نخواهم زر و سیم ---------- ز آن که بهتر بوَد آن هر دو ز پانصد بدری (سنایی غزنوی)
واژه‌ی هندی گفته شده (بوری) به خط دِوانگاری (هندی) چنین می‌شود बोरी که ترانویسی آن به لاتین چنین است: boree و معنای کیسه یا همیان می‌دهد.

در شاهنامه‌ی فردوسی واژه‌ی دیگر برای همین مفهوم به کار رفته است که آن هم در اصل به معنای «پوست گاو، چرم خام» بوده است. این واژه در فرهنگ‌ها «پیداوَسی» ثبت شده است و معنای آن درم گفته شده اما نظر زنده‌یاد استاد احمد تفضلی آن بود که شکل درست آن «پَنداوَسی» بوده است و پوست گاو بوده که به عنوان کیسه‌ی بزرگ پر از درم به کار می‌رفته و در شعر فردوسی نیز همین معنا دیده می‌شود:
پیداوسی: [وَ / وِ] درمی که در زمان کیان رایج بوده. و هر درمی به پنج دینار خرج می شده است (برهان).

هزار و صد و شصت قنطار بود ------- درم بَد که از او پنج دینار بود
که بر پهلوی موبد پارسی ----------- همی نام بردش به پَیداوَسی
فردوسی

ب) معنای دوم وام‌واژه‌ی «بورس» در پارسی پولی است که به دانشجویان برای کمک هزینه‌های درسی پرداخته می‌شود. این واژه را در انگلیسی امروزه bursary می‌گویند که در واقع صفت burse است یعنی آنچه از کیسه آمده است. در دوران اسلامی به ویژه در مدرسه‌های نظامیه - که خواجه نظام‌الملک توسی بنیان گذاشته بود - به این پول «ادرار» می‌گفته‌اند. سعدی شیرازی در بوستان چنین می‌گوید:

مرا در نظامیه ادرار بود ----------- شب و روز تلقین و تکرار بود (سعدی شیرازی، بوستان)

ادرار: وظیفه و مقرری. مستمری. راتبه. انعام:

ز پیش آن که ز ادرار تو بگشتم حال ----- نشسته بودم با مرگ در جدال و قتال (مسعود سعد سلمان)

نان حلال کسب کنیم از طریق علم ----------- ادرار چون خوریم چو جُهّال صوفیان؟؟ (انوری ابیوردی)

شاه خلعت داد و ادرارش فزود --------- پس زبان در مدح عقل او گشود (مولانای بلخی، مثنوی)

به نظر من اگر در زمان وامگیری واژه‌ی «بورس» فرانسه‌ای کمی دقت کرده بودند و به مفهوم‌های مشابه در زبان پارسی توجه می‌کردند، نیازی به وامگیری نمی‌بود.

Thursday, June 16, 2016

درباره‌ی امینه پاکروان

پنج‌شنبه ٢٧/خرداد/١٣٩۵ - ١۶/ژوئن/٢٠١۶

امینه در سه‌شنبه ١٨ نوامبر ١٨٩٠ م / ٢٧ آبان ١٢۶٩ خ. در قسطنطنیه (کنستانتینوپول/کنستانتین‌آباد، استانبول امروزی) در دولت عثمانی زاده شد.

پدرش حسن خان، برادرزاده‌ی مشیرالمُلک معین‌الدوله بود، که به مدت بیست سال سفیر ایران در عثمانی در زمان سلطان عبدالحمید بود. پدر حسن خان ایرانی بود و مادرش فرانسه‌ای.

مادر امینه آلیس فون هرتسفلد (Alice von Herzfeld) نام داشت که از پدری اتریشی و مادری فرانسه‌ای زاده شده بود.

سال‌های نخستین زندگی امینه در شهر تریست (Triste) در خانه‌ی پدری مادرش آلیس گذشت. وی با خواهرش فاطمه که دو سال از امینه بزرگتر بود و مادرش زندگی می‌کرد در حالی که پدرش حسن خان در تهران منتظر مقام دیگری بود. اما این مقام بدو داده نشد و حسن خان در سال ١٨٩٣ م. / ١٢٧٢ خ. به نزد خانواده‌اش در اروپا برگشت و همگی به پاریس رفتند. اما شش ماه پس از ورود به پاریس، حسن خان به خاطر بیماری کبد درگذشت.

آلیس به همراه دو دخترش دوباره به خانه‌ی پدری در شهر تریست بازگشت و پس از آن در صومعه‌ای در شهر اشتاین (Stein) ساکن شد که امروزه بخشی از اسلوونی (Slovenia) است و کامنیک (Kamnik) نام دارد. این سه نزدیک ده دوازده سال را در این صومعه گذراندند. آلیس آموزش دو دختر خود را به عهده گرفت و امینه در این مدت زبان‌های انگلیسی و آلمانی و فرانسه‌ای را در کنار زبان فارسی به تمامی آموخت. خواندن زبان ایتالیایی هم در این زمان آموخت.

یکی از خواهرزادگان آلیس آن قدر وصف استانبول را گفت که آلیس راضی شد برای تامین آینده‌ی دخترانش، آنها را به آن شهر بفرستد.

امینه و فاطمه در این شهر با دو سیاستکار (دیپلمات) ایرانی آشنا شدند و با آنها ازدواج کردند. فاطمه به همسری اسماعیل فرززانه درآمد و امینه هم با فتح الله پاکروان ازدواج کرد و از آن پس به نام «امینه پاکروان» شناخته شد. ازدواج امینه در سال ١٩١٠ م. / ١٢٩٠ خ. بود.

امینه و همسرش به تهران آمدند و در روز آدینه ۴ آگوست ١٩١١ م. / ١٢ امرداد ١٢٩٠ خ. فرزند نخست آنان زاده شد که به یاد پدر امینه (حسن خان) نام او را حسن گذاشتند. فتح الله پاکروان سفیر ایران در قاهره شد و خانواده‌اش را هم با خود به مصر برد. اما به امینه اجازه نمی‌داد که در زندگی اجتماعی قاهره شرکت کند. هرچند امینه با نام مستعار «ایران‌دخت» در نشریه‌های مصر مقاله می‌نوشت.

وی با فمینیست سرشناس مصری به نام «هما شارویی» (Homa Charaoui) دوست شد و او وی را زیر پروبال خود گرفت. در این زمان داستان‌های تاریخی زیادی هم نوشت که بعدها به پارسی برگردانده شدند.

امینه از همسرش جدا شد و در سال ١٩٢٣ م. / ١٣٠٢ خ. با دو فرزند خود (حسن، و دختری به نام پریدخت زاده‌ی ١٩١٣ م. / ١٢٩٢ خ. که به او شوشو / Chouchou می‌گفتند) به بلژیک رفت. در بلژیک به خواهرش فاطمه فرزانه پیوست که او هم از شوهرش جدا شده بود. امینه برای تامین زندگی خود در بلژیک درس می‌داد.

حسن پاکروان دوست داشت باستان‌شناسی بخواند اما در نهایت به مدرسه‌ی نطامی رفت. وی در مدرسه‌ی نطامی پوآتیه (Poitier) و فونتن-بلو (Fountainbleu) رفت و امینه و پریدخت هم برای همراهی با او به پاریس رفتند. در سال ١٩٣٣ / ١٣١٢ خ. حسن پاکروان از راه مسکو به ایران برگشت. پدرش در مسکو سفیر ایران بود. امینه و پریدخت هم در همین زمان به ایران بازگشتند.

امینه هیچگاه از نوشتن بازنایستاد. وی کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی نوشت و سخنرانی‌های فراوانی کرد. پس از بازگشت به ایران در دانشگاه تهران که تازه تاسیس شده بود (١٣١٣ خ. / ١٩٣۴ م.) به عنوان استاد استخدام شد. در سال ١٩۵١ م. / ١٣٣٠ خ. کتاب وی به نام «شاهپور بی تاریخ» (Le Prince Sans Histoire) که به زبان فرانسه‌ای نوشته شده بود برنده‌ی جایزه‌ی معتبر ریوارول (Rivarol) شد. گویا آن را با نام «شاهزاده‌ی گمنام» ترجمه کرده‌اند.

در بهار ١٩۵٨ م. / ١٣٣٧ خ. امینه پاکروان از طرف دولت ایران برای ارائه‌ی مجموعه‌ای از نگارگری (مینیاتورهای) ایرانی به اروپا فرستاده شد. پس از بازگشت به ایران، به دلیل سرطانی که پیشرفته شده بود وضع جسمانی او بد شد و در روز دوشنبه ٢٣ تیر ماه ١٣٣٧ برابر با ١۴ ژوییه ١٩۵٨ در تهران درگذشت.

برگرفته از سایت «سعیده پاکروان» به نشانی زیر

www.saidehpakravan.com/Files/famille-ep-bio-txt-f.pdf

پسر امینه حسن پاکروان پس از بازگشت به ایران در مدرسه‌ی نظام درس می‌داد. سپس دو سال فرمانده پادگان بوشهر شد. دو سال هم به عنوان افسر رکن دو ستاد ارتش خدمت کرد. سپس با درجه سرهنگی به مدت دو سال به عنوان وابسته نظامی ایران به پاکستان رفت. حسن پاکروان بعد از بازگشت به ایران به ریاست رکن دوم ستاد ارتش منصوب شد. در ۱۷ دی ۱۳۳۰ نشان افتخار لژیون دونور از طرف سفارت فرانسه در تهران، برای تلاش وی در توسعه روابط ایران و فرانسه به پاکروان اهدا شد.

سمت‌های دیگر حسن پاکروان چنین بودند:
- در سال ۱۳۳۵ خورشیدی پس از بنیاد نهادن سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) معاون عملیاتی این سازمان شد.
- چهار سال بعد، شاه در ۲۴ اسفند ۱۳۳۹ سرتیپ حسن پاکروان را که فردی خونسرد، اهل مطالعه و مخالف تندی و شدت عمل بود به ریاست ساواک گماشت (تا ١٣۴۴ خ. / ١٩۶۵ م)
- سه سال بعد وی وزیر اطلاعات شد (١٣۴۴ تا ١٣۴۵ / ١٩۶۵ تا ١٩۶۶)
- سفیر ایران در پاکستان (١٣۴۵ تا ١٣۴٨ / ١٩۶۶ تا ١٩۶٩)
- سفیر ایران در فرانسه (١٣۴٨ تا ١٣۵٢ / ١٩۶٩ تا ١٩٧٣)
- مشاور ارشد وزیر دربار (١٣۵٣ تا ١٣۵٧ / ١٩٧۴ تا ١٩٧٩)

با آن که در رخدادهای سال ١٣۴٢ خ. تیمسار پاکروان در نجات آیت الله خمینی از مرگ نقش مهمی داشت، اما پس از انقلاب، در روز ۲۲ فروردین ۱۳۵۸ و در ۶۸ سالگی به دستور حاکم شرع (صادق خلخالی) تیرباران شد.

Wednesday, May 25, 2016

بخت النصر کیست؟

چهارشنبه ۵/خرداد/١٣٩۵ - ٢۵/می/٢٠١۶

در سال ۶٠۴ پ.م. نَبو-پُلاسر (Nabopolassar در اصل اکدی: Nabû-apal-uṣur نَبو-اَپَل-اوصور) شاه اکدی بابِل درگذشت و پسرش به شاهی رسید. نام پسر نابو-پُلاسَر را در پارسی «بُختُ النصر» می‌گویند (که برخی آن را به «بَخت» پارسی! و «نَصر» عربی = پیروزی! ربط می‌دهند)

این نام را در انگلیسی Nebuchadnezzar (نَبو-خَد-نِزَر) می‌نویسند اما در اصل اکدی Nabû-kudurri-uṣur بوده است «نَبو-کودوری-اوصور» به معنای «ای نَبو! پسر نُخستم را نگه دار» که در واقع دعای پدرش بوده است به نَبو، خدای بابلیان. خدای نَبو پسر مَردوک (خدای بزرگ و اصلی مردم بابِل) بود.

نام نَبو-کودوری-اوصور در فصل ٢۵ بند ٩ کتاب «اِرمیا» (Jeremiah) در عهد عتیق به صورت Nebuchadrezzar آمده است «نِبو-خَد-رِزَر» یعنی «رِزَر» به جای «نِزَر» و از نظر ریشه‌شناسی این شکل درست‌تر است اما چون در کتاب «دانیال» به شکل «نَبو-خَد-نِزَر» آمده است همین شکل رایج‌تر شده است.

نَبو-خَد-نِزَر پادشاه قدرتمند و پیروزی بود و در سال آخر پادشاهی پدرش توانسته بود «نِخو» (Necho) فرعون مصر را شکست بدهد. این فرعون کسی بود که به خاطر جاه‌طلبی خود و برای گسترش نفوذ و قدرت خود در غرب آسیا، از پادشاهی کوچک یهودیه (Judeah) که در بخش جنوبی سرزمین کنعان باستان شکل گرفته بود پشتیبانی می‌کرد. پس از شکست فرعون، دولت‌های کوچک غرب آسیا بر نبو-خد-نزر شوریدند و وی برای تنبیه آنان از جمله پادشاهی کوچک یهودیه لشکرکشی کرد. پس از کشته شدن «یوشیع-یَهو» (در اصل عبری: Yoshiyahu در انگلیسی امروزی جوزیاه / Josiah می‌گویند) بیشتر بزرگان و فرهیحتگان و اشراف یهودیه را به حالت تبعید به سرزمین بابِل آورد و دوران تبعید یهودیان و پراکنش (Diaspora) آنان آغاز شد.

از این رو، از دید مردم یهودیه، نبو-خد-نزر پادشاه شومی بوده است اما در شهر نینُوا (در اصل اکدی: Ninua در انگلیسی: Nineveh، در تلفظ فارسی امروزی: نِینَوا!! Neynava) آبادی‌های فراوانی کرد و پرستشگاه‌ها و دروازه‌های بزرگی ساخته است.

نَبو-خد-نزر در زبان و فرهنگ ایرانی پس از اسلام، به خاطر باورهای یهودیان شخصیت منفی و بدی شده است و در زبان پارسی امروز آدم‌های بداخلاق یا ترشرو را «بخت النصر» می‌گویند (حتا گاهی «بخت النحس» هم شنیده‌ام). حال آن که وی با شاهدختی مادی که نام او در نوشته های یونانی به شکل آمیتیس (Amytis) (شاید: آموده؟) ازدواج کرد و همپیمان شاه ماد بود. یعنی از دوستان و متحدان ایران باستان بوده است. به نظر برخی تاریخ‌دانان، «باغ‌های معلّق بابِل» را نبو-خد-نزر برای همین شاهدخت ایرانی ساخت.

بنابراین چنین به نظر می‌رسد که از دید ایرانیان باستان، نبو-خد-نزر نه تنها شخصیت منفی نبوده است بلکه همپیمان قدرتمند و همسایه‌ای بوده که مادها کمی پیش از پادشاهی او، با همکاری شاهان بابِل، پادشاهی آشور را برانداخته بودند.