Showing posts with label ادبيات. Show all posts
Showing posts with label ادبيات. Show all posts

Friday, January 17, 2020

معرفی کتاب آذر استروشنی - بخش دوم

آدینه ٢٧/دی/١٣٩٨ – ١٧/ژانویه/٢٠٢٠

پس از معرفی کتاب «آذر استروشنی یا شمشیر اسپارتاکوس»، خوانندگان عزیزی خواستار آگاهی بیشتر درباره‌ی این کتاب شدند. از این رو با آقای یوسف امیری تماس گرفتم و از او خواستم که آگاهی بیشتری برای انتشار در این وبلاگ در اختیارم قرار بدهد.

در اینجا گوشه‌هایی از این کتاب را می‌آورم و شکل کامل آنها را در سایت «پارسی انجمن» به صورت پی.دی.اف قرار خواهم داد.

نخست بخشی از دیباچه‌ی این کتاب که پژوهش آقای یوسف امیری است درباره‌ی تفاوت گویش تاجیکی و گویش ایرانی زبان پارسی:

نکته‌هایی درباره‌ی زبان داستان آذر استروشنی
پژوهش یوسف امیری

در این بخش، به طور فشرده و کوتاه به چند نکته درباره‌ی زبان این داستان (پارسی با گویش تاجیکی) می‌پردازم و برای آگاهی بیشتر درباره‌ی جنبه‌های تاریخی و جغرافیاییِ اشاره شده در این داستان خوانندگان علاقه‌مند را به کتاب‌های تاریخی و جغرافیایی مربوط راهنما می‌شوم.

زبان پدیده‌ی زنده و پویایی است و در هر جغرافیایی، گوناگونی خویش را می‌یابد. طبیعی است که گویش تاجیکی زبان پارسی نیز ویژگی‌های محلی خود را داشته باشد. ما سبک نگارش و گویش تاجیکی نثر داستان را نگه داشته‌ایم تا خوانندگانی ایرانی با گویش تاجیکی آشنا شوند زیرا که هم گوناگونی، زیبایی می‌آفریند و هم خوانندگان ایرانی خواهند دانست که تنها زبان رسمی و رایج در ایران نیست که زبان پارسی به شمار می‌رود. بلکه میلیون‌ها ایرانی و پارسی‌گو در جهان هستند که به گویش‌های دیگری از پارسی سخن می‌گویند.

ما کوشیده‌ایم با برگرداندن این داستان از خط سیریلیک به خط پارسی این فاصله‌های مصنوعی و سیاسی را کم کنیم و میان پارسی‌گویان ایران و تاجیکستان پل بزنیم و به آنان نشان دهیم که چه اندازه میراث مشترک دارند.

نثر پارسی تاجیکی نثری است چالاک و سبک و تهی از لفّاظی و تکّلف‌هایی که به ویژه از دوران صفویان و قاجار در نثر پارسی رایج در ایران راه یافت. با جنبش مشروطه در ایران، نویسندگان ایرانی تلاش کردند که آن رخوت و نکبت را از زبان بیرون برانند اما این مشکل هنوز هم از نثر رایج در برخی متن‌های نوشته شده در ایران دست بردار نیست.

در اینجا به چند ویژگی گویش تاجیکی زبان پارسی اشاره‌هایی می‌کنم:

١) وام‌واژه‌ها
از آنجا که کشور تاجیکستان بخشی از اتحاد شوروی بود و راه ارتباطی آنها با دنیای خارجی از راه زبان روسی بود، طبیعی است که وام‌واژه‌های فراوانی – به ویژه در زمینه‌ی دانش‌ها و پدیده‌های جدید - از زبان روسی وارد زبان پارسی مردم تاجیکستان شده است. همان گونه که در ایران این گونه وام‌واژه‌ها بیشتر با تلفظ فرانسوی – و به تازگی با تلفظ انگلیسی – وارد زبان پارسی شده است. برای نمونه نام پایتخت یونان در زبان یونانی Athina («آثینا»، در خط یونانی: Αθήνα) است اما در فرانسوی «آتن» (Athènes) گفته می‌شود و با همین تلفظ وارد زبان پارسی ایران شده است. همین نام در روسی «آفینا» (در خط سیریلیک: Афины) خوانده می‌شود و با این شکل وارد زبان پارسی تاجیکستان شده است. ما در این ویراست از داستان، بسیاری از این گونه نام‌های خاص را به شکل رایج در گویش ایران درآورده‌ایم اما اصل وام‌واژه در گویش تاجیکی را در پانویس آورده‌ایم تا امانت را رعایت کرده باشیم.


٢) تلفظ
چند مورد مهم از تفاوت در تلفظ میان گویش رسمی ایران و تاجیکستان عبارت اند از:

- «اماله» از نظر واژگانی به معنای «خم کردن» است و در اصطلاح ادبی و دستوری یعنی میل دادن «زبَر (فتحه، ـَ)» به سوی «زیر (کسره، ـِ)» و «الف» به سوی «یاء» است نمونه از فردوسی توسی در شاهنامه:

همه برکشیدند گُردان سلیح -------------- به دل خشمناک و زبان پُر مزیح

مانند: مزاح ← مزیح، سلاح ← سلیح. نمونه‌های دیگر خضاب ← خضیب، رکاب ← رکیب، جهاز ← جهیز، و مانند آن.

در گویش تاجیکی، برخی واژه‌ها به گونه‌ی «اماله» تلفظ می‌شوند. برای نمونه «خاست ← خیست» یا «افتاد ← افتید».

- مجهول و معروف: در زبان پارسی میانه، افزون بر صداهای کوتاه یعنی زیر و زبر و پیش (یا ـِ، ـَ، ـُ) و صداهای بلند یعنی «آ، ـو، ـی»، دو صدای دیگر نیز وجود داشته است: یکی «ـُو»ی کوتاه و یکی «ـی» کوتاه که صدای آنها از «ـو»ی بلند و «ـی» بلند کوتاه‌تر و از «ـُ» و «ـِ» بلندتر بوده است. «ـو»ی بلند را «واو معروف (آشکارا)» و «ـو»ی کوتاه را «واو مجهول (پنهان)» می‌گویند. به همین ترتیب «ـی» بلند را «یای معروف» و «ـی» کوتاه را «یای مجهول» می‌گویند. در خط پارسی دری، واو معروف و مجهول با «ـو» و یای معروف و مجهول با «ـی» نوشته شده است و به مرور زمان، به ویژه در گویش پارسی رسمی رایج در ایران، این تفاوت از میان رفته است و واو و یای مجهول را مانند واو و یای معروف می‌خواندند و فرقی نمی‌گذارند اما در بخش‌هایی از ایران مانند کردستان و نیز در افغانستان و تاجیکستان هنوز میان واو معروف و واو مجهول و نیز یای معروف و یای مجهول فرق گذاشته می‌شود .

دو نمونه از یای مجهول و یای معروف در واژه‌ی «شیر» است که مولانای بلخی در شعر معروف خود می‌گوید:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر -------------- گرچه ماند در نبشتن «شیر» و «شیر»

این نشان می‌دهد که در زمان مولانا و در گویش او «شیر» (جانور درنده با یای مجهول) و «شیر» (نوشیدنی با یای معروف) در نوشتن یکسان بوده‌اند اما تلفظ آنها متفاوت بوده است.


و نیز بخش واژگان‌نامه‌ی کتاب را که شامل واژه‌های گویش تاجیکی زبان پارسی به همراه توضیح و مثال کاربرد است.

آ
آب لایقه: آب ِ لای‌آلود. شاید از «لایخه» در سغدی به همین معنای «لای‌آلود» باشد
آب‌بُردان مستچاه: شهرستانی در شمال تاجیکستان
آبرَز: وام‌واژه‌ی روسی (образ) به معنای «تصویر»
آپینین (Apennine) رشته کوهی در راستای درازای جزیره‌ی ایتالیا
آتریاد: (روسی: отряд) گروهان نظامی نزدیک پنجاه نفر
آتش‌فشان: در متن «وُلقان» که گونه‌ی دیگری از volcano است.
آتیکا (Attica): بخشی از سرزمین یونان که مرکز آن شهر آتن است.
آچّه: مادر. تا آچه‌شان خوردنی بدهد: تا مادر به آنها خوردنی بدهد
آزاده‌پوش: خوش‌پوش. آن که همیشه پوشاک تمیز و زیبا دارد
آژَنگ: چین و شکن روی و صورت
آسانَکَک: به آسانی
آسایشته: در آسایش
آفتاب تیغه: آفتاب سوزان
آفتاب‌شین: جای نشستن / فرو رفتن (غروب) آفتاب.
آفرینگان (Afrinagan) نام یکی از کتاب‌های اوستا است. این واژه به معنای «بزرگ داشتن و درود فرستادن» است.
آلایی: هذیان
آلوس: کژبین. آن که چشمش به کنار مایل باشد. چشم‌آلوس: به گوشه‌ی چشم نگریستن از روی خشم. چشماغیل. چشماغول. چشم غره. چشم زهره.
آمد: برآمد. نتیجه.


ا
ابرو سُرخان (در انگلیسی: Red Eyebrows در چینی: Chimei) شورش کشاورزان چینی
اَبگار: افگار. آزرده. خراب و ابگار: خراب و ویران
اتاله: غذایی تاجیکی از آرد که برای صبحانه درست می‌کنند
اِحتراس: نگه داشتن حد
اختیاریان: آنان که اختیاری به جنگ آمده‌اند. داوطلبان
اخلاط پرتا: آشغالدان
اَخلاط: آشغال
اَرچَه: سرو کوهی. نام‌های دیگر آن: در خراسان «اُرس»، در چالوس «هورَس»، در نوده: «اَورَس»، در منجیل «اَربَس»، در هرزویل «اَردوج»، در آمل «وَرس». (دهخدا)
اَرغُنچَک: ننو، یا برانکارد
اَرغومق: (Arghumaq) نام ترکی نژادی از اسب که در زبان سغدی «چِرپَذ سرخ» (Cherpadh چهارپای سرخ) گفته می‌شد.
(خاستگاه: China in World History, S. A. M. Adshead, McMillan Press, 2000)
اَرلَش: آمیزش یافته
از قاق نو: (اصطلاح تاجیکی) به وعده وفا نکردن یعنی همیشه وعده‌بازی کردن
اوگیه: ناتنی
اولادی: مادرزادی
اولاس = اول+ ـاس: زوزوه یا آوای گرگ و شغال
اولجه: اولجا. (ترکی) اسیر و بندی و غنیمت.


درباره‌ی خرید این کتاب و شیوه‌ی به دست آوردن آن هنوز اطلاعی به من داده نشده است. امیدوارم به زودی در آن باره نیز آگاهی‌رسانی کنم.

Sunday, April 01, 2018

واژه‌های یونانی در غزل‌های مولانا

شنبه ١١/فروردین/١٣٩٧ - ٣١/مارچ/٢٠١٨

زبان مادری مولانا جلال‌الدین محمد بلخی زبان پارسی بود اما در دوران تحصیل و دانش اندوزی زبان عربی را هم آموخت و به ویژه چون در دمشق درس خوانده بود به زبان عربی هم تسلط داشت. شهر قونیه در آن زمان جمعیت ایرانی و فارسی زبان زیادی داشت و شاگردان و اطرافیان مولانا هم به همین زبان سخن می‌گفتند. اما به خاطر وجود ترک زبانان و بومیان یونانی زبان در این شهر، مولانا در طول زندگی خود در این شهر با این دو زبان هم آشنایی پیدا کرد و در شعرهایش به ویژه در غزل‌های دیوان شمس واژه‌هایی از این دو زبان به کار برده است.

درباره‌ی آشنایی خود با زبان ترکی مولانا به روشنی چنین گفته است:

تو ماه تُرک ای و من اگر ترک نیستم -------- دانم من این قدر که به ترکی است آب «سو»
که نشان می‌دهد بر خلاف ادعاهای بی‌پایه‌ی پان‌ترکان و برخی مسئولان دولت ترکیه، نه ترک بوده است و نه ترکی می‌دانسته است.

در این جستار به بررسی چهار غزل مولانا می‌پردازم که واژه‌ها و ترکیب‌های یونانی زیادی دارند. شماره‌ی غزل‌ها بر پایه‌ی ویراست شادروان استاد بدیع الزمان فروزان‌فر است. برای هر غزل وزن آن را هم نوشته‌ام که راهنمایی برای خواندن بهتر متن باشد. متن غزل به شکلی آمده است که در ویراست فروزان‌فر است و از وبگاه «گنجور» برداشته شده‌است. اما در زیر هر غزل، بازنویسی متن یونانی با الفبای فارسی و نیز لاتین آمده است تا خوانندگان درک بهتری از متن پیدا کنند.

از آنجا که این واژه‌ها و جمله‌ها به زبان یونانی بوده‌اند و بیشتر ایرانیان و بازنویسان (کاتبان و ناسخان) به این زبان آشنا نبوده‌اند و این جمله‌ها با خط فارسی نوشته شده بودند، به خاطر بدخوانی و ناآشنایی، برخی از این واژه‌ها قربانی تحریف و بدنویسی شده‌اند. در زیر می‌کوشم به این بدخوانی/بدنویسی‌ها هم اشاره کنم. منظورم این نیست که مولانا اشتباه کرده است بلکه دیگران در خواندن و نوشتن آنها اشتباه کرده‌اند.

باید توجه داشته که برخی صداهای و واکه‌های زبان یونانی در زبان فارسی وجود ندارند و حتا در بازنویسی و ترانویسی (transcription) آنها به خط انگلیسی هم نمی‌توان آنها را به خوبی بیان کرد. از این رو من در ترانویسی به خط فارسی کوشیده‌ام که مرزهای واژگانی را رعایت کنم وگرنه برخی واژه‌ها در کنار هم به صورت مرکب و پیوسته خوانده و گفته می‌شوند. در این زمینه توجه به وزن شعر یاریگر خواهد بود.

غزل شماره‌ی ۱۲۰۷

١) نیم شب از عشق تا دانی چه می‌گوید خروس: ---------- «خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس»
٢) پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه‌ام ----------- روزگار نازنین را می‌دهد بر آنموس
٣) در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش --------- نام او را طیر خوانی نام خود را اثربوس
۴) آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا ------------ او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس
۵) من غلام آن خروس ام که او چنین پندی دهد -------------- خاک پای او بِه آید از سر واسیلیوس
۶) گَردِ کفشِ خاکِ پای مصطفی را سرمه ساز ------------ تا نباشی روز حشر از جمله‌ی کالویروس
٧) رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار ---------- گر عرب باشی و اگر ترک و اگر سراکنوس


توضیح و اصلاح در این متن

در بیت نخست، نِستِکوس به معنای «روزه» است. به خط یونانی: νηστικός / بازنویسی با الفبای لاتین: nistikos پس شاید بهتر باشد «نیستیکوس» نوشته شود.

بیت دوم: آنِموس به معنای «باد» است. به خط یونانی: άνεμος / لاتین: anemos. در استوره‌های یونانی άνεμοι / به خط لاتین: Anemoi که شکل جمع آن است خدایان باد بوده‌اند. در این بیت واژه‌ی نخست باید «بال‌ها» باشد تا وزن شعر درست باشد.

در بیت سوم قافیه باید «آنتروپوس»/«آنثروپوس» نوشته شود به معنای «انسان». به خط یونانی: άνθρωπος / لاتین: anthropos

در بیت چهارم «اَنگِلوس» به معنای «فرشته» است. به خط یونانی: άγγελος / لاتین: angelos. این واژه در انگلیسی امروزی angel شده است.

به نظرم در بیت پنجم باید «باسیلیوس» نوشته شود نه «واسیلیوس». در یونانی βασιλιάς / به خط لاتین: basiliás به معنای شاه است. نام «واسیلی» در زبان روسی از همین واژه‌ی یونانی است. همان طور که پیشتر در جستار «ریحان» نوشتم، نام گیاه ریحان در انگلیسی basil هم از همین واژه است که خود ترجمه از «شاه اسپرغم» پارسی است. البته در زبان یونانی تلفظ «و» و «ب» به هم نزدیک است و شاید در زمان مولانا واسیلیوس گفته می‌شده است.

در بیت ششم: «کالویِروس» به معنای «راهب» است. به خط یونانی: καλόγερος / به خط لاتین: kalógeros. حرف گاما در زبان یونانی گاهی مانند اینجا «ی» / y خوانده می‌شود و گاهی مانند agapo (ن.ک. پایین) به شکل «غ». از همین رو در ترانویسی متن‌های اوستایی و سغدی و دیگر زبان‌ها صدای «غ» را با همین حرف گاما نشان می‌دهند.

در بیت هفتم: «سَراکِنوس» است، به خط یونانی: Σαρακηνός / به خط لاتین: Sarakinos. بهتر است «سَراکینوس» نوشته شود (ن.ک. غزل‌های بعدی). این واژه‌ی یونانی همان است که در انگلیسی امروزی Saracen می‌گویند و در زبان و نوشتار دوران تاریک اروپا به همه‌ی مردم مسلمان حاشیه‌ی مدیترانه گفته می‌شده است. گویا شکل اروپایی شده‌ی «شرقیین» در عربی است به معنای کسانی که در شرق مدیترانه زندگی می‌کنند.

غزل شماره‌ی ۲۱۲۱

(وزن غزل: مُستَفعَلَتُن مستفعلتن)

١) افندس مسین کاغا یومیندن ------------ کابیکینونین کالی زویمسن
٢) یتی بیرسس یتی قومسس ---------- بیمی تی پاتیس بیمی تی خسس

٣) هله دل من هله جان من ----------- هله این من هله آن من
۴) هله خان من هله مان من ----------- هله گنج من هله کان من

۵) هذا سیدی هذا سندی ----------- هذا سکنی هذا مددی
۶) هذا کنفی هذا عمدی ------------- هذا ازلی هذا ابدی
٧) یا من وجهه ضعف القمر ------- یا من قده ضعف الشجر
٨) یا من زارنی وقت السحر ---------- یا من عشقه نور النظر
٩) گر تو بدوی ور تو بپری --------- ز این دلیر جان خود جان نبری
١٠) ور جان ببری از دست غمش ----------- از مرده خری والله بتری

١١) ایلا کالیمو ایلا شاهیمو ---------- خاراذی دیدش ذتمش انیمو
١٢) یوذ پسه بنی پوپونی لالی -------- میذن چاکوسش کالی تویالی

١٣) از لیلی خود مجنون شده‌ام ------- وز صد مجنون افزون شده‌ام
١۴) وز خون جگر پرخون شده‌ام --------- باری بنگر تا چون شده‌ام

١۵) گر ز آنک مرا زین جان بکُشی -------- من غرقه شوم در عین خوشی
١۶) دریا شود این دو چشم سرم ------------- گر گوش مرا زان سو بکشی

١٧) یا منبسطا فی تربیتی ----------- یا مبتشرا فی تهنیتی
١٨) ان کنت تری ان تقتلنی ----------- یا قاتلنا انت دیتی
١٩) گر خویش تو بر مستی بزنی --------- هستی تو بر هستی بزنی
٢٠) در حلقه ما بهر دل ما ---------- شکلی بکنی دستی بزنی
٢١) صد گونه خوشی دیدم ز اشی ---------- گفتم که لبت گفتا نچشی
٢٢) بر گورم اگر آیی بنگر ---------- پرعشق بود چشمم ز کشی

٢٣) آن باغ بوَد نی نقش ثمر ---------- و آن گنج بوَد نی صورت زر
٢۴) شب عیش بوَد نی نَقل و سَمَر ---------- لا تسالنی ز آن چیز دگر


بیت یک:
افندیس مَس ان، کی آگاپومن تُن/دُن
به خط یونانی: Αφέντης μας έν κι αγαπούμεν τον
به خط لاتین: Aféntis mas én ki agapoúmen ton
ترجمه: او سرور ما است و ما او را دوست داریم (عاشق او ایم)

(افندیس = سرور؛ مَس = ما، صفت ملکی؛ کی = و؛ آگاپومن = دوست داریم؛ دُن = او را)


کی اپ اکِینون اِن کالی زوی مَس
به خط یونانی: κι απ' εκείνον έν καλή η ζωή μας
به خط لاتین: ki ap' ekeínon én kalí i zoí mas.
ترجمه: به خاطر او است که زندگی ما خوش است
(کی = و؛ اپ = برای؛ اکینون = او؛ کالی = خوش، خوب؛ زوی = زندگی؛)

بیت دوم:
ییَتی ییریسِس، ییَتی ورومیسِس
به خط یونانی: γιατί γύρισες γιατί βρώμισες
به خط لاتین: giatí gýrises giatí brómises?
ترجمه: چرا برگشتی؟ چرا بیمار ای؟
(ییتی = چرا)

په مه تی اپاتِس، په مه تی اخاسِس
به خط یونانی: πε με τι έπαθες, πε με τι έχασες!
به خط لاتین: pe me ti épathes, pe me ti échases!
ترجمه: به من بگو ترا چه افتاد؟ به من بگو چه گم کرده‌ای؟
(تی = چه، چی؛)

بیت یازدهم:
ایلا کالی مو! ایلا شاهی مو!
به خط یونانی: Έλα καλέ μου, έλα σάχη μου·
به خط لاتین: Éla kalé mou, éla sáchi mou
ترجمه: بیا زیبای من. بیا شاه من
(ایلا = بیا؛ کالی = زیبا، خوب؛ مو = من، صفت ملکی)

خارا دی دیدس، دوس مَس انیمو
به خط یونانی: χαρά δε δίδεις, δος μας άνεμο!
به خط لاتین: chará de dídeis, dos mas ánemo!
[اگر] شادی نمی‌دهی، به ما رایحه‌ای بده.
(خارا = شادی؛ دیدس = می‌دهی؛ دوس = بده؛ انیمو = باد، رایحه)

بیت دوازدهم:
پو دیپسا پینِی، پو پونِی لَلِی
به خط یونانی: Που διψά πίνει, που πονεί λαλεί·
به خط لاتین: Pou dipsá pínei, pou poneí laleí:
ترجمه: آن که تشنه است می‌نوشد، آن که خسته [=زخمی] است می‌گرید
(پو = آن که؛ دیپسا = تشنه است؛ پینی = می‌نوشد؛)

میدِن چاکوسِس، کاله، تو ییالی
به خط یونانی: μηδέν τσάκωσες, καλέ, το γυαλί
به خط لاتین: midén tsákoses, kalé, to gyalí?
ترجمه: ای زیبا، آیا تو جام را شکسته‌ای؟
(چاکوسس = شکستی؛ کاله = زیبا؛ ییالی = جام)

غزل شماره‌ی ۲۲۶۴
(وزن غزل: مفعولُ مفاعیلُن مفعولُ مفاعیلُن)

١) بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مَه رو -------- نیپو سر کینیکا: چون ام من و چون ای تو
٢) یا نعم صباح ای جان مستند همه رندان ------ تا شب همگان عریان با یار در آب جو
٣) یا قوم اتیناکم فی الحب فدیناکم --------- مذ نحن رایناکم امنیتنا تصفوا
۴) گر جام دهی شاد ام، دشنام دهی شاد ام ---------- افندی اوتی تیلس ثیلو که براکالو
۵) چون مست شد این بنده بشنو تو پراکنده -------- قویثز می کناکیمو سیمیر ابرالالو
۶) یا سیدتی هاتی من قهوه کاساتی -------------- من زارک من صحو ایاک و ایاه
٧) ای فارس این میدان می‌گرد تو سرگردان ---------- آخر نه کم از چرخی در خدمت آن مه رو
٨) پویسی چلبی پویسی ای پوسه اغا پوسی ---------- بی‌نخوت و ناموسی این دم دل ما را جو
٩) ای دل چو بیاسودی در خواب کجا بودی ---------- اسکرت کما تدری من سکرک لا تصحو
١٠) واها سندی واها لما فتحت فاها -------------- ما اطیب سقیاها تحلوا ابدا تحلو
١١) ای چون نمکستانی اندر دل هر جانی ---------- هر صورت را ملحی از حسن تو ای مرجو
١٢) چیزی به تو می‌ماند هر صورت خوب ار نی -------- از دیدن مرد و زن خالی کنمی پهلو
١٣) گر خلق بخندندم ور دست ببندندم ----------- ور زجر پسندندم من می‌نروم زین کو
١۴) از مردم پژمرده دل می‌شود افسرده ---------- دارد سیهی در جان گر زرد بود مازو
١۵) بانگ تو کبوتر را در برج وصال آرد ---------- گر هست حجاب او صد برج و دو صد بارو
١۶) قوم خلقو بورا قالو شططا زورا ---------- فی وصفک یا مولی لا نسمع ما قالوا
١٧) این نفس ستیزه رو چون بزبچه بالاجو --------- جز ریش ندارد او نامش چه کنم ریشو
١٨) خامش کن و خامش کن از گفته فرامش کن ---------- هین باز میا این سو آن سو پر چون تیهو


بیت یک: پو ئیسی سی افندی مو
به خط یونانی: Πού είσαι συ, αφέντη μου
به خط لاتین: Poú eísai sy, afénti mou
به معنای: کجایی تو ای سرور من؟
(پو = کجا؛ ئیسی = هستی؛)

بیت دوم: نه ایپو سَراکینیکا
به خط یونانی: Να είπω σαρακηνικά
به خط لاتین: Na eípo sarakiniká
به معنای: به زبان مسلمانان به تو می‌گویم.
(ایپو = می‌گویم؛ سراکینیکا = مسلمانی)

می‌بینیم که اینجا مولانا سَراکینیکا گفته است. در غزل پیشین «سراکنوس» نوشته شده بود و گفتم که بهتر است «سَراکینوس» نوشته شود.

بیت چهارم: افندی او، تی ثیلیِس سی، ثلو، کَی پَراکَلو
به خط یونانی: Αφέντη ό, τι θέλεις συ, θέλω και παρακαλώ
به خط لاتین: Afénti ó, ti théleis sy, thélo kai parakaló
ترجمه: ای سرور! هر چه تو می‌خواهی، من همان می‌خواهم، خواهش می‌کنم.
(تی = چه، آنچه؛ ثیلیس = می‌خواهی؛ ثلو = می‌خواهم؛)


بیت پنجم: وُیثیس مه کَناکی مو، سیمِرا پَرالالو
به خط یونانی: Βοήθησ' με κανάκι μου, σήμερα παραλαλώ
به خط لاتین: Voíthis' me kanáki mou, símera paralaló
به معنای: مرا یاری کن ای محبوب من! امروز، سوگند می‌خورم
(ویثیس = یاری کن؛ مه = مرا؛ کناکی = محبوب؛ مو = من، صفت ملکی؛ سیمرا = امروز)

بیت هشتم: پو ئیسی چلبی؟ پو ئیسی؟ ئی پو ئیسی؟ آگاپو سی!
به خط یونانی: Πού είσαι τσελεμπή, πού είσαι, έη πού 'σαι; αγαπώ σε
به خط لاتین: Poú eísai tselempí, poú eísai, éi poú 'sai? agapó se
ترجمه: ای چلبی [=آقا] کجایی؟ کجایی؟ آی کجایی؟ دوستت دارم (عاشق تو ام)
(پو = کجا؛ ئیسی = هستی؛ آگاپو = دوست دارم؛ سی = تو را)


غزل شماره‌ی ۳۱۰۹

(وزن غزل: فاعلاتُن فاعلُن فاعلاتُن فاعلُن)

١) کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی ----------- نیمشب بر بام مایی، تا کرامی طلبی
٢) گه سیه‌پوش و عصا، که منم کالویروس --------- گه عمامه و نیزه‌ای که غریبم عربی
٣) هرچه هستی ای امیر، سخت مستی شیرگیر -------- هر زبان خواهی بگو، خسروا شیرین لبی
۴) ارتمی آغاپسو، کایکاپر ترا ------------ نور حقی یا حقی، یا فرشته یا نبی
۵) چون غم دل می‌خورم، رحم بر دل می‌برم ------------ کای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی
۶) دل همی‌گوید که:« تو از کجا من از کجا --------------- من دلم تو قالبی، رو همی‌کن قالبی
٧) پوستها را رنگها، مغزها را ذوقها ------------- پوستها با مغزها کی کند هم مذهبی؟»
٨) کالی میرا لییری، پوستن کالاستن -------------- شب شما را روز شد، نیست شبها را شبی
٩) اشکلفیس چلپی، انپا پیسوایلادو ------------- سردهی کن لحظهٔ، زانک شیرین مشربی
١٠) من خمش کردم، مرا بی‌زبان تعلیم ده ---------- آنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی

بیت یکم: کالی تیشی آپانو سو ای افندی چلبی
به خط یونانی: Καλή τύχη απάνω σου
به خط لاتین: Kalí týchi apáno sou
ترجمه: بخت یار تو باد! ای سرور و ای آقا
(کالی = خوش، زیبا؛ تیشی = بخت؛ آپانو = بالا، روی؛)


بیت دوم: کالویِروس به معنای راهب است که در بالا نوشتم. به خط یونانی: καλόγερος / به خط لاتین: kalógeros

بیت چهارم: ارته می ای، آگاپی سو، کایکا پراتَیرا
به خط یونانی: Ήρτε με η αγάπη σου, κάηκα παράταιρα·
به خط لاتین: Írte me i agápi sou, káika parátaira
ترجمه: عشق تو بر من آمد و مرا عجیب سوزاند
(ارته = آمد؛ آگاپی = عشق؛ سو = تو، صفت ملکی؛ )

بیت هشتم: کالی میرا، لییری، پوس اِتِین، کالا اِستِن
به خط یونانی: Καλή μέρα λιγερέ, πώς <εί>στεν, καλά 'στεν;
به خط لاتین: Kalí méra ligeré, pós sten, kalá 'sten
ترجمه: روز به خیر، [دلبر] نازک [اندام] من. چه گونه ای؟ خوب ای؟
(کالی = خوش، زیبا؛ میرا = روز؛ لییری = لاغر؛ پوس = کجا؛ استن = هستی)

بیت نهم: اش کلیویس چلبی، انپا اسو، ایلا ذو
به خط یونانی: Άς κλέβεις, τσελεμπή, έμπα έσω, έλα 'δώ.
به خط لاتین: Ás kléveis, tselempí, émpa éso, éla 'dó.
ترجمه: ای آقا تو می‌توانی بدزدی، در آ، بیا اینجا
(کلیویس = می‌دزدی؛)

البته مولانا در غزل‌های دیگرش هم از واژه‌ها و ترکیب‌های یونانی استفاده کرده است اما این چهار غزل بیشترین میزان را دارند. امیدوارم در فرصت دیگری به باقی واژه‌ها و ترکیب‌های یونانی در آثار مولانا بپردازم.

در سال ١٣٩٢ خ. / ٢٠١٣ م. مقاله‌ای در همین زمینه چاپ شد با مشخصات زیر:
اشعار یونانی در دیوان کبیر مولوی
دوره ٣، شماره ١، بهار و تابستان ١٣٩٢، صفحه ٢١-۵٨
نوع مقاله: مقاله پژوهشی
نویسندگان
محمّد یوسف نیّری ١؛ شیرین رزمجو بختیاری ٢؛ الهام خلیلی جهرمی ٢
١ استاد گروه زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه شیراز
٢ دانشجوی دکتری زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه شیراز
که در نشانی زیر در دسترس است:


اما متاسفانه غلط‌های املایی و ترجمه‌ای دارد و نویسندگان هیچ تلاشی برای به دست دادن متن یونانی و ترجمه‌ی دقیق‌تر نکرده‌اند و به نظر می‌رسد بی کندوکاو کافی ترجمه‌هایی را از جایی بازنویسی کرده‌اند و یکدستی را هم رعایت نکرده‌اند.

مانند:
نیپو سراکینیکا = تو را می‌جویم (؟!)
قویثز می کناکیمو سیمیر ابرلال = خدایا یاریم کن که این سخنان پراکنده را به گوش او برسانم (؟!)
ارتمی آغاپسو، کایکا پرا ترا = برای دوست داشتن تو آمدم، لایق تو نیستم، اما در عشق تو افتادم و سوختم (؟!)
کالی میرا لییری، پوستن، کالاستن = صبح به خیر، صبح روزی که به هیچ وجه پیش نمی‌رود (؟!!)
کالی تیشی، آینوسو ای افندی چلبی = ای افندی، چلبی، خوش آمدی، بیا بالا (؟!)

با توجه به ترجمه‌های من در بالا، بسیار پرت و نادرست اند و غلط املایی هم دارند.

حتا نویسندگان در جایی واژه‌ی یونانی «بارون» به کار رفته در غزل دیگری را با واژه‌ی انگلیسی/فرانسه‌ای baron اشتباه کرده‌اند و توجه نداشته باشند که در زمان مولانا هنوز زبان فرانسه‌ای زبان گفتاری بوده و چندان شکل نگرفته بود و احتمال کاربرد این واژه‌ی فرانسه‌ای در زبان مولانا نزدیک به صفر است. بلکه منظور مولانا واژه‌ای یونانی بوده است.

ایم هو کی اسیرانه چه باشی ------ همان سلطان و بارون شو که بودی

این واژه با «قارون» و «هامون» و «فلاطون» و «کانون» قافیه شده است. بنابراین نمی‌تواند بارُن / baron انگلیسی/فرانسه‌ای باشد.

یا در غزل ٢۶٠٨ عبارت یونانی «افند کلیمیرا» چنین ترجمه شده است: افندی عزیز!
افند کلیمیرا از زحمت ما چونی؟ ----------- ای جان صفا چونی؟ وی کان وفا چونی؟

در حالی که عبارت مزبور چنین است:
به خط یونانی: αφέντη καλημέρα
به خط لاتین: afénti kaliméra
افندی! کالیمرا!
ترجمه: ای سرور! روز به خیر!

حتا اگر توجه کرده بودند، مولانا غزل دیگری با همین وزن و قافیه دارد اما در آن چنین می‌گوید:

غزل شماره‌ی ۲۵۷۶

ای خواجه سلام علیک! از زحمت ما چونی؟ ------------ ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی

یا همه جا «آگاپو سی» (به خط یونانی: αγαπώ σε / به خط لاتین: agapó se به معنای «تو را دوست دارم»)به صورت «آغا پوسی» نوشته شده که از نظر فاصله‌گذاری و شکستن واژه‌ها غلط است. کالویِروس را هم «کشیش» ترجمه کرده‌اند که غلط است و «راهب» درست است. زیرا «کشیش» در یونانی πρεσβύτερος / به خط لاتین: presbýteros می‌گویند که در زبان انگلیسی به دو شکل درآمده است: priest به معنای «کشیش» و دیگری presbyterian که شاخه‌ای از پروتستان است.

من برای به دست آوردن متن یونانی و ترجمه‌هایشان از مقاله‌ی زیر نوشته‌ی نیک نیکلاس استفاده کرده‌ام:

Nick Nicholas: Greek Verses of Rumi & Sultan Walad


که خود او هم از مقاله‌ی زیر نوشته‌ی دِدِس استفاده کرده است:
Dedes, D. 1993. Ποίηματα του Μαυλανά Ρουμή [Poems by Mevlana Rumi]. Ta Istorika 10.18-19: 3-22.

Thursday, February 01, 2018

خاقانی شروانی و شرف الدین نسفی صاحب قصیده‌ی «نشکند»

آدینه ١٣/بهمن/١٣٩۶ - ٢/فوریه/٢٠١٨

شرف‌الدین حسام الائمه محمد ابن ابوبکر نَسَفی یکی از علمای قرن ششم هجری قمری بود.

سدیدالدین محمد عوفی، صاحب «لُباب الالباب»، درباره‌ی ملاقات شرف‌الدین نسفی با خاقانی شروانی چنین می‌گوید:

از بزرگی شنیدم که در آن وقت که [ابوبکر نسفی] به سفر قبله رفته بود چون به ری برسید چنین اتفاق افتاده بود که خاقانی در ری بود. حسام الدین به زیارت او رغبتی کرد و نزدیک او شد و عُمَر نوقانی – که استادِ قُرّا و داوودِ دلها بود – در خدمت او برفت و چون به محاوره‌ی یکدیگر انسی گرفتند، خاقانی پرسید که مولانا را لقب چیست؟

عمر نوقانی گفت: مولانا شرف الدین حسام که به حسامِ بیان، حق را شرح و باطل را شرحه کند.

[خاقانی] گفت: صاحب «نشکند»؟

مولانا سخت از این سخن بشکست. چه او در انواع علوم دینی استاد بود و در هر فنّی از آن مقتدا. او را به شعر پارسی نسبت کردن لایق منصب او نبود.

گفت آری. در اوائل جوانی و عهد شباب – که مظنّه‌ی نادانی باشد – خاطر بدان شیوه بیرون شده است و دیری است تا آن سَقَطات را استغفار می‌کنم.

خاقانی گفت: ای مولانا! یا لَیت که تمامی دیوان من ترا استی و آن یک قصیده‌ی تو مرا! چه با آن که اکثر عُمر ما بدین منوال مصروف است و فنّ و شیوه‌ی ما این، چندان که خواستیم تا یک بیت بدین منوال بیاوریم خاطر ما مسامحت نکرد.

پس ساعتی بود. غلامان در آمدند و پیش هر یک یکتای اطلس و مُهر زر بنهادند. حسام‌الدین معذرتی کرد و گفت:

گنج‌ها بر دلِ خاقانی اگر عَرضه کنند ----------- نُه فلک دَهِ یک آن چیز بوَد که او بدهد
به تَجبّر، نه به ذلّ، مال ستاند ز ملوک ---------- به تواضع، نه به منّت، سوی بدگو بدهد
چرخ خاید همه انگشت به دندان که چرا ------------- نیکمردی به بدان این همه نیرو بدهد؟
کار خاقانی دولابِ روان را مانَد ---------------- که ز یک سو بستاند، به دگر سو بدهد

این هم چند بیت از قصیده‌ی «نشکند» که شرف‌الدین حسام نسفی آن را در مدح رُکن‌الدین ابوالمظفر قَلَج طَمغاج خان مسعود سروده است:

هرگز نگار طره به هنجار نشکند ------------- تا بارِ عشق پشتِ خرَد زار نشکند
پروین فشان نگردد چشمِ جهان فروز ------------ تا نوش خند مُهر لب یار نشکند
تا تارِ زلفِ او ندهد مایه دور چرخ ----------- بر روی روز، زلفِ شبِ تار نشکند
یک تار نیست در همه زلفش که بوی او ---------- قدر هزار نافه‌ی تاتار نشکند
بیمارِنارِ سینه‌ی یار ام ولی به عُمر ------------ یک آرزوی این دلِ بیمار نشکند
دلخونِ ناردانِ وی ام گرچه آبِ او ------------- هرگز حرارتِ دلِ پُر نار نشکند
آهونگاه چشمِ وی آن مستِ شیرگیر -------------- جز جانِ عاقل و دلِ هشیار نشکند
خونِ دلِ من است شرابی که جز بدو ------------ چشمش خمارِ غمزه‌ی خونخوار نشکند
ای نوبهارِِ حُسن! بهاران مشو به باغ! ----------- تا چند روز رونقِ گلزار نشکند
در جلوه‌گاهِ روی مکن زلف بیقرار -------------- تا پشتِ صبرِ این دلِ افگار نشکند
بر گُل کُلاله مشکن تا صد هزار دل ----------- با زلف مُشکبار به یک بار نشکند
جان ده مرا به بوسه، نه از بهر من، ولیک ------- تا چشمِ جان‌ستانِ ترا کار نشکند
از زینهارخواری جزع تو باک نیست ----------- گر لعل آبدار تو زنهار بشکند
یاقوت آبدار تو لعلی است که آرزوش ----------- جز خاک پای شاه جهاندار نشکند

برگرفته از کتاب «تاریخ دیالمه [=دیلمیان] و غزنویان» اثر عباس پرویز، انتشارات علمی، تهران، ١٣٣۶ خورشیدی


جالب است که «علما»ی دینی نسبت به شعر پارسی چنین دیدگاه بلندی داشته‌اند!!
در اوائل جوانی و عهد شَباب – که مظنّه‌ی نادانی باشد – خاطر بدان شیوه بیرون شده است و دیری است تا آن سَقَطات [=دشنام ها، سخنان زشت] را استغفار می‌کنم.

حتا خود عوفی هم چنین می نویسد: او را به شعر پارسی نسبت کردن لایق منصب او نبود!

Saturday, April 18, 2015

کتاب‌شناسی: نامنامه‌ی جغرافیای اساطیری، حماسی و تاریخی ایران بر مبنای شاهنامه‌ی فردوسی

شنبه 29/فروردین/1394 - 18/اپریل/2015

در زمان خواندن شاهنامه، مانند هر متن تاریخی دیگر، به نام شهرها و رودها و جاهایی برمی‌خوریم که گاهی برایمان آشنا نیستند. در چنین زمان‌هایی داشتن کتاب یا دستنامه‌ای که درباره‌ی این نام‌ها به ما آگاهی بیشتری بدهند بسیار سودمند و لازم اند. در این جستار به یکی از این پژوهش‌ها می‌پردازم.





نامنامه‌ی جغرافیای اساطیری، حماسی و تاریخی ایران بر مبنای شاهنامه‌ی فردوسی
ویژه‌نامه‌ی بهارستان ایران
پژوهشِ سعید عریان
تهران- زمستان ١٣٩٣
شمار صفحه: ١٨۵

این دستنامه حاصل پژوهش چندین ساله‌ی نگارنده‌ی آن آقای سعید عریان است که بر پایه‌ی پیشگفتار آن در سال ١٣۶٣ آغاز به کار کرده و در شاهنامه‌ی ویراست مسکو پژوهیده است. سپس در سال ١٣٨١ در پی طرح پژوهشی کار را بازبینی کرده و در سال ١٣٩٣ آن را چاپ کرده است. از صفحه‌ی ١٠ تا ٨۴ نامنامه است و از صفحه‌ی ٨۵ تا ١٣٠ نمایه است.

در پیشگفتار چنین می‌خوانیم:

این پژوهش که حدوداً بیش از ١۶٠٠ مدخل اصلی و فرعی را در بر می‌گیرد، مقدمه‌ای است که جهت تدوین دایرةالمعارف جغرافیای اسطوره‌ای، حماسی و تاریخی ایران تدارک دیده شده و قطعا انجام کارهای مربوط به این دایر ةالمعارف زمانی آغاز خواهد شد که در این نامنامه به قطعیتی نسبی رسیده باشیم. از این روی، در این فرهنگ، محور اصلی تکیه بر منابع اسطوره‌ای، حماسی و تاریخی است و کمتر به توضیح پرداخته شده است. در واقع این کار در حد کمال باید در دایرةالمعارف مذکور تحقق پذیرد.
در نیاز و بایستگی چنین نام‌نامه‌ای شکی نیست و از پژوهشگر گرامی سپاسگزار ام. اما به نظرم چند نکته می‌رسد که برای یادآوری و بهترسازی آن در آینده، می‌نویسم:

- شاید بهتر می‌بود اگر نام‌ها را به دو دسته‌ی استوره‌ای و تاریخی تقسیم می‌کردند یا دست کم با نشانه‌ای در نامنامه آنها را جدا می‌کردند. برای نمونه «تیسفون» با «گنگ دژ» در دو دسته‌ی جداگانه قرار می‌گیرند.

- گرچه در عنوان کتاب «بر مبنای شاهنامه» آمده است، اما وجود درآیه‌هایی مانند «باب الابواب»، «پرسپولیس»، «تاشکند»، «تیگریس» و «رود ولگا» با «شاهنامه» همخوانی ندارد. بهتر بود این گونه نام‌ها در گروه دیگری قرار می‌گرفتند.

- گاهی تناسب نام‌ها رعایت نشده است. برای نمونه درباره‌ی شهر تیسفون، پایتخت مهم ساسانیان، تنها دو خط نوشته شده است که آن هم دقت تاریخی ندارد:
تیسفون: پايتخت زمستانی پادشاهان ساسانی كه در كنار رود دجله قرار داشته و مهم‌ترين شهر عراق به شمار می‌رفت. اعراب پس از فتح عراق، تيسفون را مداين ناميدند. مداين با بابل نيز يكی دانسته شده است منبع: ابن حوقل (ص ٢٩)
حال آن که اگر بخواهیم دقت تاریخی داشته باشیم، تیسفون «دل ایران‌شهر» بود نه «مهم‌ترین شهر عراق». زیرا در زمان ساسانیان نام «عراق» کاربرد نداشت. همچنین به نوشته‌ی ایرانیکا، در همان زمان ساسانیان هم عرب‌زبانان و سریانی‌زبانان ایرانی به تیسفون «مداین» (شهرها) می‌گفتند زیرا از به هم پیوستن چند شهر پدید آمده بود و به اصطلاح امروز «کلان‌شهر» یا «مادرشهر» () شده بود. در فرهنگ دهخدا نیز چنین آمده است
تیسفون به معنی خاص نام شهری عمده از مجموعه‌ی شهرهایی بود که آنها را به زبان سریانی ماحوزه و ملقب به ملکا (یعنی شهرهای پادشاه) و گاهی مذیناتا یا مذینه (شهرها) می‌خواندند. عرب این لفظ را به المدائن تعبیر کرده است. چنین حدس زده می‌شود که مجموع این شهرها را به زبان پهلوی شهرستان می‌خوانده‌اند و ظاهراً کلمات سامی مذکور ترجمه‌ی آن است. در قرن آخر دولت ساسانیان، مداین شامل هفت شهر بود: شهر تیسفون، شهر رومگان، شهر وه اردشیر (سلوکیه)، درزنیدان، ولاش‌اباذ، محله‌ی اسپانیر، محله‌ی ماحوزا (حاشیه‌ی برهان چ معین).
از سوی دیگر برای نام‌هایی مانند «اصفهان» و «کرمان» بیش از دو ستون نوشته شده است.

- شکنان و شگنان را دو جای جداگانه دانسته است در حالی که این دو نام در اصل یکی اند.

- نام مازندران در شاهنامه از نام‌جاهایی است که نیاز به شناخت بهتری دارد به گونه‌ای که شادروان حسن کریمان کتابی در همین زمینه نگاشت و من پیشتر در جستاری در همین وبلاگ آن را معرفی کردم. اما درآیه‌ی مازندران در این کتاب به پژوهش زنده‌یاد حسن کریمان اشاره نکرده است.

Saturday, April 11, 2015

همایش هزاره‌ی دوم شاهنامه

شنبه ٢٢/فروردین/١٣٩۴ - ١١/اپریل/٢٠١۵

شاهنامه‌ی فردوسی در سال ۴٠٠ ق./ ١٠١١ م. به پایان رسید. در روزهای ١۵ و ١۶ اکتبر ٢٠١١ م. / ٢٣ و ٢۴ مهر ١٣٩٠ خ. دانشگاه اوپسالا در استکهلم سوئد به مناسبت آغاز هزاره‌ی دوم شاهنامه همایشی برگزار کرد که مجموعه مقاله‌های آن به کوشش خانم دکتر فروغ حاشابیکی در اکتبر همان سال منتشر شده است.



نام کناب: همایش بین‌المللی شاهنامه، هزاره‌ی دوم
International Shāhnāme Conference: The Second Millennium
ویراستار: فروغ حاشابیکی (Forogh Hashabeiky)
ناشر: دانشگاه اوپسالا، سوئد
سال: اکتبر ٢٠١١ م. / مهر ١٣٩٠
صفحه: ٢٧۶

خانم فروغ حاشابیکی در سال ٢٠٠۵ م. / ١٣٨۴ خ. مدرک دکتری خود را از دانشگاه اوپسالا دریافت کرده و در همان دانشگاه به عنوان استادیار مشغول به آموزش است.

فهرست مقاله‌های این کتاب چنین است:


- A Word from the Editor

1) Thematic Features in Iranian National History Writings: The Case of the Dāstān-e Goshtāsp (Tale of Goshtāsp)
Ashk Dahlén

2) Rejected Narratives and Transitional Crises within the Shāhnāme
Dick Davis

3) Rostam: A Complex Puzzle: A New Approach to the Identification of the Character of Rostam in the Iranian National Epos Shāhnāme
Mahmoud Hassanabadi

4) Knocking on Bowls
Ali Hassouri

5) The Story of Sohrāb in an English Translation
Syed Akhtar Husain

6) Fate, Wisdom and the King in Book Three of the Denkard and the Shāhnāme by Ferdowsi
Judith Josephson

7) ‘Ali Yazdi and the Shāhnāme
Charles Melville

8) Two 17th-Century Prose Renditions of the Barzunāme: The Story of Barzu, Son of Sohrāb, in the Ehyā’ al-Moluk and in the Tārikh-e Shamshirkhāni
Gabrielle van den Berg

مقاله‌های فارسی

١) رودابه تجلی حماسی آناهیتا
بهروز برجسته دلفروز

٢) شناخت خاستگاه‌ها و پشتوانه‌های شاهنامه‌ی فردوسی و تومارهای نقّالی: نگارشی سنجشی
جلیل دوستخواه

٣) شاهنامه در فرهنگِ مردمِ تاجیک
روشن رحمانی

۴) آزمون‌های دانایی و توانایی در شاهنامه
منصور رستگار فسایی

۵) رازگشایی داستان بیژن و منیژه با بهره‌گیری از فیزیک ستاره‌شناسی
فرهاد وِداد

۶) جیحون در شاهنامه
محمدجعفر یاحقی

دوستداران می‌توانند برای دریافت این کتاب در قالب پی.دی.اف به من نامه بنویسند.

Wednesday, March 25, 2015

شاهنامه‌ی فردوسی ویراست دکتر خالقی مطلق در دوجلد

چهارشنبه ۵/فروردین/١٣٩۴ - ٢۵/مارچ/٢٠١۵

برای شاهنامه‌دوستان و دوستداران ادب پارسی و حماسه‌ی ملی ایرانیان، نخستین خبر خوش امسال شاید چاپ ویراست دوجلدی شاهنامه‌ی فردوسی دستاورد استاد دکتر جلال خالقی مطلق باشد.

این کتاب دوجلدی را انتشارات سخن در ٢٣۶٠ صفحه منتشر کرده است. این چاپ نسخه بدل‌ها را ندارد و برای خوانندگان عمومی است.

پژوهندگان برای دانستن ضبط‌های دیگر و نسخه بدل‌ها باید همچنان به چاپ هشت جلدی دایره‌المعارف اسلامی نگاه کنند. یادداشت‌های دکتر خالقی مطلق - که در امریکا به صورت چهار جلد چاپ شده بود - به دست دایره‌المعارف اسلامی در سه جلد چاپ شده است.

امیدواریم این کتاب دو جلدی هر چه زودتر جای نسخه‌ی مسکو را برای همه‌ی فارسی زبانان بگیرد.

البته این چاپ همچنان که خود استاد خالقی مطلق گفته است چاپ «فعلاً نهایی» است و بیت‌هایی از آن را شاهنامه‌پژوهان پیوسته برمی‌رسند و دیدگاه‌های تازه به دست می‌دهند.

ویراست دکتر خالقی مطلق فعلا پیراسته‌ترین چاپ شاهنامه است.

Saturday, November 22, 2014

ترجمه‌ی غزل شماره ١٨ ویلیام شکسپیر

شنبه ١/آذر/١٣٩٣ - ٢٢/نوامبر/٢٠١۴

یکی از کارهای جالب و مهمی که دوست گرامی، رفیق فردوسی، در وبلاگ خود می‌کند ترجمه‌ی شعرهای معروف و مهم از شاعران برجسته‌ی زبان انگلیسی است. یکی از ترجمه‌های وی غزل شماره‌ی 18 ویلیام شکسپیر است که لطف کرد و برای من فرستاد:

غزل انگلیسی:


Sonnet 18


Shall I compare thee to a summer's day?
Thou art more lovely and more temperate:

Rough winds do shake the darling buds of May,
And summer's lease hath all too short a date:

Sometime too hot the eye of heaven shines,
And often is his gold complexion dimm'd;

And every fair from fair sometime declines,
By chance, or nature's changing course, untrimm'd;

But thy eternal summer shall not fade
Nor lose possession of that fair thou ow'st;

Nor shall Death brag thou wander'st in his shade,
When in eternal lines to time thou grow'st;

So long as men can breathe or eyes can see,
So long lives this, and this gives life to thee.

ترجمه‌ی رفیق فردوسی (داود خزایی) از این شعر شکسپیر:
غزل شماره ی هژده

ماننده‌ات كنم به یكی روز نوبهار؟ --------- زیباتری به ناز، دل‌انگیزتر بهار
توفان به لرزه آورد آن غنچه‌های ناز ------------ وین عهد با بهار، چه كوتاه چون شرار.
گاهی شراره می‌زند آن چشم آسمان ------------ گاهی فكنده بر رخِ زرینه پود و تار
گاهی بپژمرد گل رخسار هر نگار ----------- از دور روزگار و یا بخت سازگار!
اما بهار روی تو هرگز نپژمرد ------------ نیزت جمال و روی نریزد به سنگ و خار
مرگ گزافگوی نگوید به سایه‌سارشْ ------- بودی چو بیندت به چنین بیتِ ماندگار
تا دیده باز بیند و تا هر نَفَس دمد ---------- بس دیر مانَد این، دَهَدَت جانِ بی‌شمار

ویلیام شکسپیر
ترجمه: داود خزایی

وزن این ترجمه به وزن شعر انگلیسی نزدیک است و حالت وقار و تامل‌آمیز دارد. به نظر من دقیق است و زیبا است.

من هم با خواندن ترجمه‌ی وی، هوس کردم که به قول معروف در این زمینه طبع‌آزمایی کنم. در اینجا ترجمه‌ی خودم را از این شعر ویلیام شکسپیر برای دوستان می‌گذارم. با سپاس فراوان از دوست عزیز و مهربانم داود خزایی:

شاید که تو را سنجم با روز بهار ای جان؟ ------------- شیرین تر و زیباتر، نیکوتری از بُستان
هر غنچه‌ی ناز باغ لرزد ز هجوم باد ---------------- وین عهد بهاران سُست چون توبه‌ی ما مَستان
و آن چشم فلک گاهی تفتیده به ما تابد -------------- گاهی رخ زرینش در پرده کند پنهان
هر چهر دل‌افروزی پژمرده شود روزی ------------------ یا بخت چنان سازد یا گردش این گردان
لیکن به بهار تو هرگز نرسد پاییز ------------------ زیبایی رویت نیز هرگز نشود پژمان
نی مرگ تواند زد لافی که تو را برده است ---------------- چون در غزلم اکنون روی تو شود رویان
تا دیده‌ی کس بیند یا دم زند از هستی -------------- این شعر بماند باز، بخشد به تو جانا جان

ترجمه: شهربراز

Thursday, May 08, 2014

نوشتارهای پارسی درباره‌ی موسیقی

پنج‌شنبه ١٨/اردیبهشت/١٣٩٣ - ٨/می/٢٠١۴

یکی از جنبه‌های فرهنگ ایرانی در دوران پس از اسلام، موسیقی است که در دوره‌هایی به دلیل‌های دینی و مذهبی دچار محدودیت‌هایی بوده است اما هیچ گاه از میان نرفته است و در دوره‌هایی شاهد شکوفایی و گسترش و پژوهش در این زمینه بوده‌ایم.

در این جستار به معرفی کتابی درباره‌ی نوشتارهای پارسی در زمینه‌ی موسیقی می‌پردازم.


نام کتاب: نوشتارهای پارسی درباره‌ی موسیقی - بررسی نوشتارگان موسیقی در زبان پارسی از سال ١٠٠٠ تا ١۵٠٠ م.
(Persian Writing on Music: A study of Persian musical literature from 1000 to 1500 AD)
نویسنده: مهرداد فلاح‌زاده
ناشر: دانشگاه اوپسالا (Uppsala) - سوئد
سال: ٢٠٠۵ م. / ١٣٨۴ خ.

این کتاب در واقع پایان‌نامه‌ی دکتری آقای مهرداد فلاح‌زاده است. فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

- پیشگفتار
- پیش درآمد
- منبع‌ها
- پژوهش‌های پیشین

- فصل ١: ریشه‌ها
- نوشتارهای درباره‌ی موسیقی پیش از پاگیری نوشتارگان عربی
- پاگیری نوشتارگان عربی درباره‌ی موسیقی
- نوشتارگان پارسی کهن و پارسی میانه درباره‌ی موسیقی

- فصل ٢: نوشتارهای درباره‌ی موسیقی در طی سده‌ی ١١ م.
- «دانشنامه‌ی علایی» ابن سینا و جوزجانی
- «شرح کتاب التعرّف لمذهب اهل التصوف» مُستملی
- «صد میدان» خواجه عبدالله انصاری
- «کشف المحجوب» هُجویری
- «قابوسنامه» کیکاوس وشمگیر
- ترجمه‌ی «الرسالة القشیریة» ابوعلی حسن ابن احمد عثمانی

- فصل ٣: نوشتارهای درباره‎ی موسیقی در طی سده‌ی ١٢ م.
- «کیمیای سعادت» محمد غزالی
- «التصفیه فی احوال المتصوفه» عَبّادی
- «حدائق الانوار فی حقایق الاسرار» امام فخرالدین رازی
- ترجمه‌ی دوم «الرسالة القُشیریه»
- ترجمه‌ی پارسی «تقویم الصحّة»

- فصل ۴: نوشتارهای درباره‌ی موسیقی در طی سده‌ی ١٣ م.
- «آداب الصوفیه» نجم‌الدین کبری
- ترجمه‌ی پارسی «احیا علوم دین» غزالی
- «در علم موسیقی» بابا افضل کاشانی
- «حدیقه الحقیقه» شیخ احمد جام
- «رساله‌ی سرّ سماع» علاءالدوله سمنانی
- ترجمه‌ی پارسی «عواریف المعاریف» ابومنصور ماشاظه
- «اشجار و اَتمار» علاء مُنجّم
- «کَنز الرموز» امیر حسینی هروی
- «الدُرّة التاج لغُرّة الدُباج» قطب‌الدین شیرازی
- «مُجمل الحکمة»
- «رساله‌ی موسیقی» محمد نیشابوری

- فصل ۵: نوشتارهای درباره‌ی موسیقی در طی سده‌ی ١۴ م.
- «رساله‌ی فریدون ابن احمد سپهسالار در احوال مولانا جلال‌الدین مولوی»
- «اوراد الاحباب و فُصوص الآداب» ابوالمفاخر یحیا باخَرزی
- «مصباح الهدایت و مفتاح الکفایت» عزالدین کاشانی
- «رساله‌ی چنگ» قمری
- «نفایس الفنون فی العرائس العیون» آمُلی
- ترجمه‌ی پارسی «کتاب الادوار» یحیا ابن احمد کاشی
- «طریقت‌نامه» فقیه کرمانی
- «کنز التُحَف» حسن کاشانی
- «خلاصة الافکار فی معرفة الادوار» شهاب‌الدین صَیرَفی
- «غُنیَة المُنیَة»
- ترجمه‌ی پارسی «الادوار» اسعد سمرقندی
- «معدن المعانی» یحیا مَنیری
- قصیده‌ی شاعری گمنام
- «المختصر المفید فی بیان الموسیقی و اصول الاحکامه»

- فصل ۶: نوشتارهای درباره‌ی موسیقی در طی سده‌ی ١۵ م.
- «جامع الالحان» عبدالقادر مراغی
- «مقاصد الالحان» عبدالقادر مراغی
- «شرح ادوار» عبدالقادر مراغی
- گردآیه‌ای از ترانه‌های به دست عبدالقادر مراغی
- «نَقاوَة الادوار» نوشته‌ی یکی از پسران عبدالقادر مراغی
- رساله‌ی موسیقی معمار
- «رساله‌ی موسیقی» عبدالرحمان جامی
- «مقاصد الادوار» محمود ابن عبدالعزیز ابن خواجه عبدالقادر ابن غیبی حافظ مراغی
- «بیان قطعات چینی»
- «در اسامی دوازده مقام»

- فصل ٧: خلاصه، نتیجه‌گیری

پیوست‌ها
نمایه

Thursday, April 10, 2014

کتاب «کمبوجیه و دختر فرعون»

پنج‌شنبه ۲۳/فروردین/۱۳۹۳ - ۱۰/اپریل/۲۰۱۴

یکی از راه‌های آشناسازی مردمان با تاریخ گذشته، داستان‌های تاریخی است. شاید نخستین کسی که در دوران معاصر، موفق شد که از راه داستان‌های تاریخی مردم را با تاریخ گذشتگان آشنا سازد، گئورگ ایبرس (Georg Ebers)، مصرشناس آلمانی است. در این جستار به کتابی از وی درباره‌ی تاریخ هخامنشیان می‌پردازم.


نام کتاب: شاهدُخت مصری (Eine ägyptische Königstochter)
نویسنده: گئورگ ایبرس (Georg Moritz Ebers)
سال: ۱۸۶۴ م. / ۱۲۴۳ خ.
صفحه:



گئورگ ایبرس در سال ۱۸۳۷ م. / ۱۲۱۶ خ. در شهر برلین زاده شد و در سال ۱۸۶۸ م. / ۱۲۴۷ خ. در دانشگاه شهر ینا (Jena) در آلمان به مقام استادی رسید. وی در سن ۲۷ سالگی کتاب «شاهزاده‌ی مصری» را نوشت که با استقبال فراوانی روبرو شد و در مدت کوتاهی به زبان‌های انگلیسی و فرانسه ترجمه شد. بسیاری از دانشمندان و تاریخ‌دانان در آن زمان به ایبرس اعتراض کردند که داستان (رُمان) و تاریخ، دشمن یکدیگر اند و دانشمند نباید به کار داستان‌پردازی وارد شود. از این رو ایبرس ناچار شد در پیشگفتار چاپ دوم کتاب خود در سال ۱۸۶۸ م. / ۱۲۴۷ خ. به ایرادهای وارد شده پاسخ دهد. وی در پاسخ نوشت که داستان هیچگاه دشمن تاریخ نیست همان گونه که نقاشی از گل و گیاه دشمن طبیعت و رشته‌ی گیاه‌شناسی نیست. به نظر ایبرس، نوشتن داستان‌های تاریخی می‌تواند سبب شود که برخی از مردم به آموختن تاریخ تشویق شوند و به سوی دانش و پژوهش روی آورند.

کتاب «شاهدخت مصری» داستان عشق کمبوجیه، پسر کورش بزرگ، و نیتِتیس (Nitetis)، دختر فرعون مصر، است. ایراد جالب دیگری که به این کتاب گرفته شد این بود که عشق رُمانتیک در میان «کافران» و نامسیحیان وجود نداشته است و عشق رُمانتیک از دستاوردهای دین مسیحیت است! ایبرس در پاسخ به این ایراد گفت که عشق در میان همه‌ی انسان‌ها در همه‌ی دوران‌ها بوده است.

ایبرس در سال ۱۸۷۳ م. / ۱۲۵۲ خ. در سن ۳۶ سالگی سفری به مصر کرد و یکی از مهم‌ترین پاپیروس‌های مصری درباره‌ی پزشکی مصر را کشف کرد و آن را پس از ویرایش و ترجمه به زبان آلمانی منتشر کرد. این پاپیروس به نام «پاپیروس ایبرس» (Ebers Papyrus) شناخته می‌شود.

پس از کامیابی و استقبال فراوان از کتاب «شاهدخت مصری»، ایبرس داستان‌های تاریخی دیگری نوشت و این تعداد کتاب به بیست عنوان رسید که برخی از عنوان‌ها دست کم ۲ یا ۳ جلد بودند.

افزون بر کتاب‌های داستان تاریخی، ایبرس کتاب‌های تاریخی و پژوهشی دیگری هم نوشته است از جمله همان «پاپیروس‌های ایبرس»، «توصیف و تصویر مصر» در دو جلد که به تاریخ مستند مصر باستان پرداخته است. مجموع آثار ایبرس در زبان آلمانی به ۲۵ جلد می‌رسد.

گئورگ ایبرس در سال ۱۸۹۸ م. / ۱۲۷۷ خ. در سن ۶۱ سالگی در اثر بیماری درگذشت.

از نکته‌های مثبت کتاب‌های ایبرس مستند بودن و اشاره به منبع‌های تاریخی‌ای است که در نوشتن کتاب‌هایش از آنها استفاده کرده است. یعنی هر جا در متن که لازم بوده است به منبع تاریخی (سندهای تاریخی دست اول یا کاوش‌های باستان‌شناسیک) اشاره کرده است. متاسفانه در برخی ترجمه‌های انگلیسی، به خاطر این که خواننده را ناکارشناس فرض کرده‌اند و این گونه منبع‌‌ها را از ترجمه‌ی انگلیسی حذف کرده‌اند.

کتاب «شاهدخت مصری» در سال ۱۳۸۷ خ. / ۱۹۹۸ م. پس از نزدیک ۱۳۵ سال به زبان پارسی ترجمه شده است.


نام کتاب: کمبوجیه و دختر فرعون
نویسنده: گیورگ ایبرس
مترجم: جواد سیداشرف
سال ۱۳۸۷ خ. / ۱۹۹۸ م.
صفحه: ۶۱۰
ناشر: زرین

این کتاب برای آشنایی با دوران کمبوجیه و انتقال قدرت به داریوش بزرگ آگاهی‌های جالبی به دست می‌دهد. اما از آنجا که پایه‌ی اصلی آگاهی‌های تاریخ‌دانان در آن دوران بیشتر نوشته‌های یونانیان بوده است، جهت‌گیری‌هایی نسبت به یونانیان در کتاب دیده می‌شود. به ویژه آن که شخصیت‌های یونانی داستان (مانند فانس هالیکارناسوسی: Phanes of Halicarnassus و کروسوس: Croesus) شخصیت‌های خردمند و آگاه و معتدل اند، اما کمبوجیه پادشاهی استبدادمند (مستبد) و هیجانی و به ویژه در پایان دوران عمر خودش، تا حدی دیوانه و نامتعادل نشان داده شده است. هرچند داریوش بزرگ و بردیا به صورت شخصیت‌های مثبت و دوست داشتنی و خردمند توصیف شده‌اند.

باور بر این است که کمبوجیه برای محکم کردن پیوندهای سیاسی با مصر، از آماسیس دوم (Amasis) فرعون مصر خواست که دخترش را به زنی به او بدهد. اما آماسیس چون دخترش را خیلی دوست داشت، له جای دختر خودش، دختر ناتنی‌اش را که دختر فرعون پیشین (به نام هوفرا: Hophra در یونانی: Apries) بود به کمبوجیه داد. فانس یونانی به خاطر دشمنی با پسامتیک (Psamtik)، پسر فرعون، از مصر می‌گریزد و به ایران می‌آید. پزشکی مصری به نام «بنخاری» () - که آماسیس او را به ایران فرستاده بود - از روی دشمنی با آماسیس به یاری فانس، ماجرا را برای کمبوجیه فاش می‌کند. از آنجا که برای ایرانیان بزرگ‌ترین گناه و خطا دروغ بوده است، کمبوجیه از این جریان خشمگین می‌شود و در سال ۵۲۵ پ.د.م. () برای مجازات فرعون به مصر لشکر می‌کشد. در این فاصله، آماسیس درگذشته بود و پسرش پسامتیک فرعون شده بود. کمبوجیه در نبرد پلوسیوم (Battle of Pelusium) فرعون را شکست می‌دهد و مصر را به قلمرو شاهنشاهی هخامنشیان می‌افزاید.


شکست پسامتیک به دست کمبوجیه

در بند ۱۰ سنگ‌نبشته‌های بیستون داریوش بزرگ نوشته است که کمبوجیه برادرش بردیا را کُشت و به مصر لشکرکشی کرد. اما در این داستان، بردیا در بخش بزرگی از داستان حضور دارد و در زمان لشکرکشی هم زنده است اما پس از آن کشته می‌شود. ایبرس در پیشگفتار خود می‌نویسد که به نظر من، نوشته‌ی داریوش زمان دقیقی برای مرگ بردیا تعیین نکرده است و ماجرای مطرح شده در کتاب ایرادی با نوشته‌ی داریوش ندارد.

متن انگلیسی کتاب را می‌توانید در سایت پروژه‌ی گوتنبرگ به نشانی زیر بخوانید:
http://www.gutenberg.org/ebooks/5460

Thursday, April 03, 2014

درخت آسوریگ

آدینه ١۵/فروردین/١٣٩٣ - ٣/اپریل/٢٠١۴

یکی از شعرهای بازمانده از دوران پیش از اسلام شعر «درخت آسوریک» است. درخت آسوریگ یا درخت بابِلی شعری است که به زبان پارسی میانه‌ی اشکانی سروده شده است و دارای 120 بند است. در این شعر - که نخستین نمونه‌ی به دست آمده از صنعت مناظره‌ی ادبی است - درخت خرما و بُز به مناظره می‌پردازند. به نظر برخی درخت خرما نماد فرهنگ کشاورزی و بُز نماد فرهنگ شهرنشینی است. به نظر برخی درخت خرما نماد مردمان سامی (ساکنان آشور و بابِل) و دین چندخدایی آنان و بُز نماد ایرانیان مزداپرست است.

می‌دانیم که پس از گشودن بابِل به دست کورش بزرگ، سرزمین‌های آشور و بابِل بخشی از شاهنشاهی ایران شدند و تا زمان اسلام، بخشی از ایران باقی ماندند. سرزمین آشور (آسور) در دوران ساسانیان، آسورستان خوانده می‌شد و پس از اسلام هم، به صورت «شَهر آسور» یا «شهرَزور» درآمد که فیلسوف و پزشک بزرگ ایرانی، شهرَزوری از همین سرزمین برخاسته است.

نخستین بار ایران‌شناس آلمانی کریستیان بارتولومه (Christian Bartholomae) زبان این شعر را پارسی میانه‌ی اشکانی دانست که در زمان ساسانیان برخی واژگان آن با پارسی میانه‌ی ساسانی جایگزین شده‌اند. پس از وی، امیل بنونیست (Emile Benveniste)، ایران‌شناس سرشناس فرانسوی به این نتیجه رسید که این متن در قالب شعر است و پس از وی هم والتر هنینگ (Walter Henning)، ایران‌شناس آلمانی، درباره‌ی آن پژوهش‌هایی کرد.

هنینگ در مقاله‌ای به سال ۱۹۵۰ م. / ۱۳۲۹ خ. می‌گوید که چون زمان دقیق سروده شدن این شعر دانسته نیست، تلفظ و بازخوانی دقیق برخی واژه‌ها آسان نیست و نمی‌دانیم آیا باید آنها را مانند دوران نخستین اشکانیان بخوانیم یا مانند دوران پایان اشکانیان یا دوران میانه‌ی ساسانیان. در ادامه وی می‌گوید که با در نظر گرفتن بخش‌ها یا سیلاب‌ها و شمارش آنها، می‌توان بدین نتیجه رسید که هر بیت به طور میانگین ۱۲ بخش است. نشانی مقاله‌ی هنینگ چنین است:

Henning. W. B. (1950) A Pahlavi Poem. Bulletin of the School of Oriental and African Studies, University of London, Vol. 13, No. 3. , pp. 641-648.
در زیر بازنویسی برخی بیت‌ها را از مقاله‌ی هنینگ می‌آورم:

1 draxt-ē rust est ----------- tar ō šahr asūrīg
2 bun-aš hušk est ----------- sar-aš est tarr
3 warg-aš nāy mānēd ---------- bar-aš mānēd angūr
4 šīrēn bār āwarēd ---------- mardōhmān wasnād

6 gyāgrōb až man karēnd ---------- kē wirāzēnd mēhan ud mān

11 rasan až man karēnd ----------- kē tō pāy bandend
12 čob až man karend ----------- kē tō grīw māzēnd

15 tābistān sāyag hēm ----------- pad sar šahrdārān
16 šir hēm varzīgarān ------------ angubēn āzādmardān
17 tabangōk až man karēnd -------- dārūgdān wasnād
šahr ō šahr barēnd ---------- bižišk ō bižišk
18 āšyān hēm murwīžagān ----------- sāyag kārdāgān
19 astag bē abganēm ------------ pad nōg būn rōyēd
kad hirzēnd mardumag ------------ kum bē nē wināsēnd
20 bašn-um est (?) zargōn ---------- yad ō rōž yāwēd
hawiž mardumag ----------- kēš nēst may ud nān
až man bār xwarēnd ---------- yad amburd ōštēnd

27 wāžēnd-um pad afsān ---------- pārsīg mardōhm
ku wāš a’i ud wad-xrad ------------ abē-sūd draxtān
28 yad tū bār āwarē ----------- mardōhmān wasnād
gušn-at abar hirzēnd ------------ pad ēwēn čē gāwān
29 xwad gumānīg ahēm ------------ ku rūspig-zādak a’i
30 abēžag Dēn Māzdēsnān --------- čē čāšt xwābar Ohrmazd
31 yud až man kē buz hēm ---------- yaštan nē šahēd keč
32 čē jīw až man karēnd ----------- andar yazišn yazdān
Gōš-urwa, yazd --------- harwīn čahārpāyān
hawiž Hōm tagīg ------------ nērōg až man est
33 hawiž bār-yāmag --------- čē pad pušt dārēm
yud až man ke buz hēm ------ kardan nē šahēd
34 kamar až man karēnd ----------- kē āznāyēnd pad murwārīd
35 mōžag hēm saxtag ----------- āzādān wasnād
angustbān husrōgān ---------- šāh hāmhirzān
36 mašk-um karēnd ābdān --------- pad dašt ud viyābān
pad garm rōž ud rabīh ----------- sard āb až man est
37 maškīžag až man karēnd ----------- kē sūr abar wirāzēnd

39 nāmag až man karēnd ------------ frawardag dibīwān
daftar ud pādaxšīr ------------ abar man nibēsēnd

42 ambān až man karēnd ---------- wāžārgānān wasnād
kē nān ud pust ud panīr -------------- harwīn (?) rōγn-xwardīg
kāpūr ud musk syā(w) -------------- ud xaz tuxārīg
pad ambān āwarēnd ---------- frāž ō šahr čē Ērān

49 kad buz o wāžār barēnd --------- ud pad wahāg dārēnd
harw kē dah drahm nē dārēd ------------ frāž ō buz nē āsēd
amrāw pad dō pašīž --------------- kōdagān xrīnēnd
dān ud astag tō šowē ---------- frāž ō kōy murdān
به نظرم بیشتر واژه‌های متن آشنا و همان اند که در پارسی امروزی به کار می‌روند.

توضیح برخی واژه‌ها
کَرِند: صرف اشکانی فعل «کردن» که در پارسی میانه‌ی ساسانی و پارسی نو به صورت «کنند» صرف می‌شود.
اود: حرف پیوند «و»
خط 2- هوشک: خُشک
خط ۶- گیاگروب: جاروب؛ ویرازند = بپیرایند
خط ۱۲- گریو: گردن (امروز تنها در گریوه = گردنه برجا مانده)؛ مازند = مالند
خط ۱۸- کارداگ: کوچ‌نشین
خط ۱۹- استگ: هسته
خط ۲۰- یاوید: جاوید
خط ۲۸- ایوین: آیین؛ تا تو بار آوری، به آیین گاوان باید تو را گُشن دهند
خط ۳۳- باریامگ: بارجامه
خط ۳۴- آزنایند: آژند؛ آزیدن، آجیدن.
خط ۳۵- سختگ:
خط ۳۷- مَشکیزگ: سفره‌ی چرمی
خط ۳۸- دیبیوان: جایگاه نوشته‌ها. بعدها به شکل «دیوان» درآمد
خط ۴۲- توخاریگ: صفت تُخارستان
خط ۴۹- آسد = آید

احسان طبری در کتاب «سفر جادو» بر پایه‌ی ترجمه‌ی ماهیار نوابی، این شعر پارسی میانه را به پارسی نو / دری بازنویسی کرده است. در زیر برگردان احسان طبری را می‌آورم:
درختی رُسته اندر کشور آسور زشت آیین
بُنَش خشک و سرش تَر، برگ آن ماننده‌ی زوبین
بَرِ آن چون بَرِ انگور، در کام کسان شیرین.
شنیدستم که شد با بُز، درخت اندر سخن‌بازی

که: «از تو برتر و والاترم در چاره‌پردازی
به «خونیرَس» - که مرز چارم گیتی است – همسان نیست
درخت دیگری با من به زیبایی و طنّازی.

چو بارِ نو برآرم، شه خورَد زان بارِ خوبِ من
فَرَسبِ بادبان و تخته‌ی کَشتی است چوب من
سرای مردمان را برگ و شاخم هست جارویی
برنج و جو فروکوبد، گواز غله‌کوب من
همیدون موزه بهرِ پای برزیگر ز من سازند
دم آهنگران، بر کوره‌ی آذر ز من سازند
رَسَن بر گردن تو در بیابان در، ز من سازند
مر آن چوبی که کوبیدت شبان بر سر، ز من سازند

تَبَنکو بهرِ داروی پزشکان زمین باشم
به دهگان شیر و مر آزادگان را انگبین باشم
به تابستان به فرقِ شهریاران جاگزین باشم
چو آتش را برافروزم سراپا آتشین باشم

به مرغان آشیانم، سایبانم بهرِ ره‌پویان
ز تخم من به بوم تو درختی نو شود رویان
اگر مردم نیازارندم این گیسوی جادویم،
به جاویدان درخشان است چون گیسوی مه‌رویان

هر آن کسی بی می و نان ماند و بی‌تدبیر می‌گردد
ز بارم می‌خورد چندان، که تا خود سیر می‌گردد»

بجنبانید سر آن بز، که «با این هرزه‌پردازی
کجا هر ناکسی در رزم بر من چیر می‌گردد؟»

پاسخ بز به درخت خرما:
«درازی همچو دیو و کاکُلت ماند به یال او
که در دوران جمشیدی و آن فرّ و جلال او
همه دیوان پُر آزار در بند بشر بودند
سرت شد زردگون، گویا به فرمان و مثال او

اگر در نزد گفتارت بپرهیزم ز آشفتن
(که دانا نزد نادان بُردباری را نهد برتر)
چه سان آخر توانم دعوی خام تو بشنفتن؟
وگر پاسخ دهم، آن نیز کاری هست نادرخور
مرا ننگی گران باشد به گفتت پاسخی گفتن.

ز مرد پارسی بشنیده‌ام افسون کار تو
که خود باشی گیاهی بی‌خرد، بی‌سود بار تو

چو گاوانت گُشن باید نهادن، تا به بار آیی
که تو خود روسپی‌زادی و با نر، در کنار آیی
مرا، هرمزد ورجاوند و دادار است پشتیبان
عبث با چون منی، ای دیو، سوی کارزار آیی

ستایم کیش مزدا را، که ایزد داد تعلیمش
به «گوشورون» و گاه «هوم نوشیدن» منم نیرو
که شیر از من بوَد، وقت نماز و گاه تکریمش

ز من سازند بهرِ زاد و توشه، کیسه و خورجین
ز چرم من کمر سازند زیبا و گُهرآگین
به پای مرد آزاده، منم آن موزه‌ی چرمین

به دست خسروان انگشت‌بان، مَشک ام به دشت اندر
که آب سرد از آن ریزند در هر جام و هر ساغر

ز من دستارخوان سازند و بر آن سور آرایند
مر آن سور کلان و سُفره‌ی پرنور آرایند
به پیش شهریاران پیشبندم چون که دَهیوپَد
بیاراید سر و رو را، هماره در بَرَش آید

ز چرمم – نامه و طومار باشد – دفتر و پیمان
بر آن گردد نبشته: مایه‌ی آرایش دیوان
ز من زه بر کمان است و کمان بر شانه‌ی مردان
برک از من کنند و جامه‌های فاخر اعیان
دوال از من کنند و بند و زین و زینت اسبان
نشیمنگه به ژنده پیل بهرِ رستم دستان
و یا اسفندیا گو چو گردد عازم میدان

نبگشاید مر آن بندی که از چرمم شود محکم
نه از «بلکن»، نه «کشکنجیر»، کآن دژها زند بر هم
همان انبان بازرگان ز من سازند، کاندر آن،
به هر سو می‌کشد «پُست» و پنیر و روغن و مرهم

در آن انبان به نزد شهریار آرند زی بستان
ز کافور و ز مُشک و خز که آید از تُخارستان
فراوان جامه‌ی شهوار، اندر بر نگارستان

ز پشم من تشکوک و کُستی در تن موبد
کنیزان را به تن از من، بسی دیبای زنگاری
ز موی من رسن بر گردن گاوان پرواری

مرا شاخی گَشَن بر پشت همچون شاخ آهویان
به سوی بحر «وَرکش» می‌روم از مرز هندویان
از این کُه تا بدان کُه، زین زمین تا آن زمین پویان

به هر جا مردمی یابم، نژاد و چهره رنگارنگ
گهی سگسار، گه بر چشم، گه بر آب، گه بر سنگ

مکان بگزیده هر یک در بسیط تیره خاک خود
گهی از گوشت، گه از شیر من جُسته خوراک خود

ز من این قوم کار روزیِ خود، راست می‌سازند
ز من «افروشه» و شیر و پنیر و ماست می‌سازند

فراوان است و گوناگون، همی محصول و بار از من
ببین چون بهره یابد شهریار و کوهیار از من

ز دوغم کشک می‌سازند بهرِ کاخ سلطانی
چو هنگام پرستش گشت در درگاه یزدانی

به روی پوستم مزداپرستان «پادیاب» آرند
ز من، وز چرم من باشد چو گاه دست‌افشانی
به شادی چنگ بنوازند و تنبور و رباب آرند
بهای من، بهای تو، نه یکسان است، خرما را
پشیزی نیز بس باشد، ولی با ده درم نتوان
خریدن چون منی را از شبان، چون تو نی ام ارزان
مرا این سود و نیکی و دهش باشد به بوم اندر
سخن زرینه راندم نزدت ای خرمابُن بی‌بر
چه سود از این سخن، گویی برافشاندم دُر و گوهر
به نزدیک گرازی، یا نوازم چنگ جان‌پرور
به پیش اُشتر مستی، که جز شیون نکرد از بر
که هر کس از نهاد خویش دارد طینتی دیگر
چراگاهم همه خوشبو، به کُهسار فلک‌فرسا
گیاه تازه آنجا می‌چرم، وارسته از غم‌ها
ز آب سرد چشمه تشنه‌کامِ من برآسوده
تویی، چون میخ جولاهان، به خاکی گرم کوبیده»

پیروزی بُز در مناظره
بدین گفتار خویش پیروز شد بز بر حریف خود
مر آن خرمابُن بیچاره خامُش شد به لیف خود

پایان
خوشا آن کس که از بر کرد این زیبا سرود من
و یا بنوشت آن را، او است در خورد درود من
به گیتی دیر بادا زیستش، خصمش فنا بادا!
تنش شاد و دلش شاد و روانش بی بلا بادا!


واژه‌ها:
===========
فرسپ: دیرک کشتی
گواز: افزار غله‌کوبی، دنگ، هاون
تنبکو: صندوق
گشن نهادن: آمیزش مصنوعی دادن
ورجاوند: مقدس
گوشورن: عید مذهبی
هوم: عصاره‌ی گیاه مقدس
انگشت‌بان: انگشتانه‌ی چرمین برای تیراندازی
دستارخوان: سفره
دَهیوپد: فرمانده کشور
بلکن: قلعه‌کوب
کشکنجیر: قلعه‌کوب، افکن
پُست: حلوا
تشکوک: جامه‌ی سفید
کُستی: کمربند مذهبی
ورکش: دریای خزر
افروشه: نوعی از لبنیات
پادیاب: وضو

برگرفته از «سفر جادو» نوشته‌ی احسان طبری

Saturday, December 07, 2013

درسی از سهراب سپهری؟!

شنبه ۱۶/آذرماه/۱۳۹۲ - ۷/دسامبر/۲۰۱۳

پس از این که شعری به دروغ به نام فردوسی بسته شد و در سایت های فراوانی پخش شد، جستاری نوشتم و ایرادهای بستن آن شعر به فردوسی را برشمردم. به تازگی هم شعر سستی به دستم رسید که آن را به شاعر بزرگ معاصر، سهراب سپهری، بسته اند. من واقعا نمی فهمم چرا کسی می تواند به این سادگی دروغ بگوید و شعر سستی را به شاعری سرشناس ببندد و دیگر خوانندگان هم بی آن که پرس وجویی یا جست وجویی کنند آن را دست به دست می چرخانند. هم در فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و هم در فرهنگ اسلامی ما دروغ بزرگترین گناه است.

مجموعه ی شعرهای سهراب سپهری به نام «هشت کتاب» جزو پرفروش ترین کتاب های شعرنو است و در اینترنت هم سایت های فراوانی شعرهای سهراب سپهری را در دسترس خوانندگان قرار می دهند. برای همین وارسی و راستین آزمایی این شعر نباید کار سختی باشد اما آن قدر زمان برای برخی از مردم اهمیت دارد و وقت شان گران بها است که نمی توانند اندکی وقت «تلف» کنند و ببینند آیا واقعا این شعر از سپهری است یا نه.

این شعر آن قدر ایراد سَبکی و شعری دارد که نمی دانم کدام را برشمرم. داستان شعر خیلی سبُک است. این شعر نه از زبان سهراب سپهری، بلکه بیشتر به جوانی «داش مشدی» می خورد! درست است که سهراب سپهری شاعری معاصر بود اما هرگز در شعر خود، جمله های عامیانه ای مانند «حساب بردن» را به کار نبرده است. یا نمی گفت «چشم در پی چوب می غلتید»! «خوب گیر آوردم»! «آقا ایناهاش»!

نویسنده ی این شعر (که به نظرم تا «شاعر» شدن راه زیادی دارد) می توانست این شعر را به نام خودش پخش کند و اگر دوست داشت نقدها و نظرهای دیگران را دریافت کند تا شعر سرودن را بیاموزد و تجربه هایش را بهتر کند. نه این که به دروغ آن را به سهراب سپهری ببنندد. منظور و حاصل از این که شعر به نام سهراب سپهری پخش شود چیست؟

خودتان این شعر را بخوانید و داوری کنید آیا سهراب سپهری چنین شعر سست و بی مایه ای را می سرود؟

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بداخلاقند
دست کم می گیرند
درس و مشق خود را ...

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند ...

خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هر طرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آن طرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
«پاک تنبل شده ای بچه بد»
«به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند»
«ما نوشتیم آقا»

باز کن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، در کنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بر دلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه بر می گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا.

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب و دفتر ...

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
من از آن روز معلم شده ام ...

او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

سهراب سپهری

Tuesday, November 12, 2013

گمانی درباره‌ی «آن تلخ وش» در غزل حافظ

سه‌شنبه ۲۱/آبان/۱۳۹۲ - ۱۲/نوامبر/۲۰۱۳

حافظ شیرازی در غزل معروف خود با مطلع:

دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را -------------- دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
در بیت هشتم می‌گوید:
آن تلخ وش که صوفی اُمّ الخبائثش خواند --------- اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلة العُذارا
که معنای آن را چنین نوشته‌اند: آن شراب تلخ گونه که صوفیان آن را مادر پلیدی‌ها می‌دانند برای ما از بوسه‌ی دوشیزگان گواراتر و شیرین‌تر است.

در برخی از دستنویس‌ها این بیت چنین آمده است:
بِنتُ العنب که صوفی اُم الخبائثش خواند ------- اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلة العُذارا
در این خوانش، «بنت العنب» ترجمه‌ی عربی همان «دُختر رَز» پارسی به معنای مَِی یا شراب است که با «اُم الخبائث» یا «مادر پلیدی‌ها» مراعات نظیر دارد.

می‌دانیم که پسوند «وَش» برای بیان همانندی و شباهت به کار می‌رود و پس از نام می‌آید مانند ماهوش/مهوش، شاهوش، خورشیدوش، و مانند آن. شکل قدیمی آن هم «فَش» است که در شاهنامه بیشتر به کار رفته است مانند: شیرفَش، اژدهافَش و مانند آن. نکته‌ی دیگر این که چون این پسوند برای بیان شباهت است نام مورد نظر باید دیدنی باشد. اما در اینجا حافظ آن را پس از صفت آورده است که گویا سابقه ندارد. همچنین «تلخ» دیدنی نیست. شادروان علامه دهخدا هم در درآیه‌ی «وَش» درباره‌ی این بیت چنین نوشته است:
وش: گون. گونه. گمان می‌کنم استعمال آن در مُبَصَرات [=دیدنی‌ها] است نه در مُذَوّقات [=چشیدنی‌ها]، چنان که در بیت حافظ:
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند ------------------- اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلة العذارا
یا اشتباه است و اصل آن «آن تلخ و خوش ...» بوده است. (یادداشت مرحوم دهخدا).
در فرهنگ پهلوی مک کنزی، درآیه‌ی wiš (وِش) به معنای «زهر» آمده است. این واژه‌ی «وِش» در پارسی دری/نو نیامده است، دست کم در فرهنگ دهخدا و فرهنگ‌های یاد شده در آن نیامده است. به گمان من شاید این واژه در گویش پارسی شیرازی بازمانده بوده است و حافظ آن را به کار برده است و منظورش از «آن تلخ وش» یعنی «آن زهر تلخ». اگر این گمان درست باشد، معنای بیت چنین خواهد بود:

آن زهر تلخ که صوفیان آن را مادر پلیدی‌ها می‌دانند، برای ما از بوسه‌ی دوشیزگان گواراتر و شیرین‌تر است.

که به نظر من، در این صورت، زهر و تلخی با شیرینی و گوارایی تضاد دارد.

پی‌نوشت
با سپاس از دوست گرامی، امیر قربانزاده، در فرهنگ دهخدا درآیه‌های «بش» و «بیش» به معنای «زهر» آمده است.

Tuesday, March 27, 2012

زندگینامه‌ی انتقادی فردوسی

سه‌شنبه ۸/فروردین/۱۳۹۱ - ۲۷/مارچ/۲۰۱۲

چند وقتی است که می‌خواستم این جستار و معرفی کتاب را بنویسم اما گویا بخت بر این بود که سال نو را با نام دو ایرانی بزرگ بیاغازم: یعنی فردوسی توسی و زنده‌یاد استاد علیرضا شاپور شهبازی و این را به فال نیک می‌گیرم.

در اردیبهشت ماه سال گذشته نوشتاری در این وبلاگ گذاشتم به نام «هزاره‌ی شاهنامه و ستم به فردوسی» و در آن از ستم‌هایی نوشتم که به فردوسی و شاهنامه می‌رود از آن میان گفتم که با گذشت هزار سال از سرایش شاهنامه، هنوز بسیاری از ما فردوسی را به خوبی نمی‌شناسیم و زندگینامه‌ی دقیق و مستندی از او به دست نداده‌ایم و طبیعی است که فیلمی هم از زندگی او ساخته نشده است. البته در پی‌نوشت افزودم که زنده‌یاد استاد علیرضا شاپور شهبازی در سال ۱۳۷۰ خ./۱۹۹۱ کتاب پژوهشی و مستندی درباره‌ی زندگی فردوسی نگاشته است با مشخصات زیر:


نام کتاب: فردوسی: زندگی انتقادی (Ferdowsi: A Critical Biography)
نویسنده: علیرضا شاپور شهبازی
سال: ۱۹۹۱ م./ ۱۳۷۰ خ.
ناشر: مرکز پژوهش‌های خاورمیانه‌ی دانشگاه هاروارد
صفحه: ۱۹۴

این کتاب سال ۲۰۱۰ م/ ۱۳۸۹ خ. نیز به دست انتشارات مزدا در کالیفرنیا بازچاپ شده است.



خوشبختانه پیش از به پایان رسیدن سال ۱۳۹۰ این بخت را یافتم که این کتاب ارزشمند را بخوانم و بسیار لذت ببرم از دقت نظر و پژوهش آن استاد بزرگ. فهرست گنجانده‌های این کتاب نازک اما ژرف چنین است:

پیشگفتار
فصل ۱: بررسی آثار مربوط به فردوسی
- سرچشمه‌های اصلی
- پژوهش‌ها

فصل ۲: پیشینه‌ی خانوادگی و پیشگامان فردوسی
- نام و خانواده‌ی فردوسی
- تاریخ زایش فردوسی
- پیشینه‌ی خانوادگی
- پیشگامان

فصل ۳: دوران شکل‌گیری
- آموزش و شخصیت فردوسی
- دین فردوسی
- سال‌های آغازین زندگی

فصل ۴: تاریخ‌نگار ایران باستان
- سبب‌های برای دغدغه
- داستان‌های نخستین
- در جست‌وجوی سرچشمه‌های اصلی
- ویراست نخستین شاهنامه‌ی فردوسی

فصل ۵: دوره‌ی شکوفایی
- تغییرهایی در شرایط سیاسی [ایران]
- فردوسی و سلطان محمود
- سلطان محمود و فردوسی
- سال‌های پایانی زندگی فردوسی
- داستان هجو سلطان محمود
- مرگ و خاکسپاری فردوسی

فصل ۶: یادگار نامیرا
- شاهنامه
- هدف‌های فردوسی
- ویژگی‌های شاهنامه

کتاب‌شناسی
نمایه

استاد شهبازی در پیشگفتار کتاب می‌گوید که
در خانواده‌ی من «فردوسی» و «شاهنامه»، نام‌هایی بودند که از آنها با احترام یاد می‌شد. در وقتی کودک بودم همه‌ی داستان‌های رستم و کی‌خسرو را که پسرعمویم محمود - که خودش جوانی بود با ظاهری شبیه رستم - برایم می‌گفت باور می‌کردم. او این داستان‌ها را یا از روی شاهنامه برایم می‌خواند یا از زبان خودش تعریف می‌کرد. پدرم حاج ابراهیم، شناخت ژرفی از اندیشه‌ها و دستاوردهای فردوسی را به من بخشید. در سال‌های سیزده تا نوزده سالگی هر شب بخشی از شاهنامه را برای پدرم می‌خواندم و او با مهربانی همه‌ی اشتباه‌های مرا درست می‌کرد و خوانش کهن واژه‌ها (مانند: سُخُن، دُشخوار، اِران Ērān، خَوردن) را یادآوری می‌کرد. یا بخش‌های دشوار را برایم شرح می‌داد و سخت هیجان زده می‌شد وقتی به بیت‌هایی با مفهوم‌ها و عبارت‌های ناب (مانند: «جهان خواستی؟ یافتی، خون مریز!» یا «ز نام و نشان و گُمان برتر است») یا توصیف‌های ناب («شبی چون شَبَه روی شسته به قیر»؛ ‌[در وصف رخش:] «تو گویی روان شد کُه بیستون») می‌رسیدیم – که هزاران بیت از این دست در سراسر شاهنامه دیده می‌شود. بدین روش دو بار همه‌ی متن شاهنامه را با هم خواندیم. پس از پایان دور دوم، شاهنامه همواره همدم و راهنما و یگانه منبع لذّت من به شمار می‌آمد.

استاد شهبازی با توجه به این بیت فردوسی در بخش پادشاهی بهرام بهرامیان
می لعل پیش آور ای روزبه ------------ چو شد سال گوینده بر شست و سه

و این چند بیت در پایان پادشاهی شاپور دوم (ذوالاکتاف)
چو آدینه هرمزد بهمن بوَد ----------- برین کار فرخ نشیمن بود
می لعل پیش آور ای هاشمی ------------- ز خُمّی که هرگز نگیرد کمی
چو شست و سه شد سال، شد گوش کَر ---------- ز بیشی چرا جویم آیین و فَر

و این که چند بیت پیش از آن در پایان پادشاهی اورمزد (هرمزد ساسانی) گفته است:
شب اورمزد آمد از ماه دی - ز گفتن بیاسای و بردار می

با محاسبه‌های گاه‌شماری به این نتیجه رسیده است که تاریخ زایش فردوسی آدینه ۳ دی ماه ۳۰۸ یزدگردی برابر یا ۳ ژانویه ۹۴۰ میلادی یولی بوده است یعنی ۱۸ دی ماه ۳۱۸ هجری خورشیدی یا ۸ ژانویه ۹۴۰ میلادی گریگوری (۱۹ ربیع الاول ۳۲۸ هجری قمری).

پیشتر درباره‌ی افسانه‌ی پاداش محمود غزنوی و فردوسی نوشته‌ام. اما استاد شهبازی هم چنین درباره‌ی ارتباط فردوسی و سلطان محمود می‌نویسد که سلطان محمود در آغاز حکومت خود، به فرهنگ ایرانی علاقه داشت و دستگاه دیوان اداری وی به زبان پارسی بود و شاهان ایران باستان را الگوی خود می‌دانست. اما پس از گسترش قلمرو خویش و به ویژه به خاطر جلب توجه خلیفه‌ی عباسی شیوه‌اش تغییر کرد و به تعصب دینی گرایش یافت.

امیدوارم این پژوهش بسیار سودمند و برجسته که دستاورد سال‌های فراوان همنشینی زنده‌یاد شهبازی با شاهنامه و فردوسی است - اگر تاکنون به خط و زبان پارسی برگردانده نشده است - به زودی به زبان پارسی هم برگردانده شود تا همزبانان فردوسی نیز آن را بخوانند و شناخت بهتر و واقع‌بینانه‌تری از آن بزرگمرد تاریخ و فرهنگ ایران و سراینده‌ی کاخ بلند زبان پارسی به دست بیاورند.



استاد علیرضا شاپور شهبازی در سال ۱۳۲۱ خ./ ۱۹۴۲ م. در شیراز زاده شد. در سال ۱۳۴۲ خ. / ۱۹۶۳ م. از دانشگاه شیراز مدرک کارشناسی تاریخ را دریافت کرد. سپس به انگلستان رفت و از دانشگاه لندن مدرک کارشناسی ارشد گرفت و دکتری خود را در باستان‌شناسی دریافت کرد.

در سال ۱۳۵۲ خ./ ۱۹۷۳ م. «بُنداد تحقیقات هخامنشی» را بنیاد گذاشت و تا سال ۱۳۵۸ خ./۱۹۷۹ م. مدیر آنجا بود. سپس در همان سال به دانشگاه کلمبیا در امریکا رفت و در آنجا به عنوان استاد مشغول به کار شد. در سال ۱۳۶۷ خ./ ۱۹۸۸ م. نیز مدرک پسادکتری خود را در رشته‌ی تاریخ‌شناسی ایران از دانشگاه گوتینگن آلمان دریافت کرد.

در مهرماه ۱۳۸۴ خ./ اکتبر ۲۰۰۵ م. برای درمان سرطان راهی امریکا شد. اما در ۲۵ تیرماه ۱۳۸۵ خ. / ۲۰۰۶ م. پس از ۹ ماه مبارزه با بیماری سرطان در امریکا درگذشت و در حافظیه‌ی شیراز به خاک سپرده شد.

شاپور شهبازی به سه زبان فارسی، انگلیسی، آلمانی و پارسی باستان تسلط کامل داشت و زبان‌های فرانسوی، یونانی و عربی را تا حد زیادی می‌شناخت.

از وی ۱۷ کتاب و بیش از ۱۷۰ مقاله بر جای مانده‌است که ۷۶ مقاله برای دانشنامه‌ی ایرانیکا نوشته شده است.

آقای ابوالفضل خطیبی در فروردین سال ۱۳۸۸ خ. (چهار سال پیش) زندگی‌نامه‌ی مفصلی از ایشان نوشته است که در این نشانی در وبلاگ قدیمی او و نیز این نشانی در وبلاگ جدیدش می‌توانید بخوانید.

پی‌نوشت
1- این کتاب در سال 1390 خ. با ترجمه‌ی خانم هایده مشایخ به دست نشر هرمس با نام «زندگی‌نامه‌ی تحلیلی فردوسی» در 199 صفحه با شمارگان 1500 نسخه به بازار آمده است (البته کاربرد صفت «تحلیلی» برای critical در عنوان کتاب دقیق نیست).

2- درباره‌ی نظر زنده‌یاد شهبازی برای زادروز فردوسی: در کتاب هم گفته شده که این محاسبه و نظر پیشتر به صورت مقاله‌ای منتشر شده است. در برابر نظر استاد شهبازی، نظر استاد جلال خالقی مطلق آن است که تنها تاریخ دقیقی که در شاهنامه درباره‌ی زندگی فردوسی و شاهنامه هست همان تاریخ پایان سرایش ویراست دوم شاهنامه یعنی 25 اسفند 400 هجری قمری است. آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی هم مقاله‌ای در نقد نظر استاد شهبازی نوشته است که می‌توانید در این نشانی بخوانید:

http://ghiasabadi.com/zadruz2.html

Tuesday, March 20, 2012

نوروز خجسته باد

سه‌شنبه ۱/فروردین/۱۳۹۱ - ۲۰/مارچ/۲۰۱۲

فرارسیدن نوروز همیشه پیروز را به همه‌ی ایرانیان و ایران‌دوستان و دوستداران فرهنگ ایرانی و کسانی که نوروز را جشن می‌گیرند شادباش می‌گویم. از ایزد پاک و مهربان سالی پر از شادی و شادکامی و تندرستی را برای همه آرزو دارم. از خدا خواهانم که در سال نو نیز بخت نوشتن درباره‌ی فرهنگ و ادب ایران را داشته باشم. سخن و دعای داریوش بزرگ را بازگو می‌کنم:

اهورا مزدا این سرزمین را از دروغ و دشمن و خشکسالی بپایاد!
ایدون باد!


دیوان شاعران پارسی‌گوی پر است از بهاریه و غزل و ترانه و چکامه (قصیده) برای نوروز و فرارسیدن بهار. این هم چند بیت دستچین درباره‌ی نوروز:


ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید ------- کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید -------- تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید
چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید ------ ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید
کنون گر گلبُنی را پنج شش گل در شمار آید ------- چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید
بهار امسال پنداری همی خوش‌تر ز پار آید ------- ازین خوش‌تر شود فردا که خسرو از شکار آید

بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی!

کنون در زیر هر گلبُن قنینه در نماز آید ------ نبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید
ز هر بادی که برخیزد گلی با می به راز آید ---- به چشم عاشق از می تابه می عمری دراز آید
به گوش آواز هر مرغی لطیف و طبع‌ساز آید ------- به دست می ز شادی هر زمان ما را جواز آید
هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید ------ علَم‌های بهاری از نشیبی بر فراز آید
کنون ما را بدان معشوق سیمین‌بر نیاز آید -------- به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید

بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی!

زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستی ------- گشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی
به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستی ------ درخت سبز را گویی هزار آوا زبانستی
به شب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی -------- ستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی
درخت سیب را گویی ز دیبا طیلسانستی -------- جهان گویی همه پر وشی و پر پرنیانستی
مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستی ------- به دو دستم به شادی بر، می چون ارغوانستی

بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی!

فرخی سیستانی (شاعر سده‌ی چهارم و پنجم هجری)


نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا ----------- باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود --------- میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا
بوستان گویی بتخانه‌ی فرخار شده‌ست --------- مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا
بر کف پای شمن بوسه بداده وثنش ---------- کی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا؟
کبک ناقوس‌زن و شارَک سنتورزن است ------------- فاخته نای‌زن و بط شده طنبورزنا
پرده‌ی راست زند نارو بر شاخ چنار -------------- پرده‌ی باده زند قمری بر نارونا
کبک پوشیده به تن پیرهن خز کبود ------------- کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا

منوچهری دامغانی

علم دولت نوروز به صحرا برخاست ------- زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری --------- که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه ---------- یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند --------- شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟ -------- وین چه بادی است که از جانب یغما برخاست؟
چه هوایی است که خلدش به تحسر بنشست؟ ------ چه زمینی است که چرخش به تولا برخاست
طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت ------------------ بس که از طرف چمن لولوی لالا برخاست
موسم نغمه‌ی چنگ است که در بزم صبوح ------------- بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست
بوی آلودگی از خرقه‌ی صوفی آمد ------------- سوز دیوانگی از سینه‌ی دانا برخاست

سعدی شیرازی

Saturday, January 14, 2012

جمله‌ای از همایون کاتوزیان

شنبه ۲۴/دی/۱۳۹۰ - ۱۴/ژانویه/۲۰۱۲

ادوارد سعید (Edward Said)، اندیشمند عرب فلسطینی که سالیان زیادی در غرب زندگی کرد و استاد دانشگاه کلمبیای امریکا بود کتابی دارد به نام «خاورشناسی» که در آن به شیوه‌ی برخورد نخوت‌آمیز و متبکرانه‌ی غربیان به مردم خاورزمین پرداخته است. این کتاب در زمان انتشار خود در دهه‌ی ۱۹۷۰ م. / ۱۳۵۰ خ. سروصدایی زیادی کرد و در سال ۲۰۰۳ م. / ۱۳۸۲ خ. چاپ تازه‌ای از آن با پیشگفتار تازه منتشر شد و من هم آن را پیشتر معرفی کرده‌ام.

در این کتاب مطرح شده که دید غالب در غرب به ویژه در سده‌های هژدهم و نوزدهم م. و دوران استعمار اروپایی چنین بود که غربیان همواره دارای دانش و قدرت برتر و منطق و خردورزی و ... خلاصه همه چیزهای خوب بوده‌اند اما مردم خاورزمین همواره مشتی خرافاتی و ضعیف و احساساتی و ... خلاصه همه چیزهای بد بوده‌اند و برای مدیریت خاورزمین به غربیان نیازمند بوده‌اند. این باور بسیار جاافتاده بود و پرسش درباره‌ی درستی آن ابلهانه می‌نمود. متاسفانه این باور - که هرگز پشتوانه‌ی تاریخی نداشته - آن قدر تبلیغ شده و تکرار شده که برای گروهی شکل واقعیت مسلم به خود گرفته است. برای نمونه خاستگاه همه چیز و همه‌ی دانش‌ها در یونان باستان است و بزرگترین قدرت جهان باستان روم بوده است و ... حال آن که رومیان شکست‌های سنگینی از دشمنان خود از جمله ایرانیان خوردند و باژ و ساو فراوانی به ساسانیان می‌دادند. دریغ و افسوس آنجا بیشتر می‌شود که خود مردم خاورزمین هم دروغ‌ها و تبلیغات غربیان را باور کنند و خود را موجوداتی پست‌تر و ناتوان‌تر از غربیان بدانند. این حالت را در اصطلاح انگلیسی self-Orientalization یا self-Orientalizing می‌گویند. هنوز برابر خوبی برای آن ندارم. خود-خاوری‌سازی؟

دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان - که در انگلستان زندگی می‌کند و در دانشگاه‌های آنجا استاد بوده است و در زبان انگلیسی با نام «هما کاتوزیان» شناخته می‌شود - کتاب جالبی دارد درباره‌ی سعدی شیرازی و نقش او در زندگی فرهنگی و اجتماعی ایرانیان و به طور کلی کشورهای مسلمان اطراف ایران. مشخصات کتاب چنین است:


نام کتاب: سعدی شاعر زندگی، عشق و محبت (Sadi: The Poet of Life, Love and Compassion)
نویسنده: هما کاتوزیان
ناشر: Oneworld Publications
سال: ۲۰۰۶
صفحه: ۳۰۰

در فصل یکم دکتر کاتوزیان به جایگاه سعدی در فرهنگ سنتی و نوین (مدرن) و داوری ایرانیان درباره‌ی سعدی و مقایسه‌اش با فردوسی و حافظ و مولانا می‌پردازد. در فصل دوم تاریخ زایش و درگذشت سعدی را برمی‌رسد و با استفاده از واقعیت‌های تاریخی و متنی نشان می‌دهد که دوران زندگی او بین سال‌های ۶۰۶ تا ۶۹۰ ق. / ۱۲۰۸ تا ۱۲۹۰ م. بوده است. در این فصل همچنین آثار سعدی معرفی می‌شوند. فصل سوم به غزل‌های عشقی و قصیده‌های سعدی می‌پردازد و تکامل غزل‌سرایی در زبان پارسی بررسیده می‌شود. فصل چهارم جایگاه عرفان و منطق در شعرهای سعدی است. فصل پنجم درباره‌ی نقش سعدی در آموزش ادب و اخلاق است. فصل ششم هم به نقش سعدی در سیاست و کشورداری و نیز تصویر آرمانی سعدی از پادشاه دادگر و عدالت‌پرور می‌پردازد.

هدف من از معرفی این کتاب بیشتر پرداختن به جمله‌ای از دکتر کاتوزیان است که برای من جای شگفتی داشت و نمونه‌ای از همین پدیده‌ی خود-خاوری‌سازی است یعنی کسی از خاورزمین خود را از چشم غربیان ببیند و درباره‌ی خودش با عینک آنان داوری کند! در همان فصل نخست این جمله از دکتر کاتوزیان در صفحه‌ی ۵ کتاب به عنوان نویسنده‌ای ایرانی درباره‌ی ایرانیان آمده است:


Iranians are not well known for moderate, deliberate and critical approaches in their views and assessments of any subject – literary, political or social.

ترجمه
ایرانیان در نظرها و ارزیابی‌هایشان در هیچ زمینه‌ای - ادبی، سیاسی، یا اجتماعی - به داشتن رویکردی میانه‌رو، انتقادی و همه جانبه‌نگر شناخته شده نیستند.

نکته در اینجا است که این جمله از یک ایرانی در کتابی انتقادی و اجتماعی درباره‌ی شخصیتی ادبی است! یعنی صد در صد نقض غرض! یعنی دکتر کاتوزیان یا خودش را ایرانی نمی‌داند یا با این جمله، پیشاپیش تکلیف کتاب خودش را هم روشن کرده است!

پی‌نوشت:
من نمی‌گویم که جامعه‌ی ایرانیان و مردم ایرانی هیچ مشکلی ندارند و نباید هیچ گونه نقد و انتقادی به رفتارها و داوری‌های آنان کرد. هرگز! بلکه هدف من توجه دادن به پرهیز از بیان‌های کلی و صددرصدی و مطلق‌گرایی است مانند آن که بگوییم «ایرانیان در هیچ زمینه‌ای .... نیستند».

Friday, December 23, 2011

جغرافیای شاهنامه

آدینه ۲/دی/۱۳۹۰ - ۲۳/دسامبر/۲۰۱۱

چندی است که می‌خواهم کتابی را در زمینه‌ی جغرافیای شاهنامه معرفی کنم اما فرصت نمی‌شود. از سوی دیگر نوشتار «حمید آرش آزاد» که در آن ایرادهای جغرافیایی به شاهنامه گرفته بود و من پاسخی بدان دادم سبب شد که دوباره به سراغ آن کتاب بروم.

دکتر حسین کریمان (زاده: ۱۲۹۲ خ. / درگذشته: ۱۳۷۲ خ.) از پژوهشگران تاریخ و فرهنگ ایران بود. وی کتابی درباره‌ی تاریخچه‌ی ری نوشته است به نام «ری باستان» و نیز «تهران در گذشته و حال». اما کتابی که امروز می‌خواهم از او معرفی کنم درباره‌ی جغرافیای شاهنامه است.




نام کتاب: پژوهشی در شاهنامه
نویسنده: دکتر حسین کریمان
تاریخ انتشار: ۱۳۷۵ خ. به کوشش علی میرانصاری
ناشر: سازمان اسناد ملی ایران
صفحه: ۴۰۰

این کتاب در سال ۱۳۵۷ خ. نوشته شده بود اما به صورت دست‌نویس مانده بود و پس از درگذشت دکتر حسین کریمان، این کتاب در پاییز سال ۱۳۷۴ خ. به همراه دیگر نوشتارها و آثار وی به سازمان اسناد ملی ایران هدیه شد. و آقای علی میرانصاری کار ویرایش نهایی و انتشار آن را به عهده گرفت. میرانصاری در متن کتاب دستی نبرده است اما چند پیوست بدان افزوده است.

عنوان کامل کتاب چنین است: «پژوهشی در شاهنامه در باب ری، پهنه‌ی تهران، البرز، مازندرانِ طبرستان، مازندرانِ مغرب و مازندرانِ مشرق در شاهنامه». سخن اصلی نویسنده بر آن است که:

۱- ری باستان در جنوب «چشمه علی» در جنوب تهران بوده است و در دوران سلوکیان بر اثر زمین‌لرزه ویران می‌شود و دوباره کمی آن سوتر ساخته می‌شود. ری شاهنامه همان ری باستان دوران سلوکیان است. این بخش را «ری بَرین» یا «ری عُلیا» می‌خواندند. پس از اسلام نیز شهر ری در نزدیکی کوه «بی بی شهربانو» ساخته شده که بدان «ری زیرین» یا «ری سُفلی» می‌گفتند.

۲- کوه شمال تهران امروزی در شاهنامه به نام «کوه آمل» یا «کوه قارن» شناخته می‌شده است. کوه البرز شاهنامه به چند کوه متفاوت اشاره دارد از جمله در شمال هند، در بدخشان، در قفقاز و کوه قاف استوره‌ای.

۳- مازندران امروزی در شاهنامه با نام «بیشه‌ی تمیشه» و «بیشه‌ی ناروَن» و «طبرستان» یاد شده است. نام مازندران بر این پهنه از ایران چندین سده پس از زمان فردوسی گذاشته شده است.

۴- در شاهنامه نام مازندران بر دو ناحیه‌ی جغرافیایی دلالت دارد. یکی مازندران مشرق که در نزدیکی بلخ و بدخشان است. دیگری مازندران مغرب که بر شام و سوریه اشاره دارد.

۵- مازندرانی که وصف طبیعت دلکش آن از زبان خنیاگری برای کیکاووس سروده می‌شود همین مازندران مغرب است که جایگاه دیوان بوده است.

این هم فهرست کتاب:

مقدمه
بهره‌ی نخستین: تاریخ‌نویسی در ایران باستان تا زمان فردوسی
بهره‌ی دوم: فراموش شدن هخامنشیان و اشکانیان در تاریخ ایران باستان
بهره‌ی سوم: اشارتی به منابع شاهنامه

بخش نخستین: در تعیین محل ری و تهران در شاهنامه
بهره‌ی نخستین: محل ری عتیق در شاهنامه
بهره‌ی دوم: موارد ذکر ری در شاهنامه در دوره‌ی تاریخی

بخش دوم: شرح کاخ اردوان اشکانی در شاهنامه
بهره‌ی نخستین: وضعیت کاخ اردوان تا پایان دوران ساسانیان
بهره‌ی دوم: نصرآباد در قرون نخستین اسلامی
بهره‌ی سوم: فخرآباد در محل دز رشکان یا کوه سرسره

بخش سوم: البرز در شاهنامه
بهره‌ی نخستین: البرز در شاهنامه بر کوه‌هایی در هند، بلخ، فارس و قفقاز اطلاق یافته است
- البرز در کتب باستانی و اوستا
- البرز در هندوستان
- البرز در بلخ
- البرز در فارس
- البرز در قفقاز
- البرز و قاف
بهره‌ی دوم: نام‌های سلسله کوه دماوند و شمیران در شاهنامه
- کوه قارن
- کوه آمل
- نسبت یافتن امور خارق‌العاده به البرز

بخش چهارم: مازندران در شاهنامه
بهره‌ی نخستین: مراد از مازندران در شاهنامه مازندران فعلی در شمال تهران نیست که آنجا را «بیشه‌ی نارون» و «بیشه‌ی تمیشه» و یا «طبرستان» می‌نامیدند
- مازندران در شمال تهران
- اطلاق مازندران به طبرستان به زمان‌های بعد از فردوسی تعلق دارد
- «بیشه‌ی نارون» یا «بیشه‌ی تمیشه» (طبرستان) نشستنگاه فریدون و منوچهر بوده است

بهره‌ی دوم: در روزگار باستان و در عهد فردوسی، دو مازندران یکی در مغرب و دیگری در مشرق ایران بوده است
- مازندران مغرب
- مازندران مشرق
- وجه تسمیه‌ی مازندران

بهره‌ی سوم: توصیف دلپذیر شاهنامه از مازندران، بر مازندران مغرب انطباق دارد

بخش پنجم: مازندران مغرب
بهره‌ی نخستین: فریفته شدن کیکاووس توسط دیوی از مازندران مغرب
- دیوها چه موجوداتی بودند
بهره‌ی دوم: لشکرکشی کیکاووس به مازندران مغرب بود
- حد شرقی مازندران مغرب
- جنگ هاماوران تکرار جنگ مازندران مغرب
- پرواز کیکاووس به آسمان بر اثر فریب دیو

بخش ششم: مازندران مشرق
بهره‌ی نخستین: شواهدی که نشان می‌دهد مازندران مشرق در شمال هندوستان و مشرق افغانستان و حدود بدخشان، کشمیر و لاهور است
- داستان پادشاهی کیخسرو
- داستان بیژن و منیژه
- ذکر سگسار و مازندران
- ذکر کرگسار و مازندران
- داستان منوچهر

بهره‌ی دوم: مازندران مشرق و بازتاب آن در دیوان منوچهری و ناصر خسرو
- دیوان منوچهری
- دیوان ناصرخسرو

پیوست اول (تعلیقات)
- ابومنصور محمد بن عبدالرزاق
- ابومنصور معمری
- فراموش شدن هخامنشیان و اشکانیان در تاریخ باستانی ایران و شاهنامه
- اشاراتی به منابع شاهنامه
- البرز در شاهنامه
- پل چینوت
- بُرزکوه
- مازندران در شاهنامه
- دیو
- منابع و مآخذ تعلیقات

پیوست دوم (فهارس)
- فهرست اشخاص
- فهرست جای‌ها
- فهرست کتاب‌ها، مقالات و مجلات

این هم نقشه‌ی جغرافیایی بحث شده در این کتاب اثر دکتر حسین کریمان. نشانی این نقشه در اینترنت را یکی از دوستان برایم فرستاد که از او سپاسگزارم.


برای دیدن تصویر با واگشود (resolution) و اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید.

Sunday, December 18, 2011

کاش این شعر فردوسی از کتاب‌ها حذف نمی‌شد

یک‌شنبه ۲۷/آذر/۱۳۹۰ - ۱۸/دسامبر/۲۰۱۱

دو سال پیش (در سال ۱۳۸۸ خ/ ۲۰۰۹ م.) درباره‌ی قطعه شعری منسوب به فردوسی (در این خاک زرخیز ایران زمین...) پاسخی نوشتم که علاقه‌مندان می‌توانند آن را در این نشانی بخوانند.

به تازگی نیز باز مورد دیگری پیدا شده است و یکی دیگر از نامه‌ها یا ای-میل‌هایی سرگردانی که چند بار به دستم رسیده نامه‌ای است با شعری تازه منسوب به فردوسی. متن نامه چنین است:


کاش این شعر فردوسی از کتاب‌های درسی حذف نمی‌شد:

چو بخت عرب بر عجم چیره گشت ---------- همه روز ایرانیان تیره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و راه ---------- تو گویی نتابد دگر مهر و ماه
ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت ----------- ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال ---------- به بستند اندیشه را پر و بال
جهان پر شد از خوی اهریمنی ------------ زبان مهر ورزیده و دل دشمنی
کنون بی‌غمان را چه حاجت بمی --------- کران را چه سودی ز آوای نی
که در بزم این هرزه‌گردان خام ----------- گناه است در گردش آریم جام
به جایی که خشکیده باشد گیاه ----------- هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود -------- همه نام بوبکر و عمر شود
ز شیر شتر خوردن و سوسمار ------------ عرب را بجایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو ------------ تفو بر تو ای چرخ گردن تفو
دریغ است ایران که ویران شود --------- کنام پلنگان و شیران شود

البته این بار گویا تصویر رجروب (اسکن) شده از متن شعر چاپی هم آورده شده است اما مشخصات کتابی که این متن در آن نوشته شده دیده نمی‌شود.

من نمی‌دانم نویسنده‌ی اصلی این مطلب که بوده و این شعر در کدام کتاب درسی و در چه سال و دوره‌ای بوده است که اکنون حذف شده است. این قطعه شعر نیز مانند دیگر شعرهای منسوب به فردوسی از سر هم کردن چند بیت یا نیم‌بیت واقعی از فردوسی و افزوده‌هایی تازه ساخته شده است. این گونه برساخته‌ها معمولا در هیچ ویراست معتبری از شاهنامه دیده نمی‌شوند و کسانی که ادعا می‌کنند این گونه شعرها از فردوسی است مشخصات هیچ ویراستی از شاهنامه را نمی‌دهند، نه شاهنامه‌ی چاپی و نه شاهنامه‌ی دست‌نویس و کهن. جای این شعرها هم مشخص نیست که در کدام صفحه یا بخش از شاهنامه است. لابد به نظرشان «شاهنامه خیلی بزرگ است و بالاخره یک جایی در آن کتاب این شعر هست دیگر!» همه‌ی آنها از عبارتی کلی با این مضمون استفاده می‌کنند که «این شعر در شاهنامه‌های قدیمی بوده اما اکنون حذف شده» و معلوم نیست این شاهنامه‌ی قدیمی کی و کجا چاپ شده است یا اگر دست‌نویس بوده در چه سالی و در کجا نوشته شده و اکنون در کجا نگهداری می‌شود.

البته برای کسانی که با شاهنامه آشنا هستند و کمی به سبک و بیان فردوسی آموخته شده‌اند (عادت کرده‌اند) به آسانی متوجه می‌شوند که این شعر از فردوسی نیست. اما می‌توان از نکته‌های سبک‌شناسی و زبان‌شناسی تاریخی هم استفاده کرد و نشان داد که این سروده از فردوسی نیست. در اینجا من به چند بیت از این قطعه می‌پردازم.

ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت ----------- ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت

این بیت اصلا به سبک و بیان فردوسی نمی‌خورد به ویژه به خاطر کاربرد واژه‌ی «نشئه». این واژه در شاهنامه کاربرد ندارند. حتا در زبان پارسی در زمان فردوسی نیز کاربرد نداشته است. یعنی در شعر دیگر شاعران همزمان او به معنای مورد نظر در این بیت به کار نرفته است. واژه‌ی عربی «نشئه» در اصل به معنای «پدید آمدن» است که در باب اِفعال به صورت «انشاء» به معنای «پدید آوردن» است. صورت «نشو» با «نما» هم به معنای رشد و بالیدن به کار می‌رود. معنای «سرخوشی پدید آمده از مستی» از دوره‌های بعد در زبان پارسی دیده می‌شود. در فرهنگ دهخدا این معنای «سرخوشی» از شعر ایرج میرزا شاهد دارد. یعنی در پیش از وی شاید به صورت رسمی و ادبی ثبت نشده است. همین طور جمله‌ی «معنی ز فرهنگ رفت» به نظر من کاربردی تازه است.

بیت‌های زیر هم باز نوعی بیان «تازه» است که به سبک بیان فردوسی نمی‌خورد:

به جایی که خشکیده باشد گیاه ----------- هدر دادن آب باشد گناه

ادب خوار گشت و هنر شد وبال ---------- به بستند اندیشه را پر و بال

ضمن آن که «به بستند» غلط نگارشی دارد و باید «ببستند» باشد.

از آنجا که این شعر در «قدیم» در کتاب‌ها بوده نمی‌توان سراغ آن را در ویراست دکتر خالقی مطلق گرفت. برای همین سراغ چند بیت را در ویراست مسکو می‌گیرم:

بر پایه‌ی در ویراست مسکو «عجم» تنها در سه مورد به کار رفته است:
کجا شد فریدون و ضحاک و جم --------- مهان عرب، خسروان عجم
همش رای و هم دانش وهم نسب -------- چراغ عجم آفتاب عرب
سپه را به بستور فرخنده داد ------- عجم را چنین بود آیین و داد

پس بیت نخست نیز از شاهنامه نیست. دست کم در ویراست مسکو نیست.

بیت «ز شیر شتر خوردن و سوسمار» نیز در ویراست مسکو نیست. تنها بیتی که در آن «سوسمار» به کار رفته است در بخش پادشاهی هرمزد است و بدین شکل:
ندارم به دل بیم از تازیان ------- که ازدیدشان دیده دارد زیان
که هم مارخوارند و هم سوسمار -------- ندارند جنگی گه کارزار

اگرچه به نظر می‌رسد این قطعه مربوط به بخش حمله‌ی تازیان (عربان) و دوران پادشاهی یزدگرد ساسانی باشد اما بیت «دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود» در ویراست مسکو در داستان پادشاهی کیکاووس و در جنگ با هاماوران (در عربی: حمیر) آمده است. درباره‌ی بیت‌های دیگر نیز در بخش پادشاهی یزدگرد چنین آمده است:
چو با تخت منبر برابر کنند ---------- همه نام بوبکر و عمر کنند
تبه گردد این رنجهای دراز ----------- نشیبی درازست پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر -------- ز اختر همه تازیان راست بهر

اما بیت‌های دیگر این قطعه در شاهنامه‌ی ویراست مسکو نیست.

پس بر پایه‌ی این جست‌وجوی کوتاه و دلیل‌های گفته شده در بالا، به نظر من این قطعه شعر از فردوسی نیست و در بهترین حالت، ترکیب چند بیت از بخش‌های مختلف شاهنامه است که بیت‌هایی با بیان و سبک امروزی هم بدان‌ها افزوده شده است.

Saturday, November 19, 2011

شعر روباه و زاغ سروده‌ی چه کسی است

شنبه ۲۸/آبان/۱۳۹۰ - ۱۹/نوامبر/۲۰۱۱

چندی پیش دوستی نامه‌ای برایم فرستاد درباره‌ی شعر «روباه و زاغ» که در کتاب‌های دبستان بود. در این نامه هم طبق معمول این گونه نامه‌ها، نویسنده‌ی متن اصلی معلوم نیست و همین طور فقط از روی ذوق و شوق خوانندگان، دست به دست می‌شود بی آن که کسی درباره‌ی محتوای آن پرسشی بکند. این هم بخشی از متن آن نامه:

شعر معروف روباه و زاغ واقعاً سروده‌ی چه کسی است؟

همه شما درس «روباه و زاغ» دوران مدرسه را به یاد دارید... همان شعر معروفی که تا به امروز در ذهن اکثر ما مانده است و فکر می‌کردیم که این شعر سروده‌ی فردی به نام «حبیب یغمایی» است...



ولی این شعر در واقع در قرن هفده توسط یک شاعر فرانسوی به نام «ژان دو لا فونتن» سروده شده است...

متن اصلی شعر به زبان فرانسه و انگلیسی در اینجا آورده شده است:
La Fontaine's "Le corbeau et le renard":
A Fable of a (literally) "outfoxed" Crow!

چرا در تمام این سال‌ها هیچ کسی به ما نگفت که این شعر سروده‌ی یک فرانسوی است؟؟؟ و چرا حبیب یغمایی اعتراف نکرد که سراینده‌ی این شعر نیست بلکه فقط آن را ترجمه کرده؟؟؟

از نحوه‌ای که نام حبیب یغمایی را برده است برمی‌آید که اصلا این شخص جایگاه حبیب یغمایی در ادبیات و زبان پارسی و خدمت‌های او به زبان پارسی را نمی‌شناسد. حبیب یغمایی (۱۲۸۰ خ. تا ۱۳۶۳ خ.) شاعر و نویسنده و روزنامه‌نگار بزرگی بود که مجله‌ی ادبی یغما را پایه‌گذاری کرد که در طی سی سال یعنی از ۱۳۲۷ تا ۱۳۵۷ خورشیدی جزو بهترین و مهم‌ترین مجله‌های ادبی ایران بود و بزرگان و استادانی چون جلال همایی و پرویز ناتل خانلری و دیگران در آن مقاله می‌نوشتند.

به نظر می‌رسد نویسنده‌ی اصلی این متن مشکل بزرگی در درک دو مفهوم دارد و به خیال خودش «کشف» بزرگی کرده و «مچ» گرفته است.

۱- ژان دو لافونتن، شاعری فرانسوی بوده است که شعر فرانسوی «روباه و زاغ» را سروده است و شعرش در سال ۱۶۷۸ م. چاپ شده است. خود داستان روباه و زاغ هم در اصل داستانی عامیانه (فولکلور) بوده است. اگر این شخص «مچ‌گیر» و «کاشف» کمی فرانسوی می‌دانست می‌فهمید که خود لافونتن هم تنها این داستان را به شعر درآورده است و خودش سازنده‌ی داستان نیست (در عنوان فرانسوی کتاب نوشته شده: Mises en vers par M. de la Fontaine یعنی لافونتن تنها آن را به نظم درآورده است).



آگاهی بیشتر درباره‌ی پیشینه‌ی این داستان را می‌توانید در این صفحه از ویکی‌پدیای انگلیسی بخوانید.

۲- حبیب یغمایی نزدیک ۲۵۰ سال پس از لافونتن در سال ۱۳۰۹ خ. / ۱۹۳۰ م. این «داستان» را - که لافونتن آن را به شعر فرانسوی درآورده بوده - به زبان پارسی ترجمه کرده و ترجمه‌اش به صورت شعری پارسی است.

یعنی این شخص انتفادکننده تفاوت بین سازنده، سراینده، مترجم و شاعر را نمی‌داند. شعر «روباه و زاغ» که ما به خط و زبان پارسی در کتاب‌های مدرسه خواندیم واقعا سروده‌ی پژوهشگر و شاعر سرشناس ایرانی حبیب یغمایی بود نه یک شاعر فرانسوی به نام لافونتن. آخر مگر لافونتن پارسی می‌دانسته که این شعر پارسی را بسراید؟

به گمانم، در همان زمان حبیب یغمایی هم مردم می‌دانستند که اصل این داستان در شعرهای لافونتن آمده است شاید آن موقع مردم «باسوادتر» بودند و بیشتر مطالعه داشتند و به ویژه با ادبیات کلاسیک فرانسه بیشتر آشنا بودند، چون زبان خارجی در مدرسه‌ها فرانسه بود! حالا این شخص (که شاید از جوانان یا نوجوانانی باشد که سال‌ها پس از مرگ حبیب یغمایی زاده شده) طوری سخن گفته است که انگار کشف ادبی قرن را کرده است و از رازی سر به مُهر پرده برداشته است!

حبیب یغمایی به چه چیزی باید اعتراف کند یا می‌کرد؟ در حضور چه کسی باید اعتراف می‌کرد؟ تازه مگر این شخص انتقادکننده همه‌ی نوشته‌ها و یادداشت‌های حبیب یغمایی را خوانده است؟ اگر خوانده است آیا در آنها «اعترافی» درباره‌ی این شعر پیدا کرده است؟ آیا حبیب یغمایی گفته این داستان ساخته‌ی خودم است؟

پی‌نوشت
در همان صفحه‌ی ویکی‌پدیا عکسی از دستنویس کتاب کلیله و دمنه در کتابخانه‌ی ملی فرانسه هست که گفته شده مربوط به داستان روباه و زاغ این کتاب است. یعنی شاید حبیب یغمایی داستان را از کلیله و دمنه گرفته است. من در کلیله و دمنه ترجمه‌ی نصرالله منشی نگاهی کوتاه کردم اما این داستان را نیافتم. شاید جست‌وجوی من اشتباه بوده است. شاید هم آنچه من دارم کامل نیست.

Sunday, October 02, 2011

پرگار بی.بی.سی و شاهنامه

یک‌شنبه ۱۰/مهر/۱۳۹۰ - ۲/اکتبر/۲۰۱۱

برنامه‌ی پرگار تلویزیون فارسی بی.بی.سی در روز چهارشنبه ۱۵ تیرماه برابر ۶ جولای ۲۰۱۱ به شاهنامه‌ی فردوسی پرداخت و پرسش کلیدی آن چنین است:




روایت شاهنامه از تاریخ ایران تا چه حد موثق است؟

اما فردوسی پیش از آنکه تاریخ‌نگار باشد، شاعر است. مقتضیات یک متن شاعرانه چیست؟ آیا می‌توان گفت شاهنامه به واسطه‌ی شعر بودن، کم‌تر تاریخی است و بیشتر ادبی؟ به زبان صریح‌تر، آیا تاریخی که شاهنامه نقل می‌کند موثق است و به کار تاریخ‌نگاران می‌آید؟

اما منابع مورد استفاده‌ی فردوسی تا چه حد موثق اند و تا کجا می‌توان به آن‌ها، نه برای خوانش آمال و آرزوهای ایرانیان، بلکه برای فهم واقعیات ایران زمین اتکا کرد؟

من نمی‌دانم چه کسی در این روزگار شاهنامه را به عنوان کتابی صرفا تاریخی می‌خواند. روشن است که فردوسی شاعر بوده است و نه تاریخ‌نگار. تاریخ نبودن شاهنامه به خاطر شعر بودنش نیست بلکه به خاطر ماهیت آن و هدف فردوسی است. یعنی دمیدن غرور ملی و زنده کردن و زنده نگهداشتن روح ملت ایران. وگرنه کتاب‌های تاریخی فراوانی در همان دوران نوشته شده است مانند تاریخ طبری و تاریخ حمزه‌ی اصفهانی و تاریخ ثعالبی نیشابوری و دیگر تاریخ‌نویسان دوران سامانی و غزنوی.

و البته دید امروزی ما به «تاریخ» چیز به نسبت جدیدی است و در گذشته در همه‌ی کشورها تاریخ حماسی و استوره‌ای هم بخشی از تاریخ بوده است. برای نمونه مردم هندوستان اوپانیشادها را بخشی از تاریخ خود می‌دانند. یا مردم یونان افسانه‌های هرکول و دیگر پهلوانان را جزیی از تاریخی واقعی سرزمین خود می‌دانستند و گروهی خود را از نسل هرکول یا دیگر پهلوانان استوره‌ای می‌دانستند. همین طور در میان قوم‌های یهود و عرب و دیگران. بنابراین انتظار این که شاهنامه (یا دیگر حماسه‌های مانند آن) کتاب صددرصد «تاریخی» باشد با همان برداشت امروزی ما از «کتاب تاریخی»، مسلما بی‌معنا و بی‌پایه و نشدنی است. بنابراین به نظر من کل این برنامه با پیش‌فرض اشتباهی آغاز می‌شود.

روشن است که شاهنامه به خاطر مستند بودن به «خداینامگ» و دیگر نوشتارها و سندهای دوران ساسانیان و نیز به خاطر این که گردآورده‌ی موبدان و دانشوران ایرانی دوران سامانیان است، در بخش تاریخی خود دارای اطلاعات و آگاهی‌های مهمی است که باید در همسنجش و همبرنهی با دیگر سندهای تاریخی از آنها سود برد. اما خود شاهنامه به تنهایی «کتاب تاریخی موثق» با برداشت و تعریف امروزی نیست.

کارشناسان مهمان در این برنامه یعنی خانم دکتر پروانه پورشریعتی و دکتر تورج دریایی هر دو از ایران‌دوستان و کارشناسان دوران ساسانی هستند و کتاب‌هایی در باره‌ی این دوره از تاریخ ایران منتشر کرده‌اند. و نظر هر دو نیز همین است که بخش تاریخی شاهنامه‌ی فردوسی می‌تواند و باید به عنوان منبعی در کنار دیگر منبع‌های تاریخی درباره‌ی دوران ساسانیان به کار رود. برای نمونه خانم دکتر پورشریعتی از نام اسپهبدان ساسانی یاد می‌کند که مهرهایش به تازگی کشف شده اما نام‌هایشان در شاهنامه آمده است و پیش از کشف این مهرها گمان می‌شد که این سرداران و اسپهبدان خیالی هستند. دکتر دریایی نیز می‌گوید که شاهنامه را باید در کنار تاریخ طبری و تاریخ آگاثیاس و دیگر منبع‌های تاریخی دوران ساسانیان نگاه کرد. هر سند تاریخی باید در کنار دیگر سندها بررسی و ارزیابی شود. و معمولا هیچ سندی به تنهایی معتبر نیست و بسیاری از سندهای دستکاری شده یا با انگیزه‌های سیاسی و شخصی نوشته می‌شود.

پرسش دیگر مجری برنامه این است که: آیا فردوسی وقتی به ترکان و عرب‌ها پرداخته است منصف بوده است؟ اینجا هم باز با دید امروزی به قضیه نگاه می‌شود. باید توجه داشت (همان طور که دکتر دریایی می‌گوید) در آن زمان عرب‌ها ایران را اشغال کرده و به ایران ستم می‌کردند به ویژه امویان. در زمان فردوسی نیز اندک اندک ترکان آسیای میانه وارد دستگاه حکومتی ایران و به ویژه سامانیان شدند و ویرانگری را آغاز کرده بودند. بنابراین حتا اگر فردوسی از زبان خود هم به عرب‌ها و ترکان چیزی گفته باشد واقعیت تاریخی بوده است. هرچند بخش‌هایی از این اعتراض و شکایت از عرب‌ها در منبع‌های اصلی فردوسی بوده است. و باز باید توجه داشت که در بخش حماسی شاهنامه تورانیان که از قوم‌های آریایی بودند و در اوستا هم از آنان با نام آریایی یاد شده و نام‌هایشان نیز نشانگر همتبار بودن با ایرانیان است (ارجاسب، فرنگیس، افراسیاب، اغریرث، منیژه، پیران، هومان، پیلسم و ...) به اشتباه ترک دانسته شده‌اند. ضمن آن که فردوسی گاه شاهی ایرانی مانند کی‌کاووس را به خاطر نادانی و اشتباه‌هایش سرزنش می‌کند و پهلوانان تورانی مانند اغریرث و دیگران را می‌ستاید. متاسفانه برخی از سودجودیان این جریان را به تاریخ امروز انتقال داده و گمان می‌کنند که فردوسی «عرب‌ستیز» و «ترک‌ستیز» به معنای امروزی این گونه واژه‌ها بوده و به اصطلاح خودشان فردوسی را «نژادپرست» می‌دانند حال آن که ایرانی و ترک و عرب «نژاد» نیستند! دیگر آن که آن عرب‌ها و ترکان با ایرانیان عرب‌زبان و ترک‌زبان امروزی هیچ ربطی ندارند!

اما شاید بامزه‌ترین بخش آنجا است که مجری می‌پرسد:
همان جور که آقای دریایی می‌گوید، می‌شود گفت شاهنامه تاریخ «سلطنتی» است چون بر پایه‌ی خداینامگ تهیه شده در دوران خسرو اول است. بدین ترتیب می‌توانیم بگوییم که یک تاریخ «سلطنتی» شده سند هویت فرهنگی ایرانیان. شما در این ایرادی نمی‌بینید؟

آدم نمی‌داند چه کند. نخست سندها و منبع‌های شاهنامه را به پرسش می‌کشند و این که چه قدر شاهنامه موثق است. وقتی که روشن می‌شود بخش تاریخی آن سند داشته و از روی سندهای رسمی و دولتی بوده و با دیگر یافته‌های تاریخی همخوانی دارد می‌گویند: وای! این از روی سندهای «سلطنتی» بوده. پس حتما مسئله‌دار است. آیا ایشان انتظار دارند فردوسی از روی سندهای مرکز بایگانی مجلس انگلستان یا کنگره‌ی امریکا (که غیردولتی و غیرسلطنتی هستند) شاهنامه را می‌سرود؟ این هم نمونه‌ی دیگری از تحمیل برداشت‌های امروزی به تاریخ گذشته است.

اگر هم فرض کنیم که این پرسش‌ها و این گونه نگاه به شاهنامه نگاه تهیه‌کنندگان و نویسندگان بی.بی.سی نیست و تنها دارند پرسش دیگران را مطرح می‌کنند به نظر من بایستی به روشنی گفته شود که برخی چنین می‌گویند و در صورت امکان نام منبع و نویسنده را نیز بگویند.