Showing posts with label تاريخ معاصر. Show all posts
Showing posts with label تاريخ معاصر. Show all posts

Tuesday, January 07, 2020

معرفی کتاب: «آذر استروشنی یا شمشیر اسپارتاکوس»

سه‌شنبه ١٧/دی/١٣٩٨ – ٧/ژانویه/٢٠٢٠

در این جستار می‌خواهم به معرفی کتاب جالبی بپردازم که سَبک آن معمولاً در کتاب‌های فارسی چندان رایج نیست و آن هم «داستان تاریخی» است. مزیت داستان تاریخی در آن است که خواننده در قالب داستانی پرکشش با برهه‌ی خاصی از تاریخ آشنا می‌شود و رویدادهای تاریخی را از زبان شخصیت‌هایی مرکب از خیالی یا واقعی می‌خواند و می‌شنود و بدین ترتیب تاریخ بهتر در خاطرش نقش می‌بندد. البته این به شرطی است که نویسنده موضوع را به خوبی پژوهیده باشد نه این که تنها خیالبافی کرده باشد. در زبان‌های انگلیسی و فرانسه (و به گمانم دیگر زبان‌های اروپایی) این گونه یا ژانر داستانی به خوبی جا افتاده است و اثرهای فراوانی نوشته شده که بسیاری به فیلم هم تبدیل شده‌اند.

هفته‌ی گذشته کتابی به دستم رسید که موضوع آن داستان تاریخی است. اما اصل کتاب نه در ایران، که در کشور تاجیکستان نوشته شده است. نام این کتاب «آذر استروشنی یا شمشیر اسپارتاکوس» است.

بر پایه‌ی پیشگفتار و دیباچه‌ی کتاب، این کتاب را نخستین بار عطا همدم و لئونید چیگرین، نویسندگان سرشناس تاجیکستان، به سال ١٣٨۵ خ. / ٢٠٠۶ م. به زبان روسی در تاجیکستان منتشر کردند. چهار سال پس از آن، یعنی به سال ١٣٨٩ خ. / ٢٠١٠ م. همین دو نویسنده کتاب را به زبان پارسی (به گویش تاجیکی با خط سیریلیک) برگرداندند و در تاجیکستان چاپ کردند.

در همان سال ١٣٨٩ خ. / ٢٠١٠ م. آقایان روشن تیموریان و یوسف امیری در کانادا با توافق عطا همدم و لئونید چیگرین کار بازنویسی داستان به خط پارسی را آغاز کردند و پس از دو سال تلاش، توانستند این کتاب را آماده کنند و برای راحتی خوانندگانی که با گویش تاجیکی زبان فارسی آشنا نیستند، واژه‌ها و اصطلاح‌های گویش تاجیکی را به صورت واژه‌نامه و نیز پانوشت به کتاب افزودند. همچنین نام‌های تاریخی و جغرافیایی (مانند نام شهرها، فرمانروایان و سرداران و فرماندهان و ...) به صورت پانوشت به متن افزوده شده تا خوانندگان اطلاعات بیشتری پیدا کنند و در صورت نیاز بتوانند به منبع‌های مربوط مراجعه کنند.

موضوع کتاب زندگانی شخص آهنگری است به نام «آذر» که در سده‌ی یکم پیش از میلاد (زمان اشکانیان) در شهر استروشن (امروزه بخشی از تاجیکستان) کارگاه آهنگری داشته است. پادشاه فرغانه به پادشاه استروشن درخواست کمک برای جنگ می‌فرستد. پادشاه استروشن عده‌ی زیادی را به کمک او می‌فرستد که آذر هم در آن میان است. آذر در جنگ فرغانه با چین اسیر چینیان می‌شود و در چین به بردگی فروخته می‌شود و به کار در معدن گماشته می‌شود. اما چون آهنگر ماهری بوده است جایگاه خوبی پیدا می‌کند و در جنگ چینیان با قبیله‌های کوچ‌نشین هون در آسیای میانه اسیر هون‌ها می‌شود. هون‌ها او را به بازرگانان یونانی در جاده‌ی ابریشم می‌فروشند و یونانیان او را به اروپا می‌بردند و به برده‌فروشان رومی می‌فروشند. آذر در شهر رُم به همان مدرسه‌ی گلادیاتوری راه پیدا می‌کند که اسپارتاکوس هم بوده است و در آنجا با اسپارتاکوس دوست می‌شود. سپس در شورش بردگان روم در کنار اسپارتاکوس می‌جنگد. اما پس از سرکوب شورش بردگان، آذر مورد عفو سنای روم قرار می‌گیرد و عنوان شهروند روم را می‌یابد.

بدین ترتیب این کتاب اهمیتی دوچندان می‌یابد. یعنی هم باعث آشنایی فارسی‌زبانان با گویش تاجیکی می‌شود و هم خوانندگان با بخشی از تاریخ ایران زمین بزرگ و چین و روم باستان آشنا می‌شوند.

باید به هر چهار نفر یعنی آقایان عطا همدم و لئونید چیگرین که زحمت پژوهش تاریخی و نگارش این اثر زیبا و خواندنی را کشیده‌اند و نیز آقایان روشن تیموریان و یوسف امیری که زحمت بازنویسی این کتاب از خط سیریلیک فارسی به خط رایج فارسی را بر خود هموار کرده و با افزودن پانوشت‌ها باعث غنی‌تر شدن متن کتاب شده‌اند دست مریزاد گفت.


نام کتاب: آذر استروشنی یا شمشیر اسپارتاکوس
نویسندگان: عطا همدم، لئونید چیگرین
سال نشر به زبان روسی: ١٣٨۵ خ. / ٢٠٠۶ م.
سال نشر به فارسی سیریلیک: ١٣٨٩ خ. / ٢٠١٠ م.
بازنویسی به خط فارسی: روشن تیموریان و یوسف امیری (١٣٩١ خ. / ٢٠١٢ م.)
سال نشر به خط فارسی: ١٣٩٨ خ. / ٢٠١٩ م.
تعداد صفحه: ۵٨٠

بخشی از پیشگفتار دکتر محسن حافظیان بر کتاب

آقای روشن تیموریان در نشست‌های فرهنگی و ادبی و همزمان در نشریه‌های فارسی‌زبان و روسی‌زبان در شهرهای مونترال و تورونتوی کانادا، دربارۀ آذر استروشنی و کارنامه و سرنوشت این چهرۀ تاریخی سرزمین سُغد ایران باستان و کتاب «آذر استروشنی یا شمشیر اسپارتاکوس» اخبار و گزارش‌هایی تهیه و ارائه کرد. با پا گرفتن «بنیاد ایران‌پژوهی سهروردی» در مونترال، به سال ١٣٨٨ (٢٠٠٩ م.)، کتاب «آذر استروشنی یا شمشیر اسپارتاکوس» در نشست هفتم بنیاد، در تاریخ ١١ امرداد ، معرفی شد. در این نشست که با حضور دوستانی از افغانستان و ایران و تاجیکستان برگزار گردید، آقای روشن تیموریان، هم دربارۀ پس‌زمینه‌های این داستان و هم دربارۀ مَنش آذر استروشنی و بافت فرهنگی آن دوران سخنرانی کردند. به پیشنهاد آقای روشن تیموریان، پس از نشر نسخۀ فارسی تاجیکی کتاب به سال ١٣٨٩ ( ٢٠١٠ م.) در تاجیکستان، برگرداندن این کتاب از نویسۀ سیریلیک به نویسۀ فارسی، با اجازۀ نویسندگان و ناشر کتاب، در دستور کار بنیاد ایران‌پژوهی سهروردی (مونترال) قرار گرفت و انجام کار سرگرفت.

این هم بخشی از دیباچه‌ی کتاب نوشته‌ی روشن تیموریان و یوسف امیری:

کتابی که هم اکنون پیش رو دارید دستاورد دو سال تلاش ما برای تبدیل داستان از خط سیریلیک فارسی به خط رایج و سنتی فارسی و غنی‌تر کردن محتوای آن از راه افزودن پانوشت‌ها و واژه‌نامه است. ما کوشیده‌ایم با برگرداندن این داستان از خط سیریلیک به خط فارسی فاصله‌های مصنوعی و سیاسی میان فارسی زبانان تاجیکستان و دیگر فارسی‌گویان جهان را کم کنیم و میان آنان پل بزنیم و به آنان نشان دهیم که چه اندازه میراث مشترک دارند. می‌دانیم که زبان پدیده‌ی زنده و پویایی است و در هر جغرافیایی، گوناگونی خویش را می‌یابد. طبیعی است که گویش تاجیکی زبان فارسی نیز ویژگی‌های محلی خود را داشته باشد. ما سبک نگارش و گویش تاجیکی نثر داستان را نگه داشته‌ایم تا خوانندگان با گویش تاجیکی، چون گل شادابی از گلستان فارسی زبانی، آشنا شوند زیرا که گوناگونی، زیبایی می‌آفریند.

دیباچه همچنین شامل پژوهشی است از یوسف امیری درباره‌ی ویژگی‌های گویش تاجیکی زبان فارسی و برخی تفاوت‌های آن با گویش ایرانی زبان فارسی که نکته‌های جالبی برای خوانندگان توضیح داده شده‌اند.

این کتاب شامل چند درآمد (پیشگفتار، دیباچه، از مولفان)، سه بخش، یک پسگفتار و واژگان‌نامه است.

- پیشگفتار
- دیباچه
- «آهنگر آذر اُستروشنی و کاوه‌ی آهنگر»
- از مؤلفان
- بخش اول: هوا و هوس تقدیر
- بخش دوم: گلادیاتور
- بخش سوم: شریان زندگی
- پسگفتار: داستان جسارت، خرد و کاردانی
- واژگان‌نامه
- آشنایی با پدیدآورندگان


نمونه‌ای از متن کتاب

در زیر چند بند نمونه از بخش‌های مختلف کتاب می‌آورم.

از بخش اول: هوا و هوس تقدیر

جارچی، که از او کمی دورتر ایستاده بود، خود همان زمان سخنان او را در سراسر میدان اعلام کرد:

ساکنان اُستروشن شریف! ما شما را اینجا برای آن جمع آورده‌ایم که از خبر سپارش شاهنشاه آگاه نماییم. دولت دَوَن، یا خود همسایه‌ی ما، فرغانه، باز گرفتار حمله‌ی غاصبان بیگانه گردید. همه‌ی شما در یاد دارید که ده سال از این پیش، چه خیل قشون‌های چینی دوردست خواستند همسایه‌های ما را غلام کنند و مملکت شکوفان آنها را به خاکستر و چَنگ مبدل نمایند. آن وقت کوشش آنها بی نتیجه برآمد و به زور از دَوَن جان به سلامت بردند. اکنون چینیان قشون زیادتر جمع آورده، دوباره می‌خواهند که پایتخت فرغانه - شهر ایرشی - را محاصره بکنند. قشون اجنبی بی حد و کنار است و خود فرغانیان در تنهایی به فشار آنها تاب آورده نمی‌توانند. شاه دولت دَوَن، موگوا جلالت‌مآب، به شاهنشاه بزرگ سغدیان، به اِخشید همایونی و محبوب ما، بگذار عمرش دراز و خوشبخت و کامگار باشد، با التماس مراجعت نمود، که ...

در اینجا صدای جارچی در گلویش درماند و نفس راست کرده، دوام داد:

به فرغانیان، عَلی قدر حال، یاری رساند. اِخشید به التماس موگوا رضایت داد. به هر یک شهر و ولایت سغدیانِ آفتابی سپارش داده شده است که برای مدافعه‌ی قلعه‌ی ایرشی سربازان و کاسبان را جدا نمایند. سربازها با همراهی فرغانیان حمله‌ی دشمن را برمی‌گردانند، اما دستان ماهر کاسبان برای آنها سلاح تیار می‌کنند و دیوارهای ویران شده‌ی قلعه را، اگر این واقعه رخ دهد، برقرار می‌نمایند.

....

برابر شنیدن این سخنان، ویرکَن، که در پهلوی آذر می‌ایستاد، یک قد پرید.
- شنیدی، چه خیلی نغز!
- چه جای نغزی دارد؟ با آواز پَست جواب داد آذر.
- پول بسیار کار کردن ممکن.
- به عوض جان …
- این خیلی نه! در آهنگرخانه به اُستا چه تهدید می‌کند؟ کارَت یَراق‌سازی و به تیرها پیکان برآری. بعضاًً لازم می‌آید که شمشیر را نیز تیز کُنی.

اما پول کلان می‌گیریم، حتّا طلا دادن‌شان ممکن. حاضر که زمستان است، بیکار نشسته‌ایم و یکباره چنین امکانات خوب پیدا شد.
(ص ٣۵)

از بخش دوم: گلادیاتور
[سرپرستی یک خانواده از قوم کوچ‌نشین هون در آسیای میانه را به آذر سپرده‌اند]

آذر آهسته، با تحمل، یک طرف چادر را کُشاده، وارد آن گشت. زنِ جوان او و دو فرزند او به یک گوشه غُن شده می‌نشستند. چشمان آنها می‌درخشیدند. در چهره‌شان آثار ترس و هراس بر مَلا خوانده می‌شد. آنها هنوز نمی‌دانستند، از سردار نوعایله چه را انتظار شدن ممکن. در حالا که او از قبیله‌ی هون‌ها نبود، بیگانه بود. آذر راست ایستاده، به اندیشه رفت. چه باید کرد؟ با آنها چه طور معامله کند؟ در حالا، که او زبان کوچمنچیان را نمی‌دانست. و آن لحظه یگانه کاری را کرد که به خیال او آمد: سر بچه‌ها را پدروار، مهربانانه صله کرد و همچونان مهربانانه دست به رخسار زن رساند. بچه‌ها، پسربچه تخمیناً ده ساله و دخترچه قدری از او کلان‌تر، چون حیوان‌بچه‌ها به هم جَفس شده، حرارت کف دستان او را به خوبی احساس می‌نمودند. آذر به کپه‌ی بین خرگاه خم شده و به پشتش به ستون کج چوبی تکیه داده چشمانش را پوشید. اکنون، وقتی که شدت عصب‌هایش قدری پَست شد، وی بر مَلا خستگیِ وجودِ خویش را احساس نمود. حمایه‌ی قلعه، مبارزه با هون‌ها در نزد خرسنگ، صحبت با داهی، سپس راه دور و دراز از بین بیابان و بالاخره شاهد رقص بالای تابوت در مناره‌ی مرگ شدن. برای یک روز این همه خیلی بسیار بود. به بالای این بار، عایله‌ی نو بر دوش او افتاد، عایله‌ای که وی باید از ترس جان غمخواری آن را پُرّه به ذمه بگیرد... سرش چرخ می‌زد، شعورش هر سو در شنا بود. به نظر او چنین می‌رسید که تمام هستی‌اش را بوی اِفلاسی فرا گرفته است. (ص ١٩۵)

Thursday, January 02, 2020

معرفی کتاب: شکست اسلام سیاسی - اولیویه روآ

پنج‌شنبه ١٢/دی/١٣٩٨ - ٢/ژانویه/٢٠١٩

همان طور که می‌دانید چند سالی است که به دلیل‌های کاری و شخصی، فعالیت من در این وبلاگ کاهش یافته است. اما در این مدت جستارهای زیادی به صورت چرکنویس (draft) آماده کرده بودم که قصد داشتم پس از پایان ویرایش کامل، آنها را منتشر کنم. از این رو، در روزها و ماه‌های آینده می‌کوشم که بسیاری از آنها را ویراسته و آماده‌ی پخش و خواندن کنم.

امروز می‌خواهم کتابی را معرفی کنم که شاید شش سال پیش خواندم. البته این کتاب در همان زمان هم دیگر قدیمی شده بود زیرا نزدیک بیست سال پیش نوشته شده است اما بسیاری از داده‌ها و نظرها و تحلیل‌های آن همچنان روزآمد و درست اند.

«اولیویه روآ» (Olivier Roy، زاده‌ی ١٩۴٩ م. / ١٣٢٨ خ.) پژوهشگری اهل فرانسه است که مدرک کارشناسی (لیسانس) خود را در رشته‌ی فلسفه و کارشناسی ارشد (فوق لیسانس) را در زبان پارسی (به سال ١٩٧٢ م. / ١٣۵١ خ.) از «موسسه‌ی ملی زبان‌ها و تمدن‌های خاوری» (Institut national des langues et civilisations orientales یا به صورت سرنام «اینالکو» = INALCO) دریافت کرد. وی درجه‌ی دکتری خود را در «فلسفه‌ی سیاسی» به سال ١٩٩۶ م. / ١٣٧۵ خ. دریافت کرده است.

روآ در سال ١٩٨٨ م. / ١٣۶٧ خ. در افغانستان بوده است و کتابی درباره‌ی افغانستان دارد به نام «افغانستان: اسلام و سیاست نوین‌شدگی» (L'Afghanistan: islam et modernité politique - 1985).


اولیویه روآ در سال ١٩٩٢ م. / ١٣٧١ خ. کتابی نوشته است به نام «شکست اسلام سیاسی» که دو سال پس از آن به زبان انگلیسی ترجمه شده است:


طرح جلد در سال ١٩٩۴
نام کتاب: شکست اسلام سیاسی (The Failure of Political Islam)
نویسنده: اولیویه روآ (livier Roy)
ناشر اصلی: انتشارات آستانه (Edition du Seuil)
سال نشر: ١٩٩٢ م. / ١٣٧١ خ.
ناشر متن انگلیسی: انتشارات دانشگاه هاروارد
سال نشر متن انگلیسی: ١٩٩۴ م. / ١٣٧٣ خ.
ترجمه از انگلیسی: کارول وُلک (Carol Volk)
تعداد صفحه: ٢٣٨


طرح جلد در سال ١٩٩۶

فهرست کتاب چنین است:

پیشگفتار
درآمد

فصل ١: اسلام و سیاست: از تَراداد (سُنت) تا اصلاحگرایی
فصل ٢: مفهوم‌های اسلامگرایی
فصل ٣: جامعه‌شناسی اسلامگرایی
فصل ۴: بن‌بست‌های ایدئولوژی اسلامگرایی
فصل ۵: نوبنیادگرایی: از اِخوان المُسلمین (برادری مسلمانان) تا جبهه‌ی آزادیبخش الجزایر
فصل ۶: نواندیشان اسلامگرا
فصل ٧: زمین‌راهبرد (ژئواستراتژِی) اسلامگرایی: دولت‌ها و شبکه‌ها
فصل ٨: اقتصاد اسلامی: در میان توهّم و خطابه
فصل ٩: افغانستان: جهاد و جامعه‌ی تَرادادی (سُنتی)
فصل ١٠: ایران: شیعه‌گرایی و انقلاب
فصل ١١: عامل شیعی در سیاست خارجی ایران

نتیجه‌گیری: منطقه‌های خاکستری فردا
یادداشت‌ها

کتاب خیلی جالبی است. اما به دلیل‌هایی که روشن است هنوز در ایران به فارسی ترجمه نشده است. باید به یاد داشته باشیم که در سال ١٩٩٢ م. / ١٣٧١ خ. هنوز گروه بنیادگرای طالبان چندان مطرح نشده بودند و جهان با وحشی‌گری و تعصب و شیوه‌ی بدوی و خشن آنان آشنا نشده بود، و مسلماً گروه ارتجاعی، وحشی، درنده و دَدمنش «داعش» [=دولت اسلامی عراق و شام] هنوز به وجود نیامده بود. روآ به اِخوان المسلمین و جبهه‌ی آزادیبخش الجزایر و دیگر گروه‌های اسلامگرا و بنیادگرای اسلامی (از جمله به حکومت جمهوری اسلامی ایران) پرداخته است.

پس از این کتاب، اولیویه روآ چند کتاب دیگر در همین زمینه نوشته است:

- تبارشناسی اسلامگرایی؛ سال ١٩٩۵ م. / ١٣٧۴ خ.
Généalogie de l'islamisme
Hachette

- ایران: چه گونه انقلابی دینی روی داد؟ فرهاد خسروخاور، اولیویه روآ؛ سال ١٩٩۵ م. / ١٣٧۴ خ.
Khosrokhavar, Farhad; Roy, Olivier. Iran: comment sortir d'une révolution religieuse
Edition du Seuil

- آسیای میانه‌ی نو: آفرینش ملت‌ها، سال ٢٠٠٠ م. / ١٣٧٩ خ.
The New Central Asia: The Creation of Nations.
I.B.Tauris

- توهم‌های یازدهم سپتامبر: بحث راهبردی در برابر تروریسم، سال ٢٠٠٢ م. / ١٣٨١ خ.
Les illusions du 11 septembre: le débat stratégique face au terrorisme
Edition du Seuil

- شبکه‌های اسلامگرا: ارتباط افغانستان و پاکستان؛ مریم ابوذهاب، اولیویه روآ، سال ٢٠٠۴ م. / ١٣٨٢ خ.
Zahab, Mariam Abou; Roy, Olivier. Islamist Networks: The Afghan-Pakistan Connection.
Columbia University Press

- «اسلام جهانی شده: در جست‌وجوی امت جدید»، به سال ٢٠٠۴ م. / ١٣٨٣ خ.
Globalised Islam: The Search for a New Ummah

این کتاب با نام کوتاه شده‌ی «اسلام جهانی شده» در ایران ترجمه و چاپ شده است.

اسلام جهانی شده؛ ترجمه حسن فرشتیان؛ ‏بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)‏‫؛ ۱۳۸۷ خ.

- رویارویی سکولاریسم (گیان‌باوری) و اسلام؛ سال ٢٠٠٧ م. / ١٣٨۶ خ.
Secularism Confronts Islam.
Columbia University Press
(گیان‌باوری پیشنهاد دکتر محمد حیدری ملایری است)

- جهل مقدس: زمان دین جدا شده از فرهنگ؛ سال ٢٠١٣ م. / ١٣٩٢ خ.
La Sainte Ignorance: Le temps de la religion sans culture.
Edition du Seuil

ترجمه‌ی انگلیسی: Holy Ignorance: When Religion and Culture Part Ways (جهل مقدس: وقتی دین و فرهنگ راهشان از هم جدا می‌شود)
به سال ٢٠١۴ م. / ١٣٩٣ خ.

این کتاب هم با مشخصات زیر به پارسی ترجمه و در ایران منتشر شده است:

جهل مقدس (زمانِ دینِ بدون فرهنگ)؛ عبداله ناصری طاهری، سمیه سادات طباطبایی؛ ‏انتشارات مروارید‏‫‬؛ ۱۳۹۶ خ.

- جهاد و مرگ: کشش جهانی برای دولت اسلامی؛ سال ٢٠١٧ م. / ١٣٩۶ خ.
Jihad and Death: The Global Appeal of Islamic State
Hurst Publishers

Tuesday, January 10, 2017

سراندیب: امیرخسرو دهلوی و ولتر و شرلوک هولمز

سه‌شنبه ٢١/دی/١٣٩۵ - ١٠/ژانویه/٢٠١٧

در روز ٢٨ ژانویه ١٧۵۴ هوریس والپول (Horace Walpole) نویسنده‌ی انگلیسی (زاده: ١٧١٧ درگذشته: ١٧٩٢) در نامه‌ای به دوستش هوریس مان (Horace Mann) بدو گفت که واژه‌ی تازه‌ای ساخته است به نام Serendipity به معنای «یافتن چیزها از راه پرسش یا تصادف از روی چیزهایی که به دنبال آن نبوده باشند» و گفت که این واژه را از داستان پارسی «سه شاهزاده‌ی سراندیب» ساخته‌ی امیرخسرو دهلوی ساخته است.

ابوریحان بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» (هندشناسی) درباره‌ی این نام چنین نوشته است:

- «ان دیپ بلغتهم اسم الجزیرة و سنگلدیپ هو الذی نسمیه سرندیب لانه جزیرة». (ماللهند ص ١١۶): همانا دیپ به زبان آنان نام جزیره است و سنگلدیپ همان نامی است که ما سرندیب می‌نامیم زیرا اینجا جزیره است.

- به طرف جنوب هندوستان جزیره‌ای است که آن را سیلان نیز گویند و آن قریب خط استوا است و شهری در آن جزیره واقع است و آن را نیز سراندیب نامند و به هندی «سراندیپ» را «سنگلدیپ» نیز گویند. (غیاث اللغات)

- و جزیره‌های بزرگ و نامدار که اندر اوست [سراندیب] و به هندی «سنگلدیب». و از وی یاقوت گوناگون خیزد و الماس (التفهیم ابوریحان ص ١۶٨).

واژه‌ی سراندیب شکل پارسی شده‌ی سیمهلدیپ (Simhaladvipa) است. این نام در زبان سانسکریت به معنای «جزیره‌ی شیران» است و از دو بخش ساخته شده است:

- بخش نخست simha به معنای «شیر» است و شکل دیگر آن singh است که در نام مردان و پسران پیرو مذهب سیخ/سیک (Sikhism) دیده می‌شود. به همین دلیل ابوریحان از «سینگلدیپ» (singaladvipa) به جای «سیمهلدیپ» (simhaladvipa) نام برده است. به گمانم این واژه با shaigr در پارسی میانه (پهلوی) همریشه باشد که در پارسی نو/دری به صورت «شیر» درآمده است.

این واژه‌ی سانسکریت در نام شهر دیگری هم به کار رفته است و آن Singapore است که در اصل سانسکریت (Simhapuram) بوده است به معنای «شهر شیران». (تلفظ درست و نیز انگلیسی آن سینگاپور است اما در زبان پارسی تلفظ فرانسه‌ای آن یعنی «سَنگاپور» رایج است).

- بخش دوم هم دویپا (dvipa) که به معنای جزیره است. این واژه در نام شهر و جزیره‌ی دیگری هم دیده می‌شود و آن شهر «جاوه» (Java) است که در اصل (Yavadvipa) بوده است به معنای «جزیره‌ی جو»

البته برخی دیگر هم ریشه‌شناسی «سراندیب» را به سووَرنا-دویپا (Suvarnadvipa) در سانسکریت یا Seren deevu در زبان تامیل به معنای «جزیره‌ی زرین» می‌رسانند.

سراندیپ را در دوره‌های بعدی «سیلان» (Ceylon) می‌گفتند و امروزه به نام قدیمی‌تر خود «سری لانکا» (Sri Lanka) خوانده می‌شود.


داستان سه شاهزاده‌ی سرندیب
--------------------

و این هم داستان سه شاهزاده‌ی سراندیب در کتاب «هشت بهشت» سروده‌ی امیرخسرو دهلوی که به تقلید از «هفت پیکر» اثر نظامی گنجه‌ای و بر همان وزن سروده شده است.

گفت وقتی به روزگار نخست ----------- بود شاهی به شهریاری چست
در سراندیب پایه‌ی تختش -------------- قدم آدم افسر بختش
هوسی بودش از دل افروزی ------------ در چه کاری؟ دانش آموزی
داشت پیوسته چون نکورایان ------------ میل با زیرکان و دانایان
سه پسر داشت هوشمند و جوان ----------- هم توانگر به علم و هم بتوان
خواند روزی نهانی از اغیار ---------- هر یکی را جدا به پرسش کار

گفت اول به اولین فرزند ----------- که مرا شد بنفشه سرو بلند
قرعه بر تو است پادشاهی را --------- رونق ماه تا به ماهی را
آن بنا نو کنی به داد و به جود --------- که جهان خوش بود، خدا خشنود
ناتوان را به رفق پیش آیی ----------- با توانا کنی توانایی
به شبانی رمه نگه داری ------------ گوسپندان به گرگ نگذاری

پور دانا به خاک سود کلاه -------- گفت: جاوید باد دولت شاه
تا تویی، مُلک بر کسی نه سزا است -------- بی تو خود زیستن ز بهر چرا است؟
مور با آن که در سریر شود ----------- کی سلیمان تختگیر شود؟

شه در آن آزمایش کارش ------------ چون پسنیده دید گفتارش
در دلش صد هزار تحسین خواند ----------- و آشکارش به خشم بیرون راند

خواند فرزند دومین را پیش ---------- خاص کردش به آزمایش خویش
با فسونگر زبان به افسون داد --------- ماجرای گذشته بیرون داد

پسر زیرک از خردمندی ---------- کرد پرسنده را زبان بندی
گفت ما را به جان و بینایی --------- کردنی شد هر آنچه فرمایی
لیک پیشت حدیث تاج و سریر --------- عیب باشد، ز بنده عیب مگیر
دیر مان تو! که تا تویی بر جای ---------- دیگری کی نهد به مسند پای
و آن زمان که این زمانه ی گذران ----------- با تو نیز آن کند که با دگران
مهتری هست آخر از من خُرد ------------ بار سر جز به دوش نتوان بُرد

شاه زو هم گره در ابرو کرد ----------- و از حضور خودش به یک سو کرد
روی در خُرد کاردان آورد ----------- خرده‌ای باز در میان آورد

داد پاسخ جوان کارشناس ---------- که ز طفلان نکو نیاید پاس

شاه چون دید که آن سه گوهر پاک ----------- می‌شناسند گوهر از خاشاک
شادمان شد ز بخت فرّخ خویش ---------- سود بر خاک بندگی رخ خویش
لیکن از پیش بینی و پی غور ----------- با جگر گوشگان شد اندر شور
داد فرمان که هر سه بدر منیر ---------- پیش گیرند ره ز پیش سریر
تا حد ملک شهریار بود --------- هر که ماند گناهکار بود

زین سخن هر سه تن ز جای شدند ----------- توشه بستند و ره گرای شدند
ره نوشتند بی شکیب و سکون -------- تا شدند از دیارشان بیرون
در رسیدند تا به اقلیمی ----------- که از آن بود ملکشان نیمی

روزی از گردش ستاره و ماه ------------- می نوشتند سوی شهری راه
تا که از پیش زنگی‌ای چون قیر ---------- تک‌زنان سویشان گذشت چو تیر
گفت که ای رهروان زیباروی ----------- شتری دید کس روان زین سوی؟
زان سه برنا یکی زبان بگشاد ------------ نقش نادیده را روان بگشاد
گفت کان گمشده که رفت از دست --------- یک طرف کور هست؟ گفتا هست
دومین باز کرد لب خندان ------------ گفت او را کم است یک دندان؟
سومین هوشمند باتمییز ------------- گفت یک پای لنگ دارد نیز؟
گفت چون راست شد نشانی او ----------- بایدم ره به هم عنانی او
باز گفتند هر یکی‌ش جواب --------- که همین راه گیر و رو به شتاب

مرد پوینده راه پیش گرفت ----------- رفت و دنبال کار خویش گرفت
آن جوانان به راه گام به گام ---------- می نمودند نرم نرم خرام
تا زمانی که گرم گشت سپهر ----------- موج آتش فشاند چشمه‌ی مهر
زیر عالی درخت انبُه شاخ ---------- که‌اش دو پرتاب بود سایه فراخ
در رسیدند رنج دیده ز راه ---------- میل کردن سوی آب و گیاه
چشمه دیدند دست و پا شستند ---------- بر گل و سبزه خوابگه جستند
چون ز یاد خوش درونه نواز ------------ نرگس مستشان شد اندر ناز
ساربان باز در رسید چو باد ------------- با زبانی چو خنجر پولاد
گفت این سوی تا به یک فرسنگ -------- پایم از تاختن نداشت درنگ
دیده گردی از آن رمیده ندید ------------ گرد چه بوَد؟ که آفریده ندید
گفت از ایشان یکی که بشنو گفت ---------- هر چه دیدیم چون توانش نهفت
هست بارش دو سوی رویاروی ------------ روغن این سوی و انگبین آن سوی
دومین کرد روی کار بر او ----------- هست گفتا زنی سوار بر او
سومین گفت زن گرانبار است ------------- و از گرانیش کار دشوار است

ساربان ز آن همه نشان درست -------- گرد شک را ز پیش خاطر شست
آگهی چون نداشت از فن شان ---------- چنگ در زد سبک به دامنشان
زان نفیر و فغان که از او برخاست ---------- گرد گشتند خلق از چپ و راست

تا نهایت بران قرار افتاد ------------ که بباید شدن چو کار افتاد
ملک عهد را خبر کردند ---------- راه انصاف را نظر کردند

ساربان ماجرای حال که بود ----------- و آن همه پاسخ و سوال که بود
گفت اول دعای دولت شاه ------- که بمان تا بود سپید و سیاه
ما سه بُرنا مسافر لیم و غریب -------- در تک و پویه زاری و خورد نصیب
می‌بُریدیم ره ز گرش دَهر ----------- نارسیدیم بر در این شهر
او شتر جُست و ما به لابه و لاغ ---------- تازه کردیم نقش او را داغ
شد مَلک گرم از این حکایت و گفت ---------- که آنچه پیدا است چون توانش نهفت؟
بُرده را باز ده! بهانه مکن! -------- خویشتن را به بد نشانه مکن

این سخن گفت و چون ستمکاران ----------- بندشان کرد چون گنهکاران
آن جوانان نغز بافرهنگ ------------ سوی زندان شدند با دل تنگ
شتر یاوه گشته با همه ساز ----------- بر در ساربان رسید فراز
مردی آمد که در فلان کهسار ---------- بر درختیش مانده بود مهار
من بران سو شدم به خارکشی ----------- دیدم و کردمش مهارکشی
زن که بالاش بود گفت نشان ------------ تا من آوردمش بر تو کشان
ساربان دادش آنچه واجب بود ---------- بس به سوی ملک روان شد زود

گفت باشد که من ز دولت شاه --------- یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه
شتر و هر چه بود بار بر او -------- وان عروسی که بُد سوار براو
شه نظر سوی عدل فرماید --------- بندیان را ز بند بگشاید
شه ز آزار ببگناهی چند ---------- از جگر بر کشید آهی چند
خواندشان با هزار خجلت و شرم -------- نرم دل کردشان به پرسش نرم
وانگهی دادشان ز بند خلاص --------- خلعتی داد هر یکی را خاص
پس بپرسیدشان که قصه خویش ---------- باز پاید نمودن از کم و بیش
کانچه مردم ندید پیکر او ------------ چون نشانی دهد ز جوهر او
ماجرا گر درست باشد و راست ----------- خواسته بیکران دهم بی خواست
ور کم و بیش در میان آید -------- سر شمشیر در زبان آید

پس یکی زان سه تن زبان بگشاد --------- گفت بادی همیشه خرم و شاد!
من که کوریش را نشان گفتم ---------- بینشم ره نمود، ز آن گفتم
همه یک سوی دیدم اندر راه ---------- خوردنش از درخت و خاره گیاه
دومین گفت کز ره فرهنگ ------------ من به یک پای از آنش گفتم لنگ
که آن چنان دیدمش به راه نشان -------- که به یک پای رفته بود کشان
برگ و شاخی که خورد کرده او ------- دیدم افتاده نمی خورد او
هر چه ناخورده می نمود در او --------- برگ یک یک درست بود در او
شاه گفتا که آن سه چیز نخست ----------- هر چه گفتید راست بود و درست
سه دگر به دانش و تمییز ------------ روشن و راست گفت باید نیز

باز یک تن زبان راز گشاد ----------- وانچه درپرده بود باز گشاد
گفت: که اول دمی که از من رفت -------- ماجرا ز انگبین و روغن رفت
و آن چنان بُد که در خس و خاشاک ---------- دیدم آلایشی چکیده به خاک
مگس افکنده بود یک سو شور ----------- سوی دیگر قطار لشکر مور
هر چه در وی دوید مور به جهد ----------- حکم کردم که روغن است نه شهد
وانچه سویش مگس نمود هجوم --------- به فراست شد انگبین معلوم
آن چنان دیدمش که گشت یقین ----------- اثر زانو شتر به زمین
گشت پیدا ز پهلوی زانو ----------- نقش نعلین‌های کدبانو
گفت سوم که رای من بنهفت ------------ زان سبب حامل و گرانش گفت
کاندران جای کان جمازه نشین --------- بر جمازه سوار شد ز زمین
گفتم این حامل گرانبار است ----------- که زمین خاستنش دشوار است

شاه که از هر سه تن شنید جواب ------ بنده شد زان فراستی به صواب
هر یکی را به صد نوا و نواخت ------- ساخت برگی چنان که باید ساخت
زان نمو دارد ور بینی‌شان -------- کرد رغبت به همنشینی‌شان
منزلی دادشان درون سرای ----------- تا بود نزدشان به خلوت جای
دل چو گشتیش فارغ از همه کار ----------- تازه کردی نشاط را بازار
با حریفان تو و به تنهایی ------------- باده خوردی به مجلس آرایی
گوش کردی دم نهانی شان ------------ بهره جستی ز کاردانی‌شان
آنگهی گفت جمله را خندان ----------- که آفرین بر شما خردمندان
با شما دوستان باتمییز ---------- یافتم بهره‌مندی از همه چیز
با شما عیش موجب هنر است -------- هر چه پیش است سود بیشتر است
لیک گردنده‌ی جهان پیمای ----------- نتوان بند کرد در یک جای
ز این نمط خواست عذرها بسیار ------- پس به هر یک سپرد صد دینار
هر سه از بخت شادمانه‌ی خویش ------- ره گرفتند سوی خانه‌ی خویش

داستان فوق در سال ٧٠١ هـ.ق. / ۶٨٠ خ. / ١٣٠٢ م. به دست امیرخسرو دهلوی سرود شده است.


داستان سه شاهزاده‌ی سراندیب در اروپا
---------------------------

این داستان در سال ١۵۵٧ م. / ٩٣۵ خ. به دست میکله ترامتزینو (Michele Tramezzino) چاپگر و ناشر معروف ایتالیایی در شهر ونیز چاپ شد:

Peregrinaggio di tre giovani figliuoli del re di Serendippo

ترامتزینو ادعا کرده است که کتابی را کسی به نام کریستوفورو آرمِنو» (Cristoforo Armeno) که زاده‌ی تبریز بوده از پارسی به ایتالیایی ترجمه کرده است. اما هیچ نشان و ردی از کسی با نام «کریستوفورو آرمنو» در جای دیگر پیدا نشده است و برخی گمان می‌کنند که ترامِتزینو این شخصیت را از خودش ساخته است و ترجمه کار خودش بوده است.

این داستان سپس از زبان ایتالیایی به زبان فرانسه‌ای ترجمه شد و از آنجا به انگلیسی ترجمه شد.

در سال ١٧۴٧ م. / ١١٢۵ خ. هم وُلتِر (Voltaire) نویسنده‌ی فرانسه‌ای با الهام از این داستان، داستانی به نام «صادق» (Zadig) نوشت که از همین روش هوشمندانه و کاوش و توجه به جزییات برای حل مشکل و مسئله‌ها کمک گرفت. شخصیت «صادق» بعدها در اثر دیگر وُلتِر تکرار شد اما این بار اثر ولتر با واژه‌ای فرانسه‌ای به همان معنا نامیده شد یعنی Candide که به همان معنای «صادق» و «روراست» است.

پس از ولتر، در دهه‌ی ١٨٨٠ م. / ١٢۵٨ خ. آرتور کونان-دویل (Arthur Conan-Doyle) بریتانیایی هم شخصیتی به نام «شرلوک هلمز» (Sherlock Holmes) را آفرید که از همین روش توجه به جزییات برای گشودن گره جنایت‌ها استفاده کرد و از آن راه، ژانر داستان‌های کارآگاهی در اروپا پدید آمد.

(تاریخ اصلی نگارش: پنج‌شنبه ٨/بهمن/١٣٩۴ – ٢٨/ژانویه/٢٠١۶)

Thursday, June 16, 2016

درباره‌ی امینه پاکروان

پنج‌شنبه ٢٧/خرداد/١٣٩۵ - ١۶/ژوئن/٢٠١۶

امینه در سه‌شنبه ١٨ نوامبر ١٨٩٠ م / ٢٧ آبان ١٢۶٩ خ. در قسطنطنیه (کنستانتینوپول/کنستانتین‌آباد، استانبول امروزی) در دولت عثمانی زاده شد.

پدرش حسن خان، برادرزاده‌ی مشیرالمُلک معین‌الدوله بود، که به مدت بیست سال سفیر ایران در عثمانی در زمان سلطان عبدالحمید بود. پدر حسن خان ایرانی بود و مادرش فرانسه‌ای.

مادر امینه آلیس فون هرتسفلد (Alice von Herzfeld) نام داشت که از پدری اتریشی و مادری فرانسه‌ای زاده شده بود.

سال‌های نخستین زندگی امینه در شهر تریست (Triste) در خانه‌ی پدری مادرش آلیس گذشت. وی با خواهرش فاطمه که دو سال از امینه بزرگتر بود و مادرش زندگی می‌کرد در حالی که پدرش حسن خان در تهران منتظر مقام دیگری بود. اما این مقام بدو داده نشد و حسن خان در سال ١٨٩٣ م. / ١٢٧٢ خ. به نزد خانواده‌اش در اروپا برگشت و همگی به پاریس رفتند. اما شش ماه پس از ورود به پاریس، حسن خان به خاطر بیماری کبد درگذشت.

آلیس به همراه دو دخترش دوباره به خانه‌ی پدری در شهر تریست بازگشت و پس از آن در صومعه‌ای در شهر اشتاین (Stein) ساکن شد که امروزه بخشی از اسلوونی (Slovenia) است و کامنیک (Kamnik) نام دارد. این سه نزدیک ده دوازده سال را در این صومعه گذراندند. آلیس آموزش دو دختر خود را به عهده گرفت و امینه در این مدت زبان‌های انگلیسی و آلمانی و فرانسه‌ای را در کنار زبان فارسی به تمامی آموخت. خواندن زبان ایتالیایی هم در این زمان آموخت.

یکی از خواهرزادگان آلیس آن قدر وصف استانبول را گفت که آلیس راضی شد برای تامین آینده‌ی دخترانش، آنها را به آن شهر بفرستد.

امینه و فاطمه در این شهر با دو سیاستکار (دیپلمات) ایرانی آشنا شدند و با آنها ازدواج کردند. فاطمه به همسری اسماعیل فرززانه درآمد و امینه هم با فتح الله پاکروان ازدواج کرد و از آن پس به نام «امینه پاکروان» شناخته شد. ازدواج امینه در سال ١٩١٠ م. / ١٢٩٠ خ. بود.

امینه و همسرش به تهران آمدند و در روز آدینه ۴ آگوست ١٩١١ م. / ١٢ امرداد ١٢٩٠ خ. فرزند نخست آنان زاده شد که به یاد پدر امینه (حسن خان) نام او را حسن گذاشتند. فتح الله پاکروان سفیر ایران در قاهره شد و خانواده‌اش را هم با خود به مصر برد. اما به امینه اجازه نمی‌داد که در زندگی اجتماعی قاهره شرکت کند. هرچند امینه با نام مستعار «ایران‌دخت» در نشریه‌های مصر مقاله می‌نوشت.

وی با فمینیست سرشناس مصری به نام «هما شارویی» (Homa Charaoui) دوست شد و او وی را زیر پروبال خود گرفت. در این زمان داستان‌های تاریخی زیادی هم نوشت که بعدها به پارسی برگردانده شدند.

امینه از همسرش جدا شد و در سال ١٩٢٣ م. / ١٣٠٢ خ. با دو فرزند خود (حسن، و دختری به نام پریدخت زاده‌ی ١٩١٣ م. / ١٢٩٢ خ. که به او شوشو / Chouchou می‌گفتند) به بلژیک رفت. در بلژیک به خواهرش فاطمه فرزانه پیوست که او هم از شوهرش جدا شده بود. امینه برای تامین زندگی خود در بلژیک درس می‌داد.

حسن پاکروان دوست داشت باستان‌شناسی بخواند اما در نهایت به مدرسه‌ی نطامی رفت. وی در مدرسه‌ی نطامی پوآتیه (Poitier) و فونتن-بلو (Fountainbleu) رفت و امینه و پریدخت هم برای همراهی با او به پاریس رفتند. در سال ١٩٣٣ / ١٣١٢ خ. حسن پاکروان از راه مسکو به ایران برگشت. پدرش در مسکو سفیر ایران بود. امینه و پریدخت هم در همین زمان به ایران بازگشتند.

امینه هیچگاه از نوشتن بازنایستاد. وی کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی نوشت و سخنرانی‌های فراوانی کرد. پس از بازگشت به ایران در دانشگاه تهران که تازه تاسیس شده بود (١٣١٣ خ. / ١٩٣۴ م.) به عنوان استاد استخدام شد. در سال ١٩۵١ م. / ١٣٣٠ خ. کتاب وی به نام «شاهپور بی تاریخ» (Le Prince Sans Histoire) که به زبان فرانسه‌ای نوشته شده بود برنده‌ی جایزه‌ی معتبر ریوارول (Rivarol) شد. گویا آن را با نام «شاهزاده‌ی گمنام» ترجمه کرده‌اند.

در بهار ١٩۵٨ م. / ١٣٣٧ خ. امینه پاکروان از طرف دولت ایران برای ارائه‌ی مجموعه‌ای از نگارگری (مینیاتورهای) ایرانی به اروپا فرستاده شد. پس از بازگشت به ایران، به دلیل سرطانی که پیشرفته شده بود وضع جسمانی او بد شد و در روز دوشنبه ٢٣ تیر ماه ١٣٣٧ برابر با ١۴ ژوییه ١٩۵٨ در تهران درگذشت.

برگرفته از سایت «سعیده پاکروان» به نشانی زیر

www.saidehpakravan.com/Files/famille-ep-bio-txt-f.pdf

پسر امینه حسن پاکروان پس از بازگشت به ایران در مدرسه‌ی نظام درس می‌داد. سپس دو سال فرمانده پادگان بوشهر شد. دو سال هم به عنوان افسر رکن دو ستاد ارتش خدمت کرد. سپس با درجه سرهنگی به مدت دو سال به عنوان وابسته نظامی ایران به پاکستان رفت. حسن پاکروان بعد از بازگشت به ایران به ریاست رکن دوم ستاد ارتش منصوب شد. در ۱۷ دی ۱۳۳۰ نشان افتخار لژیون دونور از طرف سفارت فرانسه در تهران، برای تلاش وی در توسعه روابط ایران و فرانسه به پاکروان اهدا شد.

سمت‌های دیگر حسن پاکروان چنین بودند:
- در سال ۱۳۳۵ خورشیدی پس از بنیاد نهادن سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) معاون عملیاتی این سازمان شد.
- چهار سال بعد، شاه در ۲۴ اسفند ۱۳۳۹ سرتیپ حسن پاکروان را که فردی خونسرد، اهل مطالعه و مخالف تندی و شدت عمل بود به ریاست ساواک گماشت (تا ١٣۴۴ خ. / ١٩۶۵ م)
- سه سال بعد وی وزیر اطلاعات شد (١٣۴۴ تا ١٣۴۵ / ١٩۶۵ تا ١٩۶۶)
- سفیر ایران در پاکستان (١٣۴۵ تا ١٣۴٨ / ١٩۶۶ تا ١٩۶٩)
- سفیر ایران در فرانسه (١٣۴٨ تا ١٣۵٢ / ١٩۶٩ تا ١٩٧٣)
- مشاور ارشد وزیر دربار (١٣۵٣ تا ١٣۵٧ / ١٩٧۴ تا ١٩٧٩)

با آن که در رخدادهای سال ١٣۴٢ خ. تیمسار پاکروان در نجات آیت الله خمینی از مرگ نقش مهمی داشت، اما پس از انقلاب، در روز ۲۲ فروردین ۱۳۵۸ و در ۶۸ سالگی به دستور حاکم شرع (صادق خلخالی) تیرباران شد.

Thursday, April 09, 2015

معماری و معماران سبزوار

پنج‌شنبه ٢٠/فروردین/١٣٩۴ - ٩/اپریل/٢٠١۵

یکی از نکته‌های مهم در معماری سنتی و ملی ما رعایت «اقلیم» است، یعنی آنچه امروزه بسیار نادیده گرفته می‌شود و معماران در هر شهری صرف نظر از موقعیت و اقلیم سعی می‌کنند خانه‌ها و بناهایی یکسان بسازند.

در این زمینه، یکی از کارهای بایسته ثبت و بررسی معمارهای بازمانده از گذشته و معماری سنتی و آشنایی با سبک‌های و شگردهای ساخت و طراحی بناها در جغرافیا و اقلیم‌های گوناگون است. کتابی که امروز معرفی می‌کنم تلاشی در همین زمینه است:



نام کتاب: معماری و معماران سبزوار
نویسنده: حمید معماری
ناشر: انتشارات فیروزی، سبزوار
سال: پاییز ١٣٩٢ خ/ ٢٠١٣ م.
صفحه: ٢٧٠

کتاب در هفت فصل نگاشته شده است که فهرست آنها چنین است:

فصل یکم: شناخت تاریخی سبزوار
فصل دوم: معماری ایرانی
فصل سوم: معماران
فصل چهارم: معماری سبزوار (معماری خانه‌های سبزوار)
فصل پنجم: قسمت‌های مختلف خانه‌های سنتی
فصل ششم: مصالح ساختمانی در معماری سنتی
فصل هفتم: گونه‌های مختلف آجرچینی در بناهای سنتی
ضمائم

نویسنده در مقدمه چنین می‌نویسد:
هر جا سخن از معماری سنتی می‌شود یا کتابی و جزوه‌ای نوشته، فیلمی تهیه و ساخته، از آثار معماری و بناهای سنتی و اصیل ایرانی بحث و گفتگو می‌شود، همیشه حرف و حدیثها پیرامون شکل بناها و نقشه و طرح و تاریخ و قدمت بنا بوده، و از یکی از عوامل اصلی آن – که سازندگان و پدیدآورندگان این آثار می‌باشند – سخنی گفته و نوشته نمی‌شود، چرا که اگر آنان نبودند، بطور قطع نام و نشانی از این آثار و بناها هم وجود نداشت.
....
معماری سنّتی دانشگاه و استادان برجسته‌ای داشته است. دانشگاه آن همان کارگاه‌های ساختمانی بوده است که در آن کار می‌کردند. استادان آن نیز بنّاها و معماران آن دیار بودند و دانشجویان آن هم همان کارگرانی که پا به پای استادان خود از طلوع تا غروب خورشید به کار مشغول بودند.
...
به طور تقریبی در شهرستان سبزوار نه صد اثر و دویست بنای تاریخی مربوط به معماری وجود دارد که تنها پنجاه واحد از آن به ثبت رسیده است. اطلاعات موجود درباره آنها اطلاعات شناسنامه‌ای و عکس و نقشه و مطالبی در مورد نوع بنا و قدمت و تاریخ آن و دیگر خصوصیات آنها است و در این میان اغلب از ذکر نام و مشخصات و سازندگان و خالقان این آثار و ابنیه یا به دلیل بی‌توجهی یا ناآگاهی و عدم اطلاع غفلت شده است. از طرفی این اطلاعات موجود و ناکافی غالبا توسط دانشجویان رشته‌های مربوط به عنوان پروژه یا کار عملی و پایان‌نامه جمع‌آوری و ارائه شده که در بعضی موارد توسط استادان فن بر آن نظارت کافی و وافی اعمال نشده است.

همان گونه که از فهرست کتاب پیدا است هدف نویسنده در واقع گردآوری اطلاعات درباره‌ی معماران سبزوار و سپس بررسی خانه‌ها و بناهای سنتی سبزوار و شرح و توصیف مصالح و بخش‌های گوناگون بناهای سنتی مانند ورودی، هشتی، دالان، حیاط، ایوان، اتاق‌ها، تالارها، آشپزخانه، آبریزگاه (دستشویی)، بادگیرها، حوض‌ها، گرمابه‌ها و گلخن، و آب انبار است.

این کتاب جلد نخست از مجموعه کتاب‌های «معماری خانه‌های ایرانی» است. امیدوارم به زودی کتاب‌های بعدی هم به زودی منتشر شوند.

Tuesday, December 09, 2014

درباره‌ی یونان باستان و «دموکراسی»های آن

سه‌شنبه ١٨/آذر/١٣٩٣ - ٩/دسامبر/٢٠١۴

امروزه، بیشتر به خاطر برداشت‌های نوین و امروزی به ویژه به خاطر تبلیغات و برداشت‌های اروپاییان سده‌ی هژدهم و نوزدهم میلادی از تاریخ باستان، حکومت‌های محلی یونان بوستان و مدل حکومتی آنها، الگوی برتر و کاملی شناسانده می‌شوند. گذشته از این که «دموکراسی»های یونانی تنها در نام با مردمسالاری‌های امروزین شبیه است، الگوی «مردم‌سالاری» در همان دنیای باستان هم شکست خورد. در دنیای باستان، به ویژه در زمان هخامنشیان، واحد سیاسی مستقل و یکپارچه‌ای به نام «یونان» وجود نداشت. بلکه بیشتر شهرهای یونانی‌نشین وجود داشتند و این شهرهای خودسر همیشه با هم در جنگ بودند. اما غربیان امروزه برای اعتبار دادن به آشفتگی‌های آنان، نام «دولت-شهر» را روی آنها گذاشته‌اند. این شهرها هیچ گاه نتوانستند با هم متحد شوند و کاری را به پیش ببرند. تنها اسکندر اهل مقدونیه (که به نظر دیگر شهرهای یونانی عقب مانده‌تر بودند و بدانان «بربر» می‌گفتند) توانست به پیروی از پادشاهی ایرانی و با ادعای جانشینی کورش و انتقام از خشیارشا آنان را متحد کند. پس از مرگ اسکندر هم باز جانشینان وی نتوانستند با هم متحد باشند و همواره با هم در جنگ بودند. پس از آن دیگر نشانی از «مردم‌سالاری» یونانی نیست.

حتا جمهوری روم هم در عمل برای پیروزی و جهانگشایی، مجبور شد تغییر چیستی (ماهیت) بدهد و به پادشاهی و شاهنشاهی ایرانی نزدیک شد. البته نه در سازوکار، زیرا در شاهنشاهی ایرانی، هرگاه شاهی شایستگی نداشت و ستمگری می‌کرد به باور مردم و بزرگان، «فرّه ایزدی» از وی دور می‌شد و از پادشاهی برگرفته می‌شد. در جای جای شاهنامه به این موضوع اشاره شده است از پادشاهی جمشید تا پایان ساسانیان. اما در امپراتوری روم، هرگاه امپراتور ناکارآمد و ناشایسته بود مجبور می‌شدند او را ترور کنند یا به صورتی او را از میان بردارند!

به نظر می‌رسد که «جمهوری» افلاتونی و مردمسالاری یونان باستان مدل بیفایده و ناکارآمدی بود. شاید فلسفه‌ی سیاسی افلاتون و ارسطو در عمل در دنیای باستان شکسته خورده بودند و مدل پادشاهی ایرانی پیروز شده بود. شاید به همین خاطر است که در دوران اسلامی نیز کتاب‌های یونانی در زمینه‌ی حکومت به عربی ترجمه نشدند.

Saturday, June 14, 2014

پسرکشی در فرهنگ ایرانی و یاوه‌های برخی «روشنفکران» ایرانی

شنبه 24/خرداد/1393 - 14/جون/2014

برخی از به اصطلاح «روشنفکران» ایرانی که دانش کافی از تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران، به ویژه شاهنامه و استوره‌های ایرانی، ندارند، سخنان بی‌پایه و یاوه‌ای درباره‌ی برخی داستان‌های شاهنامه می‌زنند و به خیال خود دنبال راه حل و ریشه‌ی برخی مشکل‌های اجتماعی امروز ایران می‌گردند. برای نمونه، سخنانی از این دست کم نیستند:

همواره پسر یا تفکر و نیروی جوان از دایره‌ی قدرت یا کنار می‌رفته یا پس زده می‌شده یا حذفش می‌کرده‌اند. حال باید پرسید چرا پیران سالخورد ایرانی هرگز نمی‌توانسته‌اند تاب جوان و اندیشه‌ی جوان را بیاورند؟ چرا عمیقاً معتقد بوده‌اند پیر آنچه در خشت خام می‌بیند، جوان در آینه نمی‌بیند؟ چرا از نواندیشی، نوآوری، تغییر و به قول امروزی‌ها به‌روزشدگی گریزان بوده‌اند؟

نمی‌خواهم این حدیث را مکرر کنم. بسیار درباره‌اش سخن نوشته و گفته شده که اندیشه‌ی غالب تفکر غرب سیر معکوس داشته و این پسر بوده که پدر را می‌کشته و داستان ادیپ شهریار از این نظر یک نمونه است.

اما با یک نظر به تاریخ ایران می‌توان سیر معکوسی را هم در کنار این جریان دید. در تاریخ ایران کم نبوده‌اند شاهان و سلاطینی که پدرکشی یا برادرکشی یا پسر کشی کرده‌اند. از همان تاریخ باستان هم نمونه می‌آوریم تا پای اعراب به میان کشیده نشود. خسرو پرویز پادشاه افسانه‌ای ساسانی، در طی یک عملیات پدرکشی است که شاه شاهان پارس [=ایران نه پارس] می‌شود.

اما پرسش اساسی اینجاست که چرا علیرغم حضور نمونه‌های مشابه تاریخی، هیچ گاه (جز در داستان ضحاک، که فردوسی بارها او را تازی‌نژاد خطاب می‌کند و تاکید بسیار دارد بر این که او از ایرانیان نیست) ما به نمونه‌ی قرصی که در آن داستان، پسری یا دختری به روال معکوس بر پدر بشورد، نمی‌بینیم؟»

حمید دباشی استاد دانشگاه کلمبیا در کتاب Iran: A Nation Interrupted (٢) تحلیل روانکاوانه‌ای از انقلاب اسلامی و دوم خرداد ارائه می‌دهد (ص. ١٩٨-١٩٩). او با اشاره به تاریخ شاهنشاهی در ایران - که در واقع همان تاریخ پدرسالاری است - به تشکیل سلسله‌ی پهلوی و دولت مدرن پدرسالار در ایران می‌پردازد که هویت ملی ایرانی را در قالب وفاداری به شاه - که عنوان پدر ملت را بر خود گذاشته بود - تعریف می‌کرد. محمدرضا پهلوی نیز همین رویه را با خودکامگی و سرکوبگری ادامه می‌دهد تا آن که در انقلاب ۵٧ مردم ایران علیه این نظام پدرسالار شورش می‌کنند. اما دباشی یادآوری می‌کند که تکیه اصلی مردم در شورش و قیام علیه آن پدر ظالم، بر وجود یک «پدربزرگ» پشتیبان (یعنی امام خمینی) بود.
به نظر من این از برداشت‌های به اصطلاح «روشنفکران» امروزی ما است که با خیال‌بافی‌های رمانتیک و برداشت‌های نوین اروپاییان از تاریخ و فرهنگ گذشته رو به رو شده‌اند و به دنبال همانند و متناظری در فرهنگ خودمان برای آن خیال‌بافی‌های اروپاییان می‌گردند و از خودشان خیال‌بافی می‌کنند.

به گمانم نخستین بار مصطفا رحیمی چنین نظری را درباره‌ی شاهنامه و فرهنگ ایران مطرح کرد. جالب آن که چون این تحلیل‌ها بر پایه‌ی داستان «اودیپ شهریار» یونانی است و پدرکشی - بی هیچ نمونه‌ی تاریخی - نشانه‌ی پیشرفت و نوآوری دانسته می‌شود، نتیجه‌ی طبیعی این تحلیل آن خواهد بود که فرهنگ ایران - به خاطر پسرکشی‌هایی که اینها در استوره‌ها دیده‌اند و به خوبی درباره‌اش پژوهش نکرده‌اند - عقب افتاده است و با نوآوری مخالف است.

حال آن که این گونه نگره‌ها (نظریه‌ها) تنها بر پایه‌ی ظاهر استوره‌ها اند و نمونه‌های تاریخی ندارند. از آنجا که در این دیدگاه رمانتیک، یونان باستان الهام‌بخش نوین‌گرایی () اروپایی دانسته می‌شود، در نتیجه همه چیز آن با دید مثبت دیده می‌شود از جمله همین پدرکشی اودیپ.
سیگموند فروید بر پایه‌ی همین داستان اودیپ، کشش جنسی خود به مادرش را توجیه می کرد! (ن.ک. «مقاله‌های فروید») حال اگر چنین رویدادی در استوره‌های ایرانی بود (یعنی همخوابگی پسر و مادر) مطمئن باشید همین «روشنفکران» شبانه روزی درباره‌ی فساد اخلاقی ایرانیان باستان سخنرانی می‌کردند. همان طور که درباره‌ی زشتی و بد بودن «ازدواج پدر و دختر» یا «پسر و مادر» در ایران باستان - به فرض درست بودن برداشت‌ها از واژه‌ی پهلوی مورد نظر و نیز به فرض رواج فراوان این رسم در میان همه‌ی ایرانیان و نه تنها شاهان و شاهزادگان - مقاله‌های فراوانی می‌نویسند و آن را یکی از نکته‌های شرم‌آور تاریخ ایران پیش از اسلام می‌دانند.

ادعای دیگری درباره‌ی فرهنگ ایران باستان و مقایسه‌ی آن با فرهنگ یونانی، موضوع چندخدایی یونانیان و تک‌خدایی ایرانیان است. یکی دیگر از همین «روشنفکران» ادعا کرده است که چندخدایی یونانیان باعث پدید آمدن «مردم‌سالاری» (دموکراسی) شد حال آن که تک‌خدایی ایرانیان باعث پدید آمدن «استبداد» شده است.

این گونه ادعاها نمونه‌های تاریخی ندارند و هیچ یک از اینان به خود زحمت نمی‌دهد که چرا در دوران هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان - که این استوره‌ها خیلی زنده‌تر بودند - ایرانیان در اوج شکوه و قدرت خود بودند و بر بخش بزرگی از جهان آن روز فرمانروایی می‌کردند، کسی این استوره‌ها را مانع نوآوری و پیشرفت و ... نمی‌دید. یا حتا در دوران پس از اسلام که ایران از اروپای دوران تاریک و قحطی زده بسیار پیشرفته‌تر بود و کتابخانه‌های عمومی آن ده‌ها هزار جلد کتاب داشتند (در حالی که کتابخانه‌های اروپا تنها چند صد کتاب داشتند آن هم درباره‌ی کلیسا و مذهب مسیحی) و حتا در دوران صفویان که ایران کمابیش همتراز اروپا بود، هیچ کس این استوره‌ها و فرهنگ «پسرکش» را مانع پیشرفت و نوآوری و ... نمی‌دانست.

اما در دوران معاصر ناگهان این «روشنفکران» بیسواد و بی خبر و ناآگاه از تاریخ و فرهنگ ایران به این نکته ی شگرف و کشف نشده پی بردند و مشکل «خودشان» (و نه مشکل ایران) را حل کردند و با خیال راحت نشستند و قهوه شان را خوردند و سیگارشان را دود کردند.

جالب آن که از این تاریخ و فرهنگ و دین «درخشان» یونان باستان چیزی به خود یونانیان نماسیده است. یونانیان از نخستین ملت‌هایی بودند که به دین مسیحیت گرویدند و همه‌ی پیشینه‌ی «درخشان» خود را (البته به خیال اینان و شیفتگان اروپایی) فراموش کردند و تنها در دوران نوزایش یا رُنسانس اروپایی است که توجه مردم غرب اروپا به یونان باستان متوجه می‌شود و بازی‌های المپیک زنده می‌شوند و استوره‌های یونانی بازخوانی می‌شوند و ... اما در این دوران در خود یونان خبری نبود و یونانیان تا آغاز سده‌ی بیستم م. زیر فرمان ترکان عثمانی بودند و در سده‌ی بیستم هم دهه‌ها زیر فرمان دیکتاتوری سرهنگان بودند و از «مردم‌سالاری» در آن کشور خبری نبود. هنوز هم یونانیان جزو مسیحیان متعصب اند. به قول معروف از این نمد به سر خودشان کلاهی نرسیده است.

به نظر من، این «تحلیل»های آبکی و بی‌پایه و حتا یاوه، حرف کسانی است که زحمت پژوهش در تاریخ و کار با داده‌های واقعی را به خود هموار نمی‌کنند. این روزها هم ساده‌ترین کار، کوبیدن تاریخ و فرهنگ ایران است. فرقی هم نمی‌کند، چه ایران پیش از اسلام باشد چه ایران پس از اسلام
اگر هم کسی بخواهد از ایران دفاع کند به او برچسب تعصب و ناسیونالیسم و ... می‌زنند. اما کوبیدن ایران و حرف مفت زدن نشانه‌ی «روشنفکری» و «مد روز بودن» و «آپ تو دیت» بودن است

Wednesday, March 19, 2014

درباره‌ی سهیل محسن افنان

چهارشنبه ٢٨/اسفند/١٣٩٢ - ١٩/مارچ/٢٠١۴

دوست عزیز «رفیق فردوسی» به تازگی کتابی برایم فرستاد با مشخصات زیر:


نام کتاب: «نامه‌ی ارسطوطالیس درباره‌ی هنر شعر. از یونانی به فارسی گردانیده‌ی سهیل افنان».
نویسنده: سهیل افنان
سال: ١٩۴٨ م. / ١٣٢٧ خ.
ناشر: لوزاک و همکاران (Luzac and Co)، لندن
صفحه: ٢٣٧

برایم جالب بود که مترجمی در سال ١٩۴٨ م. / ١٣٢٧ خ. پس از نزدیک ٢٣٠٠ سال کتاب ارسطو را از یونانی مستقیم به پارسی برگردانده است و در لندن آن را به چاپ رسانده است. اما پیشگفتار و دیباچه‌ی کتاب بیشتر توجه‌ام را به خود جلب کرد و در سطر سطر آن عشق و علاقه‌ی نویسنده به تاریخ و فرهنگ ایران و زبان پارسی آشکار بود.

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

پیشگفتار
بخش نخست: دیباچه
١- دانش یونانی در ایران زمین
٢- ارسطو نزد دانشمندان اسلامی
٣- ترجمه‌های سوریانی و عربی «نامه‌ی شعر»
۴- گزارشنامه‌های فارابی و ابن سینا و ابن رشد
۵- تاریخ «نامه‌ی شعر»

بخش دوم: نامه‌ی شعر ارسطو
١- در ترتیب نامه‌ی شعر
٢- مُلَخص نامه
٣- ترجمه‌ی فارسی نامه و متن یونانی

بخش سوم: گزارشنامه
١- گزارشنامه
٢- فهرست اصطلاحات نامه
٣- فهرست کتاب‌ها
۴- فهرست نام‌ها

دیباچه‌ی هشتاد صفحه‌ای کتاب بسیار دانشورانه و پژوهشگرانه بود و پر بود از آگاهی‌های مهم تاریخی درباره‌ی ایران باستان و دانش در دوران پیش از اسلام و در زمان ورود اسلام و نیز جنبش ترجمه در سده‌های نخست اسلامی.

بخش دوم هفتاد صفحه و شامل معرفی کتاب و متن یونانی و ترجمه‌ی پارسی آن است. متن یونانی ویراسته‌ی آگوستو روستانی (Augusto Rostagni) ایتالیایی است.

بخش سوم هم هشتاد صفحه است و گزارشنامه یا تفسیر و شرح ترجمه است.

از این رو علاقه‌مند شدم که بیشتر درباره‌ی نویسنده بدانم. متاسفانه آگاهی چندانی درباره‌ی او در جایی پیدا نکردم. از این رو به جست‌وجوی بیشتر پرداختم.

آثار و کتاب‌های سهیل افنان
نخست با جست‌وجو در کتابخانه‌های معتبر جهانی، و نیز کتابخانه‌ی ملی ایران، فهرست کتاب‌ها و آثار دیگر وی را یافتم:
۱- مقاله‌ی «شرح ابن سینا بر ارسطو» در مجله‌ی «انجمن سلطنتی بریتانیای بزرگ و ایرلند برای پژوهش‌های آسیایی»
The Commentary of Avicenna on Aristotle
Journal of the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland, n2 (Dec., 1947): 188-190
سال ١٩۴٧ م. / ۱۳۲۶ خ.
زبان: انگلیسی
صفحه: ٣

٢- کتاب «نامه‌ی ارسطوطالیس درباره‌ی هنر شعر»
برگردانده از یونانی به فارسی
زبان: پارسی
سال ١٩۴٨
ناشر: لوزاک و همکاران (Luzac & Co)، لندن، انگلستان
صفحه: ٢٣۶

٣- ایرانیان - ترَگودیا (tragedy) ائسخیلوس. ترجمه از یونانی به فارسی
سال: ١٩۵٢
زبان: پارسی
ناشر: Librairie D'Amerique et D'Orient، پاریس
صفحه: ١١١

۴- مقاله‌ی «برخی تَرم (اصطلاح)های فلسفی عربی و پارسی»
Some Arabic and Persian Terms of Philosophy
سال ۱۹۵۷ م. / ۱۳۳۶ خ.
Oriens, v10 n1 (Jul. 31, 1957): 71-76
صفحه: ۵

۵- «زندگی و آثار ابن سینا»
Avicenna : his life and works
سال: ۱۹۵۸ م. / ۱۳۳۷ خ.
زبان: انگلیسی
ناشر: (George Allen & Unwin Ltd)، لندن، انگلستان
صفحه: ۲۹۸

۶- واژگان فلسفی در پارسی و عربی
Philosophical terminology in Arabic and Persian
سال: ۱۹۶۴ م. / ۱۳۴۳ خ.
زبان: انگلیسی
ناشر: بریل (E.J. Brill)، لایدن، هلند

۷- واژه‌نامه‌ی فلسفی: یونانی-عربی-پارسی-پهلوی-انگلیسی-لاتین
سال: ۱۹۶۹ م. / ۱۳۴۸ خ.
زبان: پارسی
ناشر: دار المشرق، بیروت، لبنان
صفحه: ۱۲۴

۸- در پ‍ی‌ خ‍وش‍ی‌
سال: ۱۹۷۱ م. / ۱۳۵۰ ح.
ناشر: ب‍ی‍روت‌.
‏صفحه: ۱۶۳

۹- پژوهش‌های پارسی درباره‌ی زبان پارسی دری
Persian studies concerning Darī Persian
سال: ۱۹۷۳ م. / ۱۳۵۲ خ.
زبان: انگلیسی
صفحه: ۱۶۰

۱۰- دانش یونانی در ایران زمین
سال: ؟؟؟؟
ناشر: ؟؟؟؟
صفحه: ؟؟؟
برخی از کتاب‌های بالا در سال‌های اخیر در ایران بازچاپ یا ترجمه شده‌اند:

- واژه‌ن‍ام‍ه‌‌ی ف‍ل‍س‍ف‍ی‌: ف‍ارس‍ی‌ - ع‍رب‍ی‌ - ان‍گ‍ل‍ی‍س‍ی‌ - ف‍ران‍س‍ه‌ - پ‍ه‍ل‍وی‌ - ی‍ون‍ان‍ی‌ - لات‍ی‍ن‌
ناشر: ح‍ک‍م‍ت‌‏
سال: ۱۳۶۲ خ.
صفحه: ۳۲۸

- پیدایش اصطلاحات فلسفی در عربی و فارسی
مترجم: محمد فیروزکوهی، ویراستار: اصغر پوربهرامی
ناشر: حکمت
سال: خرداد ۱۳۹۰ خ.

- افق زندگی و اندیشه‌های ابن‌سینا
مترجم: مرضیه سلیمانی
ناشر: علم
سال: بهمن ۱۳۹۱ خ.

- درباره‌ی هنر شعر
ناشر: حکمت
سال: دی ۱۳۹۲ خ.

زندگی سهیل افنان
خانم مرضیه سلیمانی، مترجم کتاب «زندگی و آثار ابن سینا»، در گفت‌وگو درباره‌ی معرفی کتاب، گفته است:
سلیمانی درباره‌ی نظر مساعد و هم‌دلانه محسن افنان به عنوان یک عرب به ابن سینا گفت: مادر وی ایرانی و پدرش لبنانی است. محسن افنان به زبان فارسی تسلط کامل دارد و کتاب‌هایی را هم به فارسی نوشته و ترجمه کرده است. وی همچنین در دانشگاه کمبریج مشغول تدریس بود.
منظورش را از «نظر مساعد و همدلانه» را نفهمیدم. گویا وی خبر نداشته که سهیل افنان ایرانی بوده و کتاب ارسطو را از یونانی به پارسی برگردانده است.

هم چنین به مقاله‌ی دیگری از خانم دکتر حمیرا زمردی برخوردم که وی هم سهیل افنان را نویسنده‌ای عرب دانسته بود!
سهیل محسن افنان که خود از اعراب بوده و نَسب جد مادریش به ایرانیان می‌رسد، می‌گوید: «پس از حمله‌ی اسکندر برخی از این کتب توسط عده‌ای از ایرانیان نگهداری می‌شده و یکی از آنان با فرار کردن به جزایر دور دست توانست از دست اسکندر جان سالم به در ببرد و پس از مرگ اسکندر بخشی از این آثار به رشته‌ی تحریر درآمد و بخشی نیز در دوره‌ی اسلامی از زبان اوستایی به فارسی دری یا عربی ترجمه شد»

(خاستگاه: «پیشینه‌ی تحولات و دگردیسی فرهنگی آثار مکتوب پیش از اسلام»، دکتر حمیرا زمردی، دانشیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران، در پژوهش‌های ایران‌شناسی، سال اول، شماره‌ی اول، پاییز و زمستان 1390)
از آنجا که خاستگاه این جمله در کتاب «پیدایش اصطلاحات فلسفی در عربی و فارسی» نوشته‌ی سهیل افنان و ترجمه‌ی محمد فیروزکوهی است، به نظر می‌رسد که محمد فیروزکوهی هم در ترجمه‌اش سهیل افنان را عرب دانسته است.

پس از جست‌وجوی بیشتر درباره‌ی زندگی‌نامه‌ی سهیل افنان، به مقاله‌ای در دانشنامه‌ی ایرانیکا درباره‌ی خاندان «افنان» رسیدم و دریافتم که این خاندان بیشتر بهایی اند. اما این مقاله‌ی ایرانیکا هم نامی از سهیل افنان نبرده بود.

پس از جست‌وجو در بخش «کتاب‌های گوگل» دریافتم که سهیل افنان فرزند میرزا محسن افنان (زاده: ١٨۶٣ م./ ١٢۴٢ خ.؛ مرگ: ١٩٢٧ م./١٣٠۶ خ.) و طوبا خانم (زاده: ١٨٨٠ م. / ١٢۵٩ خ. - مرگ: ١٩۵٩ م./١٣٣٨ خ) بوده است. میرزا محسن افنان اهل شیراز بوده است و در سال ١٨٩٩ م. / ١٢٧٨ خ. از یزد به عکا (Acre) در فلسطین رفت و با طوبا خانم ازدواج کرد. طوبا خانم دختر عبدالبها و منیره خانم بوده و عبدالبها فرزند بهاءالله بنیانگذار بهاییت بود. بنابراین، سهیل افنان نوه‌ی دختری عبدالبها و نبیره‌ی بهاءالله بوده است.

بر پایه‌ی این کتاب‌ها (و نیز ویکی‌پدیا) منیره خانم، مادر بزرگ سهیل، هم از بهاییان اصفهان بوده است. عبدالبها و منیره خانم در شهر عکا (Acre) در فلسطین ازدواج کردند و طوبا خانم هم در همانجا زاده شد. عبدالبها و منیره خانم چهار دختر داشتند: ضیاییه، طوبا، روحا، منور. ضیاییه همسر میرزا هادی شیرازی شد و پنج فرزند داشت: شوقی افندی، حسین، ریاض، روح انگیز و مهرانگیز. عبدالبها جانشین بهاءالله شد و پس از وی هم شوقی افندی نوه‌ی وی جانشینش شد.

طوبا خانم چهار فرزند داشت: روحی، ثریا، سهیل، فواد. روحی افنان در سال ١٨٩٩ م./ ١٢٧٨ خ. زاده شد و در سال ١٩٧١ م./ ١٣۵٠ خ. درگذشت. از آنجا که سهیل فرزند سوم بوده است، احتمالا در سال ١٩٠٣ م. / ١٢٨٢ خ. زاده شده است. به احتمال زیاد سهیل افنان هم در همان شهر عکا زاده شده است. فواد، فرزند آخر خانواده در سال ١٩١٧ م./ ١٢٩۶ خ. زاده شد و در دانشگاه امریکایی بیروت درس خواند و برای ادامه تحصیل در سال ١٩٣٨ به دانشسرای سلطنتی (Imperial College) لندن در انگلستان رفت. و در سال ۱۹۴۱ م./ ۱۳۲۰ خ. در حمله‌ی هوایی در شهر لندن انگستان در طی جنگ جهانی دوم کشته شد. سهیل افنان کتاب «نامه‌ی ارسطوطالیس درباره‌ی شعر» را به «برادر پاک روانم، فوادِ محسن افنان» تقدیم شده است. امروزه در دانشگاه امریکایی بیروت، بورس تحصیلی به یادبود «فواد محسن افنان» به دانشجویان داده می‌شود.

بنابراین، خانواده‌ی سهیل افنان و خودش ایرانی و ایرانی تبار بودند، هر چند در لبنان و فلسطین زندگی می‌کردند. شاید همین ارتباط خانوادگی باعث «سکوت رادیویی» درباره‌ی سهیل افنان شده است و مترجمان اثر او ترجیح داده‌اند او را «لبنانی» و «عرب» معرفی کنند! شاید هم چون وی نام خود را به سبک قدیم ایرانی «سهیلِ محسن افنان» می‌نوشته یعنی سهیل پسر محسن افنان، برخی او را عرب پنداشته‌اند.

در این عکس که در سال ١٩٢٠ م. / ۱۲۹۹ خ. گرفته شده است سهیل افنان در ردیف آخر با شماره‌ی ٧ دیده می‌شود و جوانی است نزدیک ١٧ ساله.



خانواده‌ی عبدالبها در شهر حیفا، سال ۱۹۲۰ م. / ۱۲۹۹ خ.
شماره ۸، در ردیف نخست: میرزا محسن شیرازی افنان - پدر سهیل افنان
شماره ۶، در ردیف آخر: روحی افنان برادر بزرگتر سهیل افنان
شماره ۷، در ردیف آخر: سهیل افنان
شماره ۲، در ردیف نخست: فواد افنان، برادر کوچکتر سهیل افنان (زاده: ۱۹۱۷ م. / ۱۲۹۶ خ.)

سهیل افنان مدتی منشی پسر خاله‌ی خود شوقی افندی بود. اما به دلیل‌هایی با هم اختلاف پیدا کردند و سهیل افنان از جامعه‌ی بهاییان رانده شد.

گویا سهیل افنان در دهه‌ی ۱۹۴۰ م. / ۱۳۲۰ خ. به دانشگاه کمبریج رفت و در سال ۱۹۵۸ م. / ۱۳۳۷ خ. دکتری خود را در زمینه‌ی فلسفه‌ی اسلامی دریافت کرد. پایان‌نامه‌ی دکتری او همان کتاب «زندگی و آثار ابن سینا» بود. از آثار سهیل افنان هم روشن است که به زبان‌های پارسی و عربی و انگلیسی و یونانی و فرانسوی تسلط کامل داشته است. هم چنین زبان لاتین و فرانسوی و پارسی میانه (پهلوی) هم می‌دانسته است.

آن طور که از نوشته‌های سهیل افنان برمی‌آید، مدتی در استانبول بوده است (به ویژه در سال ۱۹۶۳ م. / ۱۳۴۲ خ.) و کتاب‌های دستنویس خطی درباره‌ی فلسفه را بررسی می‌کرده است و در کارهای خود به کتاب‌های دست‌نوشته‌ی بسیاری در کتابخانه‌های گوناگون استانبول اشاره کرده است. آخرین اثر او گویا همان «پژوهش‌های پارسی درباره‌ی زبان پارسی دری» است که در سال ۱۹۷۳ م. / ۱۳۵۲ خ. منتشر شده است. پس از این سال دیگر کتاب و مقاله‌ای از وی نیافتم.

وی در سال ۱۹۷۳ م. / ۱۳۵۲ خ. نیز همچنان زنده بوده است زیرا حامد اَلگار (Hamed Algar) در پیشگفتار کتاب خود با نام «میرزا ملکم خان: پژوهشی درباره‌ی تاریخ نوین‌گرایی در ایران» از «دکتر سهیل افنان» سپاسگزاری کرده که این موضوع پژوهشی را به وی پیشنهاد کرده است.

Mīrzā Malkum Khān: A Study in the History of Iranian Modernism
Hamid Algar
University of California Press, Jan 1, 1973 - Iran - 327 pages

بنابراین، سهیل افنان از یک سو از جامعه‌ی بهاییان رانده شده بود و از سوی دیگر در میان ایرانیان به خاطر پیوند خانوادگی با بنیادگزار بهاییت، ترجیح داده می‌شود که او عرب و لبنانی باشد. به نظر من، باید به آثار سهیل افنان به خاطر آنچه گفته شده است و نه به خاطر آن که گفته است توجه بیشتری کرد. در جستارهای بعدی بیشتر به مقاله‌ها و کتاب‌های سهیل افنان خواهم پرداخت.

Wednesday, March 05, 2014

شکست اسلام سیاسی

چهارشنبه ١۴/اسفند/١٣٩٢ - ۵/مارچ/٢٠١۴

یکی از موضوع‌های داغ و مورد بحث در جهان امروزی جنبش‌های بنیادگرا است و از این میان، به خاطر پوشش‌های رسانه‌ای و هدف‌های سیاسی، جنبش‌های اسلام‌گرا پوشش خبری و رسانه‌ای بیشتری می‌یابند. به تازگی به کتابی برخوردم که درباره‌ی جنبش‌های اسلام‌گرا است که در این جستار به معرفی آن می‌پردازم.


نام کتاب: شکست اسلام سیاسی
(Failure of Political Islam عنوان فرانسه: L'echec de l'Islam politique)
نویسنده: اولیویه روآ (Olivier Roy)
ناشر: انتشارات دانشگاه هاروارد
سال: ١٩٩۴ م. / ١٣٧٣ خ.
صفحه: ٢٣٨


جلد کتاب در چاپ سال ١٩٩٩ م. / ١٣٧٨ خ.

اصل کتاب در سال ١٩٩٢ م. / ١٣٧١ خ. به زبان فرانسه منتشر شده است. اولیویه روآ (زاده: ١٩۴٩ م. / ١٣٢٨ خ.) یکی از خاورشناسان معروف فرانسوی است که کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی درباره‌ی کشورهای آسیای میانه و آسیای غربی نوشته است، از جمله کتاب «آسیای میانه‌ی نو: آفرینش ملت‌ها» (New Central Asia: Creation of Nations) که در آن به پروژه‌ی ملت‌سازی استالین در آسیای میانه و پیامدهای آن پس از فروپاشی اتحاد شوروی پرداخته است. روآ در سال ١٩٧٢ م. / ١٣۵١ خ. مدرک کارشناسی ارشد خود را در زبان پارسی و فرهنگ ایرانی از «بُنداد (موسسه‌ی) ملی زبان‌ها و فرهنگ‌های خاوری» (Institut National des Langues et Civilisations Orientales) در پاریس دریافت کرد و در سال ١٩٩۶ م. / ١٣٧۵ خ. هم مدرک دکتری خود را در علوم سیاسی از «بُنداد مطالعات سیاسی پاریس (Institut d'Études Politiques de Paris) دریافت کرد.

فهرست گنجانده‌های کتاب «شکست اسلام سیاسی» چنین است:

پیشگفتار

١- اسلام و سیاست: از تراداد (سُنت) تا بازدیس‌گرایی (اصلاح‌طلبی)
٢- مفهوم‌های اسلام‌گرایی
٣- جامعه‌شناسی اسلام‌گرایی
۴- بن‌بست‌های ایدئولوژی اسلام‌گرایی
۵- نوبنیادگرایی: از «اخوان المسلمین» تا «جبهه‌ی اسلامی» الجزایر
۶- نواندیشه‌کاران اسلام‌گرا
٧- ژئواستراتژی (زمین‌شگردی) اسلام‌گرایی: دولت‌ها و شبکه‌ها
٨- اقتصاد اسلامی: در میان توهّم و خطابه
٩- افغانستان: جهاد و جامعه‌ی ترادادی (سُنتی)
١٠- ایران: شیعه‌گرایی و انقلاب
١١- عامل تشیع در سیاست خارجی ایران

نتیجه‌گیری: ناحیه‌های خاکستری فردا
یادداشت‌ها
باید توجه داشت که این کتاب در آغاز دهه‌ی ١٩٩٠ م. / ١٣٧٠ خ. نوشته شده و اوضاع سیاسی جهان در آستانه‌ی دگرگونی بزرگی بود.

نویسنده چند سنجیدار (معیار) برای ارزیابی کامیابی و موفقیت اسلام‌گرایی مطرح می‌کند از جمله شکوفایی اقتصادی، موقعیت سیاسی، و وضعیت فرهنگی؛ و بر این باور است که هیچ یک از جنش‌های اسلام‌گرا در این زمینه‌ها دستاورد مثبت و چشمگیری نداشته‌اند. در این میان، الگوی یاد شده تنها در ایران موفق شده است که به قدرت سیاسی دست پیدا کند.

این کتاب یکی از کتاب‌های مرجع در زمینه‌ی اسلام سیاسی (دست کم تا آغاز دهه‌ی ١٩٩٠ م. / ١٣٧٠ خ.) است. به نظر می‌رسد که پس از ٢٠ سال به ویراست تازه‌ای از این کتاب نیاز داریم.

Thursday, August 08, 2013

مستندی درباره‌ی رضا شاه

پنج‌شنبه ١٧/امرداد/١٣٩٢ - ٨/آگوست/٢٠١٣

برآمدن و فروافتادن رضا شاه یکی از موضوع‌های مهم تاریخ معاصر است که متاسفانه به خاطر نگاه‌های جانبدارانه، به خوبی در ایران بررسیده نمی‌شود. به تازگی شبکه‌ی تلویزیونی «من-و-تو» بر پایه‌ی خاستگاه‌های زیر مستندی در همین باره ساخته است.

- «ایران و برآمدن رضا شاه» نوشته‌ی سیروس غنی
- «رضا شاه: از زایش تا پادشاهی» نوشته‌ی رضا نیازمند
- روزنگارهای رضا شاه، شمس پهلوی، و علی ایزدی
- دانشنامه‌ی ایرانیکا
- «تاریخ رابطه‌های سیاسی میان ایران و انگلستان در دوران قدرت رضاشاه» نوشته‌ی علی‌اصغر زرگر
- بایگانی مجله‌ی تایم
- بایگانی تایمز
- مجله‌ی تلاش



حتا اگر با متن و روایت این مستند همراه و همرای نباشیم، ارزش تصویری و تاریخی زیادی دارد زیرا از بایگانی (آرشیو)های تصویری مهم و فراوانی برای بازسازی آن یاری گرفته شده است از جمله:

- خبرهای تلویزیونی آسوشیتدپرس (APTN Archive = Associated Press Television News: www.aptn.com)
- تلویزیون مستقل (ITN Source = Independent Television News: www.itnsource.com)
- بُنداد ملی شنیداری-دیداری فرانسه (INA = Institut National Audiovisuel: www.ina.fr)
- Movietone News
- British Pathe
- Chronos Media
- Critical Past
- بایگانی رادیو و تلویزیون ملی ایران

دیگر مشخصات این مستند چنین اند:
- پژوهش: صبا خویی
- نویسنده: نوید غضنفری
- گوینده و تهیه‌کننده: آرش آشتیانی
- تهیه‌کننده: کیوان عباسی و مرجان عباسی

زمان این مستند یک صد و پنج دقیقه (یک ساعت و چهل و پنج دقیقه) است و می‌توانید آن را در این نشانی نگاه کنید:

http://www.manototv.com/videos/rezashah/vid3758

برای دریافت آن هم می‌توانید به نشانی زیر بروید (اندازه‌ی پرونده: نزدیک ۶۰۰ مگابایت)

http://we.tl/6CTc3BKw5j

Saturday, April 06, 2013

آسیب‌شناسی‌های «خودمانی»

شنبه ۱۷/فروردین/۱۳۹۲ - ۶/اپریل/۲۰۱۳

خوب است انسان همیشه رفتار و کردار خود را ارزیابی کند و برای بهتر شدن برنامه بریزد. این کار به ویژه در آغاز سال نو مناسب است که همه چیز تازه و نو شده است و هوا و طبیعت به آدم نیرو و انرژی بیشتری می‌دهد.

ایرانیان امروز، مانند مردم دیگر کشورهای جهان، ایرادها و مشکل‌های خاص خود را دارند. انتقاد و انگشت گذاشتن روی این ایرادها کار سختی نیست. اما وقتی باید به ریشه‌یابی و آناکاوی (تحلیل) آنها پرداخت، به دقت و بررسی و دانش تاریخ و جامعه‌شناسی و ... نیاز است. از این رو به نظر من، آسیب‌شناسی‌های «خودمانی» درست نیستند و بیشتر مایه‌ی گمراهی و ساده‌سازی و عوام‌زدگی می‌شوند.

بسیاری از ما نمی‌دانیم که تا سده‌ی شانزدهم و هفدهم م. (دوران صفویان)، وضع کشورهای اروپایی چندان مناسب نبود و اگر «کشف» قاره‌ی امریکا و غارت منبع‌های زیرزمینی و روزمینی آن یعنی طلا و مواد غذایی از جمله ذرت و سیب زمینی (که خاستگاه اصلی آن کشور پرو است) نبود شاید اروپاییان از قحطی و گرسنگی می‌مردند و قاره‌ی اروپا به دست ترکان عثمانی گشوده می‌شد.

اوجیر گیسلین بوزبک (Ogier Ghiselin de Busbeq، درگذشته ۱۵۹۷ م.)، سفیر امپراتور اسپانیا در استانبول، تا آنجا پیش رفت که گفت تنها وجود خطر ایران صفوی براى دولت عثمانی است که اروپا را از فتح قریب‌الوقوع به دست ترکان نجات داده است.

ترکان عثمانی دارای منبع‌های یک امپراتورى عظیم با قدرتى شکست‏ناپذیر اند و به پیروزى، مقاومت در برابر سختی، اتحاد، انضباط، صرفه‏جویى و هوشیارى عادت کرده‌اند. اما در سمت ما آنچه فراوان است فقر عمومى، تجمل‌پرستی شخصى، قدرت ناقص، روحیه‏ى سرخورده، کمبود استقامت و آموزش است. سربازان ما سرکش هستند و افسران ما آزمند؛ از انضباط متنفرند. بی‌بندوبارى، بی‏ملاحظگى، میگسارى و فسق و فجور شایع است. و بدتر از همه این که دشمن (عثمانیان) به پیروزى عادت کرده است و ما به شکست. آیا مى‏توان شکى داشت که نتیجه چه خواهد بود؟

تنها ایران است که به نفع ما در این میان حضور دارد. زیرا همان طور که دشمن (عثمانیان) در حمله به ما شتاب دارد باید گوشه‏ى چشمى هم به این خطر در پشت سر خود داشته باشد. اما ایران فقط سرنوشت ما را به تاخیر می‌اندازد و نمى‏تواند ما را نجات دهد. وقتی که ترکان با ایرانیان کنار بیایند، با قدرت عظیم شرق گلوى ما را فشار خواهند داد.
باید یادآوری کرد که ساکن شدن اروپاییان در قاره‌ی امریکا از سال‌های ۱۶۵۰ م. به بعد است. جنگ‌های سی ساله (Thirty Years' War) که در آن بیشتر دولت‌های اروپایی درگیر بودند تنها در سال ۱۶۴۸ م. با پیمان صلح وِستفالی (Peace of Westphalia) به پایان رسید. این تاریخ در ایران برابر است با دوران شاه عباس دوم صفوی.

دوران استعمار و جهانگشایی اروپاییان به ویژه استعمار بریتانیا و فرانسه و هلند از سده‌ی هفدهم و به ویژه هژدهم م. آغاز می‌شود. پیش از این سده، هنوز اسپانیا قدرت برتر اروپا بود و شاه اسپانیا، امپراتور روم مقدس (Holy Roman Emperor) بود. پس از شکست ناوگان دریایی اسپانیا (Spanish Armada) به دست نیروی دریایی انگلستان در زمان ملکه الیزابت اول (سال ۱۵۸۸ م.) بود که انگلستان شروع به جهانگشایی کرد. پادشاهی بریتانیا تنها در سال ۱۷۰۷ م. شکل گرفت و به زودی تبدیل به امپراتوری بریتانیا شد یعنی زمان شاه سلطان حسین صفوی (محمود افغان در سال ۱۷۲۲ م. اصفهان را محاصره کرد و سلطان حسین را از تخت فروگرفت). در واقع آغاز پاگیری بریتانیا با فروپاشی صفویان همزمان بوده است.

امپراتوری روسیه نیز در همین دوران پا گرفت. پتر اول یا پتر بزرگ (کبیر) با نادر شاه افشار همزمان بوده است. پیش از پتر اول، و به ویژه تا سال ۱۴۸۰ م. مردمان روس و امیرنشین مسکوی (Grand Duchy of Moscovy - مسکوی نام قدیم مسکو است) باجگذار حکومت مغولان «ایل طلایی» (Golden Horde) بودند. ایوان مخوف (Ivan the Terrible)، نخستین تزار روس، در سال ۱۵۸۴ م. درگذشت.

بنابراین، بی داشتن درک و بینش کافی و درست از تاریخ جهانی و واقعیت‌های تاریخی، داوری درباره‌ی وضع و فرهنگ و سیاست ایران امروز و نگاه کردن تنها به دوران قاجار (که شاید یکی از دوران‌های سیاه و نکبت‌بار تاریخ ایران باشد) کار سنجیده‌ای نخواهد بود.

برای نمونه، هستند عده‌ای که بیشتر و شاید همه‌ی مشکل‌های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی امروز مردم ایران را به گردن «گشودن ایران به دست تازیان مسلمان» می‌اندازند. روشن است که این بسیار غلط و ساده‌لوحانه و ناتاریخی است. زیرا از آن تاریخ تاکنون ۱۴۰۰ سال گذشته است و نسل‌های فراوانی آمده‌اند و رفته‌اند و در این فاصله دوران شکوه و افتخار کم نبوده است. با ورود اسلام، دولت سیاسی مرکزی در ایران فروپاشید اما دانش و فرهنگ و ادب ایران همچنان به شکوفایی و درخشش خود ادامه داد و چیزی شد که امروزه به نام «تمدن اسلامی» خوانده می‌شود و هستند کشورهای نوپا و نوکیسه‌ی عربی، به ویژه در جنوب خلیج فارس، که می‌خواهند آن تمدن و فرهنگ و دستاوردهایش را به نام «عربی» تاراج کنند.

این کسانی که همه‌ی مشکل‌ها را به گردن «ورود مسلمانان» می‌اندازند، از سوی دیگر بسیار به ایران پیش از اسلام می‌نازند و گاه به صورت تبعیض‌آمیزی با مردمان عرب‌زبان برخورد می‌کنند. بیشتر آنان دانش کافی درباره‌ی تاریخ پیش از اسلام ندارند و از ایرادها و مشکل‌های آن دوران هم چیزی نمی‌دانند. هم چنین نمی‌دانند اگر هر ملتی در هر دورانی دستاوردی داشته است و اگر برای نمونه ایرانیان در زمان هخامنشیان بر گستره‌ی پهناوری فرمان می‌رانند، به خاطر تلاش و کوشش و مدیریت و دانش و زیرکی خودشان بوده است نه به خاطر حرف مفت زدن و گزافه‌گویی و به خود نازیدن بی آن که چیزی در چنته داشته باشند.

برای آناکاوی وضع کنونی جامعه‌ی ایران، نباید با نگاهی تک‌بُعدی و ساده‌انگارانه به مسئله نگاه کرد. برای نمونه آقای دکتر صادق زیباکلام در کتاب «ما چه گونه ما شدیم» کم‌آبی سرزمین ایران را یکی از ریشه‌های مشکل‌های امروزی ما دانسته است. باید پرسید آیا این کم‌آبی در همین سد سال به وجود آمده است؟ آیا کویر لوت در همین دویست سال گذشته در سرزمین ایران پیدا شده است؟ کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» هم بی‌توجه به عامل‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و تاریخی در دویست سال گذشته، تنها به مشکل‌های امروزی اشاره کرده است.

چندی پیش متن زیر به دستم رسید که نمونه‌ای است از این گونه ساده‌انگاری‌ها و انتقاد بی آن که دانش کافی یا ریشه‌یابی درستی در آن باشد:
کمتر مرد‌می د‌ر د‌نیا به اند‌ازه‌ی ما ایرانی‌ها «خاص» هستند‌. شاید‌ هم اصلا ملتی مانند‌ ما وجود‌ ند‌اشته باشد‌.

مثلا می‌توانیم مورد‌ هجوم اقوام مختلف قرار بگیریم و اجازه د‌هیم سالیان سال با ظلم و جور بر ما حکومت کنند‌، بعد‌ با افتخار بگوییم این ما بود‌یم که مهاجمان را د‌ر خود‌مان حل کرد‌یم.

می‌توانیم محو هنر د‌یگران باشیم ولی اد‌عا کنیم هنر نزد‌ ایرانیان است و بس!
درباره‌ی شعر «هنز نزد ایرانیان است و بس» پیشتر نوشته‌ام و در اینجا دوباره بدان نمی‌پردازم. اما درباره‌ی حل کردن مهاجمان در خودمان، باید توجه داشت که بررسی تاریخی نشان می‌دهد که بیشتر مهاجمان به ایران در دوران‌های گذشته، به میزان زیادی در فرهنگ ایرانی حل شدند و برای نمونه، ترکان سلجوقی نام‌های ایرانی مانند «کی‌خسرو» و «کی‌قباد» و مانند آن برخود گذاشتند یا برخی خاندان‌های عرب، مانند حاکمان شروان، پس از ازدواج و آمیختن با خانواده‌های ایرانی، برای خود نسب ایرانی تراشیدند و خود را بازماندگان شاهان ساسانی خواندند. اما همیشه دادوستد فرهنگی وجود دارد و در این میانه گاهی هم ایرانیان خوی مهاجمان را گرفته‌اند و برخی امروزه چون مغولان رفتار می‌کنند و نام‌هایی چون «چنگیز» و «آتیلا» و «اسکندر» در میان ایرانیان رایج شده است. البته باز تاکید می‌کنم که نباید ساده‌سازی کرد و در این گونه موردها باید بررسی دقیق و ژرف تاریخی و اجتماعی و فرهنگی انجام شود.
قاد‌ریم د‌ر اوج تکبر، لب به تحقیر د‌یگران بگشاییم و مثلا بگوییم این عرب‌های فلان و بهمان، ولی برای د‌و روز عشق و حال، د‌ر فرود‌گاه د‌وبی به صف شویم و به هر ذلتی تن د‌هیم. یا می‌توانیم بگوییم این ترکیه‌ای‌های چنین و چنان، ولی برای چرخید‌ن د‌ر استانبول و تاب خورد‌ن د‌ر آنتالیا از سر و کول هم بالا رویم. وقتی هم برمی‌گرد‌یم، به جای این که کمی به قابلیت، د‌رایت و شایستگی همین عرب‌ها و ترک‌ها فکر کنیم، با همان تکبر همیشگی می‌گوییم از صد‌قه سر ما آد‌م شد‌ه‌اند‌!
شکی نیست که وقتی کشوری پیشرفت می‌کند هم دولتمردان آن زیرکی به خرج می‌دهند و از فرصت‌های به دست آمده استفاده می‌کنند. مردمان آن کشور هم برای کشورشان دلسوزی می‌کنند و برای آبادی و پیشرفت آن تلاش می‌کنند. من هم این دسته از ایرانیان را نکوهش می کنم که به آبادی کشور خود نمی اندیشند و تنها به فکر «عشق و حال» در کشورهای همسایه هستند و محو «پیشرفت»های آنان می شوند.

می‌توانیم اد‌عا کنیم بافرهنگ‌ترین ملت د‌نیاییم، ولی سطل زباله‌هایمان را د‌ر جوب آب خالی کنیم.
آنچه «فرهنگ ایرانی» خوانده می‌شود متاسفانه امروزه در میان عده‌ی کمی از ایرانیان ارج گذاشته می‌شود و بیشتر مردم به ارزش‌های فرهنگ ایرانی مانند مردانگی، دلیری، راستگویی، عشق به آبادسازی و مانند آن پایبند نیستند. به ویژه از دوران مغول و تاتار به بعد، از آنجا که بیشتر مردمان بافرهنگ و ایرانی کشته شدند و فرهنگ ایرانی به نسل‌های بعدی منتقل نشد.

بحث در این باره درازدامن است و به زمان بسیار بیشتری نیاز دارد. تنها خواستم اشارتی کرده باشم که «در خانه اگر کس است...»

Saturday, January 26, 2013

انقلاب تصورناپذیر در ایران

شنبه ٧/بهمن/١٣٩١ - ٢۶/ژانویه/٢٠١٣

این روزها به سالگرد انقلاب ایران در سال ١٣۵٧ خ. / ١٩٧٩ م. نزدیک می شویم. از این رو به معرفی کتابی در همین باره می پردازم که در حال خواندن آن هستم.


نام کتاب: انقلاب تصورناپذیر در ایران (The Unthinkable Revolution in Iran)
نویسنده: چارلز کورزمن (Charles Kurzman)
ناشر: انتشارات دانشگاه هاروارد (Harvard University Press)
سال: سپتامبر ٢٠٠۵ م. / شهریور ١٣٨۴ خ.
صفحه: ٣٠۴

نویسنده‌ی این کتاب چارلز کورزمن در بخش قلم‌انداز می‌گوید که در زمان تسخیر سفارت امریکا در ایران من جوانی دبیرستانی بودم و هیچ شناختی از ایران نداشتم. در آن زمان برای اعتراض به کار ایرانیان تظاهرات کردیم. اما بعدها وارد دانشگاه شدم و جامعه‌شناسی خواندم. وی هم اینک استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه کارولینای شمالی است و زمینه‌ی تخصصی‌اش هم غرب آسیا (یا به اصطلاح «خاورمیانه») است.

فهرست گنجانده‌های این کتاب چنین است:

١) پیشگفتار
٢) پیدایش اعتراض: توضیح‌های سیاسی – سال ١٩٧٧ م. (سال ١٣۵۶ خ.)
٣) بسیچ شبکه‌ی مسجدها – توضیح‌های سازمانی – آغاز سال ١٩٧٨ م. (پایان سال ١٣۵۶ خ)
۴) گرایش‌های شیعی – توضیح‌های فرهنگی - میانه‌ی سال ١٩٧٨ م. (آغاز سال ١٣۵٧ خ.)
۵) اعتصاب همگانی – توضیح‌های اقتصادی – پاییز ١٩٧٨ م. (پاییز ١٣۵٧ خ.)
۶) شکست زور - توضیح‌های نظامی – زمستان ١٩٧٨ و ١٩٧٩ م. (زمستان ١٣۵٧ خ.)
٧) جنبشی پایدار – ضدتوضیح – زمستان ١٩٧٨ و ١٩٧٩ م. (زمستان ١٣۵٧ خ.)
٨) نتیجه‌گیری
کتاب با این نکته آغاز می‌شود که انقلاب ایران از هر لحاظ پدیده‌ی ناهنجار بوده است. زیرا در شرایط و در جامعه‌ای رخ داد که هیچ کس انتظارش را نداشت. از نظر اجتماعی-علمی هم این انقلاب اصلا نمی‌بایستی رخ می‌داد. همزمان با افزایش اعتراض‌ها بسیاری از خود ایرانیان هم هیچ نمی‌دانستند که چه خواهد شد. بر طبق آمار تنها ١٠ درصد مردم ایران در انقلاب سال ١٣۵٧ خ. شرکت داشتند حال آن که در انقلاب فرانسه تنها ٢ درصد جمعیت و در فروپاشی شوروی تنها ١ درصد جمعیت این کشورها شرکت داشتند. پس از انقلاب هم هر کسی به دنبال این پرسش بود که چرا این انقلاب رخ داد و چرا به این نتیجه رسید. از این رو هر کسی از دیدگاه خود و زاویه‌ی نگاهش توضیحی ارائه کرد. این کتاب در واقع این توضیح‌ها را در گروه‌هایی دسته‌بندی کرده و هر یک را جداگانه بررسیده است.

در پیشگفتار چکیده و فشرده‌ای از رویدادهای پایان سال ١٣۵۶ و آغاز سال ١٣۵٧ خ. داده شده است و از جمله در آن گفته شده که نخستین بار ویلیام سولیوان، سفیر امریکا در تهران، در گزارش خود به کاخ سفید در تاریخ ٩ نوامبر ١٩٧٨ م. از عبارت «اندیشیدن به تصورناپذیر» (thinking the unthinkable) استفاده کرد. زیرا در آن زمان هیچ کس گمان نمی‌کرد که حکومت پهلوی با آن پشتوانه‌ی اقتصادی حاصل از فروش میلیادرها دلار نفت و با داشتن قوی‌ترین ارتش منطقه و پشتیبانی قدرت‌های جهانی برافتد. حتا نزدیک بود جیمی کارتر، رییس جمهور امریکا، سولیوان را اخراج کند. اما وزیر امور خارجه‌ی امریکا بر نگهداشتن او اصرار کرد.

کورزمن می‌نویسد حتا به نظر مهندس مهدی بازرگان هم این انقلاب «تصورناپذیر» بود. در روز ٢٢ اکتبر ١٩٧٨ م (١ آبان ١٣۵٧) مهندس بازرگان با آیت الله خمینی در پاریس دیدار کرد. وی به آقای خمینی گفت که باید پیشنهاد شاه برای انتخابات آزاد را پذیرفت و در سیاستی گام به گام قدرت اجرایی کشور را به دست گرفت [و شاه را دوباره پادشاه مشروطه کرد]. اما وقتی آقای خمینی به وی گفت که انقلاب به زودی پیروز خواهد شد. بازرگان گفت «امریکاییان اجازه نمی‌دهند» آقای خمینی گفت «امریکا با ما مخالفت نخواهد کرد زیرا ما بر حق ایم». آقای بازرگان هم در پاسخ گفت «دنیای سیاست با حوزه‌ی علمیه‌ی نجف و قم فرق دارد که در آنجا بر حق بودن کافی است. آقای خمینی به بازرگان می‌گوید وقتی شاه رفت و من به ایران برگشتم مردم نمایندگان خود را انتخاب خواهند کرد. بازرگان می‌گوید من حیرت کردم و از این بی‌تفاوتی و بی‌توجهی به مشکل‌های آشکار سیاسی و حکومتی اندوهگین شدم.

جالب آن که وقتی بازرگان به ایران برمی‌گردد پیشنهاد حکومت برای نخست وزیری شاه را نمی‌پذیرد. (این پیشنهاد را شاپور بختیار پذیرفت). نویسنده می‌گوید اگر این پیشنهاد چند هفته زودتر، یعنی پیش از سفر بازرگان به پاریس شده بود به احتمال زیاد حتما می‌پذیرفت.

Saturday, December 01, 2012

جنگ ایران و انگلیس در خوزستان

شنبه ۱۱/آذر/۱۳۹۱ - ۱/دسامبر/۲۰۱۲

در ماه ربیع‌الثانی ۱۲۷۳ قمری برابر فروردین ۱۲۳۵ خورشیدی یا مارچ ۱۸۵۷ م. یعنی در زمان ناصرالدین شاه قاجار، ارتش ایران قاجاری و امپراتوری بریتانیا در خوزستان با هم درگیر شدند. علت این درگیری آن بود که بریتانیا برای حفاظت از هندوستان در برابر روسیه‌ی تزاری، افغان‌ها (پشتون‌ها) را پشتیبانی کرد و کشوری به نام پشتونستان یا افغانستان به وجود آورد و سپس هرات را که بخشی از خراسان ایران بود از ایران جدا کرد. ایران هرات را محاصره کرد اما بریتانیا برای فشار آوردن به ایران برای چشم‌پوشی از هرات، نیروی دریایی خود را وارد عمل کرد. ناصرالدین شاه هم عقب‌نشینی کرد و پیمان پاریس به سال ۱۸۵۷ م. را با بریتانیا امضاء کرد.

احمد کسروی در کتاب «تاریخ پانصدساله‌ی خوزستان» به عنوان پیوست کتاب، کتابچه‌ی مرحوم خانلرمیرزای احتشام‌الدوله در باب جنگ ایران و انگلیس را هم چاپ کرده است. در زیر دو بند از این کتابچه را می‌آورم در شرح حال برخی از سربازان و لاف‌های سرکردگان فوج در پیش نواب والا.

اما چه سرباز؟ از حالت آنها نمی‌توان آنچه دیده شد نوشت. اما چنان معلوم شد که ابداً توجهی کسی به حالت آنها نکرده، نه از جیره، نه از مواجب، و نه از ملبوس و تفنگ. چنان فهمیدم بی‌اغراق که اگر از آنها کسی می‌پرسید: جیره مواجب چه دادند به شما؟ نمی‌دانستند جیره مواجب چه چیز است. چرا که اسمش را کسی پیش آنها نبرده. منحصر به سرباز نبود. بلکه سلطان یا نایبی هم که بود همین حالت را داشتند.

یک صفه نظام بسته بودند، چون که زیاده از پنجاه شصت نفر نبودند. تفنگ‌هاشان از ده تا دو تا سرنیزه نداشت، چقماق نداشت. سنبه نداشت. بعضی از اصل تفنگ نداشتند. بعضی نصف قنداق داشت نصفی نداشت. از ملبوسشان هم: از ملبوس نظام گذشته، که نداشتند. غیرنظام هم نداشتند. بعضی یکتای پیراهن و بعضی هم پای برهنه. با وجود این که ماه قوس [=دی] بود.

ص ۲۹۸
سلطان: درجه‌ای ارتشی در زمان قاجار که صد تن سپاهی در زیر فرمان وی بود برابر سروان امروزی
نایب: درجه‌ی ارتشی در دوران قاجار برابر ستوان امروزی

در همین حال بشنوید لاف‌های فرماندهان و سرداران را:

یکی دیگر می‌گفت: سگ کیست انگلیس [که] بتواند در روی آب بیاید؟ مقابل این آبها دعوا کند. او مثل وزغ است. ننگ ما است که او را مقابل خود دشمن قرار بدهیم.

یکی می‌گفت: او مثل مُرده است. سوار تابوت است. از تابوت چه برمی‌آید؟

یکی می‌گفت: او اسب چوبی است. چه قابلیت دارد که اسم او را ببرد؟

موسی خان یاور می‌گفت: قربانت شوم! اینها چه قابل دارند؟ یک دست به قلیان، یک دست به شمشیر، فردا است که اترام میمون‌باز را مثل میمون قلاده کرده میان اردو می‌آورم.

یکی دیگر می‌گفت: نواب والا اذن بدهند، من کشتی [انگلیس] را بغل گرفته بیاورم اینجا.

محمدحسن خان سپهسالار یک روز عرض کرد: قربانت شوم! فکر کردم این کشتی‌ها[ی] دودی حمام خوب می‌شود. عهد کردم یکی از آنها [را] بیاورم حمام کنم و شما را مهمان کنم.

ص ۳۰۸

Monday, April 30, 2012

کجای این ملت افتخار دارد؟

دوشنبه ۱۱/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۳۰/اپریل/۲۰۱۲

به تازگی یکی دیگر از نامه‌های سرگردان و بی‌نام برای بار چندم به دستم رسید که تصمیم گرفتم نوشتار کوتاهی درباره‌اش بنویسم.

به نظر می‌رسد بیشتر ایرانیان امروزه یک‌شبه آسیب‌شناس اجتماعی و تاریخ‌دان و زبان شناس و .... شده‌اند و اینترنت و رایانامه هم ابزاری برای گسترش و پخش «کشفیّات مُشعشع» آنان شده است. این متن هم یک نمونه از این گونه کشف‌ها است. نمی‌خواهم همه‌ی متن را در اینجا بیاورم اما به چند نکته اشاره می‌کنم:

- نخست می‌خواهم بگویم که تاریخ و فرهنگ ایران مانند هر کشور دیگر دارای فرازها و فرودها و ایرادها و مشکل‌هایی است و جای انتقاد دارد. به ویژه وقتی پیشینه و تاریخ ملتی طولانی و دراز شود روشن است که اشتباه‌ها و ایرادها در آن بیشتر می‌شود. برای نمونه انسان شصت ساله زمان و فرصت بیشتری برای اشتباه و تصمیم‌های اشتباه در زندگی داشته است تا کودک هفت ساله. بنابراین طبیعی است که در تاریخ ایران جاهای انتقادپذیر بیشتر از کشورهای نوپا باشد. اما نباید یکجانبه و یکسویه به تاریخ نگریست. هم باید ایرادها را دید و هم باید دستاوردهای مثبت را دید.

- وی وضع امروزی را معیاری برای همه‌ی تاریخ ایران گرفته است و هر چه دلخوری از ایران و ایرانیان امروز داشته است به پای همه‌ی تاریخ ایران نوشته است و پیوسته این جمله را تکرار کرده است که «کجای این ملت افتخار دارد؟»

- نویسنده‌ی این متن هر کسی هست دانش و مطالعه‌ی کافی در زمینه‌ی تاریخ ایران ندارد و با نگاهی عامیانه و یک‌جانبه به تاریخ نگریسته است. «ندانستن» خود را به «نبودن» تعبیر کرده است و هر چه خواسته است به ایران و ایرانیان گفته است. بی آن که از شرایط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی دوره‌های مختلف تاریخ ایران شناخت کافی داشته باشد. برای نمونه چنین می‌نویسد:

امتی که «بابک»اش را افشین - که آن هم یک ایرانی است - تحویل خلیفه‌اش می‌دهد، امتی که «کریم خان زند»ش چند سالی بیشتر دوام نمی‌آورد ولی قاجاریه‌اش تمام‌ناشدنی است، امتی که «امیر کبیر»ش را می‌کشند و جایش یک دلقک می‌گذارند و آب از آب تکان نمی‌خورد، امتی که یك كشور خارجی «رضا شاه»اش را بر سر کار می‌‌آورد و تبعید می‌کنند و همه جشن می‌گیرند.
می‌بییند که نویسنده‌ی این متن با چه شجاعت و دلیری و دانشی در چهار جمله، تکلیف چند مسئله‌ی مهم تاریخ هزار و چند صد ساله‌ی ایران را به سرانگشت هوش می‌گشاید و «به تایید نظر حل معما می‌کند»؟! با وجود چنین دانشمندانی چه نیازی به پژوهش در تاریخ هست؟

وی برای توجیه انتقادهای خود چنین می‌نویسد:
من یک ایرانی‌ هستم. در ایران تحصیل کردم و فعلاً در آمریکا و در ایالت فلوریدا زندگی‌ می‌کنم. خیلی دلم می‌خواست چند جمله‌ای در جهت تمجید از ایران و ایرانی بنویسم ولی دروغ چرا؟ کجای این ملت افتخار دارد؟
باید پرسید اساسا شما چه نیازی در خود حس کردید که از ایران و ایرانی تمجید کنید؟ در همان ایالت فلوریدا به زندگی‌تان ادامه بدهید و به تاریخ ایران کاری نداشته باشید. به نظرم آن تحصیل در ایران و امریکا بایستی به شما می‌آموخت که اگر واقعا می‌خواهید در زمینه‌ای تمجید یا انتقادی کنید باید دانش کافی در آن باره داشته باشید و در هر زمینه‌ای به نقطه‌های مثبت و منفی توجه داشته باشید.

وی به کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» هم اشاره می‌کند. به نظر من کتاب یاد شده نیز همین مشکل کلی را دارد. یعنی تنها به نقطه‌های تاریک تاریخ ایران پرداخته است و بی در نظر گرفتن شرایط پیچیده‌ی سیاسی و نظامی و اجتماعی و فرهنگی دوره‌های مختلف تاریخ ایران به صادر کردن حکم‌های کلی و یکسویه پرداخته است.

این نویسندگان گویا خود را جزو ایرانیان نمی‌دانند که هر چه دلشان می‌خواهد به ایران و ایرانیان می‌گویند. من گمان نکنم در ملت دیگری چنین کسانی باشند که این قدر عقده‌ی خودکم‌بینی داشته باشند و به بهانه‌ی انتقاد، سراسر تاریخ و فرهنگ کشور خود را انکار کنند.

به نظر من بهترین راه حل چنین مشکل‌هایی، گسترش دانش و آگاهی و آموزش است. این که کسانی این گونه بی‌پروا و بی‌محابا «مست از خانه بیرون تاخته‌»اند ریشه در آموزش اشتباه و نگاه کژ به تاریخ و فرهنگ و خود مقوله‌ی انتقاد دارد.


پی‌نوشت
از سوی دیگر کسانی هستند که هر چه افتخار در تاریخ می‌بینند باید آن را به ایران و ایرانیان ربط دهند. یا برای خودشان افتخارهای توهمی می‌آفرینند و از کورش و داریوش هخامنشی «حدیث و روایت» نقل می‌کنند بی آن که نیاز به سند و مدرک و خاستگاهی برای ادعای خود داشته باشند. مثلا روزی کورش از کوچه‌ای می‌گذشت و فلان سخن را به فلان کس گفت.

شکی نیست که تاریخ و فرهنگ ایران و ایرانیان نقطه‌های درخشانی چون فردوسی و ابن‌سینا و ابوریحان بیرونی و خواجه نصیرالدین توسی و غیاث‌الدین جمشید کاشانی و هزاران دانشمند و اندیشمند بزرگ دیگر داشته است که هر یک به تنهایی برای افتخار ملتی بسنده‌اند. البته هر انسانی در کارنامه‌ی خود کارهایی با درجه‌های متفاوت دارد. شاید خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی وزیر مغولان شد اما در کنارش به رشد و گسترش فرهنگ و دانش این مملکت کمک‌های فراوانی کرد و ربع رشیدی را ساخت و کتابخانه‌های بزرگی بنا کرد.

اما این گونه سیاه یا سپید دیدن و ارزیابی تاریخ نه علمی است نه منصفانه و نه سودمند. تاریخ جای عقده‌گشایی و تسکین خودکم‌بینی ما نیست. باید با چشم و دید باز و سنجنده به تاریخ و فرهنگ نگاه کرد.

Monday, April 09, 2012

نامگردانی آذربایجان

دوشنبه ۲۲/فروردین/۱۳۹۱ - ۹/اپریل/۲۰۱۲

اگرچه دوست ندارم وارد سیاست شوم و به مسئله‌های سیاسی بپردازم اما خواننده‌ای نکته‌ای را مطرح کرد و نظر مرا پرسید. از این رو کمی در این باره می‌نویسم.

در طی جنگ‌های ایران و روسیه در زمان قاجار (سده‌ی سیزدهم هجری/نوزدهم مسیحی)، سرزمین‌های قفقاز از دست ایران بیرون رفت و به زیر فرمان امپراتوری روسیه‌ی تزاری افتاد. این منطقه نام تاریخی خود را داشت یعنی بخشی از آن با نام «ارّان» و بخشی به نام «شَروان» شناخته می‌شد. اما پس از فروپاشی امپراتوری روسیه‌ی تزاری و برپایی کمونیسم در شوروی نام این منطقه هم استالین در راستای نقشه‌های شوم وی برای تجزیه‌ی ایران به ناگهان نام تاریخی «آذربایجان» بر همه‌ی سرزمین‌های شمال رود ارس گذاشته شد و این نظریه و افسانه‌ی بی‌پایه ساخته شد که سرزمینی به نام «آذربایجان بزرگ» وجود داشته که در طی جنگ‌های ایران و روسیه میان این دو کشور تقسیم شده است! در تمام تاریخ آن منطقه، به ویژه در میان خود روس‌ها و دیگر اروپاییان، عنوان قومی ترک‌زبانان آن منطقه «تاتار» بود. برای نمونه واسیلی بارتولد (Vasili Barthold)، ترک‌شناس بزرگ روس، در «دانشنامه‌ی اسلام» (Encyclopedia of Islam) در درآیه‌ی مربوط به شهر گنجه نوشته است که

قسمت غربی شهر مسکن تاتارها و ایرانیان است و قسمت شرقی شهر بیشتر مسکن ارمنیان و روس‌ها است و اداره‌های دولتی و دبیرستان‌ها در آنجا است. در قسمت دیگر، از زمان شاه عباس [صفوی] تاکنون خرابه‌ی باروهایی باقی است و مسجدی هست که آن را «مسجد تاتارها» می‌گویند. 
اما پس از این نامگردانی، نام این ترک‌زبانان را «آذری» گذاشتند و نام زبان ترکی آنجا را هم «ترکی آذری» گذاشتند یعنی هویتی ساختگی و زبانی ساختگی. پیش از آن زبان ترکی رایج در شمال رود ارس به نام «ترکی قفقازی» شناخته می‌شد (برای نمونه، ن.ک. مقالهی زنده یاد استاد دکتر عباس زریاب خویی). همان گونه که زبان ترکی رایج در عثمانی را «ترکی عثمانی» و پس از اصلاحات آتاتورک «ترکی استانبولی» می‌خواندند.

در زمان نامگردانی سرزمین‌های شمال رود ارس به «جمهوری سوسیالیستی آذربایجان» بسیاری از ایرانیان اعتراض کردند. نمی‌دانم که آیا اعتراضی رسمی‌ای از طرف دولت ایران به این موضوع شد یا نه. اما اگر هم شده باشد متاسفانه چون در آن زمان قدرت شوروی از ایران بیشتر بود و شوروی عضو مهمی از شورای امنیت و سازمان ملل بود ایرانیان نتوانستند کاری از پیش ببرند. از این رو برخی پیشنهاد دادند حال که نمی‌شود شوروی را مجبور کرد که نام این جمهوری را تغییر دهد برای جلوگیری از آشفتگی و دیگر پیامدهای زیان‌بار، نام آذربایجان راستین و تاریخی تغییر داده شود. مثلا به یاد شهیدان و جانبازانی از این خطّه که برای آزادی ایران جنگیدند و کشته شدند نام «آزادی‌ستان» بر آنجا گذاشته شود. اما این پیشنهاد هم عملی نشد. احمد کسروی تبریزی در کتاب «تاریخ هجده ساله‌ی آذربایجان» درباره‌ی نامگردانی سرزمین‌های شمال رود ارس چنین آورده است:
در همان روزهای نخست خیزش «حاجی اسماعیل آقا امیرخیزی» - که از آزادیخواهان کهن و این زمان از از نزدیکان خیابانی می‌بود - پیشنهاد کرد که آذربایجان چون در راه مشروطه کوشش‌ها کرده و آزادی را برای ایران گرفته، نامش را «آزادیستان» بگذاریم؛ در این هنگام نام آذربایجان یک دشواری پیدا کرده بود؛ زیرا پس از به هم خوردن امپراتوری روس، ترکی‌زبانان قفقاز در باکو و آن پیرامون‌ها جمهوری کوچکی پدید آورده، آن را «جمهوری آذربایجان» نامیده بودند. آن سرزمین نامش در کتاب‌ها «اران» است؛ ولی چون این نام از زبان‌ها افتاده بود و از آن سوی، بنیادگزاران آن جمهوری امید و آرزوشان چنین بود که با آذربایجان یکی گردند؛ از این رو این نام را برای سرزمین و جمهوری خود برگزیده بودند. آذربایجانیان که به چنان یگانگی خرسندی نداشته و از ایرانیگری چشم‌پوشی نمی‌خواستند، از آن نامگذاری قفقازیان سخت رنجیدند و جون آن نامگذاری شده و گذشته بود، کسانی می‌گفتند: بهتر است ما نام استان خود را دیگر گردانیم. همانا پیشنهاد «آزادیستان» از این راه بوده است.

تا زمانی که اتحاد شوروی بر سر پا بود به خاطر کنترل سفت و سخت روس‌ها و بسته بودن مرزها و کمی رفت و آمد و ارتباط جهانی با درون اتحاد شوروی، کسی چندان با نام «جمهوری سوسیالیستی آذربایجان» سروکار نداشت. اما پس از فروپاشی شوروی و جدا شدن جمهوری‌های پیشین آن، جمهوری یاد شده با نام «جمهوری آذربایجان» به عنوان کشوری مستقل و جداگانه در سازمان ملل به ثبت رسید. از این پس به ویژه در میان کشورهای غربی - که معمولا شناخت بسیار محدودی از سرزمین‌های این سوی اروپا دارند - نام سرزمین آذربایجان واقعی با «جمهوری آذربایجان» اشتباه شد.

دولت افزون‌خواه باکو نیز در راستای همان افسانه‌ی «تجزیه‌ی آذربایجان» بزرگ و با بازنویسی تاریخ، همواره از آذربایجان راستین با نام دروغین «آذربایجان جنوبی» نام می‌برد. پان‌ترکان وابسته به این دولت نیز از آذربایجان واقعی به همین نام دروغین نام می‌برند. در ماه بهمن ۱۳۹۰ خ./فوریه ۲۰۱۲ نیز مجلس این کشور پیشنهاد داد نام آنجا را به «آذربایجان شمالی» تغییر دهند تا توهّم و دروغ خود را گسترش دهند و خود را با «کُره‌ی شمالی و جنوبی» مقایسه کنند و در ذهن دیگران این اشتباه را تقویت کنند.

خواننده‌ی گرامی که در بالا یاد کردم از ایرانیان ارمنی است و پیشنهاد کرده است برای پیشگیری از این اشتباه و سردرگمی در سطح جهانی نام آذربایجان راستین یعنی سرزمین آذربایجان ایران نام آنجا را به نام تاریخی آن یعنی «آتورپاتکان» برگردانیم. جالب آن که در زبان ارمنی هنوز نام این خطه «آتورپاتکان» است.

به نظر من اگر قرار است نامی تغییر داده شود همانا نام سرزمین‌های شمال رود ارس است که باید به نام تاریخی خود یعنی ارّان برگردانده شود و «آذربایجان» تنها بر همین سرزمین تاریخی بماند. تغییر نام آذربایجان راستین سبب می‌شود که تمام پیشینه و تاریخ آن فراموش شود و همه‌ی میراث آن به نام دیگران ثبت شود. حق ایران و ایرانیان برای نگه داشتن نام «آذربایجان» خیلی بیشتر است تا کشوری که تنها ۱۰۰ سال از تشکیل آن و ۲۰ سال از جدا شدن و استقلال آن از اتحاد شوروی سابق می‌گذرد.

Sunday, July 17, 2011

الکویین و کتاب جشیر

یک‌شنبه ۲۶/تیر/۱۳۹۰ - ۱۷/جولای/۲۰۱۱

این مطلب شاید به طور مستقیم به تاریخ و فرهنگ ایران ربط نداشته باشد اما در یکی دو نوشته دیدم که اشاره‌ای به این شخصیت شده است. از این رو خواستم این جستار را بنویسم.

ایلهویین (Ealhowine) یا الکویین (Alcuin) که با نام‌های آلبینوس (Albinus سپیدرو/سپیدمو) و فلاکوس (Flaccus) هم شناخته می‌شده در حدود ۷۳۰ م. در منطقه‌ی یورک در انگلستان زاده شد و در سال ۸۰۴ م. درگذشت. وی اسقف کنتربری (Canterbury) در انگلستان بود. زمانی هم وزیر و مشاور کارل بزرگ (در لاتین: Carlos Magnus) یا به فرانسه «شارلمان/شارلمانی» (Charlemagne) امپراتور مقدس روم (همدوران هارون الرشید عباسی) بود.

در سال ۱۸۲۹ م. / ۱۲۰۸ خ. کتابی در شهر بریستول انگلستان چاپ شده است که ترجمه‌ی کامل مقدمه‌ی آن در زیر می‌آید. کوشیده‌ام کمی از کهنگی لحن متن انگلیسی را بنمایانم.

من، الکویین اهل بریتانیا، در نظر داشتم که به سرزمین مقدس سفری کنم و در بلاد ایران به جست‌وجوی چیزهای مقدس بروم و شگفتی‌های خاور را ببینم. و من همراه خود دو همدم را بردم که با من زیر نظر آموزگاران و استادن توانا، همه‌ی آن زبان‌هایی را آموختیم که مردمان خاور بدانها سخن می‌گویند. اینان توماس اهل مامزبری (Thomas of Malmsbury) و جان اهل هانتینگتدون (John of Huntingdon) بودند. و اگرچه ما به عنوان زائر رفتیم اما با خودمان سیم و زر و خواسته ببردیم. و چون به بندر بریستول درآمدیم بر کشتی‌ای نشستیم که عزم رُم داشت. و در آنجا شش ماه ببودیم و زبان کهن پارسی (Parsic) را نیکوتر آموختیم. در اینجا پاپ ما را برکت داد و به ما گفت: عزم راسخ کنید چون امری که شما به دوش گرفته‌اید از سوی خداوند است. از رُم به ناپل رفتیم و در آنجا سه روز ببودیم. و از آنجا به سالِرمو و از سالِرمو به پالِرمو برفتیم. از سیسیلی گذشتیم و در راه خود به ملیتا (Melita) رفتیم و در آنجا سه روز مسکن کردیم. از آنجا با کشتی به موریا (Morea) رفتیم و از آتن، تسالونیا، کنستانتین‌آباد [قسطنطنیه=استانبول]، فیلادلفیه، پرگاموس، سمیرنه [Smyrna=نام باستانی و اصلی ازمیر]، اِفِسوس، انطاکیه، کولوس، کاپادوکیه، اسکندریه، دمشق، سامریه، بتل و اورشلیم بازدید کردیم. در اینجا شش هفته بماندیم و بُطریق یوحنا (Patriarch John) با مهربانی از ما پذیرایی کرد.

پس از آن که بخشی از سرزمین مقدس، به ویژه بیت لحم، حِبرون، کوه سینا و مانند آن را دیدیم، از شاخه‌ای از خلیج پارس (Persic Gulph) در نزدیکی بصره (Basora) گذشتیم و در کشتی به شهر بغداد درآمدیم و از آنجا به اردبیل (Ardavil) و سپس به قزوین (Kasbin) شدیم. در اینجا از راهبی دانستیم که در دورترین جای ایران، در شهر غزنین دست‌نویسی هست که به خط عبری نوشته به نام کتاب جَشیر (Jasher). او ما را برانگیخت تا این وظیفه را بر دوش گیریم و به ما گفت که نام کتاب جشیر دو بار در کتاب مقدس آمده است و دو بار بدان به عنوان کتاب گواهی توسل شده است. این کتاب پیش از نوشتارهایی که امروزه به نام کتاب‌های موسا خوانده می‌شوند وجود داشته است.

بی‌درنگ عزم سفر کردیم. از راه سپاهان (Ispahan) رفتیم. در آنجا سه هفته ببودیم. عاقبت به غزنین رسیدیم. در اینجا لباس زائری را کنار گذاشتیم و من خانه‌ای کرایه کردم که در طول اقامت در این شهر – که نزدیک سه سال بود – در آنجا می‌زیستیم.

من به زودی با نگهدارنده‌ی کتابخانه‌ای - که به مردم شهر تعلق داشت - دوست شدم و درباره‌ی کتاب جشیر – که راهب قزوینی گفته بود - از او پرس‌وجو نمودم. او به من گفت که درباره‌ی چنین دست‌نویسی در فهرست کتابخانه چیزی خوانده است واگرچه او چهل و پنج سال نگهبان کتابخانه (کتابدار) بوده است اما خودش هرگز آن را ندیده است. این کتاب در صندوقی قفل شده است و در کنار چیزهای عتیقه در بخش جدایی از کتابخانه نگهداری می‌شود. از آنجا که من در نزدیکی کتابدار زندگی می‌کردم به زودی با خانواده‌اش هم دوست شدم. بدین ترتیب روزی فرصت یافتم تا به کتابدار بگویم به خاطر معرفتی که در حق من کرده است بسیار بدو مدیون ام و به ویژه به خاطر این که اجازه داده بود آزادانه به کتابخانه دسترس داشته باشم. همان موقع تکه‌ای زر به ارزش پنجاه پاوند بدو تحفه کردم و او زود پذیرفت. نوبت بعد که به کتابخانه شدم از او تمنا کردم که بگذار کتاب جشیر را ببینم. او سپس بی‌درنگ به فهرست کتابخانه نگاه کرد که در آن نوشته بود کتاب جشیر. او مرا به اتاق درازی رهنمون شد و در آنجا بر من صندوقی را عیان کرد. سپس مرا آگاه کرد که کلید این صندوق در دست خزانه‌دار شهر است و در صورت درخواست مناسب، من می‌توانم کتاب را ببینم.

کتابدار مرا با خزانه‌دار شهر آشنا کرد و جریان درخواست مرا بدو گفت. او لبخندی زد و گفت که اکنون فراغتی ندارد اما در این نظر خواهد کرد. صبح روز بعد، من جان اهل هانتینگدون را با تکه‌ای زر به ارزش صد پاوند به عنوان هدیه به نزد خزانه‌دار فرستادم. خزانه‌دار از راه جان به من پیغام رساند که در ساعت ۹ مرا در کتابخانه خواهد دید.

چون زمان فرارسید خزانه‌دار و کتابدار و من در کتابخانه همدیگر را ملاقات کردیم. چون خزانه‌دار قفل صندوق را برداشت، کتابی را به من نُمود که بدان کتاب جشیر می‌گفت. سپس او صندوق را دوباره قفل کرد و کلید را به کتابدار سپرد و بدو گفت اجازه داده می‌شود که من هر گاه که خواستم کتاب را در کتابخانه در حضور کتابدار بخوانم.

کتاب جشیر تومار بزرگی است که پهنای آن دو پا و سه اینچ است و درازای آن نزدیک نُه پا است. با حرف‌های بزرگ نوشته شده و بسیار زیبا است. کاغذی که روی آن نوشته شده است از کلفتی یک هشتم اینچ است. در زیر دست مانند مخمل است و در چشم مانند برف سپید است.

صندوق آن کار دوران موسا است و با ظرافت و دقت کنده‌کاری شده است اما دست زمانه و حادثه آزین بیرونی آن را بسیار خراشیده است.

پس از آن، من به کتاب جشیر آزادانه دسترس داشتم. نخستین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد تومار کوچکی بود که روی آن نوشته بود «داستان کتاب جشیر». این تومار مرا آگاه کرد که جشیر در شهر گوشن (Goshen) در سرزمین مصر زاده شد و او پسر کیلب (Caleb) توانمند بود و او هم سردار عبریان بود در زمانی که موسا با شُعیب (Jethro) در مدین بود. و این که در زمان رفتن به حضور فرعون جشیر به عنوان درفش‌دار آن دو بود تا عصا را در پیش آنان ببرد. از این که جشیر همواره در کنار موسا بود بزرگ‌ترین فرصت‌ها را داشته است و حقیقت‌هایی را که ثبت کرده است خود می‌دانسته است. به خاطر پیوند محکم خود با حقیقت و راستی، او نام خود را یافت. در میان بنی‌اسراییل درباره‌ی او می‌گفتند: «به مرد راست کردار بنگر». کتابی که به نام او است نوشته‌ی خود او است. این صندوق در زمان عُمر خود جشیر ساخته شده است. او کتاب را با دست خود در این صندوق گذاشته است. جزیر بزرگترین پسر جشیر در زمان عمر خود از آن نگهداری کرد. و شاهزادگان یهودیه پس از آن نگهبان آن بودند. این کتاب و صندوق در زمان آخرین اسارت در بابل از دست یهودان گرفته شد و به دست شاهان ایران افتاد. و شهر غزنه چند صد سال مسکن این صندوق و کتاب بوده است.

اینها در من شوق فراوانی انگیخت که خود کتاب را بخوانم. کتاب به سی و هفت بخش یا پاره بود. یک بخش را همان روز خواندم و پس از آن هر روز دو بخش از سی و شش بخش مانده را می‌خواندم تا این که همه‌ی کتاب را خواندم. کتابدار سپس مرا آگاه کرد که در دو جعبه در کنارهای صندوق یادداشت‌ها و نظرهایی هست که برخی از پیشینیان بر بخش‌هایی از کتاب جشیر نوشته‌اند. من اینها را نیز خواندم.

در این زمان، بسیار شوق داشتم که با ترانوشتی از کتاب و یادداشت‌هایش به انگلستان برگردم. بدین ترتیب، من و همراهان به مردم شهر عریضه‌ای نوشتیم که از کتابخانه بخواهیم ترانوشتی از اینها به ما بدهند. در این موقع خزانه‌دار با ما مخالفت کرد و عریضه‌مان رد شد. چند ماه پس از آن به ذهن من رسید که التماس کنیم و اجازه بگیریم که ترجمه‌ای انگلیسی از کتاب و یادداشت‌ها انجام دهیم. بدین ترتیب یک روز صبح که عریضه را نوشته بودم جان اهل هانتینگدون را به همراه آن و تکه‌ای زر به سوی خزانه‌دار فرستادم و با نامه‌ای نظرش را آروزمند شدم. پس از چند روز پاسخی دریافت کردم که او درخواست مرا در نظر گرفته و به زودی این موضوع را با قاضی شهر در میان خواهد گذاشت و نظر او را جویا خواهد شد. بر این پایه، جان اهل مامزبری را با تکه‌ای زر به عنوان هدیه به قاضی شهر فرستادم به همران رونوشتی از نامه‌ای که به خزانه‌دار فرستاده بودم. چند روز پس از این ماجرا، دستوری از قاضی رسید که روز بعد در دادگاه شهر حاضر شوم و به عریضه‌مان پاسخ دهد. حکم دادگاه چنین بود: «ما به الکویین و به دو دستیارش اختیار و آزادی کامل می‌دهیم که متن اصلی عبری کتاب جشیر و یادداشت‌های مربوط بدان را که اینک در صندوقی در کتابخانه‌ی عمومی شهر غزنین نگهداری می‌شود به زبان انگلیسی ترجمه کنند نه هیچ زبان دیگری. و همین طور دستور می‌دهیم که ترجمه‌ی انگلیسی گفته شده در کتابخانه و در حضور کتابدار در ساعت‌هایی از روز انجام شود که برای کتابدار مناسب‌ترین ساعت باشد.»

به زودی ترجمه را بدین صورت آغاز کردیم: دست‌نویس را روی یک میزی می‌گذاشتیم که کتابدار و ما دور آن می‌نشستیم. کتابدار کتاب را باز می‌کرد و ما بخش نخست را می‌خواندیم و اجازه داشتیم آن را به زبان اصلی بنویسیم. و از روی آن بازنویسی هر کدام‌مان ترجمه می‌کردیم. سپس کتابدار بخشی را که ما ترانویسی کرده بودیم می‌سوزاند [تا رونوشتی از کتاب برجا نماند]. و این روشی بود که ما بدان عمل کردیم. اما کتابدار به ما اجازه نمی‌داد که کاغذهای خودمان را به خانه ببریم.

در پایان، پس از زحمتی نزدیک یک سال و شش ماه ما کار ترجمه‌ی کتاب و یادداشت‌ها را تمام کردیم که در ادامه‌ی این پیشگفتار می‌آید. کتابدار و خزانه‌دار هر کاغذ دیگری که ما نوشته بودیم سوزاندند و ترجمه‌ای را که کرده بودیم از ما گرفتند.

در این بی‌تکلیفی مدتی ماندیم و با درخواست مناسب و با عریضه‌نویسی برای بار دوم به دادگاه و پس از آن که سوگند موکد خوردیم که هیچ رونوشتی از کتاب برنداشته‌ایم و هیچ کاغذ دیگری به جز ترجمه‌ی کتاب جشیر نداریم در دادگاه ترجمه‌مان را به ما پس دادند با این دستور که نباید از هر کجا که در مسیر بازگذشت‌مان به انگلستان از آنجا می‌گذریم به هیچ کسی اجازه بدهیم که از آن رونوشتی بردارد. و ما سوگند موکد خوردیم. سپس به ما اجازه دادند که برویم و برگه‌های لازم برای عبور از ایران را نیز به ما دادند.

سپس دوباره لباس‌های زائری‌مان را بر تن کردیم و پس از اقامتی تقریبا سه ساله غزنین را ترک گفتیم و به اسپاهان و از آنجا به قزوین و سپس به رُم بازگشتیم. در رم مدتی ماندیم و به حضور پاپ رسیدیم و برای حضرتش روایت کردم که کتاب جشیر را دیدم که در کتاب یشوعا (Joshua) و کتاب دوم سموعیل (Samuel II) از آن سخن رفته است. پدر روحانی که آن زمان نود و پنج سال داشت به جاهایی که من در کتاب مقدس اشاره کرده بودم نگاه کرد و سپس فریاد زد: همانا من به روزگار پیری و فراموشی رسیده‌ام!

پس از مدتی کوتاه در رُم، با کشتی به سوی انگلستان آمدیم و در بریستول فرود آمدیم پس از آن که هفت سال از آنجا غایب بودیم.

البته «جشیر» تلفظ انگلیسی این نام است و نام اصلی و عبری آن «یاشار» است و همان طور که در بالا گفته شده که با «اشاره» و «مشار» (اشاره شده، کسی که بدو اشاره کنند) پیوند دارد.

اما نکته‌ی مهم و جالب در این میانه آن است که این مقدمه و تمام ترجمه‌ی کتاب جشیر که در سال ۱۸۲۹ در انگلستان چاپ شده جعلی است! البته کتاب اصلی جشیر واقعی بوده اما در همان زمان باستان از میان رفته است. الکویین هرگز به ایران و آناتولی سفری نکرد!

اساسا در زمان الکویین مردم به زبان انگلیسی کهن (Old English) سخن می‌گفتند حال آن که این متن به انگلیسی نو و امروزی نوشته شده است. البته برای گول‌زنک در آن چند فعل کهن‌تر و برخی سبک‌های قدیمی نگارش انگلیسی هم به کار رفته است.

در زمان الکویین زبان انگلیسی تنها زبانی گفتاری بوده و برای نوشتار تنها از زبان لاتین استفاده می‌کردند. اصولا باسوادن آن روزگار (یعنی بیشتر کشیشان و کلیساییان) نوشتن به زبانی به جز لاتین را کسر شأن می‌دانستند! چه رسد به ترجمه از عبری به انگلیسی را! زبان انگلیسی در زبان الکویین در سطحی نبوده که بتوان با آن کتاب نوشت.

این کتاب پس از چاپ توقیف و گردآوری شد و ناشر آن به خاطر جعل تاریخی جریمه شد. اما برخی فرقه‌های کوچک مسیحی آن را کتابی راستین گرفتند و گردآوری آن را نشانی از درستی و راستی آن می‌دانند. هرچند به نظر می‌رسد از نظر محتوایی هیچ مشکلی با دیگر کتاب‌های انجیل مسیحیان نداشته باشد. این کتاب در سال‌های اخیر نیز بازچاپ شده و در کتاب‌فروشی‌های برخط (online) و اینترنتی خریدنی است. ویراست سال ۱۸۲۹ م. آن در بخش کتاب‌های گوگل در دسترس است.

جالب آن که نویسنده‌ی سرشناس افغان «عبدالحی حبیبی» در دهه‌ی ۱۳۴۰ خ. یعنی نزدیک صد سال پس از ماجرای این کتاب جعلی، بر پایه‌ی این پیشگفتار الکویین درباره‌ی کتابخانه‌ی شهر غزنه استدلال‌هایی کرده است. البته در آن دوران جابجایی اطلاعات به سرعت امروز نبوده ولی صد سال هم زمان کمی نیست.

Wednesday, June 29, 2011

خراسان زمین!

چهارشنبه ۸/تیرماه/۱۳۹۰ - ۲۹/جون/۲۰۱۱

در زمان ساسانیان به ویژه از زمان خسرو یکم انوشیروان، منطقه‌ی شرق ایران‌شهر را «کوست خوراسان» می‌نامیدند که خوراسان به معنای جایی است که خورشید می‌آید یعنی همان شرق یا مشرق. فخرالدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین چنین می‌گوید:

زبان پهلوی هر کو شناسد --------- خراسان یعنی آنجا کو «خور آسد»
خراسان را بود معنی خور آیان/کجا از وى خور آید سوى ایران

پس از اسلام نیز این منطقه خراسان نامیده می‌شد. «کوست خوراسان» منطقه‌ی بزرگی بود که شامل بلخ و گوزگانان و هرات و کوهستان (کُهستان یا قهستان = جنوب استان خراسان امروزی در ایران) و .. می‌شد. این منطقه هم چنان خراسان نامیده می‌شد تا این که در زمان ناصرالدین شاه قاجار در گیرودار «بازی بزرگ» میان بریتانیا و روسیه، بریتانیا تصمیم گرفت که از پشتون‌ها (افغانان) حمایت کند و در برابر پیشروی روسیه به سوی هندوستان سد و مانعی بسازد و از این رو استان هرات ایران را اشغال کرد و با تهدید ناصرالدین شاه به حمله از جنوب و خلیج فارس او را مجبور کرد که در ماه مارس ۱۸۵۷ م./ رجب ۱۲۷۳ ق./ فروردین ۱۲۳۶ خ. «عهدنامه‌ی پاریس» را امضاء کند و «کشور افغانستان» را به رسمیت بشناسد.

بریتانیا به خاطر سیاست‌های استعماری خود از حکومت اقلیت «پشتون» بر اکثریت «تاجیک» (یعنی ایرانی) پشتیبانی می‌کرد و پس از آن نیز سیاست‌های پشتون‌سازی رسمی و جایگزینی زبان پارسی در افغانستان ادامه داشته است و بیشتر مسئولان حکومتی افغانستان از «پشتون»ها هستند. برای جدایی «ایرانیان» یا تاجیکان افغانستان نام زبان پارسی در افغانستان «دری» گذاشته شد حال آن که «دری» صفت «زبان پارسی» است. انگار بگوییم Standard English و بعد نام زبانی را بگذاریم Standard!

در واکنش به این پشتون‌سازی رسمی و دولتی، گروهی نیز بر این باور اند که چون «افغان» همان «پشتون» است نام «افغانستان» گویای تنوع و گوناگونی قومی این کشور نیست. و یا حتا گروهی خواهان جدایی از بخش‌های پشتون‌نشین هستند. من با مسئله‌های سیاسی کاری ندارم چون دانش کافی ندارم و این وبلاگ نیز هدف سیاسی ندارد. اما نامی که گروهی از این شهروندان کشور افغانستان برای کشور خود پیشنهاد می‌کنند برای یکپارچگی کشور ما ایران زیانبار است. در اینجا به دو مورد اصلی می‌پردازم:

خراسان‌:
گروهی پیشنهاد می‌کنند که نام «افغانستان» باید نام تاریخی «خراسان» باشد. درست است که بیشتر کشور افغانستان امروزی تا پیش از عهدنامه‌ی پاریس ۱۸۵۷ م. بخشی از خراسان تاریخی و بخشی از ایران بوده است اما بخش جنوبی آن یعنی قندهار و ... جزو «خراسان» نبوده است.

مشکل مهم‌تر این نام آن است که در سال ۱۹۱۷ م. دولت روسیه‌ی شوروی برای منظورهای سیاسی و تجزیه‌ی ایران نام ارّان و قفقاز را که به تازگی از ایران جدا کرده بود «جمهوری آذربایجان» گذاشت تا بعدها با افسانه‌ی «آذربایجان جنوبی و شمالی» بر آذربایجان واقعی ادعای مالکیت کند. امروزه این نام جعلی و دزدی باعث سردرگمی و دردسر شده است. نامگذاری افغانستان به خراسان همان اشتباه و خطر را برای ایران امروزی و این بار در شرق خواهد داشت.

همان گونه در عهدنامه‌ی پاریس بخش‌هایی از بلوچستان ایران به «هند» پیوسته شد و بعدها که مسلمانان هند به رهبری محمدعلی جناح کشور «پاکستان» را به وجود آوردند و امروزه گروه‌های تجزیه‌طلبی ادعای ساختن کشور «بلوچستان» را با پیوند بلوچستان ایران و بلوچستان پاکستان دارند.

ایران کجاست؟!
اما گروه دیگری هستند که ادعای جالب‌تری می‌کنند. اینها می‌گویند ایران تاریخی در واقع همین افغانستان امروزی است و نام ایران سیاسی امروزی از قدیم «فارس» بوده است و رضاشاه در سال ۱۹۳۵ م./۱۳۱۴ خ. نام «ایران» را «دزدید» و بر «فارس» گذاشت!!! اینها برای این ادعای بی‌پایه‌ی خود استدلال‌های عجیب و غریبی می‌کنند مانند این که

۱- «ایران در شاهنامه همان افغانستان امروزی است»: از آنجا که شاهنامه بر پایه‌ی شاهنامه‌ی نثر ابومنصوری و آن هم بر پایه‌ی خداینامگ و دیگر سندهای دوران ساسانیان است منظور فردوسی از «ایران» یا «شهر ایران» همان «ایران‌شهر» ساسانی است که از چین تا رود فرات بوده است. حتا در مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری جمله‌ی جالب‌تری هست:
هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان، از کران تا کران، این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند و هر بهری را یکی کشور خواندند ... هفتم را که میان جهان ست خُنرَس‌بامی‌ خواندند و خنرس‌بامی این ست که ما بدو اندریم و شاهان او را «ایران‌شهر» خواندندی ... و ایران‌شهر از رود آموی است تا رود مصر و این کشورهای دیگر پیرامون اویند و ازین هفت کشور ایران‌شهر بزرگوارتر است به هر هنری.

برخی این را اشاره به آگاهی ایرانیان از مرزهای هخامنشیان می‌دانند و دقیق‌تر آن است که این جمله نشان می‌دهد که متن اصلی در خداینامگ در زمان خسرو دوم اَپَرویژ (پرویز) نوشته شده که به کوشش و توانایی سردارانی چون «سمبات بگراتونی» و «فرّخان شهربراز» و «شاهین وهمن‌زادگان» و دیگران مرزهای ایران از هر دو گسترده شد و از رود آمو تا رود نیل را در بر گرفت. بنابراین چنین سوءاستفاده‌های از شاهنامه، گذشته از این که جعل و دروغ است ستم به فردوسی و شاهنامه و نادیده گرفتن میراث تاریخی همه‌ی ایرانیان است نه تنها شهروندان ایران سیاسی امروز.

۲- «در شعرهای حافظ و سعدی نام ایران نیامده است»: به فرض هم که در شعرهای حافظ و سعدی نام ایران نیامده باشد این چه دلیلی می‌شود که ایران تاریخی همان افغانستان امروزی است و نام این سرزمین ایران نبوده است؟ مگر حافظ و سعدی شیرازی تاریخ‌نگار یا جغرافی‌نگار بوده‌اند که اگر در شعر آنان نام ایران نیامده باشد دلیل بر این شود که شیراز بخشی از ایران نبوده است. در شعرهای مولانای بلخی هم نام ایران نیامده است. آیا این دلیل می‌شود که بلخ جزیی از ایران نبوده است؟ اساسا هدف شاعران ثبت مرزهای جغرافیایی نیست که در شعرهای آنان دنبال مرزهای ایران بگردیم. برای چنین منظوری باید به سراغ کتاب‌های جغرافیایی رفت.

جریان تغییر نام ایران در زبان‌های اروپایی از Persia به Iran در زمان رضا شاه هیچ ربطی به واقعیت تاریخی نام «ایران» ندارد. اینها که زبان مادریشان هم پارسی است برای رسیدن به هدف خود این بار به نوشته‌های انگلیسی استناد می‌کنند که تا زمان رضا شاه نام کشور ما Persia بوده است و از روی عمد یا کم‌سوادی خودشان در زبان انگلیسی، می‌گویند Persia یعنی فارس. در پاسخ به این گونه بدخوانی‌ها و بدفهمی‌ها می‌توانم به دو مقاله‌ی بلند دکتر جلال خالقی مطلق و دکتر جلال متینی در ایران‌شناسی اشاره کنم که نام ایران را در گذشت روزگاران از زمان باستان تا امروز بررسیده‌اند. هم چنین در کتاب‌های جغرافی دوران اسلامی نیز به خوبی موضوع ایران و ایران‌شهر و مرزهای آن نشان داده شده است که چند مورد آن را در جستار پیشین معرفی کردم.

سایت «خراسان‌زمین»
گروهی نیز پایگاهی اینترنتی ساخته‌اند به نام «خراسان‌زمین» که در آن هر دو این استدلال‌ها و تحریف‌های مانند آن دیده می‌شود. اگر بیشتر این گونه نویسندگان به تحریف و بدخوانی آثار تاریخی می‌پردازند موردی در این سایت دیدم که ندانستم از درک و سواد انگلیسی نویسنده شگفت‌زده و حیران شوم یا در توانایی بدخوانی و سوءاستفاده‌ی او!

در سال ۱۹۸۹ م./ ۱۳۶۸ خ. مقاله‌ای به زبان انگلیسی از استاد احسان یارشاطر در شماره‌ی پانزدهم مجله‌ی «میراث ایران» (که در امریکا چاپ می‌شود) منتشر شد درباره‌ی همان تغییر نام کشور ما در زبان‌های اروپایی نامه‌ای نوشت و خواست که این تغییر نام فراموش شود و نام رسمی کشور ما در زبان‌های اروپایی همان Persia باشد زیرا این نام در زبان‌های اروپایی پیشینه‌ی تاریخی خیلی بلندتری و دیرینه‌تری دارد. نکته‌ی مهم دیگر در پیام استاد یارشاطر برخورد با کاربرد واژه‌ی غلط Farsi به جای Persian در زبان ایرانیان مهاجر به غرب بود. عنوان این پیام در زبان انگلیسی چنین بود:

Persia or Iran, Persian or Farsi?

روشن است که این عنوان در زبان انگلیسی معنا دارد و منظور خود واژه‌های مزبور اند و در ترجمه باید گفت Persia یا Iran و Persian یا Farsi؟ نه این که اینها را ترجمه کنیم. زیرا در آن صورت عنوان بی‌معنا خواهد شد یعنی: ایران یا ایران، فارسی یا فارسی؟ اما نویسنده‌ی تحریفگر افغانستانی در ترجمه‌ی خود چنین نوشته است: «کشور ما را فارس بناميد نه ايران، زبان ما Persian نام دارد نه Farsi» یعنی در بخش نخست از روی غرض Persia را به «فارس» ترجمه کرده اما در بخش دوم Persian و Farsi را به همان صورت نگه داشته است. وی تمام مقاله‌ی استاد یارشاطر را با همین نگاه کژبینانه ترجمه کرده و همه جا از روی غرض Persia را به «فارس» برگردانده است و به خیال خود نشان داده است که ایرانیان برجسته‌ای چون استاد یارشاطر هم کشورشان را «فارس» می‌نامند! این مترجم مغرض به این جمله دقت نکرده است:
برعکس، نام «ایران» هیچ یک از خاطرات بالا را در ذهن جهانیان زنده نمی‌سازد. در زبان‌های دیگر، غیر از فارسی، «ایران» یک واژهء میان‌تهی بوده و نشان‌دهندهء کشوری است بدون گذشته یا بدون کدام فرهنگ خاص. .. اگر یونان، Egypt (مصر) یا چین از دیگران مطالبه می‌کردند که من‌بعد کشورهای‌شان را به ترتیب به نام‌های هیلاس، مصر یا ژونگو یاد کنند، این کشورها افتخارات زیادی را از دست می‌دادند. نام «Egypt» بلافاصله خاطره دربارهء اهرام، خط هیروگلیف، لوحه‌ها و دیگر آثار باارزش و پردرخشش تاریخی را در اذهان زنده می‌سازد، در حالی که خارج از کشورهای اسلامی، نام عربی «مصر» همان ارزش‌ها را به یاد نمی‌آورد.

همین جمله نشان می‌دهد که منظور استاد یارشاطر واژه‌ی Iran در زبان‌های بیگانه است نه این که نام کشور ما ایران نیست.

انگار یک نفر به سخنرانی رییس جمهور مصر به زبان انگلیسی استناد کند که او خود را رییس جمهور کشور Egypt خوانده است. پس کشور او «مصر» نیست و خودش هم رییس جمهور «مصر» نیست!