Saturday, December 07, 2013

درسی از سهراب سپهری؟!

شنبه ۱۶/آذرماه/۱۳۹۲ - ۷/دسامبر/۲۰۱۳

پس از این که شعری به دروغ به نام فردوسی بسته شد و در سایت های فراوانی پخش شد، جستاری نوشتم و ایرادهای بستن آن شعر به فردوسی را برشمردم. به تازگی هم شعر سستی به دستم رسید که آن را به شاعر بزرگ معاصر، سهراب سپهری، بسته اند. من واقعا نمی فهمم چرا کسی می تواند به این سادگی دروغ بگوید و شعر سستی را به شاعری سرشناس ببندد و دیگر خوانندگان هم بی آن که پرس وجویی یا جست وجویی کنند آن را دست به دست می چرخانند. هم در فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و هم در فرهنگ اسلامی ما دروغ بزرگترین گناه است.

مجموعه ی شعرهای سهراب سپهری به نام «هشت کتاب» جزو پرفروش ترین کتاب های شعرنو است و در اینترنت هم سایت های فراوانی شعرهای سهراب سپهری را در دسترس خوانندگان قرار می دهند. برای همین وارسی و راستین آزمایی این شعر نباید کار سختی باشد اما آن قدر زمان برای برخی از مردم اهمیت دارد و وقت شان گران بها است که نمی توانند اندکی وقت «تلف» کنند و ببینند آیا واقعا این شعر از سپهری است یا نه.

این شعر آن قدر ایراد سَبکی و شعری دارد که نمی دانم کدام را برشمرم. داستان شعر خیلی سبُک است. این شعر نه از زبان سهراب سپهری، بلکه بیشتر به جوانی «داش مشدی» می خورد! درست است که سهراب سپهری شاعری معاصر بود اما هرگز در شعر خود، جمله های عامیانه ای مانند «حساب بردن» را به کار نبرده است. یا نمی گفت «چشم در پی چوب می غلتید»! «خوب گیر آوردم»! «آقا ایناهاش»!

نویسنده ی این شعر (که به نظرم تا «شاعر» شدن راه زیادی دارد) می توانست این شعر را به نام خودش پخش کند و اگر دوست داشت نقدها و نظرهای دیگران را دریافت کند تا شعر سرودن را بیاموزد و تجربه هایش را بهتر کند. نه این که به دروغ آن را به سهراب سپهری ببنندد. منظور و حاصل از این که شعر به نام سهراب سپهری پخش شود چیست؟

خودتان این شعر را بخوانید و داوری کنید آیا سهراب سپهری چنین شعر سست و بی مایه ای را می سرود؟

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بداخلاقند
دست کم می گیرند
درس و مشق خود را ...

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند ...

خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هر طرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آن طرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
«پاک تنبل شده ای بچه بد»
«به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند»
«ما نوشتیم آقا»

باز کن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، در کنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بر دلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه بر می گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا.

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب و دفتر ...

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
من از آن روز معلم شده ام ...

او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

سهراب سپهری

2 نظر:

mehdi sohrabi said...

گُمان نمی‌کنم که در همه‌یِ ادوارِ کهن که نشرِ سخن تنها به‌مددِ افواه، و سپس‌ترک با بازنويسیِ دستیِ کتب (به‌گونه‌یِ محدود، و ابداً غيرِ قابلِ قياس با حتّی نشرِ چاپیِ گوتنبرگی، تا چه رسد به نشرِ الکترونيکی-نتی-پرينتیِ جديد) انجام می‌شده نيز، ده‌يکِ انتساب‌هایِ دروغينی را که امروزه در هر سال واقع می‌شود، داشته بوده باشيم!
حالا اگر اين جماعتِ «چُپاندرانيّه» به‌عهدِ قديم می‌بزيستندی و به‌جوفِ کاتبان بُر همی خورده بودندی، آن‌گاه چه‌اندازه جفنگيّات و اشعارالالکيّه به دفاتر و دواوينِ شعرا دربيفزوده‌کرده بودندی، خدای نيز نمی‌داند!

به‌راستی که: دست‌بريزاد!

Anonymous said...

درود بر شما. پاسخی برای یاوه‌های این فرد پان‌ترکیست انیرانی دارید؟
https://www.balatarin.com/permlink/2014/1/30/3493981
http://milletsesi.blogspot.com/2014/01/blog-post.html