Monday, December 17, 2007

محمود و ایاز

دوشنبه ۲۶/آذر/۱۳۸۶ - ۱۷/دسامبر/۲۰۰۷

با ورود ترکان و پس از آن مغولان به ایران، پسربازی یا غلام‌بازی و غلام‌بارگی و شاهدبازی در میان ایرانیان رایج شد. در «یادداشت‌هایی از گلستان سعدی» (بخش ۲ و بخش ۳) به چند مورد اشاره کردم. در این باره بیشتر خواهم نوشت.

اما مشهورترین این گونه رابطه‌ها بین «سلطان محمود غزنوی» و یکی از سپاهیان ترک وی به نام «ایاز» است. ایاز به خاطر عشق محمود به وی، به مراتب بالای لشکری راه یافت و به گمانم حاکم منطقه‌ای نیز شد.

این رابطه‌ی کاملا جسمی و جنسی و زمینی به ادبیات راه یافت و به تدریج تبدیل به رابطه‌ای عرفانی و تمثیلی شد. برای نمونه:

سنایی غزنوی:
كاندرين راه جمله را شرط است ---------- عشق «محمود» و خدمت «اياز»

مولانای بلخی:
عاقبت محمود باشد داد تو ---------- ای تو «محمود» و همه جانها «اياز»

سعدی شیرازی:
وه كه از او جور و تنديم چه خوش آيد -------------- چون حركات «اياز» بر دل «محمود»
دست مجنون و دامن ليلی ----------- روی «محمود» و خاك پای «اياز»

حافظ شیرازی:
غرض كرشمه‌ی حسن است ور نه حاجت نيست --------- جمال دولت «محمود» را به زلف «اياز»
بار دل مجنون و خم طره‌ی ليلی ------------- رخساره‌ی «محمود» و كف پای «اياز» است

سلطان محمود خود را «غازی» می‌خواند زیرا معتقد بود که مانند پیامبر اسلام برای گسترش اسلام با کافران (مثلا هندیان) غزا (جنگ) می‌کند و در نامه‌هایش به خلیفه‌ی عباسی در بغداد خود را سرباز و غلام خلیفه می‌خواند. و به خاطر همین جان‌بازی‌هایش لقب «یمین‌الدوله» (دست راست دولت عباسی) را یافت. از یک سو ادعای تقوا و دین‌داری می‌کرد و آزاداندیشان را به جرم «قرمطی بودن» به دار می‌کشید (نگاه کنید به نوشته‌ی پیشین). از یک سو در دربار خود میگساری می‌کرد و با ایاز عشق می‌باخت و با عشق او کشتی می‌گرفت تا از شارع شرع عدول نکند.

این هم داستانی از کتاب «چهار مقاله» نوشته‌ی «نظامی عروضی»:

سلطان یمین الدوله، مردی دیندار و متقی بود و با عشق ایاز، بسیار کشتی گرفتی تا از شارع شرع و منهاج حریت قدمی عدول نکرد. شبی در مجلس عشرت – بعد از آن که شراب در او اثر کرده بود و عشق در او عمل نمود به زلف ایاز نگریست. عنبری دید بر روی ماه غلتان، سنبلی دید بر چهره آفتاب پیچان. حلقه حلقه چون زره، بند بند چون زنجیر، در هر حلقه‌ای هزار دل. در هر بندی هزار جان. ترسید که سپاه صبر او با لشکر زلفین ایاز برنیاید. کارد برکشید و به دست ایاز داد که بگیر و زلفین خویش را ببر. ایاز خدمت کرد و کارد از دست او بستد و گفت: «از کجا ببرم؟» گفت: «از نیمه» ایاز زلف دو تا کرد و تقدیر [=اندازه] بگرفت و فرمان به جای آورد و هر دو زلف خویش را پیش محمود نهاد.

گویند آن فرمانبرداری، عشق را سبب دیگر شد. محمود زر و جواهر خواست و افزون از رسم معهود و عادت، ایاز را بخشش کرد و از غایت مستی در خواب رفت و چون نسیم سحرگاهی بر او وزید، بر تخت پادشاهی از خواب درآمد. آنچه کرده بود یادش آمد. ایاز را بخواند و آن زلفین بریده را دید. سپاه پشیمانی بر دل او تاخت برآورد و خمار عربده بر دماغ او مستولی گشت. می‌خفت و می‌خاست و از مقربان و مرتبان کس را زهره آن نبود که پرسیدی که سبب چیست؟

تا آخر کار «حاجب علی قریب» – که حاجب بزرگ او بود- روی به «عنصری» کرد و گفت: «پیش سلطان در شو و خویشتن بدو نمای و طریق کن که سلطان خوش طبع گردد.» عنصری فرمان حاجب بزرگ را به جای آورد و در پیش سلطان شد و خدمت کرد.

سلطان یمین الدوله سر برآورده و گفت: «ای عنصری، این ساعت از تو می‌اندیشم. می‌بینی که چه افتاده است ما را؟ در این معنی چیزی بگوی که لایق حال باشد.» عنصری خدمت کرد و بر بدیهه گفت:
کی عیب سـر زلـف بت از کاسـتن است؟ ------------- چه جای به غم نشستن و خاستن است؟
جای طرب و نشاط و می خواستن است ---------------- که آراستن سرو ز پیراستن است

سلطان یمین الدوله محمود را با این دوبیتی غایت خوش افتاد. بفرمود تا جواهر بیاورند و سه بار دهن او پر جواهر کرد و مطربان پیش خواست و آن روز تا به شب بدین دوبیتی شراب خوردند و آن داهیه بدین دوبیتی از پیش برخاست و عظیم خوش طبع گشت.


[
آراستن: زیبا کردن با افزودن چیزی.
پیراستن: زیبا کردن با کاستن چیزی.
ویراستن: زیبا کردن با جایگزین کردن چیزی.
]