Showing posts with label روزانه. Show all posts
Showing posts with label روزانه. Show all posts

Wednesday, January 01, 2020

سالی دگر آمد ز ره ......

چهارشنبه ١١/دی/١٣٩٨ - ١/ژانویه/٢٠١٩

با سلام و درود به خوانندگان عزیز این وبلاگ و دوستان خوب و قدیمی.

فرارسیدن سال ٢٠٢٠ میلادی را به ایرانیان ساکن در بیرون از کشور عزیز شادباش می‌گویم و امیدوارم که امسال برای مردمان خوبِ زمین و از جمله ایرانیان نیک‌اندیش و ایران‌دوست سالی پر از شادی و خبرهای خوب باشد.

سال‌ها پیش در یکی از سروده‌های انگلیسی‌ام نوشته بودم

Time runs over me and its trace / is left as wrinkles over my face

امسال نیز خط دیگری بر چهره‌ام افزوده شد. در این سال میلادی عزیزانی را از دست دادم اما چاره‌ای نیست جز شکیبایی بر این رویدادهای ناگوار که قانون و ناموس طبیعت همین است. هرچه بیشتر زندگی می‌کنیم شاهد از دست رفتن نزدیکان و بزرگان و عزیزان می‌شویم.

امیدوارم که این پیر شدن و گذار زمان به معنای خرد و هوشیاری بیشتر باشد وگرنه زیان کرده‌ایم.

اگرچه در تابستان امسال قول داده بودم که نوشتن را از سر بگیرم اما گویا بخت با من همراهی نکرد و نتوانستم در خدمت دوستان باشم. امیدوارم در سال نوی میلادی بتوانم به قول خود عمل کنم و در این راه از دوستان طلب همّت [وَهومَت = اندیشه‌ی نیک] می‌کنم.


روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم ---------------- در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم

با صبا اُفتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست ------------ و از رفیقانِ ره استمداد همّت می‌کنم

-- حافظ

Saturday, August 03, 2019

باز آمدم، باز آمدم!

شنبه ١٢/امرداد/١٣٩٨ - ٣/آگوست/٢٠١٩

با سلام و درود به همه‌ی دوستان و خوانندگان این وبلاگ و با پوزش به خاطر دیرکرد در روزآمدسازی. و با سپاس از دوستانی که پیگیر و جویای حال من و این وبلاگ بوده‌اند.

هرچند در نوروز ١٣٩٧ قول داده بودم که به طور پیوسته و هماهنگ و مانند پیشتر این وبلاگ را روزآمد کنم، و در اردیبهشت آن سال هم چند جستار تازه منتشر کردم، اما به دلیل درگیری‌های شخصی و کاری، فرصت مناسب پیش نیامد که آن روند ادامه پیدا کند.

امیدوارم این بار بتوانم به قولم عمل کنم و به «عادت معهود» در خدمت دوستان و خوانندگان این وبلاگ باشم.

باز آمدم! باز آمدم! از پیش آن یار آمدم ---------- در من نگر! در من نگر! بَهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم! شاد آمدم! از جمله آزاد آمدم ----------- چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روَم! آن جا روَم! بالا بُدم بالا روَم ---------- بازم رهان! بازم رهان! که اینجا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم، دیدی که ناسوتی شدم؟ ---------- دامش ندیدم، ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاک ام ای پسر! نَه مُشت خاک ام مختصر --------- آخر صدف من نیستم، من دُرّ شَهوار آمدم
ما را به چشم سَر مبین! ما را به چشم سِرّ ببین ------- آن جا بیا ما را ببین، که آنجا سبکبار آمدم
از چار مادر برتر ام، و از هفت آبا نیز هم --------- من گوهر کانی بُدم، که اینجا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمده‌ است، چالاک و هشیار آمده‌ است ------- ور نه به بازارم چه کار؟ وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کُل عالم کِی کنی؟ ------------ که اندر بیابان فنا جان و دل اَفگار آمدم

پی‌نوشت:
با توجه به گسترش شبکه‌های اجتماعی مانند تلگرام، شاید یک کندال/کانال هم در تلگرام بسازم و جستارها را در آنجا نیز پخش کنم.

Monday, April 02, 2018

ریشه‌ی دعای صد و بیست ساله بشوی

دوشنبه ١٣/فروردین/١٣٩٧ - ٢/اپریل/٢٠١٨

چند وقتی است که در شبکه‌های اجتماعی درباره‌ی دعای «صد و بیست ساله بشوی!» متن‌هایی پخش می‌شود و برخی دوستان از من درباره‌ی درستی آن پرسیده‌اند. در این جستار به یک نمونه از این متن‌ها می‌پردازم و علت اصلی این دعا را می‌نویسم.


جالب است بدانید که در ایران باستان سال کبیسه نداشتیم و به جای آن در انتهای هر ١٢٠ سال یک ماه اضافه می‌کردند و آن ماه را جشن می‌گرفتند.

دعای «١٢٠ ساله شوی» به آرزوی نیکِ مردم برای دیدن این جشن اشاره دارد!

این ادعا نیز مانند بیشتر ادعاهای چنینی در شبکه‌های اجتماعی، هیچ خاستگاه و منبع معتبری ندارد.

به نوشته‌ی ابوریحان بیرونی در کتاب «آثار الباقیه»: پیشدادیان (یعنی خیلی پیش از هخامنشیان و در دوره‌های حکومت‌های ایرانی کوچکتر) سال را ۳۶۰ روز می‌گرفتند و ماه را ۳۰ روز. هر ۶ سال یک ماه می‌افزودند و هر ۱۲۰ سال دو ماه. این خودش نوعی «کبیسه‌گیری» است.

هخامنشیان برای کارهای اداری از گاهشمار بابِلی استفاده می کردند که ماهی-خورشیدی بوده است و آن هم کبیسه داشته است. اما از گاهشماری خورشیدی ایرانی هم استفاده می کردند. که به احتمال زیاد همان است که در زمان ساسانیان به کار می‌رفته است.

در دوران ساسانیان گاهشماری به این روش انجام می‌شده که هر سال دوازده ماه سی روزه داشته به اضافه‌ی پنج روز پایان سال که صرف جشن و آمادگی برای نوروز می‌شده است. این پنج روز را «وَهیزَک / بَهیزَک» می‌گفتند. بدین ترتیب سال همان ۳۶۵ روز می‌مانده است.

من در جایی ندیده‌ام که در ایران باستان، چه در زمان هخامنشیان، چه در زمان ساسانیان، جشن ویژه‌ای برای سال صد و بیستم برگزار می‌شده است.

اما ریشه‌ی این دعا از کجا است؟ گفتم که این جریان هیچ ربطی به ایران باستان و دوران هخامنشیان ندارد. احتمال دارد که این جریان از باورهای یهودیان و مسیحیان ریشه گرفته باشد. در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان، در سِفر پیدایش از بخش عهد عتیق چنین آمده است:

سِفر پیدایش، فصل ۶ بند ٣:

و خداوند گفت‌: «روح‌ من‌ در انسان‌ دائماً داوری‌ نخواهد کرد، زیرا که‌ او نیز بشر است‌. لیکن‌ ایام‌ وی‌ صد و بیست‌ سال‌ خواهد بود.»

ترجمه‌ی انگلیسی شاه جِیمز:
(King James Version = KJV)
Genesis 6:3
And the LORD said, My spirit shall not always strive with man, for that he also is flesh: yet his days shall be an hundred and twenty years.


در باور برخی از یهودیان و مسیحیان این جمله بدان معنا بوده است که حداکثر عمر انسان ۱۲۰ خواهد بود. البته برخی تفسیرهای کتاب مقدس چنین برداشتی را درست نمی‌دانند و چون این جمله در آغاز داستان نوح آمده است، آن را مهلت زمانی می‌دانند که خداوند به مردم زمان نوح داده است و می‌گویند منظور این بوده است که ۱۲۰ سال پس از این جریان توفان نوح آمد و نسل کافران را از زمین برداشت.

با توجه به مقدس بودن عددهای ده (به عنوان نمادی از کمال) و دوازده (در باورهای ایرانی و بعدها در میان شیعیان)، احتمال دیگر می‌تواند این باشد که عمر ۱۲۰ ساله نتیجه‌ی ضرب این دو عدد باشد.

Saturday, March 17, 2018

باز آمدم چون عید نو!

شنبه ٢۶/اسفند/١٣٩۶ - ١٧/مارچ/٢٠١٨

با سلام و درود به همه‌ی دوستان و خوانندگان این وبلاگ و با پوزش به خاطر دیرکرد در روزآمدسازی، امیدوارم در سال نوی ایرانی باز به صورت مرتب و هماهنگ و پیوسته در خدمت دوستان باشم و خوانده و نوشته‌هایم را با شما در میان بگذارم.

از حضرت مولانا یاری می‌گیرم و این شعر را به شما پیشکش می‌کنم:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم -------------- و این چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را که این خاکیان را می‌خورند ------------ هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاه بی‌آغاز من، پران شدم چون باز من ------------ تا جغد طوطی‌خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده‌ام، که این جان فدای شه کنم ------------ بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصَفم، شمشیر و فرمان در کفم ------------- تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور -------------- چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جَور را، یا ظالم بدغَور را ------------- گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بوَد، چوگان وحدت وی برَد --------- گویی که میدان نسپَرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او، چون لطف دیدم عزم او ------------ گشتم حقیر راه او، تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم، یک حبّه بودم، کان شدم --------- گر در ترازویم نهی، می‌دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه‌ی خود ره دهی ------------ پس تو ندانی این قدر که این بشکنم؟ آن بشکنم؟
گر پاسبان گوید که هَی! بر وی بریزم جام مَی ----------- دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل، از بیخ و اصلش برکَنم --------- گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده‌ای، مهمان خویشم بُرده‌ای ---------- گوشم چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟
نی، نی، منم سرخوان تو، سرخیل مهمانان تو ---------- جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می‌کنی ----------- گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند ------------ من لاابالی‌وار خود اُستون کیوان بشکنم

Monday, March 23, 2015

نوروز ١٣٩۴ خجسته باد

دوشنبه ٣/فروردین/١٣٩۴ - ٢٣/مارچ/٢٠١۵


آمد بهار و جان ما شد تازه از دیدار او -------------- وز پرچم نوروز و گل، برخاست در ما های‌وهو
مست ایم از بوی سمن، وز مقدم گل در چمن -------------- سوسن گشاده صد دهن، با لاله‌ها در گفت‌وگو

(شهربراز)

سال دیگری آغاز شد و گیتی از نو جوان شد. امید آن که دل و اندیشه‌ی ما نیز چون بوستان و باغ از دم بهار تازه و سرزنده شوند و در سال نو خبرهای خوب درباره‌ی فرهنگ و هنر و دانش و اقتصاد میهن عزیز بشنویم.

برای همه‌ی دوستان و خوانندگان این وبلاگ، از خداوند بزرگ بهترین آرزوها را خواستار ام و امیدوارم در این سال بتوانم جستارهای سودمندتری در این وبلاگ پخش کنم.

Wednesday, March 11, 2015

دروغ‌ها و اشتباه‌هایی درباره‌ی «حاجی فیروز»

چهارشنبه ٢٠/اسفند/١٣٩٣ - ١١/مارچ/٢٠١۵

برخی از کسانی که شناخت و دانش کافی درباره‌ی استوره‌ها و فرهنگ ندارند، با نزدیک شدن مناسبت‌ها دست به همسنجش و مقایسه‌ی رسم‌های ایرانی با رسم‌های اروپایی و امریکایی می‌زنند و به خیال خودشان به دنبال توجیه یا توضیح اختلاف‌ها می‌گردند.

در دو مناسبت متن‌هایی درباره‌ی حاجی فیروز به دستم رسیده که نخست هر دو متن را می‌آورم و بعد به چند ایراد آنها اشاره می‌کنم:

نخست به مناسبت کریسمس:

قابل توجه آنهایی که می‌گویند چرا حاجی فیروز ما گدایی می‌کند و بابا نویل غربی‌ها کادو می‌دهد

عمو نوروز از زمان‌های بسیار قدیم وجود داشته و برای مردم پیام بهار و هدیه و عیدی می‌داد، خیلی قبل‌تر از به وجود آمدن بابا نوئل غربی‌ها.

و اما حاجی فیروز همان طور که از حاجی بودنش پیدا است بعد از ورود اعراب و اسلام به ایران پدیدار گشت و گفته شده که برای تمسخر اعراب این شخصیت به عید ایرانی‌ها اضافه گشته و با مرور زمان تبدیل به سنت شده، به همین دلیل اسمش «حاجی فیروز» و صورتش «سیاه» مانند اعراب و لباسش قرمز مانند «سپاهیان صدر اسلام» می‌باشد و گدایی می‌کنند، چون ایرانی‌ها این حاجی را برای تمسخر اعراب به سنت اضافه کردند.

پس ما یک عمو نوروز باستانی داریم با نوید بهار و عیدی و یک حاجی فیروز داریم برای ....

بیاید این مطلب را این قدر به اشتراک بگذاریم که دیگر همه‌ی ایرانی‌ها حکمت حاجی فیروز را بدانند.
(بخش حذف شده اهانت‌آمیز بود)

متن دوم به مناسبت نزدیک شدن نوروز:
در جریان باشید که حاجی فیروز در فرهنگ باستانی ما کسی بود که در آتشکده نگهبان آتش بود و نمی‌گذاشت آتش خاموش بشود.

روی سیاه او به خاطر دود ناشی از آتش بود نه چیز دیگری. در ضمن گدایی هم نمی‌کند بلکه با عجله پیشتر از همه می‌آمد به کوچه و خیابان‌ها و شروع به جار زدن این موضوع که: مردم آگاه باشید که بهار چند روز دیگر می‌رسد. در واقع نویدبخش آمدن بهار بود.

و مردم به خاطر این خبر خوش به او مژدگانی می‌دادند، اگر هم لباسش قرمز است به خاطر این است که در فرهنگ میترایسم نگهبان آتش لباسی قرمز داشت و باید بدانید که فرهنگ مسیحیت و کریسمس برگرفته از آیین میترایسم است.

نمی دانم نویسندگان این گونه متن‌ها، از کجا این یاوه‌ها را می بافند و چرا اصرار دارند که همه آن را پخش کنند. گویا چون جایگاه دانش و پژوهش از بین رفته است، هر کسی به خودش اجازه می‌دهد بی مطالعه و پژوهش کافی درباره‌ی هر موضوعی نظر بدهد.

این هر دو متن مانند بیشتر متن‌هایی از این دست که در شبکه‌های اجتماعی گردانده و دست به دست می‌شود، نه منبع و خاستگاهی دارد و نه خاستگاه معتبری دارد. نویسندگان این گونه متن‌ها هیچ نیازی در خود نمی‌بینند که به کتابی اشاره کنند و هر چه به ذهن‌شان برسد می‌نویسند.

نخست آن که حاجی فیروز هیچ ربطی به عربان ندارد. این کسان به صرف دیدن «حاجی» آن را به اسلام و عربان ربط داده‌اند. لابد اگر «موسیو فیروز» بود برای احترام به مردم فرانسه این نام را بر این شخصیت گذاشته بودند!!!

دوم آن که سپاهیان صدر اسلام سرخ نمی‌پوشیدند. سپاهیان صدر اسلام لباس خاصی نداشتند. یعنی به اصطلاح «یونیفورم» نداشتند. که رنگ آن هم سرخ باشد.

سوم آن که حاجی فیروز در اصل «میر نوروزی» بوده و خیلی قدیمی است. حاجی فیروز امروزی ترکیبی از میر نوروزی است و چند شخصیت دیگر. نام «حاجی فیروز» نامی تازه است. در شعرهای حافظ هم از «میر نوروزی» یاد شده است:
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی --------- که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

میر نوروزی از دوران باستان در میان‌رودان (بین النهرین) رایج بوده است و در کتاب سینوهه هم از آن یاد شده است. میر نوروزی دلقکی بوده که در هر سال نو به مدت ١٠ یا ١۵ روز به عنوان فرمانروای شهر نصب می شده و دستورهای مسخره می داده. در دوران باستان گاهی هم کشته می شده است. در دوران تازه‌تر، شاید در ١٠٠ سال گذشته به جای «میر نوروزی» از «حاجی فیروز» استفاده می شود.

نویسندگان این متن‌ها چون آگاهی تاریخی و استوره‌ای ندارند، با توجه به هنجارهای امروزی گمان می‌کنند که «سیاه» بودن حاجی فیروز نشانه‌ی «اهانت» به سیاه‌پوستان است و از این رو به دنبال توجیه برای رنگ سیاه او می‌گردند.

«حاجی فیروز» ربطی به آتشکده‌ها نداشته است. نویسنده‌ی این متن آتشکده‌ی زرتشتیان را با گلخن گرمابه‌های قدیمی اشتباه گرفته است و شاید هم با کارگران لکوموتیو قطارهای قدیمی و خیال کرده که کسی که در آتشکده کار می‌کرده صورتش سیاه می‌شده است!

سیاهی روی این شخصیت هم به خاطر مرگ است و این که از دنیای مردگان آمده است و لباس سرخش هم نشانه‌ای از زندگی و شادابی و زنده شدن زمین پس از زمستان طولانی است.

مهرداد بهار، شخصیت حاجی فیروز را مربوط به جشن‌های سیاوش دانسته و چنین گفته که احتمالا از یکی از اسطوره‌های تموز، الهه ی کشاورزی و احشام در میان‌رودان باستان گرفته شده‌است. او بعدها ادعا کرد که چهره ی ‌سیاه ‌شده ی حاجی فیروز نشان‌دهنده ی بازآمدن او از سرزمین مردگان است و لباس سرخ او نشان از سرخی خون سیاوش دارد؛ او بیان کرده که نام سیاوش می‌تواند معنی «مرد سیاه» یا «مردی با چهره سیاه» داشته باشد.

کتایون مزداپور، استاد زبان‌های باستانی و اسطوره‌شناس در مصاحبه‌ای، خبر از ترجمهٔ لوحی اکدی داده و آن‌را تاییدی بر نظریهٔ مهرداد بهار دانسته و گفته که در آن لوح چنین آمده که دوموزی (شوهر الههٔ تموز) در نیمی از سال با لباس قرمز و در حال نواختن دایره، دنبک، ساز و نی‌لبک به دنیای زیرزمین رود تا همسر خود را بازگرداند که آغاز دوبارهٔ باروری در روی زمین است
درست است که دین مسیحیت و جشن کریسمس از مهرپرستی تاثیر گرفته است اما این تاثیر ربطی به ادعای این دو متن ندارد.

برای آگاهی بیشتر درباره‌ی میرنوروزی و دیگر رسم‌های مربوط به آن می‌توانید به مقاله‌ی زیر در دانشنامه‌ی ایرانیکا نگاه کنید:

http://www.iranicaonline.org/articles/haji-firuz

Sunday, December 07, 2014

گوگل فرهنگی به زبان فارسی چه صیغه‌ای است؟!

یک‌شنبه ١۶/آذر/١٣٩٣ - ٧/دسامبر/٢٠١۴

امروز به این خبر جالب برخوردم:

به گزارش خبرگزاری مهر، علی جنتی در حاشیه[ی] افتتاح بیستمین نمایشگاه بین‌المللی الکترونیک، کامپیوتر و تجارت الکترونیک (الکامپ ۲۰۱۴)، با اشاره به برنامه‌های وزارت ارشاد در حوزه[ی] محتوای دیجیتال گفت: در این بخش ۲ سال است که کار را به بخش خصوصی واگذار کرده‌ایم و معتقدیم که این بخش موفق‌تر از وزارت ارشاد عمل کرده است.

وزیر ارشاد با تاکید بر نیاز کشور به محتوای غنی فارسی در حوزه[ی] دیجیتال، تصریح کرد: پیش‌بینی می‌کنیم ظرف چند سال آینده در داخل کشور گوگل فرهنگی به زبان فارسی راه‌اندازی کنیم که نیاز کشور را در این بخش به صورت اینترنتی فراهم کند و کاربران امکان دسترسی به تمامی محتواهای مدنظر را به زبان فارسی داشته باشند.


علی جنتی - وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی

متاسفانه گویا مسئولان ما از موضوعی که درباره‌اش سخن می‌گویند هیچ شناخت درستی ندارند و مشاوران آنان نیز در این زمینه هیچ یاری و کمکی بدانان نمی‌کنند (شاید مشاوران آنان هم چندان شناختی ندارند!!). (چندی پیش هم یکی دیگر از مسئولان محترم گفته بود که می‌خواهیم «گوگل ارث اسلامی» (Google Earth) درست کنیم!)

چندین سال پیش، سخن از «سیستم عامل ملی» بود. سیستم عامل نرم‌افزاری است که برای کنترل و مدیریت رایانگر طراحی و پیاده‌سازی می‌شود و هیچ جنبه‌ی «ملی»ای ندارد. هیچ کشوری در جهان «سیستم عامل ملی» ندارد که ایران بخواهد برای خود سیستم عامل ملی داشته باشد. این نشانه‌ای است از ناآگاهی مسئولان در زمینه‌های تشنیک‌شناسی (technology). متاسفانه گویا چنین پروژه‌ای هم در دانشگاه صنعتی شریف اجرا شد و در عمل تبدیل شد به «فارسی سازی محیط سیستم عامل لینوکس»! هیچ سیستم عاملی طراحی و پیاده‌سازی نشد. هیچ جنبه‌ی ویژه و «ملی»ای در آن وجود نداشت.

پس از «سیستم عامل ملی» هم سخن از «اینترنت ملی» شد که این اصطلاح هم باز نشان می‌دهد که معنای «اینترنت» را نمی‌دانند. از نظر فنی، وقتی چند شبکه‌ی نرم‌افزاری (network) به هم وصل شوند، به آن «اندرشبکه» (internetwork) گفته می‌شود. در زبان انگلیسی برای یک «اندرشبکه»ی خاص، این اصطلاح به صورت the Internet کوتاه شده است. بنابراین «اینترنت» نام خاص است و منظور از آن، اندرشبکه‌ای است که امروزه در سراسر جهان گسترانده شده است و بیشتر کشورهای جهان بدان پیوسته‌اند و میلیون‌ها و بلکه میلیاردها میزبان و رایانگر و دستگاه الکترونیک بدان وصل شده‌اند. خب حالا ایران چه طور می‌تواند «اینترنت ملی» داشته باشد؟؟؟ اصطلاح درست «شبکه‌ی ملی» یا به صورت فنی‌تر «زیرساخت ملی» (national infrastructure) است. بر خلاف، «سیستم عاملی ملی» که پروژه‌ی بی‌معنایی و هدردهی بودجه بود، داشتن «زیرساخت ملی» بسیار مهم و لازم است و اگر درست طراحی و پیاده‌سازی شود باعث صرفه‌جویی و بهینه‌سازی‌های فراوانی می‌شود.

اما راه‌اندازی «گوگل فرهنگی به زبان فارسی» به تمامی بی‌معنا است. زیرا «گوگل» نام خاص یک شرکت نرم‌افزاری امریکایی است. بنابراین ما در ایران نمی‌توانیم «گوگل فرهنگی» راه بیندازیم. اصلا «گوگل فرهنگی» چیست؟ آیا کسی «ب.ام.و فرهنگی» یا «بنز فرهنگی» یا «کوکا کولای فرهنگی» یا «مایکروسافت فرهنگی» ساخته است؟

شرکت گوگل امروزه خدمت‌های فراوانی عرضه می‌کند مانند موتور جست‌وجو (Google search engine)، نامه (Gmail)، وبلاگ (Blogger)، کتاب‌های گوگل (Google Books)، دانشور (Google Scholar)، و مانند آن. آیا منظور وزیر محترم ارشاد از ارائه‌ی «گوگل فرهنگی به زبان فارسی» ارائه‌ی مشابه داخلی برای کدام بخش از خدمت‌هایی است که شرکت گوگل می‌دهد؟ اگر منظور موتور جست‌وجوی آن است، هم اکنون شرکت گوگل جست‌وجو به زبان فارسی را انجام می‌دهد. اگر منظور آن است که ایران می‌خواهد موتور جست‌وجوی اینترنتی درست کند (که به نظرم منظور وزیر محترم از «گوگل» همین موتور جست‌وجو است)، دیگر نام آن نمی‌تواند گوگل باشد!

اگر هم قرار است چیزی شبیه «کتاب‌های گوگل» به زبان فارسی درست شود، به نظر من کار بسیار مناسبی است. اما شاید بهتر باشد که با شرکت گوگل در رجروب (scan) و دیجیتالی کردن کتاب‌های مهم فارسی همکاری کنند که دیگر دوباره‌کاری نشود و به اصطلاح انگلیسی‌زبانان «چرخ را از نو اختراع نکنند»! در این صورت صرفه‌جویی بسیار بیشتری می‌شود و پژوهشگران و دوستداران بسیار بیشتری به این کتاب‌ها دسترس خواهند داشت تا این که در ایران بخواهیم چنین سایتی درست کنیم و تنها ایرانیان بدان دسترس داشته باشند.

البته هم اکنون، سایت «نور» (NoorMags) مجله‌ها و مقاله‌های بسیاری را به صورت برخط (online) و دیجیتال درآورده است و در جای خود پروژه‌ی بسیار خوب و سودمندی است.

Monday, July 14, 2014

لیانگ شان بو

سه‌شنبه 23/تیر/1393 – 14/جولای/2014

در دهه‌ی 1360 خورشیدی سریالی در تلویزیون ایران پخش می‌شد با نام «جنگجویان کوهستان» و در میان مردم به نام «لیان شامپو» مشهور شد. این سریال ساخته‌ی ژاپن اما درباره‌ی یکی از افسانه‌های چینی است. نام اصلی آن سریال هم «حاشیه‌ی آب» (The Water Margin در ژاپنی: Suikoden) بود و در دو فصل به سال‌های 1973 م. و 1974 م. / 1352 و 1353 خ. در ژاپن پخش شد. این سریال از سپتامبر 1976 (مهر 1355 خ) تا ژانویه 1978 م. (دی 1356 خ.) در تلویزیون بی.بی.سی به زبان انگلیسی ترجمه و پخش شده بود. این داستان در زمان سلسله‌ی سونگ (Song Dynasty) رخ داده است. این سلسله از 960 م. / 340 خ. تا 1279 م. / 658 خ. در شمال شرق چین فرمانروایی داشتند. این داستان در زمان امپراتور هویزونگ (Huizong) بوده که بین سال‌های 1100 تا 1126 م. (همزمان با سلجوقیان) فرمانروا بوده است.

نام چینی داستان «شوییهو ژوآن» (shuǐhǔ zhuàn) است به معنای «قانون‌شکنان» (شوییهو به معنای «حاشیه‌ی آب» است). این نام به شکل‌های زیر هم ترجمه شده است:

- «قانون‌شکنان مُرداب» (Outlaws of the Marsh)

- «افسانه‌ی مرداب‌ها» (Tale of the Marshes)

- «همه‌ی مردم برادر اند» (All Men Are Brothers)

- «مردان مرداب‌ها» (Men of the Marshes)

- «مرداب‌های کوه لیانگ» (The Marshes of Mount Liang)

این نام آخر، به زبان چینی (Liáng Shān Shuǐ bó) است. بنا بر این، آنچه در پارسی «لیان شامپو» گفته می‌شود در اصل «لیانگ شان شویی بو» ( Liáng Shān Shuǐ bó) یا «لیانگ شان بو» است که این نام به اشتباه «لیان شامپو» شده است.

نام درست برخی شخصیت‌ها نیز چنین اند:
چائو کای Chao Gai
دای زونگ (تای سانگ) Dai Zong
سونگ کیانگ Song Jiang
شی جین Shi Jin
کائو چیو Kao Chiu
لو جی‌شن Lu Zhishen
لین چانگ Lin Chung
وو سونگ Wu Song
هو سان‌نیانگ Hu Sanniang
امپراتور هویزونگ Huizong
لی کویی Lu Kui
لو جونیی Lu Junyi

Friday, July 04, 2014

در پاسخ به داستان بیل گیتس و «الهام» ویندوز از خوارزمی

آدینه 13/تیر/1393 - 4/جولای/2014

در بهمن ماه گذشته (فوریه 2014) خبری در میان ایرانیان دست به دست می‌گشت که جای افسوس دارد که چرا با وجود این همه امکانات و آسانی جست‌وجو در کتابخانه‌ها و کتاب‌های برخط و سایت‌های معتبر اینترنتی، کسی به خود زحمت بررسی و راستین‌آزمایی خبرها را نمی‌دهد:

منبع: خبرگزاری تلنا

بیل گیتس، موسس شرکت مایکروسافت، در سخنرانی خود در کالج Concordia به این نکته اعتراف کرد که در ساخت ویندوز از محمد بن موسی خوارزمی، ریاضیدان برجسته‌ی ایرانی، الهام گرفته است.

به گزارش خبرنگار تلنا، به نقل از مجله‌ی Top Technology چندی پیش بیل گیتس، موسس شرکت مایکروسافت، در سخنرانی خود در کالج Concordia به این نکته اعتراف کرد که در ساخت ویندوز از محمد بن موسی خوارزمی، ریاضیدان برجسته‌ی ایرانی، الهام گرفته است.

وی در این سخنرانی اشاره کرد که زمانی که سال اول دانشگاه بوده، کتاب «پنجره ارقام» خوارزمی را خوانده و با مطالعه‌ی نوشته‌های او در باب منطق فازی و جبر دوگانه، ایده‌ی ساخت ویندوز در ذهنش شکل گرفته است و به همین دلیل از دانشگاه بیرون زد تا ایده‌ی خود را عملی کند. او بعدها نام ویندوز را با الهام گرفتن از نام کتاب «پنجره ارقام» برای سیستم عامل خود انتخاب کرد. او حتی به این نکته اشاره کرد که نام ویندوز xp را از مخفف کلمه‌ی xarazmi prestige به معنای «اعتبار خوارزمی» گرفته است.

به گفته‌ی گیتس، در واقع خوارزمی در آن زمان، ویندوز را در ذهن خود ساخته بوده است اما امکانات به نمایش گذاشتن آن را نداشته
حتا برخی در فیس-بوک برای جدی‌تر کردن خبر، نام کتاب خوارزمی را «پنجره الارقام» (!!!) نوشته‌اند که نشان از دانش زبان عربی آنان دارد. عبارت Xarazmi Prestige هم در زبان انگلیسی بی‌معنا است و این هم نشانی از سواد انگلیسی آنان دارد.

البته اینک سایت «تلنا» این خبر را برداشته است و چنین افزوده است:
این خبر که به گفته‌ی خبرنگار تلنا، به نقل از مجله‌ی Top Technology آورده شده بود، به دلیل احتمال کذب بودن آن و به درخواست کاربران حذف شده است.
یعنی هنوز هم به غلط بودن این خبر و اشتباه خود اعتراف نکرده و پوزش نخواسته است و همچنان تقصیر را به گردن مجله‌ی ناشناس انداخته است و «احتمال» کذب بودن را می‌دهد یعنی شاید هم درست باشد!

شکی نیست که دانشمند بزرگ ایرانی، محمد پسر موسا خوارزمی نقش بزرگی در دانش ریاضی امروزی داشته است و با کتاب «جبر و مقابله»، دانش جبر را پایه گذاشت.

- یکی از مهم‌ترین و پایه‌ای‌ترین مفهوم‌های دنیای نرم‌افزار یعنی الگوریتم (algorithm، که برخی برای باسواد جلوه کردن آن را «آلگوریتم» می‌گویند!) تغییر یافته‌ی نام خوارزمی است.

- خوارزمی همچنین با به کارگیری رقم‌های هندی (که به خاطر بی‌دانشی مترجمان اروپایی در دوران تاریک، امروزه به نام «رقم‌های عربی» خوانده می‌شوند) و نیز دستگاه عددنویسی مکانی (positional system) در پیشرفت دانش ریاضی نقش بسیار مهمی داشت.

- حتا نماد X در ریاضیات به معنای «مقدار نامعلوم» به خاطر ترجمه‌ی کتاب «جبر و مقابله»ی خوارزمی است. زیرا خوارزمی برای مقدار نامعلوم در معادله‌های ریاضی خود از «شیء» (چیز) استفاده کرده است. در زمان ترجمه‌ی کتاب او به زبان لاتین و به ویژه به اسپانیایی «شیء» را به صورت xei می‌نوشتند. سپس این واژه به صورت x کوتاه شد.

اما این خبر هیچ ربطی به نقش خوارزمی نداشته و بیشتر نشانگر بی‌سوادی و شاید عقده‌های خودکم‌بینی نویسندگان و تصورشان از اهمیت «ویندوز اکس.پی» در دنیای نرم‌افزار است که خواسته‌اند با وصل کردن آن به خوارزمی، به خیال خودشان نقش ایرانیان را مهم کنند. اما این گونه خبرها، بیشتر ضربه زدن به تاریخ و فرهنگ ایران است.

برخی از ایران‌دوستان (مانند این وبلاگ)، از این خبر دفاع کردند و به برخی واقعیت‌های تاریخی در انتقال دانش از شرق به غرب و تحریف برخی اروپاییان و نایده گرفته شدن نقش ایرانیان در پیشرفت دانش جهان اشاره کرده‌اند اما بیشتر دفاع‌شان پایه‌ی علمی و واقعی ندارد.

این خبر و گسترش آن، نشان می‌دهد که نویسنده‌ی آن (و پخش‌کنندگان آن) از دنیای نرم‌افزار و دانش ریاضی هیچ سواد و دانشی ندارند و از تاریخ شرکت مایکروسافت هم هیچ آگاهی‌ای ندارند. نویسنده تنها خواسته با کنار هم گذاشتن برخی واژه‌هایی که از آنها سر در نمی‌آورده (مانند منطق فازی و جبر دوگانه) خبر خود را علمی و معتبر جلوه دهد. اما سیستم عامل ویندوز هیچ ربطی به منطق فازی ندارد و علت ترک تحصیل بیل گیتس هیچ ربطی به سیستم عامل ویندوز ندارد. و ویندوز اکس.پی. هم نخستین سیستم عامل این خانواده نبوده است.

فیلم کامل سخنرانی بیل گیتس در کالج کنکوردیا در یوتوب هست:

http://www.youtube.com/watch?v=P_6K3mv9BbI

اما در هیج بخش از این سخنرانی یک ساعته چنین ادعایی مطرح نشده است.

بد نیست به چند واقعیت و داده‌ی تاریخی درباره‌ی بیل گیتس و شرکت مایکروسافت و ویندوز آن اشاره کنم:

- بیل گیتس در سال 1973 در سن 18 سالگی وارد کالج هاروارد شد و یک سال بعد یعنی در سال 1974 م. ترک تحصیل کرد تا شرکت مایکروسافت را بنا نهد. در این سال ریزرایانگر (micro-computer) مدل آلتر 8800 (Altair 8800 بر پایه‌ی ریزپردازشگر 8800 شرکت اینتل) به بازار آمد و بیل گیتس و دوستش پاول آلن (Paul Allan) این ریزرایانگر را فرصت تجاری خوبی ارزیابی کردند.

- وقتی شرکت مایکروسافت («نرم‌افزار برای ریزرایانگرها») تاسیس شد، بیل گیتس تنها یک مترجم زبان بیسیک (BASIC interpreter) داشت و هیج ایده‌ای هم درباره‌ی چیزی به نام «سیستم عامل ویندوز» در ذهن نداشت.

- در سال 1980 م. شرکت آی.بی.ام. رایانگرهای شخصی (IBM personal computers) خود را ساخته بود و به دنبال سیستم عاملی برای آن می‌گشت. به همین منظور به شرکت مایکروسافت روی آورد و شرکت مایکروسافت هم که هیچ سیستم عاملی نداشت، آنها را به شرکت Digital Research معرفی کرد. اما به خاطر مشکل‌های ناشی از پروانه (licensing) که میان شرکت آی.بی.ام و دیجیتال ریسرچ پیش آمد، آی.بی.ام. باز به شرکت مایکروسافت برگشت. مایکروسافت هم از شخصی به نام تیم پترسون (Tim Paterson) سیستم عاملی را خرید و پس از تغییرهایی، آن را به قیمت 50 هزار دلار با نام «ام.اس. داس» (MS-DOS) به شرکت آی.بی.ام فروخت.

می‌بینیم که هنوز هیج خبری از «الهام گرفتن از خوارزمی» در کار نیست.

- باید توجه داشت که رایانگرهای شخصی و تمام سیستم عامل ویندوز و دیگر محصول‌های شرکت مایکروسافت با منطق دومقداری و بولی (Boolean logic) کار می‌کنند و هیچ ربطی به منطق فازی ندارند.

- همان طور که بیل گیتس در همان ویدئو در یوتوب می‌گوید، راز موفقیت شرکت مایکروسافت تبدیل رایانگرها از ابزارهای علمی و مهندسی و پیشرفته به کالای مصرفی و خانگی و تبدیل آنها به چیزی مانند رادیو و تلویزیون و اسباب بازی کودکان بود. و این هیچ ربطی به خوارزمی و ریاضیات ندارد.

- شخص بیل گیتس تنها مدیر عامل شرکت مایکروسافت بود، نه طراح سیستم عامل ویندوز. همان طور که استیو جابز هم مدیر عامل شرکت اپل بود نه طراح محصول‌های آن شرکت.

- شرکت زیراکس، رایانگرهای «ایستگاه کاری استار» (Star workstation) را در سال 1981 م. / 1360 خ. به بازار داد که نخستین نمونه‌های تجاری واسط کاربری گرافیکی (graphical user interface) به شمار می‌آید.

- استیو جابز (Steve Jobs) و استیو وُزنیاک (Steve Wozniak)، بنیانگزاران شرکت اپل، این محصول شرکت زیراکس را دیدند و بر پایه‌ی آن رایانگرهای شخصی خود به نام «لیزا» (Lisa) را در سال 1984 م. / 1363 خ. به بازار دادند.

- سیستم عامل ویندوز 1 در سال 1985 م. / 1364 خ. به بازار آمد و طراح آن شخصی به نام «چیس بیشاپ» (Chase Bishop) نام داشت نه شخص بیل گیتس.

- سیستم عامل ویندوز 3 در سال 1991 م. / 1370 خ. به بازار آمد.

- سیستم عامل ویندوز اکس.پی. در سال 2001 م. / 1380 خ. به بازار آمد. یکی از هدف‌های این ویندوز امکان «تجربه»ی بهتر برای کاربران شخصی و به ویژه آسانی ارتباط با اینترنت بود که در ویندوز 98 همچنان مشکل‌هایی داشت. به خاطر همین «تجربه»ی جدید بود که نام آن را اکس.پی (کوتاه شده‌ی eXPerience) گذاشتند.

می‌بینیم که از زمان ترک تحصیل بیل گیتس در سال 1974 م. تا سال عرضه‌ی ویندوز اکس.پی یعنی سال 2001 م. چیزی نزدیک 27 سال طول کشید! باید پرسید چرا این «الهام» این قدر دیر عملی شد؟

- در ماه جون 2014 (خرداد 1393) از 43 سایت برتر ارائه کننده‌ی میزبانی در اینترنت، تنها 4 تای آنها از سیستم عامل ویندوز استفاده می‌کنند و بقیه از سیستم عامل یونیکس (لینوکس، بی.اس.دی) استفاده می‌کنند.

http://uptime.netcraft.com/perf/reports/performance/Hosters?tn=june_2014&orderby=os_name

- همچنین در ماه جون 2014 (خرداد 1393) در زمینه‌ی سایت‌های فعال اینترنت، کمتر از 12 درصد (11.49 درصد) آنها از نرم‌افزار مایکروسافت استفاده می‌کنند

http://news.netcraft.com/archives/2014/06/06/june-2014-web-server-survey.html#more-16211

بنابراین، با این که شرکت مایکروسافت در همگانی کردن نرم‌افزار و ریزرایانگرها (البته برای سود بیشتر خودشان!) نقش مهمی داشته است اما در دنیای اینترنت، همچنان نرم‌افزارهای آزاد و دیگری مانند لینوکس و آپاچی و ... نقش بسیار بزرگتر و مهم‌تری دارند.

Tuesday, June 24, 2014

مارتین لوتر و خرید جهنم؟

سه‌شنبه 3/تیر/1393 - 24/جون/2014

باز هم در روزهای گذشته، مطلبی به دستم رسید که جای افسوس دارد که چرا برخی هر چه به دست‌شان برسد، بی اندکی اندیشه و جست‌وجو بی‌درنگ آن را پخش می‌کنند یا در وبلاگ خودشان می‌گذارند یا در شبکه‌های اجتماعی پخش می‌کنند. اصل مطلب چنین است:

خرید جهنم

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می‌فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا این که فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

- قیمت جهنم چه قدر است؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفاً سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: سند جهنم.

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:

- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی‌دهم.

اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود.
اگر جمله‌ی آخر نبود، می‌شد این را به عنوان لطیفه یا جوکی خواند و خندید. اما وقتی نویسنده‌ی این مطلب سعی در واقعی و تاریخی جلوه دادن آن می‌کند نشان می‌دهد که هیچ آگاهی‌ای از تاریخ دوران تاریک اروپا و زندگی و اندیشه‌ی مارتین لوتر ندارد.

واقعیت تاریخی آن است که در دین مسیحیت، «آمرزش‌نامه» (در انگلیسی: indulgence) وجود داشته و هدف از آن، سبک کردن بار گناه مُردگان به خاطر گناه‌های بزرگ بوده است. تاثیر «آمرزش‌نامه» تنها برای زمانی است که مردگان در «برزخ» (purgatory) به سر می‌برند. بنابراین «خریدن قسمتی از بهشت» ساده‌انگاری و ساده‌لوحی نویسنده‌ی این مطلب و ناآگاهی او را نشان می‌دهد.

مارتین لوتر (زاده: 10 نوامبر 1483 م. / مرگ: 18 فوریه 1546 م.)، کشیشی کاتولیکی بود که در سده‌ی شانزدهم م. / نهم ق. (همزمان با شاه اسماعیل و شاه تهماسب صفوی) در آلمان می‌زیست. وی بر این باور بود که انسان‌ها تنها به خاطر رحمت و بزرگواری خداوند و با ایمان به عیسای مسیح می‌توانند وارد بهشت شوند نه به خاطر کارهای نیک خودشان.

(
البته حافظ شیرازی، در بیت بحث‌انگیزی چنین می‌گوید:
جنّت آن است که بی خون دل آید به کنار ---------------- ورنه با سعی و عمل، باغ جنان این همه نیست!
)

اما نکته در اینجا بود که در آن زمان، پاپ برای تامین هزینه‌های ساخت کلیسای جامع پیتر مقدس (St. Peter Basilica) در شهر رُم، آمرزش‌نامه‌ها را می‌فروخت. مارتین لوتر در اعتراض به این کار، رساله‌ای نوشت که به «رساله‌ی 95 بندی» (Ninety Five Theses) مشهور شد. این رساله، بحثی یزداشناسیک (theological) بود و مخاطب اصلی آن کشیشان و پاپ و دیگران بودند. اما با جدی شدن این مخالف مارتین لوتر و نیز به دلیل‌های سیاسی و پشتیبانی فرمانروای آلمان از لوتر و مخالفت وی با چارلز، شاه اسپانیا و امپراتور روم مقدس، کار بالا گرفت و جنبش مخالفان یا به اصطلاح «پروتستان» (Protestant) شکل گرفت.

می‌بینیم که هیچ حرفی از خرید و فروش بهشت و جهنم و سند سه سکه‌ای نبوده است. بهتر است بیشتر بخوانیم و کمتر یاوه‌های دیگران را پخش کنیم.

Saturday, April 26, 2014

روزنامه‌ی مشرق نیوز و جشن پوریم

شنبه 6/اردیبهشت/1393 - 26/اپریل/2014

امروز نوشتاری از روزنامه‌ی مشرق نیوز به دستم رسید درباره‌ی جشن پوریم که در میان یهودیان جهان رایج است. در بخش نخست این نوشتار چنین آمده است:

از جشن پوریم یهودیان چه می دانید؟ هولوکاست واقعی را یهودیان در کجا و علیه چه کسانی اجرا کردند؟ آیا از کشتار ده ها هزار ایرانی به دست یهودیان اطلاعی دارید؟ آیا روز "13 به در" نوروز و خروج از خانه ها ریشه در قتل عام ایرانیان باستان دارد؟ با گزارش ویژه مشرق از پایکوبی صهیونیست ها در سالروز کشتار ایرانیان همراه شوید...
گروه گزارش ویژه مشرق: جشن «پوریم» یکی از سنت‌های قدیمی قوم یهود است که در دهه‌های اخیر و پس از تشکیل رژیم جعلی اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی، رنگ و بوی متفاوتی به خود گرفته است. این به اصطلاح جشن که همزمان با سیزدهمین روز از سال جدید خورشیدی برگزار می‌شود، در حقیقت جشن و پایکوبی بر خون ده‌ها هزار نفر از مردم ایران است که با توطئه و دسیسه دو یهودی نفوذی در دربار خشایارشاه کشته شدند.
رویکرد من در این جستار تنها از دید تاریخی است و به جنبه‌های اعتقادی و سیاسی و ... جشن پوریم و انگیزه‌ی برخی کسان و کشورها از برگزاری آن کاری ندارم.

من پیشتر در سال 1386 و 1387 خ. / 2008 م. در دو جستار به این داستان پرداختم. در جستار نخست به سُست بودن داستان و غیرواقعی بودن آن اشاره کردم و در جستار دوم به پژوهش شادروان دکتر امیرحسین خُنجی (درگذشته: 1392 خ. / 2013 م.) اشاره کردم که واقعیت تاریخی این داستان را پژوهیده بود و نشان داده بود که اصل این ماجرا در زمان هخامنشیان اما در سرزمین مصر رخ داده است و یهودیان شماری از مصریان را کشتند اما بعدها برای مهم جلوه دادن خودشان این داستان را به یکی از پایتخت‌های شاهنشاهی هخامنشیان یعنی شهر شوش منتقل کردند و داستان‌پردازی و خیال‌پردازی کردند و بدان شاخ و برگ‌های فراوانی دادند.

می‌توانید پژوهش دکتر امیرحسین خُنجی را در این نشانی بخوانید.

اما به نظر می‌رسد که برخی این داستان را جدی گرفته‌اند و زیر جوّ سیاسی و انگیزه‌های سیاسی به تفسیرهای ناتاریخی و خطرناک دست می‌زنند. از جمله، کسی به نام ناصر پورپیرار که بر پایه‌ی همین داستان ناتاریخی، ادعاهای مسخره و یاوه‌ای می‌کند و می‌گوید به خاطر این «نسل‌کشی»، سرزمین ایران تا چند سده پیش خالی از مردمان بوده است و در دو سه سده‌ی گذشته، باستان‌شناسان و تاریخ‌نویسان یهودی برای پنهان کردن این «جنایت» خود، برای ایرانیان دست به تاریخ‌سازی زده‌اند و شاهنشاهی هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و ... را «اختراع» کرده‌اند. ...

به راستی که به گفته‌ی داریوش بزرگ: خداوند این سرزمین را از دشمن و دروغ و خشکسالی بپایاد و دور داراد! ایدون باد!

Wednesday, February 26, 2014

خطای نویسنده‌ی بی.بی.سی پارسی یا خطای مترجمان کتاب «دُن آرام»؟

چهارشنبه ۷/اسفند/۱۳۹۲ - ۲۶/فوریه/۲۰۱۴

هفته‌ی پیش، در بخش فرهنگ و هنر بی.بی.سی پارسی، به مناسبت سالروز مرگ میخاییل شولوخوف (به خط روسی: Михаи́л Алекса́ндрович Шо́лохов به خط لاتین: Mikhail Aleksandrovich Sholokhov)، نویسنده‌ی سرشناس شوروی، مقاله‌ای به قلم آقای مهرداد فرهمند پخش شد به نام «شولوخوف و خطای مترجمان ایرانی» که نخست به معرفی کتاب «دُن آرام» و ترجمه‌های آن به زبان پارسی پرداخته بود و در ادامه چنین نوشته بود:

در هر سه نسخه، واژه کازاک، به اشتباه قزاق ترجمه شده است حال آن که این دو واژه به دو قومیت کاملا متفاوت و بی ارتباط با یکدیگر تعلق دارند. کازاک‌ها قومی از نژاد سفید اروپایی با تبار اسلاوند (به باور برخی تاریخدانان با قومیت‌های دیگری نیز در آمیخته‌اند) و زیستگاهشان اوکرایین کنونی و جنوب غرب روسیه، بویژه جلگه[‌ی] رود دن است. این قوم قرن‌ها در دوران روسیه[ی] تزاری از نوعی خودمختاری برخوردار بود، جنگاورانش زبانزد بودند و به همین دلیل، بخش مهمی از ارتش روسیه را به خود اختصاص دادند و در جنگ‌های توسعه‌طلبانه[ی] تزارها نقشی بسزا ایفا کردند.

از سوی دیگر، قزاق‌ها قومی از نژاد زرد آسیایی با تبار ترکی اند که زیستگاه‌شان آسیای میانه بوده و هست و تا قرن نوزدهم که خان نشین‌هایشان به تصرف روس‌ها در آمد، حضوری در تاریخ روسیه نداشتند. در زبان روسی قزاق‌ها را کازاخ می‌گویند که از لحاظ ریشه[ی] لغوی هیچ ربطی به کازاک، نام قومی که محور دن آرام قرار گرفته است ندارد، حال آن که به‌آذین و دیگر مترجمان ایرانی که عمدتا ادبیات روسیه را از زبان فرانسه (و اخیرا انگلیسی) به فارسی ترجمه کرده‌اند، این واژه را با کازاک اشتباه گرفته و به دلیل عدم آشنایی با تاریخ قوم کازاک، آن را معادل قزاق گرفته و مرتکب چنین خلطی شده‌اند.

ترجمه[ی] اشتباه کازاک به قزاق در دُن آرام به‌آذین که در نسخه[ی] شاملو هم تکرار شده، خواننده را به شدت سردرگم می‌کند. برای کسی که دُن آرام را به عنوان روایتی تاریخی مطالعه می‌کند، عجیب به نظر می‌آید که قومی مسلمان و ترک تبار از آسیای میانه چه گونه سر از بخش اروپایی روسیه درآورده‌اند، نام‌های روسی دارند، دینشان مسیحی است و فرهنگشان هیچ شباهتی با قزاق‌ها ندارد. بدین ترتیب اشتباه در ترجمه یک واژه، تمام داستان را تحت تاثیر قرار داده است.
نویسنده ریشه‌ی این «خطا» را به زمانی خیلی پیش‌تر از مترجمان شولوخوف می‌برد و می‌نویسد:
اشتباه در ترجمه[ی] این کلمه در زبان فارسی، ریشه‌دار و پردامنه‌تر از دُن آرام است. شاید نخستین ارتکاب این اشتباه در دوره[ی] قاجار بود که مستشاران روس، افسران کازاک را برای راه‌اندازی ارتش به ایران آوردند و عبارت دیویزیون (لشگر) قزاق شکل گرفت. ایرانیان با قزاق‌ها که زمانی همسایه‌شان بودند و در بخشی از تاریخ در قلمرو ایران هم زیسته‌اند آشنا بودند اما بعید بود کازاک‌ها را بشناسند و در نتیجه، کازاک را همان قزاق پنداشتند و این اشتباه برای نخستن بار وارد زبان فارسی شد.
اما واقعیت آن است که نه در زمان قاجار خطایی رخ داده است و نه محمود به‌آذین و دیگر مترجمان کتاب شولوخوف خطا کرده‌اند. بلکه خطا از نویسنده‌ی بی.بی.سی و ویراستاران این سایت است که بی آن که درستی این «کشف» را بسنجند آن را منتشر کرده‌اند. علت این خطای نویسنده‌ی بی.بی.سی آن است که در زبان انگلیسی، قوم ساکن در آسیای میانه را Kazakh می‌نویسند و قوم ساکن اروپای شرقی را Cossack. در زبان روسی قوم ساکن آسیای میانه را Каза́хи (به خط لاتین: kazakhi) و قوم ساکن اروپای شرقی را каза́ки (به خط لاتین: Kazaki) می‌نویسند و هر دو از نام قوم ترکی «قزاق» گرفته شده‌اند. نویسنده‌ی بی.بی.سی بی پژوهش کافی در این باره، دست به قلم برده و همه را متهم به خطا و اشتباه کرده است.

به نوشته‌ی دانشنامه‌ی بریتانیکا در مقاله‌ی Cossack، نام این قوم که در اوکراین و در کنار رود دُن زندگی می‌کنند از زبان ترکی و همان «قزاق» است که به معنای «ماجراجو» و «بنده‌ی آزاد شده» است. این نام، نخست برای ترکان یا در اصطلاح اروپاییان «تاتاران» ساکن در کنار رود دُن و دنیپر (Dnieper) به کار می‌رفت. بعدها که بندگان اسلاو از لهستان و پادشاهی مسکوی (Moscovy) و لیتوانی جدا شدند و مستقل شدند، با این تاتاران درآمیختند و به آنها هم «قزاق» گفته شد.

در فرهنگ برخط ریشه‌شناسی زبان انگلیسی هم همین موضوع تکرار شده است. یعنی گفته شده که Cossack از «قزاق» ترکی به معنای «ماجراجو، کوچ‌نشین، جنگجو» آمده است. و این واژه همان است که نام قوم «قزاق» در جمهوری قزاقستان در آسیای میانه است که در زبان روسی و انگلیسی کازاخ (Kazkh) خوانده می‌شوند.

بنابراین می‌بینیم که این دو نام، اتفاقا از نظر ریشه‌شناسی یا به قول نویسنده «از نظر لغوی» و هم از نظر تاریخی کاملا با هم مرتبط اند و ایرانیان اشتباهی نکرده‌اند.

البته، همان گونه که در زبان انگلیسی و خط روسی، نام‌های این دو ملت امروزه به دو صورت جداگانه نوشته می‌شوند، شاید بهتر باشد که در خط و زبان پارسی هم این دو نام به صورت متفاوت نوشته شوند.

Thursday, December 26, 2013

محمود سریع القلم و زبان انگلیسی

پنج‌شنبه ۵/دی/۱۳۹۲ - ۲۶/دسامبر/۲۰۱۳

دکتر محمود سریع‌القلم، استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی، در شهریور ماه ۱۳۹۲ در نشست تخصصی «نقش فرهنگ در توسعه و کارآفرینی» سخنرانی کرد و به راه‌هایی برای توسعه و پیشرفت جامعه و تولید ثروت اشاره کرده است. متن خبر را می‌توانید در این نشانی در خبرگزاری ایسنا بخوانید.

بیشتر جمله‌ها معقول و منطقی بودند اما دو جمله‌ی زیرا مرا شگفت‌زده کرد:

وی به دانستن زبان انگلیسی اشاره کرد و افزود: کسی که زبان انگلیسی نمی‌داند، منطقی فکر نمی‌کند، چون تولید علم ۹۰ تا ۹۵ درصد به زبان انگلیسی است
به راستی جای شگفتی و افسوس است که «استاد» دانشگاه ما چنین بیاندیشد. این جمله یکی از غیرمنطقی‌ترین و گریه‌آورترین جمله‌هایی است که به تازگی شنیده‌ام. کدام انسان عاقلی پیدا می‌شود که چنین جمله‌ای را بگوید؟ وی هرگز به معنای سخن خود نیاندیشیده است. این جمله یعنی از ۷ میلیارد جمعیت کنونی زمین تنها کسانی که انگلیسی می‌دانند منطقی فکر می‌کنند؟!! (باقی جمعیت زمین در دوران های دیگر را کاری نداریم).

به فرض محال که این سخن «استاد» را بپذیریم، باید دید خود ایشان چه قدر منطقی فکر می‌کند و چه قدر زبان انگلیسی می‌داند. با نگاهی به صفحه‌ی شخصی و رسمی وی در دانشگاه شهید بهشتی می‌بینیم که وی مدرک‌های کارشناسی، کارشناسی ارشد، دکتری و فوق‌دکتری خود را در امریکا دریافت کرده است. اما جالب آن که در فهرست بلندبالایی که از مقاله‌ها و پژوهش‌های خود در این صفحه گذاشته است حتا یک مورد هم به زبان انگلیسی نیست و همه‌ی مقاله‌های به زبان فارسی و در مجله‌های داخلی چاپ شده‌اند. یعنی ایشان حتا پایان‌نامه‌های دوره‌های مختلف دانشگاهی خود را هم در این فهرست نگذاشته است و معلوم نیست ایشان چه اندازه به زبان انگلیسی آشنا است. در بخشی هم که مثلا مقاله‌های انگلیسی است، در واقع همان مقاله‌های فارسی را فهرست کرده اما تنها عنوان آنها را به انگلیسی ترجمه کرده است. جالب آن که در چند مورد انصاف را رعایت کرده و در کمانک (یا پرانتز) اشاره کرده است که مقاله به زبان فارسی است اما نوشته Farsi و حتا نه Persian!!! برای نمونه: در بخش فارسی چنین است:
«ریشه‌های کشمکش‌های بین‌المللی: یک گونه‌شناسی»، فصلنامه سیاست خارجی، شماره ۲، ۱۳۶۷، صص ۲۲۵ - ۲۰۸.
«موانع توسعه در کشورهای جهان سوم»، فصلنامه مطالعات ملی، سال ۶، شماره ۱، ۱۳۸۴، صص ۴۵ - ۲۹.
و همین دو مقاله در بخشی انگلیسی چنین آمده‌اند:
"Roots of International Conflicts: A Classification," Faslnameh Siasat Kharegi or Journal of Foreign Policy, No. 2, 1988, pp. 208-225;
Impediments to Modernizing Processes in the Muslim World, “Journal of National Studies (Farsi), Vol. 6, No.1, 2005, pp. 29-45;
می‌بینیم که حتا ترجمه‌ی استاد هم چندان دقیق نیست. برای Classification گذاشته است «گونه‌شناسی» حال آن که ترجمه‌ی آن «رده‌بندی» یا «طبقه‌بندی» است و «گونه‌شناسی» برابر taxonomy یا typologie است. دیگر این که عنوان مقاله‌ی فارسی دوم «در کشورهای جهان سوم» است اما در ترجمه‌ی انگلیسی شده است Muslim World یعنی جهان اسلام! حتا در ترانویسی لاتین واژه‌ی «خارجی» هم به جای Khareji نوشته است Kharegi!

اما جمله‌ی بعدی استاد هم شگفت‌انگیزتر از جمله‌ی پیشین است. وی افزوده است:
و من شاهد این بودم که در کشوری مثل آلمان و فرانسه در دانشگاه فقط به زبان انگلیسی تدریس می‌شود.
نمی‌دانم منظورشان از این جمله چه بوده است. باید پرسید آیا ایشان واقعاً مطمئن است که به آلمان و فرانسه رفته است؟ و جایی که رفته شهری از امریکا یا انگلستان یا استرالیا نبوده است؟ اگر این جمله را درباره‌ی یکی از مستعمره‌های پیشین بریتانیا یا جزیره‌های زیر حکومت امریکا یا کشورهای افریقایی گفته بود باز هم پذیرفتنی بود. اما این که در آلمان و فرانسه - که دو کشور مهم و برجسته‌ی اروپای غربی هستند و زبان‌هایشان جزو زبان‌های مهم اروپایی است و خودشان هم «غیرت» و حساسیت زیادی نسبت به زبان‌شان دارند - در دانشگاه «فقط» به زبان انگلیسی تدریس شود به راستی آدم را به شک می‌اندازد و آدم با خود می‌گوید شاید راهنمایان سفر ایشان با وی شوخی کرده‌اند و وی را به جایی برده‌اند و گفته‌اند اینجا دانشگاه فرانسه و آلمان است!!

در راستای پیشنهادهای استاد برای توسعه و پیشرفت کشور، باید افزود یکی از گام‌های مهم برای پیشرفت و توسعه‌ی کشور، خودباوری و اعتماد به نفس و واقع‌بینی و منطقی فکر کردن بیشتر مردم به ویژه استادان دانشگاه است. این گونه خودکم‌بینی و یافه‌درایی‌ها در جایگاه استاد دانشگاه - که مسئولیت پرورش نسل آینده‌ی پژوهشگران و دانشمندان و اندیشمندان کشور را بر دوش دارند - یکی از آسیب‌ها و سدهای جدی پیشرفت و توسعه است.

Saturday, December 07, 2013

درسی از سهراب سپهری؟!

شنبه ۱۶/آذرماه/۱۳۹۲ - ۷/دسامبر/۲۰۱۳

پس از این که شعری به دروغ به نام فردوسی بسته شد و در سایت های فراوانی پخش شد، جستاری نوشتم و ایرادهای بستن آن شعر به فردوسی را برشمردم. به تازگی هم شعر سستی به دستم رسید که آن را به شاعر بزرگ معاصر، سهراب سپهری، بسته اند. من واقعا نمی فهمم چرا کسی می تواند به این سادگی دروغ بگوید و شعر سستی را به شاعری سرشناس ببندد و دیگر خوانندگان هم بی آن که پرس وجویی یا جست وجویی کنند آن را دست به دست می چرخانند. هم در فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و هم در فرهنگ اسلامی ما دروغ بزرگترین گناه است.

مجموعه ی شعرهای سهراب سپهری به نام «هشت کتاب» جزو پرفروش ترین کتاب های شعرنو است و در اینترنت هم سایت های فراوانی شعرهای سهراب سپهری را در دسترس خوانندگان قرار می دهند. برای همین وارسی و راستین آزمایی این شعر نباید کار سختی باشد اما آن قدر زمان برای برخی از مردم اهمیت دارد و وقت شان گران بها است که نمی توانند اندکی وقت «تلف» کنند و ببینند آیا واقعا این شعر از سپهری است یا نه.

این شعر آن قدر ایراد سَبکی و شعری دارد که نمی دانم کدام را برشمرم. داستان شعر خیلی سبُک است. این شعر نه از زبان سهراب سپهری، بلکه بیشتر به جوانی «داش مشدی» می خورد! درست است که سهراب سپهری شاعری معاصر بود اما هرگز در شعر خود، جمله های عامیانه ای مانند «حساب بردن» را به کار نبرده است. یا نمی گفت «چشم در پی چوب می غلتید»! «خوب گیر آوردم»! «آقا ایناهاش»!

نویسنده ی این شعر (که به نظرم تا «شاعر» شدن راه زیادی دارد) می توانست این شعر را به نام خودش پخش کند و اگر دوست داشت نقدها و نظرهای دیگران را دریافت کند تا شعر سرودن را بیاموزد و تجربه هایش را بهتر کند. نه این که به دروغ آن را به سهراب سپهری ببنندد. منظور و حاصل از این که شعر به نام سهراب سپهری پخش شود چیست؟

خودتان این شعر را بخوانید و داوری کنید آیا سهراب سپهری چنین شعر سست و بی مایه ای را می سرود؟

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بداخلاقند
دست کم می گیرند
درس و مشق خود را ...

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند ...

خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هر طرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آن طرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
«پاک تنبل شده ای بچه بد»
«به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند»
«ما نوشتیم آقا»

باز کن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، در کنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بر دلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه بر می گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا.

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب و دفتر ...

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
من از آن روز معلم شده ام ...

او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

سهراب سپهری

Wednesday, December 04, 2013

درباره‌ی ثبت چوگان به نام دیگران

چهارشنبه ۱۳/آذرماه/۱۳۹۲ - ۴/دسامبر/۲۰۱۳

کمال‌الدین اسماعیل اصفهانی، قصیده‌سرای بزرگ ایرانی (پسر جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی، شاعر بزرگ دیگر) که تازش مغولان در سال ۶۳۳ ق. را در اصفهان به چشم دیده بود و در سال ۶۳۵ ق. به دست مغولان کشته شد درباره‌ی روزگار خود چنین می‌گوید:

کس نیست که تا بر وطن خود گرید -------------- بر حال تباه مردم بد گرید
دی بر سر مرده‌ای دو صد شیون بود ------------ امروز یکی نیست که بر صد گرید
به نظر می‌رسد امروز بازماندگان این مغولان در کشورهای همسایه، همچنان تاراج و ویرانگری‌های نیاکانشان از میراث ایرانیان را ادامه می‌دهند.

در داستان ثبت چوگان به عنوان میراث فرهنگی جمهوری آران (با نام دزدی جمهوری آذربایجان) عامل‌هایی چند درگیر بودند:

۱) مسئولان جمهوری آران:
طمع و خوی غارتگری این مسئولان و نپذیرفتن این واقعیت که این جمهوری، کشور و هویتی است که در سده‌ی بیستم م. به خاطر سیاست‌های روسیه‌ی تزاری و شوروی کمونیستی به وجود آمده است و پیش از آن بخشی از فضای فرهنگی ایرانی بوده است، سبب شده است که برای شناخته شدن در جهان امروزی، میراث‌های فرهنگی ایرانی را به نام خود ثبت کنند و گاهی ادعاهای خنده‌آور و گستاخانه‌ای مطرح کنند مانند این که نوروز از آن ما بوده است و ایرانیان هم از ما یاد گرفته‌اند. اینان سال پیش هم ساز ایرانی تار را به نام خود ثبت کردند. در واقع تاراج میراث فرهنگی ایران به دست اینان از زمان استالین و به دستور استالین آغاز شد، همان زمانی که استالین در جمله‌ی شگفت‌آوری گفت که «نظامی گنجوی، شاعر برادران آذربایجانی ما، نباید تنها به خاطر این که بیشتر شعرهایش به زبان پارسی تسلیم ایرانیان شود» (!)

2) مسئولان سازمان یونسکو:
این مسئولان به عنوان کسانی که درخواست‌های ثبت میراث فرهنگی را بررسی می‌کنند باید دانش کافی در زمینه‌های مورد نظر داشته باشند یا دست کم از کارشناسان و آگاهان فرهنگی در بخش‌های مختلف دنیا یاری بگیرند. جای پرسش است که واقعا چه گونه مسئولان یونسکو به ذهنشان نرسیده است که چه گونه ممکن است که این جمهوری میراثی چند هزار ساله داشته باشد حال آن که تنها در سال ۱۹۹۱ م. / ۱۳۷۰ خ. از اتحاد شوروی جدا شد و پیش از آن هم وجود مستقلی نداشته است و ناحیه‌ی مورد نظر در بیشتر طول تاریخ بخشی از ایران بوده است.

۳) مسئولان فرهنگی ایران:
متاسفانه به نظر می‌رسد که برخی مسئولان فرهنگی ایران متوجه اوضاع جهان امروز نیستند و با واقعیت‌های امروزی سروکار ندارند. اینان برای میراث ایران، چه دوران پیش از اسلام و چه دوران پس از اسلام، به ویژه دوران پیش از اسلام، اهمیتی قائل نیستند. من دقیقا نمی دانم کدام بخش از فرهنگ ایران مورد علاقه ی آنان است.

مشکل اصلی ما دیدگاه مسئولان فرهنگی ایران است. پس از پخش خبر ثبت چوگان به نام دیگران، مسئولان به جای آن که از کوتاهی خود پوزش بخواهند، طلبکارانه چنین می‌گویند:
در گفت‌وگو با سایت میراث فرهنگی «فرهاد نظری» مدیر کل دفتر ثبت آثار تاریخی سازمان میراث فرهنگی افزود:
تصور ما از ثبت جهانی در حوزه‌ی میراث‌ ناملموس اشتباه است. هدف از ثبت میراث‌ معنوی نزدیکی و یکپارچگی کشورهای مختلف است. بنابراین نباید نسبت به ثبت پرونده‌ها این گونه حساسیت به خرج داد.
به نظر می‌رسد آن قدر همسایگان ایران دارند به هم نزدیک و یکپارچه می‌شوند که می‌خواهند به زودی اثری از ایران نماند:

- ترکیه مولانای بلخی را «شاعر ترک» می‌داند. ترکیه می‌خواهد قهوه‌خانه را به نام خود ثبت کند.

- جمهوری آران (با نام دزدی آذربایجان) نظامی گنجوی را «شاعر آذربایجانی» می‌داند و در شهرهای مختلف دنیا مجسمه‌ی نظامی گنجوی را به نام «شاعر آذربایجانی» نصب می‌کند. سال گذشته تار را به نام خود ثبت کرد و در اعتراض ایران، پاسخ داد که شما هم «تار ایرانی» را ثبت کنید! سال بعد هم می‌خواهد ساز کمانچه را به نام خود ثبت کند!

- قزاقستان ابونصر فارابی را فیلسوف قزاق می‌خواند و برایش مجسمه می‌سازد.

- ازبکستان ابوریحان بیرونی را دانشمند ازبک می‌خواند.

- امارات عربی بادگیرهای ایرانی را روی پول خود به نام «برجیل» و معماری عربی تبلیغ می‌کند.

- دیگر کشورهای عربی ابن سینا و خیام و خوارزمی و رازی و ... را دانشمندان عرب می‌نامند.

- آثار باستانی ایران در موزه‌های دنیا، به نام دیگران خوانده می‌شود یا نام «ایران» از آنها حذف می‌شود. برای نمونه، در موزه‌ی بریتانیا، اصلا بخشی به نام «ایران» وجود ندارد. تنها بخش ایران باستان وجود دارد و آن هم به همت دو ایرانی (رحیم ایروانی و همسرش) است. اما در همین موزه اتاقی به نام «ترکیه‌ی باستان» (!!!) وجود دارد. همه‌ی آثار ایران پس از اسلام در بخش کلی «خاورمیانه» گذاشته شده‌اند. آثار سفال و شیشه‌گری کاشان و نیشاپور به عنوان شهرهایی در «آسیای میانه» !!! ثبت شده‌اند. آیا هیچ کس در میان مسئولان این موزه و دانشمندان و کارشناسان تاریخی در این کشور نیست که بداند در دوران «باستان» جایی به نام «ترکیه» وجود نداشته است و ترکیه به عنوان کشور، از زمان پس از جنگ جهانی اول (1918 م.) پدید آمده است و پیش از آن، این سرزمین آناتولی و آسیای کهتر (Asia Minor) نام داشته است و میراث باستانی آن ربطی به «ترکان» ندارد؟

اما همین که ایران خواست نوروز را به نام خود ثبت کند، ناگهان این همسایگان عزیزتر از جان، که هدف‌شان هم نزدیکی و یکپارچگی است، صدای اعتراض شان بلند می‌شود که این میراث مشترک است! البته همه ی این اقدام ها برای نزدیکی بیشتر و یکپارچگی است.

یا مسئول دیگری در پاسخ به جریان چوگان چنین گفته است:
تنها نکته‌ی موجود این است که ایران اصرار داشت تا نمایندگان سازمان میراث فرهنگی همراه سفیر ایران در یونسکو مذاکره کنند تا در پرونده‌ی چوگان عنوان اسب قره‌باغی در آن منطقه نوشته شود. همچنین گفته شد که با جمهوری آذربایجان مذاکره شده است که بعدها این پرونده را اصلاح کند در حالی که از نظر کنوانسیون یونسکو، وقتی یک کشور میراثی آیینی را ثبت می‌کند، چون فقط متعلق به خود او است و لزومی به آوردن نام منطقه‌ای نیست که رسم در آنجا اجرا می‌شود مانند پرونده‌ی «به آب انداختن لنج در خلیج فارس» که لزومی نداشت در انتهای نام پرونده، اسمی از ایران آورده شود.
هم چنین ن.ک. به این گفت وگو در خبرگزاری ایسنا.


۴) دانشوران ایران
دانشوران و دانشمندان و اندیشمندان ایران هم در این میان مسئول اند. برای نمونه وقتی مسئولان شوروی کمونیستی سبکی در ادبیات پارسی به نام «سبک آذربایجانی» اختراع کردند دانشوران و استادان ادبیات ایران آن چنان که باید، اعتراضی نکردند. پس از فروپاشی شوروی این سبک جعلی به طور خزنده در مقاله‌های برخی ایرانیان راه یافت و اکنون بسامد بیشتری یافته است. اما استادان ادبیات اعتراضی نمی‌کنند. کمتر کسی به دزدیده شدن نظامی گنجوی به دست مسئولان جمهوری آران اعتراض مستند کرده است و کوشیده است که در سطح جهانی با این پدیده‌ی شوم مبارزه کند. (ن.ک. «سبک جعلی آذربایجانی» در همین وبلاگ)

برای نمونه، بدر شروانی از شاعران پارسی‌گوی ایرانی است که وی هم به دست برخی نویسندگان جمهوری آران به نام شاعر ترک خوانده شده است. جالب آن که بدر شروانی به خاطر دزدیده شدن اموالش و آزارهایی که از ترکمانان دیده است در دیوان خود ترکمانان را هجو کرده اما در دیوانی که در این جمهوری چاپ شده است آن بخش از شعرها حذف شده‌اند!

۵) مردم ایران
مردم ایران هم در این میان کوتاهی می‌کنند. بیشتر مردم توجهی به میراث فرهنگی خود ندارند تا این که ناگهان کسی آن را بدزدد. البته برخی مشکل‌های اقتصادی را در این بی‌توجهی مسئول می‌دانند. اما مهم آن است که مردم هشیارتر باشند و خودشان میراث خود را پاس بدارند. چرا تنها عده‌ی اندکی به جشن سده و مهرگان و شاعران و نویسندگان ایرانی توجه می‌کنند؟ آیا باید منتظر باشیم که مثلا امارات عربی جشن مهرگان را به نام خودش ثبت کند تا ناگهان همه به یاد این جشن بیفتند؟

پی نوشت
هم چنین ن.ک. گفت وگویی با داود هرمیداس باوند در این زمینه

Thursday, November 14, 2013

پاسخی به مطلب «کلمات نشانه‌ی نوع تفکر است»

پنج‌شنبه ۲۳/آبان/۱۳۹۲ - ۱۴/نوامبر/۲۰۱۳

چندی است که برخی ایرانیان در سایت‌های گوناگون اینترنتی و یا از راه اِ-نامه (email) به «نقد» برخی رفتارها و عادت‌های رایج در میان خودمان می‌پردازند. از یک نظر، این پدیده‌ی مثبتی است و باید آن را به فال نیک گرفت که نقد راهگشای بهبود است. اما از یک نظر هم پدیده‌ی بدی است زیرا عده‌ی زیادی بی آن که سواد و دانش کافی برای این کار را داشته باشند نوشتارهایی را می‌نویسند و پخش می‌کنند که به خیال خودشان «نقد» است اما بیشتر «نسیه» است یعنی معمولاً متن‌های کم‌محتوا و پراشکال اند و پشتوانه‌ی تاریخی و زبانی و اجتماعی ندارند. بدین ترتیب، پدیده‌ی آسیب‌شناسی اجتماعی و رفتاری، موضوعی عوام‌زده و بسیار ساده‌لوحانه می‌شود و عده‌ای گمان می‌کنند که «ریشه‌ی همه‌ی مشکل‌های امروز» ما را کشف کرده‌اند. برای نمونه، عده‌ای گمان می‌کنند که مشکل امروز ما به خاطر تازش عربان مسلمان در ۱۴۰۰ سال پیش و فروپاشی ساسانیان است و چاره‌ی کار هم برگشتن به دوران ساسانی و گرفتن دین زرتشتی است! اینان رازی و خوارزمی و ابن‌سینا و ابوریحان بیرونی و هزاران دانشمند بزرگ پس از اسلام را در ایران نادیده می‌گیرند. حتا گاهی کارشناسان هم در این زمینه‌ها اشتباه می‌کنند. برای نمونه، دکتر صادق زیباکلام، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران، در کتاب «ما چه گونه ما شدیم» یکی از دلیل‌های وضع کنونی ایران و رشد استبداد را خشکی و کم‌آبی ایران دانسته است! انگار موضوع کم‌آبی ایران پدیده‌ی تازه‌ای است و همه‌ی کشورهای پرآب دنیا مشکلی ندارند! آیا در زمان ساسانیان یا زمان سامانیان و حتا صفویان کویر لوت وجود نداشته است و ایران مشکل کم‌آبی نداشته است؟

یا عده‌ای به کشف‌های زبان‌شناسیک نائل می‌شوند و مشکل‌های رفتاری ما را به گردن ادبیات و زبان پارسی می‌اندازند. در زیر نمونه‌ای از این «کشف‌های» زبان‌شناسیک را می‌آورم و چند نکته در آن را برمی‌رسم. این متن را چندین بار دوستان دیگر برایم فرستاده بودند اما جوابی ننوشته بودم. اما به تازگی دوست عزیز «رفیق فردوسی» آن را برایم فرستاد و درباره‌ی یکی از نکته‌های آن پرسید. من هم تصمیم گرفتم جوابم بدین دوست را (با گسترش و افزایش) در اینجا بگذارم. نویسنده‌ی اصلی متن را پیدا نکردم و متاسفانه کسانی که این متن‌ها را پخش می‌کنند نشانی خاستگاه را نمی‌فرستند.

نخست متن را می‌آورم:

در کارگاه آموزشی «منابع انسانی»، مدرس دوره، نکاتی در خصوص زبان فارسی و پیچیدگی‌های آن مطرح کرد که بسیار جالب بود.

به محل نشست و برخاست هواپیما در زبان انگلیسی Air Port می‌گویند. ترجمه[ی] تحت‌اللفظی‌اش می‌شود «بندر هوایی». عرب‌ها به همین مکان «مطار» می‌گویند، یعنی «محل پرواز» و افغان‌ها به آن می‌گویند: «میدان هوایی». ما هم که می‌دانید چه می‌گوییم: فرودگاه!

انگلیسی‌زبانان به محل مداوای بیماران می‌گویند Hospital، که به معنای «مکان آسایش و راحتی» است. اعراب به آن «مستشفی» یعنی «مکان شفاگرفتن» می‌گویند، افغان‌ها به آن «شفاخانه» می‌گویند و ما چنان که می‌دانید، تا قبل از پهلوی اول، «مریض‌خانه» و بعد از آن کمی شیک‌تر: «بیمارستان».

واقعاً چرا؟ چرا ما از Airport فقط نشستن را دیده‌ایم؟ اصل قضیه که «پرواز» بوده است را چرا ندیده‌ایم؟ شما با شنیدن کلمه[ی] «بیمارستان» چه تصویری در ذهن‌تان ایجاد می‌شود؟ غیر از این که محیطی افسرده‌کننده و سرد و پر از بیمار؟ این کلمه در فارسی در واقع «بیماردان» است! محل نگهداری بیماران. بر خلاف زبان‌های دیگر که محل خوب شدن و شفا یافتن است.

چرا ما می‌گوییم «کسب و کار»؟ نمی‌گوییم «کار و کسب»؟ مگر نه این که اول باید کاری باشد تا منجر به کسب شود؟ چرا می‌گوییم «گفت و گو»؟ مگر قرار است دو طرف فقط حرف بزنند؟ شنیدنی در کار نیست؟ گفت و شنود نیست؟

واقعیت این است که نوع ساخت این کلمات، نشانگر نوعی تفکر است. تفکری که لابد از پس هزاران سال، پس از جنگ و گریزهای بسیار، پس از ستم‌کشی‌ها و ستمگری‌های فراوان و ده‌ها افت و خیز دیگر سر برآورده و این کلمات را ساخته است. (اصلاً همین «افت و خیز»، مگر نباید خیز اصالتاً اول باشد؟ چرا اول افتادن را دیده‌ایم؟)

لابد ناامیدی بر مردم دیار حاکم بوده که از شفا نومید است و Hospital برایش خانه[ی] بیماران است و بس.

لابد از بس سقوط و سرنگونی دیده، پرواز را باور ندارد و Airport را هم محل نشستن می‌داند و امیدی به پریدن ندارد.

لابد تا بوده در این دیار، کار اصل نبوده و اصلاً بزرگان کار نمی‌کرده‌اند. چنان که کار فعل خران بوده است و گفته‌ایم: خرکار! و منظورمان پرکار بوده است.

خواستم بگویم مشکلات ما تاریخی‌تر و ریشه‌دارتر از این حرف‌ها است، چنان که حتی در زبان‌مان هم خودش را نشان می‌دهد. لاجرم درمانش هم به این سادگی‌ها نخواهد بود.
در زبان‌شناسی، زمینه‌ای هست به نام «جامعه‌زبان‌شناسی» (sociolinguistics) یا زبان‌شناسی اجتماعی که به بررسی واکنش میان رفتارها و زبان می‌پردازد، اما این موضوع بحثی کارشناسی و ویژسته [=تخصصی] است. برای آن باید تاریخچه و ریشه‌ی واژه‌ها و ترکیب‌ها و ساختارهای تاریخی و اجتماعی را دانست و نمی‌توان اظهارنظرهای بی‌پایه کرد.

تنها ایراد درست این متن، همان برابر «فرودگاه» برای airport انگلیسی است. دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی سال‌ها پیش به این نکته اشاره کرده و برای آن برابر «هوابندر» را پیش نهاده است. و برای بندرهای آبی می‌توان «دریابندر» گفت. «میدان هوایی» برابر درستی نیست بلکه برابر airfield است.

اما بپردازم به برخی از «ایراد»هایی که در این متن برشمرده شده‌اند:

واژه‌ی «بیمارستان» ربطی به دوران پهلوی اول ندارد. ساختمان و مفهومی به نام «بیمارستان» از دوران ساسانیان در ایران وجود داشته است و این واژه از زبان پارسی میانه آمده است. در زمان خسرو یکم انوشه‌روان (انوشیروان) از گنجینه (خزانه)ی شاهی بودجه‌ای برای بیمارستان‌ها کنار گذاشته می‌شده است
(ن.ک. «تاریخ پزشکی در ایران» نوشته‌ی استاد احسان یارشاطر، ص ۳۴
The history of medicine in Iran, Ehsan Yar-Shater, Encyclopaedia Iranica Foundation, 2004 - 152 pages
)

پس از اسلام، هم خلیفگان مسلمان و فرمانروایان ایرانی و جزایرانی به تقلید از ساسانیان بیمارستان ساختند و در زبان عربی بدان «بیمارستان» و «مارستان» گفتند و بعدها نام‌های «دارالشفا» و «المستشفی» برای آن ساخته شد. محمد پسر زکریای رازی، دانشمند و پزشک بزرگ ایرانی، سرپرست بیمارستان ری و بیمارستان بغداد بود. هارون الرشید عباسی چندین بیمارستان در بغداد ساخت. نورالدین محمود زنگی، فرمانروای شهر دمشق، هم در سال ۵۴۹ ق. / ۱۱۵۴ م. در شهر دمشق بیمارستانی ساخت که به نام وی «البیمارستان النوری الکبیر» یا «بیمارستان بزرگ نوری» و «البیمارستان الزنجی» یا «بیمارستان زنگی» خوانده شد. این بیمارستان‌ها تنها جای درمان نبودند بلکه بیمارستان‌های آموزشی بودند و در آنجا پزشکان جوان آموزش داده می‌شدند. یکی از پزشکان سرشناسی که در بیمارستان زنگی درس خواند موفق‌الدین احمد ابن قاسم خَزرَجی معروف به «ابن اَبی اُصَیبِعه» (زایش: ۶۰۰ ق. / مرگ: ۶۶۸ ق.) است که کتاب بزرگ زندگی‌نامه‌ی پزشکان به نام «عیون الانباء فی طبقات الاطباء» به معنای «سرچشمه‌های خبر درباره‌ی پزشکان» را نوشته است. وی مدتی هم در «بیمارستان ناصری» در شهر قاهره به پزشکی پرداخته است. (ن.ک. دهخدا، درآیه‌ی «ابن ابی اصیبعه»)

شاه منصور سیفالدین قَلاوون ()، فرمانروای مصر از شاهان «مملوک»، هم به سال ۶۸۴ ق. / ۱۲۸۵ م. در مصر بیمارستانی ساخت که به نام وی «بیمارستان منصوری» خوانده می‌شد و دیگر پزشک برجسته‌ی مسلمان یعنی علاءالدین ابوالحسن علی مشهور به «ابن نفیس» (مرگ: ۶۸۷ یا ۶۹۶ ق.) هم مدتی سرپرست این بیمارستان شد. ابن نفیس شاید نخستین پزشکی باشد که به گردش خون پی برده و در کتاب خود از آن یاد کرده بود. یا ارغون کاملی در شهر حلب در شام (سوریه‌ی امروزی) بیمارستان ساخت که هنوز به نام «بیمارستان ارغون کاملی» خوانده می‌شود و تا سده ی بیستم م. استفاده می شده است.



(تصویر سنگ بیمارستان ارغون کاملی در حلب)

منظور آن که در زبان عربی و در سرزمین‌های عرب‌زبان هم تا سده‌ی هفتم هجری (و پس از آن) بدین ساختمان‌ها همچنان نام پارسی «بیمارستان» داده می‌شد. در زبان عربی نام‌های «دارالشفا» و «مستشفی» بعدها ساخته شده و به کار رفت. در کُردی بدان «ناخوشخانه» (Nexweşxane)، در ترکی قفقازی بدان «خسته‌خانه» (Xəstəxana معنای اصلی «خسته» در پارسی یعنی زخمی و مجروح)، و در اردو «شفاخانه» می‌گویند.

در اینجا نمی‌خواهم به تاریخ پزشکی و تاریخ بیمارستان بپردازم. تنها منظورم این بود که نمی‌توان به سادگی، به قول این نویسنده، «بیمارستان» را واژه‌ی «شیکی» دانست که از زمان پهلوی اول آمده و واژه‌ی هولناک و چندش‌آوری است. جالب آن که این نویسنده، گویا «بیمارستان» را هم سخت دانسته و آن را «بیماردان» ترجمه کرده است!

اما کمی هم درباره‌ی واژه‌ی «زیبا» و «معقول» انگلیسی hospital بنویسم که به نظر این نویسنده خیلی مناسب است: این واژه‌ی انگلیسی از راه زبان فرانسوی به واژه‌ی hospitalis لاتین برمی‌گردد که صفت hospes به معنای «میزبان» است (همان که در انگلیسی امروز host شده است و در اینترنت هم به کار می‌رود و اتفاقاً برخی ایرانیان به جای «هوست» - هموزن most - آن را «هاست» - هموزن must - می‌خواندند) و به معنای «مهمانخانه» بوده است. واژه‌ی hospital در زبان انگلیسی در سده‌ی سیزدهم م. به معنای «سرپناه نیازمندان» و «بنیادی برای نگهداری نیازمندان» بوده است و از سده‌ی شانزدهم م. (شاید پس از آشنایی اروپاییان با مفهوم بیمارستان در شام در دوران جنگ‌های صلیبی و ترجمه‌ی کتاب‌های پزشکی شرقی) به معنای «جایی برای درمان بیماران» شده است. (بحث سلحشوران معبد یا Knights Templar که در زبان فرانسوی بدانان hospitalières گفته می‌شود خود بحث درازدامنی است که بدان نمی‌پردازم).

واژه‌ی hospitalis در زبان فرانسوی به شکل hostel هم کوتاه شده و سپس طبق قاعده‌ی آوایی زبان فرانسوی s میان o و t حذف شده و به صورت hôtel درآمده است. (در زبان فرانسوی hôtel به ساختمان‌های دولتی هم گفته می‌شود از جمله hôtel de ville به معنای «ساختمان شهرداری» است و در کتاب داستانی، مترجمی که این واژه را نمی‌شناخته آن را «هتل شهر» ترجمه کرده است!) امروزه در زبان انگلیسی hostel ساختمانی است که از نظر کیفیت و امکانات از hotel پایین‌تر است. (مانند «مهمان پذیر» و «مهمان سرا»).

در بیشتر زبان‌های خانواده‌ی لاتین همین واژه‌ی hospital به کار می‌رود (فرانسوی: hôpital، ایتالیایی: ospedale، اسپانیایی: hospital، پرتغالی: hospital، رومانیایی: spital).

واژه‌ی دیگری که در زبان انگلیسی برای بیمارستان به کار می‌رود infirmary است که به معنای «جای ضعیفان و بیماران» است. امروزه این واژه بیشتر برای درمانگاه در پایگاه‌های نظامی و مانند آن به کار می‌رود و از hospital کوچک‌تر و پایین‌تر است. واژه‌ی قدیمی دیگر که در زبان انگلیسی – در سده‌ی هفدهم م. – برای بیمارستان به کار می‌رفته nosocome بوده که بخش نخست آن واژه‌ی یونانی nosos به معنای «بیماری» است. در زبان یونانی هم امروزه به بیمارستان Νοσοκομείο (به خط لاتین: nosokomeio) می‌گویند که بخش نخست آن همان «بیماری» است. بد نیست اشاره کنم که در زبان‌های ژرمنیک (به جز انگلیسی) به بیمارستان «بیمارخانه» می‌گویند (دانمارکی: Sygehus، هلندی: Ziekenhuis، سوئدی: Sjukhus، ایسلندی: Sjúkrahús، آلمانی: Krankenhaus). آیا با استدلال این نویسنده، بر سخنگویان زبان‌های ژرمنیک (و زبان انگلیسی تا پیش از سده‌ی نوزدهم م) هم ناامیدی حاکم شده و از شفا نومید شده‌اند که این نام‌ها را به کار می‌برند؟ آیا آنها هم مشکل تفکر دارند؟

می‌بینیم که تاریخچه‌ی این واژه‌ی انگلیسی هیچ ربطی به آسایش و بهبود و این فلسفه‌بافی‌های عامیانه ندارد. این ادعا بیشتر به خاطر دانش ناکافی از زبان انگلیسی (و دیگر زبان‌های اروپایی) است.

مورد «کسب و کار» تنها به خاطر خوش‌آوایی است و ربطی به پس و پیش بودن کار و درآمد ندارد. جالب آن که نویسنده در این مورد به پسینی و پیشینی (تقدم و تاخر) توجه کرده است. اما در «افت و خیز» ایراد می‌گیرد که چرا «اول افتادن را دیدیم»؟ انگار آدم اول می‌خیزد و بعد می‌افتد! «افت و خیز» یعنی نخست افتاده ای و پس برمی‌خیزی. با همین فلسفه، این ترکیب خیلی معنادار است (!)

ایراد بعدی نویسنده‌ی متن بالا به «گفت‌وگو» است. انگار نویسنده‌ی این متن، ترکیب‌های «گفت‌وشنود» و «گفت‌وشنفت» و «گفت‌وشنید» را نمی‌شناخته است و تنها «گفت‌وگو» را دیده است. باز هم بد نیست اشاره کنم که واژه‌ی انگلیسی dialog که خیلی از ایرانیان بدان علاقه دارند و چپ و راست آن را به کار می‌برند به معنای «دوگویی» است و با این استدلال در آن هم نشانی از «شنیدن» نیست.

ایراد بعدی این نویسنده به موضوع کار کردن و بزرگان است و بی هیچ دانشی به این نتیجه رسیده که چون می‌گوییم «کسب و کار» پس در تاریخ و فرهنگ ما «تا بوده، در این دیار کار اصل نبوده است». بر پایه‌ی کدام پژوهش تاریخی به این نتیجه یا گمان رسیده است که در دیار ما کار اصل نبوده است؟ موضوع «کار ثابت و روزانه» برای همگان، مفهومی است که از سده‌های هژدهم و نوزدهم میلادی و به ویژه پس از انقلاب صنعتی پدید آمده است و پیش از آن، در بیشتر کشورهای دنیا (به ویژه در کشور انگلستان که گویا زبان‌شان برای این نویسنده مرجع الهام و طرز فکر سالم است)، تنها طبقه‌ی پایین جامعه کارگر بوده است و «بزرگان» را با «کار» به معنای امروزی چندان آشنایی نبوده است.

این نویسنده حتا واژه‌ی گفتاری «خرکار» را هم نفهمیده و گمان کرده یعنی «کار برای خران است». واقعاً جای شگفتی و افسوس دارد.

پرسشی که برای من پیش آمد این بود که هدف از آوردن برابرهای عربی و نیز گویش افغانی پارسی چیست؟ آیا باید از استدلال این نویسنده به این نتیجه رسید که این دو گروه از ما پیشرفته‌تر اند و مشکل تفکر ندارند؟ چون در زبان‌شان این «اشکال»ها نیست؟

در پایان بد نیست یادآوری کنم که در زبان انگلیسی هم از این گونه «ایراد»های زبانی فراوان است. برای نمونه:

وقتی بسته‌ای را با کشتی (ship) بفرستند بدان cargo می‌گویند اما وقتی با خودرو (car) بفرستند بدان shipment می‌گویند.

خیابان یا بزرگراهی که در آن با سرعت رانندگی (drive) می‌کنند parkway گفته می‌شود اما به مسیر کوتاهی که در جلوی خانه است و خودرو را در آن پارک می‌کنند driveway می‌گویند!

و صدها نمونه‌ی مانند این. آیا با استدلال این نویسنده، مردم انگلیسی زبان هم «مشکلات» تاریخی دارند؟!

به راستی، مشکل ما به همین سادگی حل نمی‌شود.
سخن عشق نه آن است که آید به زبان ----------- ساقیا مَی ده و کوتاه کن این گفت و شنفت (حافظ)

Saturday, April 06, 2013

آسیب‌شناسی‌های «خودمانی»

شنبه ۱۷/فروردین/۱۳۹۲ - ۶/اپریل/۲۰۱۳

خوب است انسان همیشه رفتار و کردار خود را ارزیابی کند و برای بهتر شدن برنامه بریزد. این کار به ویژه در آغاز سال نو مناسب است که همه چیز تازه و نو شده است و هوا و طبیعت به آدم نیرو و انرژی بیشتری می‌دهد.

ایرانیان امروز، مانند مردم دیگر کشورهای جهان، ایرادها و مشکل‌های خاص خود را دارند. انتقاد و انگشت گذاشتن روی این ایرادها کار سختی نیست. اما وقتی باید به ریشه‌یابی و آناکاوی (تحلیل) آنها پرداخت، به دقت و بررسی و دانش تاریخ و جامعه‌شناسی و ... نیاز است. از این رو به نظر من، آسیب‌شناسی‌های «خودمانی» درست نیستند و بیشتر مایه‌ی گمراهی و ساده‌سازی و عوام‌زدگی می‌شوند.

بسیاری از ما نمی‌دانیم که تا سده‌ی شانزدهم و هفدهم م. (دوران صفویان)، وضع کشورهای اروپایی چندان مناسب نبود و اگر «کشف» قاره‌ی امریکا و غارت منبع‌های زیرزمینی و روزمینی آن یعنی طلا و مواد غذایی از جمله ذرت و سیب زمینی (که خاستگاه اصلی آن کشور پرو است) نبود شاید اروپاییان از قحطی و گرسنگی می‌مردند و قاره‌ی اروپا به دست ترکان عثمانی گشوده می‌شد.

اوجیر گیسلین بوزبک (Ogier Ghiselin de Busbeq، درگذشته ۱۵۹۷ م.)، سفیر امپراتور اسپانیا در استانبول، تا آنجا پیش رفت که گفت تنها وجود خطر ایران صفوی براى دولت عثمانی است که اروپا را از فتح قریب‌الوقوع به دست ترکان نجات داده است.

ترکان عثمانی دارای منبع‌های یک امپراتورى عظیم با قدرتى شکست‏ناپذیر اند و به پیروزى، مقاومت در برابر سختی، اتحاد، انضباط، صرفه‏جویى و هوشیارى عادت کرده‌اند. اما در سمت ما آنچه فراوان است فقر عمومى، تجمل‌پرستی شخصى، قدرت ناقص، روحیه‏ى سرخورده، کمبود استقامت و آموزش است. سربازان ما سرکش هستند و افسران ما آزمند؛ از انضباط متنفرند. بی‌بندوبارى، بی‏ملاحظگى، میگسارى و فسق و فجور شایع است. و بدتر از همه این که دشمن (عثمانیان) به پیروزى عادت کرده است و ما به شکست. آیا مى‏توان شکى داشت که نتیجه چه خواهد بود؟

تنها ایران است که به نفع ما در این میان حضور دارد. زیرا همان طور که دشمن (عثمانیان) در حمله به ما شتاب دارد باید گوشه‏ى چشمى هم به این خطر در پشت سر خود داشته باشد. اما ایران فقط سرنوشت ما را به تاخیر می‌اندازد و نمى‏تواند ما را نجات دهد. وقتی که ترکان با ایرانیان کنار بیایند، با قدرت عظیم شرق گلوى ما را فشار خواهند داد.
باید یادآوری کرد که ساکن شدن اروپاییان در قاره‌ی امریکا از سال‌های ۱۶۵۰ م. به بعد است. جنگ‌های سی ساله (Thirty Years' War) که در آن بیشتر دولت‌های اروپایی درگیر بودند تنها در سال ۱۶۴۸ م. با پیمان صلح وِستفالی (Peace of Westphalia) به پایان رسید. این تاریخ در ایران برابر است با دوران شاه عباس دوم صفوی.

دوران استعمار و جهانگشایی اروپاییان به ویژه استعمار بریتانیا و فرانسه و هلند از سده‌ی هفدهم و به ویژه هژدهم م. آغاز می‌شود. پیش از این سده، هنوز اسپانیا قدرت برتر اروپا بود و شاه اسپانیا، امپراتور روم مقدس (Holy Roman Emperor) بود. پس از شکست ناوگان دریایی اسپانیا (Spanish Armada) به دست نیروی دریایی انگلستان در زمان ملکه الیزابت اول (سال ۱۵۸۸ م.) بود که انگلستان شروع به جهانگشایی کرد. پادشاهی بریتانیا تنها در سال ۱۷۰۷ م. شکل گرفت و به زودی تبدیل به امپراتوری بریتانیا شد یعنی زمان شاه سلطان حسین صفوی (محمود افغان در سال ۱۷۲۲ م. اصفهان را محاصره کرد و سلطان حسین را از تخت فروگرفت). در واقع آغاز پاگیری بریتانیا با فروپاشی صفویان همزمان بوده است.

امپراتوری روسیه نیز در همین دوران پا گرفت. پتر اول یا پتر بزرگ (کبیر) با نادر شاه افشار همزمان بوده است. پیش از پتر اول، و به ویژه تا سال ۱۴۸۰ م. مردمان روس و امیرنشین مسکوی (Grand Duchy of Moscovy - مسکوی نام قدیم مسکو است) باجگذار حکومت مغولان «ایل طلایی» (Golden Horde) بودند. ایوان مخوف (Ivan the Terrible)، نخستین تزار روس، در سال ۱۵۸۴ م. درگذشت.

بنابراین، بی داشتن درک و بینش کافی و درست از تاریخ جهانی و واقعیت‌های تاریخی، داوری درباره‌ی وضع و فرهنگ و سیاست ایران امروز و نگاه کردن تنها به دوران قاجار (که شاید یکی از دوران‌های سیاه و نکبت‌بار تاریخ ایران باشد) کار سنجیده‌ای نخواهد بود.

برای نمونه، هستند عده‌ای که بیشتر و شاید همه‌ی مشکل‌های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی امروز مردم ایران را به گردن «گشودن ایران به دست تازیان مسلمان» می‌اندازند. روشن است که این بسیار غلط و ساده‌لوحانه و ناتاریخی است. زیرا از آن تاریخ تاکنون ۱۴۰۰ سال گذشته است و نسل‌های فراوانی آمده‌اند و رفته‌اند و در این فاصله دوران شکوه و افتخار کم نبوده است. با ورود اسلام، دولت سیاسی مرکزی در ایران فروپاشید اما دانش و فرهنگ و ادب ایران همچنان به شکوفایی و درخشش خود ادامه داد و چیزی شد که امروزه به نام «تمدن اسلامی» خوانده می‌شود و هستند کشورهای نوپا و نوکیسه‌ی عربی، به ویژه در جنوب خلیج فارس، که می‌خواهند آن تمدن و فرهنگ و دستاوردهایش را به نام «عربی» تاراج کنند.

این کسانی که همه‌ی مشکل‌ها را به گردن «ورود مسلمانان» می‌اندازند، از سوی دیگر بسیار به ایران پیش از اسلام می‌نازند و گاه به صورت تبعیض‌آمیزی با مردمان عرب‌زبان برخورد می‌کنند. بیشتر آنان دانش کافی درباره‌ی تاریخ پیش از اسلام ندارند و از ایرادها و مشکل‌های آن دوران هم چیزی نمی‌دانند. هم چنین نمی‌دانند اگر هر ملتی در هر دورانی دستاوردی داشته است و اگر برای نمونه ایرانیان در زمان هخامنشیان بر گستره‌ی پهناوری فرمان می‌رانند، به خاطر تلاش و کوشش و مدیریت و دانش و زیرکی خودشان بوده است نه به خاطر حرف مفت زدن و گزافه‌گویی و به خود نازیدن بی آن که چیزی در چنته داشته باشند.

برای آناکاوی وضع کنونی جامعه‌ی ایران، نباید با نگاهی تک‌بُعدی و ساده‌انگارانه به مسئله نگاه کرد. برای نمونه آقای دکتر صادق زیباکلام در کتاب «ما چه گونه ما شدیم» کم‌آبی سرزمین ایران را یکی از ریشه‌های مشکل‌های امروزی ما دانسته است. باید پرسید آیا این کم‌آبی در همین سد سال به وجود آمده است؟ آیا کویر لوت در همین دویست سال گذشته در سرزمین ایران پیدا شده است؟ کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» هم بی‌توجه به عامل‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و تاریخی در دویست سال گذشته، تنها به مشکل‌های امروزی اشاره کرده است.

چندی پیش متن زیر به دستم رسید که نمونه‌ای است از این گونه ساده‌انگاری‌ها و انتقاد بی آن که دانش کافی یا ریشه‌یابی درستی در آن باشد:
کمتر مرد‌می د‌ر د‌نیا به اند‌ازه‌ی ما ایرانی‌ها «خاص» هستند‌. شاید‌ هم اصلا ملتی مانند‌ ما وجود‌ ند‌اشته باشد‌.

مثلا می‌توانیم مورد‌ هجوم اقوام مختلف قرار بگیریم و اجازه د‌هیم سالیان سال با ظلم و جور بر ما حکومت کنند‌، بعد‌ با افتخار بگوییم این ما بود‌یم که مهاجمان را د‌ر خود‌مان حل کرد‌یم.

می‌توانیم محو هنر د‌یگران باشیم ولی اد‌عا کنیم هنر نزد‌ ایرانیان است و بس!
درباره‌ی شعر «هنز نزد ایرانیان است و بس» پیشتر نوشته‌ام و در اینجا دوباره بدان نمی‌پردازم. اما درباره‌ی حل کردن مهاجمان در خودمان، باید توجه داشت که بررسی تاریخی نشان می‌دهد که بیشتر مهاجمان به ایران در دوران‌های گذشته، به میزان زیادی در فرهنگ ایرانی حل شدند و برای نمونه، ترکان سلجوقی نام‌های ایرانی مانند «کی‌خسرو» و «کی‌قباد» و مانند آن برخود گذاشتند یا برخی خاندان‌های عرب، مانند حاکمان شروان، پس از ازدواج و آمیختن با خانواده‌های ایرانی، برای خود نسب ایرانی تراشیدند و خود را بازماندگان شاهان ساسانی خواندند. اما همیشه دادوستد فرهنگی وجود دارد و در این میانه گاهی هم ایرانیان خوی مهاجمان را گرفته‌اند و برخی امروزه چون مغولان رفتار می‌کنند و نام‌هایی چون «چنگیز» و «آتیلا» و «اسکندر» در میان ایرانیان رایج شده است. البته باز تاکید می‌کنم که نباید ساده‌سازی کرد و در این گونه موردها باید بررسی دقیق و ژرف تاریخی و اجتماعی و فرهنگی انجام شود.
قاد‌ریم د‌ر اوج تکبر، لب به تحقیر د‌یگران بگشاییم و مثلا بگوییم این عرب‌های فلان و بهمان، ولی برای د‌و روز عشق و حال، د‌ر فرود‌گاه د‌وبی به صف شویم و به هر ذلتی تن د‌هیم. یا می‌توانیم بگوییم این ترکیه‌ای‌های چنین و چنان، ولی برای چرخید‌ن د‌ر استانبول و تاب خورد‌ن د‌ر آنتالیا از سر و کول هم بالا رویم. وقتی هم برمی‌گرد‌یم، به جای این که کمی به قابلیت، د‌رایت و شایستگی همین عرب‌ها و ترک‌ها فکر کنیم، با همان تکبر همیشگی می‌گوییم از صد‌قه سر ما آد‌م شد‌ه‌اند‌!
شکی نیست که وقتی کشوری پیشرفت می‌کند هم دولتمردان آن زیرکی به خرج می‌دهند و از فرصت‌های به دست آمده استفاده می‌کنند. مردمان آن کشور هم برای کشورشان دلسوزی می‌کنند و برای آبادی و پیشرفت آن تلاش می‌کنند. من هم این دسته از ایرانیان را نکوهش می کنم که به آبادی کشور خود نمی اندیشند و تنها به فکر «عشق و حال» در کشورهای همسایه هستند و محو «پیشرفت»های آنان می شوند.

می‌توانیم اد‌عا کنیم بافرهنگ‌ترین ملت د‌نیاییم، ولی سطل زباله‌هایمان را د‌ر جوب آب خالی کنیم.
آنچه «فرهنگ ایرانی» خوانده می‌شود متاسفانه امروزه در میان عده‌ی کمی از ایرانیان ارج گذاشته می‌شود و بیشتر مردم به ارزش‌های فرهنگ ایرانی مانند مردانگی، دلیری، راستگویی، عشق به آبادسازی و مانند آن پایبند نیستند. به ویژه از دوران مغول و تاتار به بعد، از آنجا که بیشتر مردمان بافرهنگ و ایرانی کشته شدند و فرهنگ ایرانی به نسل‌های بعدی منتقل نشد.

بحث در این باره درازدامن است و به زمان بسیار بیشتری نیاز دارد. تنها خواستم اشارتی کرده باشم که «در خانه اگر کس است...»

Wednesday, March 20, 2013

نوروزتان فرخنده باد

چهارشنبه ۲۹/اسفند/۱۳۹۱ - ۲۰/مارچ/۲۰۱۳

فرارسیدن نوروز و بهار را به همه‌ی دوستان و آشنایان و خوانندگان گرامی شادباش می‌گویم و این چند بیت از سروده‌ی تازه‌ام را پیشکش می‌کنم:

بهار آمد، بهار آمد، بهار پرنگار آمد -------------------- زمستان سیه رفت و بهار شهسوار آمد
به بستان غنچه‌ها را بین، به سر ترگ و به کف ژوبین ------------- سپاه شاه فروردین، قطار اندر قطار آمد
صدای مرغکان بشنو، همه مست از بهار نو ----------------- هوا پر شد ز شور و غو، که گل جوشید و یار آمد
نمی‌ماند شب تاری به افسون و ستمکاری ------------------ ز ناموس ازل بنگر که هور شب شکار آمد
دلا برخیز و شادان شو، ز عشق یار رخشان شو --------------- میان سبزه رقصان شو، که ساز جویبار آمد
رسد نوروز فرخنده، شود خورشید تابنده ------------------- گل و سبزه پر از خنده، به دوش شاخسار آمد

Friday, May 04, 2012

عربستان و نام خلیج فارس

آدینه ۱۵/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۴/می/۲۰۱۲

پس از شکست قوی‌ترین کشورهای عربی که به ارتش خود می‌نازیدند - یعنی مصر و سوریه و اردن - از اسراییل در جنگ شش روزه در تابستان سال ۱۹۶۷ م./ ۱۳۴۶ خ.، رییس جمهور مصر یعنی جمال عبدالناصر برای جبران شسکت و سرشکستگی خویش و یارانش و برای برگرداندن توجه از اسراییل، ناگهان به یادش افتاد که در این سوی دنیا آبراهی هست که نامش «خلیج فارس» است و چون فلسطین را از دست داده بودند، تصمیم گرفتند به جای آن چیز دیگری به دست بیاورند. از این رو برایش پرسش شد که چرا نام اینجا «خلیج فارس» است و باید نام آن چیز دیگری باشد که به مذاق عرب‌های شکسته خورده خوش بیاید و مرهمی بر دردشان باشد. در حالی که در تمام تاریخ پیش از آن، در همه‌ی نقشه‌های دنیا این آبراهه با نام «خلیج فارس» یا برابر آن در زبان آن کشورها ثبت شده بود. حتا در همه‌ی کتاب‌ها و نقشه‌های رسمی کشورهای نوپای و تازه «استقلال یافته»ی عربی نیز نام این خلیج به صورت «الخلیج الفارسی» آمده بود. از جمله در این نقشه‌ی چاپ کشور عربستان سعودی در سال ۱۹۵۲ م. / ۱۳۳۱ خ.


نقشه‌ی خلیج فارس چاپ عربستان به سال ۱۹۵۶ م.

بیشتر مردم عرب‌زبان حاشیه‌ی جنوبی خلیج فارس تا دهه‌ی ۱۹۷۰ م. / ۱۳۵۰ خ. یعنی نزدیک ۴۰ سال پیش مستعمره‌های بریتانیا بودند و وجود مستقلی از خود نداشتند. (تاریخ «استقلال» امارات: دسامبر ۱۹۷۱ م.؛ جداسازی بحرین از ایران: آگوست ۱۹۷۱ م.؛ «استقلال» قطر: سپتامبر ۱۹۷۱ م.) بنابراین طبیعی است که پیش از شکست عرب‌ها از اسراییل به سال ۱۹۶۸ م.، این نوکشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس سندی رسمی نداشته باشند چون وجود رسمی نداشتند. البته این کشورها به جای پذیرفتن واقعیت، برای خود تاریخ‌سازی می‌کنند و کوتاه نمی‌آیند و تاریخ خود را از دوران نوسنگی و یخبندان زمین آغاز می‌کنند!

اکنون که این کشورها به ثروتی دست یافته‌اند گاه با تهدید و گاه با دادن رشوه به کشورهای دیگر و شرکت‌ها و رسانه‌های جهانی می‌کوشند نام جعلی خودساخته‌شان را بر این آبراهه جهانی تحمیل کنند. استدلال ابلهانه‌شان هم این است که بیشتر «کشور»های همسایه‌ی خلیج فارس عرب‌زبان هستند پس نباید نام آن خلیج فارس باشد. با این استدلال، پس نام «اقیانوس هند» هم باید برداشته شود و نام «اقیانوس اطلس» هم باید بشود «اقیانوس انگلیسی» چون انگلستان و ایرلند و کانادا و امریکا به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند یا «اقیانوس افریقایی» چون کشورهای افریقایی زیادی با این اقیانوس همسایه‌اند.

به تازگی دولت عربستان چنین تهدیدی صادر کرده است:

وزارت آموزش عالی (؟!) عربستان سعودی، با دادن هشدار به دانشگاه‌های وابسته به این وزارتخانه درباره‌ی استفاده از نام «خلیج فارس»، به کاربردن این عنوان را «اشتباه علمی بزرگی» خواند.
کسی که پایه‌ای‌ترین اصل علمی یعنی بی‌طرفی و مستند بودن و تکیه بر سندها و شاهدهای علمی و تاریخی را نادیده می‌گیرد چه گونه می‌تواند از «اشتباه علمی» سخن بگوید. واقعا که دوران آشفتگی و بی‌سامانی و هرج و مرج و آشوب است! این چه وزارت علوم و آموزش عالی‌ای است که جعل و دروغ و تاریخ‌سازی را «علم» می‌داند و اقرار به واقعیت‌ها را «اشتباه علمی»؟

Monday, April 30, 2012

کجای این ملت افتخار دارد؟

دوشنبه ۱۱/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۳۰/اپریل/۲۰۱۲

به تازگی یکی دیگر از نامه‌های سرگردان و بی‌نام برای بار چندم به دستم رسید که تصمیم گرفتم نوشتار کوتاهی درباره‌اش بنویسم.

به نظر می‌رسد بیشتر ایرانیان امروزه یک‌شبه آسیب‌شناس اجتماعی و تاریخ‌دان و زبان شناس و .... شده‌اند و اینترنت و رایانامه هم ابزاری برای گسترش و پخش «کشفیّات مُشعشع» آنان شده است. این متن هم یک نمونه از این گونه کشف‌ها است. نمی‌خواهم همه‌ی متن را در اینجا بیاورم اما به چند نکته اشاره می‌کنم:

- نخست می‌خواهم بگویم که تاریخ و فرهنگ ایران مانند هر کشور دیگر دارای فرازها و فرودها و ایرادها و مشکل‌هایی است و جای انتقاد دارد. به ویژه وقتی پیشینه و تاریخ ملتی طولانی و دراز شود روشن است که اشتباه‌ها و ایرادها در آن بیشتر می‌شود. برای نمونه انسان شصت ساله زمان و فرصت بیشتری برای اشتباه و تصمیم‌های اشتباه در زندگی داشته است تا کودک هفت ساله. بنابراین طبیعی است که در تاریخ ایران جاهای انتقادپذیر بیشتر از کشورهای نوپا باشد. اما نباید یکجانبه و یکسویه به تاریخ نگریست. هم باید ایرادها را دید و هم باید دستاوردهای مثبت را دید.

- وی وضع امروزی را معیاری برای همه‌ی تاریخ ایران گرفته است و هر چه دلخوری از ایران و ایرانیان امروز داشته است به پای همه‌ی تاریخ ایران نوشته است و پیوسته این جمله را تکرار کرده است که «کجای این ملت افتخار دارد؟»

- نویسنده‌ی این متن هر کسی هست دانش و مطالعه‌ی کافی در زمینه‌ی تاریخ ایران ندارد و با نگاهی عامیانه و یک‌جانبه به تاریخ نگریسته است. «ندانستن» خود را به «نبودن» تعبیر کرده است و هر چه خواسته است به ایران و ایرانیان گفته است. بی آن که از شرایط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی دوره‌های مختلف تاریخ ایران شناخت کافی داشته باشد. برای نمونه چنین می‌نویسد:

امتی که «بابک»اش را افشین - که آن هم یک ایرانی است - تحویل خلیفه‌اش می‌دهد، امتی که «کریم خان زند»ش چند سالی بیشتر دوام نمی‌آورد ولی قاجاریه‌اش تمام‌ناشدنی است، امتی که «امیر کبیر»ش را می‌کشند و جایش یک دلقک می‌گذارند و آب از آب تکان نمی‌خورد، امتی که یك كشور خارجی «رضا شاه»اش را بر سر کار می‌‌آورد و تبعید می‌کنند و همه جشن می‌گیرند.
می‌بییند که نویسنده‌ی این متن با چه شجاعت و دلیری و دانشی در چهار جمله، تکلیف چند مسئله‌ی مهم تاریخ هزار و چند صد ساله‌ی ایران را به سرانگشت هوش می‌گشاید و «به تایید نظر حل معما می‌کند»؟! با وجود چنین دانشمندانی چه نیازی به پژوهش در تاریخ هست؟

وی برای توجیه انتقادهای خود چنین می‌نویسد:
من یک ایرانی‌ هستم. در ایران تحصیل کردم و فعلاً در آمریکا و در ایالت فلوریدا زندگی‌ می‌کنم. خیلی دلم می‌خواست چند جمله‌ای در جهت تمجید از ایران و ایرانی بنویسم ولی دروغ چرا؟ کجای این ملت افتخار دارد؟
باید پرسید اساسا شما چه نیازی در خود حس کردید که از ایران و ایرانی تمجید کنید؟ در همان ایالت فلوریدا به زندگی‌تان ادامه بدهید و به تاریخ ایران کاری نداشته باشید. به نظرم آن تحصیل در ایران و امریکا بایستی به شما می‌آموخت که اگر واقعا می‌خواهید در زمینه‌ای تمجید یا انتقادی کنید باید دانش کافی در آن باره داشته باشید و در هر زمینه‌ای به نقطه‌های مثبت و منفی توجه داشته باشید.

وی به کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» هم اشاره می‌کند. به نظر من کتاب یاد شده نیز همین مشکل کلی را دارد. یعنی تنها به نقطه‌های تاریک تاریخ ایران پرداخته است و بی در نظر گرفتن شرایط پیچیده‌ی سیاسی و نظامی و اجتماعی و فرهنگی دوره‌های مختلف تاریخ ایران به صادر کردن حکم‌های کلی و یکسویه پرداخته است.

این نویسندگان گویا خود را جزو ایرانیان نمی‌دانند که هر چه دلشان می‌خواهد به ایران و ایرانیان می‌گویند. من گمان نکنم در ملت دیگری چنین کسانی باشند که این قدر عقده‌ی خودکم‌بینی داشته باشند و به بهانه‌ی انتقاد، سراسر تاریخ و فرهنگ کشور خود را انکار کنند.

به نظر من بهترین راه حل چنین مشکل‌هایی، گسترش دانش و آگاهی و آموزش است. این که کسانی این گونه بی‌پروا و بی‌محابا «مست از خانه بیرون تاخته‌»اند ریشه در آموزش اشتباه و نگاه کژ به تاریخ و فرهنگ و خود مقوله‌ی انتقاد دارد.


پی‌نوشت
از سوی دیگر کسانی هستند که هر چه افتخار در تاریخ می‌بینند باید آن را به ایران و ایرانیان ربط دهند. یا برای خودشان افتخارهای توهمی می‌آفرینند و از کورش و داریوش هخامنشی «حدیث و روایت» نقل می‌کنند بی آن که نیاز به سند و مدرک و خاستگاهی برای ادعای خود داشته باشند. مثلا روزی کورش از کوچه‌ای می‌گذشت و فلان سخن را به فلان کس گفت.

شکی نیست که تاریخ و فرهنگ ایران و ایرانیان نقطه‌های درخشانی چون فردوسی و ابن‌سینا و ابوریحان بیرونی و خواجه نصیرالدین توسی و غیاث‌الدین جمشید کاشانی و هزاران دانشمند و اندیشمند بزرگ دیگر داشته است که هر یک به تنهایی برای افتخار ملتی بسنده‌اند. البته هر انسانی در کارنامه‌ی خود کارهایی با درجه‌های متفاوت دارد. شاید خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی وزیر مغولان شد اما در کنارش به رشد و گسترش فرهنگ و دانش این مملکت کمک‌های فراوانی کرد و ربع رشیدی را ساخت و کتابخانه‌های بزرگی بنا کرد.

اما این گونه سیاه یا سپید دیدن و ارزیابی تاریخ نه علمی است نه منصفانه و نه سودمند. تاریخ جای عقده‌گشایی و تسکین خودکم‌بینی ما نیست. باید با چشم و دید باز و سنجنده به تاریخ و فرهنگ نگاه کرد.