Showing posts with label تاریخ میانی. Show all posts
Showing posts with label تاریخ میانی. Show all posts

Sunday, April 01, 2018

واژه‌شناسی: عید پاک

یک‌شنبه ١٢/فروردین/١٣٩٧ - ١/اپریل/٢٠١٨

امروز در باور مسیحیان روزی است که حضرت عیسا به آسمان عروج کرده است. نام این عید در زبان انگلیسی Easter است و در زبان فرانسه‌ای Pâques گفته می‌شود. همین نام فرانسه‌ای است که از سده‌ی بیستم میلادی (به دست دانشجویان ایرانی که به زبان فرانسه‌ای درس می‌خواندند) به زبان پارسی وارد شده است و «عید پاک» می‌گوییم. در این جستار به ریشه‌شناسی این دو نام می‌پردازم.

گویا پیش از سده‌ی بیستم م. در متن‌های فارسی از «فصَح» استفاده می‌کردند که شکل عربی شده‌ی «پسَخ/پسَح» در زبان عبری است (به خط عبری: פֶּסַח پ/س/خ). این واژه‌ی عبری در اصل به معنای «گذشتن/عبور» است و اشاره به روزی دارد که طبق داستان خروج بنی‌اسراییل از مصر، بلا از سر یهودیان گذشت و فرشته‌ی آسمانی تنها فرزندان نخست مصریان را کشت. این رخداد در تاریخ بنی‌اسراییل امروزه در انگلیسی با نام Passover (از سر گذشتن) شناخته می‌شود.

در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

فصح: [ف ِ] (اِ.خ.) عید ترسایان (منتهی الارب). در یونانی پاسخا و اصل آن کلمه‌ای عبری است به معنی عبور و آن نام عیدی است که یهودان گیرند به یاد عبور از بحر احمر [=دریای سرخ] و به یاد فرشته‌ای که به شب خروج آنان از مصر همه‌ی نوزادان آن شب را از قبطیان بکشت و نوزادان سبطی را زیانی نرساند (یادداشت مؤلف).

و آن یک‌شنبه‌ی بزرگ باشد (مجمل التواریخ و القصص)

در نزد یهودان جشن یادبود خروج بنی اسرائیل از مصر و در نزد مسیحیان جشن یادبود صعود عیسی (ع) است (از فرهنگ فارسی معین).

عید یادآوری قیام مسیح از مرگ و معروف به عید بزرگ است و نزد یهودان عید یادبود جدایی آنها از مصر...

و این کلمه معرب فسح عبرانی و معنای آن گذشتن و عبور و نجات است (از اقرب الموارد).
چون در شب گریز از مصر، بنی‌اسراییل نان کامل نپختند و نانشان فطیر شد، این رخداد در زبان فارسی با نام «عید فطیر» هم شناخته می‌شود. برای نمونه سعدی چنین می‌گوید:
گر نبارد فضل باران عنایت بر سرم -------- لابه بر گردون رسانم، چون جهودان در فطیر
همچنین «فطیرخواران» [=زمان فطیر خوردن] نام دیگری برای همین دوره بوده است که در تقویم عبری و بابِلی از روز پانزدهم تا بیست و یکم ماه نیسان (Nisan) بوده است که امسال برابر با یازدهم فروردین تا هفدهم فروردین است.

چون از نظر تاریخی، روز عروج عیسا همزمان با عید فصح بوده است، این روز برای مسیحیان بیشتر به عنوان روز عروج عیسا است تا روز خروج موسا و بنی‌اسراییل از مصر.

واژه‌ی عبری پسخ وارد زبان یونانی شده است و Πάσχα / به خط لاتین: paskha نوشته شده است. در زبان لاتین آن را Pascha می‌نویسند. این واژه‌ی لاتین طبق قانون‌های تغییر زبان فرانسه‌ای Pâques شده است. در زبان ایتالیایی هم آن را Pasqua می‌گویند. در اسپانیایی هم Pascua می‌نویسند. معمولا به کسانی که در این روز زاده می‌شدند در زبان فرانسه‌ای نام «پاسکال» (مردانه: Pascal زنانه: Pascale) داده می‌شد. نام دانشمند معروف فرانسه‌ای هم به همین معنا است. این نام در ایتالیایی و اسپانیایی پاسکوال: Pasqual / Pascual گفته می‌شود (همان طور که مدتی در میان مسلمانان کسانی که در روز عید قربان زاده می‌شدند «قربان» یا «قربان‌علی» خوانده می‌شدند)

اما نام Easter در زبان انگلیسی (در آلمانی: Ostern) در اصل نام یکی از جشن‌های بهاری مردمان ژرمنیک بوده است که در همین زمان برای ایزدبانویی به نام Ēastre یا Ēostre برگزار می‌شده است. اما پس از مسیحی شدن این مردم (از جمله انگلیسیان که از مردمان ژرمنیک بودند) این نام به جای «فصح» به کار برده شد.

Thursday, February 01, 2018

خاقانی شروانی و شرف الدین نسفی صاحب قصیده‌ی «نشکند»

آدینه ١٣/بهمن/١٣٩۶ - ٢/فوریه/٢٠١٨

شرف‌الدین حسام الائمه محمد ابن ابوبکر نَسَفی یکی از علمای قرن ششم هجری قمری بود.

سدیدالدین محمد عوفی، صاحب «لُباب الالباب»، درباره‌ی ملاقات شرف‌الدین نسفی با خاقانی شروانی چنین می‌گوید:

از بزرگی شنیدم که در آن وقت که [ابوبکر نسفی] به سفر قبله رفته بود چون به ری برسید چنین اتفاق افتاده بود که خاقانی در ری بود. حسام الدین به زیارت او رغبتی کرد و نزدیک او شد و عُمَر نوقانی – که استادِ قُرّا و داوودِ دلها بود – در خدمت او برفت و چون به محاوره‌ی یکدیگر انسی گرفتند، خاقانی پرسید که مولانا را لقب چیست؟

عمر نوقانی گفت: مولانا شرف الدین حسام که به حسامِ بیان، حق را شرح و باطل را شرحه کند.

[خاقانی] گفت: صاحب «نشکند»؟

مولانا سخت از این سخن بشکست. چه او در انواع علوم دینی استاد بود و در هر فنّی از آن مقتدا. او را به شعر پارسی نسبت کردن لایق منصب او نبود.

گفت آری. در اوائل جوانی و عهد شباب – که مظنّه‌ی نادانی باشد – خاطر بدان شیوه بیرون شده است و دیری است تا آن سَقَطات را استغفار می‌کنم.

خاقانی گفت: ای مولانا! یا لَیت که تمامی دیوان من ترا استی و آن یک قصیده‌ی تو مرا! چه با آن که اکثر عُمر ما بدین منوال مصروف است و فنّ و شیوه‌ی ما این، چندان که خواستیم تا یک بیت بدین منوال بیاوریم خاطر ما مسامحت نکرد.

پس ساعتی بود. غلامان در آمدند و پیش هر یک یکتای اطلس و مُهر زر بنهادند. حسام‌الدین معذرتی کرد و گفت:

گنج‌ها بر دلِ خاقانی اگر عَرضه کنند ----------- نُه فلک دَهِ یک آن چیز بوَد که او بدهد
به تَجبّر، نه به ذلّ، مال ستاند ز ملوک ---------- به تواضع، نه به منّت، سوی بدگو بدهد
چرخ خاید همه انگشت به دندان که چرا ------------- نیکمردی به بدان این همه نیرو بدهد؟
کار خاقانی دولابِ روان را مانَد ---------------- که ز یک سو بستاند، به دگر سو بدهد

این هم چند بیت از قصیده‌ی «نشکند» که شرف‌الدین حسام نسفی آن را در مدح رُکن‌الدین ابوالمظفر قَلَج طَمغاج خان مسعود سروده است:

هرگز نگار طره به هنجار نشکند ------------- تا بارِ عشق پشتِ خرَد زار نشکند
پروین فشان نگردد چشمِ جهان فروز ------------ تا نوش خند مُهر لب یار نشکند
تا تارِ زلفِ او ندهد مایه دور چرخ ----------- بر روی روز، زلفِ شبِ تار نشکند
یک تار نیست در همه زلفش که بوی او ---------- قدر هزار نافه‌ی تاتار نشکند
بیمارِنارِ سینه‌ی یار ام ولی به عُمر ------------ یک آرزوی این دلِ بیمار نشکند
دلخونِ ناردانِ وی ام گرچه آبِ او ------------- هرگز حرارتِ دلِ پُر نار نشکند
آهونگاه چشمِ وی آن مستِ شیرگیر -------------- جز جانِ عاقل و دلِ هشیار نشکند
خونِ دلِ من است شرابی که جز بدو ------------ چشمش خمارِ غمزه‌ی خونخوار نشکند
ای نوبهارِِ حُسن! بهاران مشو به باغ! ----------- تا چند روز رونقِ گلزار نشکند
در جلوه‌گاهِ روی مکن زلف بیقرار -------------- تا پشتِ صبرِ این دلِ افگار نشکند
بر گُل کُلاله مشکن تا صد هزار دل ----------- با زلف مُشکبار به یک بار نشکند
جان ده مرا به بوسه، نه از بهر من، ولیک ------- تا چشمِ جان‌ستانِ ترا کار نشکند
از زینهارخواری جزع تو باک نیست ----------- گر لعل آبدار تو زنهار بشکند
یاقوت آبدار تو لعلی است که آرزوش ----------- جز خاک پای شاه جهاندار نشکند

برگرفته از کتاب «تاریخ دیالمه [=دیلمیان] و غزنویان» اثر عباس پرویز، انتشارات علمی، تهران، ١٣٣۶ خورشیدی


جالب است که «علما»ی دینی نسبت به شعر پارسی چنین دیدگاه بلندی داشته‌اند!!
در اوائل جوانی و عهد شَباب – که مظنّه‌ی نادانی باشد – خاطر بدان شیوه بیرون شده است و دیری است تا آن سَقَطات [=دشنام ها، سخنان زشت] را استغفار می‌کنم.

حتا خود عوفی هم چنین می نویسد: او را به شعر پارسی نسبت کردن لایق منصب او نبود!

Tuesday, January 10, 2017

سراندیب: امیرخسرو دهلوی و ولتر و شرلوک هولمز

سه‌شنبه ٢١/دی/١٣٩۵ - ١٠/ژانویه/٢٠١٧

در روز ٢٨ ژانویه ١٧۵۴ هوریس والپول (Horace Walpole) نویسنده‌ی انگلیسی (زاده: ١٧١٧ درگذشته: ١٧٩٢) در نامه‌ای به دوستش هوریس مان (Horace Mann) بدو گفت که واژه‌ی تازه‌ای ساخته است به نام Serendipity به معنای «یافتن چیزها از راه پرسش یا تصادف از روی چیزهایی که به دنبال آن نبوده باشند» و گفت که این واژه را از داستان پارسی «سه شاهزاده‌ی سراندیب» ساخته‌ی امیرخسرو دهلوی ساخته است.

ابوریحان بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» (هندشناسی) درباره‌ی این نام چنین نوشته است:

- «ان دیپ بلغتهم اسم الجزیرة و سنگلدیپ هو الذی نسمیه سرندیب لانه جزیرة». (ماللهند ص ١١۶): همانا دیپ به زبان آنان نام جزیره است و سنگلدیپ همان نامی است که ما سرندیب می‌نامیم زیرا اینجا جزیره است.

- به طرف جنوب هندوستان جزیره‌ای است که آن را سیلان نیز گویند و آن قریب خط استوا است و شهری در آن جزیره واقع است و آن را نیز سراندیب نامند و به هندی «سراندیپ» را «سنگلدیپ» نیز گویند. (غیاث اللغات)

- و جزیره‌های بزرگ و نامدار که اندر اوست [سراندیب] و به هندی «سنگلدیب». و از وی یاقوت گوناگون خیزد و الماس (التفهیم ابوریحان ص ١۶٨).

واژه‌ی سراندیب شکل پارسی شده‌ی سیمهلدیپ (Simhaladvipa) است. این نام در زبان سانسکریت به معنای «جزیره‌ی شیران» است و از دو بخش ساخته شده است:

- بخش نخست simha به معنای «شیر» است و شکل دیگر آن singh است که در نام مردان و پسران پیرو مذهب سیخ/سیک (Sikhism) دیده می‌شود. به همین دلیل ابوریحان از «سینگلدیپ» (singaladvipa) به جای «سیمهلدیپ» (simhaladvipa) نام برده است. به گمانم این واژه با shaigr در پارسی میانه (پهلوی) همریشه باشد که در پارسی نو/دری به صورت «شیر» درآمده است.

این واژه‌ی سانسکریت در نام شهر دیگری هم به کار رفته است و آن Singapore است که در اصل سانسکریت (Simhapuram) بوده است به معنای «شهر شیران». (تلفظ درست و نیز انگلیسی آن سینگاپور است اما در زبان پارسی تلفظ فرانسه‌ای آن یعنی «سَنگاپور» رایج است).

- بخش دوم هم دویپا (dvipa) که به معنای جزیره است. این واژه در نام شهر و جزیره‌ی دیگری هم دیده می‌شود و آن شهر «جاوه» (Java) است که در اصل (Yavadvipa) بوده است به معنای «جزیره‌ی جو»

البته برخی دیگر هم ریشه‌شناسی «سراندیب» را به سووَرنا-دویپا (Suvarnadvipa) در سانسکریت یا Seren deevu در زبان تامیل به معنای «جزیره‌ی زرین» می‌رسانند.

سراندیپ را در دوره‌های بعدی «سیلان» (Ceylon) می‌گفتند و امروزه به نام قدیمی‌تر خود «سری لانکا» (Sri Lanka) خوانده می‌شود.


داستان سه شاهزاده‌ی سرندیب
--------------------

و این هم داستان سه شاهزاده‌ی سراندیب در کتاب «هشت بهشت» سروده‌ی امیرخسرو دهلوی که به تقلید از «هفت پیکر» اثر نظامی گنجه‌ای و بر همان وزن سروده شده است.

گفت وقتی به روزگار نخست ----------- بود شاهی به شهریاری چست
در سراندیب پایه‌ی تختش -------------- قدم آدم افسر بختش
هوسی بودش از دل افروزی ------------ در چه کاری؟ دانش آموزی
داشت پیوسته چون نکورایان ------------ میل با زیرکان و دانایان
سه پسر داشت هوشمند و جوان ----------- هم توانگر به علم و هم بتوان
خواند روزی نهانی از اغیار ---------- هر یکی را جدا به پرسش کار

گفت اول به اولین فرزند ----------- که مرا شد بنفشه سرو بلند
قرعه بر تو است پادشاهی را --------- رونق ماه تا به ماهی را
آن بنا نو کنی به داد و به جود --------- که جهان خوش بود، خدا خشنود
ناتوان را به رفق پیش آیی ----------- با توانا کنی توانایی
به شبانی رمه نگه داری ------------ گوسپندان به گرگ نگذاری

پور دانا به خاک سود کلاه -------- گفت: جاوید باد دولت شاه
تا تویی، مُلک بر کسی نه سزا است -------- بی تو خود زیستن ز بهر چرا است؟
مور با آن که در سریر شود ----------- کی سلیمان تختگیر شود؟

شه در آن آزمایش کارش ------------ چون پسنیده دید گفتارش
در دلش صد هزار تحسین خواند ----------- و آشکارش به خشم بیرون راند

خواند فرزند دومین را پیش ---------- خاص کردش به آزمایش خویش
با فسونگر زبان به افسون داد --------- ماجرای گذشته بیرون داد

پسر زیرک از خردمندی ---------- کرد پرسنده را زبان بندی
گفت ما را به جان و بینایی --------- کردنی شد هر آنچه فرمایی
لیک پیشت حدیث تاج و سریر --------- عیب باشد، ز بنده عیب مگیر
دیر مان تو! که تا تویی بر جای ---------- دیگری کی نهد به مسند پای
و آن زمان که این زمانه ی گذران ----------- با تو نیز آن کند که با دگران
مهتری هست آخر از من خُرد ------------ بار سر جز به دوش نتوان بُرد

شاه زو هم گره در ابرو کرد ----------- و از حضور خودش به یک سو کرد
روی در خُرد کاردان آورد ----------- خرده‌ای باز در میان آورد

داد پاسخ جوان کارشناس ---------- که ز طفلان نکو نیاید پاس

شاه چون دید که آن سه گوهر پاک ----------- می‌شناسند گوهر از خاشاک
شادمان شد ز بخت فرّخ خویش ---------- سود بر خاک بندگی رخ خویش
لیکن از پیش بینی و پی غور ----------- با جگر گوشگان شد اندر شور
داد فرمان که هر سه بدر منیر ---------- پیش گیرند ره ز پیش سریر
تا حد ملک شهریار بود --------- هر که ماند گناهکار بود

زین سخن هر سه تن ز جای شدند ----------- توشه بستند و ره گرای شدند
ره نوشتند بی شکیب و سکون -------- تا شدند از دیارشان بیرون
در رسیدند تا به اقلیمی ----------- که از آن بود ملکشان نیمی

روزی از گردش ستاره و ماه ------------- می نوشتند سوی شهری راه
تا که از پیش زنگی‌ای چون قیر ---------- تک‌زنان سویشان گذشت چو تیر
گفت که ای رهروان زیباروی ----------- شتری دید کس روان زین سوی؟
زان سه برنا یکی زبان بگشاد ------------ نقش نادیده را روان بگشاد
گفت کان گمشده که رفت از دست --------- یک طرف کور هست؟ گفتا هست
دومین باز کرد لب خندان ------------ گفت او را کم است یک دندان؟
سومین هوشمند باتمییز ------------- گفت یک پای لنگ دارد نیز؟
گفت چون راست شد نشانی او ----------- بایدم ره به هم عنانی او
باز گفتند هر یکی‌ش جواب --------- که همین راه گیر و رو به شتاب

مرد پوینده راه پیش گرفت ----------- رفت و دنبال کار خویش گرفت
آن جوانان به راه گام به گام ---------- می نمودند نرم نرم خرام
تا زمانی که گرم گشت سپهر ----------- موج آتش فشاند چشمه‌ی مهر
زیر عالی درخت انبُه شاخ ---------- که‌اش دو پرتاب بود سایه فراخ
در رسیدند رنج دیده ز راه ---------- میل کردن سوی آب و گیاه
چشمه دیدند دست و پا شستند ---------- بر گل و سبزه خوابگه جستند
چون ز یاد خوش درونه نواز ------------ نرگس مستشان شد اندر ناز
ساربان باز در رسید چو باد ------------- با زبانی چو خنجر پولاد
گفت این سوی تا به یک فرسنگ -------- پایم از تاختن نداشت درنگ
دیده گردی از آن رمیده ندید ------------ گرد چه بوَد؟ که آفریده ندید
گفت از ایشان یکی که بشنو گفت ---------- هر چه دیدیم چون توانش نهفت
هست بارش دو سوی رویاروی ------------ روغن این سوی و انگبین آن سوی
دومین کرد روی کار بر او ----------- هست گفتا زنی سوار بر او
سومین گفت زن گرانبار است ------------- و از گرانیش کار دشوار است

ساربان ز آن همه نشان درست -------- گرد شک را ز پیش خاطر شست
آگهی چون نداشت از فن شان ---------- چنگ در زد سبک به دامنشان
زان نفیر و فغان که از او برخاست ---------- گرد گشتند خلق از چپ و راست

تا نهایت بران قرار افتاد ------------ که بباید شدن چو کار افتاد
ملک عهد را خبر کردند ---------- راه انصاف را نظر کردند

ساربان ماجرای حال که بود ----------- و آن همه پاسخ و سوال که بود
گفت اول دعای دولت شاه ------- که بمان تا بود سپید و سیاه
ما سه بُرنا مسافر لیم و غریب -------- در تک و پویه زاری و خورد نصیب
می‌بُریدیم ره ز گرش دَهر ----------- نارسیدیم بر در این شهر
او شتر جُست و ما به لابه و لاغ ---------- تازه کردیم نقش او را داغ
شد مَلک گرم از این حکایت و گفت ---------- که آنچه پیدا است چون توانش نهفت؟
بُرده را باز ده! بهانه مکن! -------- خویشتن را به بد نشانه مکن

این سخن گفت و چون ستمکاران ----------- بندشان کرد چون گنهکاران
آن جوانان نغز بافرهنگ ------------ سوی زندان شدند با دل تنگ
شتر یاوه گشته با همه ساز ----------- بر در ساربان رسید فراز
مردی آمد که در فلان کهسار ---------- بر درختیش مانده بود مهار
من بران سو شدم به خارکشی ----------- دیدم و کردمش مهارکشی
زن که بالاش بود گفت نشان ------------ تا من آوردمش بر تو کشان
ساربان دادش آنچه واجب بود ---------- بس به سوی ملک روان شد زود

گفت باشد که من ز دولت شاه --------- یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه
شتر و هر چه بود بار بر او -------- وان عروسی که بُد سوار براو
شه نظر سوی عدل فرماید --------- بندیان را ز بند بگشاید
شه ز آزار ببگناهی چند ---------- از جگر بر کشید آهی چند
خواندشان با هزار خجلت و شرم -------- نرم دل کردشان به پرسش نرم
وانگهی دادشان ز بند خلاص --------- خلعتی داد هر یکی را خاص
پس بپرسیدشان که قصه خویش ---------- باز پاید نمودن از کم و بیش
کانچه مردم ندید پیکر او ------------ چون نشانی دهد ز جوهر او
ماجرا گر درست باشد و راست ----------- خواسته بیکران دهم بی خواست
ور کم و بیش در میان آید -------- سر شمشیر در زبان آید

پس یکی زان سه تن زبان بگشاد --------- گفت بادی همیشه خرم و شاد!
من که کوریش را نشان گفتم ---------- بینشم ره نمود، ز آن گفتم
همه یک سوی دیدم اندر راه ---------- خوردنش از درخت و خاره گیاه
دومین گفت کز ره فرهنگ ------------ من به یک پای از آنش گفتم لنگ
که آن چنان دیدمش به راه نشان -------- که به یک پای رفته بود کشان
برگ و شاخی که خورد کرده او ------- دیدم افتاده نمی خورد او
هر چه ناخورده می نمود در او --------- برگ یک یک درست بود در او
شاه گفتا که آن سه چیز نخست ----------- هر چه گفتید راست بود و درست
سه دگر به دانش و تمییز ------------ روشن و راست گفت باید نیز

باز یک تن زبان راز گشاد ----------- وانچه درپرده بود باز گشاد
گفت: که اول دمی که از من رفت -------- ماجرا ز انگبین و روغن رفت
و آن چنان بُد که در خس و خاشاک ---------- دیدم آلایشی چکیده به خاک
مگس افکنده بود یک سو شور ----------- سوی دیگر قطار لشکر مور
هر چه در وی دوید مور به جهد ----------- حکم کردم که روغن است نه شهد
وانچه سویش مگس نمود هجوم --------- به فراست شد انگبین معلوم
آن چنان دیدمش که گشت یقین ----------- اثر زانو شتر به زمین
گشت پیدا ز پهلوی زانو ----------- نقش نعلین‌های کدبانو
گفت سوم که رای من بنهفت ------------ زان سبب حامل و گرانش گفت
کاندران جای کان جمازه نشین --------- بر جمازه سوار شد ز زمین
گفتم این حامل گرانبار است ----------- که زمین خاستنش دشوار است

شاه که از هر سه تن شنید جواب ------ بنده شد زان فراستی به صواب
هر یکی را به صد نوا و نواخت ------- ساخت برگی چنان که باید ساخت
زان نمو دارد ور بینی‌شان -------- کرد رغبت به همنشینی‌شان
منزلی دادشان درون سرای ----------- تا بود نزدشان به خلوت جای
دل چو گشتیش فارغ از همه کار ----------- تازه کردی نشاط را بازار
با حریفان تو و به تنهایی ------------- باده خوردی به مجلس آرایی
گوش کردی دم نهانی شان ------------ بهره جستی ز کاردانی‌شان
آنگهی گفت جمله را خندان ----------- که آفرین بر شما خردمندان
با شما دوستان باتمییز ---------- یافتم بهره‌مندی از همه چیز
با شما عیش موجب هنر است -------- هر چه پیش است سود بیشتر است
لیک گردنده‌ی جهان پیمای ----------- نتوان بند کرد در یک جای
ز این نمط خواست عذرها بسیار ------- پس به هر یک سپرد صد دینار
هر سه از بخت شادمانه‌ی خویش ------- ره گرفتند سوی خانه‌ی خویش

داستان فوق در سال ٧٠١ هـ.ق. / ۶٨٠ خ. / ١٣٠٢ م. به دست امیرخسرو دهلوی سرود شده است.


داستان سه شاهزاده‌ی سراندیب در اروپا
---------------------------

این داستان در سال ١۵۵٧ م. / ٩٣۵ خ. به دست میکله ترامتزینو (Michele Tramezzino) چاپگر و ناشر معروف ایتالیایی در شهر ونیز چاپ شد:

Peregrinaggio di tre giovani figliuoli del re di Serendippo

ترامتزینو ادعا کرده است که کتابی را کسی به نام کریستوفورو آرمِنو» (Cristoforo Armeno) که زاده‌ی تبریز بوده از پارسی به ایتالیایی ترجمه کرده است. اما هیچ نشان و ردی از کسی با نام «کریستوفورو آرمنو» در جای دیگر پیدا نشده است و برخی گمان می‌کنند که ترامِتزینو این شخصیت را از خودش ساخته است و ترجمه کار خودش بوده است.

این داستان سپس از زبان ایتالیایی به زبان فرانسه‌ای ترجمه شد و از آنجا به انگلیسی ترجمه شد.

در سال ١٧۴٧ م. / ١١٢۵ خ. هم وُلتِر (Voltaire) نویسنده‌ی فرانسه‌ای با الهام از این داستان، داستانی به نام «صادق» (Zadig) نوشت که از همین روش هوشمندانه و کاوش و توجه به جزییات برای حل مشکل و مسئله‌ها کمک گرفت. شخصیت «صادق» بعدها در اثر دیگر وُلتِر تکرار شد اما این بار اثر ولتر با واژه‌ای فرانسه‌ای به همان معنا نامیده شد یعنی Candide که به همان معنای «صادق» و «روراست» است.

پس از ولتر، در دهه‌ی ١٨٨٠ م. / ١٢۵٨ خ. آرتور کونان-دویل (Arthur Conan-Doyle) بریتانیایی هم شخصیتی به نام «شرلوک هلمز» (Sherlock Holmes) را آفرید که از همین روش توجه به جزییات برای گشودن گره جنایت‌ها استفاده کرد و از آن راه، ژانر داستان‌های کارآگاهی در اروپا پدید آمد.

(تاریخ اصلی نگارش: پنج‌شنبه ٨/بهمن/١٣٩۴ – ٢٨/ژانویه/٢٠١۶)

Monday, February 22, 2016

آصَف تاریخی که بود؟

دوشنبه ٣/اسفند/١٣٩۴ – ٢٢/فوریه/٢٠١۶

در ادبیات پارسی به ویژه در شعرهای حافظ شیرازی به تکرار به نام کسی به نام آصَف برمی‌خوریم. برای نمونه

آصف عهد زمان، جان جهان تورانشاه ------------ که در این مزرعه جز دانه ی خیرات نکشت

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر -------- به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

زبان مور به آصف دراز گشت و روا است ---------- که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجُست

حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت --------- ز اثر تربیت آصف ثانی دانست

در فرهنگ دهخدا درباره‌ی آصَف چنین آمده است:
آصف [ص َ]: (اِخ ) پسر بَرَخیا. نام وزیر یا دبیر سلیمان نبی و یا دانشمندی از بنی اسرائیل.

و گویند این همان کس است که علمی از کتاب داشت و در قرآن کریم ذکر آن رفته است.

و او تخت بلقیس سبا را از دو ماهه راه به کمتر از لَمح بصر و چشم زخمی در پیشگاه سلیمان حاضر ساخت:

یک زمان صد روی از اهل هنر خالی نیست ----------- همچو خالی نَبُدی تخت سلیمان ز آصف
آسمان بوسه دهد خاک درش را به اُمید -------------- که آستانش بزداید ز رخ ماه کلف
سوزنی سمرقندی

|| توسعاً، وزیر و یا وزیری با خرد و تدبیر:

عمل و علم بباید صفت آصف شاه ------------ آصفی چون کند آن خواجه که نادان باشد؟
کمال اسماعیل اصفهانی
یعنی او را همان کسی می‌دانند که در آیه‌ی ۴٠ سوره‌ی نمل («مورچه»، سوره‌ی ٢٧) گفته شده است بی آن که نامش بُرده شده باشد:

قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ۚ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ ۖ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ

نمل (٢٧) آیه ۴٠

كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى] بود گفت من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زنى برايت مى‏ آورم پس چون [سليمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر ديد گفت اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزار ام يا ناسپاسى مى‏ كنم و هر كس سپاس گزارد تنها به سود خويش سپاس مى‏ گزارد و هر كس ناسپاسى كند بى‏ گمان پروردگارم بى‏ نياز و كريم است (۴۰)

اگرچه در قران هیچ نامی از این شخص به عنوان وزیر یا درباری دانشمند سلیمان برده نشده است اما در تفسیرها و روایت‌ها این شخص را آصَف پسر بَرَخیا (Asaph ben Berechiah) می‌دانند.

طبق برآوردهای زمانی، سلیمان (که در میان یهودیان تنها جزو شاهان است اما در میان مسلمانان جزو پیامبران بنی اسراییل است) در حدود ١٣٠٠ پیش از میلاد فرمانروایی می‌کرده است. اما آصَف شخصیتی تاریخی است که در زمانی بین سده ی سوم تا سده‌ی ششم میلادی می‌زیسته است.

در متن های انگلیسی نام او را به صورت Asaph ben Berechiah (آصَف پسر برخیا) و Asaph Judaeus (آصف یهودی) می نویسند. کتابی داشته است به نام «سِفر رِفوعات» (Sefer Refuot) یا «دفتر درمان ها» (Book of Medicines) که از کتابهای مهم پزشکی در میان یهودیان بوده است. گویا وی مانند هیپوکراتس (بقراط) یونانی سوگندی برای پزشکان نوشته بوده است که پزشکان یهودی بدان سوگند می خوردند.

به نوشته ی صفحه ی عبری ویکی پدیا درباره ی آصَف، وی در سده ی ششم میلادی می زیسته است. در کتاب آصف از هیپوکراتس (بقراط) و گالِنوس (جالینوس) و چند پزشک یونانی دیگر یاد شده است و گویا از نظر زبانی و واژه سازی هم آصف در این کتاب واژه های پزشکی عبری ساخته است. از نظر پزشکی هم کتاب او بر پایه ی باور به چهار مزاج/طبع است یعنی: خون، بلغم، زردی (صفرا)، سیاهی (سودا). این کتاب در میان یهودیان جنوب ایتالیایی شناخته شده بوده و در سده های دهم و دوازدهم میلادی هم به کار می رفته است. از آن پانزده دست نوشته باقی مانده و هنوز به تمامی چاپ نشده است و تنها بخش های کمی از آن چاپ شده اند.

Monday, December 28, 2015

دکتر محمد صنعتی و سخنانش درباره‌ی دروغ در تاریخ ایران

دوشنبه ٧/دی/١٣٩۴ - ٢٨/دسامبر/٢٠١۵

امروز متنی از دکتر محمد صنعتی به دستم رسید که واقعا جای شگفتی داشت این گونه نگاه کژومژ به ادبیات و هنر و تاریخ کشور.

دکتر محمد صنعتی، به نوشته‌ی صفحه‌ی شخصی‌اش در دانشگاه تهران، زاده‌ی سال ١٣٢۴ خ./١٩۴۵ م. در اصفهان است و در سال ١٣۶٢ خ./١٩٨۴ م. از انگلستان مدرک روانپزشکی گرفته است.



در زیر بخش‌هایی از این متن پر غلط را می‌آورم:

اندر باب دروغ

روزگاری ایرانیان سه شعار «گفتار نیک»، «پندار نیک» و «کردار نیک» را طرح کردند. شاید در نگاه اول این‌گونه به نظر رسد که این سه شعار برآمده از ذات ایرانیان آن روزگار بوده است، اما به گمانم می‌توان از زاویه‌ی دیگری هم به ماجرا نگاه کرد‌. اصلا می‌توان پرسید: اگر ایرانیان چنین خصایل نیکی داشتند، پس چه نیازی بود که آن را در قالب شعار درآورند؟ نه، ماجرا این نیست. نیاکان ما آرزوی گفتار، پندار و کردار نیکی را داشتند که شاید در آن زمان کیمیا بود.

واقعیت این است که زبان فارسی مملو‌ از تعارف و مبالغه و گزافه‌گویی است که صورت آبرومند دروغ هستند. وقتی دیوان شعرای ایرانی را می‌خوانید به وفور با این واژه‌ها مواجه می‌شوید، گو این که همه در تلاش‌اند به نحوی از واقعیات حذر کنند یا حداقل، واقعیت را پشت واژه‌ها پنهان کنند که این هم شکل دیگر دروغ‌گویی است.

یکی از نمونه‌های فوق‌العاده در متون فارسی، مقدمه‌ای است که «عزیز نسفی» بر «کشف الحقایق» نوشته است. عنوان کتاب به مخاطب چنین القا می‌کند که قرار است از حقایقی یا رازهایی پرده برداشته شود، اما چه انتظار عبثی. نویسنده در همان مقدمه به جد می‌نویسد: «... سعدالدین حموی حکایت می‌کرد ... می‌گفت که معانی‌یی که من در چهارصد پاره کتاب جمع کردم، عزیز آن جمله را در ده رساله جمع کرده و هر چند که من در اخفا و‌ پوشیدن سعی کرده‌ام، او در اظهار کوشیده. اندیشه می‌کنم که مبادا از این رهگذر ناجنسی آزاری به او برساند.» پس عزیز به این نتیجه می‌رسد که «... آنچه اختیار این درویش است در این کتاب ذکر نکردم تا نظر نامحرمان بر آن بیفتد ..
به این سبب که از عوام به ایشان ملامت و زحمت بسیار رسد. پس تدبیر ایشان آن است که زبان نگه دارند و یا به دیوانگی خود را مشهور گردانند.» بنابراین در کتاب خود هیچ حقیقتی از افکار و اعتقادات خویش ننوشته است. آن‌قدر می‌ترسد و آن‌قدر احساس خطر می‌کند که نمی‌تواند هیچ حقیقتی را بیان کند و بنابراین فقط نقل قول می‌کند.

یا نمونه‌ی دیگر حاشیه «بوعلی سینا» بر کتاب «معراج‌نامه»ای است که آن را برای دوستی محرم نوشته تا به دست نامحرم نیفتد. چرا که «بوعلی» می‌ترسید بخشی از تفسیر وی بهانه‌ای برای بهانه‌جویان و هیاهوطلبان فراهم کند.

به‌راستی که رمز و راز زبان و هنر فارسی شگفت‌آور است و این پرسش را به وجود می‌آورد که‌ چرا ما در زبان و هنرهای‌مان این چنین از واقعیت می‌گریزیم و پناه می‌بریم به تخیل و عناصر غیرواقعی و یا غیرزمینی. به عبارتی، هر آنچه زمینی و‌ ملموس است، در نظرمان بی‌ارزش جلوه می‌کند و آنچه غیرطبیعی است، ارزشمند تلقی می‌شود.

مثال دیگر آن ‌هم هنر مینیاتور است که هیچ پای‌بندی به واقعیت ندارد، آدم‌ها بزرگتر از درخت و درخت، بزرگتر از کوه تصویر می‌شود. چه دروغ زیبایی. مثل همان تعارف‌های ما می‌ماند که رفته‌رفته جنبه‌ی زیباشناختی پیدا کرده است و‌ همچون جواهر از کلام ایرانیان بیرون می‌ریزد.

این مسائل را می‌توان از زوایای مختلف و در چارچوب نظریه‌های مختلف تحلیل کرد، اما شخصا علاقه دارم که رابطه‌ای میان استبداد و پرده‌پوشی، و استبداد و‌ دروغ برقرار کنم؛ آن‌چنان که «ژاک رانسیه» فیلسوف فرانسوی می‌گوید: «میان دموکراسی و عریانی و شفافیت رابطه‌ی مستقیمی وجود دارد. سخن پوشیده، مبهم و پر رمز و راز بیش از هر چیز دیگر نشانه‌ی حضور استبداد و غیاب آزادی است.»

آنچه در ایران «همواره» وجود داشته، «ممنوعیت تفکر» بوده است و اگر در فرهنگ‌های دیگر ابتدا از هر چیز به تابوهای عمل جنسی و‌ ... اهمیت می‌دادند، در ایران تفکر و اندیشه تابوی اصلی بوده است. پس چه توقعی است اگر در این شرایط دروغ و ‌دروغ‌گویی رواج پیدا نکند؟ آدم‌ها سخن راست نمی‌گویند چرا که می‌ترسند؛ ترس از مجازات، ترس از دست دادن منافع و یا ناموس. همه‌ی این‌ها در پدید آمدن خصلت دروغ‌گویی موثر بوده‌اند.

دوست داشتم این متن را به مقاله‌ای که پیش از این نوشته‌ام، ارجاع دهم، اما از آنجا که ممکن است به آن مقاله دسترسی نداشته باشید، خلاصه‌اش را باز‌می‌نویسم. مقاله «ریشه‌های خودکامگی در ایران» نام دارد. «ارسطو» بر این باور بود که «خودکامگی» مخصوص ایرانیان بوده است و سایر ملل از ما تقلید کرده‌اند. البته که استبداد همه‌جا و از جمله در یونان و رم هم بوده است، اما فرق است میان خودکامگی و استبداد. دو نوع شیوه‌ی حکومت‌داری متفاوت است.

تنها یک «حاکم خودکامه» می‌تواند همه‌ی تصمیم‌ها را به صورت فردی اتخاذ کند، نه یک فرمانروای مستبد که طبق قانون و آن هم در زمان جنگ و در جبهه می‌توانست چنین کند، ولی متاسفانه حاکمان ما «همه وقت» و در «همه جا» خودکامه بوده‌اند. پس شگفت‌آور نیست که اگر دروغ در فرهنگ این مردم ریشه می‌دواند.
نخست آن که «پندار نیک» غلط است و درست آن «اندیشه‌ی نیک» است. بله، به هر چیزی می‌توان از زاویه‌های گوناگون نگاه کرد اما هر زوایه‌ای لزوما زاویه‌ی درستی نیست. بی نگاه به همه‌ی آموزه‌ها و باورهای دینی مردم ایران باستان نمی‌توان یک خط آن را بیرون کشید و از «زاویه‌ی دیگری» بدان نگاه کرد. آقای دکتر صنعتی در زمینه‌ی تاریخ ایران باستان و نیز دین‌های ایران باستان چه آموزشی دیده است؟ چه گونه به عنوان فرد دانشگاه رفته، به خود اجازه می‌دهد تنها با داشتن مدرک در روان‌پزشکی درباره‌ی تاریخ و دین و ادبیات ایران این گونه بی‌پروا اظهار نظر کند؟

ایرادی که به متن‌های عرفانی و ادبی گرفته است نیز بی‌پایه و در عین حال شگفت‌انگیز است و نشان از میزان آگاهی ایشان از ادبیات ایران و جهان دارد. آیا ایراد ایشان به «تخیل» در ادبیات است؟ آیا ادبیات بی تخیل معنایی دارد؟؟ آیا وی همه‌ی کسانی را که عمری صرف ادبیات و زبان پارسی کرده‌اند و در آن پژوهش‌های کرده‌اند، از ایرانی و انیرانی، انسان‌های ناآگاهی می‌داند که عمری را صرف دروغ‌ها و دروغگویی‌های ایرانیان کرده‌اند؟؟ وی که این همه به فیلسوفان و نویسندگان غربی استناد می‌کند، آیا نظر غربیان درباره‌ی ادبیات پارسی را هم خوانده است؟ چرا غربیانی مانند رینولد نیکلسون، آن-ماری شیمل، و صدها مانند آنان عمر خود را صرف پژوهش و ویرایش و تشریح و گردآوری آثار ادبیات «دروغگو»ی پارسی کنند؟ این گونه نگاه به ادبیات عرفانی و رازورانه بسیار ناشیانه است و نشان از ناآگاهی از ماهیت این گونه نوشتارها است. در همه‌ی مذهب‌ها و فرقه‌های این چنینی در همه‌ی جهان همین رازداری وجود دارد و ویژه‌ی زبان و ادبیات پارسی نیست. این گونه نوشتارها را در زبان انگلیسی esoteric یا «مستورانه» یا «پَرخیده» می‌گویند که ویژه‌ی دایره‌ی بسته‌ای از کسانی است که زبان آن گروه را می‌دانند.

شگفت‌انگیزتر اظهارنظر وی درباره‌ی هنر مینیاتور است که می‌گوید چون آدم از درخت بزرگتر است پس این نشانه‌ی دروغگویی ایرانیان است. آیا وقتی پابلو پیکاسو یا سالوادور دالی در نقاشی‌هایشان ابعاد و نگاه‌های رایج و نسبت‌های طبیعی را کنار می‌گذارند یا در سبک‌های دیگر نقاشی اروپایی رنگ‌های خورشید و گل‌ها و آسمان دیگرگونه کشیده می‌شوند آقای دکتر صنعتی آن را هم نشانه‌ی دروغگویی اروپاییان می‌داند یا چون اروپاییان گفته‌اند حکایت فرق می‌کند؟

به استناد کدام مطالعه و سند تاریخی به این نتیجه رسیده است که در ایران «همواره ممنوعیت تفکر» وجود داشته است؟ چه گونه دریافته است که «تفکر» و «اندیشه» تابوی اصلی در ایران بوده است؟؟؟ به نظر آقای دکتر صنعتی، کسانی مانند ابن سینا و سهروردی و هزاران دانشمند و اندیشمند و نویسنده و پژوهشگر در «همواره‌ی تاریخ ایران» شامل همین امروز خودمان چه کار بوده‌اند؟؟ اصلا به بی‌معنا بودن سخن خود توجهی نمی‌کند؟ آیا خود وی هم شامل این «همواره» می‌شود؟ البته خود وی از این قاعده مستثنا است زیرا کار وی اندیشه و تفکر نیست بلکه یاوه‌گویی است.

در پایان هم ما را به مقاله‌ی دیگری درباره‌ی خودکامگی تاریخی ایرانیان حواله می‌دهد که به استناد حضرت ارسطو ایرانیان سازندگان «خودکامگی» بوده‌اند و ملت‌های دیگر از ایرانیان تقلید کرده‌اند. حضرت ارسطو در فصل دوم کتاب «سیاست» خود فرموده است که «یونانیان شایسته‌ترین ملت دنیا اند و دیگر مردمان وحشی و بربر باید زیر فرمان یونانیان باشند».

it is proper for the Greeks to govern the barbarians, as if a barbarian and a slave were by nature one.
شایسته‌ی یونانیان است که بر بربرها فرمانروایی کنند گو این که بربرها و بردگان در طبیعت‌شان یکسان اند.
همچنین ارسطو فرموده است که برخی از مردمان برده زاده می‌شوند و مانند خر و دیگر چارپایان اند و باید از آنان بهره کشید. این سخن ارسطو نه تنها درباره‌ی غیریونانیان است بلکه حتا دیگر شهرهای یونانی‌نشین را هم شامل می‌شود. آیا هر سخنی را که ارسطو گفته است باید پذیرفت و بر سر و چشم گذاشت؟؟

جالب آن که آقای دکتر محمد صنعتی در گفت‌وگوی دیگر، بی‌توجه به تغییرهای زبانی و نیز این واقعیت که اندیشمندان می‌توانند واژه‌های روزمره را برگزیده و معناهای خاص و گاه آرمانی بدانها بدهند، به حافظ شیرازی و فرهنگ ایران ایراد می‌گیرد که «که رند یعنی آدم رذل!! چرا حافظ رند را نماد آزادگی کرده است؟ پس این نشانه‌ی افراط و تفریط ایرانیان است!» این جمله نشان می‌دهد که وی از همه‌ی مقاله‌ها و کتاب‌هایی که درباره‌ی حافظ و مفهوم «رند» نگاشته شده است یا بی‌خبر است یا نویسندگان آن مقاله را بیسواد و نادان می‌داند. حتا بی آن که معنای «عیار» و تاریخ عیاران را درست بداند و پژوهش‌های مربوط به آنان را خوانده باشد، عیار را با «طرار» اشتباه می‌گیرد و می‌گوید «عیاران» دزد و راهزن بوده‌اند!!!

این گونه نوشتارها و نگاه‌ها - که معمولا ادعای «آسیب‌شناسی» دارند - بیشتر خود نشانی از ذهن‌های «آسیب‌دیده» اند. این نوشتارها زاییده‌ی سطحی‌سازی (در انگلیسی: trivializing) یا «زابانش» دانش‌های جامعه‌شناسی و تاریخ و فرهنگ و همه‌ی زمینه‌های علمی است. اگر کسی در زمینه‌ی روان‌پزشکی هر چه به ذهنش رسید و نوشت، آیا دکتر محمد صنعتی آن را می‌پذیرد؟

بهتر است آقای دکتر صنعتی به همان رشته‌ی تخصصی خودشان بپردازد و به پیروی از فروید، به عقده‌ی اودیپ (حسرت همخوابگی پسران با مادرشان)، عقده‌ی الکترا (حسرت همخوابگی دختران با پدرشان)، و حسرت نرّه (penis envy) و دیگر مفهوم‌های والا و پیچیده و ناشی از «تابوهای جنسی» در فرهنگ‌های اروپایی مشغول باشد و به «تابوی اندیشه» در ایران کاری نداشته باشد و از پیچیدن نسخه برای تاریخ و فرهنگ ایران چشم‌پوشی کند و اجازه بدهد کسانی که شایستگی و ویژستگی در این زمینه‌ها دارند به دروغگویی ایرانیان و راستگویی ارسطو بپردازند.

در کشورهای اروپایی یا امریکای شمالی، اگر کسی این گونه همه‌ی تاریخ و فرهنگ کشورش را تحقیر کند، معمولا صفت «از خود بیزار» (self-hating) بدو داده می‌شود اما در ایران جزو «روشنفکران» دانسته می‌شود. گویا پس از دکتر محمدعلی (همایون) کاتوزیان، چشممان به دکتر محمد صنعتی روشن می‌شود که این گونه، از خود بیزارانه، «همه» تاریخ و فرهنگ ایران را لگدمال می‌کند و ناچیز می‌شمارد تا برای خود «اعتباری» بخرد. باید بدینان گفت:
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند ----------- نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست --------- کلاه داری و آیین سروری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی ------------ وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست ---------- نه هر که سر بتراشد قلندری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه -------------- که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

Friday, October 23, 2015

درباره ی فیلم پزشک و ابن‌سینا

آدینه ١/آبان/١٣٩۴ - ٢٣/اکتبر/٢٠١۵

به تازگی متنی به دستم رسید درباره‌ی فیلمی به نام «پزشک» بدین مضمون:

«پزشک» نام یک فیلم آلمانی است که در سال ٢٠١٣ ساخته شده است. هزار سال پیش، در سال ١٠٢١ میلادی در قرون وسطا، اروپا در جهل بیماری به سر می برد. فیلم قلب لندن را نشان می دهد که مردم با فقر و آلودگی بیماری دست و پنجه نرم می کنند و تنازع بقاء در جریان است. هیچ کس از پزشکی چیزی نمی داند. فقط سلمانی های دوره گرد، اندکی کارهای پزشکی می کنند، در حد کشیدن دندان، جا انداختن استخوان، و قطع انگشتان سیاه شده و میزان زیادی اوراد و خرافه به جای درمان به خورد مردم می دهند. سلمانی دوره گردی با گاری اش که در آن زندگی می کند به محله ای در لندن آمده است. مادری بیوه که سه فرزند کوچک دارد، دچار حصبه می شود. بچه به دنبال سلمانی «طبیب» می رود و او اصلا بر بالین مریض نمی آید می گوید این درد درمان نمی شود. مادر می میرد و کودک یتیم به همان سلمانی پناه می برد گمان می‌کند از طبابت چیزی می داند. چند سال بعد «سلمانی» دچار آب مروارید می شود و بینایی اش را از دست می دهد. جسی او را پیش یک کحال یهودی می برد. کحال او را عمل جراحی آب مروارید می کند و چشمانش شفا می یابد. جسی می پرسد چنین طبابت شگفتی را چه گونه آموختی؟ کحال می‌گوید از بزرگترین دانشمند کره زمین. جسی می گوید هر طور که هست باید به افتخار شاگردی او نایل شوم. کجاست؟ نامش چیست؟ می گوید نامش «ابن سینا» ست و تو باید به اصفهان بروی. جسی با مصايب بی شمار و خطر کردن جان خود را به اصفهان می رساند. آنجا با شهری مواجه می شود که بر خلاف لندن، عظیم و مدرن است. برج و بارو دارد و ابوعلی سینا در یک مسجد بزرگ که رواق های فراخ دارد، صبح ها درس پزشکی می دهد. عصرها فلسفه و شب ها بر بام مسجد درس اخترشناسی و هیات. جسی از این همه دانش و تمدن شگفت زده می شود.

شاید مهم ترین صحنه فیلم آنجاست که بوعلی به جسی می گوید: در باب عفونت گوش مقاله آی ارائه بده. جسی از مسؤول کتابخانه می پرسد کتابی در باب عفونت گوش وجود دارد؟ او جواب می دهد آن قفسه را ببین. وقتی جسی قفسه را باز می کند، می بیند پر از کتاب است. می گوید کدام کتاب مربوط به عفونت گوش است؟ مسئول کتابخانه می گوید: همه شان!
بیننده خود شاهد است زمانی که در قلب اروپا برای درمان بیماری ها به اوراد و جادو متوسل می شدند، کتابخانه اصفهان یک قفسه کتاب فقط مربوط به عفونت گوش بوده است. این تفاوت دانش در ایران و غرب یک هزار سال پیش از منظر یک فیلم صد در صد غربی است.....
البته این فیلم چون دقت تاریخی ندارد، در پایان ابن سینا دانش خود را به پسر انگلیسی می دهد و بعد خودکشی می کند!!!

روزنامه اطلاعات ۴ مهرماه ۱۳۹۴

هزار سال بعد تر،

اعلام شد که دو دانشگاه برتر ایران، یعنی صنعتی شریف و تهران، در رتبه ی حدود ۶٠٠ رده‌بندی دنیا جای گرفتند و جالب تر این که نظام آموزشی از کسب چنین رتبه ای ابراز شادمانی کرده است........
البته دکتر علی اکبر ولایتی درباره‌ی این فیلم چنین گفته است:
به گزارش مشرق، دکتر ولایتی به یک فیلم آلمانی که شخصیت ابوعلی سینا و تاریخ پزشکی را مورد تحریف قرار داده واکنش نشان داد و گفت: آلمان‌ها هیچ صلاحیتی در طب سنتی و اسلامی ندارند.

وی درباره‌ی تحریف‌های فیلم «پزشک» که مرگ ابن سینا را به دلیل خودکشی به تصویر کشیده است، گفت: آلمان‌ها چه شأنی دارند در حوزه‌ی طب سنتی و اسلامی که بخواهند اظهار نظر کنند و قصد داشته باشند چهره و واقعیات زندگی شیخ الرئیس را به تصویر بکشند؟

در فیلم «پزشک» ابن سینا دست به خودکشی زده و نشان داده شده است که روحانیت کتابخانه‌ی ابن سینا را آتش می‌زند و با به آتش کشیده شدن این کتابخانه، علوم پزشکی در ایران به پایان می‌رسد.
برای کسانی که به سایت یوتوب دسترس دارند، می‌توانند فیلم کامل را در نشانی زیر ببینند:

https://www.youtube.com/watch?v=oGxpF7QO-y4
فیلم کامل «پزشک»


پوستر آلمانی فیلم «پزشک»

درباره‌ی این فیلم باید بگویم که ایرادهای تاریخی فراوانی دارد از جمله:

- روشن است که اصل آمدن یک انگلیسی در زمان ابن سینا به ایران و شاگردی و دانش‌اندوزی وی در نزد ابن سینا به تمامی تخیلی است.

- داستان فیلم در سال ١٠٢١ میلادی آغاز می‌شود یعنی ۴١٢ قمری. شخصیت اصلی فیلم در آن زمان تقریبا کودکی ده ساله است و نزدیک ١۵ سال بعد به دیدار ابن سینا در اصفهان ایران می‌آید یعنی سال ۴٢٧ ق. / ١٠٣۶ م. حال آن که ابن‌سینا در رمضان ۴٢۶ یا ۴٢٧ یا ۴٢٨ ق. در همدان درگذشته است.

- شخصیت اصلی فیلم از بیابان‌هایی مانند حجاز (عربستان) می‌گذرد و ناگهان به دیوارهای شهر اصفهان می‌رسد!! حال آن که اصفهان به ویژه در زمان ابن سینا از هیچ سویی به کویر راه نداشته است.

- در سال ١٠٢١ میلادی هنوز کشوری به نام انگلستان وجود نداشته است. بلکه چند پادشاهی ساکسونی در جزیره‌ی بریتانیا وجود داشتند و بیرون از اروپا و به ویژه در ایران کسی از کشوری به نام «انگلستان» خبر نداشته است. اما در فیلم می‌بینیم که وقتی راب (با نام تغییر یافته‌ی جسی) به اصفهان می‌رسد و می‌گوید من از انگلستان آمده‌ام، همه‌ی ایرانیان انگلستان را می‌شناسند!!

- معلوم نیست این پسر انگلیسی زبان (که در آن زمان مردم انگلستان به زبان انگلیسی کهن سخن می‌گفتند) چه گونه و با چه زبانی با ابن‌سینا و دیگر ایرانیان در شهر اصفهان سخن می‌گفته است. اگرچه نشان داده می‌شود که وی آداب مردم یهودی را در راه از همسفرانش می‌آموزد اما هیچ جای فیلم درباره‌ی زبان‌آموزی وی سخنی گفته نمی‌شود یا صحنه‌ای دیده نمی‌شود.

- حاکم اصفهان، یعنی علاءالدوله‌ی دیلمی چهره‌ای مانند مغولان و چشمانی تنگ دارد حال آن که وی دیلمی بوده است و قاعدتا رخساری روشن و چشمانی درشت و باز داشته است.


علاءالدوله در فیلم

- شخصی به نام سلجوق با لشکرش در پشت دروازه‌ی اصفهان منتظر است تا حمله کند و شهر را بگیرد! حال آن که در تاریخ واقعی، سلجوق پدربزرگ طغرل بیگ بود و طغرل سلجوقی بود که با علاءالدوله‌ی دیلمی جنگید. جالب آن که سلجوق کذایی در این فیلم که از ترکان تنگ چشم آسیای مرکزی بوده است چشمانی باز و چهره‌ای مانند ایرانیان دارد!


سلجوق در فیلم

- در فیلم می‌بینیم که در زمان ابن سینا در اصفهان طاعون می‌آید و مردم فراوانی از این بیماری می‌میرند. اما فکر نکنم در زمان ابن سینا در اصفهان طاعون آمده باشد.

- در این فیلم، مردم اصفهان بیشتر سیه چرده اند و ظاهری مانند عربان دارند. از جمله کسانی که در مسجد اند با لهجه‌ی غلیظ عربی «الله اکبر» می‌گویند

- در فیلم می‌بینیم که مردم متعصب و مسجدی، مدرسه‌ای را که ابن سینا در آن آموزش می‌داده است به آتش می‌کشند و ابن سینا هم خودکشی می‌کند. که صد در صد غلط است. ابن سینا به خاطر بیماری قولنج (در انگلیسی: ) درگذشته است و هرگز کتابخانه و آموزشگاهش در اصفهان به آتش کشیده نشد.

جالب است که فیلم‌های غربی و هالیوودی وقتی درباره‌ی روم و یونان باستان باشند از ده‌ها کارشناس و تاریخدان و منبع تاریخی یاری می‌گیرند و نهایت تلاش را می‌کنند که دقت تاریخی در کوچک‌ترین چیزها مانند آرایش مو و جنس کفش و ... رعایت شود. اما وقتی به فیلم‌هایی درباره‌ی ایران و دیگر کشورها می‌رسد تحریف‌ها و نادرستی‌های تاریخی را به خیال خودشان با «پروانه‌ی هنری» توجیه می‌کنند و می‌گویند ما که نمی‌خواهیم تاریخ را بازسازی کنیم، هدف بیان چیز دیگری است!

این فیلم بر پایه‌ی کتابی به همین نام نوشته‌ی نوح گوردون (Noah Gordon)، نویسنده‌ی امریکایی (زاده: ١٩٢۶ م. / ١٣٠۵ خ.) است. خود کتاب را نخوانده‌ام که ببینم چه اندازه ایرادهای تاریخی دارد و فیلم تا چه اندازه خطاهای کتاب را تکرار کرده است.


جلد کتاب «پزشک»


نوح گوردون (Noah Gordon) نویسنده

متاسفانه سفارت‌های ایران و بخش‌های فرهنگی آنها اصلا به این گونه فعالیت‌های فرهنگی در کشورهای میزبان خود توجهی ندارند. وگرنه برای نمونه، بخش فرهنگی سفارت ایران در آلمان می‌توانست بهتر عمل کند و وقتی که از برنامه‌ی ساختن این فیلم خبردار می‌شد می‌توانست هم مشاوره‌ی تاریخی بدهد و خطاهای فاحش فیلم را برطرف کند و هم از آنان دعوت کند تا با فیلمبرداری در ایران به مطرح شدن مثبت کشور و تاریخ ایران در جهان کمک کند.

به نظرم اعتراض دکتر علی اکبر ولایتی بیشتر به خاطر «حمله‌ی روحانیت به کتابخانه‌ی ابن سینا» است نه به خاطر ایرادهای تاریخی کتاب و فیلم. اگر مثلا در فیلم صنف پارچه‌فروشان کتابخانه‌ی ابن سینا را آتش زده بود شاید چندان اعتراضی نمی‌کرد.

این که دکتر ولایتی جمع ببندد و بگوید «آلمان‌ها صلاحیت ندارند» حرف سنگینی و نادرستی است. زیرا پژوهش‌های تاریخی ایران و ایران‌شناسی خیلی به کشور آلمان و دانشوران آلمانی مدیون است از تئودور نولدکه و یوزف مارکوارت و فردیناند یوستی در سده‌های نوزدهم و بیستم گرفته تا ایران‌شناسان همروزگار ما مانند مانفرد مایرهوفر، والتر هینتس، و هایده-ماری کُخ و دیگران.

برای نمونه، چند سال پیش هم فیلمی درباره‌ی تموچین یا همان چنگیز خان ساخته شد و ناراستی‌های تاریخی زیادی داشت اما حکومت ایران و جناب دکتر ولایتی هیچ واکنشی نشان نداد که تاریخ ایران را تحریف کرده‌اند.

آقای ولایتی و دیگر مسئولان فرهنگی ایران، درباره‌ی رخدادهای زیر یک بار هم صدای اعتراضشان بلند نشد:

- دولت باکو چندین سال است که در کشورهای دنیا مجسمه‌ی نظامی گنجه‌ای، شاعر بزرگ ایرانی، را با عنوان «شاعر بزرگ آذربایجان» نصب می‌کند.

- این دزدی نظامی گنجه‌ای از سال‌های ١٣٧٠ خ. / ١٩٩٠ م. و به ویژه پس از فروپاشی شوروی شدت بیشتری یافته است و امروزه طلبکار هم شده است که چرا ایرانیان می‌گوید نظامی شاعر ایرانی است!!!

- دولت باکو سال گذشته چوگان را به عنوان میراث فرهنگی خودش ثبت کرد

- دولت باکو خواجه نصیر الدین توسی را «تورک آذربایجانی» اعلام می‌کند.

- ترکیه چندین دهه است که مولانا را شاعر ترک معرفی می‌کند.

- اوزبکستان ابوریحان بیرونی را دانشمند اوزبک اعلام می‌کند

- قراقستان فارابی را فیلسوف قزاق معرفی می‌کند

Friday, August 07, 2015

بازی گنجفه و ورق‌بازی غربی

آدینه ١۶/امرداد/١٣٩۴ - ٧/آگوست/٢٠١۵

پیشتر جستاری درباره‌ی بازی گنجفه نوشتم. گنجفه در هند و ایران بازی می‌شده است. گنجفه با ٩۶ برگ/ورق بازی می‌شده که در ٨ دسته‌ی ١٢ تایی بخش شده بودند به نام‌های:
۱- زر سرخ
۲- زر سفید
۳- برات
۴- قماش
۵- چنگ
۶- شمشیر
۷- تاج
۸- غلام

و هر یک از این دسته‌ها دارای برگه‌هایی از ١ تا ١٠ و سپس یک شاه و یک وزیر بوده‌اند.

گنجفه در دوران مملوکان (ممالیک) در مصر رواج یافت و از آنجا به جنوب اروپا و به ویژه اسپانیا راه یافت. و از آنجا به فرانسه و دیگر جاهای اروپا راه یافت و به شکل ورق‌های امروزی درآمد.

نکته‌ی جالب آن که هنوز در اسپانیا و کشورهای امریکای لاتین با ورق‌هایی بازی می‌کنند که بسیار به گنجفه شباهت دارد به ویژه که تعداد برگ‌های هر خال ١٢ تا است. در زبان اسپانیایی به ورق‌های بازی «نایبی» (Naipes) می‌گویند زیرا در ورق‌های رایج در مصر یکی از برگ‌ها «نایب» نام داشت.


برگه‌های بازی اسپانیایی

نام چهار خال یا دسته در ورق‌های اسپانیایی چنین است:
- زر سرخ (oros)
- جام (copas)
- شمشیر (espadas)
- گرز (bastos)

باور بر آن است که این چهار دسته نماینده‌ی چهار طبقه‌ی اجتماعی اروپای دوران تاریک است. یعنی
زر سرخ = بازرگانان
جام = کلیسا
شمشیر = ارتشیان
گرز = روستاییان

این چهار خال در ورق‌های فرانسه‌ای به صورت زیر درآمدند و یک شهبانو یا «بی‌بی» هم بدان افزوده شد:

- زر سرخ به الماس (در انگلیسی: diamond در پارسی: خشت)
- جام به دل (در انگلیسی: heart در پارسی: دل)
- شمشیر به سرنیزه (در انگلیسی: spade در فرانسه‌ای: pique در پارسی: پیک)
- گرز به گرز (در انگلیسی: club در پارسی: گشنیز)


Wednesday, November 19, 2014

اردوغان و کشف امریکا به دست مسلمانان - ابوریحان بیرونی و کشف قاره‌ی امریکا

چهارشنبه ٢٨/آبان/١٣٩٣ – ١٩/نوامبر/٢٠١۴

چند روز پیش، «رجب طیب اردوغان» رئیس‌جمهور ترکیه در همایش رهبران مسلمان آمریکای لاتین که در استانبول برگزار شد، گفت که مسلمانان آمریکا را کشف کرده‌اند نه کریستف کلمب.

خبرگزاری فرانسه نوشت: اردوغان در این کنفرانس گفت که مطمئن است مسلمانان در قرن ١٢ قاره آمریکا را کشف کرده‌اند و کریستف کلمب ٢٠٠ سال پس از مسلمانان به این قاره رسیده است.

رئیس‌جمهور ترکیه گفت: مسلمانان در قرن ١٢ با آمریکای لاتین در ارتباط بودند و در سال ١١٧٨ میلادی این قاره را کشف کردند.

وی افزود: دریانوردان مسلمان در اوایل سال ١١٧٨ میلادی به آمریکا رسیدند و حتی کریستف کلمب نیز در خاطراتش از وجود یک مسجد بر تپه‌ای در ساحل کوبا سخن می‌گوید.

اردوغان گفت: آنکارا آمادگی این را دارد که درست در همان جایگاه در کوبا، که یک مسجد بنا شده بود، مسجد دیگری بسازد و دوست دارم که درباره این مسئله با برادرانم در کوبا سخن بگویم. مسجد بر روی آن تپه امروز بسیار زیبا خواهد بود.

پیش از این، تعدادی از روحانیان مسلمان این موضوع را که مسلمانان پیش از تاریخ رسمی کشف آمریکا در آن قاره حضور داشتند را مطرح کرده بودند، اما اظهارات آقای اردوغان درباره مشاهده مسجد توسط کریستف کلمب به نظر، جدید می‌آید.
پس از آن نیز چند سایت با نوشتن طنزهای گاه خنک و بی‌مزه این جریان را مسخره کردند.

گویا ادعای اردوغان درباره‌ی وجود مسجد در قاره‌ی امریکا، بر پایه‌ی این ریشه‌شناسی است که نام کوبا / Cuba در اصل قُبّه / Qubba به معنای گنبد بوده است. اما به احتمال فراوان، این ریشه‌شناسی عامیانه است و پایه‌ی تاریخی ندارد. سایت ریشه‌شناسی انگلیسی، این نام را از نام بومیان ساکن در این جزیره یعنی Cubanacan می‌داند.

درباره‌ی حضور مسلمانان در قاره‌ی امریکا پیش از ورود کریستف کلمب، من آگاهی چندانی ندارم و باید بیشتر جست‌وجو کنم. اما یکی از نخستین کسانی که به صورت نظری به وجود قاره‌ی امریکا پی برده بود، دانشمند بزرگ ایرانی ابوریحان بیرونی است که در کتاب «تحقیق هند» (ص ٢٢۴ چاپ حیدرآباد / ص ١٣١ ویراست زاخائو) خود بدان اشاره کرده است. ابوریحان بیرونی به نظریه‌ی «جابجایی صفحه‌های قاره‌ای» کره‌ی زمین باور داشته و بر پایه‌ی آن بدین نتیجه رسیده بود که در پشت اقیانوس اطلس، باید قاره‌ای باشد که در گذشته‌های بسیار دور به اروپا و آفریقا چسبیده بوده است.

این نکته را استاد جلال‌الدین همایی در صفحه‌ی ١٣١ در پیشگفتار خود بر ویراست «التفهیم» ابوریحان بیرونی به سال ١٣١۶ خ. یادآوری کرده است.

ابوریحان اول کسی است که به قوه‌ی علم و فراست ذاتی وجود سرزمینی را حدس زده است که چند قرن بعد از وی در سال ١۴٩٢ میلادی و ٨٩٧ هجری قمری به نام امریکا کشف کرد.

خلاصه این که ابوریحان در کشف امریکا سهمی مهم و قابل توجه دارد. بدین قرار که پیشینگان همه معتقد بودند که بخش خشکی معمور مسکون زمین منحصر به ربع شمالی است که آن را ربع مسکون می‌گفتند. از این ربع نیز به تفصیلی که در کتب هیئت و جغرافیای قدیم آمده است تمام ٩٠ درجه‎ی عرض شمالی را معمور نمی‌دانستند.

ابوریحان نخستین دانشمندی است که به نیروی علم و فراست حدس زد و اعتقاد کرد که در ربع شمالی دیگر یا در نیم کره‌ی جنوبی زمین یعنی در نقطه‌ی مقابل مقاطر ربع شمالی – که فقط آن را مسکون و معمور می‌دانستند – هم خشکی وجود دارد؛ و دو ربع دیگر کره‌ی زمین را آب دریاها گرفته و وجود همین دریاها مابین دو قاره را جدایی انداخته و مانع از ارتباط دو قسمت خشکی با یکدیگر شده است.

این مساله که چرا پیشینگان تنها یک ربع شمالی زمین را معمور و مسکون دانسته‌اند، سوال چهارم است از هشت سوال اقتراحی ابوریحان از ابوعلی سینا که در فصول قبل گذشت.

پیداست که خود ابوریحان در این باره صاحب فکر تازه و نظری مخصوص بوده و چون به ذکاوت و حدّت فکر و تیزهوشی ابوعلی سینا و اهلیت او برای این مباحث اعتقاد داشته؛ همان طور که در مساله‌ی خلاء [سوال ششم از هشت سوال اقتراحی] گفتیم؛ می‌خواسته است عقیده‌ی او را در این خصوص جست‌وجو و فکر خود را پخته و تایید کند؛ منظورش امتحان یا فضل‌فروشی و مناظره و مغالبه‌ی جدی نبوده است.

فکر تازه‌ی ابوریحان همان است که در کتاب الهند تالیف حدود ۴٢٢ هـ.ق. / ١٠٣٠ م. در دو موضع بیان کرده و در قانون مسعودی نیز سربسته بدان اشاره نموده است. اما در کتاب الهند:

١- در یک جا می‌گوید: «علی انه ممکن بل کالواجب تقاطر ربعین من ارباع الارض یا بسین و تقاطر الاخرین من الماء مغمورین فیرون الارض فی الوسط» (کتاب الهند ص ٢٢١ چاپ حیدرآباد دکن، ص ١٣٣ چاپ زاخائو) [ترجمه‌ی شهربراز: همانا شدنی بلکه بایستنی است که دو چارک از چهار بخش خشک زمین باشندگانی داشته باشد و دو چارک دیگر آن که در میان است در زیر آب رفته باشد]

٢- و در جای دیگر باز می‌گوید: «و اما نحن فوجودنا الاستقرائی یقتضی الیبس فی احد ربعیها الشمالین و نتفرس لاجله فی الربع المقاطر له مثل ذلک» (کتاب الهند ص ٢٢۴ چاپ حیدرآباد دکن، ص ١٣۵ چاپ زاخائو) [ترجمه‌ی شهربراز: و ما به شیوه‌ی استقرایی دریافتیم که در یکی از دو چارک شمالی زمین باید خشک باشد و به همان خاطر در چارک دیگر مانند آن باشد]

٣- در قانون مسعودی نیز می‌گوید که «حصر عمارت در یک ربع شمالی علت و موجب طبیعی ندارد. یعنی از روی قواعد علمی ممکن است که قسمت دیگر زمین نیز خشکی قابل عمارت باشد. «و جعلوا العماره فی احد الربعین الشمالیین لا ان ذلک موجب امر طبیعی» (ج ٢ ص ۵٣۶) [ترجمه‌ی شهربراز: و آبادانی را در یکی از دو چارک شمالی زمین گذاشتند که این کاری طبیعی نیست]
اما گویا تا کنون هیچ از مسئولان ایرانی یا دانشمندان و پژوهشگران ایرانی نیازی ندیده‌اند که بیشتر به این موضوع بپردازند و آن را همگانی کنند.

این هم نقشه‌ی زمین از کتاب «التفهیم» ابوریحان که دوست گرامی رفیق فردوسی برایم فرستاده است. در ویراست استاد جلال‌الدین همایی این نقشه در صفحه‌ی ١۶٩ آمده است.



اتفاقا به تازگی مردکی امریکایی و ضدایرانی به نام «فردریک استار» (S. Frederick Starr) در مقاله‌ای به این موضوع علمی اشاره کرده است و گفته که شاید ابوریحان بیرونی کاشف امریکا بوده اما به خاطر دشمنی خود با ایران، ابوریحان بیرونی را دانشمندی از «آسیای مرکزی» (!!) معرفی کرده است.

شکی نیست که اردوغان و اسلامگرایان ترکیه به دنبال سود خویش و برنامه‌های خود هستند. اما اگر این جمله را یک پژوهشگر اروپایی تبار گفته بود باز هم از همین «طنز»های خنک برایش می‌نوشتند؟ به نظر من اردوغان بر پایه‌ی دروغ‌های استالینی و باورشان به ازبک بودن ابوریحان بیرونی، می‌خواهد این را هم از افتخارهای ترکان مسلمان بداند همان طور که مولانا را شاعر بزرگ ترک خوانده‌اند و فارابی را فیلسوف ترک/قزاق.

در سال ١٣٨٧ خ. / ٢٠٠٨ م. جستاری نوشتم درباره‌ی گزارش هم‌نشستی در آنکارا به سال ١٣۶۴ خ. / ١٩٨۵ م. که در آن بیشتر دانشمندان ایرانی از جمله محمد پسر موسای خوارزمی و ابن سینا و فارابی را ترک دانسته بودند.

اردوغان در سال ٢٠٠٩ م. / ١٣٨٨ خ. هم در سازمان ملل همین یاوه‌ها و دروغ‌ها را درباره‌ی ترک بودن دانشمندان ایرانی مطرح کرد و صدای کسی از مسئولان ایرانی در نیامد.

Tuesday, June 24, 2014

مارتین لوتر و خرید جهنم؟

سه‌شنبه 3/تیر/1393 - 24/جون/2014

باز هم در روزهای گذشته، مطلبی به دستم رسید که جای افسوس دارد که چرا برخی هر چه به دست‌شان برسد، بی اندکی اندیشه و جست‌وجو بی‌درنگ آن را پخش می‌کنند یا در وبلاگ خودشان می‌گذارند یا در شبکه‌های اجتماعی پخش می‌کنند. اصل مطلب چنین است:

خرید جهنم

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می‌فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا این که فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

- قیمت جهنم چه قدر است؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفاً سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: سند جهنم.

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:

- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی‌دهم.

اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود.
اگر جمله‌ی آخر نبود، می‌شد این را به عنوان لطیفه یا جوکی خواند و خندید. اما وقتی نویسنده‌ی این مطلب سعی در واقعی و تاریخی جلوه دادن آن می‌کند نشان می‌دهد که هیچ آگاهی‌ای از تاریخ دوران تاریک اروپا و زندگی و اندیشه‌ی مارتین لوتر ندارد.

واقعیت تاریخی آن است که در دین مسیحیت، «آمرزش‌نامه» (در انگلیسی: indulgence) وجود داشته و هدف از آن، سبک کردن بار گناه مُردگان به خاطر گناه‌های بزرگ بوده است. تاثیر «آمرزش‌نامه» تنها برای زمانی است که مردگان در «برزخ» (purgatory) به سر می‌برند. بنابراین «خریدن قسمتی از بهشت» ساده‌انگاری و ساده‌لوحی نویسنده‌ی این مطلب و ناآگاهی او را نشان می‌دهد.

مارتین لوتر (زاده: 10 نوامبر 1483 م. / مرگ: 18 فوریه 1546 م.)، کشیشی کاتولیکی بود که در سده‌ی شانزدهم م. / نهم ق. (همزمان با شاه اسماعیل و شاه تهماسب صفوی) در آلمان می‌زیست. وی بر این باور بود که انسان‌ها تنها به خاطر رحمت و بزرگواری خداوند و با ایمان به عیسای مسیح می‌توانند وارد بهشت شوند نه به خاطر کارهای نیک خودشان.

(
البته حافظ شیرازی، در بیت بحث‌انگیزی چنین می‌گوید:
جنّت آن است که بی خون دل آید به کنار ---------------- ورنه با سعی و عمل، باغ جنان این همه نیست!
)

اما نکته در اینجا بود که در آن زمان، پاپ برای تامین هزینه‌های ساخت کلیسای جامع پیتر مقدس (St. Peter Basilica) در شهر رُم، آمرزش‌نامه‌ها را می‌فروخت. مارتین لوتر در اعتراض به این کار، رساله‌ای نوشت که به «رساله‌ی 95 بندی» (Ninety Five Theses) مشهور شد. این رساله، بحثی یزداشناسیک (theological) بود و مخاطب اصلی آن کشیشان و پاپ و دیگران بودند. اما با جدی شدن این مخالف مارتین لوتر و نیز به دلیل‌های سیاسی و پشتیبانی فرمانروای آلمان از لوتر و مخالفت وی با چارلز، شاه اسپانیا و امپراتور روم مقدس، کار بالا گرفت و جنبش مخالفان یا به اصطلاح «پروتستان» (Protestant) شکل گرفت.

می‌بینیم که هیچ حرفی از خرید و فروش بهشت و جهنم و سند سه سکه‌ای نبوده است. بهتر است بیشتر بخوانیم و کمتر یاوه‌های دیگران را پخش کنیم.

Wednesday, June 04, 2014

جورجی زیدان و ابن مقفع

چهارشنبه ١۴/خرداد/١٣٩٣ - ۴/جون/٢٠١۴

امروز به نوشتاری از آقای رضا مهریزی در روزنامه‌ی شرق (سال ۵، شماره ١١٢۴، سه‌شنبه ٩ آذر ١٣٨٩ ص ١٢) خواندم با عنوان «یونان‌زدگی، عرب‌زدگی، غرب‌زدگی». نوشتاری جالبی بود اما در آن به چند شخصیت بزرگ ایرانی کم‌لطفی شده بود از جمله به عبدالله ابن مقفع (که پیشتر درباره‌اش نوشته‌ام). در این نوشتار چنین آمده است:

از مصادیق عربزدگی در این دوره كم نیستند. مثلا جرجی زیدان در كتاب معروف خود «تاریخ تمدن اسلامی» از عربزدگی پاره‌ای از ایرانیان سخن به میان آورده:

مثلا عبدالله ابن مقفع كه از بزرگ‌زادگان ایران بود هنگامی در بصره با دسته‌ای از بزرگان ایران صحبت می‌داشت. عده‌ای از اشراف عرب نیز آنجا بودند. ابن مقفع سخنگوی مجلس بود و هر كس از او چیزی می‌پرسید.

از آن جمله كسی پرسید خردمندترین مردم روی زمین كدام مردمند؟
و چون فکر می‌کردند ابن‌مقفع ایرانیان را خردمندتر می‌داند خودشان گفتند: ایرانیان از همه خردمندترند.
ولی ابن‌مقفع گفت: هرگز!
گفتند: رومیان.
گفت: هرگز، هرگز!
همین طور هر ملتی را که نام بردند ابن‌مقفع آن را رد کرد. بالاخره خسته شدند و از خودش خواستند که عقیده‌اش را بگوید.

ابن‌مقفع گفت: راستش را بخواهید عرب‌ها خردمندترین مردم روی زمین هستند و گرچه من افتخار عرب بودن را ندارم ولی این افتخار را دارم كه آنان را به خوبی می‌شناسم. ایرانیان اگرچه مملكت بزرگی داشتند اما نتیجه‌ی فكر و عقل آنان چندان نبود، ولی خردمندی عرب بی‌مانند و بی‌سابقه است.

جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلامی، ترجمه علی جواهر کلام، تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر، جلد چهارم، ۱۳۴۵، ص ۶۹۷
با توجه به شناختی که از ابن‌مقفع داشتم و سرانجام دردناک وی (در آتش سوختن به جرم «زندیق» بودن پس از خدمت‌های فراوانش) و نیز با توجه به پیشینه‌ی جورجی زیدان و تعصب عربی وی و نگاه نه چندان مثبت وی به ایرانیان، به این گفته شک کردم.از این رو به دنبال خاستگاه یا منبع این سخن جرجی زیدان گشتم.

جالب این که مترجم گرامی، آقای علی جواهرکلام در همان صفحه در پانوشت چنین افزوده است:
اگر این گفته‌ی جرجی زیدان (مدرکش را ذکر نکرده است) درست باشد، باید عرب‌های ناجوانمرد را نفرین کرد که دوستی مانند ابن‌مقفع را در آتش سوزاندند (مترجم).
یعنی مترجم کتاب هم به گفته‌ی زیدان شک کرده و زیدان نیز هیچ مدرکی را برای این حکایت به دست نداده است. کاش آقای رضا مهریزی در نوشتار خود به این پانوشت هم اشاره می‌کرد.

به دنبال کتاب عربی جُرجی زیدان هم گشتم و در آن دیدم که هیچ نشانی از خاستگاه برای این حکایت ابن‌مقفع نیامده است. این هم متن عربی کتاب جورجی زیدان:
(جلد چهارم کتاب عربی، صفحه ۶۹)

فان عبدالله ابن المقفع المنشی الشهیر - و کان عریقا فی النسب الفارسی - ضمه مجلس فی بیت بعض کبراء الفرس بالبصرة، و فیه جماعة من اشراف العرب، فتصدی هو الکلام فسأل بعض الحضور: «ای الامم اعقل؟»
فظنوه یرید امته فقالوا: «فارس».
فقال: کلا .. لانهم و ان ملکوا الارض و ضمت دولتهم الخلق لکنهم لم یستبطوا شیئا بعقولهم».
فقالوا «الروم».
فقال: «لا».
حتی سئموا. فقالوا: «قل انت».
قال: «العرب. و اذا فاتنی حظی من النسبة الیهم، فلایفوتنی حظی من معرفتهم. ان العرب حکمت علی غیر مثال مثل لها و لا آثار أثرت علیها.

اصحاب ابل و غنم و سکان شعر و أدم. یجود أحدهم بقوته و یتفضل بمجهوده، و یشارک میسوره و معسوره، و یصف الشیء بعقله فیکون قدوة، و یفعله فیصیر حجة، و یحسن ماشاء فیحسن، و یقبح ما شاء فیقبح، ادبتهم انفسهم و رفعتهم هممهم، و أعلتهم قلوبهم و ألسنتهم، فلم یزل حباءالله فیهم و حباؤهم فی انفسهم، حتی رفع لهم الفخر و بلغ بهم أشرف الذکر، و ختم لهم بملکهم الدنیا علی الدهر، و افتتح دینه و خلافته بهم الی الحشر علی الخیر فیهم و لهم»

ترجمه‌ی بند پایانی:
مردمی که با شتر و گوسفند در میان چادرهای پشمی و پوستی می‌زیستند، خوراک خود را به دیگران می‌دادند و دسترنج خویش را به سایرین می‌بخشودند، در دارایی و ناداری یار و مساعد مردم بودند، هرچه را که با خرد و فکر خویش می‌ستودند همان سرمشق می‌شد و هر کاری انجام می‌دادند برای دیگران دستور می‌گشت. آنچه را نیک می‌داشتند نیک می‌شد و آنچه را بد می‌داشتند بد می‌شد. خودشان خودشان را تربیت کردند. همه آنان آنها را بلند کرد. دل و زبان آنان موجب پیشرفت آنها شد. خداوند به آنان متوجه بود و خودشان مراقب خودشان بودند تا آنکه نامشان برتر شد. آوازه‌ی شهرتشان عالمگیر گشت و دین خداوند از میان آنان درآمد و تا پایان روزگار بزرگواری و فرمانروایی در آنان استوار ماند. نیکی در آنان و برای آنان جاویدان است.

Friday, April 18, 2014

ابوسعید سیرافی و ابوبِشر متا و نقد ارسطو

آدینه 29/فروردین/1393 - 18/اپریل/2014

سیراف یکی از بندرهای مهم ایران بر خلیج پارس بوده است که تا سده‌ی چهارم هجری / یازدهم م. از اعتبار فراوانی برخوردار بود. به نوشته‌ی فرهنگ دهخدا این واژه در اصل «شیلاب» بوده است و «سیراف» شکل عربی شده‌ی آن است و امروزه بندر طاهری در استان بوشهر جای آن را گرفته است.

یکی از دانشمندان سرشناس این شهر در دوران اسلامی، ابوسعید حسن پسر عبدالله پسر مرزبان سیرافی بوده است که در سال 284 ق. / 897 م. در سیراف زاده شد. وی در عمان فقه آموخت و سپس به بغداد رفت و در آنجا قاضی شد. وی مدت 40 سال فتوادهنده (مفتی) بود و به کار داوری (قضاوت) و نویسندگی پرداخت. وی در سال 368 ق. / 978 م. به سن 84 سالگی در بغداد درگذشت. وی معتزلی بود و کتاب‌های زیر را نوشته است: «اخبار النحویین البصریین»، «الاقناع»، «شرح مقصوره ابن دُرید»، «صنعةالشعر»، «البلاغة»، «شرح المقصورة» و «شرح کتاب سیبویه».

ابوبِشر متا پسر یونس در سال 256 ق. / 870 م. در نزدیکی بغداد زاده شد و در سال 328 ق. / 940 م. در سن 70 سالگی در بغداد درگذشت. وی یکی از مترجمان بزرگ دوران عباسیان است. وی به خاطر این که مسیحی بود و با زبان سُریانی آشنا بود بیشتر ترجمه‌هایش از سُریانی به عربی است. از جمله ترجمه‌ی آثار ارسطو از سُریانی به عربی مانند ترجمه‌ی «فن شعر» یا «مبحث شعر» ارسطو (به خط یونانی: Περὶ ποιητικῆς به خط لاتین: Peri Poiitikis). یکی از شاگردان برجسته‌ی او، فیلسوف بزرگ ایرانی ابونصر فارابی است.

در سال 320 ق. / 932 م. در مجلس ابوالفتح جعفر ابن فرات، وزیر خلیفه‌ی عباسی مناظره‌ای میان ابوسعید سیرافی و ابوبشر متا روی داد که در آن سیرافی ایرادهایی بر کار ابوبشر متا و نیز منطق و فلسفه‌ی ارسطو وارد کرده است. این مناظره در کتاب «الامتاع و الموانسه» نوشته‌ی ابوحیّان توحیدی ثبت شده است. آقای فارِس پورآرین این مناظره را در زمستان سال 1366 خ. / 1987 خ. در مجله‌ی «مشکوة» به پارسی برگردانده است. در زیر بخش‌هایی از این مناظره را می‌آورم:

ابوسعید سیرافی: درباره‌ی منطق با من صحبت کن. منظورت از منطق چیست؟ اگر مُراد و مقصود تو را از منطق بفهمم در این صورت در مورد درست بودن یا نادرست بودن آن به روش‌های قانع‌کننده و روشن با تو سخن خواهم گفت.

ابوبشر متا: منظور من از منطق آن ابزاری از ابزارهای سخن گفتن است که به وسیله‌ی آن درست یا نادرست بودن سخن و معنای فاسد از معنای صالح آن شناخته می‌شود. منطق همانند ترازویی است که به وسیله‌ی آن کفه‌ی راجح را از کفه‌ی ناقص می‌شناسم.

ابوسعید: اشتباه می‌کنی. چون درست بودن یا نادرست بودن سخن - چنانچه عربی صحبت کنیم - به وسیله‌ی روش‌های معمول و قواعد صرف و نحو شناخته شده و معنای فاسد از معنای صالح نیز از طریق عقل فهمیده می‌شود. به فرض آن که به واسطه‌ی وزن کردن، کفه‌ی راجح را از کفه‌ی ناقص بتوانی تشخیص دهی، آن شیء وزن شده را چه گونه خواهی شناخت؟ چه گونه می‌توانی بفهمی که آن آهن است یا طلا، آن مس است یا سرب؟ ...

از این گذشته، اگر منطق را مردی از یونان به زبان مردم آن سرزمین و طبق عادات و آداب و خصوصیت‌های آنها وضع کرده، چرا ترکان و هندیان و ایرانیان و عربان باید به آن پایبند باشند و آن را قاضی و داور خود قرار دهند و آنچه را که او گواهی کند بپذیرند و آنچه را که گواهی نکند نپذیرند؟

ابوبشر: این امر به این خاطر لازم شده است که چون منطق از معقولات و معانی ادراکی بحث می‌کند و اندیشه‌های پروازکننده و آنچه را که در ذهن خطور می‌کند مورد بررسی قرار می‌دهد و مردم در معقولات یکی هستند. آیا نمی‌بینی که معادله‌ی «چهار به علاوه‌ی چهار مساوی هشت» در نزد تمام ملت‌ها یکی است؟ دیگر امور عقلی نیز چنین هستند.

ابوسعید: اگر خواسته‌های عقلی و مذکورات لفظی با این همه وسعت و راه‌های مختلف آنها به روشنی «چهار و چهار مساوی هشت» بود که این اندازه اختلاف نظر به وجود نمی‌آمد...

ابوبشر: آری این بیان تو را تایید می‌کنم.

ابوسعید: پس تو ما را به آموختن علم منطق دعوت نمی‌کنی. بلکه به آموختن زبان یونانی دعوت می‌کنی در حالی که تو زبان یونانی را نمی‌دانی. پس چه گونه ما را به آموختن زبانی دعوت می‌کنی که خود از آن بی اطلاعی؟ این زبان مدت‌ها پیش از بین رفته و مردم آن نیز از بین رفته و منقرض شده‌اند. تو از زبان سُریانی برای ما می‌خوانی پس نظرت درباره‌ی معانی‌ای که از زبان یونانی به زبان سُریانی ترجمه شده و از زبان اخیر به زبان عربی برگشته چیست؟

ابوبشر: یونان اگر هم با زبان خود از بین رفته، لیکن ترجمه مقاصد را نگه داشته و معنای و حقایق را رسانده است.

ابوسعید: اگر قبول کنیم که ترجمه درست است و هیچ اشتباهی یا تحریفی در آن صورت نگرفته و معادل آن بدون زیادت و نقصان و تقدیم و تاخیر آورده شده و هیچ اخلالی در معنای خاص و عام و در معنای اخص خاص و اعم عام حاصل نشده باشد - هرچند که این کار غیرممکن است و لغت‌ها و معانی از عهده‌ی چنین کاری برنمی‌آیند. اما گویی تو مدعی هستی که هیچ برهان و حقیقتی خارج از آنچه که عقل‌های یونانی بپذیرند وجود ندارد.

ابوبشر: خیر، لیکن یونانیان از بین تمام امت‌ها به حکمت و تحقیق راجع به ظاهر و باطن جهان و هر آنچه که مربوط به این جهان است یا از آن جدا است توجه کرده‌اند و به برکت این توجه، آنچه را که از انواع علوم و صنعت‌های مختلف می‌بینی پیدا شده است و ما این را از غیر آنها نمی‌بینیم.

ابوسعید: اشتباه می‌کنی و از روی تعصب و هوا سخن می‌گویی چون علم جهان در بین تمام مردم جهان منتشر و پخش شده است. صنعت‌ها نیز در بین تمام مردم جهان پخش شده است. لذا می‌بینیم که هر جایی به یک نوع علمی اختصاص یافته و هم چنین صنعتی در یک مکان و صنعتی دیگر در مکانی دیگر رواج یافته است و این یک امر روشنی است و زیاد پرداختن بدان وقت تلف کردن است.

با وجود این، سخن و ادعای تو در صورتی صحیح و درست بود که ملت یونان از میان تمام ملت‌ها به عصمت و تیزهوشی و درایت مشهور باشند، به نحوی که الطاف الهی بر آنان فرود آمده و حق آنها را تضمین کرده باشد و اگر هم خواسته باشند مرتکب اشتباه شوند و یا دروغ بگویند هم نمی‌توانستند و اشتباه از ساحت آنان به کلی دور شده و بزرگواری‌ها مختص آنان گشته و پستی‌ها از جوهر و نژاد آنان دور مانده است. و مسلماً اگر کسی چنین تصویر در مورد آنان داشته باشد نادان است و اگر چنین ادعایی را روا دارد انسان لجبازی است.

ملت یونان هم مانند ملت‌های دیگر بودند. چیزهایی را درست می‌گفتند و چیزهایی را اشتباه؛ چیزهایی را می‌دانستند و چیزهایی را جاهل بودند؛ در مسائلی راست می‌گفتند و در مسائلی دروغ. در بعضی مواقع خوب عمل می‌کردند و در بعضی مواقع بد.

واضع منطق هم که تمام یونان نیست. بلکه یک مردی از آنها که خود نیز از قبل خودش گرفته، همان طوری که بعد از او آمدند و از او گرفتند و این مرد که نمی‌تواند بر تمام خلایق حجت باشد. هم در میان خود یونانیان و هم در میان غیریونانیان مخالفانی برای او می‌بینیم.

از طرفی، اختلاف در نظر و رای و مباحثه و اشکال کردن یک چیز طبیعی است. پس چه گونه می‌تواند مردی چیزی را آورده باشد که اختلاف نظرها را بردارد یا در رفع اختلاف آراء کمک کند؟ چنین چیزی محال و غیرممکن است. جهان به همان وضعی که قبل از منطق او بود بعد از منطق او هم باقی ماند و منطق تاثیری بر روی آن نگذاشته است. پس بهتر است از جست‌وجو راجع به چیزی که امکان ندارد روی گردانی.

Wednesday, March 26, 2014

کتاب «فن شعر» ارسطو و فارابی و ابن سینا

چهارشنبه ۶/فروردین/١٣٩٣ - ٢۶/مارچ/٢٠١۴

یکی از کتاب‌های ارسطو «درباره‌ی شعر» (به خط یونانی: Περὶ ποιητικῆς به خط لاتین: Peri Poiitikis، در لاتین: De Poetica) نام دارد. متن یونانی کتاب را در این نشانی و ترجمه‌ی انگلیسی آن را در این نشانی می‌توانید بخوانید.

این کتاب در دوران اسلامی نخست به نام «بوطیقا» (عربی شده‌ی Poetika ی یونانی) ترجمه شد و سپس به نام «فن الشعر» هم خوانده شد.

پیش از سال ٧٠٠ م. (در زمان ساسانیان) کتاب ارسطو از یونانی به سُریانی ترجمه شده بود. فن شعر را نخست ابوبِشر (Abu Bishr) مَتا پسر یونس (درگذشته: ٩۴٠ م./ ٣١٩ ق.) - از مسیحیان نسطوری بغداد - از سریانی به عربی ترجمه کرد. گفته می‌شود که ترجمه‌ی سُریانی دقیق نبوده است و ترجمه‌ی عربی هم خطاها و ابهام‌هایی داشته است. پس از ابوبِشر، شاگردش یحیا پسر عَدی آن را دوباره ترجمه کرد و یعقوب کِندی آن را خلاصه کرد.

پس از کِندی، ابونصر فارابی (درگذشته به سال ۳۳۹ ق. / ٩۵٠ م.) - فیلسوف بزرگ ایرانی، که شاگرد ابوبِشر متا بود - به شرح و خلاصه‌سازی کتاب فن شعر ارسطو پرداخت. پس از فارابی، ابن‌سینا دیگر فیلسوف بزرگ ایرانی به کتاب «فن شعر» ارسطو پرداخت و پس از وی هم ابن رشد به شرح این کتاب پرداخته است. البته، این فیلسوفان بر متن اصلی افزودند و دریافت‌ها و یافته‌های خود را هم بدان افزودند.

کتاب ارسطو، تا دوران تاریک (Dark Ages) و آغاز دوران نوزایش (Renaissance) در اروپا ناشناخته و گم شده بود و تنها در این زمان بود که از متن عربی به لاتین ترجمه شد. متن عربی به کار رفته برای ترجمه‌ی لاتین، متن ابن رشد بود. بعدها، متن یونانی کتاب «فن شعر» ارسطو در اروپا پیدا شد و امروزه به نام دستنویس «پاریس ١٧۴١» شناخته می‌شود.

در دوران ما کتاب ارسطو به دست کسان زیر به پارسی برگردانده شده است:

۱- نامه‌ی ارسطوطالیس درباره‌ی هنر شعر
ترجمه از متن یونانی به پارسی به دست سهیل افنان
ناشر: لوزاک و همکاران (Luzac & Co)، لندن
سال: ۱۹۴۸ م. / ۱۳۲۷ خ.
متن یونانی به کار رفته، ویراسته‌ی آگوستو رُستانی (Augusto Rostagni) چاپ سال ۱۹۴۵ م. / ۱۳۲۴ خ. است.

(ن.ک. به جستار «درباره‌ی سهیل محسن افنان» در همین وبلاگ)

۲- هنر شاعری: بوطیقا
مترجم: فتح الله مجتبایی (از روی کتاب De Poetica ویراسته چه کسی؟)
ناشر: انتشارات اندیشه
سال: ۱۳۳۷ خ.

۳- فن شعر
مترجم: عبدالحسین زرین کوب (از کدام ویراست فرانسه؟)
ناشر: امیر کبیر
سال: ۱۳۳۷ خ. (ویراست دوم: ۱۳۵۷ خ. چاپ هشتم: ۱۳۹۲ خ.)

۴- ارسطو و فن شعر
مترجم: اکبر معصوم بیگی (از روی ویراست کِنِت مکلیش Kenneth McLeish، چاپ ۱۹۹۹ م. / ۱۳۷۸ خ.)
ناشر:آگه
سال: ۱۳۸۶ خ.

۵- بوطیقا
مترجم: هلن اولیایی نیا، اکبر اخلاقی (ويراستار)
(از روی ویراست جی.ام.آ. گروب G.M.A. Grube، و مقدمه‌ی فرانسیس فرگوسن Francis Fergusson)
ناشر: فردا
سال: ۱۳۸۶ خ.

در این جستار به کتابی درباره‌ی رویکرد فارابی و ابن‌سینا به کتاب «فن شعر» می‌پردازم.


نام کتاب: فن شعر از دید فارابی و ابن‌سینا (The Poetics of Alfarabi and Avicenna)
نویسنده: سلیم کمال (Salim Kemal)
ناشر: انتشارات بریل (BRILL)
سال: ۱۹۹۱ م. / ۱۳۷۰ خ.
صفحه: ۲۸۳

سلیم کمال، نویسنده‌ی این کتاب، از هندیان مسلمانی است که در بریتانیا بزرگ شده و در دانشگاه کمبریج در زمینه‌ی فلسفه پژوهش می‌کرد. وی در سال ۱۹۴۸ م. / ۱۳۲۷ خ. زاده شد و در سال ۱۹۹۹ م. / ۱۳۷۸ خ. در سن ۵۱ سالگی درگذشت.

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

- پیشگفتار

پاره‌ی نخست: فارابی، منطق و شاعری
- فصل ۱: دستور زبان عربی و منطق یونانی
- فصل ۲: منطق و شاعری

پاره‌ی دوم: شرح ابن‌سینا بر «فن شعر» ارسطو
- فصل ۳: از تخیّل شاعرانه تا قیاس شاعرانه
- فصل ۴: فن شعر و جامعه
همان گونه که از فصل‌بندی کتاب دیده می‌شود، نویسنده بر این باور است که رویکرد فارابی به کتاب «فن شعر» از زاویه‌ی منطق است و حال آن که تاکید ابن‌سینا و رویکرد وی به کتاب «فن شعر» و شاعری بیشتر از دیدگاه اخلاقی و تاثیر آن بر جامعه است.

در فصل ۱ به ایراد ابوسعید سیرافی به «منطق ارسطویی» و مناظره‌اش با ابوبِشر مَتا پرداخته و پاسخ فارابی و خود نویسنده به ایرادهای سیرافی پرداخته شده است. در جستاری جداگانه به مناظره‌ی ابوسعید سیرافی و ایرادش بر منطق ارسطویی خواهم پرداخت.

یکی از ایرادهای تَرم‌شناسیک (terminological) این کتاب، کاربرد صفت «عربی» برای ابن‌سینا و فارابی و فلسفه‌ی آنان است که بسیار غلط است و در جستاری جداگانه به موضوع «دانش عربی» پرداخته‌ام و به زودی باز به این جریان خواهم پرداخت.

بخش‌هایی از این کتاب را می‌توانید در «کتاب‌های گوگل» در این نشانی بخوانید:
http://books.google.ca/books?id=Ffa80z6VMIkC

Tuesday, January 07, 2014

سلسله‌های اسلامی: دستنامه‌ی گاهشمارانه و تبارشناسانه

سه‌شنبه ۱۷/دی/۱۳۹۲ - ۷/ژانویه/۲۰۱۴

در زمینه‌ی پژوهش درباره‌ی تاریخ سلسله‌های اسلامی، داشتن فهرست نام فرمانروایان و تاریخ فرمانروایی آنان به ویژه برای وارسی برخی رخدادها و ادعاها اهمیت فراوانی دارد. در این جستار به معرفی کتابی درباره‌ی سلسله‌ها و خاندان‌های حکومتی اسلامی می‌پردازم.


نام کتاب: تاریخ جدید سلسله‌های اسلامی: دستنامه‌ی گاهشمارانه و تبارشناسانه
(The New Islamic Dynasties: A Chronological and Genealogical Manual)
نویسنده: کلیفورد ادموند بازورث (Clifford Edmund Bosworth)
ناشر: انتشارات دانشگاه کلمبیا
سال: ۱۹۹۶ م. / ۱۳۷۵ خ.
صفحه: 389

کلیفورد ادموند بازورث (زاده: ۱۹۲۸ م. / ۱۳۰۷ خ.) از خاورشناسان برجسته است که برای پژوهشگران در زمینه‌ی تاریخ اسلام و ایران بسیار شناخته است. از وی نزدیک ۱۰۰ مقاله در دانشنامه‌ی ایرانیکا و نزدیک ۲۰۰ مقاله در دانشنامه‌ی اسلام منتشر شده است. وی هم چنین ده‌ها جلد کتاب هم به زبان انگلیسی به چاپ رسانده است مانند: ترجمه‌ی تاریخ بیهقی به انگلیسی، ترجمه‌ی تاریخ طبری به انگلیسی، میراث اسلام، ایران و اسلام، و ...


کلیفورد ادموند بازورث

بر پایه‌ی پیشگفتار کتاب، ویراست نخست این کتاب در سال ۱۹۶۷ م / ۱۳۴۶ خ. با عنوان «سلسله‌های اسلامی: دستنامه‌ی گاهشمارانه و تبارشناسانه» (The Islamic Dynasties: A Chronological and Genealogical Handbook) به چاپ رسیده بود. ویراست نخست در سال ۱۹۷۱ م. / ۱۳۵۰ خ. زیر نظر ایلیا پتروشفسکی ()، خاورشناس سرشناس روس، به زبان روسی ترجمه شد. در سال ۱۹۸۰ م. / ۱۳۵۹ خ. کتاب در استانبول به ترکی ترجمه شد و فصل جدیدی به دست مترجمان درباره‌ی «بیگ‌های آناتولی» بدان افزوده شد. این دو ترجمه، با اجازه‌ی نویسنده بوده اند. در سال ۱۹۸۲ م. / ۱۳۶۱ خ. ترجمه‌ی پارسی آن به دست فریدون بدره‌ای، بی اجازه‌ی نویسنده، در تهران به چاپ رسید. ترجمه‌ی عربی آن هم در سال ۱۹۹۴ م. / ۱۳۷۳ خ. در کویت منتشر شد.

از دهه‌ی ۱۹۶۰ م. / ۱۳۴۰ خ. تا کنون آگاهی‌های فراوانی درباره‌ی سلسله‌های حکومتی مسلمان، به ویژه از راه سکه‌شناسی و ترجمه‌ی کتاب‌ها و منبع‌های اصلی و ترجمه‌ی آنها به زبان‌های اروپایی در دسترس پژوهشگران قرار گرفته است. از این رو نویسنده، ویراست جدید این کتاب را پس از نزدیک ۳۰ سال روزآمد ساخته و با بهبودهایی چاپ کرده است.

آقای فریدون بدره‌ای ویراست جدید کتاب را هم با نام «سلسله‌های اسلامی جدید، راهنمای گاهشماری و تبارشناسی» در سال ۱۳۸۱ خ. / ۲۰۰۲ م. به پارسی برگردانده است.

این کتاب ۱۸۶ سلسله و خاندان حکومتی را از آغاز اسلام تا دوران معاصر در سراسر سرزمین‌های مسلمان از جنوب شرق آسیا تا اسپانیا و غرب آفریقا را بررسی می‌کند.

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

پیشگفتار
فهرست کوته‌نوشته‌ها

فصل ۱: خلیفگان

فصل ٢: اسپانیا

فصل ٣: شمال آفریقا

فصل ۴: مصر و سوریه

فصل ۵: عراق و جزیره پیش از سلجوقیان

فصل ۶: شبه جزیره ی عربستان

فصل ٧: غرب آفریقا

فصل ٨: شرق آفریقا و شاخ آفریقا

فصل ٩: قفقاز و سرزمین های غرب ایران پیش از سلجوقیان

فصل ١٠: سرزمین های شرق ایران و فرارود و خوارزم پیش از سلجوقیان

فصل ١١: سلجوقیان، وایستگان آنان و اتابکان

فصل ١٢: ترکان در آناتولی

فصل ١٣: مغولان و جانشینان آنان در آسیای میانه و شرق اروپا

فصل ١۴: ایران پس از مغولان

فصل ١۵: آسیای میانه پس از مغولان

فصل ١۶: افغانستان و هندوستان

فصل ١٧: جنوب شرق آسیا و اندونزی
درباره‌ی هر سلسله/خاندان، نخست نام فرمانروایان و سال حکمرانی آنها آمده است، سپس تاریخ شکل‌گیری و تحولات و دگرگونی‌های آن خاندان به فشردگی بیان شده‌اند و در پایان هر بخش هم کتاب‌ها و سرچشمه‌های بیشتر درباره‌ی آن خاندان/سلسله آورده شده است. چنان که سلسله‌ای شاخه‌های گوناگون در شهرها/منطقه‌های مختلف داشته، همه‌ی شاخه‌های آن نیز معرفی شده‌اند.

Friday, August 16, 2013

کتاب «سر تا پا شاه»

یک‌شنبه ٢٧/امرداد/١٣٩٢ - ١۶/آگوست/٢٠١٣

در ماه سپتامبر ۲۰۰۸ م / شهریور ۱۳۸۷ خ. همایشی سه روز برگزار شد با عنوان «سر تا پا شاه»: از اسکندر تا شاه شاهان. موضوع این همایش بررسی شاه و شاهی در دوران باستان و دوران میانه است و بیشتر مقاله‌های آن به تاریخ ایران مربوط می‌شد.



نام کتاب: سر تا پا شاه: مطالعه‌های همسنجشی درباره‌ی شاهان و شاهی در دنیای باستان و دوران میانه
Every Inch a King: Comparative Studies on Kings and Kingship in the Ancient and Medieval Worlds
ویراستاران: لینت میتچل (Lynette Mitchell) و چارلز ملویل (Charles Melville)
سال انتشار: ٢٠١٣ م. / ١٣٩٢ خ.
ناشر: بریل (BRILL)
صفحه: ۴۱۲

فهرست مقاله‌های این کتاب چنین اند:

پیشگفتار:
«سر تا پا شاه»: شاه و شاهی در دنیای باستان و دوران میانه
لینت میتچل و چارلز ملویل (Lynette Mitchell)

- تعریف ایزدی در شاهی هخامنشی: نگاهی از بیستون
مارگارت کول روت (Margaret Cool Root)

- «کورش‌نامه»ی گزنفون: تاریخ افسانه‌ای، واکاوی سیاسی و اندیشیدن همراه شاهان ایرانی
کریستوفر تولپین (Christopher Tulpin)

- اسکندر بزرگ: خدایی و فرمانروایی قانون
لینت میتچل (Lynette Mitchell)

- سلوکوس یکم، زئوس و اسکندر
کایل اریکسون (Kyle Erikson)

- ماکیاولی و کورش گزنفون: جست‌وجوی برای مفهوم نوین پادشاهی
والر نیول (Waller Newell)

- فرمانروایی «مجازی»؟ تصویرهای شاهانه در کتاب‌های قانون انگلستان دوران میانه
آنتونی ماسان (Anthony Musson)

- شاه ناهنجار در انگلستان تسخیرشده
لورا اش (Laura Ashe)

- افسانه‌گویی از شهبانوهای زناکار در انگلستان دوران میانه: از اولمپیاس مقدونی تا الیزابت وودویل
جوانا لینسمیت (Joanna Lynesmith)

- شاهی بازتاب یافته در «رخدادنامه»ی فروآسار (Chronicles of Froissart)
پیتر اینزورث (Peter Ainsworth)

- پرداختن و برانداختن تراداد: اتلستان (AEthelstan) و عبدالرحمان سوم و چکامه‌سرایان آنها
شین بابریکی (Shayne Bobrycki)

- شاه به عنوان رعیت، ارباب و الگوی قدرت: مورد آلفونسوی دهم شاه کاستیل
آنتونلا لیوتزو اسکورپو (Antonella Liuzzo Scorpo)

- خدا و قیصر: پویایی در پادشاهی ویزیگوت
اندرو فیر (Andrew Fear)

- «باز هم در راه»: شاهان و سفر و منزلگاه در آلمان پایان دوران میانه
جان برنهاردت (John Bernhardt)

- فرمانروایی از بیرون: فردیدی جدید درباره‌ی نخستین شاهان ترک در ایران
دیوید دوراند-گدی (David Durand-Guedy)

- تصویر شاهانه در ایران دوران مغول
چارلز ملویل (Charles Melville)

- معماری و بازنمایش شاهی در دوران فرمانروایی شاه عباس یکم صفوی
کشور رضوی (Kishwar Rizvi)

بخش‌هایی از این کتاب را می‌توانید در این نشانی در بخش کتاب‌های گوگل بخوانید:

http://books.google.com/books?id=nwiuoKUoyEQC

Monday, June 03, 2013

نامه‌های اوجیر گیسلین دو بوزبک

دوشنبه ١٣/خرداد/١٣٩٢ - ٣/جون/٢٠١٣

تا سده‌ی پانزدهم م. بیشتر دولت‌های اروپایی از نظر نظامی و اقتصادی و سیاسی در نقطه‌ی ضعف و ناتوانی قرار داشتند. با آن که کریستف کلمب در سال ۱۴۹۲ م. (هشت سال پیش از شکل‌گیری حکومت صفویان) به «دنیای جدید» وارد شد، اما اروپاییان هنوز در این بخش از دنیا ساکن نشده بودند و هنوز بهره‌برداری از منبع‌های فراوان آنجا را آغاز نکرده بودند. نخستین ساکنان اروپایی در دهه‌ی ۱۶۵۰ م. به منطقه‌ی کانادا وارد شدند.

از سوی دیگر، دولت ترکان عثمانی در سال ۱۴۵۳ م. مرکز امپراتوری بیزانس یعنی شهر قسطنطنیه را گرفته بود و گسترش در اروپا را آغاز کرده بود. پس از آن، عثمانیان پیوسته به سرزمین‌های اروپایی حمله می‌کردند و می‌کوشیدند مسیحیان آنجا را مسلمان کنند، در سال ۱۵۲۱ م. شهر بلگراد را گرفتند و سرزمین‌های شرق اروپا شامل یونان و مجارستان و بلغارستان و آلبانی امروزی را زیر فرمان خود آورده بودند و در سال ۱۵۲۹ م. شهر وین در اتریش را محاصره کردند اما نتوانستند آنجا را بگیرند.

در این دوران «اوجیر گیسلین دو بوزبک» (Ogier Ghiselin de Busbecq)، یک نویسنده و سیاستمدار اروپایی اهل فلاندرز (Flanders) در هلند امروزی، به عنوان سفیر پادشاه اتریش به عثمانی سفر کرد و در شهر استانبول ساکن شد. بوزبک در سال ۱۵۲۲ م. زاده شده بود و در سال ۱۵۵۴ م. در سن ۳۲ سالگی در زمان سلطان سلیمان قانونی به دربار عثمانی درآمد.


اوجیر گیسلین دو بوزبک

وی به مدت ۸ سال در عثمانی ماند و در این مدت نامه‌هایی به دوستان خود در اروپا نوشت و آنان را از وضع امپراتوری عثمانی آگاه کرد. این نامه‌ها در کتابی به نام «نامه‌های اوجیر گیسلین دو بوزبک» به زبان لاتین منتشر شد. این کتاب به سرعت در اروپا مشهور شد. در سده‌های هفدهم و هژدهم م. بیش از بیست ویراست از این نامه‌ها به زبان‌های گوناگون اروپایی در شهرهای بزرگ کشورهای اروپایی چاپ و پخش شده بود.

این کتاب برای علاقه‌مندان به تاریخ اروپا در دوران پیش از آغاز استعمار و نیز تاریخ دولت عثمانی منبع بسیار خوبی است. یکی از ترجمه‌های انگلیسی این کتاب - که در سال ۱۸۸۱ م. چاپ شده است - در نشانی زیر در بخش کتاب‌های گوگل در دسترس است:

http://books.google.ca/books?id=6GMuAQAAIAAJ

این هم نظر بوزبک درباره‌ی وضع ایران و عثمانی و اروپا در سده‌ی هفدهم م.

ترکان عثمانی دارای منبع‌های یک امپراتورى عظیم با قدرتى شکست‏ناپذیر اند و به پیروزى، مقاومت در برابر سختی، اتحاد، انضباط، صرفه‏جویى و هوشیارى عادت کرده‌اند. اما در سمت ما آنچه فراوان است فقر عمومى، تجمل‌پرستی شخصى، قدرت ناقص، روحیه‏ى سرخورده، کمبود استقامت و آموزش است. سربازان ما سرکش هستند و افسران ما آزمند؛ از انضباط متنفرند. بی‌بندوبارى، بی‏ملاحظگى، میگسارى و فسق و فجور شایع است. و بدتر از همه این که دشمن (عثمانیان) به پیروزى عادت کرده است و ما به شکست. آیا مى‏توان شکى داشت که نتیجه چه خواهد بود؟

تنها ایران است که به نفع ما در این میان حضور دارد. زیرا همان طور که دشمن (عثمانیان) در حمله به ما شتاب دارد باید گوشه‏ى چشمى هم به این خطر در پشت سر خود داشته باشد. اما ایران فقط سرنوشت ما را به تاخیر می‌اندازد و نمى‏تواند ما را نجات دهد. وقتی که ترکان با ایرانیان کنار بیایند، با قدرت عظیم شرق گلوى ما را فشار خواهند داد.

Sunday, March 24, 2013

بختیشوع

یک‌شنبه ۴/فروردین/۱۳۹۲ - ۲۴/مارچ/۲۰۱۳

می‌دانیم که پیش از ورود اسلام، دین مسیح در میان ایرانیان طرفدارانی داشته است. «بُختیشوع» (boxt-ishu'e) یا در اصل «بُخت یشوع» یا «بُخت ایشوع» نام چند تن از ایرانیان مسیحی در زمان ساسانیان و سده‌های نخستین پس از اسلام بوده است. این نام از دو بخش ساخته شده است: «بُخت» شکل گذشته‌ی فعل «بُختن» (bōxtan) است. این فعل به معنای «آمرزیدن و نجات دادن» است، صفت مفعولی آن «بُختگ» (bōxtag)، نام فاعل آن «بُختار» (bōxtār)، و نام مصدر آن «بوزشن» (bōzišn) بوده است. این نام مصدر امروزه به صورت «پوزش» (pōziš یا puzeš) گفته می‌شود. در زمان اردشیر پاپکان هم کسی به نام «هفتان بُخت» بوده است به معنای «نجات یافته‌ی هفت سیاره».

بخش دوم نام «بُخت ایشوع» واژه‌ی «ایشوع» است که شکل اصلی نام «عیسا» است. نام عیسای پیامبر در زبان آرامی «یِشوعا» (Yeshu'a) بوده که خود کوتاه شده‌ی «یهو شوعا» (Yehoshu'a) است به معنای «یَهوَه رستگاری است». این نام در زبان یونانی به صورت «یسوس» (به خط یونانی: Ιησους و به خط لاتین: Iesous) درآمده است. شکل یونانی این نام امروزه در بیشتر زبان‌های اروپایی Jesus نوشته می‌شود. این نام در زبان انگلیسی «جیزس»، در زبان فرانسوی «ژزو»، در زبان اسپانیایی «خِسوس» یا «هِسوس» خوانده می‌شود. در تاریخ قوم یهود، کس دیگری هم به نام «یشوعا» بوده است که در زمان موسا بوده و پس از مرگ موسا رهبر قوم بنی‌اسراییل شد. این نام امروزه در زبان انگلیسی به صورت Joshua نوشته و «جاشوآ» خوانده می‌شود. فرقه‌ای هم در میان مسیحیان هست که Jesuite نام دارند و در پارسی گاهی «ژزویت» (با تلفظ فرانسوی) و گاهی «یسوعی» گفته می‌شوند. نام «یشوعا» در زبان عربی به صورت «عیسا» درآمده است.

بنابراین نام «بُخت ایشوع» به معنای «عیسا نجات داد» یا «رستگار شده/نجات یافته به دست عیسا»‬ است.

اما چند تن ایرانی با نام «بُخت یشوع» چنین اند:

۱- یشوع بُخت: ایرانی نسطوری مذهب که قانون مدنی زمان ساسانیان را از زبان پارسی میانه (پهلوی) به سُریانی (Syriac) ترجمه کرده است. این ترجمه با کتاب «ماتیکان هزار داتستان» نزدیک است.

۲- بختیشوع پسر جورجیس (Georgeus) پزشک و رییس بیمارستان گُندی‌شاپور. پدر وی نیز پزشک و رییس بیمارستان گُندی‌شاپور بود. منصور دوانیقی، خلیفه‌ی عباسی، در سال ۱۴۸ ق. به بیماری معده گرفتار شد. پزشکان درگاه او درماندند. ناچار دست به دامان رییس بیمارستان گندی‌شاپور شدند. جورجیس پس از درمان خلیفه، به اصرار وی چندی در بغداد ماند. اما چهار سال بعد یعنی در سال ۱۵۲ ق. بیمار شد و به گندی‌شاپور بازگشت. بختیشوع یک بار در دوره‌ی مهدی و پس از آن در دوران هارون به سال ۱۷۱ ق. به بغداد رفت و به معالجه‌ی خلیفگان عباسی پرداخت.

۳- بُختیشوع: این بُختیشوع نوه‌ی بُختیشوع پیشین است یعنی بُختیشوع پسر جبرئیل پسر بُختیشوع پسر جورجیس. وی به سال ۲۵۶ ق. درگذشته است. در سال‌های پایانی عمر مأمون، وی از پزشکان ویژه‌ی او بود و پس از مأمون هم خلیفگان دیگر تا مهتدی را درمان کرد (یعنی: الواثق باﷲ، المتوکل علی اﷲ، المستعین باﷲ، و المهتدی باﷲ). از او کتاب «فی الحجامه» («اندر رگ‌زنی») به صورت پرسش و پاسخ برجا مانده و حُنَین ابن اسحاق آن را ترجمه نمود. بُختیشوع در پایان دوران واثق به علت فراوانی ثروت از بغداد رانده شد و دارایی او مصادره شد. اما در زمان متوکل به بغداد فراخوانده شد و به جایگاه خویش برگردانده شد. در تاریخ گزیده آمده است که «متوکل چندان به وی املاک بخشید که هر سال ده هزار درم حاصل آمدی».

گویا نظامی گنجوی هم در پنج گنج خود به این بختیشوع نظر داشته است:

یافته از ره اصول و فروع ------------- بَخت ایشوع و رای بُختیشوع
۴- بختیشوع پسر یوحنا (یا یحیا): وی هم از پزشکان دربار خلیفگان عباسی و در خدمت المقتدر باﷲ و الراضی باﷲ بود و به سال ۳۲۹ ق. درگذشت.

Friday, October 19, 2012

دستگاه‌های سنجش سنتی - درازا

آدینه ٢٨/مهر/١٣٩١ - ١٩/اکتبر/٢٠١٢

می‌دانیم که دستگاه سنجش متریک از سده‌ی هژدهم میلادی پدید آمده است و برای درازا و زمان و جرم واحدهای دقیق علمی تعریف شد. پیش از آن از واحدهای «طبیعی» استفاده می‌شد و یکی از دلیل‌های طرفداران دستگاه سنجش «امپراتوری» (Imperial) یا «بریتانیایی» - که هنوز در امریکا و بریتانیا به کار می‌رود - همین «طبیعی» بودن آن است.

در دستگاه سنتی بریتانیایی از یکاهای زیر برای اندازه‌گیری درازا استفاده می‌شود:

انگشت (finger): یک شانزدهم پا (foot)
اینچ (inch): برابر ٢.۵۴ سانتی‌متر. ریشه‌ی آن از uncial در لاتین به معنای «یک دوازدهم» است و با اونس (ounce) همریشه است. زیرا اینچ یک دوازدهم پا است و اونس هم یک دوازدهم لیتر رومی بوده است. (در فرانسوی به جای اینچ از pouce به معنای «شست» استفاده می‌کنند)
پا یا فوت: هر فوت دوازده اینچ است = ٣٠ سانتی‌متر
کابیت (cubit): از سر انگشت تا آرنج = ١.۵ پا = ١٨ اینچ = ۴۵ سانتی متر
یارد: فاصله‌ی سر انگشت تا میان سینه وقتی دست را باز کنیم = ٣ پا = ٣۶ اینچ = ٩٠ سانتی‌متر
ال (ell) به معنای بازو: فاصله‌ی سر انگشت تا شانه‌ی دیگر وقتی دست را باز کنیم = ۴۵ اینچ = ١١۴ سانتی‌متر
مایل (mile): از لاتین به معنای «هزار» است یعنی هزار گام. برابر ۵ هزار پای رومی = ١۴٨٠ متر

‫ما هم در دستگاه سنجش خود در زبان فارسی از واحدهای همانندی استفاده می‌کنیم:

‫وجب
جو = یک ششم انگشت = ٠.٧ سانتی‌متر
انگشت = ۴.٣٣ سانتی‌متر
بهر = نیم گره = ١.۶٢ سانتی‌متر
گره = ٣.٢۵ سانتی‌متر
گز = ٢۴ انگشت = ٣٢ گره = ١٠۴ سانتی‌متر‬
(مثلی هم هست که می‌گوید: دو بار گز کن یه بار ببُر). «گز» را در زبان عربی «ذراع» یا «ذرع» می‌گویند و همین واژه در زبان پارسی هم به کار می‌رفته است.
اَرش (arsh): فاصله‌ی بین دو انگشت بزرگ وقتی دست‌ها را از دو طرف باز کنیم. تعریف دیگر «اَرش» را فاصله‌ی آرنج تا سر انگشت بزرگ‬ نوشته‌اند که با تعریف نخست خیلی فرق دارد.
میل = ٢٠٠٠ گز = ٢ کیلومتر.
فرسنگ = ٣ میل = ۶ کیلومتر (فرسنگ در پارسی کهن parsang بوده است و در عربی «فرسخ» شده است و به همین شکل باز وارد زبان پارسی شده است.)

باید توجه داشت که این سنجه‌ها چون بر پایه‌ی انسان‌ها تعریف می‌شده به اندازه‌ی متوسط مردم بالغ آن جامعه بستگی داشته است.

البته این تنها یک بررسی مقدماتی است. درباره‌ی یکاهای وزن و زمان هم به زودی خواهم نوشت.

Tuesday, October 16, 2012

کتاب مفاتیح العلوم خوارزمی

سه‌شنبه ٢۵/مهر/١٣٩١ - ١۶/اکتبر/٢٠١٢

نوشتن دانشنامه نیاز داشتن دانش و آگاهی در زمینه‌های گوناگون علم و دانش است. یکی از نخستین دانشنامه‌هایی که در دوران پس از اسلام نوشته شده است کتاب «مفاتیح العلوم» یا «کلیدهای دانش‌ها» است که دانشمندی ایرانی به نام «ابوعبدالله احمد ابن محمد ابن یوسف خوارزمی» در سده‌ی چهارم هجری/دهم میلادی نوشته است و در این جستار به معرفی آن می‌پردازم.



نام کتاب: مفاتیح العلوم (کلیدهای دانش‌ها)
نویسنده: ابوعبدالله احمد ابن محمد ابن یوسف خوارزمی
سال نگارش: بین ٣۶٧ تا ٣٧٢ ق
ترجمه به فارسی: دکتر حسین خدیو جم
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
سال نشر: ١٣۴٧ خ
صفحه: ٢۵٠ + ٨٠ (نمایه‌ها)

این کتاب از دو پاره یا دو «مقالت» تشکیل شده است. پاره‌ی نخست شش «در» یا «باب» دارد و پاره‌ی دوم هم نُه باب دارد. هر باب چندین بخش یا «فصل» دارد. در زیر فهرست باب‌ها را می‌آورم:

مقالت اول:
- باب اول: فقه (١١ فصل)
- باب دوم: کلام (٧ فصل)
- باب سوم: نحو (١٢ فصل)
- باب چهارم: نویسندگی (٨ فصل)
- باب پنجم: شعر و عروض (۵ فصل)
- باب ششم: اخبار (تاریخ) (٩ فصل)

مقالت دوم:
- باب اول: فلسفه (٣ فصل)
- باب دوم: منطق (٩ فصل)
- باب سوم: پزشکی (٨ فصل)
- باب چهارم: اریثماطیقی یا عدد (۵ فصل)
- باب پنجم: هندسه (۴ فصل)
- باب ششم: اخترشناسی (۴ فصل)
- باب هفتم: موسیقی (٣ فصل)
- باب هشتم: حیَل (٢ فصل)
- باب نهم: کیمیا (٣ فصل)
همان گونه که دیده می‌شود مقالت نخست به علوم «انسانی» و مقالت دوم به «دانش‌های دقیق» تخصیص داده شده است. منظور از «حیَل» همان چیزی است که امروزه مکانیک نامیده می‌شود. اریثماطیقی هم شکل عربی شده‌ی arithmatikai یونانی یا arithmetic در انگلیسی به معنای دانش حساب و عدد است.

شادروان خدیوجم کتاب «جبر و مقابله»ی ابوجعفر محمد ابن موسای خوارزمی را هم از عربی به فارسی برگردانده است.

با بررسی این کتاب که در آن اصطلاح‌ها و مفهوم‌های دانش‌های مختلف توضیح داده شده است می‌بینیم که بیشتر این اصطلاح‌ها از زبان‌های فارسی و یونانی وارد زبان عربی شده‌اند و خود احمد خوارزمی هم برای هر اصطلاح می‌گوید که از کدام زبان گرفته شده است.

مترجم در پیشگفتار خود چنین می‌نویسد:
دانشمندان ملل مختلف، به خصوص ایرانیان، از فرصت مناسبی که پیش آمده بود استفاده کردند و برای حفظ میراث‌های کهن علمی خود، با کوشش بسیار، کتاب‌های ارزنده‌ی علمی و ادبی یونانی و سریانی و پهلوی را به زبان عربی ترجمه کردند. .. بر اثر همین توجه عالمانه بود که راه ورود بسیاری از لغات پارسی و یونانی و دیگر زبان‌های زنده‌ی آن روزگار به دایره‌ی زبان تازی گشوده شد و در مدت کوتاهی زبان مردمی صحرانشین تا بدان پایه غنی شد که برای بیان انواع علوم آمادگی یافت.
تاریخ دقیق نگارش کتاب دانسته نیست. اما احمد خوارزمی این کتاب را به ابوالحسین عُتبی، وزیر نوح دوم سامانی، پیشکش کرده است و چون عتبی میان سال‌های 367 تا 372 ق. وزیر نوح سامانی بوده است تاریخ این نگارش هم در همین فاصله است.

درباره‌ی نویسنده‌ی کتاب اطلاع چندانی در دست نیست. تنها می‌دانیم که احمد خوارزمی در بلخ زاده شد و در نیشاپور زیست. مدتی هم در بخارا در دربار امیر نوح سامانی سمت دبیری داشت. چون در بلخ زاده شده در برخی منبع‌ها او را «بلخی» هم خوانده‌اند.

اهمیت این کتاب
این کتاب نخستین دانشنامه است که در دوران پس از اسلام نوشته شده است و به دست ما رسیده است. بازورث (C. E. Bosworth)، خاورشناس برجسته‌ی بریتانیایی، در سال ١٩۶٣ م. مقاله‌ی مفصلی نگاشته است. بازورث اشاره می‌کند که
دبیران دوران اسلامی میراث‌داران دبیران دوران ساسانی بودند که پس از موبدان مقام دوم را در دربار شاهان ایران داشتند. در سده‌های نهم و دهم میلادی/سوم و چهارم هجری قدرت و اهمیت دبیران افزون شد و راه یافتن به آن رتبه و جرگه نیازمند به داشتن هوش و دانش سرشار بود. دبیران می‌بایستی به تمام علوم زمان خود آشنایی داشته باشند.

فارابی (زاده: ٢۶٠ ق./درگذشته: ٣٢٩ ق.) کتاب «احصاءالعلوم» (آمار یا برشماری دانش‌ها) را چندین سال پیش از «مفاتیح العلوم» نگاشته بود اما در آن تنها به شمارش علوم پرداخته و درباره‌ی جزییات آنها چیز زیادی نگفته است.

گروه «اخوان الصفا» هم اندکی پیش از احمد خوارزمی ۵٢ رساله در رشته‌های مختلف علوم تالیف کردند اما آنها را طبقه‌بندی نکردند.

کتاب دیگری که به «مفاتیح العلوم» شبیه است کتاب «جوامع العلوم» نوشته‌ی شعیا ابن فریغون است که در سال ٣۴۴ هجری برای امیر چغانیان در شمال رود سیردریا نوشته شده است. با آن که طبقه‌بندی «مفاتیح العلوم» شبیه «جوامع العلوم» است گمان نمی‌رود که احمد خوارزمی کتاب ابن فریغون را دیده باشد.

با مراجعه به این کتاب روشن می‌شود که دانشمندان مسلمان در مسئله‌ی طبقه‌بندی علوم از اروپاییان آزموده‌تر و ورزیده‌تر بودند.

Friday, July 06, 2012

مقدمه‌ای بر تاریخ قوم‌های ترک

آدینه ۱۶/تیر/١٣٩١ - ۶/جولای/٢٠١٢

اگرچه هدف اصلی این وبلاگ تاریخ ایران است اما از آنجا که در طول تاریخ ایران، قوم‌های ترک به ویژه هون (خیون) و اغوز حضور داشته است، در این نوشتار به معرفی کتابی درباره‌ی قوم‌های ترک می‌پردازم.


نام کتاب: مقدمه‌ای بر تاریخ قوم‌های ترک: شکل‌گیری قومی و دولت‌های ترک در دوران تاریخ میانه و آغاز دوران نوین در اورآسیا و خاور میانه
(در انگلیسی:
Introduction to the History of Turkic Peoples: Ethnogenesis and State-Formation in Medieval and Early Modern Eurasia and Middle East
)
نویسنده: پیتر ب. گلدن (Peter B. Golden)
ناشر: اوتو هاراسوویتز (Otto Harrassowitz) - ویسبادن آلمان
سال: ١٩٩٢ م. / ١٣٧١ خ.
صفحه: ۴۵۷

فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:

پیشگفتار: دنیای استپ‌ها
- دنیای کوچ‌نشینی
- قبیله
- نام قبیله‌های ترکیک
- کوچ‌نشینان و دنیای یکجانشینی
- فراروند قومی در دنیای ترکیک
- فصل ١: مردمان و زبان‌های اورآسیا
- فصل ٢: میراث آسیای درونی
- فصل ٣: امپراتوری‌ها و کوچ‌ها
- فصل ۴: نخستین قوم‌های ترکیک اورآسیای غربی
- فصل ۵: امپراتوری‌های ترکی اورآسیا
- فصل ۶: جانشینان ترکان در آسیای درونی
- فصل ٧: جانشینان ترکان در آسیای میانه
- فصل ٨: جانشینان ترکان در اوراسیای غربی
- فصل ٩: دنیای ترکان در دوران چنگیز
- فصل ١٠: تیمور، پایان دوران چنگیزی و آخرین امپراتوری‌های ترکی اوراسیا
- فصل ١١: قوم‌های ترک در خاور نزدیک و میانه
- فصل ١٢: شکل‌گیری قومی مردمان ترک
در فصل ١ به قوم‌ها و زبان‌های اوراسیا از جمله آلتایی و مغولی و چینی و ایرانی می‌پردازد. در فصل ٢ به کوچ‌نشینان ایرانی مانند سکاها و کوشان می‌پردازد. در فصل ٣ ورود قوم‌های ترکی مانند هون‌ها و اوغورها (Ugur) و آور (Avar)ها بررسی می‌شود. در فصل ۵ می‌بینیم که قومی به نام «ترک» (Turk) تازه از سده‌ی ۵ میلادی است که با شکل‌گیری «خاقانات ترکی» (Turkic Qaganate) در تاریخ جهان مطرح می‌شود. در این فصل به قوم‌های شکل‌دهنده‌ی «خاقانات ترکی» و خط و زبان و دین و اقتصاد خاقانات ترکی نیز پرداخته می‌شود و می‌بینیم که ایرانیان سغدی در سازماندهی ساختار حکومتی و نگارش و دین و اقتصاد این خاقانات بسیار نقش مهمی داشته‌اند. حتا سغدیان از نیروی ترکان برای چانه‌زنی و مقابله با ایران ساسانی نیز استفاده می‌کردند. (در این باره پیشتر کتاب «ایران و ترکان در دوران ساسانیان» اثر زنده یاد دکتر عنایت الله رضا را معرفی کرده‌ام). در فصل ۶ به اوغورها و خِرخیز (قرقیز) پرداخته می‌شود. در فصل ٧ قوم‌های قرلیخ (خُلّخ)، یغما، چِگل، و اوغوز و نیز گسترش اسلام در میان ترکان به دست ایرانیان، و حکومت سلجوقیان بررسی می‌شوند. در فصل ٨ خزران و بلغارها و مجارها معرفی می‌شوند. فصل ٩ و ١٠ به دوران چنگیز و مغولان و تاتارها می‌پردازد. در فصل ١١ مملوکان مصر و آق قویونلوها و قراقویونلوها معرفی می‌شوند. فصل ١٢ هم به ترکان جزیره‌ی کریمه (Crimea)، قزاقان، ازبکان، و قرقیزان می‌پردازد.

به زودی کتاب دیگری از پیتر گلدن را درباره‌ی تاریخ ترکان معرفی خواهم کرد.

Sunday, June 17, 2012

خرقی ها و بهاءالدین مروزی خرقی

یک‌شنبه ٢٨/خرداد/١٣٩١ - ١٧/جون/٢٠١٢

در تاریخ ایران، گاهی به نام روستاهایی برمی‌خوریم که با این که کوچک هستند اما شخصیت‌های ، بزرگ و مهمی از آنها برخاسته‌اند. برای نمونه، روستای خَرَگ، یا در شکل عربی شده‌ی آن «خَرَق» در نزدیکی مرو (در فرارود یا ماوراءالنهر) چنین است و در اینجا نام چند تن از کسانی را می‌آورم که در تاریخ با نام «خَرَقی» شناخته شده‌اند. البته در کتاب «مُعجم البُلدان» یا فرهنگ جغرافیایی سرزمین‌ها از روستایی به همین نام در نیشابور نیز نام برده شده است.

- حدیث دانان: محمد بن موسا خرقی، ابن عبیداﷲ خرقی، اسحاق بن لیث خرقی، حسن بن رشد خرقی، زُهَیر بن محمد ابوالمنذر التمیمی عنبری خراسانی مروزی خرقی: (او را هروی و نیشابوری هم گفته اند)، عبدالرحمن بن بشر خرقی، محمد بن عبداﷲ خرقی مروزی، احمد بن محمد بن احمد خرقی، حسین بن عبداﷲ بن احمد خرقی (پدر عمروبن حسین)

- ابوالقاسم عمر بن حسین بن عبداﷲ بن احمد خرقی: پیشوای حنبلیان در بغداد و نویسنده‌ی «المختصر فی فقه الامام احمد بن حنبل» است (درگذشته: در دمشق به سال ۳۳۴ ق)

- عبدالرحمن ابومحمد محمد بن قطن خرقی: از عالمان زبان عرب بود و فقیه مالکی

- ابوعلی حسین ابن عبداﷲ بن احمد خرقی: فقیه حنبلی و نویسنده‌ی «مختصر در فروع حنبلی» (درگذشته: در عید فطر ٢٩٩ ق / ٩١٢ م.)

- ابوبکر محمد بن بشر خرقی: فقیه و متکلم و اصول‌دان (درگذشت: پانصد و سی و اند)

- محمد بن احمد بن ابوبشیر خرقی: متکلم

بهاءالدین ابوبکر محمد ابن احمد ابن ابوبشر خَرَقی مروزی
اما شاید مشهورترین و بزرگ‌ترین دانشمند برخاسته از روستای خَرَق در نزدیکی مرو، بهاءالدین ابوبکر محمد بن احمد بن ابوبشر خرقی مروزی (درگذشته در مرو به سال ۵۳۳ ق / ١١٣٩ م.) باشد. نام او را ابومحمد عبدالجبار بن‌ محمد نوشته‌اند. وی ریاضیدان‌، اخترشناس و جغرافیدان ایرانی بود که به عربی می‌نوشت‌. وی کارهای مهمی در هیات (اخترشناسی) دارد مانند

- منتهی الادراک فی تقسیم الافلاک‌: در اخترشناسی یا بخش‌های فلک که توسعه‌ی نظریه‌‌ی حسن ابن هیثم بصری است‌.

- کتاب «التبصرة فی علم الهیئه»: کتاب دیگری در هیات یا اخترشناسی

- الرسالة الشاملة: اثری است که گم شده و درباره‌ی بخشی از حساب‌ بوده به نام «حساب درم و دینار». همان گونه که پیشتر نوشتم منظور از «حساب درم و دینار» در واقع معادله‌های چندمجهولی است.

- الرسالة المغربیة که گم شده است.