Thursday, April 10, 2008

وخش

پنج‌شنبه ۲۲/فروردین/۱۳۸۷ - ۱۰/اپریل/۲۰۰۸

در کرانه‌ی شرقی خراسان بزرگ (که امروزه به خراسان ایران و شمال افغانستان تقسیم شده) دو رود بزرگ جاری بود که گاه به نام‌های سیحون و جیحون خوانده می‌شوند و سرزمین‌های آن سوی آنها را فرارود یا ورارود و به اصطلاح عربی «ماوراءالنهر» می‌خوانند. امروزه این دو رود به نام «آمودریا» و «سیردریا» خوانده می‌شوند. آمودریا در واقع نام قدیمی این رود است و در غزل معروف رودکی می‌خوانیم که:
بوی جوی مولیان آید همی --------------- یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی‌های او -------------- زیر پایم پرنیان آید همی

آمودریا در اصل به معنای رود شهر آمو است. آمو کوتاه شده‌ی آمل است اما این آمل در خراسان بوده است نه در طبرستان (مازندران امروزی). در فرهنگ دهخدا چنین آمده:


آمو: رود آموی. آمُل. آمویه. جیحون. آمودریا. اُقسوس. آمون. آب. رود. آبهی. نهر. ورز.
سرچشمه‌ی این رود بلورکوه است به مشرق بدخشان، و در سابق این رود به خزر می‌ریخته و مغولان گاه جنگ با خوارزمشاه مجرای آن بگردانیدند به دریاچه‌ی آرال.

آمل: نام شهری به ساحل غربی جیحون به فاصله‌ی یک میل در راه بخارا از سوی مرو، و آن را عامه آمو و آمویه گویند. و برای تمیز از آمل طبرستان آن را آمل زم و آمل شط و آمل مفازه نیز خوانند. و این شهر را قوم تاتار ویران کردند.

اما جیحون نام دیگری بود که اهالی آنجا بدان رود داده بودند و شبیه «جیحون» (Gihon) بود که در «کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان» (Bible) از آن به عنوان یکی از رودهای بهشت عدن نام برده شده است. در زبان انگلیسی رود آمو را Oxus می‌نامند و فرارود را Transoxiana. برای من سؤال بود که این نام از کجا آمده است تا این که در فرهنگ دهخدا در درآیه‌ی «وخش» به این توضیح برخوردم:
وخش: نام شهری است از ولایت بدخشان و ختلان (برهان). شهری است به ماوراءالنهر (غیاث اللغات) در کنار جیحون. از ولایت ختلان (غیاث اللغات). از اعمال بلخ از ختلان و آن شهری پهناور است بر کنار جیحون، بسیار نعمت و خوش هوا. ناحیتی است آبادان و برکرانه‌ی «وخشاب» نهاده، قصبه‌ی آن «هلاورد» است و «لیوکند» نیز از این ناحیت است (حدود العالم). نام قدیم جیحون (یادداشت مرحوم دهخدا).

رود آمو (جیحون) را در کتب پهلوی «وَه روت» (بهرود) نیز نامیده‌اند. اسم اصلی و ایرانی این رودبار vaxshuA (وخشو) باشد و آن به معنی فزاینده و بالنده است از ریشه وخش vaxsh به معنی افزودن و بالیدن و ترقی کردن، در سانسکریت uxshayanta و در پهلوی vaxshitant آمده. کلمه Oxus که جغرافیون قدیم یونان و روم ذکر کرده‌اند از همین کلمه‌ی ایرانی است. (از حاشیه‌ی «برهان قاطع، از ایران باستان ص ۱۶۹۴).

نزد جغرافیون ایران و عرب «وخش» سرزمینی است در کنار جیحون و «وخشاب» رودباری است از شعب جیحون. ابوریحان بیرونی در ذکر نام ماه‌ها و جشن‌های خوارزمیان می‌نویسد: «روز دهم اسفند ماه نزد خوارزمیان جشنی است نامزد به «وخشنگام»، و وخش اسم فرشته‌ای است که نگهبانی آب با اوست، مخصوصا اسم فرشته‌ی موکل رود جیحون است. (از حاشیه برهان قاطع چاپ معین، از آثار الباقیه ص ۲۳۷)

به گامی سپرد از ختا تا ختن -------- به یک تک دوید از بخارا به وخش
شاکر بخاری (حاشیه برهان از لغت فرس ص ۲۱۷).

نمونه‌هایی از بازبرد و نام‌برد از شهر وخش در شعرهای پارسی:
انوری:
ای ماه‌رکاب، خسروِ گردون‌رخش --------------- وی ملک‌ستان سکندرِ گیتی‌بخش
در ملک خدای ملک چون بلخ تو نیست ------------ برگرد و به بنده بخش ویرانه‌ی وخش

مثنوی مولوی. دفتر چهارم
عقل جزوی هم‌چو برق است و درخش ---------- در درخشی کی توان شد سوی وخش
درخشی: طلوع آفتاب

بوستان سعدی: باب چهارم
شنیدم که بگریست دانای وخش ----------- که یارب مر این شخص را تو ببخش

وخش زادگاه مولانا جلال‌الدین محمد بلخی:
یکی از دوستان و خوانندگان این وبلاگ نیز این مطلب جالب را برایم فرستاد که از وی تشکر می‌کنم:

زنده‌یاد خانم آن‌ماری شیمل (Annemarie Schimmel) مولاناشناس مشهور آلمانی در کتاب «من بادم و تو آتش» (I Am Wind, You Are Fire) که درباره‌ی مولانا نوشته است با اشاره به مقاله‌ای نوشته‌ی فردی سویسی به نام «فریتس مایر» (Fritz Meier) منتشر شده به سال ۱۹۸۹ م/۱۳۶۸ خ چنین می‌نویسد:
ستایندگان ایرانی و افغان مولانا ترجیح می‌دهند وی را جلال‌الدین «بلخی» بنامند زیرا خانواده‌اش پیش از مهاجرت به سوی غرب در این شهر زندگی می‌کردند. اما در واقع خانه‌شان در خود شهر بلخ نبود بلکه بهاءالدین ولد (پدر مولانا) در شهر کوچکی به نام «وخش» زندگی می‌کرد و وعظ می‌گفت و فتوا می‌داد. و مولانا در همین خانه زاده شد.

هم چنین پروفسور فرانکلین لوییس در کتاب «رومی: گذشته و اکنون، شرق و غرب: زندگی، آموزه‌ها و شعر جلال‌الدین محمد رومی» که در سال ۲۰۰۰ م/۱۳۷۹ خ منتشر شده چنین می‌نویسد:
مولانا در شهری به نام وخش زاده شد که بعدها لوکند (Lawkand) یا لاوکند (Lavakand) خوانده شد. این شهر در ۶۵ کیلومتری جنوب شرقی «دوشنبه» قرار دارد که امروز پایتخت کشور تاجیکستان است. شاید بهاءالدین ولد در بلخ زاده شده باشد اما دست کم بین ماه ژوئن سال ۱۲۰۴ و ۱۲۱۰ م/خرداد ۵۸۳ و ۵۸۹ خ/شوال ۶۰۰ و ۶۰۷ ق. که مولانا زاده شده است منزل بهاءالدین در شهر وخش بوده است (ن.ک. کتاب بهاءالدین ولد به نام «معارف»). شهر وخش و نه بلخ پایگاه دایمی بهاءالدین بود و تا زمان پنج سالگی جلال‌الدین در این شهر زندگی می‌کردند. در سال ۱۲۱۲ م/۵۹۱ خ/۶۰۸ ق خانواده‌ی مولانا به سمرقند نقل مکان می‌کنند (ن.ک. فیه ما فیه مولانا) و مادر بهاءالدین - که در این زمان باید دست کم ۷۵ سال سن داشته باشد - در وخش ماند.

نام بعدی وخش در فرهنگ دهخدا لیوکند آمده است. کند در زبان‌های پارسی و سغدی به معنای شهر یا دژ است مانند سمرکند/سمرقند، زادگاه رودکی به نام پنج‌ده که بعدها پنج‌شهر یا پنج‌کند خوانده شد و امروزه پنج‌کنت گفته می‌شود، و بالاخره تاشکند که در اصل چاچ‌کند به معنای شهر چاچ بوده است. در شهر چاچ بهترین کمان‌ها را می‌ساختند و در شاهنامه از چاچی کمان یاد شده است.

Wednesday, April 09, 2008

ایران‌ستیزی صدام حسین

چهارشنبه ۲۱/فروردین/۱۳۸۷ - ۹/اپریل/۲۰۰۸

در دبستان معمولا برای آموزش جمع و تفریق از مداد یا سیب و پرتقال و پرنده استفاده می‌شود. اما ببینید که دشمنی کور و کینه‌ی بی‌پایان صدام حسین نسبت به ایران و ایرانیان سبب شده چه اتفاق مضحک و در عین حال دردناکی بیفتد و در کتاب‌های درسی زمان حکومت وی در عراق چه گونه مغز بچه‌های بی‌گناه شستشو داده شود. امروز در پایگاه خبری بی.بی.سی مطلبی خواندم درباره‌ی حذف ایران‌ستیزی از کتاب‌های درسی عراق. این هم نمونه‌ای از ایران‌ستیزی صدام حسین در کتاب درسی حساب مدرسه‌های ابتدایی:

در کتاب‌های ریاضی نوشته می‌شد:
اگر هشت سرباز ایرانی باشند و یک سرباز عراقی پنج نفر از سربازهای ایرانی را بکشد، چند تا سرباز ایرانی آتش پرست باقی می‌مانند؟

عمق کینه و نفرت و دشمنی کور تا چه حد می‌تواند باشد؟ جالب این که چنین شخصی را ناصر پورپیرار - که متاسفانه ادعای ایرانی بودن دارد - به نام قهرمان عرب ستایش می‌کند.

به قول حافظ بزرگ:
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد ---------- نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

Tuesday, April 08, 2008

داستان سنجان

سه‌شنبه ۲۰/فروردین/۱۳۸۷ - ۸/اپریل/۲۰۰۸

به نوشته‌ی کتاب‌های تاریخ پس از ورود اسلام به ایران، گروهی از ایرانیان زرتشتی به هندوستان کوچیدند (و باید به یاد داشت که کشوری به نام پاکستان موجودیتی است که بیش از ۵۰ سال از ایجاد آن نمی‌گذرد). این ایرانیان در هندوستان به نام «پارسی» شناخته می‌شوند و امروزه در کراچی و نیز مومبای (بمبئی سابق) ساکن هستند. یکی از کتاب‌هایی که درباره‌ی این مهاجرت نوشته شده داستانی است به نام «قصه‌ی سنجان».

دکتر ژاله آموزگار، استاد دانشگاه تهران، در معرفی قصه‌ی سنجان چنین می‌نویسد:

داستان منظومی از مهاجرت زردشتیان خراسان به هند است و در آن از حوادثی كه در جریان این سفر پرمخاطره پیش آمده گفتگو می‌كند و جریانات مختلف چون قحطی، گرسنگی، طوفان در دریا، نذر برای نشاندن «آتش بهرام» و بعد جنگ با «محمود» و هماوردی «اردشیر»، سردار زردشتيان، با «آلپ خان»، رئیس گروه محمود و غیره به نظم كشیده شده است.
مولف آن بهمن پسر كیقباد است كه آن را در سال ۹۶۹ یزدگردی (برابر با 1008 هجری و ۱۶۰۱ میلادی) به پايان رسانده است. در «روايات داراب هرمزديار» آمده و اخیرا با ترجمه انگلیسی و گجراتی در هند منتشر شده است.
نمونه‌ای از آن:
چو كشتی ره به دريا دركشيده ------------------ در آنجا آفت طوفان رسیده
همه دستور دین حیران بماندند ------------------ در آن ورطه چو سرگردان بماندند
به درگاه خدا رخ زار سودند ------------------- به پا استاده زاری‌ها نمودند
كه ای دانا تو یاری ده بدين کار -------------- از این سختی رهان ما را به یک بار

سنجان یا سنگان نام شهری بوده در خراسان بزرگ یا بخش کوهستان آن (که قُهستان نیز نامیده شده و جنوب استان خراسان امروزی است). در فرهنگ دهخدا سنجان را در نزدیکی مرو گفته:

سنجان: معرب سنگان. قریه‌ای بود بر دروازه‌ی شهر مرو که آنرا «ورسنگان» می‌گفتند. (فرهنگ فارسی معین). قریه‌ای است نزدیک دروازه‌ی شهر مرو و یکی از دروازه‌های این شهر به این نام موسوم است. (معجم البلدان).

اما در درآیه‌ی «شاه سنجان» آمده که: قریه‌ای است موسوم به سنگان (سنگان پایین) و هم در نزدیکی‌های تربت حیدریه نیز قریه‌ای است موسوم به سنگان (سنگان بالا).

در پایگاه «تاریخ خواف» چنین می‌خوانیم:
واژه سنجان معرب سنگان است. حمدالله مستوفی در «نزهة القلوب» این محل را به نام سنجان يا سنگان از قصبات و توابع خواف معرفی می‌كند و در گویش محلی اهالی خواف این نام را سنگون و سنگويه به كسر اول تلفظ می‌كنند. مقدسی آبادی‌های هم نام این محل رادر مرو و رجاب سنجان خوانده است. و استفری جزء بلاد نيشابور از سنگان ياد كرده است. هم چنین در ۵ کیلومتری اراک شهری به نام سنجان وجود دارد كه قبلأ سنگان بوده و با ورود اعراب به سنجان تغییر می‌كند. قوی‌ترين اعتبار در نامیدن محل به سنگان وجود معادن عظیم سنگ آهن در محل است كه نام خود را به قصبه و شهر داده است كه ابتدا سنگاهن و كم كم به صورت سنگان درآمده است. شناسایی این معادن به قول «حافط ابرو» به ۶۰۰ تا۷۰۰ سال پیش می‌رسد.

این ایرانیان زرتشتی چند سال پس از فروافتادن و سقوط یزدگرد سوم ساسانی و گسترش اسلام در ایران، از شهر سنگان خارج شده و پس از تحمل سختی‌های فراوان به بندر هرمز می‌روند که گویا در نزدیکی بوشهر امروز بوده است و یا شاید در جنوب استان کرمان و در منطقه‌ی میناب استان هرمزگان. در آنجا پانزده سال زندگی می‌کنند و باز شرایط برایشان سخت می‌شود و مجبور می‌شوند از آنجا هم کوچ کنند. این بار به کشتی درنشسته و به سوی هندوستان می‌روند که از زمان‌های دور دوست ایران بوده و بازرگانان ایرانی در آنجا به تجارت می‌پرداخته‌اند. پس از طوفان و سفر سخت دریایی بالاخره به ساحل هندوستان (گجرات) می‌رسند و پس از ماجراهایی اجازه می‌یابند در آنجا ساکن شوند و آتش مقدس خود (آذر بهرام) را در آنجا می‌نشاند. شهری را که در هندوستان بنا می‌کنند به یاد شهر اصلی خود سنگان یا سنجان می‌خوانند. پس از آن نیز گروهی از ایرانیان زرتشتی از شهر ساری در طبرستان به هندوستان می‌روند و شهری در آنجا بنا می‌کنند که «نوساری» (Navsari) خوانده می‌شوند. با این که این داستان در سده‌ی هفتم یا هشم میلادی/یکم و دوم خورشیدی اتفاق افتاده اما «قصه‌ی سنجان» در سده‌ی هفدهم میلادی/یازدهم خورشیدی به نظم درآمده است و پیشتر حالت شفاهی داشته و سینه به سینه نقل می‌شده است.

ترجمه‌ی کامل انگلیسی این داستان را می‌توانید در این نشانی بخوانید. قصه‌ی سنجان

این ایرانیان در آنجا ساکن شده و در جامعه‌ی هند ادغام می‌شوند. با ورود استعمار بریتانیا به هندوستان این گروه نیز رشد کردند و یکی از معروف‌ترین و موفق‌ترین آنان «جمشیدجی تاتا» است که «گروه صنعتی تاتا» را بنا گذاشت و بزرگ‌ترین کارخانه‌ی پولادسازی هند به آنان تعلق دارد. یکی دیگر از این پارسیان هند، خواننده‌ی معروف و بنیان‌گذار گروه کویین است به نام «فردی مرکوری» (Freddie Mercury) که در اصل نام پارسی‌اش «فرخ بُلسارا» بود و در نوجوانی به انگلستان رفت. یکی دیگر از این پارسیان هند نویسنده‌ی موفق کانادایی است به نام «رویین‌تن میستری» که از جوانی به کانادا رفته و بیشتر داستان‌هایش درباره‌ی جامعه‌ی پارسیان مومبای (بمبئی) است، از جمله نخستین اثر او به نام «باغ فیروزشاه» (Firozshah Baag).

داستان سنجان برای پارسیان هند به صورت بخشی از کیستی و هویت آنان است و جمشیدجی تاتا بسیار علاقه داشت که در آن حوالی کاوش‌های باستان‌شناختی انجام شود تا اطلاعات بیشتری از این مهاجرت به دست آید. ن.ک. جمشیدجی تاتا و داستان سنجان

هم چنین نگاه کنید به خلاصه‌ای از داستان و نقش پارسیان در هند در پایگاه آریامن.
نوشته‌ای به نام «شیر هندی و شکر پارسی» درباره‌ی نقش پارسیان در هند.

Monday, April 07, 2008

روز بیست و چهارساعته

دوشنبه ۱۹/فروردین/۱۳۸۷ - ۷/اپریل/۲۰۰۸

من تا چند هفته پیش فکر می‌کردم که روز بیست و چهار ساعته (یا دست کم استفاده از آن) از ساخته‌ها و قراردادهای به نسبت نوین (مدرن) است تا این که به این بیت از خاقانی شروانی، شاعر بزرگ ایرانی قصیده‌سرای در سده‌ی ششم /دوازدهم م. برخوردم که درباره‌ی بیست و چهارسالگی خود سروده:

ساعت روز و شب است، سال حیاتم بلی ------ جمله‌ی ساعات هست بیست و چهار از شمار

بعد هم این بیت‌های دیگرش را دیدم که از ساعت‌شماری نام برده:
در سیزده ساعت شب صد نافله کردستی ------------- با چارده مه فرضی بگزار به صبح اندر
چو ماه سی شبه ناچیز شد خیال غرور --------------- چو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا
به یک دو شب، به سه چار اهل، پنج شش ساعت ---- به هفت هشت حیل، نه ده آرزو راندیم
بر سه تشریفش که خواندم یک به یک ----------------- هر دو ساعت چارکان خواهم فشاند
یک اسبه در دو ساعت گیرد سه بُعد عالم ------------ چون از سپهر چارم اعلام مهر انور

کمی جستجو در شعر دیگران نتیجه‌های زیر را نشان داد:

اوحدی مراغه‌ای:
بخش کن روز خویش و شب را نیز ------------- مگذران بر فسوس عمر عزیز
شب سه ساعت به امر حق کن صرف ------------- سه حساب و کتاب و رقعه و حرف
سه به تدبیر ملک و رای صواب ----------------- سه به آسایش و تنعم و خواب
روز را هم بدین قیاس نصیب ----------------- بکنی، گر مدبری و مصیب

انوری ابیوردی:
به حکم دعوی زیج و گواهی تقویم --------------- شب چهارم ذی‌حجه‌ی سنه‌ی ثامیم
شبی که بود شب هفدهم ز ماه ایار ---------------- شبی که بود نهم شب ز تیر ماه قدیم
نماز دیگر یک‌شنبه بود از بهمن -------------------- که بی و دال سفندارمذ بد از تقویم
چو درگذشت ز شب هشت ساعت رصدی ------------------ بر آن قیاس که رای منجمست و حکیم

فردوسی توسی نیز در داستان اکوان دیو در بیتی چنین می‌گوید:
چو از روز یک ساعت اندر گذشت ------------ بیامد به درگاه چوپان ز دشت

و در داستان دخمه کردن کیخسرو:
چو از روز نه ساعت اندر گذشت ------------ خور از گنبد چرخ گردان گذشت
به يك ساعت از هفت فرسنگ راه ------------ برفتند ایمن ز ایران سپاه

مولانای بلخی:
آن شغال افتاد اندر خُم رنگ ------------- اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ
پس بر آمد پوستش رنگین شده ------------------ که منم طاووس علیین شده

اندر این فکرت به حرمت دست بست ------------ بعد یک ساعت عمَر از خواب جست

سعدی:
بزرگان چشم و دل در انتظارند -------------- عزیزان وقت و ساعت می‌شمارند

نظامی گنجوی:
از پس پانصد و نود سه بر آن -------------- گفتم این نامه را چو ناموران
روز بر چارده ز ماه صیام --------------- چار ساعت ز روز رفته تمام

نکته‌ی دیگری درباره‌ی زمان‌شماری یادم آمد و آن این که: در سنت اسلامی (و نیز به گمانم به طور کلی در فرهنگ سامی: یهودی/مسیحی/عربی. ایران پیش از اسلام را نمی‌دانم) روز با غروب خورشید شروع می‌شود نه با طلوع آن! می‌بینید که هنوز در فرهنگ گفتاری و مردمی پس از این که در روز پنج‌شنبه خورشید غروب می‌کند می‌گوییم شب جمعه رسید و فردای آن را می‌گوییم روز جمعه. در روز جمعه نیز پس از غروب خورشید می‌گوییم شب شنبه است. و برای بیان مفهوم/سبک جدیدتر و امروزی‌تر که در آن روز با طلوع خورشید آغاز می‌شود می‌گوییم پنج‌شنبه شب یا جمعه شب.

پی‌نوشت:
پس از نوشتن این مطلب به این مصاحبه در پایگاه دکتر رضا مرادی غیاث‌آبادی برخوردم درباره‌ی زمان و زمان‌سنجی که بحث کامل‌تری در همین باره است.

Sunday, April 06, 2008

درفش‌های ایرانیان

یک‌شنبه ۱۸/فروردین/۱۳۸۷ - ۶/اپریل/۲۰۰۸

از دیرباز و از زمان‌های باستان، در میان ایرانیان رسم بود که هر خاندان و پهلوانی برای خود نشان مخصوصی داشت که به آن درفش می‌گفتند. مشهورترین این درفش‌ها درفش کاویان یا کاویانی است که طبق افسانه وقتی کاوه بر ضحاک شورید چرم پیش پای خود را بر نیزه کرد و فریدون آن را به عنوان علم مبارزه برگزید:

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه ----------- بر او انجمن گشت بازارگاه
همی‌برخروشید و فریاد خواند -------------- جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کآهنگران پشت پای ---------------- بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد ------------- همانگه ز بازار برخاست گرد
....
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی ------------- به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم -------------- ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه ------------------ یکی فال فرخ پی افکند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش ----------------- همی خواندش «کاویانی درفش»

ولی در واقع کاویان صفت نسبی از کاوی/کَوی یا همان کی به معنای شاه است. (ن.ک «ایران در زمان ساسانیان» نوشته‌ی آرتور کریستنسن و ترجمه‌ی زنده یاد رشید یاسمی). بگذریم.

این رسم ایرانیان را بعدها یونانیان و رومیان تقلید کردند و پس از آنان در میان اروپاییان رایج شد و همان است که در انگلیسی به آن نشان خانوادگی یا coat of arm می‌گویند. (ن.ک. کتاب دکتر کاوه فرخ به نام «سواره نظام نخبه‌ی ساسانیان») ما در زبان گفتگو نیز می‌گوییم آرم فلان شرکت یا آرم فلان سازمان (آرم ارتش و ...)

اما در شاهنامه بخشی هست که بسیاری از درفش‌های ایرانیان یک جا توصیف شده و آن بخشی است که «فرود»، پسر «سیاوش» از زن اولش به نام «جریره» که دختر «پیران ویسه» بود، به همراه «تخوار» یکی دیگر از پهلوانان تورانی برای کارآگاهی (یعنی همان عملیات شناسایی نظامی) به بالای کوهی می‌روند و سپاه ایران را ارزیابی می‌کنند:

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش ------------------- ز تابیدن کاویانی درفش
به گِردش سواران گودرزیان ---------------------- میان اندرون اختر کاویان
سپهدار با افسر و گرز و نای --------------------- بیامد ز بالای پرده‌سرای
بشد طوس با کاویانی درفش ------------------- به پای اندرون کرده زرینه کفش
یکی پیل پیکر درفش از برش -------------------- به ابر اندر آورده تابان سرش
....
گزیدند تیغ یکی بُرز کوه ---------------------- که دیدار بُد یکسر ایران گروه
جوان با «تخوار» سرایند گفت: ----------- که هر چت بپرسم نباید نهفت
کنارنگ و ز هر که دارد درفش ------------- خداوند کوپال و زرینه کفش
چو بینی به من نام ایشان بگوی ------------- کسی را که دانی از ایران به روی
سواران رسیدند بر تیغ کوه ----------------- سپاه اندر آمد گروهاگروه
سپردار با نیزه‌ور سی هزار ------------------ همه رزمجوی از در کارزار
سوار و پیاده به زرین کمر ------------- همه تیغ دار و همه نیزه‌ور
ز بس ترگ زرین و زرین درفش --------------- ز کوپال زرین و زرینه کفش
تو گفتی به کان اندرون زر نماند ---------------- برآمد یکی ابر و گوهر فشاند
ز بانگ تبیره میان دو کوه -------------------- دل کرگس اندر هوا شد ستوه
چنین گفت: کاکنون درفش مهان ------------------ بگو و مدار ایچ گونه نهان
بدو گفت: کآن «پیل پیکر» درفش ---------------- سواران و آن تیغ‌های بنفش
که را باشد اندر میان سپاه ---------------- چنین آلت ساز و این دستگاه؟
چو بشنید گفتار او را «تخوار» ------------------- چنین داد پاسخ که: ای شهریار
پس پشت «توس» سپهبَد بود -------------------- که در کینه پیکار او بد بود
درفشی پش پشت او دیگرست ------------------- چو «خورشید تابان» بدو پیکرست
برادر پدر تست با فر و کام ------------------ سپهبد «فریبرز» کاوس نام
پسش «ماه پیکر» درفشی بزرگ ------------------ دلیران بسیار و گُردی سترگ
ورا نام «گُستهم» گژدهم خوان ---------------- نترسد ز ژوبین و زخم گُوان
پسش «گرگ پیکر» درفشی دراز --------------- به گِردش بسی مردم رزم‌ساز
به زیر اندرش «زنگه‌ی شاوران» -------------------- دلیران و گردان و کندآوران
درفشی «پرستار پیکر» چو ماه ---------------- تنش لعل و جعدش چو مُشک سیاه
ورا «بیژن گیو» راند همی -------------------- که خون بآسمان برفشاند همی
درفشی کجا پیکرش هست «ببر» ------------------- همی‌بشکند ز او میان هژبر
ورا گُرد «شیدوش» دارد به پای --------------------- چو کوهی همی اندر آید ز جای
درفشی پس پیکر او «گراز» ------------- که هزمان سپهر اندر آرد به گاز
چنین گفت کاو را «گرازه» است نام ----------- که در جنگ شیران نتابد لگام
درفشی کجا پیکرش «گاومیش» ------------------- سپاه از پس و نیزه‌داران ز پیش
چنان دان که آن شهره «فرهاد» راست ------------- که گویی مگر با سپهر است راست
درفشی کجا پیکرش هست «گرگ» ------------------- نشان سپهدار «گیو» سترگ
درفشی کجا «شیر پیکر» به زر ------------------- که «گودرز کشواد» دارد به سر
درفشی «پلنگ» است پیکر دراز ------------------ پسش «ریونیز» است با کام و ناز
درفشی کجا «آهویش» پیکر است ------------------ که نستوه «گودرز» با لشکر است
درفشی کجا «غُرم» دارد نشان -------------------- ز «بهرام» گودرز کشوادگان
درفش «عقاب» است با تیز چنگ -------------------- که «رویین» کشد در قفا روز جنگ
همه شیرمردند و گُرد و سوار ---------------------- یکایک بگویم دراز است کار
چو یک‌یک بگفت از نشان گُوان -------------------- به پیش «فرود» آن شه خسروان
مهان و کهان را همه بنگرید -------------------- ز شادی رخش همچو گل بشکفید

بُرز: بلند
دیدار بُد: دیده می‌شد
تبیره: طبل جنگی
کَنارَنک: عنوان فرمانده نظامی ابرشهر (نیوشاپور=نیشاپور)
کجا: که (درفشی کجا...: درفشی که ...)
فریبرز: پسر کاوس و برادر سیاوش (پدر فرود)
هزمان: کوتاه شده‌ی هر زمان
گاز: انبر
غرم: میش کوهی
گو: پهلوان، دلیر
گرد: جنگاور، دلاور
پرستار: پرستنده (به احتمال تصویر مغی بر درفش بوده. زیرا از جعد چون مشک سیاه نام برده است)

Saturday, April 05, 2008

سکه‌های ساسانی در سوئد

شنبه ۱۷/فروردین/۱۳۸۷ - ۵/اپریل/۲۰۰۸

در نوشته‌ای درباره‌ی کتاب «زنان جنگاور» گفتم که وایکینگ‌ها خیلی به سکه‌های ضرب شده در ایران علاقه داشتند. «احمد ابن فضلان»، فرستاده‌ی «المقتدر باللـه» خلیفه‌ی عباسی از بغداد از راه خراسان و بخارا و خوارزم به نزد پادشاه بلغار رفته و در ۱۲ محرم ۳۱۰ ه.ق بدانجا رسید. سفرنامه‌ی وی به نام «رساله‌ی ابن فضلان» شناخته می‌شود. در این سفرنامه وی از وایکینگ‌ها به عنوان روس نام می‌برد. پژوهش‌گران معتقدند این نشان می‌دهد که روس‌ها از وایکینگ‌های شرقی بودند. به زودی درباره‌ی این سفر و اروپای شرقی در ادبیات پارسی مطلبی خواهم نوشت.

اما امروز خبری به دستم رسید که در کشور سوئد مجموعه‌ای شامل ۴۵۰ سکه‌ی سیم (نقره) از سکه‌های ضرب ایران دوران ساسانی و نیز زمان خلیفه‌های اسلامی به دست آمده است. می‌دانیم که عرب‌های مسلمان پس از فتح ایران، مدت‌های زیادی همان سکه‌های ایرانی ساسانی را استفاده می‌کردند و تنها روی آن عبارت «لااله الا اللـه» را ضرب می‌کردند (مانند کاری که پس از انقلاب در ایران درباره‌ی اسکناس‌ها و سکه‌های پیش از انقلاب می‌شد). این هم خبر در پایگاه کانون پژوهش‌های ایران باستان. پیشتر نیز در سال ۱۳۸۵ خ/ ۲۰۰۶ م تعداد ۱۰۰ سکه‌ی ایران ساسانی و اسلامی در سوئد یافت شده بود. هم چنین در سال ۱۳۷۸ خ/۱۹۹۹ م نیز تعداد ۱۲ تا ۱۳ هزار سکه‌ی ساسانی و اسلامی در سوئد یافت شد.

جالب آن که خبرگزاری بی.بی.سی در خبری که به همین مناسب منتشر کرده به طور بسیار موذیانه و مغرضانه‌ای در عنوان خبر از این سکه‌ها تنها به عنوان سکه‌های عربی (حتا اسلامی هم نه) یاد کرده است و در میان خبر تنها نوشته که برخی از اینها در ایران (Persia) ضرب شده‌اند. حال آن که بسیاری از این سکه‌ها متعلق به دوران ساسانیان است نه دوران اسلامی و عربی. نقش صورت روی سکه‌ها (ن.ک. عکس زیر) به طور بسیار روشنی عکس شاهان ساسانی است!


عکس از خبرگزاری بی.بی.سی

Wednesday, April 02, 2008

جدایی طلبان

چهارشنبه ۱۴/فروردین/۱۳۸۷ - ۲/اپریل/۲۰۰۸

چند روز پیش در سفری کاری به انگلستان در یکی از خیابان‌های شهر لندن در نزدیکی مجلس این کشور، جمع ۱۰-۱۲ نفره‌ای توجه‌ام را به خود جلب کرد. جدایی طلبانی که خواستار «استقلال» بلوچستان بودند و به این که «کشور» بلوچستان به زور به پاکستان ضمیمه شده اعتراض داشتند.

پس از صحبت با برخی از دوستان گرامی، که خواننده‌ی این وبلاگ نیز هستند، متوجه شدم که سازمانی وجود دارد به نام «سازمان ملت‌ها و قوم‌های بدون نماینده» (Unrepresented Nations and Peoples Organization=UNPO). توجه داشته باشید که آن یو.ان ابتدای این نام هیچ ربطی به سازمان ملل ندارد و شاید بیشتر گول‌زنک باشد.

هدف این سازمان فعالیت برای کشور شدن و کسب «استقلال» این ملت‌ها است تا آنها هم در جهان برای خودشان «نماینده» داشته باشند. جالب آن که در فهرست این «کشورها» نام استان‌های بلوچستان ایران (به علاوه‌ی بلوچستان در پاکستان)، کردستان ایران، و خوزستان ایران نیز جای گرفته‌اند!

یک مشت مزدور جدایی‌طلب که در سر هوای «رییس جمهور شدن» و «شخص اول مملکت» شدن دارند با حمایت کشورهای خارجی برای خودشان دستک و دنبک راه انداخته‌اند که: بعله، ما برای خودمان کشوری هستیم اما ما را به زور به دولت مرکزی ایران ضمیمه کرده‌اند. با بی‌شرمی تمام در صفحه‌ی مربوط به خوزستان چنین نوشته شده است:

الاحوازی (موسوم به عربستان یا خوزستان!): در بخش جنوب غربی ایران قرار دارد و از سمت غرب با عراق و خلیج (که گاهی خلیج عربی و گاه خلیج فارس خوانده می‌شود) و آبراه شط العرب هم مرز است، از سمت جنوب با استان دهستان، و از سمت شرق با کوه‌های لرستان و کردستان.

زبان: مردم الاحواز به عربی صحبت می‌کنند که زبان ۹۰٪ مردم پیش از ضمیمه شدن آن به حکومت مرکزی در زمان رضا شاه به سال ۱۹۲۵ م/۱۳۰۴ خ است. پس از آن که رضا شاه مرکزگرایی را برقرار کرد فارسی به عنوان زبان رسمی پذیرفته شد.

اقتصاد: به گفته‌ی حکومت ایران، الاحواز از نظر درآمد ناخالص ملی سومین استان ایران است.

می‌بینید که با چه بی‌شرمی استان خوزستان را - که از زمان عیلامیان و مادها و هخامنشیان بخشی از خاک ایران بوده - به عنوان «الاحواز یا عربستان» معرفی کرده و بدون آمار رسمی و پذیرفته شده زبان ۹۰٪ مردم آن را عربی عنوان کرده است و حضور زبان فارسی در آنجا را به خاطر فشار حکومت مرکزی رضا شاه دانسته است. وجود لرها در شهرهای شوش و شوشتر و دزفول و اندیمشک و مسجد سلیمان و ایذه و ... و دیگر ایرانیان غیرعرب زبان در این ناحیه را به هیچ گرفته است.

تازه به طور موذیانه می‌گوید پیش از «ضمیمه شدن» این استان به ایران در زمان رضا شاه، زبان ۹۰٪ مردم آن عربی بود. اما نمی‌گوید که اکنون چند درسد آنان به عربی صحبت می‌کنند.

دیگر این که در زمان رضا شاه، شیخ خزعل که دست نشانده‌ی بریتانیا بود برای خودش در خوزستان اعلام استقلال کرده بود وگرنه خوزستان همواره بخشی از ایران بوده است. در همان زمان شیخ خزعل نیز مردم منطقه، از جمله لرهای آن حوالی، از غارت‌ها و تجاوزها و شبیخون‌های وی به جان آمده بودند. (این را از بزرگان خانواده‌ی خودم شنیده‌ام که این غارت‌ها را به چشم دیده و به یاد داشتند و رضا شاه را تنها به خاطر کوتاه کردن دست شیخ خزعل از جان و مال مردم دعا می‌کردند).

همچنین جعل کرده که «الاحواز» (و نه استان خوزستان ایران) سومین استان ایران از نظر درآمد ناخالص ملی است.

متاسفانه مردم ما از این گونه فعالیت‌های ضدایرانی بی‌خبرند و هیچ گونه واکنشی بدان نشان نمی‌دهند.