Tuesday, February 12, 2008

کشتی

سه‌شنبه ۲۳/بهمن/۱۳۸۶ - ۱۲/فوریه/۲۰۰۸

در فرهنگ زرتشتی «کستی» بندی است که پسران و دختران پس از هفت سالگی بر میان می‌بندند و از ۷۲ رشته بافته شده به یاد هفتاد و دو بخش یسنا در اوستا. در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:


از کست (kost) مشتق است که در پهلوی به معنی پهلو، سوی، جانب و کنار است.... کستی را زرتشتیان «بند دین» نیز گویند و معرب آن کستیج و کستک و کشتیج است. این کستی از ۷۲ نخ از پشم سفید گوسفند تهیه می‌گردد و آن باید به دست زن موبدی بافته شود. 72 نخ به شش رشته قسمت شده و هر رشته 12 نخ دارد. عدد 72 اشاره است به 72 فصل یسنا که مهم‌ترین قسمت اوستاست و 12 اشاره است به دوازده ماه سال و ۶ اشاره است به شش گهنبار که اعیاد دینی سال باشد. کستی را باید سه بار به دور کمر بندند و این نیز به عدد سه اصل مزدیسنا: منش نیک، گُوِش [گفتار] نیک و کنش نیک می‌باشد. هر زرتشتی پس از سن هفت سالگی موظف است که کستی را به دور کمر بندد. (مزدیسنا ص 243، 252).

همراه کستی، پیراهن سپید و نازکی و ساده‌ای نیز بر تن می‌کنند که به آن «سَدره» می‌گویند. جامی در داستان کلاغی که خواست راه رفتن کبک را بیاموزد در توصیف کبک گوید:
فاخته‌گون سدره به بر کرده تنگ ------------- دوخته بر سدره سجاف دورنگ

جشن تکلیفی که به تازگی رایج شده در مدرسه‌های ایران برای دختران می‌گیرند شاید تقلیدی باشد از مراسم کستی بستن و سدره‌پوشی دختران زرتشتی.

به نظرم رسید که شاید فعل «ستر» در عربی به معنای پوشاندن از همین واژه‌ی سدره گرفته شده و از آن واژه‌هایی مانند مستور، استتار و ... ساخته شده باشد. نمی‌دانم تا چه اندازه درست است.

از واژه‌ی کستی - که به شکل کشتی درآمده - نام ورزش و تمرینی گرفته شده که همه با آن آشنا هستیم. در واقع کشتی گرفتن یعنی به هم آویختن و گرفتن کشتی دیگری برای این که او را به زمین بزنیم.

نمونه‌ی دیگری از تبدیل س در پهلوی اشکانی به ش در پهلوی ساسانی واژه‌های «گسنه» و «گشنه» (گرسنه) و «فریسته» و «فرشته» (فرستاده) هستند. هم چنین خود «یسنا» که به صورت «جشن» درآمده است. جشن در اصل یعنی مراسم یزش یا ستایش. ایزد نیز در اصل یزته به معنای پرستیدنی است. (هندیان جشن را جَشَن تلفظ می‌کنند مانند گرم که گَرَم گفته می‌شود).

Monday, February 11, 2008

دیو و خدا

دوشنبه ۲۲/بهمن/۱۳۸۶ - ۱۱/فوریه/۲۰۰۸

در میان قوم‌های هندواروپایی و به ویژه میان آریاییان هندوایرانی خدایان به دو دسته‌ی اسورا (asura) و دیوا (daeva) تقسیم می‌شدند. در زبان‌های ایرانی «س» به «هـ» تبدیل و اسورا به اهورا تبدیل شد. (همان طور که «سند» را «هند» خواندند. البته امروزه سند با هند فرق دارد).

جامعه‌ی هندوایرانیان لایه‌ای و طبقاتی بود و هر طبقه، گروه خدایان خود را داشت. شاهان، روحانیان، جنگاوران و توده‌ی مردم. دیواها خدای جنگاوران بودند و اهوراها خدایان شاهان و روحانیان. در ابتدا شاهان و روحانیان گاه یکی بودند و ایده‌ی این که «شاه سایه‌ی خدا است» از همین جا می‌آید. جامعه‌ی ایران تا پایان زمان ساسانیان بازمانده‌ی همین ساختار بود. البته در زمان خسرو یکم انوشیروان [=دارای روان انوشه یا جاویدان] با افزودن طبقه‌ی تازه‌ای به نام «دبیران» (کارمندان اداری که در زمان پسااسلامی به نام «منشیان» شناخته می‌شدند) نخستین نمونه‌ی «دیوان‌سالاری» (bureaucracy) دولتی به وجود آمد. دستگاه «کاست» (caste) که هنوز نیز در هندوستان برقرار است شاید بازتابی از این ساختار باشد.

پس از اصلاحات زرتشت، «اهورا مزدا» به مقام بزرگ‌ترین خدا برکشیده شد و در برابرش دیگران فروکاسته شدند. در برابر «اهورا مزدا»، روح بدی یا «انگره مینیو» (Angra Mainyu) بود. مینیو به معنای روح است و امروزه به صورت مینو ساده شده است. نام شاه پیشدادی «منوچهر» در اصل «مینیوچیثره» یعنی دارای چهره‌ی روحانی است. (نمونه‌ی دیگری از تبدیل ث به هـ). هم چنین برخی معتقدند که واژه‌ی عربی «معنوی» در اصل «مینوی» بوده است.

در زبان اوستا، «یزته» (yazata) یعنی «شایسته‌ی ستایش» و به فرشتگانی گفته می‌شد که پایین‌تر از «امشا سپندان» بودند. این واژه در پارسی نو (پس از اسلام) به صورت «ایزد» درآمد و به معنای مطلق خدا به کار رفت.

«اهورا مزدا» در زبان پهلوی به صورت «اورمزد» یا «هرمز» درآمد و «انگره مینیو» به صورت «اهریمن». اهریمن در شاهنامه به صورت «آهَرمن» نیز آمده است:

به گیتی نبودش کسی دشمنا ---------------- مگر بدکنش ریمن آهرمنا
سیامک بیامد برهنه تنا --------------- برآویخت با پور آهرمنا

از همان زمان زرتشت دیگر در زبان‌های ایرانی (از جمله پارسی) دیو معنای خدای بد و کلا روح منفی را نگه داشت. حافظ می‌گوید:
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد ------------ دیو چو بیرون رود فرشته درآید
بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر ------------- بار دگر روزگار چون شکر آید

هم چنین خدای قوم‌های دیگر نیز دیو خوانده می‌شد و به طور اطلاق و گسترش، به پرستندگان این خدایان نیز دیو گفته می‌شد. در شاهنامه «تهمورث دیوبند» در واقع دشمنان ایران را به بند کشید. هم چنین رستم با «اکوان دیو» و «دیو سپید» جنگید.

«خدای» (خوذای، خوتای) نیز در پارسی میانه به معنای دارنده بود مانند «کدخدای» (دارنده‌ی خانه. در برابر کدبانو) یا دهخدای (دارنده‌ی ده. امروزه ما کدخدا را به معنای دهخدا به کار می‌بریم!). پادشاه نیز خدای گفته می‌شد. از این رو تاریخ شاهان ایران، «خدای‌نامگ» یا «خدای‌نامه» خوانده می‌شد که فردوسی آن را سرود و شاهنامه نامید.
به شاهان خدایگان نیز گفته می‌شد. مثلا انوری در قصیده‌ی معروفی می‌گوید:
دل و دست اگر که بحر و کان باشد ---------- دل و دست خدایگان باشد

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی را شاگردانش «خداوندگار» می‌خواندند که به شکل «خُنگار» ساده شده و رقص مولانا را «رقص خنگاری» می‌گویند.

هم چنین «خدیو» به همین معنای خدا و پادشاه است:

سیامک به دست خود و رای دیو ----------- تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو

بعدها در دستگاه عثمانیان، به حاکم مصر - که زیردست سلطان عثمانی بود - خدیو گفته شد.
(درباره‌ی شکل درست این بیت ن.ک مطلب جدیدی به نام «بیتی از شاهنامه»)

اما دیو در دیگر زبان‌های هندواروپایی معنای مثبت خود را حفظ کرد. جالب آن که در زبان هندی دیوا به معنای خدای خوب و اسورا به معنای خدای بد است. امروزه ریشه‌ی دیوا در انگلیسی نیز فراوان به کار می‌رود مانند «آسمانی یا الاهی» (divine). خواننده‌ی اپرا یا زنان برجسته را دیوا (diva) می‌نامند. در زبان فرانسه، خدا را Deiu می‌گویند. در اسپانیایی «خدانگهدار» می‌شود Adios.

در زبان لاتین خدا «تئو» (theo) گفته می‌شود که از آن به عنوان ریشه در اصطلاح‌هایی مانند «خداشناسی» (theology)، «خداسالاری» (theocracy)، حکمت خدایی (theosophy)، و نام تئودور (Theodore به معنای خداداد) استفاده می‌شود. هم چنین نام خدای بزرگ یونانیان «زئوس» از همین ریشه است.

پی‌نوشت:
درباره‌ی تئو پس از پیام آقای کورش جوشنلو به فرهنگ ریشه‌شناختی نگاه کردم و دیدم که حرف ایشان درست است. نخست این که تئو ریشه‌ی یونانی دارد نه لاتین. دیگر این که گرچه تئو معنای خدا می‌دهد اما از نظر ریشه‌ی هندواروپایی با دیو فرق دارد.
دیو: -div*
تئو: -dhes*

Sunday, February 10, 2008

پهلوی و فیلی

یک‌شنبه ۲۱/بهمن/۱۳۸۶ - ۱۰/فوریه/۲۰۰۸

در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ درباره‌ی سرزمین‌های زیر فرمانش، نام «پرثوه» (Parthava) آمده که امروزه به صورت «پارت» (Parthia) گفته می‌شود. پرثوه به پرثو (Parthav) ساده شد و بعد پرثو با تبدیل «ر» به «ل» و «ث» به «هـ» به شکل «پلهو» (Palhav) درآمد. پلهو نیز برای سادگی بیان، به پهلو (Pahlav) تبدیل شد. صفت نسبی آن پهلوی است. زبان پارسی میانه که پارتیان و ساسانیان به آن صحبت می‌کردند پهلوی خوانده می‌شود.

نمونه‌ی دیگر از تبدیل «ث» به «هـ» در تبدیل «میثرا» (Mithra) به «مهر» و «گاثا» (Gatha سروده‌های زرتشت) به «گاه» دیده می‌شود. و نمونه‌ی تبدیل «ر» به «ل» در تبدیل باختریا (Baxtria=Bactria) به «بخل» (Baxl)‌ و سپس «بلخ» دیده می‌شود. هم چنین «زال زر» در شاهنامه که در واقع «زال» شکل دیگری از «زر» است. (در زبان گفتاری نیز برخی می‌گویند سلفه = سرفه. دیفال = دیوار).

پارتیان در پارسی نو (پس از اسلام) به خاطر سلسله‌ی شاهان «اشکانی» بیشتر به عنوان اشکانیان (در تاریخ طبری: «آل اشکان» یا «آل اشغان») شناخته می‌شوند. خاطره‌ی مهارت جنگی و نظامی و جنگاوری پارتیان در زبان ما امروز به صورت واژه‌ی «پهلوان» (صفت نسبی پهلو، مانند «بیابان» [جای بی آب] و بامدادان [زمان بامداد]) باقی مانده است. در شاهنامه واژه‌ی «پهلو» به همان معنای پهلوان نیز به کار رفته است.
بر آن کوه بر خویش کیخسرو است -------------- که یک موی او به ز صد پهلو است
ز آن پس پراکنده شد انجمن --------------- سوی خانه شد پهلو پیلتن

البته در شاهنامه واژه‌ی «پهلوی» گاه به معنای کلی ایرانی است. در پادشاهی «تهمورث» دیوبند، شاه پیشدادی، وقتی دیوها را به بند می‌کشد [دیو در شاهنامه=کسانی که خدای ایرانیان را نمی‌پرستیدند] آنها به او نوشتن می‌آموزند:
نبشتن یکی نه، که نزدیک سی ----------- چه رومی، چه تازی، و چه پارسی
چه سغدی، چه چینی، و چه پهلوی ------------- ز هر گونه‌ای کان همی‌بشنوی

در زمان کاووس شاه کیانی نیز
همه بارشان دیبه خسروی -------------- ز چینی و رومی و از پهلوی
همه جامه‌ی پهلوی کرد چاک ------------ خروشان به سر بر همی‌ریخت خاک

چون پهلوی در کنار رومی و چینی گذاشته شده می‌توان گفت که به معنای کلی ایرانی است.

و وقتی گشتاسپ شاه کیانی به دین زرتشت می‌گراید سرزنش می‌شود که:
بیامد یکی پیر مردم فریب ------------- ترا دل پر از بیم کرد و نهیب
سخن گفت از دوزخ و از بهشت -------------- به دلت اندرون تخم زفتی بکشت
رها کردی آن پهلوی کیش را ------------ چرا ننگریدی پس و پیش را

نشسته بر آن باره‌ی خسروی -------------- بپوشیده آن جوشن پهلوی

(پس از آن که رضا خان از سرداری سپه به شاهی رسید، به توصیه‌ی اطرافیانش و با توجه به سیاست بازگشت به ایران پیش از اسلام، نام خانوادگی خود را «پهلوی» نهاد. البته بعد از انقلاب، به خاطر بی‌سوادی مردم شایع شد که نام خانوادگی اصلی‌اش «پالانی»! بوده و بعد به «پهلوی» برگردانده است.)

طبق فرهنگ دهخدا به نقل از فرهنگ‌های «برهان قاطع» و «انجمن‌آرا» و «آنندراج»:

چنان که «ماد» - نام قوم بزرگ شمال و شمال غربی ایران - بعدها به صورت «ماه» (پهلوی «ماد») به عده‌ای از شهرها و نواحی مانند «ماه نهاوند» و «ماه بصره» و «ماه کوفه» و «ماهی دشت» (تبریز) و [ماه آباد و ] غیره اطلاق شده است. همان گونه نیز نام پرثوه، پارت، پهلو، به عده‌ای از شهرها و نواحی که با این قوم رابطه داشته اطلاق شده است. || نواحی اصفهان. (برهان قاطع). || اصفهان و ری و همدان و نهاوند. و زبان منسوب بدین شهرها پهلوی است. (انجمن آرا) (آنندراج).

پس از اسلام، پهلو یا پهله به صورت عربی «فیله» درآمد و صفت نسبی آن «فیلی» (Faili یا Feyli) شد. ایرانیان منطقه‌ی غرب ایران (همدان و نهاوند) همچنان به زبان پهلوی سخن می‌گفتند و موسیقی ایرانی در میانشان رایج بود. معروف‌ترین این نوع ترانه، شعرهای بابا طاهر همدانی است. این ترانه‌ها در اصطلاح ادبی «فَهلویات» (عربیده‌ی پهلوی) خوانده می‌شوند.

شاید منطقه‌ی «گاپَلَه» در لرستان که امروزه به صورت عربیده‌ی «جابلق» یا «جاپلق» خوانده می‌شود با «پهله» ارتباط داشته باشد.

لرستان فیلی به دو قسمت تقسیم می‌شده است:
- پیش‌کوه: شامل استان لرستان فعلی و بخش‌هایی از استان‌های همدان و کرمانشاه
- پشت‌کوه شامل استان ایلام فعلی و بخشی از استان‌های کرمانشاه و خوزستان
لرستان فیلی مسکن قوم لر کوچک بوده‌است. لر بزرگ نیز در لرستان چهار محال بختیاری و لرستان جنوبی (کهگیلویه و بویر احمد) و بخش‌هایی از استان فارس ساکن است.

Friday, February 08, 2008

محتشم کاشانی

آدینه ۱۹/بهمن/۱۳۸۶ - ۸/فوریه/۲۰۰۸

«کمال‌الدین علی محتشم کاشانی» با لقب «شمس‌الشعرا» (خورشید شاعران)، شاعر اوایل عهد صفوی (مرگ: ۹۹۶ ق/ ۹۶۶ خ/ 1۵87 م.) در دوران «شاه تهماسب صفوی» زندگی می‌کرد. وی در آغاز به غزل‌سرایی پرداخت و غزل‌های زیبایی می‌سرود. از جمله غزل‌های وی که به صورت ضرب المثل هم درآمده این غزل است:

روی ناشسته چو ماهش نگرید ----------- چشم بی سرمه سیاهش نگرید
نگهش با من و رویش با غیر ----------- غلط انداز نگاهش نگرید
عذرخواهی کندم بعد از قتل! ---------- عذر بدتر ز گناهش نگرید!

اما پس از تغییر روحیه‌ی شاه تهماسب و تمایلش به تعصب مذهبی و تشویق شاعران و هنرمندان به دفاع و تقویت مذهب شیعه‌ی دوازده امامی (اثناعشری)، محتشم نیز تغییر سبک داد و به سوگ‌چامه (مرثیه)سرایی روی آورد و بهترین اثرها در این زمینه را برجا گذاشت.

بخش قصیده‌ی دیوان او را «جامع اللطایف» و بخش غزل را «نقل عشاق» نامیده است . مهم‌ترین و مشهورترین سوگ‌چامه‌ی وی ترکیب‌بندی است برای شهیدان کربلا. بند اول ترکیب‌بند معروف وی در مرثیه‌ی شهیدان کربلا بسیار مشهور و چنین است:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ ------ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز این چه رستخیز عظیم است کز جهان ------------ بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب ------------------ کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست ------------------- این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست --------------- سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان گریه می‌کنند ---------------- گویا عزای اشرف اولاد آدم است
                              خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
                              پرورده‌ی کنار رسول خدا، حسین

Wednesday, February 06, 2008

دروز

چهارشنبه ۱۷/بهمن/۱۳۸۶ - ۶/فوریه/۲۰۰۸

شاید نام فرقه‌ی «دروز» (Druze) در لبنان را شنیده باشید.
«دروز» در اصل، جمع عربی است و مفرد آن را «دَرزی» یا «دَرَزی» می‌گویند. این فرقه از شاخه‌های اسلام شیعه‌ی اسماعیلی گرفته شده و منسوب است به شخصی به نام «ابومحمد عبداﷲ درزی» که از سوی «حاکم بامراﷲ» خلیفه‌ی فاطمی مصر صاحب دعوت بود یعنی اجازه‌ی تبلیغ داشت.

«درزی» یا همان درزیگر واژه‌ای پارسی است که ما امروزه بیشتر معادل عربی آن یعنی «خیاط» را به کار می‌بریم.

Tuesday, February 05, 2008

درباره‌ی «نقشه‌ی زبانی ایران»

سه‌شنبه ۱۶/بهمن/۱۳۸۶ - ۵/فوریه/۲۰۰۸

از چند نفر از دوستانم رایانامه‌ای به دستم رسیده به نام «نقشه‌ی زبانی ایران». نکته‌هایی درباره‌ی این نقشه به نظر می‌رسد که با شما هم در میان می‌گذارم.



(برای دیدن نقشه‌ی بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید).

تهیه‌کننده‌ی نقشه م.ر. ایزدی نام دارد و از دانشگاه کلمبیا تشکر کرده و آن را در «فارسی نت» (farsiNet.com) منتشر کرده است.



«مهرداد ایزدی» از جدایی‌طلبان کُرد و ضدایرانی بوده که مدتی در دانشگاه کلمبیا تدریس کرده و گویا خود را استاد دانشگاه کلمبیا معرفی می‌کند که چنین نیست. وی هم اینک سردبیر مجله‌ی اینترنتی «رسانه‌ی کردی» (KurdishMedia.com) است. وی پیشتر کتابی نوشته به نام «کتابچه‌ی فشرده‌ای درباره‌ی کردها» (Kurds: A Concise Handbook) که پر است از بازنویسی تاریخ و ادعاهای بی‌پایه و چنان وانمود کرده که گویا از آغاز تاریخ، کشور و ملت مستقلی به نام «کردستان» وجود داشته است.

وی هم‌چنین می‌گوید که گیلانیان و مازندرانیان کُرد هستند اما خودشان فراموش کرده‌اند! و یا خانم «پری زنگنه»، خواننده‌ی مشهور، کرد است اما این خانم اصلا کرد نیست!
برای اطلاعات بیشتر ن.ک. کاوه فرخ: پان‌ترک‌گرایان و آذربایجان. بخش ۶ . برای پاسخ به یکی سری دیگر از ادعاهای م.ر. ایزدی درباره‌ی کردستان نگاه کنید به این مقاله.

اما برگردیم به این نقشه:

داده‌ی پایه‌ی این نقشه مربوط است به سال ۱۹۶۴ م/۱۳۴۳ خ که در اطلس چاپ مسکو منتشر شده است. داده‌های سال ۲۰۰۴ م/۱۳۸۳ خ. از روش محاسباتی برون‌یابی به دست آمده که لزوما با واقعیت یکسان نیست. به نظر من با توجه به برنامه‌ها و نقشه‌های حکومت کمونیست و سلطه‌جوی شوروی حتا باید به دقت و حسن نیت داده‌های سال ۱۹۶۴ نیز شک کرد.

درسد مازندرانی را از گیلکی کمتر نشان داده حال آن که جمعیت استان مازندران از گیلان بیشتر یا نزدیک به آن است. (اگر استان نسبتا جدید گلستان را هم - که در سال ۱۹۶۴ وجود نداشته و بخشی از مازندران بوده - به جمعیت مازندران امروزی اضافه کنیم جمعیت آن از گیلان بیشتر می‌شود.)

با در دسترس نبودن آمارهای رسمی و دقیق از ایران، این گونه نقشه‌ها اعتبار چندانی ندارد. از یک سو در توضیح کنار نقشه آمده که ایران در سال ۲۰۰۱ م/۱۳۸۰ خ. آماری در این باره منتشر کرده است و این برون‌یابی به آن نزدیک است. پس اگر آمار سال ۲۰۰۱ وجود دارد چرا از آن استفاده نکرده و از آمار ۱۹۶۴ شوروی برون‌یابی کرده است؟ اگر آمار ایران را قبول ندارد پس نیازی به مقایسه با آن نیست.

۱) زبان‌های ایرانی را دسته‌بندی کرده و برای پارسی (Persian) چند شاخه بیان کرده مانند: فارسی (Farsi)! زبان فارسی همان پرژن است.

۳) لری و بختیاری را جزو پارسی گذاشته است حال آن که لری خود زبان جداگانه بوده و بختیاری از گویش‌های آن است.

۴) سیستانی و قهستانی (کوهستانی) را که لهجه‌های پارسی هستند در کنار لری گذاشته که درست نیست.

۵) خوزی نیز زبان جداگانه‌ای است که به پارسی ربطی ندارد و مطمئن نیستم که اصلا جزو زبان‌های هندواروپایی باشد چه برسد به شاخه‌ی ایرانیک آن. مگر آن که منظورشان از خوزی پارسی‌ای باشد که در خوزستان صحبت می‌شود که در آن صورت باید لهجه‌های شیرازی و اصفهانی و مشهدی را هم نام می‌برد. گویا لهجه (accent) و گویش (dialect) را با هم قاطی کرده و بین آنها تمایزی نگذاشته‌اند. انگار بگوییم انگلیسی گویش‌های مختلفی دارد مانند نیویورکی، کالیفرنیایی و ...

۶) درباره‌ی زبان لکی هنوز توافقی وجود ندارد که آیا جزو زبان‌های لری است یا کردی.

۷) من زبان‌هایی به نام قشمی و مینابی نشنیده‌ام و فکر می‌کنم باز لهجه را با زبان اشتباه کرده‌اند.

درباره‌ی خود نقشه نیز مشکل‌های فراوانی دیده می‌شود.

۱) گویش «فِیلی» (Faili) را جزو کردی شمارده که اشتباه است. فیلی از گویش‌های لری است. فیلی که صفت نسبی «فیله» (Faileh) است در واقع عربیده‌ی «پهلی» یا همان «پهلوی» (پارسی میانه) است. (بعد درباره‌ی فیلی و پهلوی خواهم نوشت.) دوبیتی‌های لری - مانند شعرهای باباطاهر - در اصطلاح ادبی، «فهلویات» (شعرهای پهلوی) خوانده می‌شوند.
لری فیلی همان لری پیش‌کوه است که در استان لرستان صحبت می‌شود در برابر لری پشت‌کوه که در استان ایلام و شمال استان خوزستان (اندیمشک و ...) صحبت می‌شود.

۲) بختیاری را از لری جدا شمارده که درست نیست.

۳) گسترش عربی در خوزستان را بیش از حد نشان داده است. زبان غالب در سوسنگرد و ماهشهر و شاپور را عربی، و زبان اهواز و آبادان و خرمشهر را خوزی نشان داده است که درست نیست.

۴) نشانی از زبان لارستانی (لاری) دیده نمی‌شود که در منطقه‌ی وسیعی از جنوب ایران و استان فارس و نیز بین مهاجران ایرانی امارات متحد عربی و دیگر شیخ‌نشینان حاشیه‌ی جنوبی خلیج همیشه پارس رایج است. اما کومزاری را نشان داده که از گویش‌های لارستانی است.

پی‌نوشت:
زبان بروجرد را لکی نشان داده حال آن که بروجردی یا بروگردی از گویش‌های مهم لری است!

(با تشکر از بابک)
۱) در نمایش چگالی و فراوانی عربی در استان هرمزگان و منطقه‌های کویری نیز اغراق شده است.

۲) هم چنین کردی در شمال استان خراسان. درست است که عده‌ای از کردها به شمال خراسان کوچانده شدند اما بسیاری از اینان دیگر به کردی صحبت نمی‌کنند.

۳) زبان پشتو جزو زبان‌های افغانستان است نه زبان‌های ایران. در ایران تنها مهاجران افغان به این زبان صحبت می‌کنند.

۴) قبیله‌های افشار، اینانلو، بهارلو، قاجار و ... ترکمن هستند و زبان‌شان جزو قشقایی حساب می‌شود نه آذری (در استان فارس نشان داده شده‌اند).

۵) تمام منطقه‌ی شمال غربی ایران را کردی نشان داده! چگالی کردی در استان آذربایجان غربی را نیز بسیار زیاد نشان داده است.

۶) در جنوب ایران زبان سومالی نداریم. بازماندگان آفریقاییان (زنگیان) در جنوب ایران به زبان سواحیلی صحبت می‌کنند که از خانواده‌ی بانتو است با ترکیب عربی نه از خانواده‌ی «حامی» (Hamitic منسوب به حام پسر نوح که طبق کتاب مقدس سیاهان از نسل وی اند.)

اما از نکته‌های مثبت این نقشه، گنجاندن زبان‌های گرجی و ارمنی است. ارمنی نه تنها در آذربایجان شرقی بلکه در استان‌های اصفهان و تهران نیز صحبت می‌شود. و البته نام درست شهری که زبان گرجی در آن هست «فِرِیدن» (Fereydan) است نه «فَریدن» (Faridan).

Saturday, February 02, 2008

اسواران ساسانی

شنبه ۱۳/بهمن/۱۳۸۶ - ۲/فوریه/۲۰۰۸

سال گذشته کتابی خواندم از دکتر «کاوه فرخ» به نام «سواره نظام نخبه‌ی ساسانیان».


نام کتاب: سواره نظام نخبه‌ی ساسانیان (Sassanian Elite Cavalry)
نویسنده: دکتر کاوه فرخ
ناشر: آسپری (Osprey Publishing)
سال انتشار: ۲۰۰۵ م/۱۳۸۴ خ
زبان: انگلیسی

این کتاب از شکست داریوش بزرگ و خشایارشا در حمله به یونان شروع می‌کند و تحول و تکامل ارتش و به ویژه سواره نظام ایران را تا پایان زمان ساسانیان شرح می‌دهد. اروپاییان تصور می‌کنند با پیروزی اسکندر بر هخامنشیان در سال ۳۳۳ پ.م. دیگر کار ایران تمام شد. اما در این کتاب می‌بینیم که چگونه ایرانیان با بهبود و پیشرفت سواره نظام و ارتش خود و نوآوری‌های فناورانه و تاکتیکی توانستند پس از ۹۰ سال از فتح اسکندر، نخست فرمانروایان یونانی سلوکی را از ایران بیرون رانده و سرزمین‌های گذشته را پس بگیرند و سپس نزدیک ۹۰۰ سال (تا ۶۵۰ م.) مانع از پیشروی یونانیان و رومیان در شرق شوند و شکست‌های سنگین‌تری بر آنان وارد کنند مانند کشته شدن کراسوس به دست «رستم سورِن-پهلَو» (ن.ک. نوشته‌ی پیشین به نام رستم راستین) و شکست مارک آنتونی در آذربایجان و تارومار شدن لشکر آنان به دست اشکانیان. نیز سایر شکست‌های رومیان به دست ساسانیان.

تمركز كتاب حاضر بر جنبه‏ی نظامی تمدن ساسانيان و نوآوری‏های آنان در زمينه‌ی جنگ سواره نظام است.

اين كتاب نخستين كار پژوهشی است كه به تمامی به «اسواران» ساسانيان می‏پردازد و فهرست اصطلاح‌های پهلوی (پارسی میانه) نظامی را به دست می‌دهد همراه با شکل نشان‌ها و درفش‌ها و بحث مفصل درباره‌ی سازمان ارتش، جنگ‌افزارها و تاکتیک‌های جنگی اسواران ساسانیان. بخشی از مقدمه‌ی این کتاب چنین است:

ساسانیان «ابرقدرت دیگر» در شرق روم بودند. سواره نظام «اسواران» در بيشتر نبردهای ايران با روم حضور داشت. ماشین نظامی ساسانیان ثابت کرد که همگن روم است و اين «حقیقت ناخوشايندی» بود که رومیان بالاخره مجبور به پذیرش آن شدند. (ن.ک. Howard-Johnson, 1989). دانشوران، مردم، و رسانه‏ها در مورد کسانی مانند اسکندر، سزار، هانیبال، آتیلا و ناپلئون هیجان‏زده هستند اما عده‏ی اندکی از شاپور یکم ساسانی (۲۴۱ تا ٢٧٢ م.) خبر دارند که در طول عمر خود، سه امپراتور روم را شکست داد، یا از مرگ جولیان مرتد در ایران آگاه اند، این مرگ رخدادی بود که بقای مسیحیت در غرب را تضمین کرد. سواره نظام نخبه‏ی ساسانيان عامل کلیدی بود که مانع از آن شد که روم ایران را در خود جذب کرده و به مرزهای هند و چین برسد. امروزه كمتر كسی ترس و وحشتی را درک می‏کند که اسواران در رقیبان‌شان برمی‏انگیختند. لیبیانوس از روميانی ياد می‏کند که «ترجیح می‏دهند هر سرنوشتی را تحمل کنند اما با ایرانی رو در رو نشوند».

یکی دیگر از نکته‌های کلیدی که در این کتاب بر آن تاکید شده نقش زنان ایرانی در جامعه به ویژه در ارتش ساسانی است. زنان به مقام سرداری نظامی نیز می‌رسیدند.

نویسنده در حجمی کم (حدود ۷۰ صفحه) اطلاعات فروان و فشرده‌ای به خواننده می‌دهد که با توجه به محدود بودن منابع در دسترسی که به این گونه جزییات دوران ساسانیان بپردازد، هر گوشه از آن نتیجه‌ی تحقیق بسیار است. تصویرهای رنگی و حرفه‌ای کتاب که به دست «آنگس مک‌براید» و بر اساس توصیف‌های نویسنده نقاشی شده تصور کردن بسیاری از چیزها را آسان می‌کند. برای نمونه سلاحی که روی جلد دیده می‌شود شکل فرضی یکی دیگر از نوآوری‌های ساسانی است به نام «پنجگان» که طبق توصیف‌های برجامانده از آن (برای نمونه در کتاب تاریخ طبری) سلاحی بوده که می‌توانستند هم‌زمان ۵ تیر را با آن شلیک کنند.

دکتر فرخ مدت ۱۸ سال در زمینه‌ی ارتش‌های ایران باستان کار کرده است. عنوان برخی بخش‌های کتاب چنین است:
ریشه‏های اسواران / سازمان ارتش و اصلاحات ساسانیان / سلاح‏هاى اسواران / جامه، درجه‏ها، و نشان‏هاى اشرافی / يونيفورم و جامه / درفش یا پرچم/ مدال‏هاى نظامى يا نشان / نيروهاى كمكى و پشتيبانی / صف‏بندى در ميدان نبرد / استراتژى‏هاى اسواران / پيش‏قراولان، شناسایی، عمليات كمين، و دام / نمونه هایی از نبرد اسواران

در این کتاب هم چنین می‌خوانیم که تن‌پوش یکدست یا همان یونیفورم نظامی از نوآوری‌های هخامنشیان بود که بعدها یونانیان و رومیان از آنان تقلید کردند.

برای آگاهی بیشتر از نقش ساسانیان در تمدن‌های جهان هم چنین نگاه کنید به نوشته‌ی قبلی درباره‌ی ساسانیان.

نقد این کتاب نوشته‌ی دکتر Khoupenia در وبگاه رسمی دکتر کاوه فرخ.