Monday, February 25, 2008

دروغ اندر دروغ

دوشنبه ۶/اسفند/۱۳۸۶ - ۲۵/فوریه/۲۰۰۸

یکی از دروغ‌های بزرگ پان‌ترک‌گرایان آن است که ترکان در ایران اکثریت دارند اما فارس‌های ظالم به آنها ستم می‌کنند و آنان را از حق‌شان محروم کرده‌اند.

گذشته از این که آیا ایرانیان مورد ادعای اینان ترک اند یا ترک زبان و افسانه بودن ستم فارس‌ها بر ترکان (بیشتر تجارت و قدرت در ایران به دست ترک‌زبانان است) به تازگی کتاب منتشر شده به نام «برادران و مرزها: ایران و چالش هویت آذربایجان» نوشته‌ی خانم «برندا شیفر» نویسنده‌ی اسراییلی و ضدایرانی که محبوب پان‌ترک‌گرایان است. بخشی از نقد ترجمه‌ی این کتاب را از پایگاه ارزشمند «آذرگشنسب» در اینجا می‌آورم:

اما جالب‌تر از همه، در سراسر کتاب مترجم پان‌ترکیست، دروغ‌های برندا شیفر برایشان کفایت نکرده است و بنابراین ناچار شدند در بخش آمار قومی که برندا شیفر ارائه کرده است، دستکاری کنند!

در بخش «پیوست» کتابی که برندا شیفر نوشته است و مترجم به دلخواه خودش ترجمه کرده است، در باره ترکیب قومی می‌خوانیم:

جزئیات هویت قومی در ایران به این ترتیب است: جمعیت ترک‌های آذربایجانی و سایر ترکها بین 25 تا 37 درصد، اکراد هشت درصد، بلوچ 3 درصد، عرب‌ها 3 درصد و ترکمن‌ها حدود 2 درصد. (صفحه 241 پیوست)

حالا ببینیم خانم برندا شفر خودش چی می‌نویسد:
Approximately half of the population of Iran is non-Persian.

بعد مقداری در باره این که در دوره پهلوی و جمهوری اسلامی آماری بر اساس زبان اول یا هویت قومی شهروندان منتشر نشده می‌نویسد و ادامه می‌دهد:

The approximate ethnic breakdown of non-Persians in Iran is: Azerbaijanis and tribal Turks (20-30 percent); Kurds (9 percent); Baluchis (3 pecent); Arabs (2,5 percent); Turkmen (1,5 percent)


پس می‌بینیم که مترجم محترم اولا عبارت half of the population of Iran is non-Persian را عامدا و غامضا سانسور کرده. چون که اگر نزدیک به نصف مردم ایران «غیر فارس» باشند، قاعدتا نزدیک به نصف دیگر آن «فارس» خواهند شد که البته این با آن ادعاهای اقلیت بودن فارس‌ها در تناقض است و چه بهتر که سانسور بشود!

دوم این که عدد 30-20 درصد وقتی از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌شود، تبدیل می‌شود به 37-25 درصد، (همین طور کرد 9 درصدی می‌شود 8 درصد و ترکمن 1.5 درصدی می شود 2 درصد!)

مترجم محترم باز هم می‌نویسد:

بسياری از اقليت‌های قومی در ايران در استان‌های مشخص و خاصی متمركز هستند. برای مثال
آذربایجانی‌ها در استان‌های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، اردبیل، زنجان، قزوين و همدان
جمعيت ويژه محسوب می‌شوند.

حالا ببینیم خانم برندا شفر خودش چی می‌نویسد:

Many of the ethnic minorities are concentrated in specific provinces. The Azerbaijanis, for instance, are the predominant population in three provinces: East Azerbaijan, West Azerbaijan, and Ardebil Province.

دوستان عزیز توجه بفرمایند که فقط و فقط در یک دو صفحه از این ترجمه این دغل‌کاریها و حقه‌بازی‌ها را پیدا کردیم و اگر حوصله‌اش را داشتیم، مطمئنم بیشتر از این‌ها می‌توانستیم پیدا کنیم.

تازه این کتاب را یک محقق آمریکایی که روابط نزدیکی با کنسرن‌های نفتی و محافل اسرائیلی دارد نوشته است، که آب به آسیاب تجزیه‌طلبان وطنی بریزد. با این همه، عمق نفرت کور و ناآگاهی در بین جماعت ضداخلاق و دروغگوی پان‌ترکیست به چه اندازه زیاد است که به این نوشته‌ها هم رضایت نمی‌دهند و همان کتاب مورد استناد خودشان را هم سانسور و تحریف می‌کنند!!!


خدا سرزمین ایران را از دروغ و خشک‌سالی دور نگه دارد.
ایدون باد. ایدون‌تر باد!

Sunday, February 24, 2008

اسپندارمذگان

یک‌شنبه ۵/اسفند/۱۳۸۶ - ۲۴/فوریه/۲۰۰۸

جشن اسپندارمذگان بر همه‌ی دوستان و ایرانیان فرخنده باد!

همان گونه که می‌دانیم در تقویم ایرانی هر روز ماه دارای نامی بود. هرگاه نام روز با نام ماه یکسان بود آن روز را جشن می‌گرفتند و جشن را به نام ماه می‌خواندند مانند تیرگان (روز تیر از ماه تیر) یا دیگان (روز دی از ماه دی) یا بهمنگان (روز بهمن از ماه بهمن).

نام روزهای ماه عبارتند از:
۱) هرمزد ۲) بهمن ۳) اردیبهشت ۴) شهریور ۵) اسپندارمذ ۶) خرداد
۷) امرداد ۸) دی به آذر ۹) آذر ۱۰) آبان ۱۱) خور ۱۲) ماه
۱۳) تیر ۱۴) جوشن ۱۵) دی به مهر ۱۶) مهر ۱۷) سروش ۱۸) رشن
۱۹) فروردین ۲۰) بهرام ۲۱) رام ۲۲) باد ۲۳) دی به دین ۲۴) دین
۲۵) ارد ۲۶) اشتاد ۲۷) آسمان ۲۸) رامیاد ۲۹) ماراسپند ۳۰) انیران

روز پنجم ماه اسفند (اسپندارمذ) نیز اسپندارمذ نام دارد از این رو نام این جشن «اسپندارمذگان» است. این روز روز جشن و گرامی‌داشت زمین، عشق و مقام زن است.

دکتر مرادی غیاث‌آبادی نوشته‌ای درباره‌ی این جشن دارند که خواندنی است.

امروزه زرتشتیان روز ۲۹ بهمن را اسپندارمذگان جشن می‌گیرند با این استدلال که در تقویم قدیمی ایران، همه‌ی ماه‌های سال ۳۰ روزه بودند و در آخر سال ۵ روز را «وهیزک» یا پنجه‌ دزدیده (در عربی: خسمه‌ی مسترقه) می‌نامیدند و ایرانیان آن پنج روز را جشن می‌گرفتند تا نوروز برسد. اما با اصطلاحات جدید تقویم، شش ماه اول سال ۳۱ روزه شدند. بنابراین جشن گرفتن ۵ اسفند به عنوان اسپندارمذگان اشتباه است و باید ۲۹ بهمن را جشن گرفت.

اما همان طور که دکتر جلیل دوستخواه نیز نوشته‌اند این استدلال درست نیست. زیرا فلسفه‌ی جشن، یکسان بودن نام روز و نام ماه است. بنابراین چون پنجمین روز ماه اسفند روز اسپندارمذ است باید این روز را به عنوان اسپندارمذگان جشن گرفت.

عده‌ی نیز برای مقابله با «والنتاین» که در ۱۴/فوریه برابر ۲۵/بهمن است اسپندارمذگان را ۲۹بهمن می‌خواهند. اما نیازی نیست ما فرهنگ‌مان را دستکاری کنیم. حتا نوشته‌ای به دستم رسید که می‌گفت ۲۰ قرن پیش از میلاد که هنوز رومیان و اروپاییان والنتاین نداشتند ما جشن اسپندارمذگان را روز عشق می‌دانستیم! این گونه ادعاها و غلوهای بی‌پایه و بی‌ارزش بیشتر از آن که سود داشته باشند ضرر دارند. زیرا دیگر کسی حرف‌های راست ما هم باور نخواهند کرد. ۲۰ قرن زمان کمی نیست.

مرتبط: مهرگان.

Saturday, February 23, 2008

لطیفه‌هایی از عبید

شنبه ۴/اسفند/۱۳۸۶ - ۲۳/فوریه/۲۰۰۸

چند لطیفه از کتاب «رساله‌ی دلگشا» نوشته‌ی عبید زاکانی شاعر و نویسنده‌ی سده‌ی هشتم ق. که برخی از آنان هنوز برقرار است هم از نظر مفهومی و هم از نظر لفظی به شکل جوک‌های رایج:

لولی‌ای با پسر خود ماجرا می‌کرد که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن‌بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده‌ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

دهقانی در اصفهان به در خانه‌ی خواجه «بهاءالدینِ صاحب دیوان» رفت. با خواجه‌ی سرا گفت که با خواجه بگوی که خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. با خواجه گفت. به احضار او اشارت کرد. چون درآمد پرسید که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: حال آن که من پیش، «ده خدا» و «باغ خدا» و «خانه خدا» بودم، نواب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند.

سربازی را گفتند چرا به جنگ بیرون نروی؟
گفت: به خدا سوگند كه من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند. پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟

استر طلحک بدزدیدند.
یکی می‌گفت: گناه تست که از پاس آن اهمال ورزیدی.
دیگری گفت: گناه مهتر است که درِ طویله باز گذاشته است.
گفت: پس در این صورت دزد را گناه نباشد؟!

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چون است که مردم در زمان خلفا دعوای خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟ گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.

کَلی از حمام بیرون آمد. کلاهش دزدیده بودند. با حمامی ماجرا می‌کرد. گفت: تو اینجا آمدی کلاه نداشتی. گفت: ای مسلمانان این سر از آن سرهاست که بی کلاه به راه توان برد؟

اتابک «سلغر شاه» قَصَب [پیرهن] مصری به مجدالدین داد. چند جای «لا اله الا اللـه» بدان نقش کرده بودند. مگر نیم‌داشت بود. او را خوش نیامد. یکی از حاضران پرسید که چون است که «محمد رسول اللـه» ننوشته‌اند. گفت: این را پیش از محمد رسول اللـه بافته‌اند.

یهودیی از مسیحیی پرسید: از موسا و عیسا كدام برترند؟ گفت: عیسا مردگان را زنده می‌كرد و موسا مردی را بدید و او را بیافكند و آن مرد بمُرد. عیسا در گهواره سخن می‌گفت و موسا در چهل سالگی می‌گفت «خدایا گره از زبانم بگشای تا مردم سخنم را دریابند.»

شیعه‌ای در مسجد رفت. نام صحابه دید که بر دیوار نوشته. خواست که خیو [=تف] بر نام ابوبکر و عمر اندازد، بر نام علی افتاد. سخت برنجید و گفت: تو که پهلوی اینان نشینی سزای تو این باشد!

شخصی دعوی خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را کشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.

عُمران نامی را در قم می‌زدند. یکی گفت: چون عمَر نیست چراش می‌زنید؟ گفتند: عمر است و الف و نون عثمان هم دارد.

موذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید. پرسیدند که چرا می‌دوی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود از دور بشنوم.

مجد الدين با زنش ماجرایی [=دعوا] مي‌كرد. زنش به غايت پیر و بدشكل بود. گفت:
خواجه! كدخدایی [=شوهری] چنین نكنند كه تو می‌كنی. «پیش از من و تو ليل و نهاری بوده است».
گفت: خاتون زحمت خود مده. پیش از من بوده باشد. اما پیش از تو نبوده باشد.

Wednesday, February 20, 2008

نام تهران

چهارشنبه ۱/اسفند/۱۳۸۶ - ۲۰/فوریه/۲۰۰۸

درباره‌ی معنای نام شهر تهران در«فرهنگ دهخدا» چنین آمده است:

یاقوت [حموی. درگذشته ۱۲۲۹ م/۶۰۸ خ] در «مُعجَم البُلدان» آورده که: از مردی اهل ری، که محل وثوق و اعتماد بود، شنیدم که طهران دیهی است بزرگ و بنای این دیه تمامی در زیر زمین واقع است و احدی را یارای آن نیست که بدان دیه راه یابد، مگر آن که اهالی آنجا اجازت ورود دهند. مکرر مردم آنجا بر پادشاه وقت شوریدند، و چاره ای ندیدند جز آن که با ساکنین آنجا به مدارات رفتار کنند.

طهران را دوازده محلت است که پیوسته اهالی هر محلت با اهالی محلت دیگر در جنگ و جدال می‌باشند و مردم محلتی با مردم دیگر محلت معاشرت و رفت وآمد نکنند.

طهران باغ و بوستان پردرخت و جنگل مانند بسیار دارد که همان نیز سبب محفوظ ماندن اهالی از شر اشرار می‌باشد.

راوی می‌گفت برزیگران طهران با وصف مناعت و حصانت مسکن و ماوای خویش مانند سایر برزیگران، اراضی را به وسیله گاوهای کاری و آلات و ادوات برزیگری شیار و زراعت نکنند، بلکه به مرور تخمی افشانند و محصولی بردارند، چه از دشمنان خویش بیمناکند و ترسند که گاوهای کاری و ادوات برزیگری دستخوش یغما و تاراج اشرار گردد. (معجم البلدان ج 6 ص 74).

در این کتاب [معجم البُلدان] صراحتا و در «آثارالبلاد» کنایتا وجه تسمیه آن را به این نحو معین کرده است که چون اهل آنجا در وقتی که دشمن برای آنها به هم می‌رسید در زیر زمین پنهان می‌شدند، از این جهت به این اسم موسوم شده است که «ته ران» یعنی «زیر زمین» می‌رفته‌اند.

قاضی «عمادالدین ابویحیی زکریا بن محمد بن محمود الانصاری» که در ۶۸۲ ق. وفات کرده کتابی موسوم به «عجائب البلدان» تصنیف نموده، در آن کتاب همین قدر ذکر می‌نماید که:
طهران قریه‌ای است معظم جزو ایالت ری دارای باغات زیاد و در آن باغات اشجار میوه‌دار غرس شده و سکنه در خانه‌های سرداب مانند متوطنند. همین که دشمنی به ایشان حمله آرد بدان خانه‌های تحتانی پناه جسته و هر قدر محصور بودن آنها امتداد یابد به سبب کثرت آذوقه که از فرط احتیاط ذخیره کرده‌اند آسوده‌اند و بیرون آوردن ایشان از آن اماکن غیرمقدور است.

در کتاب «سایه‌ها در بیابان: ایران باستان در جنگ» نوشته‌ی دکتر کاوه فرخ خواندم که تهران در اصل یکی از پایگاه‌های نگهبانی آسوریان (در سده‌ی ۸ پ.م.) بوده و نام آن نیز از ریشه‌ی آرامیک است: «تهاران» به معنای «جایی که بدان بازخواهم گشت» (Tah-A-Ran = the place to which I shall return)

نام تهران در اصل واژه‌ای است تشکیل شده از ته + ران به معنای جای گرم. در برابر شمیران که تشکیل شده از شمی=ژمی=زمی + ران = جای سرد. زم همان است که در زمستان به معنای زمان سرما می‌بینیم. و نیز در پاییز به معنای نزدیک سرما و زمستان (پاتی-زیا pâti + *z(a)ya)
(با تشکر از بابک و نیز واژه‌نامه‌ی دکتر حیدری ملایری)
این پسوند ران در نام نیاوران نیز دیده می‌شود. به گمانم نام سمیران نیز از همین پسوند استفاده می‌کند.

البته در فرهنگ دهخدا، هم چنین گفته شده که مهران و تهران از روستاهای ری بودند که وقتی مهران ویران شد مردم آن به تهران رفتند. و می‌دانیم که مهران در واقع نام یکی از خاندان‌های اشکانی بود که در ناحیه‌ی ری حکومت می‌کرد و در زمان ساسانیان نیز به این حکومت ادامه دادند و در زمان ساسانیان سرداران سپاه ایران بیشتر از خاندان مهران بودند و مشهورترین آنان بهرام چوبین بود.

برای شوخی، نوشته‌ی طنز صادق هدایت در کتاب «توپ مرواری» را نیز می‌آورم:

هیچ می‌دانی چرا به طهرون قجر، افشارها طهران می‌گویند؟ در احادیث آمده که چون شراب این ناحیه به دهن «ابن سعد» گور به گوری خیلی مزه کرد اینجا را طهوران نامید که از «شرابا طهورا» می‌آید و در اثر کثرت استعمال طهران شد.

به روایتی حضرت «صدیقه‌ی طاهره» به علت افراط در طهارت از این شهر بوده است.

یکی از نوابغ اخیر که جنون پیغمبرچی‌گری به سرش زده بود و پیوسته مردم را پیام‌پیچ نموده به ترک بدآموزی‌ها دلالت می‌کرد تا به این وسیله همه با او هم‌پیمان بشوند و زیر «پرچم» آیینش گردآیند، معتقد بود که معنی طهران گرمستان است.

فرنگی‌مآب‌ها معتقدند که «ته Orient» است. زیرا جهانگردان اروپایی این شهر را انتهای مشرق زمین و یا «ته ایران» پنداشته‌اند....

ولیکن علمای پیشین در این روایت اختلاف کرده‌اند و در حدیث از «کعب الاحبار» آمده است که طهران در اصل «ته عوران» یعنی شهر «کون لختان» بوده است. زیرا اهالی آن دائم الطهاره بوده‌اند و از استعمال تنبان سخت پرهیز داشته‌اند. به روایت دیگر در اصل «ته ران» بوده است مشتق از «ته» به معنی زیر و «ران» به معنی راننده. یعنی به تحقیق کسانی که به ته می‌رانند یعنی کون‌خیزه می‌کنند. بعد هم این اسم که ابتدا بر اهالی اطلاق می‌شده است روی این ناحیه ماند.

توضیح آن که در موقع هجوم اعراب، اهالی شهر ری از ترس‌شان، البته به عنوان اعتراض، کون‌خیزه‌کنان به دامنه‌ی کوه البرز، که محل طهران کنونی باشد، پناهنده شدند و دیگر به ری برنگشتند.

[ابن سعد: عمرو ابن سعد ابن ابی وقاص: سردار عربی که در کربلا حسین ابن علی را کشت و به عنوان پاداش حکومت ری را گرفت.
منظور از نوابغ اخیر، احمد کسروی است که معتقد بود شمیران یعنی جای سرد و تهران یعنی جای گرم.
کعب الاحبار: نام عربی یهودی که در زمان عمر مسلمان شد و به دربار معاویه پیوست و بسیار حدیث جعلی نقل کرد.]

Monday, February 18, 2008

سلم و سرمت‌ها

دوشنبه ۲۹/بهمن/۱۳۸۶ - ۱۸/فوریه/۲۰۰۸

پیشتر درباره‌ی کتاب «سارماتیان» نوشتم. اما به تازگی متوجه شدم که سارماتیان یا در واقع سرمت‌ها همان کسانی هستند که در بخش اسطوره‌ای شاهنامه به صورت شخصیت «سلم» پسر فریدون شاه ایران نمایندگی شده‌اند.

می‌دانیم که در پارسی، گاهی «ر» به «ل» تبدیل می‌شود مانند پرثوه به پلهو، زال و زر (یا در زبان گفتار عامیانه: سرفه به سلفه). «سلم» نیز در اصل «سرم» بوده که خود کوتاه شده‌ی سرمتی (Sarmatae) يا سیرمتی (Syrmatae) است. نام مكان زندگی آنان در اوستا به شكل سَيرَمه (Sairama) آمده است.

در شاهنامه، فریدون شاه بزرگ سه پسر داشت به نام‌های سلم، تور، و ایرج. ایرج کوچک‌ترین پسر و محبوب فریدون بود. از این رو وقتی فریدون قلمروی فرمانروایی خود را تقسیم کرد، شرق رود جیحون را به تور داد و نام آنجا توران شد، غرب دریای مازندران را به سلم داد و نام آنجا روم شد و میان این دو ناحیه را به ایرج داد.

نهفته چو بیرون کشید از نهان -------------- به سه بخش کرد آفریدون جهان
یکی روم و خاور، دگر ترک و چین -------------- سِیُم دشت گردان و ایران‌زمین
نخستین به سلم اندرون بنگرید ----------------- همه روم و خاور مراو را سزید
به فرزند تا لشکری برگزید --------------------- گرازان سوی خاور اندرکشید
به تخت کیان اندر آورد پای ---------------------- همی خواندندیش خاور خدای
دگر تور را داد توران زمین ------------------- ورا کرد سالار ترکان و چین
یکی لشکری نامزد کرد شاه ------------------- کشید آنگهی تور لشکر به راه
بیامد به تخت کی‌ای برنشست ---------------------- کمر بر میان بست و بگشاد دست
بزرگان برو گوهر افشاندند -------------------- همی پاک توران شهش خواندند
از ایشان چو نوبت به ایرج رسید --------------- مر او را پدر شاه ایران گزید
هم ایران و هم دشت نیزه‌وران ----------------- هم آن تخت شاهی و تاج سران
برآمد برین روزگار دراز --------------------- زمانه به دل در همی‌داشت راز
فریدون فرزانه شد سالخورد ------------------- به باغ بهار اندر آورد گرد
بجنبید مر سلم را دل ز جای ----------------- دگرگونه‌تر شد به آیین و رای
دلش گشت غرقه به آزاندرون ------------------- به اندیشه بنشست با رهنمون
نبودش پسندیده بخش پدر ------------------- که داد او به کهتر پسر تخت زر

می‌بینیم که ارتباط سلم با روم (اروپا) در شاهنامه نیز آمده است. و در کتاب یادشده گفتیم که سرمت‌ها یا سارماتیان ایرانیانی بودند که به اروپا رفتند و در آنجا ساکن شده و در مردم آنجا ادغام شدند.

هم چنین بر پایه‌ی این داستان، تورانیان نیز برادران و بستگان ایرانیان بودند و از نظر مردم‌شناختی جزو گروه‌های ایرانی به حساب می‌آیند و ربطی به ترکان آلتایی ندارند. البته بعدها ترکان اورال-آلتایی با تورانیان درهم آمیختند.

به قول فردوسی:
تو این را دروغ و فسانه مدان ------------------ به یکسان رَوِشن زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد ----------------- دگر بر ره رمز و معنی برد
[روشن: شکل قدیمی و پهلوی روش]

با پیشرفت و یافته‌های جدید باستان‌شناسی بخش‌های بیشتری از شاهنامه برای ما معنا پیدا می‌کند.

Friday, February 15, 2008

وصیت‌نامه‌ی داریوش بزرگ

آدینه ۲۶/بهمن/۱۳۸۶ - ۱۵/فوریه/۲۰۰۸

یکی دو سال پیش رایانامه‌ای به دستم رسید دربردارنده‌ی متنی که ادعا می‌کرد وصیت‌نامه‌ی داریوش بزرگ هخامنشی باشد. آن زمان توجهی بدان نکردم. تا این که دوباره به تازگی از چند نفر همان متن به دستم رسید.

هیچ یک از این رایانامه‌ها(و نیز وبلاگ‌ها/وبگاه‌هایی که آن را نقل کرده‌اند) منبع و سرچشمه‌ی معتبری برای این «وصیت‌نامه» یاد نکرده‌اند. من در چند کتاب معتبر مانند «تاریخ شاهنشاهی پارسیان» نوشته‌ی اومستد و چند کتاب دیگر نشانی از این وصیت ندیدم.

گذشته از بی‌منبع بودن این متن، نگارش آن نیز خیلی امروزی و (بدون قصد اهانت به کسی) خیلی «لس آنجلسی» است. آدم به یاد انشاهای «تابستان خود را چه گونه گذراندید» می‌افتد.

برای کسانی که هنوز این شاهکار را ندیده‌اند بخش‌هایی از آن را در اینجا می‌آورم:

اینک که من از دنیا می‌روم بیست و پنج کشور جزو امپراتوری ایران است. و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند. و مردم کشورها در ایران نیز دارای احترام هستند.

جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد. و راه نگهداری این کشورها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم بشمارد.

اکنون که من از این دنیا می‌روم تو دوازده کرور «دریک» زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می‌باشد. زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست.

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو، نظم و امنیت برقرار کند. ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند.

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود، تو با اطمینان بیشتری می‌توانی سلطنت کنی. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش. اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید.

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده‌ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمانی که می‌توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی، که من پدر تو پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می‌کردم، مُردم و تو نیز مثل من خواهی مُرد.

شاید محتوای این «وصیت‌نامه» تا حدی درست باشد اما من هیچ گونه سند تاریخی برای آن پیدا نکردم.

گویا داریوش در پایان عمر دچار آلزایمر شده و فراموش کرده که یک بار به یونان حمله کرده و به پسرش می‌گوید من وقت نکردم سپاهی به یونان بفرستم.

و یا «مذهب و شعائر آن را محترم بشمار»! بیشتر شبیه اطلاعیه‌های وزارت ارشاد و تبلیغات اسلامی است. مومنان مشتاق زیارت حج بیت الله الحرام بشتابید!

نمی‌دانم آیا آموزش عمومی در آن زمان وجود داشته که داریوش به خشایارشا توصیه می‌کند آن را ادامه بدهد؟!

از همه جالب‌تر به نظر من بند مربوط به کفن است: ایرانیان در زمان هخامنشیان کفن نداشتند چه برسد به این که داریوش بزرگ بخواهد از بزازی سر خیابان برای خودش ۲ متر کفن (لابد با تربت اباعبدالله الحسین! و گلاب قمصر کاشان) بخرد. نمی‌دانم چرا نگفته مرا در «بهشت زهرا» دفن کن! مثل ترجمه‌ی یکی از سریال‌های خارجی که چندی پیش در تلویزیون ایران پخش شد و طرف می‌گفت: من همه جا را دنبالش گشتم. کلانتری، بیمارستان، بهشت زهرا!

دیگر این که مفهوم «کشور» و «مردمان کشور» مفهومی به نسبت تازه است. در زمان داریوش، تقسیم‌های کشوری «شاهنشاهی (نه امپراتوری) ایران» را «شهربانی» (یونانیده: «ساتراپی» ) می‌خواندند. کسی «ایرانی» به معنای امروزی آن خوانده نمی‌شد. تمام کسانی که در شاهنشاهی پارسیان بودند شهروندان این شاهنشاهی بودند. هر کس به نام قوم خود خوانده می‌شد: پارسی، مادی، سکایی، ارمنی، یونی (Ionian)، بابلی، اکدی، و ....

«دریک» سکه‌ی زرین ایران بود که معنای آن را «زرین» (زریگ) و یا «منسوب به داریوش» نوشته‌اند. اما مطمئن نیستم که آیا در آن زمان گنج یا خزانه‌ی دولتی را با سکه‌های دریک پر می‌کردند.

درست است که مضمون این گفته‌ها تا حد زیادی درست است اما به نظر من لازم نیست ما به این گونه نوشته‌های عامیانه و بی‌پایه دست بیازیم. نقل درست و مستند تاریخ خیلی زیباتر و بهتر است. بکوشیم که بیشتر کتاب بخوانیم...

این وصیت‌نامه نیز مانند «نامه‌نگا‌ری‌های لس‌آنجلسی عمر و یزدگرد سوم ساسانی» است که شاید درباره‌ی آن نیز مطلبی نوشتم.

Wednesday, February 13, 2008

نام بستگان در زبان پارسی

چهارشنبه ۲۴/بهمن/۱۳۸۶ - ۱۳/فوریه/۲۰۰۸

داشتم فکر می‌کردم که نام خویشان و عضوهای خانواده در پارسی چیست. زیرا عمو و عمه و خاله هر سه از ریشه‌ی عربی‌اند و دایی نیز ترکی است. برای همین سری به فرهنگ دهخدا زدم و واژه‌های زیر را یافتم:

عمو (پارسی از عم عربی): اَفدَر/اودر (پهلوی). کاکا (به ویژه در افغانستان)
دایی (ترکی): خالو (از خال عربی)، کاکو، مَربَرار (برادر مادر)
خاله (عربی): کاکی، مَرخا (خواهر مادر)

کاکا: بردار بزرگ
کاکو: (در شمال به ویژه مازندران) دایی. کاکویه (مانند بابویه = بابا)
(کاک: مرد)

باجناغ (ترکی): هم زلف، هم دامان، هم داماد، هم ریش (به ویژه در اصفهان)
داماد: دامات (پهلوی: زاماتر zamatar)

خَشو = خوشدامن = خوشتامن: مادر زن. مادر شوهر

هم‌چنین به نسبت‌های زیر برخوردم:
- پدراندر/پدندر: ناپدری (پدر ناتنی)
- مادراندر/مادندر: نامادری (مادر ناتنی)
- پسراندر/پسندر: ناپسری (پسر ناتنی)
- دختراندر/دختندر: نادختری (دختر ناتنی)
- برادراندر/براراندر: نابرادری (برادر ناتنی)
- خواهراندر/خواراندر: ناخواهری (خواهر ناتنی)

اصطلاح «خشو» (به معنای مادرشوهر) هنوز در افغانستان به کار می‌رود و به تازگی مجموعه‌ای (سریالی) هندی را به پارسی دوبله (ترجمه) کرده بودند به نام «زمانی خشو هم عروس بود» که گویا خیلی هم پرطرفدار بوده است.

پی‌نوشت:
دکتر حیدری ملایری، لطف کرده و بستگان زیر را نیز یادآور شدند:
جاری=یاری: زن برادرشوهر.

خُسوره: پدر زن، پدر شوهر (در زبان‌های دیگر «مادر زن» و «مادرشوهر» نیز معنا می‌دهد)

که هر دو مانند دیگر واژه‌های پارسی بالا از ریشه‌ی هندواروپایی اند.
ایشان برابرهای این دو واژه در دیگر زبان‌های هندواروپایی را نیز چنین نوشته‌اند:
جاری:
سانسکریت: -yâtar
یونانی: enater
فریجی: ianater
ارمنی: ner, nêr, niri
لیتوانی: jente
روسی: jatry

خسوره:
اوستایی: -xvasura
سانسکریت: -s'vas'rua
یونانی: hekura
لاتین: socrus
ارمنی: skesur
بالاژرمن کهن: swigar

با سپاس از ایشان.