Friday, November 14, 2008

چاو

آدینه ۲۴/آبان/۱۳۸۷ - ۱۴/نوامبر/۲۰۰۸

شاید بسیاری از ما ندانیم که پول کاغذی در گذشته‌های دور (۷۰۰ سال پیش) نیز رایج بوده است. به نوشته‌ی «تاریخ وصّاف» و «حبیب السِیَر» نقل شده در فرهنگ دهخدا، در سده‌های هفتم ق/سیزدهم م در چین و خُتا پول کاغذی رایج بود به نام «چاو»:

و در آن ملک [ختا و چین] کاغذ زياده از همه ولايات خرج می‌شود ... و دیگر آن که اکثر معاملات ایشان به «چاو» است که چون همواره چاو دست به دست می‌رود کهنه می‌گردد و آن کهنه را هر کس که به دیوان بَرَد عوض آن نو به وی دهند ... و کهن را می‌سوزند. (فلاحت‌نامهء غازانی)

واژه‌ی «چاو» چینی یا ختایی است. وقتی مغولان چین را گرفتند کوشیدند این پول کاغذی را در سراسر سرزمین‌های زیر فرمان خود رایج کنند از جمله در ایران. در شرح این پول نوشته‌اند
کاغذپاره‌ای مستطیل مربع که هر دو طرف کلمهء شهادتین [= «اشهد ان لا اله الا الله» و «اشهد ان محمد رسول الله»] و چند کلمه به خط ختا مرقوم بود و در ميان آن دايره کشيده و از نيم درم تا ده درم، بنا بر اختلاف، چاو رقم زده و گیخاتو خان در ممالک ایران روان گردانید.

خان مغولی که می‌خواست آن را در ایران رایج کند «گیخاتو خان» نام داشت. درباره‌ی گیخاتو خان نوشته‌اند که با بحران مالی و اقتصادی مواجه شد و به دستور وزیر خود «عزالدین مظفر» و به تقلید از چینیان پول کاغذی منتشر ساخت. ولی مردم که به دستگاه حکومت مغول اعتمادی نداشتند از قبول چاو خودداری کردند. مردم آذربایجان و اهل تبریز قبول نکردند و عزالدین مظفر که باعث و بانی چاو بود به قتل آمد، و رسم چاو برطرف شد. گیخاتو نیز به سال ۶۹۴ ق/ ۶۷۳ خ/ ۱۲۹۴ م. به دست بایدو، یکی از نوادگان چنگیز، کشته شد.

در این متن علت روان و رایج نشدن چاو بی‌پشتوانه بودن آن به خاطر بحران مالی خان مغول و نیز بی‌اعتمادی مردم به مغولان بیان شده است. شاید هم برای این بوده که مردم تنها زر و سیم را به عنوان پول قبول داشتند و کاغذ برایشان اعتبار نداشته و امکان تقلب در پول کاغذی بسیار بیشتر از زر و سیم بوده است. همان طور که امروزه نیز با پیشرفت فناوری هنوز تقلب در پول کاغذی فراوان است.

چاو را در زبان پارسی «شهروا» نیز گفته‌اند. طبق معنای این واژه شاید دلیل رواج نیافتن چاو آن بوده که تجارت با آن در همه جا ممکن نبوده بر خلاف زر و سیم که در همه جا پذیرفته بوده است. در توضیح شهروا آمده است:
شهروا: ظاهراً در اصل «شه [=شاه] روا» بود. زر و سیم ناسره که در مُلکی رایج و روا و در غیر آن ناروا باشد. نقیض شهرروا.

شهرروا: سیم و زر رایج و سره را گویند.

چهل پنجاه سال پس از این ماجرا در اشاره به شکست رواج چاو در ایران، ابن یمین فریومدی شاعر نامدار خراسانی، درگذشته در دهه‌ی ۷۶۰ ق/ ۷۴۰ خ. / ۱۳۶۰ م.، می‌گوید:

روان شد چو زر موکب شیخ عهد ------------- رهی، ناروان ماند مانند چاو

البته یک «چاو» هم داریم که واژه‌ای است پارسی و فعل آن چاویدن است. اسدی توسی در فرهنگ خود آن را چنین تعریف کرده است:
بانگ مرغ است. گنجشک که از اشکره بگریزد یا کسی بچه‌اش برگیرد او بانگ همی‌ از درد و از بيم کند. آن آواز را چاو خوانند و گویند همی‌چاود.

اشکره: (واژه‌ای پارسی) مرغ شکاری مانند باز و باشه و ... (شکار کوتاه شده‌ی اشکار است)

این چاو همان است که امروزه شکل کوتاه شده‌ی آن یعنی «چُو» را استفاده می‌کنیم و می‌گوییم «چو انداختن» یعنی شایعه یا سروصدا راه انداختن بی‌پایه.

پی‌نوشت:
برنارد لوییس، خاورشناس مشهور که نظر چندان خوشی نسبت به ایران ندارد و طرج تجزیه‌ی ایران را نیز ارائه کرده است، در جایی به رایج نشدن چاو در ایران اشاره می‌کند و از آن نتیجه می‌گیرد که چون چاپ اختراع «کافران» بود مسلمانان از پذیرش آن خودداری کردند! وی اصلا به مشکل‌های اقتصادی و تاریخی که مانع رواج چاو در ایران شد اشاره نمی‌کند. نیز از حرف شاردن در زمان صفویان چیزی نمی‌گوید. شاردن می‌نویسد ایرانیان صدها دفعه خواسته‌اند چاپ را وارد کنند اما وقتی پای پول می‌رسد کارها خراب می‌شود. (ن. ک. مطلب پیشیندرباره‌ی تاریخ چاپ در ایران)

پی‌نوشت ۲:
چاو در زبان کردی به معنای چشم است. و شاید اصطلاح «چشم و چار» («چشم و چال» یا «چش و چار»، «چش و چال») شکلی از همین واژه باشد.

Wednesday, November 12, 2008

آغاز صنعت چاپ در ایران

چهارشنبه ۲۲/آبان/۱۳۸۷ - ۱۲/نوامبر/۲۰۰۸

صنعت چاپ را نخستین بار چینیان در دوره‌ی سلسله‌ی تانگ (Tang) یعنی در سده‌ی هشت و نه میلادی/دو و سه خورشیدی به وجود آوردند. قدیمی‌ترین منبع پارسی در این باره کتابی است که به همت خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی (کشته شده به سال ۷۱۸ ق/ ۶۹۷ خ/ ۱۳۱۸ م.)، وزیر ایرانی غازان خان مغول، در سده‌ی هفتم خ. تهیه شده است. شیوه‌ی کار چنین بوده که روی یک قطعه چوب تمام مطالبی را که باید در دو صفحه‌ی متوالی بیاید، به علاوه‌ی ستونی برای عنوان فصل و فاصله‌ای در میان دو صفحه، وارونه می‌کندند و سپس آن را مرکب زده روی کاغذ برمی‌گرداندند و آن کاغذ را از وسط تا می‌زدند و ورق‌های تاکرده را پهلوی یکدیگر گذاشته می‌دوختند. هرگاه کسی کتابی را می‌خواست به مکان‌های مربوط می‌رفت و با پرداخت حق تالیف و هزینه‌ی چاپ یک نسخه از کتاب دریافت می‌کرد. این هم متن خواجه رشیدالدین:

ضبطی نهاده‌اند که کتابی را بر صحیفه‌های چوب می‌کَنند به خطی که در غایت خوبی باشد و تمام مقروء [=خوانا] و مصحَح [=تصحیح شده] و آن را بر کاغذ می‌زنند مانند آن که نقاشان نقش بر چوب کرده قالب می‌زنند تا همه متساوی و راست و نیکو و آسان باشد. و آنچه کاتبی به سالی نویسد به یک روز قالب برزنند و کاغذ تُنُک [=نازک] خطایی [=ختایی] که می‌سازند. غرض از تنکی آن است که قالب نیک در آن نشیند و نقش درست بیرون آید و الا کاغذ چنین تنک نساختندی و سیاهی [=مرکب] نیز چنان ساخته که لایق قالب زدن باشد و هر چند قالب بر یک روی کاغذ می‌زنند و یک روی دیگر صرفه [=هرز] می‌رود، لیکن در تنکی و آلت کاغذ و حجم کتاب دو سه چندان توفیر باشد. و نیز کاغذ از پوست درخت توت و درخت نی و میان انواع نی ... می‌کُنند تا عظیم آسان و کم بضاعت و اندک قیمت بُوَد...

هر کتاب که نزد ایشان معتبر افتاد، خطاطی خوشنویس را حاضر کرده‌اند تا هر صفحه‌ای از آن کتاب به خطی پاکیزه بر لوحی نوشته است و تمامت دانندگان آن قِسم به احتیاط تمام، مقابله و تصحیح آن کرده و خط خویش بر ظَهر [=پشت] آن لوح مثبت گردانیده [=امضای کارشناسان برای تایید]. آن گاه نَقّاران [=کنده‌کاران] ماهر استاد را فرموده تا آن را نقاری کرده‌اند و چون از تمامت کتاب بر این طریقه نُسخَت گرفته‌اند و بر هر یک عدد آن بر توالی نوشته، آن لوح‌ها را همچون سکهء دارالضرب در کیسه‌ها به مهر اُمنا و معتمدان معین سپرده‌اند و در دکان‌های مخصوص به آن مصلحت مضبوط نهاده ... به هر وقت که کسی نسخه‌ای از آن خواهد پیش آن جماعت برود و حقوق معین دیوانی و مؤنات [=هزینه] آن بدهد ایشان آن لوح‌های آن کتاب بیرون آرند و بر مثال سکهء زر بر اوراق کاغذ نهند و به وی تسلیم کنند و بدین طریقه ممکن نیست که در هیچ کتابی از کتب ایشان زیادت و نقصان تواند بود.

نوع دیگر چاپ که در دوران ما رایج است و به نام «چاپ جابجاشدنی» یا متحرک (movable type) خوانده می‌شود پس از مرگ خواجه در چین رایج شده زیرا خواجه صحبتی از این نوع چاپ نمی‌کند. در این نوع چاپ هر حرفی قالب جداگانه‌ای دارد و متن با کنار هم گذاشتن قالب حرف‌ها ساخته یا «چیده» می‌شود. (این کار را حروف‌چینی می‌گوییم که البته امروز با آمدن رایانگر حرف‌های سربی و حروف‌چینی نیز دیگر کاربرد ندارند.)

نزدیک ۱۰۰ سال پس از مرگ خواجه رشیدالدین، یوهانس گوتنبرگ آلمانی در سال ۱۴۴۸ م. / ۸۵۱ ق/ ۸۲۶ خ (گویا به تقلید از چینینان) دستگاه چاپ متحرک را در اروپا می‌سازد و با آن کتاب مقدس مسیحیان (Bible) را چاپ می‌کند. این نوع صنعتی و اروپایی چاپ نخستین بار ۱۵۰ سال پس از اختراع گوتنبرگ در سال‌های ۱۰۲۰ ق/ ۹۹۰ خ/ ۱۶۰۰ م به دست مبلغان مسیحی وارد جلفای اصفهان شد و تنها برای چاپ دعاها و کتاب‌های دینی مسیحی به زبان‌های ارمنی و پارسی و عربی به کار می‌رفت. در حالی که چاپ به خط عربی نزدیک صد سال بعد یعنی در سال ۱۱۴۰ ق وارد عثمانی شد. (البته چاپ با خط عبری در ۸۹۰ ق در عثمانی انجام شده بود.)

ژان شارَدن (Jean Chardin)، گردشگر فرانسوی که در زمان شاه عباس صفوی وارد ایران شد، در سفرنامه‌ی خود می‌نویسد:
ایرانیان صد دفعه تا حال خواسته‌اند مطبعه داشته باشند، فواید و منافع آن را می‌دانند و می‌بینند و ضرورت و سهولت آن را می‌سنجند لیکن تا حال کامیاب نشده‌اند. برادر وزیر اعظم (Grand Maitre) [=شاید منظور «مرشد کامل» باشد که لقب شاهان صفوی بود. شهربراز] که آدم خیلی عالم و مقرب شاه است در سنهء ۱۰۸۷ ق. از من خواست تا عمله‌ای از فرنگ بیاورم که این کار را به ایرانیان بیاموزد و کتب مطبوعهء عربی و فارسی را هم که من به او داده بودم به شاه نشان داده و اجازه گرفته بود. ولی وقتی که پای پول به میان آمد همه چیز به هم خورد.

این تلاش‌ها برای وارد کردن صنعت چاپ همچنان ناکام ماند تا این که بالاخره در زمان قاجار نزدیک سال ۱۲۴۰ ق./ ۱۲۰۳ خ/ ۱۸۲۴ م. عباس میرزا، نایب السطنه، میرزا محمد جعفر تبریزی را به مسکو و پترزبورگ فرستاد تا چاپخانه‌ی سنگی را به ایران بیاورند و خود نیز آن صنعت را بیاموزد. میرزا صالح شیرازی هم که سفیر ایران در لندن بود ... با یک نفر استاد فن چاپ ... قرار گذاشت که هر روز دو ساعت در کارخانه‌ی او کار کند و فن چاپ را بیاموزد... بدین ترتیب هر روزه از ساعت دو و نیم بعدازظهر تا چهار و نیم به لباس انگلیسی در کارخانه‌ی چاپ‌زنی کار می‌کرد. قبل از رفتن به کمبریج، میرزا صالح از آن استاد فن چاپ که به او این حرفه را آموخته بود خواهش کرد که مبلغ معتنابهی اجناس چاپ‌زنی و باسمه‌سازی با یک ماشین کوچک برایش بخرد... میرزا صالح که زبان فرانسه و انگلیسی و لاتینی یاد گرفته بود، مترجم و مستشار عباس میرزا شد. میرزا صالح همان کسی است که نخستین روزنامه‌ی ایران به نام «کاغذ اخبار» (ترجمه‌ی newspaper انگلیسی) را پی افکند. (سفیر هم سفیران قدیم!) عباس میرزا ۱۴ دستگاه چاپ سنگی قدیم به تبریز آورد و چاپخانه راه انداخت. کتاب اول که چاپ شد «گلستان سعدی» بود. پس از درگذشت نابهنگام عباس میرزا به سال ۱۲۴۹ ق. این چاپخانه بسته شد.

ده سال پس از مرگ عباس میرزا، در سال ۱۲۵۹ ق. / ۱۲۲۱ خ/ ۱۸۴۳ م. آقا عبدالعلی چاپ سنگی را به تهران آورد در همان سال نخستین کتابی که چاپ کرد «معجم فی آثار ملوک العجم» بود نوشته‌ی میرزا عبدالله بن فضل الله. بعد از تبریز، در تهران و شیراز و اصفهان و سپس ارومیه چاپخانه برپا شد. بعد از ارومیه نیز ظاهراً به ترتیب تاریخی در شهرهای زیر چنین شد: بوشهر، مشهد، انزلی، رشت، اردبیل، همدان، خوی، یزد، قزوین، کرمانشاه، کرمان، گروس، کاشان.

عجیب است با آن که در ایران اول چاپخانه‌ی سربی وارد شد مدت درازی فراموش شد و تنها چاپ سنگی رایج بود. تا آن که در سال ۱۲۹۰ ق. / ۱۲۵۱ خ/ ۱۸۷۳ م. در حین مسافرت ناصرالدین شاه به فرنگستان در اثنای توقف در استانبول یک دستگاه چاپخانه‌ی حروف سربی با حروف عربی و فرنگی به قیمت پانصد لیره‌ی عثمانی خریده شد و آن دستگاه را با یک نفر حروفچین روانه‌ی تهران کردند ولی در تهران اهمال شده و در بوته‌ی تعویق ماند تا آن که دو سال بعد بارون لویی دو نرمان (Louis de Norman) اجازه‌ی نشر روزنامه‌ی فرانسوی به اسم «پاتری» (وطن) را گرفت و چرخ چاپخانه را تعمیر و حروف را صاف کرده و به کار انداخت.

درباره‌ی خود واژه‌ی چاپ استاد عباس اقبال آشتیانی معتقد بود که همان «چاو» (نوعی پول کاغذی) است. استاد پورداود نیز معتقد بود چاپ از چاو گرفته شده و در زبان هندی این کلمه به شکل چهاب، چهاپه، چهاپه‌خانه، چهاپاتی و چهاپتا (چاپ کردن) است. اما مجتبا مینوی معتقد بود که احتمال کمی دارد که چاپ پارسی به چاو مربوط باشد و باید از چهاپ هندی گرفته شده باشد. در زبان هندی لفظ چهاپ به معنی مُهر است و پارچه‌هایی را که (مثل چیت و قلمکار) به وسیله‌ی مهرها یا قالب‌های چوبی نقش می‌کنند «چهاپانیا» و «چهاپاره» می‌گفته‌اند. و چون چاپ کتاب و نوشته شبیه به همین مُهر زدن و نقش کردن به وسیله‌ی قالب است همان چهاپه را در این مورد نیز به کار برده‌اند.

خاستگاه:
خلاصه‌ای از درآیه‌ی «چاپ» در فرهنگ دهخدا (بر اساس مقاله‌ای از مجتبا مینوی تهرانی و نیز مقاله‌ای در روزنامه‌ی کاوه)

پی‌نوشت:
درباره‌ی چاو نگاه کنید به نوشته‌ی تازه به همین نام.

Monday, November 10, 2008

بی‌اخلاقی برخی ایرانیان

دوشنبه ۲۰/آبان/۱۳۸۷ - ۱۰/نوامبر/۲۰۰۸

شاید شما همین این شعر را دیده‌اید که در اینترنت می‌چرخد و دست به دست می‌شود:

اسلام و ایرانیان
----------------

اين مکر و ريا گشت به گوش همه ياران
اين حيله بشد باور يک ملت نادان
ای وای از اين قوم و از اين ملت بيمار
لعنت به سر گور امام زاده مکار
ايرانی که بود تاج سر دانش دنيا
اينک قمه بر سر زدنش خنده دنيا
زنجير به سر و سينه زدن در غم تازی
از شب به سحر در غم و در گريه و زاری
شد سنت ايرانی پس از عمری شهامت
ای وای از آن قومی که شد خام ديانت
...
ايرانی بشد چاکر درگاه امامان
آن شيرزن خاک گهرپوش دلارا
شد زينب و زهرا و خديجه و سهيلا
از کوروش و از ايرج و کاوه و بابک
قربانعلی و غلامحسين آمده اينک
لعنت به من و ما که بيگانه ستائيم
پيشانی به سنگ در هر تازی بماليم
لعنت به من و ما که فرزند يلانيم
بيرونی بيگانه از اين خانه ندانيم
نفرين به چونين تيع که تيزش نتوانيم
لعنت به چونين دست که مشتش نتوانيم
اهريمن از اين خانه برون ما نتوانيم
اين ديو ستمکار از اين سفره نرانيم
لعنت به من و ما که خاموش نشستيم
که خاموش نشستيم
از سیمین بهبهانی

نميدانم اين ايرگان (ملـت) را چه شده است .......... جوانها بجای رفتن پی دانش از پی خرافات رفته اند

آن سه نقطه در میان شعر در اصل همین طور است و حذف به دست من نیست. هیچ کس هم این افتادگی را پر نکرده است.

البته بحث درباره‌ی تقابل اسلام و ایران و تاثیر این دو بر یکدیگر و نقش مهم و بزرگ ایرانیان در ترادیسی اسلام از دینی ساده به فرهنگ و تمدنی جهانی بحثی طولانی و پیچیده است و نباید از دو طرف بام افتاد و من در اینجا نمی‌خواهم در این باره چیزی بنویسم. پیشتر نوشته‌ام. اینجا می‌خواهم به موضوعی اخلاقی و فرهنگی بپردازم تا بحثی تاریخی.

متاسفانه کسانی که این شعر سست را در اینترنت می‌گردانند و دست به دست از راه رایانامه به هم می‌فرستند یک لحظه با خود فکر نمی‌کنند که منبع این نوشته چیست و کجاست. حتا کسانی آن را در وبلاگ خود گذاشته‌اند و به به و چه چه کرده‌اند و دیگران نیز برای آنها نظر داده و به به و چه چه مشابهی کرده‌اند.

این هم مانند جریان نامه‌نگار‌ی‌های عمر ابن خطاب و یزدگرد سوم است که برخی ایرانیان لس‌آنجلسی به سبک نگارشی سست خود به جای این دو نفر نامه نوشتند و حرف‌هایشان را از زبان این دو نفر نوشتند. این بار این افکار بی‌پایه و این شعر سست و بی‌مایه به بانوی شعر معاصر پارسی خانم سیمین بهبهانی نسبت داده شده است. نمی‌دانم چه کسی این را شروع کرده است اما هر که هست انسان دروغگو و بی‌اخلاق و بی‌جراتی است که به جای پخش کردن این خزعبلات به نام خودش آنها را به شاعر مشهور و بزرگی چون سیمین بهبهانی نسبت داده است. سرودن چنین شعر به اصطلاح «بند تنبانی» که نه وزن درست حسابی دارد و نه قافیه و ردیف در آن رعایت شده است از کسی چون خانم بهبهانی بسیار دور است. چه طور می‌شود شاعری چون سیمین بهبهانی شعری چنین آبکی و بند تنبانی بسراید؟ در این شعر از راستی و شهامت و نادانی صحبت شده است. اما اگر کسی که این مزخرفات را نوشته به ایران پیش از اسلام باور دارد و آن را آرمانی می‌داند باید بداند که دروغگویی یکی از زشت‌ترین کارها در میان ایرانیان بوده است. نسبت دادن این شعر به بهبهانی و پخش کردن آن نشانه‌ای از تهمت زدن و نادانی است.

از همه مسخره‌تر خط آخر است که معلوم نیست آن وسط چه کار می‌کند. و نه شعر است و نه نثر.

بد نیست آدم پیش از پخش کردن هر مطلبی که به صورت رایانامه به دستش می‌رسد کمی درباره‌ی درستی و نادرستی آن جستجویی و تلاشی کند و کمی هم فکر کند یا از دیگران نظر بخواهد.

Sunday, November 09, 2008

قطع درختان کهنسال

یک‌شنبه ۱۹/آبان/۱۳۸۷ - ۹/نوامبر/۲۰۰۸



در گلستان سعدی حکایتی هست که مردم در دیار بکر از درختی کهن‌سال مراد می‌طلبیدند. (مردم دیار بکر ایرانی بودند و امروز این سرزمین در کشور ترکیه قرار گرفته است.)

مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فروان داشت و فرزندی خوب روی. شبی حکایت کرد که مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است، درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب‌های دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی‌گفت چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی پدر بمردی.

سعدی در قصیده‌ی دیگری می‌گوید:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار ---------- هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

این احترام و اعتقاد به درختان و درختکاری از زمان‌های دور بخشی از فرهنگ ایرانیان بوده است و گاه حالت پرستش درخت را نیز یافته است. اما علت اصلی این احترام، ارزش بالای درخت و پوشش گیاهی و آبادانی حاصل از حضور گیاهان در زندگی مردم بوده است.

حتا در شاهنامه داریم که زرتشت پس از بنا کردن آتشکده‌ی مهربرزین در کاشمر، درخت سروی کاشت.
نخست آذر مهربرزین نهاد --------------- به کشمر نگر تا چه آیین نهاد
یکی سرو آزاده بود از بهشت -------------- به پیش در آذر آن را بکشت
(یکی شاخ سرو آورید از بهشت ------------ به پیش در شهر کشمر بکشت)
نبشتی بر آزاد سرو سهی --------------- که پذرفت گشتاسپ دین بهی
گوا کرد مر سرو آزاد را ------------------- چنین گستراند خرد داد را
چو چندی برآمد برین سالیان ----------------- مران سرو استبر گشتش میان
چنان گشت آزاد سرو بلند --------------- که برگرد او برنگشتی کمند
چو بسیار بر گشت و بسیار شاخ --------------- بکرد از بر او یکی خوب کاخ
چهل رش به بالا و پهنا چهل ---------------- نکرد از بنه اندرو آب و گل

البته این درخت در زمان متوکل، خلیفه‌ی عباسی، بریده شد و شرح آن در کتاب‌های تاریخ و نیز در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:
متوکل عباسی در هنگام عمارت جعفریه به «سُرّ مَن رَایٰ» - که به «سامره» اشتهار دارد - حکمی نوشت به طاهر بن عبدالله ابن طاهر ذوالیمینین - که در آن وقت والی خراسان بود - که سرو کشمر را قطع نموده و بر گردونه‌ها نهد و شاخه‌های آن را در نمد گرفته بر شتران بار کرده به بغداد فرستد.

جماعت مجوسان پنجاه هزار دینار می‌دادند که آن را نبُرند. طاهر بن عبداﷲ قبول نکرد. به قول مؤلف «تاریخ جهان‌نما» از عمر آن درخت تا سال ۲۳۲ ق. یک هزار و چهارصد و پنجاه سال گذشته بود که قطع کردند. دور آن درخت بیست و هفت تازیانه بود و هر تازیانه ارشی و ربع بود.

گویند که در سایهء آن زیاده از ده هزار گاو و گوسفند و بز قرار می‌گرفت و جانوران مختلف خارج از حد شمار بر زبر آن درخت آشیانه داشتند. چون آن درخت بیفتاد، در آن حدود، زمین بلرزید و به کاریزها و بناهای بسیار خلل فاحش راه یافت و اصناف مرغان از حد و حصر بیرون به پریدن آمدند چندان که هوا پوشیده گشت و به انواع اصوات خویش نوحه و زاری می‌کردند و گوسفندان و گاوانی که در سایهء آن می‌آرمیدند همه ناله و زاری آغاز نهادند.

خرج نقل تنهء آن تا بغداد پانصد هزار درم شد و شاخه‌های آن را نیز هزار و سیصد شتر حمل نمودند. آن درخت چون به یک منزلی جعفریه رسید، متوکل را همان شب غلامان پاره پاره کردند. [مرگ متوکل به سال ۲۴۷ ق/ ۸۶۱ م بود]

به تازگی خبری خواندم که مسئولان ایران تصمیم گرفته‌اند «برای مبارزه با خرافات» درختان کهنسال را قطع کنند.

ما در کشوری زندگی می‌کنیم که باید قدر پوشش درختی خود را بیش از هر کشور و مردم دیگری بدانیم؛ واقعیتی که ریشه در فرهنگ و سنن دیرینه‌ی این آب و خاک مقدس هم دارد و حتا پدران زرتشتی ما بیشترین توصیه‌ی ممکن را برای پاسداری از درخت و مواهب طبیعی سرزمین گوشزد کرده‌اند. حتا پیامبر اسلام (ص) در کلامی ماندگار، صراحتاً فرموده‌اند که شکستن شاخه‌ی درخت، همان قدر گناه دارد که شکستن بال فرشتگان و ملائک پروردگار عالم.

پس چگونه است که این گونه جاهلانه به قتل ارزشمندترین پایه‌های دیرینه‌ی مرغوب‌ترین گونه‌های جنگلی خود در گیلان، اقدام کرده و با افتخار اعلام می‌کنیم: تاکنون «۴۰ اصله درخت قدیمی مقدس‌نما در گیلان شناسایی شده که این درختان قطع و چوب آن در امور خیریه استفاده می‌شود.» آیا به جای قطع تنه‌های این درخت‌های بی‌گناه بهتر نیست و نبود که با ریشه‌های خرافه‌پرستی و دلایل تمایل مردم به این باورهای افیونی بپردازیم؟ آیا مردمی که حاجت خود را از درخت طلب می‌کنند، با قطع فیزیکی این درخت، ممکن نیست به سوی درخت، چشمه، کوه و هر چیز زنده و غیر زنده‌ی دیگری تمایل یابند؟ آیا این رویکرد چیزی جز پاک کردن صورت مسأله است؟

این هم گزارش کامل جریان در پایگاه آگاهی‌رسانی محیط زیست ایران یا زیستا.

Tuesday, November 04, 2008

کردان در فرهنگ آکسفورد

سه‌شنبه ۱۴/آبان/۱۳۸۷ - ۴/نوامبر/۲۰۰۸

امروز علی کردان، وزیر کشور جمهوری اسلامی ایران، در مجلس استیضاح و برکنار شد. علت این استیضاح نیز داستان مدرک نامعتبر و جعلی وی بود که مدت‌ها سر همه را گرم کرده بود. ایشان اعتراف کرد که پس از ۸ سال که با این مدرک افتخاری عضو هیات علمی بوده و حقوق دریافت کرده تازه امسال پس از هیاهوی فراوان متوجه شد که مدرکش جعلی است.

به نوشته‌ی بی.بی.سی پارسی این استیضاح «دارای سه بند است که به معتبر نبودن مدرک دکترای افتخاری علی کردان از دانشگاه آکسفورد بریتانیا و مدارک تحصیلی او از دانشگاه آزاد اسلامی، دریافت حقوق و عضویت در هیات علمی دانشگاه آزاد با مدارک غیرمعتبر ارتباط دارد.»


امروز دوستی متن زیر را برایم فرستاده که شوخی‌ای است با این جریان:

هرچند دانشگاه آکسفورد انگلستان اتهام (!) دادن مدرک به علی کردان را به شدت تکذیب کرد اما پس از این جریان واژه‌ی کردان وارد فرهنگ انگلیسی آکسفورد شد.



- Kordanize /'kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized, past participle: Kordanized ]
(1) To get PhD without having a bachelor degree.
(2) To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.

- Kordanization (n.)
(1) The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
(2) The relationship between happiness and telling a big lie.
(3) A method in order to gain self-confidence.

- Kordanism (n.)
(1) The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2) A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.

- Kordanic (adj.)
(1) Happy
(2) self-confident
(3) Relaxed

- Kordanicly (adv.)
In a Kordanic manner


Wednesday, October 29, 2008

کتاب ایران ساسانی

چهارشنبه ۸/آبان/۱۳۸۷ - ۲۹/اکتبر/۲۰۰۸

دکتر تورج دریایی به تازگی کتابی نوشته است به نام ایران ساسانی.



نام کتاب: ایران ساسانی
نویسنده: دکتر تورج دریایی
زبان: انگلیسی
ناشر: نشر مزدا (امریکا)
سال: جولای ۲۰۰۸ م/تیر ۱۳۸۷
صفحه: ۱۴۰

دکتر دریایی استاد تاریخ و تمدن ساسانیان است و در این زمینه کارهای فراوان و مهمی انجام داده است. این کتاب تازه‌ترین اثر دکتر دریایی است. وی پروژه‌ی ساسانیکا را نیز راه‌اندازی کرده است. برای دیدن دیگر کتاب‌های دکتر دریایی به این صفحه در تارنمای شخصی ایشان نگاه کنید.

پس از خواندن کتاب اطلاعات بیشتری خواهم داد.

Tuesday, October 28, 2008

حرمت واژه‌ها

سه‌شنبه ۷/آبان/۱۳۸۷ - ۲۸/اکتبر/۲۰۰۸

در هر زبانی هر واژه‌ای برای خود تاریخ و شخصیت و کاربردی دارد. یکی از دلیل‌هایی که نباید در جایگزینی وام‌واژه‌ها افراط و زیاده‌روی کرد آن است که نمی‌توان هر واژه‌ای را به جای دیگری به کار برد.

در سده‌های گذشته در زبان‌های مختلف، از جمله در ادبیات پارسی، گاه مفهوم‌ها با هم اشتباه می‌شدند یا بدون توجه به جای یکدیگر به کار می‌رفتند به ویژه در زمینه‌ی دین‌ها. برای نمونه در زبان عربی به تمام زرتشتیان می‌گفتند مجوس که عربیده‌ی مگوس یونانی یا همان مغ پارسی است. انگار به همه‌ی مسلمانان بگویند آخوند! یا عطار نیشاپوری دین زرتشتی را با بت‌پرستی اشتباه می‌گیرد:

من آن گبرم در این هستی که بتخانه بنا کردم ---- شدم بر بام بتخانه و گبران را صدا کردم

مورد دیگر زُنّار (zonnar) است. زنار رشته‌ای است که مهرپرستان به کمر می‌بستند و بعدها مانند بسیاری دیگر از ایده‌های مهرپرستی ایرانی وارد مسیحیت شد. و پس از آن وارد فرقه‌های فراماسون (Freemason/Masonic) شد و در انگلیسی به نام sacred Zennar خوانده می‌شود. در ادبیات پارسی زنار از نشانه‌های مسیحیان است و در عرفان معناهای گوناگونی دارد مانند رشته‌ی محبت، نشانه‌ی کفر و نامسلمانی و .... اما در برخی نوشته‌ها و شعرها و تفسیر شعرها می‌بینیم زنار - که نشان مسیحیان بوده - با کُستی یا کشتی - که از پوشاک‌های دینی زرتشتیان است - قاطی می‌شود و زرتشتیان زنار دارند! مانند این بیت خاقانی:

اربعین‌شان را ز خمسین نصارا دان مدد -------- طیلسان‌شان را ز زنار مجوسی ده نشان

در تفسیر شعر حافظ می‌نویسند: زنار یا کستی کمربندی است که زرتشتیان برای متمایز شدن از مسلمانان می‌بندند! حال آن که زرتشتیان از آغاز کستی بر میان می‌بستند و کستی ربطی به اسلام و زنار ندارد.

اما شاید مشهورترین و پراشتباه‌ترین این گونه کاربردها داستانی است که سعدی در باب هشتم بوستان از سرگذشت خود تعریف می‌کند و معلوم نیست تا چه اندازه واقعیت دارد. شاید بیشتر داستانی تخیلی باشد که سعدی برای بیان نظرهایش ساخته است. در این داستان سعدی به معبدی در سومنات هند می‌رود. سومنات (Somnath) از نام‌های «شیوا» (Shiva) خدای بزرگ هندوان است که سعدی به خاطر وزن شعر آن را به صورت سومَنات (Somanat) درآورده است. معبد سومنات از معبدهای بزرگ و ثروتمند شمال هند بود که در سده‌ی پنجم خ/دوازدهم سلطان محمود غزنوی به بهانه‌ی ترویج اسلام، اما در اصل برای غارت سیم و زر فراوان این معبد، به هند لشکر کشید و پس از کشتار هندوان بت‌ها را شکست و غنیمت فراوانی به چنگ آورد. البته سهم خلیفه‌ی عباسی در بغداد را نیز برایش فرستاد. (ن. ک. به نوشته‌ی پیشین) این معبد بعدها بازسازی شد و سعدی به معبد تازه‌ی سومنات می‌رود نه آن که محمود غزنوی ویران کرده بود.

برگردم به داستان سعدی. سعدی می‌گوید به سومنات رفتم و دیدم که مردم بتی را می‌پرستند و بر آن بوسه می‌دهند و برایش هدیه می‌آورند. به مسئولان معبد گفتم چرا صورت بی‌جان را می‌پرستید. آنان ناراحت شدند و به من حمله کردند. بعد من به فریب گفتم پس بگویید چرا این بت را می‌پرستید تا من هم پرستنده می‌شوم. گفتند شب اینجا بمان و فردا صبح ببین. فردا صبح همزمان با برآمدن آفتاب دستان بت هم به مناجات به سوی آسمان بلند می‌شود. سعدی در ظاهر پشیمان می‌شود و پوزش می‌خواهد و دست بت را می‌بوسد. سپس مدتی آنجا می‌ماند تا بدو اطمینان کنند. بعد یک روز که در معبد تنها می‌شود، می‌رود درها را می‌بندد و می‌گردد و می‌بیند که بله! شخصی در درون بت نشسته و ریسمانی به دست دارد که وقتی آن را بکشد دستان بت بلند می‌شود. سعدی که سر از راز بت و مسئولان بتخانه درآورده بود آن شخص را می‌کشد که مبادا سعدی را لو بدهد! بعد هم از راه یمن به حجاز می‌گریزد.

در این که سعدی استاد سخن است و سخن چون موم در دست اوست و به ویژه در زیبایی غزل‌هایش شکی نیست. اما در این داستان، سعدی واژه‌ها و مفهوم‌های بت‌پرست (کافر) و برهمن (دین هندو) و مغ و موبد و گبر (دین زرتشتی) و مطران و کشیش (دین مسیحی) و پیر (عرفان اسلامی) را با هم اشتباه می‌کند و در هم می‌آمیزد و همه را یکسان و به جای هم به کار می‌برد و نیز بتخانه و دیر و بقعه را. (البته شاید بتوان گفت که پیر و بقعه به معنای کلی به کار رفته‌اند.) مِهین برهمن هندو می‌شود پیر تفسیر اوستا و زند! برهمنان معبد هندو گبران پازندخوان هستند. در درون بت هندوان، مطران (اسقف مسیحی) آذرپرست (زرتشتی) برهمن نشسته است. در نظر سعدی مغان زرتشتی بدون وضوی مسلمانی نماز می‌خوانند. خلاصه همه چیز درهم ریخته است.


بتی دیدم از عاج در سومنات ------------ مرصع چو در جاهلیت منات
مُغی را که با من سر و کار بود ------------ نکوگوی و هم‌حجره و یار بود
به نرمی بپرسیدم ای بَرهَمن --------------- عجب دارم از کار این بقعه من
...
مغان را خبر کرد و پیران دیر -------------- ندیدم در آن انجمن روی خیر
فتادند گبران پازندخوان ------------------ چو سگ در من از بهر آن استخوان
مِهین بَرهَمن را ستودم بلند ------------ که ای پیر تفسیر اُستا و زند
مرا نیز با نقش این بت خوش است ------------ که شکلی خوش و قامتی دلکش است
چه معنی است در صورت این صنم ----------------- که اول پرستندگانش منم
بَرَهمَن ز شادی برافروخت روی ------------- پسندید و گفت ای پسندیده گوی
...
شب آن جا ببودم به فرمان پیر --------------- چو بیژن به چاه بلا در اسیر
شبی همچو روز قیامت دراز ---------------------- مغان گرد من بی‌وضو در نماز
کشیشان هرگز نیازرده آب ---------------------- بغلها چو مردار در آفتاب
مغان تَبه‌رای ناُشسته روی ------------------- به دیر آمدند از در و دشت و کوی
کس از مرد در شهر و از زن نماند --------- در آن بتکده جای درزن نماند
....
چو بتخانه خالی شد از انجمن ------------------ برهمن نگه کرد خندان به من
....
پس پرده مَطرانی آذرپرست ------------------- مجاور، سر ریسمانی به دست
برهمن شد از روی من شرمسار ------------------ که شُنعَت بود بخیه بر روی کار

درزن: سوزن

تمام داستان را می‌توانید در این نشانی بخوانید.

اما در دوران نوین (مدرن)، اهمیت خاصی به هر واژه داده می‌شود و هر واژه برای خود شخصیت و کاربرد شناخته شده و متفاوتی دارد. از نظر معناشناسی (semantics) حتا مترادف‌ها هم صددرصد هم‌معنا نیستند. بلکه کاربرد (usage) و سایه‌های معنایی (nuance) متفاوتی دارند و یا حس (sense) و هم‌بافت (context) جداگانه‌ای را می‌رسانند. ما خودمان در زبان گفتار می‌گوییم که «بفرما و بشین و بتمرگ» یک معنا دارد اما هر یک جایی دارد ولی به نظر می‌رسد که در نوشتار چندان بدین موضوع اهمیت نمی‌دهیم.