یکشنبه ۲۷/فروردین/۱۳۹۱ - ۱۵/اپریل/۲۰۱۲
ماه فروردین سالمرگ آرتور امانوئل کریستنسن (Arthur Emanuel Christensen) ایرانشناس بزرگ دانمارکی (زاده ۱۸۷۵ م./ ۱۲۵۴ خ.؛ مرگ: ۳۱ مارچ ۱۹۴۵ م./ ۱۱ فروردین ۱۳۲۴ خ) است. وی در سال ۱۹۰۰ م./ ۱۲۷۹ خ. از دانشگاه کپنهاگ در زمینهی زبان لاتین و فرانسوی و تاریخ مدرک کارشناسی ارشد گرفت و در همین دوران زبانهای پارسی و سنسکریت و اوستایی و عربی و ترکی را نیز آموخت. در سال ۱۹۰۳ م. مدرک دکتری خود را دریافت کرد که پایاننامهاش دربارهی رباعیهای عمر خیام بود. در این کار، وی با بررسی دقیق نسخهشناسی و تاریخی نشان داد که از ۸۰۰ رباعی بسته شده (منسوب) به خیام تنها ۱۲۱ رباعی با درجههایی از یقین از آنِ خیام است.
وی از سال ۱۹۱۹ م./ ۱۲۹۸ خ. تا زمان مرگش در هفتاد سالگی، استاد زبانشناسی تاریخی زبانهای ایرانی (Iranian Philology) در دانشگاه کپنهاگ بود. شهرت کریستنسن بیشتر در زمینهی تاریخ ایران و به ویژه کتاب «ایران در زمان ساسانیان» و کتاب «کیانیان» است. اما امروز میخواهم به معرفی کتابی از وی در زمینهی گویشهای ایرانی بپردازم. جزییات بیشتر دربارهی کریستنسن را میتوانید در این صفحه از دانشنامهی ایرانیکا بخوانید.
وی در سالهای ۱۹۱۴ م. / ۱۲۹۳ خ. و ۱۹۲۹ م. / ۱۳۰۸ خ. و ۱۹۳۴ م. / ۱۳۱۳ خ. به ایران سفر کرد و به شهرهای مختلف سر زد. رهاورد این سفر وی به صورت کتابی دو جلد در سالهای ۱۹۳۰ م./ ۱۳۰۹ خ. و ۱۹۳۵ م./ ۱۳۱۴ خ. منتشر شده است. مشخصات این کتابها چنین است:
نام کتاب: پیشکشی در زمینهی گویششناسی ایرانی (Contribution a la Dialectologies Iranienne)
جلد ۱: گویش گیلکی رشت، گویشهای فَریزند، یَرَن و نطنز به همراه ضمیمهای در گویش عامیانهی تهران
سال انتشار: ۱۹۳۰ م. / ۱۳۰۹ خ.
صفحه: ۳۰۰
جلد ۲: گویشهای منطقهی سمنان: سُرخهای، لاسگردی، سنگسری و شهمیرزادی
سال انتشار: ۱۹۳۵ م./ ۱۳۱۴ خ.
صفحه: ۱۹۸
هر دو کتاب به زبان فرانسوی نوشته شدهاند. هر جلد شامل پیشگفتاری در شرح موقعیت جغرافیایی و مردمشناسی است. سپس برای هر گویش، نخست واکهها و همخوانها معرفی شده و شباهتها و ارتباط واکهها و همخوانهای آن با پارسی رسمی توضیح داده شده است. بخش بعدی دستور زبان هر گویش مانند زمانها، شیوهی صرف فعل، ضمیرها، صفت، و مانند آن آمده است. هم چنین جدولهای همسنجش (مقایسهی) برخی گروه واژهها در گویشهای مختلف در پایان هر جلد آمده است. در پایان هر گویش هم، چند متن نمونه آمده که با حرفهای لاتین ترانویسی (transcribed) شدهاند. پس از هر متن، واژههای آن همراه با برابر پارسی و فرانسوی آنها آورده شدهاند.
میدانیم که نام رسمی ایران در همان سال ۱۹۳۵ م. / ۱۳۱۴ خ. در زبانهای اروپایی از Persia به Iran برگردانده شد. نکتهی جالب آن که چون این کتاب پیش از این تاریخ نگاشته شده است کریستنسن مینویسد که خود ایرانیان (les persans) به کشورشان Iran میگویند در حالی که ما در زبان فرانسوی به آن Perse میگوییم.
Sunday, April 15, 2012
آرتور کریستنسن و گویشهای ایرانی
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
8:11 PM |
پيوند دایمی
2 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی ریشهشناسی , زبان
Wednesday, April 11, 2012
افسانههای ایران زمین: خراسان
چهارشنبه ۲۳/فروردین/۱۳۹۱ - ۱۱/اپریل۲۰۱۲
افسانههای هر ملتی بخش مهم و جدانشدنی از فرهنگ آنان است. با گذشت زمان بخشیهایی از این افسانهها به دست شاعران و نویسندگان به صورت شعر و ترانه و داستان ثبت میشوند و حالت رسمی مییابند اما این بخش ثبت شده به اصطلاح انگلیسی «تُک یخکوه» است و بخش بسیار بزرگتری در زیر سطح آب قرار دارد. این بخش زیرین همان افسانههای مردمی است که معمولا به صورت سینه به سینه و زبانی یا شفاهی نسل اندر نسل از پدر و مادر به فرزندان سپرده میشود. این افسانهها تجلیگاه کهنالگوهایی هستند که در ناخودآگاه جمعی مردمانی که زیستگاه و بستر فرهنگی و تاریخی مشترکی دارند در قالب داستانی چهره مینمایند. شخصیتهای این افسانهها پوششهای محسوسی اند که بر تن آن کهنالگوهای نامحسوس کشیده میشوند تا بتوان آنها را به قالب روایت درآورد و بازگویشان کرد. در همهی این افسانهها ارزشها و پادارزشهای آن ملت از زشتی، پاکی، عشق، زیبایی، پلیدی، پهلوانی، ... در قالب شخصیتها به صحنه میآیند و بر بسترهای فرهنگی معینی به نقشآفرینیهای گوناگون میپردازند. این کهنالگوها، با توانهای گوناگون، همچنان در درون فرهنگها و برآمدهای آن در ادبیات و هنر بازآفرینی میشوند. همان گونه که گویشهای محلی بخشهای مهمی از تاریخچهی مشترک زبانی ما را در خود دارند، افسانههای محلی نیز بخشهای مهمی از تاریخچهی فرهنگی ما را در خود پاس داشتهاند.
طُرفه آن که در عصر ما که عصر ارتباطات و اطلاعات و اطلاعرسانی است به دلیل برتری اقتصادی و سیاسی غرب، همان گونه که زبانهای رسمی زیر تاخت و تاز زبانهای غربی (و زبانها و گویشهای محلی زیر تاخت و تاز زبان رسمی) قرار گرفتهاند، افسانههای غربی هم در حال پر کردن گوش فرزندان سرزمینهای دیگر اند. شاید کودکان شهرنشین امروز در ایران با سیندرلا و راپانزل و هرکول بیش از «ماه پیشونی» و «دختر چهل گز مو» و رستم آشنا باشد.
همان گونه که ثبت و ضبط و نگهداری گویشها و زبانهای محلی از بایستههای زبانی ما است ثبت و ضبط و نگهداری افسانههای محلی و مردمی هم از بایستههای فرهنگی ما است. خوشبختانه با وجود فشارهای اقتصادی، هستند هنوز کسانی که دل به حال فرهنگ میسوزانند و در پی کار خویش اند. از میان این هموطنان یکی آقای حمیدرضا خزاعی است که در دههی ۱۳۷۰ خ/ ۱۹۹۰ م. با تلاشی چشمگیر شهرها و روستاهای استان خراسان در ایران را پیمود و از زبان پیرزنان و پیرمردان هر ده و روستا و شهری افسانهها را بر روی نوار ضبط کرد و آنها را در قالب پانزده جلد کتاب با همان گویش خراسانی هر شهر و روستا همراه با آوانویسی و ترجمهی واژههای محلی به زبان پارسی رسمی از راه انتشارات «ماه جان» در مشهد چاپ و پخش کرد. البته سالهای پیش نیز دیگر ایرانیان فرهنگدوست در استانهای دیگر چنین کارهای ارزندهای کردهاند از جمله افسانههای آذربایجان، افسانههای طبرستان و ...
این گونه کارها بسیار ارزشمند و سودمند است. مهمتر آن که دکتر محسن حافظیان در نامهای خبر داده است که انتشارات مولتیساژ به سرپرستی وی در شهر مونترال کانادا طرح و پروژهای برای معرفی افسانههای مردمی ایرانزمین، این میراث گرانقدر نیاکان ما، به ایرانیان مهاجر و نسل دومیها و نیز غیرایرانیان برای خویش تعریف کرده است. این گردایه به نام «افسانههای ایرانزمین» قرار است ۱۲ جلد داشته باشد به شمارهی ماههای سال و نیز یکی از عددهای مقدس فرهنگ ایرانی. تلاش این طرح بر آن است که با نشر افسانههای گردآوری شده از منطقههای گوناگون ایرانزمین پهناور، جلوههای گوناگون و دادههای مشترک فرهنگی ایرانزمین را نشان دهند. دادههایی که به هزار چهره درمیآیند و رنگ و بوی زبان و گویش و آداب این یا آن قوم ایرانی را به خود میگیرند. ده جلد از این گردایه، بخشهای گوناگون مرزهای ایران سیاسی کنونی را در برمیگیرد و ۲ جلد دیگر هم مربوط به سرزمینهای افغانستان و تاجیکستان و آسیای میانه اند.
نخستین جلد این گردایه که در اسفندماه ۱۳۹۰ خ/ مارچ ۲۰۱۲ چاپ و منتشر شده است بر پایهی تلاش آقای حمیدرضا خزاعی است.
نام کتاب: افسانههای ایرانزمین: خراسان
ویراستار: دکتر محسن حافظیان
سال انتشار: اسفند ۱۳۹۰ خ./ مارچ ۲۰۱۲
صفحه: ۳۱۰ (۱۲۳ صفحه بخش پارسی + ۱۷۸ صفحه بخش انگلیسی)
این کتاب دستاورد تلاشی گروهی است یا همان به اصطلاح «کار تیمی». کتاب دارای 12 افسانه است که به تمامی از مجموعهی ۱۵ جلدی دستاورد آقای خزاعی گرفته شدهاند. متن افسانهها با پروانهی آقای خزاعی به پارسی رسمی بازنویسی شده و سپس داستانها به زبان انگلیسی ترجمه شدهاند. سمت راست کتاب متن افسانههای با خط و زبان پارسی است و سمت چپ آن ترجمهی انگلیسی داستانها.
فهرست این دوازده داستان چنین است:
پریزادان درخت سیب
انارپری
نیقلیان و گاوِ جوان
دختر چهلگزمو
یک بار جستی ملخک!
حیدرمار و بیبی نگار
ماه پیشانی
شیر شیر است، چه نر باشد چه ماده!
شاه عباس و لخهدوز
شاه عباس و سه درویش
سرنوشت
داد و بیداد
آغاز انتشار این مجموعه در کشوری مانند کانادا که گونهگونی و شمار مردمان مهاجرش رو به فزونی دارد، کمک فراوانی به شناخت سازههای فرهنگی ملی ایرانزمین خواهد کرد و پلی خواهد بود میان فرهنگ سرزمینهای مادری و فرزندان مهاجران. روکردن به این افسانهها، رو کردن به بخشی از سرچشمههای زایندهی فرهنگ و منش مردمان ایرانزمین است. در گذشته این افسانهها را از مادربزرگهایمان میشنیدیم. امروزه، دستیابی فرزندان ایرانزمین به این افسانهها، با کمک خانوادهها، کمک بزرگی به نگاهبانی از فرهنگ ایرانی است.
برای این گروه آرزوی پیروزی روزافزون دارم و امیدوارم دیگر جلدهای این گردایه نیز به زودی به بازار و به دست دوستداران فرهنگ ایرانزمین برسد.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:23 PM |
پيوند دایمی
0 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی كتاب
Monday, April 09, 2012
نامگردانی آذربایجان
دوشنبه ۲۲/فروردین/۱۳۹۱ - ۹/اپریل/۲۰۱۲
اگرچه دوست ندارم وارد سیاست شوم و به مسئلههای سیاسی بپردازم اما خوانندهای نکتهای را مطرح کرد و نظر مرا پرسید. از این رو کمی در این باره مینویسم.
در طی جنگهای ایران و روسیه در زمان قاجار (سدهی سیزدهم هجری/نوزدهم مسیحی)، سرزمینهای قفقاز از دست ایران بیرون رفت و به زیر فرمان امپراتوری روسیهی تزاری افتاد. این منطقه نام تاریخی خود را داشت یعنی بخشی از آن با نام «ارّان» و بخشی به نام «شَروان» شناخته میشد. اما پس از فروپاشی امپراتوری روسیهی تزاری و برپایی کمونیسم در شوروی نام این منطقه هم استالین در راستای نقشههای شوم وی برای تجزیهی ایران به ناگهان نام تاریخی «آذربایجان» بر همهی سرزمینهای شمال رود ارس گذاشته شد و این نظریه و افسانهی بیپایه ساخته شد که سرزمینی به نام «آذربایجان بزرگ» وجود داشته که در طی جنگهای ایران و روسیه میان این دو کشور تقسیم شده است! در تمام تاریخ آن منطقه، به ویژه در میان خود روسها و دیگر اروپاییان، عنوان قومی ترکزبانان آن منطقه «تاتار» بود. برای نمونه واسیلی بارتولد (Vasili Barthold)، ترکشناس بزرگ روس، در «دانشنامهی اسلام» (Encyclopedia of Islam) در درآیهی مربوط به شهر گنجه نوشته است که
قسمت غربی شهر مسکن تاتارها و ایرانیان است و قسمت شرقی شهر بیشتر مسکن ارمنیان و روسها است و ادارههای دولتی و دبیرستانها در آنجا است. در قسمت دیگر، از زمان شاه عباس [صفوی] تاکنون خرابهی باروهایی باقی است و مسجدی هست که آن را «مسجد تاتارها» میگویند.اما پس از این نامگردانی، نام این ترکزبانان را «آذری» گذاشتند و نام زبان ترکی آنجا را هم «ترکی آذری» گذاشتند یعنی هویتی ساختگی و زبانی ساختگی. پیش از آن زبان ترکی رایج در شمال رود ارس به نام «ترکی قفقازی» شناخته میشد (برای نمونه، ن.ک. مقالهی زنده یاد استاد دکتر عباس زریاب خویی). همان گونه که زبان ترکی رایج در عثمانی را «ترکی عثمانی» و پس از اصلاحات آتاتورک «ترکی استانبولی» میخواندند.
در زمان نامگردانی سرزمینهای شمال رود ارس به «جمهوری سوسیالیستی آذربایجان» بسیاری از ایرانیان اعتراض کردند. نمیدانم که آیا اعتراضی رسمیای از طرف دولت ایران به این موضوع شد یا نه. اما اگر هم شده باشد متاسفانه چون در آن زمان قدرت شوروی از ایران بیشتر بود و شوروی عضو مهمی از شورای امنیت و سازمان ملل بود ایرانیان نتوانستند کاری از پیش ببرند. از این رو برخی پیشنهاد دادند حال که نمیشود شوروی را مجبور کرد که نام این جمهوری را تغییر دهد برای جلوگیری از آشفتگی و دیگر پیامدهای زیانبار، نام آذربایجان راستین و تاریخی تغییر داده شود. مثلا به یاد شهیدان و جانبازانی از این خطّه که برای آزادی ایران جنگیدند و کشته شدند نام «آزادیستان» بر آنجا گذاشته شود. اما این پیشنهاد هم عملی نشد. احمد کسروی تبریزی در کتاب «تاریخ هجده سالهی آذربایجان» دربارهی نامگردانی سرزمینهای شمال رود ارس چنین آورده است:
در همان روزهای نخست خیزش «حاجی اسماعیل آقا امیرخیزی» - که از آزادیخواهان کهن و این زمان از از نزدیکان خیابانی میبود - پیشنهاد کرد که آذربایجان چون در راه مشروطه کوششها کرده و آزادی را برای ایران گرفته، نامش را «آزادیستان» بگذاریم؛ در این هنگام نام آذربایجان یک دشواری پیدا کرده بود؛ زیرا پس از به هم خوردن امپراتوری روس، ترکیزبانان قفقاز در باکو و آن پیرامونها جمهوری کوچکی پدید آورده، آن را «جمهوری آذربایجان» نامیده بودند. آن سرزمین نامش در کتابها «اران» است؛ ولی چون این نام از زبانها افتاده بود و از آن سوی، بنیادگزاران آن جمهوری امید و آرزوشان چنین بود که با آذربایجان یکی گردند؛ از این رو این نام را برای سرزمین و جمهوری خود برگزیده بودند. آذربایجانیان که به چنان یگانگی خرسندی نداشته و از ایرانیگری چشمپوشی نمیخواستند، از آن نامگذاری قفقازیان سخت رنجیدند و جون آن نامگذاری شده و گذشته بود، کسانی میگفتند: بهتر است ما نام استان خود را دیگر گردانیم. همانا پیشنهاد «آزادیستان» از این راه بوده است.
تا زمانی که اتحاد شوروی بر سر پا بود به خاطر کنترل سفت و سخت روسها و بسته بودن مرزها و کمی رفت و آمد و ارتباط جهانی با درون اتحاد شوروی، کسی چندان با نام «جمهوری سوسیالیستی آذربایجان» سروکار نداشت. اما پس از فروپاشی شوروی و جدا شدن جمهوریهای پیشین آن، جمهوری یاد شده با نام «جمهوری آذربایجان» به عنوان کشوری مستقل و جداگانه در سازمان ملل به ثبت رسید. از این پس به ویژه در میان کشورهای غربی - که معمولا شناخت بسیار محدودی از سرزمینهای این سوی اروپا دارند - نام سرزمین آذربایجان واقعی با «جمهوری آذربایجان» اشتباه شد.
دولت افزونخواه باکو نیز در راستای همان افسانهی «تجزیهی آذربایجان» بزرگ و با بازنویسی تاریخ، همواره از آذربایجان راستین با نام دروغین «آذربایجان جنوبی» نام میبرد. پانترکان وابسته به این دولت نیز از آذربایجان واقعی به همین نام دروغین نام میبرند. در ماه بهمن ۱۳۹۰ خ./فوریه ۲۰۱۲ نیز مجلس این کشور پیشنهاد داد نام آنجا را به «آذربایجان شمالی» تغییر دهند تا توهّم و دروغ خود را گسترش دهند و خود را با «کُرهی شمالی و جنوبی» مقایسه کنند و در ذهن دیگران این اشتباه را تقویت کنند.
خوانندهی گرامی که در بالا یاد کردم از ایرانیان ارمنی است و پیشنهاد کرده است برای پیشگیری از این اشتباه و سردرگمی در سطح جهانی نام آذربایجان راستین یعنی سرزمین آذربایجان ایران نام آنجا را به نام تاریخی آن یعنی «آتورپاتکان» برگردانیم. جالب آن که در زبان ارمنی هنوز نام این خطه «آتورپاتکان» است.
به نظر من اگر قرار است نامی تغییر داده شود همانا نام سرزمینهای شمال رود ارس است که باید به نام تاریخی خود یعنی ارّان برگردانده شود و «آذربایجان» تنها بر همین سرزمین تاریخی بماند. تغییر نام آذربایجان راستین سبب میشود که تمام پیشینه و تاریخ آن فراموش شود و همهی میراث آن به نام دیگران ثبت شود. حق ایران و ایرانیان برای نگه داشتن نام «آذربایجان» خیلی بیشتر است تا کشوری که تنها ۱۰۰ سال از تشکیل آن و ۲۰ سال از جدا شدن و استقلال آن از اتحاد شوروی سابق میگذرد.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
8:07 PM |
پيوند دایمی
2 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی تاريخ معاصر , روزانه
Monday, April 02, 2012
تشکر به فارسی: آیا «سپاس» واژهای روسی است؟!
دوشنبه ۱۴/فروردین/۱۳۹۱ - ۲/اپریل/۲۰۱۲
چندی پیش خانم شهرنوش پارسیپور، نویسندهی معروف ایرانی، در سایت رادیو زمانه مطلبی نوشت به نام «تشکر به فارسى و زنانگى هستی» که در آن به دو موضوع پرداخته که به نظر من هر دو جای بحث دارد اما من در اینجا تنها به بخش نخست آن میپردازم. وی مینویسد:
هنگامى که ما بچه بودیم به ما یاد داده بودند که هر کس چیزى به ما داد از او «تشکر» کنیم. ما هم این کار را مىکردیم. بعد یاد گرفتیم که واژهاى به نام «ممنون» هم وجود دارد که حس بیشترى از تشکر را به شنونده القاء مىکرد. این هم گذشت و پس از مدتى واژه «مرسى» جاى دو واژه پیشین را گرفت. کمکم سواد ما زیادتر شد و دانستیم که دو واژه «تشکر» و «ممنون» عربی هستند و واژه «مرسى» فرانسه است. پس ما به عنوان انسانی که دلش مىخواهد پارسى گپ بزند، واژه «سپاس» را جانشین واژههاى پیشین کردیم. اکنون دوستی براى من توضیح داد که این واژه نیز در اصل یک واژه روسىست! حالا اى خواننده عزیز لطف فرموده و برابرنهاد پارسى این چهار واژه «متشکر» و «ممنون» و «مرسى» و «سپاس» را براى من بنویسید. به راستی زیاد فکر کردم و هیچ واژهاى به ذهنم نیامد. چرا ما ایرانیها - که به طور قطع مردم مؤدبی هستیم - از خود واژهاى براى نشان دادن خوشحالی خود از گرفتن چیزى نداریم؟
درست است که «مُتشکّر» و «ممنون» از ریشهی عربی اند (به ترتیب صفت فاعلی از «تشکّر» از ریشهی «ش/ک/ر» در باب تفعّل و مفعول از ریشهی «م/ن/ن») و «مرسی» (merci) هم از زبان فرانسوی وارد پارسی شده است اما برای من جای شگفتی داشت که خانم پارسیپور - که در دستگاه آموزشی امروزی درس نخوانده که بتوان تقصیر را به گردن دیگران انداخت - به خود زحمت نداده است چند دقیقهای دربارهی این موضوع جستوجو و پژوهشی بکند. حتا اگر این نویسنده کمی با ادبیات پارسی آشنا میبود میدانست که واژهی «سپاس» در شاهنامهی فردوسی و دیوان دیگر شاعران پارسیگو بسیار به کار رفته است:
- سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله ... (کلیله و دمنه)
- بدو گفت رستم «ز یزدان سپاس -------- که بودم همه ساله یزدانشناس» (فردوسی)
- سپاس از جهاندار فریادرس --------- نگیرد به سختی جز او دست کس (فردوسی)
- هر که نداند سپاس نعمت امروز --------- حیف خورد بر نصیب رحمت فردا (سعدی)
- سگ حقشناس به از آدمی ناسپاس (گلستان سعدی)
- بدین سپاس که مجلس منور است به دوست ---- گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز (حافظ)
حال آن که واژهی روسی مورد نظر «اسپاسیبو» spasibo است. از دکتر حیدری ملایری دربارهی ریشهی این عبارت روسی پرسیدم و فهمیدم که این دعای روسی در اصل spasi bog بوده است و به معنای «خدا شما را نجات دهاد!» (May God save you) است. پس این اصطلاح روسی هیچ ربطی به «سپاس» پارسی ندارد. واژهی bog به معنای «خدا» در اینجا یا وام از بَغ ایرانی است یا واژهی همریشه است.
البته پارسیپور مینویسد که «زیاد فکر کردم و هیچ واژهای به ذهنم نرسید». شاید به جای این همه فکر کردن بهتر بود به فرهنگ دهخدا یا معین یا عمید زیر واژهی «سپاس» نگاهی میانداخت تا ببیند آیا واقعاً این واژه «روسی» است. آیا باید حرف هر کسی را گوش کنیم و بی آن که کمی جستوجو کنیم و مطمئن شویم به تفسیرهای آنچنانی بنشینیم؟
همان طور که گفتم از بخش دوم نوشتار ایشان میگذرم که تفسیرهای آنچنانی از استورههای ایرانی است.
پینوشت
این هم نظر دکتر حیدری ملایری دربارهی آگاهیهای زبانشناسی و تاریخی واژهی «سپاس»
سپاس در پارسی میانه یا پهلوی spās بوده است، در زبان ختنی هم spās به معنای «نگاه کردن و به نظر رسیدن» است. در سغدی spyš به معنای «احترام گذاشتن و فخر کردن» و در اوستایی به صورت spas- و spaš- و spôs- به معنای «خدمت کردن و به چیزی توجه کردن» است. در دیگر زبانهای هندواروپایی همریشههای آن چنین اند:
سنسکریت: spas- به معنای نگریستن و پاییدن (to observe, watch, spy)
یونانی: skopein به معنای نگریستن (to look around, look at)
لاتین: specere به معنای نگاه کردن (to look at, view)
بالا ژرمنیک کهن: spehon به معنای to spy (جاسوسی کردن و پاییدن)
آلمانی: spähen به معنای to spy (جاسوسی کردن و پاییدن)
انگلیسی: spy (جاسوسی کردن و پاییدن)
پوروا-هندواورپایی: spek- به معنای نگاه کردن (to see, look around)
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
11:39 AM |
پيوند دایمی
6 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی روزانه
Friday, March 30, 2012
پیشوند «فرا» برای همه!
آدینه ۱۱/فروردین/۱۳۹۱ - ۳۰/مارچ/۲۰۱۲
همان گونه که پیشتر هم نوشتهام در زمینهی واژهسازی علمی و فنی نیاز به گسترش دامنهی واژگان زبان پارسی کنونی داریم. نه تنها واژگان بلکه باید وند(پیشوند و پسوند)های بیشتری را هم به دستگاه واژهسازی بیافزایم. وگرنه مجبور میشویم که برای چند پیشوند به کار رفته در واژههای بیگانه یک پیشوند پارسی را به کار ببریم. در جستاری دربارهی «بینامتنیّت» هم نشان دادم که یکدستی در این زمینه وجود ندارد.
واژهی «فرا» در فرهنگ دهخدا و در برخی کاربردهای آن در ادبیات پارسی به تنهایی معنای «نزدیک و به سوی» دارد. نمونه از حافظ:
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین -------- گفت ای عاشق دیرینهی من خوابت هست؟
در حالت پیشوندی «فرا-» به معنای «آن سوی.../ پس از ... / بالاتر از ..» به کار میرود. اما به نظر میرسد این روزها پیشوند «فرا-» پیشوند دوستداشتنی عدهی زیادی شده است و برای هر چیزی و هر کاری از «فرا-» استفاده میکنند. در زیر چند نمونه را میآورم:
- فرامدل در برابر meta-model
- فرادانش در برابر meta-knowledge
- فرامتن در برابر hypertext
- فراروانشناسی در برابر para-psychology
- فراواقعگرایی در برابر surrealism
- زبانشناسی فرازمانی در برابر diachronic linguistics
حال آن که بر پایهی پیشنهادهای دکتر حیدری ملایری و دکتر ادیب سلطانی باید از پیشوندهای زیر استفاده کرد:
- برای meta: پیشوند «مَتا-» از پارسی باستان و همریشه با پیشوند یونانی
- برای para: پیشوند «پارا-» یا «پَرا-» از پارسی باستان
- برای hyper: پیشوند «هیپر-» وام از یونانی با تلفظ فرانسوی. پیشنهاد من: اَپَر از ایرانی باستان و پارسی باستان
- برای over: در معنای «بیشتر» (مانند overestimate) پیشوند «بیش-»
جالب آن که در زمینهی کارهای مالی نیز در برابر over-the-counter («روی پیشخوان») از اصطلاح «فرابورس» استفاده میشود. گفتیم که معنای پیشوند «فرا-» یعنی «آن سوی» حال آن که این نوع بازار سهام در ایران برای سهام شرکتهایی است که هنوز وارد «بورس اصلی» نشدهاند و «پیش از» ورود به آن مرحله اند که در بورس رسمی معامله شوند. یا با تعریفی دیگر «سهام شرکتهایی که بیرون از بازار بورس اصلی و به طور مستقیم بین افراد معامله میشود.» بنابراین «فرابورس» کاملا غلط است!
اصطلاح دیگری که به تازگی با پیشوند دوستداشتنی «فرا-» ساخته شده است «فرادرمانی» است که نمیدانم در برابر چه واژهی انگلیسی ساخته شده است. اگر برابر homeopathy باشد که اشتباه است زیرا این روش به معنای «هماننددرمانی» است (در زبان عربی برای آن «معالجة المثلیه» را ساختهاند و در بیشتر زبانهای اروپایی نزدیک به همان اصل یونانی و انگلیسی است). اگر هم «فرادرمانی» برابر انگلیسی ندارد و نوواژهای است که در پارسی ساخته شده است، باز هم به نظر من از نظر مفهومی و دستور واژهسازی اشتباه است. زیرا «بالاتر» یا «بیشتر» از درمان نیست.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
11:35 AM |
پيوند دایمی
2 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی واژهسازی
Tuesday, March 27, 2012
زندگینامهی انتقادی فردوسی
سهشنبه ۸/فروردین/۱۳۹۱ - ۲۷/مارچ/۲۰۱۲
چند وقتی است که میخواستم این جستار و معرفی کتاب را بنویسم اما گویا بخت بر این بود که سال نو را با نام دو ایرانی بزرگ بیاغازم: یعنی فردوسی توسی و زندهیاد استاد علیرضا شاپور شهبازی و این را به فال نیک میگیرم.
در اردیبهشت ماه سال گذشته نوشتاری در این وبلاگ گذاشتم به نام «هزارهی شاهنامه و ستم به فردوسی» و در آن از ستمهایی نوشتم که به فردوسی و شاهنامه میرود از آن میان گفتم که با گذشت هزار سال از سرایش شاهنامه، هنوز بسیاری از ما فردوسی را به خوبی نمیشناسیم و زندگینامهی دقیق و مستندی از او به دست ندادهایم و طبیعی است که فیلمی هم از زندگی او ساخته نشده است. البته در پینوشت افزودم که زندهیاد استاد علیرضا شاپور شهبازی در سال ۱۳۷۰ خ./۱۹۹۱ کتاب پژوهشی و مستندی دربارهی زندگی فردوسی نگاشته است با مشخصات زیر:
نام کتاب: فردوسی: زندگی انتقادی (Ferdowsi: A Critical Biography)
نویسنده: علیرضا شاپور شهبازی
سال: ۱۹۹۱ م./ ۱۳۷۰ خ.
ناشر: مرکز پژوهشهای خاورمیانهی دانشگاه هاروارد
صفحه: ۱۹۴
این کتاب سال ۲۰۱۰ م/ ۱۳۸۹ خ. نیز به دست انتشارات مزدا در کالیفرنیا بازچاپ شده است.
خوشبختانه پیش از به پایان رسیدن سال ۱۳۹۰ این بخت را یافتم که این کتاب ارزشمند را بخوانم و بسیار لذت ببرم از دقت نظر و پژوهش آن استاد بزرگ. فهرست گنجاندههای این کتاب نازک اما ژرف چنین است:
پیشگفتار
فصل ۱: بررسی آثار مربوط به فردوسی
- سرچشمههای اصلی
- پژوهشها
فصل ۲: پیشینهی خانوادگی و پیشگامان فردوسی
- نام و خانوادهی فردوسی
- تاریخ زایش فردوسی
- پیشینهی خانوادگی
- پیشگامان
فصل ۳: دوران شکلگیری
- آموزش و شخصیت فردوسی
- دین فردوسی
- سالهای آغازین زندگی
فصل ۴: تاریخنگار ایران باستان
- سببهای برای دغدغه
- داستانهای نخستین
- در جستوجوی سرچشمههای اصلی
- ویراست نخستین شاهنامهی فردوسی
فصل ۵: دورهی شکوفایی
- تغییرهایی در شرایط سیاسی [ایران]
- فردوسی و سلطان محمود
- سلطان محمود و فردوسی
- سالهای پایانی زندگی فردوسی
- داستان هجو سلطان محمود
- مرگ و خاکسپاری فردوسی
فصل ۶: یادگار نامیرا
- شاهنامه
- هدفهای فردوسی
- ویژگیهای شاهنامه
کتابشناسی
نمایه
استاد شهبازی در پیشگفتار کتاب میگوید که
در خانوادهی من «فردوسی» و «شاهنامه»، نامهایی بودند که از آنها با احترام یاد میشد. در وقتی کودک بودم همهی داستانهای رستم و کیخسرو را که پسرعمویم محمود - که خودش جوانی بود با ظاهری شبیه رستم - برایم میگفت باور میکردم. او این داستانها را یا از روی شاهنامه برایم میخواند یا از زبان خودش تعریف میکرد. پدرم حاج ابراهیم، شناخت ژرفی از اندیشهها و دستاوردهای فردوسی را به من بخشید. در سالهای سیزده تا نوزده سالگی هر شب بخشی از شاهنامه را برای پدرم میخواندم و او با مهربانی همهی اشتباههای مرا درست میکرد و خوانش کهن واژهها (مانند: سُخُن، دُشخوار، اِران Ērān، خَوردن) را یادآوری میکرد. یا بخشهای دشوار را برایم شرح میداد و سخت هیجان زده میشد وقتی به بیتهایی با مفهومها و عبارتهای ناب (مانند: «جهان خواستی؟ یافتی، خون مریز!» یا «ز نام و نشان و گُمان برتر است») یا توصیفهای ناب («شبی چون شَبَه روی شسته به قیر»؛ [در وصف رخش:] «تو گویی روان شد کُه بیستون») میرسیدیم – که هزاران بیت از این دست در سراسر شاهنامه دیده میشود. بدین روش دو بار همهی متن شاهنامه را با هم خواندیم. پس از پایان دور دوم، شاهنامه همواره همدم و راهنما و یگانه منبع لذّت من به شمار میآمد.
استاد شهبازی با توجه به این بیت فردوسی در بخش پادشاهی بهرام بهرامیان
می لعل پیش آور ای روزبه ------------ چو شد سال گوینده بر شست و سه
و این چند بیت در پایان پادشاهی شاپور دوم (ذوالاکتاف)
چو آدینه هرمزد بهمن بوَد ----------- برین کار فرخ نشیمن بود
می لعل پیش آور ای هاشمی ------------- ز خُمّی که هرگز نگیرد کمی
چو شست و سه شد سال، شد گوش کَر ---------- ز بیشی چرا جویم آیین و فَر
و این که چند بیت پیش از آن در پایان پادشاهی اورمزد (هرمزد ساسانی) گفته است:
شب اورمزد آمد از ماه دی - ز گفتن بیاسای و بردار می
با محاسبههای گاهشماری به این نتیجه رسیده است که تاریخ زایش فردوسی آدینه ۳ دی ماه ۳۰۸ یزدگردی برابر یا ۳ ژانویه ۹۴۰ میلادی یولی بوده است یعنی ۱۸ دی ماه ۳۱۸ هجری خورشیدی یا ۸ ژانویه ۹۴۰ میلادی گریگوری (۱۹ ربیع الاول ۳۲۸ هجری قمری).
پیشتر دربارهی افسانهی پاداش محمود غزنوی و فردوسی نوشتهام. اما استاد شهبازی هم چنین دربارهی ارتباط فردوسی و سلطان محمود مینویسد که سلطان محمود در آغاز حکومت خود، به فرهنگ ایرانی علاقه داشت و دستگاه دیوان اداری وی به زبان پارسی بود و شاهان ایران باستان را الگوی خود میدانست. اما پس از گسترش قلمرو خویش و به ویژه به خاطر جلب توجه خلیفهی عباسی شیوهاش تغییر کرد و به تعصب دینی گرایش یافت.
امیدوارم این پژوهش بسیار سودمند و برجسته که دستاورد سالهای فراوان همنشینی زندهیاد شهبازی با شاهنامه و فردوسی است - اگر تاکنون به خط و زبان پارسی برگردانده نشده است - به زودی به زبان پارسی هم برگردانده شود تا همزبانان فردوسی نیز آن را بخوانند و شناخت بهتر و واقعبینانهتری از آن بزرگمرد تاریخ و فرهنگ ایران و سرایندهی کاخ بلند زبان پارسی به دست بیاورند.

استاد علیرضا شاپور شهبازی در سال ۱۳۲۱ خ./ ۱۹۴۲ م. در شیراز زاده شد. در سال ۱۳۴۲ خ. / ۱۹۶۳ م. از دانشگاه شیراز مدرک کارشناسی تاریخ را دریافت کرد. سپس به انگلستان رفت و از دانشگاه لندن مدرک کارشناسی ارشد گرفت و دکتری خود را در باستانشناسی دریافت کرد.
در سال ۱۳۵۲ خ./ ۱۹۷۳ م. «بُنداد تحقیقات هخامنشی» را بنیاد گذاشت و تا سال ۱۳۵۸ خ./۱۹۷۹ م. مدیر آنجا بود. سپس در همان سال به دانشگاه کلمبیا در امریکا رفت و در آنجا به عنوان استاد مشغول به کار شد. در سال ۱۳۶۷ خ./ ۱۹۸۸ م. نیز مدرک پسادکتری خود را در رشتهی تاریخشناسی ایران از دانشگاه گوتینگن آلمان دریافت کرد.
در مهرماه ۱۳۸۴ خ./ اکتبر ۲۰۰۵ م. برای درمان سرطان راهی امریکا شد. اما در ۲۵ تیرماه ۱۳۸۵ خ. / ۲۰۰۶ م. پس از ۹ ماه مبارزه با بیماری سرطان در امریکا درگذشت و در حافظیهی شیراز به خاک سپرده شد.
شاپور شهبازی به سه زبان فارسی، انگلیسی، آلمانی و پارسی باستان تسلط کامل داشت و زبانهای فرانسوی، یونانی و عربی را تا حد زیادی میشناخت.
از وی ۱۷ کتاب و بیش از ۱۷۰ مقاله بر جای ماندهاست که ۷۶ مقاله برای دانشنامهی ایرانیکا نوشته شده است.
آقای ابوالفضل خطیبی در فروردین سال ۱۳۸۸ خ. (چهار سال پیش) زندگینامهی مفصلی از ایشان نوشته است که در این نشانی در وبلاگ قدیمی او و نیز این نشانی در وبلاگ جدیدش میتوانید بخوانید.
پینوشت
1- این کتاب در سال 1390 خ. با ترجمهی خانم هایده مشایخ به دست نشر هرمس با نام «زندگینامهی تحلیلی فردوسی» در 199 صفحه با شمارگان 1500 نسخه به بازار آمده است (البته کاربرد صفت «تحلیلی» برای critical در عنوان کتاب دقیق نیست).
2- دربارهی نظر زندهیاد شهبازی برای زادروز فردوسی: در کتاب هم گفته شده که این محاسبه و نظر پیشتر به صورت مقالهای منتشر شده است. در برابر نظر استاد شهبازی، نظر استاد جلال خالقی مطلق آن است که تنها تاریخ دقیقی که در شاهنامه دربارهی زندگی فردوسی و شاهنامه هست همان تاریخ پایان سرایش ویراست دوم شاهنامه یعنی 25 اسفند 400 هجری قمری است. آقای رضا مرادی غیاثآبادی هم مقالهای در نقد نظر استاد شهبازی نوشته است که میتوانید در این نشانی بخوانید:
http://ghiasabadi.com/zadruz2.html
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
9:50 PM |
پيوند دایمی
1 نظر داده شده |
نظردهی
Tuesday, March 20, 2012
نوروز خجسته باد
سهشنبه ۱/فروردین/۱۳۹۱ - ۲۰/مارچ/۲۰۱۲
فرارسیدن نوروز همیشه پیروز را به همهی ایرانیان و ایراندوستان و دوستداران فرهنگ ایرانی و کسانی که نوروز را جشن میگیرند شادباش میگویم. از ایزد پاک و مهربان سالی پر از شادی و شادکامی و تندرستی را برای همه آرزو دارم. از خدا خواهانم که در سال نو نیز بخت نوشتن دربارهی فرهنگ و ادب ایران را داشته باشم. سخن و دعای داریوش بزرگ را بازگو میکنم:
اهورا مزدا این سرزمین را از دروغ و دشمن و خشکسالی بپایاد!
ایدون باد!
دیوان شاعران پارسیگوی پر است از بهاریه و غزل و ترانه و چکامه (قصیده) برای نوروز و فرارسیدن بهار. این هم چند بیت دستچین دربارهی نوروز:
ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید ------- کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید -------- تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید
چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید ------ ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید
کنون گر گلبُنی را پنج شش گل در شمار آید ------- چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید ------- ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی!
کنون در زیر هر گلبُن قنینه در نماز آید ------ نبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید
ز هر بادی که برخیزد گلی با می به راز آید ---- به چشم عاشق از می تابه می عمری دراز آید
به گوش آواز هر مرغی لطیف و طبعساز آید ------- به دست می ز شادی هر زمان ما را جواز آید
هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید ------ علَمهای بهاری از نشیبی بر فراز آید
کنون ما را بدان معشوق سیمینبر نیاز آید -------- به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی!
زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستی ------- گشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی
به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستی ------ درخت سبز را گویی هزار آوا زبانستی
به شب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی -------- ستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی
درخت سیب را گویی ز دیبا طیلسانستی -------- جهان گویی همه پر وشی و پر پرنیانستی
مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستی ------- به دو دستم به شادی بر، می چون ارغوانستی
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی!
فرخی سیستانی (شاعر سدهی چهارم و پنجم هجری)
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا ----------- باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود --------- میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا
بوستان گویی بتخانهی فرخار شدهست --------- مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا
بر کف پای شمن بوسه بداده وثنش ---------- کی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا؟
کبک ناقوسزن و شارَک سنتورزن است ------------- فاخته نایزن و بط شده طنبورزنا
پردهی راست زند نارو بر شاخ چنار -------------- پردهی باده زند قمری بر نارونا
کبک پوشیده به تن پیرهن خز کبود ------------- کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا
منوچهری دامغانی
علم دولت نوروز به صحرا برخاست ------- زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری --------- که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه ---------- یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند --------- شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟ -------- وین چه بادی است که از جانب یغما برخاست؟
چه هوایی است که خلدش به تحسر بنشست؟ ------ چه زمینی است که چرخش به تولا برخاست
طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت ------------------ بس که از طرف چمن لولوی لالا برخاست
موسم نغمهی چنگ است که در بزم صبوح ------------- بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست
بوی آلودگی از خرقهی صوفی آمد ------------- سوز دیوانگی از سینهی دانا برخاست
سعدی شیرازی
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
11:05 AM |
پيوند دایمی
3 نظر داده شده |
نظردهی