Tuesday, June 21, 2016

واژه‌شناسی: پردیس و فردوس

سه‌شنبه ١/تیر/١٣٩۵ - ٢١/ژوئن/٢٠١۶

واژه‌ی «فردوس» در اصل عربی شده‌ی «پردیس» در پارسی میانه است. این واژه در اوستایی pairi-daeza بوده است به معنای «جایی که پیرامونش بسته باشد» و به شکارگاه و باغ‌های شاهان هخامنشی گفته می‌شده است. این واژه در زمان هخامنشیان وارد زبان یونانی شده و به شکل paradeisos درآمده و در زبان لاتین paradisus شده است. این واژه‌ی لاتین در زبان فرانسه‌ای paradis (پارادی) و در انگلیسی paradise (پارادایز) و در ایتالیایی paradizo شده است.

گونه‌ی دیگر «پردیس» در پارسی نو / دری «پالیز» است که به همان معنای باغ دیوار کشیده است:

پراگنده شد در جهان آگهی ---------- که گم شد ز پالیز سرو سهی (فردوسی)

از ایوان و میدان و کاخ بلند ---------- ز پالیز وز گلشن ارجمند (فردوسی)

هله پالیز تو باقی سر خر عالم فانی --------- همه دیدار کریم است در این عشق کرامت (دیوان شمس)

فرّ فردوسی است این پالیز را ----------- شعشعه‌ی عرشی است این تبریز را (مثنوی)

پره-دیزه از دو بخش ساخته شده است: پره یعنی دور و بر، پیرامون. دئزه همان است که شکل پارسی آن «دیده» است و در «دیده بان» به معنای نگهبان دیده به کار می رود. امروزه به اشتباه «دیدبان» نوشته می شود.

گونه ی دیگر «دیده» واژه ی «دز» یا «دژ» است. نام شهر «دزفول» در اصل «دیژ پوهل» یعنی پل دژ بوده است. همچنین واژه ی «دژبان» به معنای «نگهبان دژ» است.

دز/دژ در نهایت به ریشه ی پورا-هند-و-اروپایی *dheigh- می رسد که به معنای «ساختن» است. واژه ی «دیس/دیسه» هم در پارسی از همین ریشه است. در زبان لاتین هم واژه ی figura در نهایت به همین ریشه می رسد.

Monday, June 20, 2016

واژه‌شناسی: بورس

دوشنبه ٣١/خرداد/١٣٩۵ - ٢٠/ژوئن/٢٠١۶

واژه‌ی «بورس» در زبان پارسی از زبان فرانسه‌ای وام گرفته شده است و به دو معنا به کار می‌رود:

الف) بازار سهام

اما واژه‌ی bourse در زبان فرانسه‌ای نو از borse در فرانسه‌ای کهن آمده است که به کیسه‌ی پول می‌گفته‌اند. خود این واژه هم از bursa در لاتین میانه به معنای «کیسه» گرفته شده است. خود این واژه‌ی لاتین از byrsa در یونانی به معنای «پوست جانورانی مانند گاو» و «چرم» آمده است.

بازار سهام پاریس در سال ١٨۴۵ م. / ١٢٢۴ خ. (سه سال پیش از پادشاهی ناصرالدین شاه) بدین نام خوانده شد. علت این نامگذاری هم آن است که در شهر بروژ (Bruges) در بلژیک بر سر در ساختمانی که بازرگانان در آنجا دیدار می‌کردند نقش یک یا سه کیسه‌ی پول دیده می‌شد. (نام این شهر با bridge در انگلیسی به معنای «پل» همخانواده است).

در انگلیسی واژه‌ی bourse به ویژه Bourse تنها به بازار سهام پاریس گفته می‌شود. بازار سهام در انگلیسی Stock Exchange (بازار دادوستد/تبادل سهام) گفته می‌شود.

واژه‌ی لاتین bursa در انگلیسی امروزی به شکل purse به همان معنای «کیف» درآمده است و از دهه‌ی ١٩۵٠ م. / ١٣٣٠ خ. به کیف زنانه گفته می‌شود. از bursa لاتین در انگلیسی دو فعل هم ساخته شده است: disburse در اصل به معنای «از کیسه درآوردن» اما امروزه به معنای «خرج کردن پول» است و دیگری reimburse به معنای «برگرداندن به کیسه» یا «پس دادن پول» که هر دو از راه زبان فرانسه‌ای به انگلیسی وارد شده‌اند.

در زبان پارسی کیسه‌ی پول را «همیان» و نیز «بدره» می‌گفته‌اند.

قیمت هَمیان و کیسه از زَر است ---------- بی زَری همیان و کیسه اَبتَر است (مثنوی مولوی)
«بدره» از ریشه‌ی عربی است که آن هم در اصل به معنای «پوست بزغاله» بوده است. گونه‌های دیگر واژه‌ی «بدره» عبارت اند از: «بدری» و «بدله».
بدری: بدره. آن را به هندی «بوری» گویند. (جهانگیری)
جُبّه‌ای خواهم و دَرّاعه نخواهم زر و سیم ---------- ز آن که بهتر بوَد آن هر دو ز پانصد بدری (سنایی غزنوی)
واژه‌ی هندی گفته شده (بوری) به خط دِوانگاری (هندی) چنین می‌شود बोरी که ترانویسی آن به لاتین چنین است: boree و معنای کیسه یا همیان می‌دهد.

در شاهنامه‌ی فردوسی واژه‌ی دیگر برای همین مفهوم به کار رفته است که آن هم در اصل به معنای «پوست گاو، چرم خام» بوده است. این واژه در فرهنگ‌ها «پیداوَسی» ثبت شده است و معنای آن درم گفته شده اما نظر زنده‌یاد استاد احمد تفضلی آن بود که شکل درست آن «پَنداوَسی» بوده است و پوست گاو بوده که به عنوان کیسه‌ی بزرگ پر از درم به کار می‌رفته و در شعر فردوسی نیز همین معنا دیده می‌شود:
پیداوسی: [وَ / وِ] درمی که در زمان کیان رایج بوده. و هر درمی به پنج دینار خرج می شده است (برهان).

هزار و صد و شصت قنطار بود ------- درم بَد که از او پنج دینار بود
که بر پهلوی موبد پارسی ----------- همی نام بردش به پَیداوَسی
فردوسی

ب) معنای دوم وام‌واژه‌ی «بورس» در پارسی پولی است که به دانشجویان برای کمک هزینه‌های درسی پرداخته می‌شود. این واژه را در انگلیسی امروزه bursary می‌گویند که در واقع صفت burse است یعنی آنچه از کیسه آمده است. در دوران اسلامی به ویژه در مدرسه‌های نظامیه - که خواجه نظام‌الملک توسی بنیان گذاشته بود - به این پول «ادرار» می‌گفته‌اند. سعدی شیرازی در بوستان چنین می‌گوید:

مرا در نظامیه ادرار بود ----------- شب و روز تلقین و تکرار بود (سعدی شیرازی، بوستان)

ادرار: وظیفه و مقرری. مستمری. راتبه. انعام:

ز پیش آن که ز ادرار تو بگشتم حال ----- نشسته بودم با مرگ در جدال و قتال (مسعود سعد سلمان)

نان حلال کسب کنیم از طریق علم ----------- ادرار چون خوریم چو جُهّال صوفیان؟؟ (انوری ابیوردی)

شاه خلعت داد و ادرارش فزود --------- پس زبان در مدح عقل او گشود (مولانای بلخی، مثنوی)

به نظر من اگر در زمان وامگیری واژه‌ی «بورس» فرانسه‌ای کمی دقت کرده بودند و به مفهوم‌های مشابه در زبان پارسی توجه می‌کردند، نیازی به وامگیری نمی‌بود.

Thursday, June 16, 2016

درباره‌ی امینه پاکروان

پنج‌شنبه ٢٧/خرداد/١٣٩۵ - ١۶/ژوئن/٢٠١۶

امینه در سه‌شنبه ١٨ نوامبر ١٨٩٠ م / ٢٧ آبان ١٢۶٩ خ. در قسطنطنیه (کنستانتینوپول/کنستانتین‌آباد، استانبول امروزی) در دولت عثمانی زاده شد.

پدرش حسن خان، برادرزاده‌ی مشیرالمُلک معین‌الدوله بود، که به مدت بیست سال سفیر ایران در عثمانی در زمان سلطان عبدالحمید بود. پدر حسن خان ایرانی بود و مادرش فرانسه‌ای.

مادر امینه آلیس فون هرتسفلد (Alice von Herzfeld) نام داشت که از پدری اتریشی و مادری فرانسه‌ای زاده شده بود.

سال‌های نخستین زندگی امینه در شهر تریست (Triste) در خانه‌ی پدری مادرش آلیس گذشت. وی با خواهرش فاطمه که دو سال از امینه بزرگتر بود و مادرش زندگی می‌کرد در حالی که پدرش حسن خان در تهران منتظر مقام دیگری بود. اما این مقام بدو داده نشد و حسن خان در سال ١٨٩٣ م. / ١٢٧٢ خ. به نزد خانواده‌اش در اروپا برگشت و همگی به پاریس رفتند. اما شش ماه پس از ورود به پاریس، حسن خان به خاطر بیماری کبد درگذشت.

آلیس به همراه دو دخترش دوباره به خانه‌ی پدری در شهر تریست بازگشت و پس از آن در صومعه‌ای در شهر اشتاین (Stein) ساکن شد که امروزه بخشی از اسلوونی (Slovenia) است و کامنیک (Kamnik) نام دارد. این سه نزدیک ده دوازده سال را در این صومعه گذراندند. آلیس آموزش دو دختر خود را به عهده گرفت و امینه در این مدت زبان‌های انگلیسی و آلمانی و فرانسه‌ای را در کنار زبان فارسی به تمامی آموخت. خواندن زبان ایتالیایی هم در این زمان آموخت.

یکی از خواهرزادگان آلیس آن قدر وصف استانبول را گفت که آلیس راضی شد برای تامین آینده‌ی دخترانش، آنها را به آن شهر بفرستد.

امینه و فاطمه در این شهر با دو سیاستکار (دیپلمات) ایرانی آشنا شدند و با آنها ازدواج کردند. فاطمه به همسری اسماعیل فرززانه درآمد و امینه هم با فتح الله پاکروان ازدواج کرد و از آن پس به نام «امینه پاکروان» شناخته شد. ازدواج امینه در سال ١٩١٠ م. / ١٢٩٠ خ. بود.

امینه و همسرش به تهران آمدند و در روز آدینه ۴ آگوست ١٩١١ م. / ١٢ امرداد ١٢٩٠ خ. فرزند نخست آنان زاده شد که به یاد پدر امینه (حسن خان) نام او را حسن گذاشتند. فتح الله پاکروان سفیر ایران در قاهره شد و خانواده‌اش را هم با خود به مصر برد. اما به امینه اجازه نمی‌داد که در زندگی اجتماعی قاهره شرکت کند. هرچند امینه با نام مستعار «ایران‌دخت» در نشریه‌های مصر مقاله می‌نوشت.

وی با فمینیست سرشناس مصری به نام «هما شارویی» (Homa Charaoui) دوست شد و او وی را زیر پروبال خود گرفت. در این زمان داستان‌های تاریخی زیادی هم نوشت که بعدها به پارسی برگردانده شدند.

امینه از همسرش جدا شد و در سال ١٩٢٣ م. / ١٣٠٢ خ. با دو فرزند خود (حسن، و دختری به نام پریدخت زاده‌ی ١٩١٣ م. / ١٢٩٢ خ. که به او شوشو / Chouchou می‌گفتند) به بلژیک رفت. در بلژیک به خواهرش فاطمه فرزانه پیوست که او هم از شوهرش جدا شده بود. امینه برای تامین زندگی خود در بلژیک درس می‌داد.

حسن پاکروان دوست داشت باستان‌شناسی بخواند اما در نهایت به مدرسه‌ی نطامی رفت. وی در مدرسه‌ی نطامی پوآتیه (Poitier) و فونتن-بلو (Fountainbleu) رفت و امینه و پریدخت هم برای همراهی با او به پاریس رفتند. در سال ١٩٣٣ / ١٣١٢ خ. حسن پاکروان از راه مسکو به ایران برگشت. پدرش در مسکو سفیر ایران بود. امینه و پریدخت هم در همین زمان به ایران بازگشتند.

امینه هیچگاه از نوشتن بازنایستاد. وی کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی نوشت و سخنرانی‌های فراوانی کرد. پس از بازگشت به ایران در دانشگاه تهران که تازه تاسیس شده بود (١٣١٣ خ. / ١٩٣۴ م.) به عنوان استاد استخدام شد. در سال ١٩۵١ م. / ١٣٣٠ خ. کتاب وی به نام «شاهپور بی تاریخ» (Le Prince Sans Histoire) که به زبان فرانسه‌ای نوشته شده بود برنده‌ی جایزه‌ی معتبر ریوارول (Rivarol) شد. گویا آن را با نام «شاهزاده‌ی گمنام» ترجمه کرده‌اند.

در بهار ١٩۵٨ م. / ١٣٣٧ خ. امینه پاکروان از طرف دولت ایران برای ارائه‌ی مجموعه‌ای از نگارگری (مینیاتورهای) ایرانی به اروپا فرستاده شد. پس از بازگشت به ایران، به دلیل سرطانی که پیشرفته شده بود وضع جسمانی او بد شد و در روز دوشنبه ٢٣ تیر ماه ١٣٣٧ برابر با ١۴ ژوییه ١٩۵٨ در تهران درگذشت.

برگرفته از سایت «سعیده پاکروان» به نشانی زیر

www.saidehpakravan.com/Files/famille-ep-bio-txt-f.pdf

پسر امینه حسن پاکروان پس از بازگشت به ایران در مدرسه‌ی نظام درس می‌داد. سپس دو سال فرمانده پادگان بوشهر شد. دو سال هم به عنوان افسر رکن دو ستاد ارتش خدمت کرد. سپس با درجه سرهنگی به مدت دو سال به عنوان وابسته نظامی ایران به پاکستان رفت. حسن پاکروان بعد از بازگشت به ایران به ریاست رکن دوم ستاد ارتش منصوب شد. در ۱۷ دی ۱۳۳۰ نشان افتخار لژیون دونور از طرف سفارت فرانسه در تهران، برای تلاش وی در توسعه روابط ایران و فرانسه به پاکروان اهدا شد.

سمت‌های دیگر حسن پاکروان چنین بودند:
- در سال ۱۳۳۵ خورشیدی پس از بنیاد نهادن سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) معاون عملیاتی این سازمان شد.
- چهار سال بعد، شاه در ۲۴ اسفند ۱۳۳۹ سرتیپ حسن پاکروان را که فردی خونسرد، اهل مطالعه و مخالف تندی و شدت عمل بود به ریاست ساواک گماشت (تا ١٣۴۴ خ. / ١٩۶۵ م)
- سه سال بعد وی وزیر اطلاعات شد (١٣۴۴ تا ١٣۴۵ / ١٩۶۵ تا ١٩۶۶)
- سفیر ایران در پاکستان (١٣۴۵ تا ١٣۴٨ / ١٩۶۶ تا ١٩۶٩)
- سفیر ایران در فرانسه (١٣۴٨ تا ١٣۵٢ / ١٩۶٩ تا ١٩٧٣)
- مشاور ارشد وزیر دربار (١٣۵٣ تا ١٣۵٧ / ١٩٧۴ تا ١٩٧٩)

با آن که در رخدادهای سال ١٣۴٢ خ. تیمسار پاکروان در نجات آیت الله خمینی از مرگ نقش مهمی داشت، اما پس از انقلاب، در روز ۲۲ فروردین ۱۳۵۸ و در ۶۸ سالگی به دستور حاکم شرع (صادق خلخالی) تیرباران شد.

Wednesday, May 25, 2016

بخت النصر کیست؟

چهارشنبه ۵/خرداد/١٣٩۵ - ٢۵/می/٢٠١۶

در سال ۶٠۴ پ.م. نَبو-پُلاسر (Nabopolassar در اصل اکدی: Nabû-apal-uṣur نَبو-اَپَل-اوصور) شاه اکدی بابِل درگذشت و پسرش به شاهی رسید. نام پسر نابو-پُلاسَر را در پارسی «بُختُ النصر» می‌گویند (که برخی آن را به «بَخت» پارسی! و «نَصر» عربی = پیروزی! ربط می‌دهند)

این نام را در انگلیسی Nebuchadnezzar (نَبو-خَد-نِزَر) می‌نویسند اما در اصل اکدی Nabû-kudurri-uṣur بوده است «نَبو-کودوری-اوصور» به معنای «ای نَبو! پسر نُخستم را نگه دار» که در واقع دعای پدرش بوده است به نَبو، خدای بابلیان. خدای نَبو پسر مَردوک (خدای بزرگ و اصلی مردم بابِل) بود.

نام نَبو-کودوری-اوصور در فصل ٢۵ بند ٩ کتاب «اِرمیا» (Jeremiah) در عهد عتیق به صورت Nebuchadrezzar آمده است «نِبو-خَد-رِزَر» یعنی «رِزَر» به جای «نِزَر» و از نظر ریشه‌شناسی این شکل درست‌تر است اما چون در کتاب «دانیال» به شکل «نَبو-خَد-نِزَر» آمده است همین شکل رایج‌تر شده است.

نَبو-خَد-نِزَر پادشاه قدرتمند و پیروزی بود و در سال آخر پادشاهی پدرش توانسته بود «نِخو» (Necho) فرعون مصر را شکست بدهد. این فرعون کسی بود که به خاطر جاه‌طلبی خود و برای گسترش نفوذ و قدرت خود در غرب آسیا، از پادشاهی کوچک یهودیه (Judeah) که در بخش جنوبی سرزمین کنعان باستان شکل گرفته بود پشتیبانی می‌کرد. پس از شکست فرعون، دولت‌های کوچک غرب آسیا بر نبو-خد-نزر شوریدند و وی برای تنبیه آنان از جمله پادشاهی کوچک یهودیه لشکرکشی کرد. پس از کشته شدن «یوشیع-یَهو» (در اصل عبری: Yoshiyahu در انگلیسی امروزی جوزیاه / Josiah می‌گویند) بیشتر بزرگان و فرهیحتگان و اشراف یهودیه را به حالت تبعید به سرزمین بابِل آورد و دوران تبعید یهودیان و پراکنش (Diaspora) آنان آغاز شد.

از این رو، از دید مردم یهودیه، نبو-خد-نزر پادشاه شومی بوده است اما در شهر نینُوا (در اصل اکدی: Ninua در انگلیسی: Nineveh، در تلفظ فارسی امروزی: نِینَوا!! Neynava) آبادی‌های فراوانی کرد و پرستشگاه‌ها و دروازه‌های بزرگی ساخته است.

نَبو-خد-نزر در زبان و فرهنگ ایرانی پس از اسلام، به خاطر باورهای یهودیان شخصیت منفی و بدی شده است و در زبان پارسی امروز آدم‌های بداخلاق یا ترشرو را «بخت النصر» می‌گویند (حتا گاهی «بخت النحس» هم شنیده‌ام). حال آن که وی با شاهدختی مادی که نام او در نوشته های یونانی به شکل آمیتیس (Amytis) (شاید: آموده؟) ازدواج کرد و همپیمان شاه ماد بود. یعنی از دوستان و متحدان ایران باستان بوده است. به نظر برخی تاریخ‌دانان، «باغ‌های معلّق بابِل» را نبو-خد-نزر برای همین شاهدخت ایرانی ساخت.

بنابراین چنین به نظر می‌رسد که از دید ایرانیان باستان، نبو-خد-نزر نه تنها شخصیت منفی نبوده است بلکه همپیمان قدرتمند و همسایه‌ای بوده که مادها کمی پیش از پادشاهی او، با همکاری شاهان بابِل، پادشاهی آشور را برانداخته بودند.

Thursday, May 12, 2016

واژه‌شناسی: دودلی و شک

پنج‌شنبه ٢٣/اردیبهشت/١٣٩۵ - ١٢/می/٢٠١۶

امروزه در زبان پارسی برای حالت دودلی بیشتر واژه‌ی عربی‌تبار «تردید» و برای «دودل/دودله» از «مُرَدّد» به کار می‌رود. به نظر می‌رسد این واژه را ایرانیان ساخته باشند یا دست کم کاربرد آن در این معنا از ساخته‌های ایرانیان باشد زیرا در عربی واژه‌ی اصلی برای این مفهوم «رَیب» و «شک» است نه «تردید» که از ریشه‌ی «ر/د/د» به معنای «گذشتن» ساخته شده است.

در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:

دودل: [ دُ دِ ] (ص مرکب) دودله. بی ثبات. متردد. مردد. شکاک. مریب. مذبذب. مَرتاب. شاکّ. مقابل یکدل. (یادداشت مؤلف ).

دودله: [ دُ دِ ل َ / ل ِ ] (ص نسبی) متردد و مشکوک و بی ثبات. کسی که در کارها همیشه شک می‌آورد و هرگز از روی یقین کاری نمی‌کند (ناظم الاطباء).
کنایه است از متردد. به عکس یکدله(انجمن آرا). دودل. مردد. مذبذب. مَریب. مَرتاب. شاک. مضطرب. با تردد. باتردید (یادداشت مؤلف). متردد (غیاث).

در زبان انگلیسی این حالت دودلی را doubt می‌گویند که از راه زبان فرانسه‌ای به فعل dubitare در لاتین می‌رسد که از نظر ریشه‌شناسی یعنی «حالتی که باید بین دو چیز برگزید» (duo در لاتین به معنای «دو» است.)

در انگلیسی کهن tweogan گفته می‌شده که از tweon به معنای «دو» ساخته شده است و در آلمانی امروزی هم Zweifel می‌گویند که آن هم با zwei به معنای «دو» مربوط است.

بنابراین می‌بینیم که واژه‌ی بیان این مفهوم در زبان پارسی با دیگر زبان‌های هندواروپایی همسان ساخته شده است.

Tuesday, May 10, 2016

واژه‌شناسی: ریحان

سه‌شنبه ٢١/اردیبهشت/١٣٩۵ - ١٠/می/٢٠١۶

گیاهی را که امروزه در پارسی با نام عربی «ریحان» می‌شناسیم در گذشته با نام «شاه اِسپَرغَم» می‌خوانده‌اند. گونه‌های دیگر این نام چنین بوده‌اند:

- شاه اِسپَرَم، شاهِسپَرَم، شاه سِپَرغَم، شاه سِفَرغَم، شاه اِسفَرغَم، شاهفسرم، اِسپَرغَم، سِپَرغَم، اِسپَرَم، اِسفَرَم، سِپَرَم، سِپَرهَم، اِسپَرهَم

در واقع «اَسپَرغَم» نام کلی گیاهان خوشبوی بوده است و به این گیاه خوراکی که ما امروزه «ریحان» تنها می‌گوییم «شاه اسپرغم» می‌گفته‌اند یعنی شاه گیاهان خوشبو.

اسپرغم: [ اَ / اِ پ َ غ َ / اِ پ َ رَ ] گل‌ها و ریاحین باشد مطلقاً، و ریحانی را نیز گویند که آن را شاه اسپرم خوانند.

و در «صیدنه»ی ابوریحان بیرونی مسطور است که اسپرغم اسم مطلق ریحان است. شاهسپرم نام یکی از اقسام ریحان است که برگ خُرد دارد و به غایت خوشبو است (سروری)

در فرهنگ رشیدی ریشه‌شناسی عامیانه‌ای هم برای آن نوشته شده است:
به واسطه‌ی بوی خوش تقویت قلب کُند، پس گویا سپری است برای غم

در عربی هم بدان «ریحان الملک» می‌گفتند.

نام این گیاه در زبان انگلیسی basil است که از راه زبان فرانسه‌ای به basilicum در لاتین می‌رسد که خود از basilikon (phyton) در یونانی گرفته شده به معنای «گیاه خوشبوی شاهانه» زیرا basilikon صفت نسبی basileus به معنای شاه است.

حال مطمئن نیستم که کدام یک از این سه زبان پارسی و عربی و یونانی خاستگاه اصلی این نامگذاری بوده است.

در پارسی میانه (پهلوی) بدان šāhesprahm (شاه اسپرهم) می‌گفته‌اند. بنابراین نام پارسی ترجمه‌ای از عربی نیست و شاید نام عربی ترجمه‌ای از پارسی میانه بوده است همان گونه که نام بسیاری از گل‌ها و گیاهان در عربی یا از پارسی میانه وام گرفته شده یا ترجمه شده‌اند.

اما میان نام پارسی و نام یونانی باید دید کدام پایه است. از آنجا که گیاه شاه اسپرغم/ریحان خاستگاه آسیایی (احتمالا هندوستان) دارد، شاید بتوان گفت که نام یونانی ترجمه‌ای از نام پارسی کهن بوده است.

در دهخدا به نقل از فرهنگ‌های سروری و غیاث اللغات آمده که در هندی بدان «نازبو» و «مروه» می‌گویند. «هندی» در این فرهنگ‌ها بیشتر در زبان‌های شمال هند مانند پنجابی است. در ویکی‌پدیای پنجابی «نیازبو» آمده است و در ترجمه‌ی گوگل شکل هندی آن را tulasee و شکل اردوی آن را تُلَسی نوشته است.

Tuesday, March 22, 2016

واژه‌شناسی: برنج

سه‌شنبه ٣/فروردین/١٣٩۵ – ٢٢/مارچ/٢٠١۶

از کسی شنیدم که ایرانیان شاید نزدیک صد سال باشد که با برنج آشنا شده‌اند و جزو غذاهای ایرانیان شده است. حال آن که چنین ادعایی غلط است. در این جستار به نمونه‌هایی از کاربرد برنج و نیز ریشه‌شناسی آن می‌پردازم.

- ستوران سست شده که به آمل و در راه کاه برنج خورده بودند. (تاریخ بیهقی)

- این ماش برنج احولان است / ور نی نه برنج هست و نی ماش (مولانا)

این «آمل» به احتمال زیاد در فرارود (ماوراءالنهر) است که «آمو» هم گفته می شده و رود «آمو دریا» از کنار آن می گذشته.

نام دیگر «برنج» در زبان پارسی و در متن‌های قدیمی «کُرَنج» است.

کرنج [ک ُ رَ]: برنج

آن کُرَنج و شکّرش برداشت پاک / و اندر آن دستار آن زن بست خاک (رودکی)

بیاراستندش دبیر و وزیر / کُرَنجش بُدی خوردن و شهد و شیر (فردوسی)

چو بشنید بر پای جست اردشیر / که با من فراوان کُرَنج است و شیر (فردوسی)

بر پایه‌ی بیت شاهنامه در بالا می‌توان گفت که ایرانیان نه تنها از زمان ساسانیان برنج را می‌شناختند و می‌خوردند بلکه شیربرنج هم درست می‌کرده‌اند و با شهد و شیره می‌خورده‌اند!

زنده یاد دکتر محمد معین هم در حاشیه‌ی برهان قاطع چنین می‌نویسد:

از مآخذ قدیم می‌توان دانست که در روزگار هخامنشیان، برنج در ایران بوده و شک نیست که این گیاه از سرزمین هند به ایران رسیده است.

احتمالا منظور دکتر معین این دو مورد زیر است:
- آریستوبولوس (Aristobulus)، از همراهان اسکندر در لشکرکشی‌های وی در آسیا و نویسنده‌ی زندگینامه‌ی او، که پس از 285 پ.م. نوشته است، می‌گوید برنج در باکتریا (بلخ)، بابِل، شوش و در بخش های پایین دست سوریه می‌روید

- دیودوروس (Diodorus) نیز بر فراوانی برنج در شوش تأکید کرده است.

از این داده‌ها می‌توان چنین نتیجه گرفت که در شاهنشاهی هخامنشیان و شاید در نتیجه‌ی حکومت آنان، کشت برنج از سند تا فرات گسترش یافته است.

نام برنج در پارسی کهن (هخامنشی) brizi بوده است که از vrihi-s در زبان سانسکریت گرفته شده است. در واژه‌ی پارسی کهن حرف z دماغی (یا به عربی: خَیشومی) بوده و «ن» هم داشته یعنی «برنزی» خوانده می‌شده که در پارسی میانه «برنج» شده است.

نام یونانی برنج (به خط یونانی: όρυζα به خط لاتین: oryza) نیز در همان زمان هخامنشیان زمان از پارسی کهن گرفته شده است.

نام برنج در عربی (و از آنجا در اردو) یعنی «اُرُز» یا «رُزّ» هم از یونانی آمده است.

این واژه‌ی یونانی ریشه‌ی نام برنج در همه‌ی زبان‌های اروپایی شده است:

- در لاتین: oriza
- در ایتالیایی: riso، در زبان ایتالیایی واژه‌ی risotto به معنای برنجک یا برنج کوچک است.
- در فرانسه‌ای کهن: ris
- در فرانسه‌ای نو: riz
- در ولزی: reis
- در آلمانی: reis
- در لهستانی: ryż

اما واژه‌ی «برنح» در زبان پارسی برای نام فلزی هم به کار می‌رود که از نظر ریشه‌شناسیک ربطی به برنج خوراکی ندارد.

در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:
برنج [ب ِ رِ] مُعرّب «پرنگ» که به هندی «پتیل» گویند و آن مس و «جَست» ممزوج باشد (غیاث).

به تازی آن را اَرزیز نامند، و ترجمه‌ی «شبله» که به هندی «کافسه» و «بتیل» گویند (شرفنامه‌ی منیری).
واژه‌ی هندی گفته شده در بند نخست «پیتَل» است (به خط هندی: पीतल به خط لاتین: peetal) است که اشتباه «پتیل» نوشته شده است. واژه‌ی هندی دوم در بند نخست هم जस्ता است (به خط لاتین jasta) یعنی «جَستَه» نه «جست» و به معنای فلز «روی» است (در انگلیسی: zinc).

واژه‌ی هندی دوم هم «کانسَه» است (به خط هندی: काँसा به خط لاتین: kaansa) که به اشتباه «کافسه» نوشته شده است (با «ف» نه «ن»).

آنچه هم «شبله» آمده است در واقع «شبه» است که از زبان عربی آمده است:

شبه [ش َ ب َه ْ] مس زرد.
- کوز شبه: کوزه‌ی برنجین (منتهی الارب)

شَبَه: ترکیبی از بعض فلزات به رنگ زرد که از آن سماور و آفتابه لگن و جز آن کنند (یادداشت دهخدا).

آلیاژی از مس و قلع و روی (به نسبت 67 قسمت مس و 23 قسمت روی) و گاهی سرب، و از آن ابزارهای مختلف مانند سماور و سینی و غیره سازند (فرهنگ فارسی معین).

زرِ مغشوشِ کم بها است برنج / زعفران مُزور است زریر (ناصر خسرو)

تا خوی تو این است اگر گوهر سرخ ای / نزدیک خردمند زراندود برنج ای (ناصر خسرو)

این فلز همان است که در انگلیسی بدان bronze می‌گویند و این واژه هم از راه لاتین از همین «برنج» پارسی گرفته شده است.

- انگلیسی: bronze از فرانسه‌ای: bronze از ایتالیایی bronzo از لاتین میانه‌ی bronzium در نهایت از «برنج» در پارسی