شنبه ۸/اسفند/۱۳۸۸ - ۲۷/فوریه/۲۰۱۰
یکی از کارهای فرهنگی مهم که در زمان اشکانیان - گویا در زمان ولخش یا بلاش یکم (در انگلیسی: Vologases فرمانروا: ۵۱ تا ۷۸ م.) - آغاز شد و تا زمان ما بر جا مانده نگارش تفسیری بر اوستا بود به خط و زبان پهلوی (پارسی میانه). چون در آن زمان دیگر زبان اوستایی برای همگان دریافتنی نبود، برای همین موبدان گزارش یا تفسیری بر اوستا به خط و زبان پهلوی نوشتند و نام آن را زند گذاشتند. زند در پهلوی (zand) به معنای «شرح و تفسیر» است. در اوستا «زنتئی» (zantay) به معنای «شناساندن و معرفت» است. واژهی اخیراز مصدر «زن» (zan) در اوستایی و «دن» (dan) پارسی باستان به معنای «دانستن و شناختن» است.
سپس در زمان ساسانیان این تفسیر پهلوی را با خط اوستایی یا «دین دبیره» بازنویسی کردند و نام آن را پازند گذاشتند. پازند در اصل «پئتی زنته» یا پانویسی بر زند بوده است. زند یا تفسیری که امروزه در دست داریم، تفسیری است از عهد ساسانیان. روی هم رفته از تفسیر پهلوی اوستا یعنی از زند ۱۴۱ هزار واژه به ما رسیده است.
سه نام اوستا و زند و پازند در زمان پس از اسلام برای بسیاری از نویسندگان و شاعران و فرهنگنویسان مایهی اشتباه و سردرگمی بوده است. با نگاهی به فرهنگ دهخدا میتوان نمونههایی از آن را دید. برای نمونه در فرهنگ «غیاث اللغات» آمده که «زند کتابی است که زرتشت دعوی کرد از حق تعالی بر او نازل شده». یا در کتاب «تاج العروس» آمده که «نام کتاب مانی مجوسی است که ‹زندیق› صفت آن باشد». در برهان قاطع دربارهی پازند نیز چنین آمده است: «تفسیر زند باشد و زند کتاب زردشت است. برعکس این هم گفتهاند: یعنی زند تفسیر پازند است. و بعضی دیگر گویند زند و پازند دو کتاب است از تصنیفات ابراهیم زردتشت [؟!] در آیین آتش پرستی. و دیگری میگوید که ترجمهی کتاب زند است».
(دربارهی ابراهیم خواندن زرتشت بعد مینویسم.)
در این نوشتار به معرفی کتابی در زمینهی پازند میپردازم:
نام کتاب: واژهنامهی پازند
پژوهش و نگارش: موبد رستم شهزادی
ناشر: انتشارات فرَوَهَر
سال انتشار: ۱۳۸۴ خ / ۲۰۰۵ م.
ویراستار: مهرانگیز شهزادی
صفحه: ۳۶۳
شادروان موبدان موبد، رستم شهزادی (۱۲۹۱ تا ۱۳۷۸ خ./ ۱۹۱۲ تا ۱۹۹۹ م) یکی از مفاخر زرتشتیان بود و از نظر دین و فلسفه، تاریخ و حماسه و زبان و ادبیات ایران سرآمد بود. ... یکی از کارهای ارزشمند او گردآوری واژههای پازند بود که در آخرین دوران زندگی آن را مرتب نمود و برای چاپ آماده ساخت. (برگرفته از پیشگفتار ناشر)
بر پایهی یک شمارش تخمینی (نزدیک ۲۵ درآیه در هر صفحه و ۳۶۰ صفحه واژهنامه)، در این کتاب نزدیک ۹۰۰۰ درآیه شرح داده شده است. این کتاب تنها واژهنامه نیست بلکه به خاطر وجود نام برخی از کسان و مفهومها مربوط به دین زرتشتی یا تاریخ ایران باستان، فرهنگ و دانشنامه نیز هست.
این کتاب برای کسانی که به زبان پهلوی و نیز به کار واژهسازی علاقه دارند میتواند بسیار سودمند و یاریرسان باشد. در بسیاری از درآیهها افزون بر خود واژهی پهلوی، ریشهی اوستایی یا پارسی باستان واژهها نیز آورده شده است.
Saturday, February 27, 2010
واژه نامهی پازند
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
8:59 PM |
پيوند دایمی
4 نظر داده شده |
نظردهی
Thursday, February 11, 2010
بهرام مشیری و شاهنامهی خالقی
پنجشنبه ۲۲/بهمن/۱۳۸۸ - ۱۱/فوریه/۲۰۱۰
به تازگی شخصی به نام آقای بهرام مشیری - که در یکی از شبکههای لس آنجلسی برنامه دارد - در برنامههای خود به شاهنامهی ویراستهی دکتر جلال خالقی مطلق حمله کرده و ایرادهایی گرفته است. بالاخره توانستم در یوتوب به سخنان آقای مشیری گوش دهم و نظرم را در اینجا مینویسم.
بخش نخست سخنان بهرام مشیری را میتوانید در این نشانی در یوتوب نگاه کنید.
شاهنامه به خاطر این که کتاب مورد علاقهی بیشتر ایرانیان است کتاب حساسی است. اما متاسفانه هر کسی بدون داشتن پیشنیازهای لازم و تخصص و کارشناسی، صرفا به خاطر علاقه، دربارهی شاهنامه و به ویژه کار دکتر خالقی مطلق اظهار نظر میکند. کسی که میخواهد این شاهنامه را نقد کند باید نخست «اسباب بزرگی» را آماده کرده باشد و در زمینههای گوناگونی چون تاریخ ادبیات، تاریخ زبان پارسی، زبانشناسی، تاریخ ایران و اوستا و زبان پهلوی و اسطورههای ایرانی مطالعه و پژوهش کرده باشد. من نمیدانم بهرام مشیری چه قدر با این مبحثها آشنا است اما تاکنون هیچ اثر پژوهشی از او ندیدهام و مقالهای از او در مجلهی علمی و پژوهشی منتشر نشده است. به نوشتهی تارنمای رسمی خودش دارای مدرک «فوقلیسانس در علوم مواد و مهندسی شیمی» است. پنج شش مقالهای هم که در تارنمای او دیده میشود ارزش پژوهشی ندارد. به طرفداران و دوستان آقای مشیری دوباره یادآوری میکنم که مطرح کردن مدرک تحصیلی او تنها جنبهی معرفی ندارد نه انتقاد! لطفا این قدر پیغام بیهوده مگذارید! خودم میدانم که مدرک تحصیلی تعیینگر چیزی نیست! همهی این مطلب و پینوشتها را هم بخوانید.
یکی از ایرادهای اصلی بهرام مشیری به کار دکتر خالقی آن است که از دستنویس فلورانس استفاده شده است. دستنویس فلورانس شاهنامه در سال ۱۳۵۷ خ./ ۱۹۷۸ م. (پیش از انقلاب) پیدا شد و بر پایهی انجامهی آن، در سال ۶۱۴ ه.ق. نوشته شده است. اما این دستنویس تنها بخش نخست شاهنامه (تا پایان داستان کیخسرو) را دارد. از همان زمان، بحثهایی دربارهی اصالت آن مطرح بود. دکتر خالقی مطلق در سال ۱۳۶۴ خ./ ۱۹۸۵ م. مقالهی مفصلی در معرفی این دستنویس منتشر کرد و مزیتها و برتریهای این دستنویس را در برابر دیگر دستنویسهای شناخته شده مانند دستنویس کتابخانهی موزهی بریتانیا و دیگر نسخهها برشمرد از جمله به ایرادها و کاستیهای آن هم اشاره کرد. برای آگاهی بیشتر دربارهی دستنویس فلورانس و داستان جدالهای مربوط به اصالت آن به نوشتار پژوهشی آقای ابوالفضل خطیبی، شاهنامهپژوه و همکار دکتر خالقی مطلق در ویرایش جلد هفتم شاهنامه، نگاه کنید که در سال ۱۳۸۴ خ./ ۲۰۰۵ م. برندهی بهترین مقاله در زمینهی نسخههای خطی شد. 
جلد نخست شاهنامه - ویراست دکتر جلال خالقی مطلق
نخستین جلد شاهنامهی ویرایش دکتر خالقی مطلق در سال ۱۹۸۸ م./ ۱۳۶۶ خ. در نیویورک و با پشتیبانی «بنیاد فرهنگ ایران» منتشر شد (روی عکس بالا کلیک کنید). اما گویا آقای مشیری تازه پس از بیست و چند سال متوجه شده که نسخهی فلورانس پایهی کار دکتر خالقی مطلق بوده است. ضمن این که دستنویس فلورانس تنها یکی از سی و چند نسخهای است که دکتر خالقی برای ویرایش و تحصیح شاهنامه از آن استفاده کرده و همه جا هم کورکورانه از دستنویس فلورانس پیروی نکرده است. تازه مشیری این را هم نمیداند که دستنویس فلورانس تا پایان پادشاهی کیخسرو را دارد و دکتر خالقی برای ویرایش و تصحیح بخش بزرگتر شاهنامه، دستنویس موزهی بریتانیا در لندن به تاریخ ۶۷۵ ق. را پایهی کار قرار داده است.
اصولا اگر ما دستنویس دست نخورده و کامل و سالمی از شاهنامه داشتیم که دیگر نیازی به این همه رنج و زحمت برای ویرایش آن نبود. مشکل آن است که تمام نسخههای موجود به نوعی کم و کاستی دارند و هیچ دستنویسی کامل نیست. اما به نظر میرسد که بهرام مشیری به نسخهای که خود دارد بیشتر دلبستگی دارد و هرچه با آن نخواند به نظرش نادرست و نابخشودنی است. بهرام مشیری در ادامه میگوید: «این کتاب مهمترین کتاب ما است و نمیشود با آن شوخی کرد.» انگار دکتر خالقی مطلق - که بیش از سی سال عمر خود را صرف این کار کرده - قصد شوخی داشته است.
ایراد دیگری که در این برنامه به ویراست خالقی وارد شده است مربوط به بیت زیر است:
میازار موری که دانهکش است - که جان دارد و جان شیرین خَوش است
این بیت در ویراست دکتر خالقی بر پایهی دستنویس فلورانس چنین آمده است:
مکش مورکی را که روزیکش است - که او نیز جان دارد و جان خَوش است
مشیری میگوید:
این بیت مشهورترین بیت در ادبیات پارسی است. سعدی شیرازی در سال ۶۵۵ و ۶۵۶ در شیراز در بوستان خود بیت را به همین صورت آورده که پیش از نسخهی فلورانس است. تازه کاف برای تصغیر میآید. مور خودش ریز است. دیگر مورک یعنی چی؟
ایشان نمیداند که دستنویس فلورانس سال ۶۱۴ نوشته شده یعنی چهل سال پیش از بوستان سعدی. مشخصات دستنویس فلورانس و تاریخ آن در آغاز تمام جلدهای شاهنامهی دکتر خالقی آمده است و آقای مشیری زحمت نگاه کردن به برگههای نخست شاهنامه را به خود نداده است.
دیگر این که کاف تنها برای کوچک کردن و تصغیر به کار نمیرود بلکه برای تحبیب و بیان مهرآمیز هم به کار میرود. اگر به همان بوستان و گلستان - که آن را به ما معرفی میکند - نگاه میکرد میدید که سعدی در بوستان از بابک (به معنای بابا جان، باب ششم در قناعت: پسر گفتش ای بابک نامجوی / یکی مشکلت میبپرسم بگوی) و در گلستان از مامک (به معنای مادر جان، باب ششم در ضعف و پیری: پیرزنی موی سیه کرده بود / گفتم ای مامک دیرینه روز) استفاده کرده و بابا و مادر نمیتوانند کوچک باشند. در صورتی میتوان از جان مور و شیرین بودن آن سخن گفت که بحث کشتن مطرح باشد نه آزردن مور. جان به خودی خود خوش است و لازم نیست که حتما «جان شیرین» باشد. دیگر این که روزیکش از دانهکش دقیقتر است و میان «مکُش» و «دانهکَش» نوعی نزدیکی آوایی و جناس ناقص وجود دارد. بنابراین شکل ویراست خالقی به نظر من درستتر است.
در پایان این بخش نیز سخن خود را چنین به پایان میبرد:
شاهنامه تبدیل شده است به یک چیز نفرتانگیز از تصحیح این مرد محترم، آقای خالقی مطلق. اگر میخواهید از زندگی بیزار شوید، از شاهنامه و زبان پارسی بیزار شوید این کتاب را بخرید و بخوانید.
این نهایت بیانصافی و بیاحترامی است. و نشانگر ژرفای نظر ایشان دربارهی کار دکتر خالقی مطلق است. گفتم که بهرام مشیری این قدر نمیداند که دستنویس فلورانس تنها یکی از سی و چند نسخه در ویرایش خالقی بوده و تنها برای نیمی از هشت جلد شاهنامهی خالقی به کار رفته است.
اما بهرام مشیری در بخش دیگری از برنامهی خود چنین میگوید:
ادبای ما در خلوت خاص ابراز انزجار میکنند از این کار اما در ملا عام سکوت کردهاند. مایهی فسادِ کار یک نسخهی مغلوط مغشوش مضطرب نیمه تمام در فلورانس است. معلوم نیست این نسخه از کجا آمده است. نسخهای که در بعضی موارد قافیه را هم از دست داده است.
دربارهی دستنویس فلورانس و آگاهی مشیری بیشتر نمینویسم.
با آن که دکتر خالقی چندین بار گفته که همیشه کهنگی را ملاک قرار نداده، باز مشیری - که احتمالا به تازگی با کار دکتر خالقی مطلق روبرو شده و هیچ یک از مقالههای او را در سی سال گذشته نخوانده - ایراد میگیرد که «کهنگی نسخه توجیهی نیست. سخن فردوسی کهنهتر از سخن رودکی نیست. از بلاغت ساقط شده است این کتاب.»
فردوسی در نقد دقیقی میفرماید:
جوانی بیامد گشاده زبان - سخن گفتن خوب و طبع روان
در ادامه میگوید
به نقل اندرون سست گشتش سخن - وز او نو نشد روزگار کهن
چو طبعی نداری چو آب روان - مبر دست زی نامهی خسروان
چو بند روان بینی و رنج تن - به کانی که گوهر نیابی مکَن
اما در این کتاب چنین آمده:
چو طبعی نباشد چو آب روان - مبر دست زی نامهی خسروان
تکلیف بیت دوم چه شد؟ مقصودش دقیقی است.
نخست این که بیت «جوانی بیامد» در سرآغاز کتاب است اما بیتهای بعدی در داستان گشتاسپ است و پس از بخشی آمده که فردوسی هزار بیت سرودهی دقیقی را در شاهنامه گنجانده و سپس به بررسی این هزار بیت پرداخته است و کار خودش را با دقیقی مقایسه میکند.
دیگر این که در ویراست دکتر خالقی هر دو بیت یاد شده آمده است و ترتیب آنها فرق دارد:
چو بندِ روان بینی و رنج تن --------- به کانی که گوهر نیابی مکَن
چو طبعی نباشد چو آب روان ---------- مبر پیشِ این نامهی خسروان
اگر بخواهیم روایت مشیری را بپذیریم (که معلوم نیست از کدام ویرایش شاهنامه است، زیرا در نسخههای بدل خالقی نیامده است) در واقع فردوسی دارد با دقیقی تصفیه حساب میکند و او را سرزنش میکند. حال آن که دقیقی مرده است و اگر فردوسی این قدر از دقیقی دلخور بود اجباری به آوردن سرودههای دقیقی در شاهنامهی خود نداشت. اینجا روی سخن فردوسی با همه است. «چو طبعی نباشد چو آب روان».
بهرام مشیری پس از روضهخوانی دربارهی خردورزی در روزگار فردوسی، به این بیت از «گفتار اندر ستایش خرد» میرسد:
تو این را دروغ و فسانه مدان -------- به یکسان روش را زمانه مدان
ایشان [=خالقی مطلق] آورده است: به یکسان رَوِشنِ زمانه مدان. خب به هر صورت!
از این هر چه اندرخورد با خرد -------- دگر از ره رمز معنی برد
این که معنا ندارد. زبان زبان پارسی است. «از این هر چه اندرخورد با خرد» پس بقیهاش چی شد؟ [این] مبتدا خبرش کو؟ یک ادیبی بیاید این را برای ما معنا کند. این دو بیت که ارتباط معنایی ندارد.
از این چند اندرخورد با خرد: یعنی مبالغی از این داستانها با خرد موافق است. از این جور قضایا پر است. یک فاجعه بوده است چاپ این کتاب مستطاب. یک فاجعهی ادبی بوده است.
بهرام مشیری این قدر دم از پارسی میزند اما نمیداند که در زبان پارسی مبتدا و خبر نداریم. آن زبان عربی است که مبتدا و خبر دارد. در پارسی نهاد و گزاره داریم. تازه در این جا هم بحث جملهی پایه و پیرو داریم و ربطی به نهاد و گزاره (یا به قول او: مبتدا و خبر) ندارد.
بهرام مشیری دربارهی «به یکسان رَوِشن زمانه مدان» به سادگی میگوید خب به هر صورت. حال آن که این ضبط یکی از نشانههای برتری دستنویس فلورانس است و نشان میدهد که فردوسی با اسم مصدر به سبک پارسی میانه (پهلوی) آشنا بوده و آن را در شاهنامه به کار برده است اما نسخهنویسان بعدی چون آن را نفهمیدهاند لت (مصرع) را تغییر دادهاند و از جمله به شکل نادرست «به یکسان روش را زمانه مدان» درآوردهاند. (روشن همان روش است. اسم مصدر در زبان پهلوی با «-شن» پایان مییافته مانند بُندَهشن به معنای آفرینش نخستین که امروزه بندهش گفته میشود. امروزه این پسوند به صورت «-ش» درآمده است.)
مشیری که این همه به دستور زبان علاقه دارد چرا متوجه نمیشود که «به یکسان روش را زمانه مدان» معنا ندارد و تنها به ضبط خالقی ایراد میگیرد.
ضبطی که مشیری نقل میکند این ایراد را دارد که «چند» صفت شمارشی مبهم است و به نوشتهی فرهنگ دهخدا «مقدار غیرمعین باشد. همچو ‹اَند› که آن هم مقداری است کمتر از ده. غیرمعین. عدد مجهول از سه تا نه. مرادف ‹اَند› که عددی است از سه تا نه. عدد مجهول از سه تا نه.» یعنی اگر روایت ایشان را بپذیریم فردوسی میگوید از تمام شاهنامه، تنها چیزی میان سه تا نُه داستان با خرد سازگار است!
مشیری در جای دیگری میگوید:
هفت خان را نوشته است هفت منزل. شما فکرش را بکنید. منزل اول. یعنی خان پارسی زیبا ... رستم و هفتخان شده است هفت منزل. منزل. لغت ثقیل زشت عربی منزل. در شاهنامه!
نخست آن که در ویراست خالقی هیچ گاه به جای «هفت خان» از «هفت منزل» نام برده نشده بلکه هفت خان به همین شکل آمده است اما در معرفی بخشها نوشته شده «منزل یکم» و «منزل دوم» و ... در خود شعرها همان خان به کار رفته است. اما از علاقهی مشیری به زبان پارسی و پاسداشت آن همین بس که در توصیف واژهی منزل میگوید: «لغت ثقیل» حال آن که «منزل» چندان هم سنگین نیست. شاید «سلیح» و «مزیح» را در شاهنامه ندیده است. یا در توصیف دستنویس فلورانس میگوید «نسخهی مغلوط مغشوش مضطرب نیمه تمام». بنازم بدین جملهی پارسی! یکی از اشتباههایی که بسیاری از مردم میکنند آن است که گمان میکنند در شاهنامهی فردوسی هرگز یک واژهی عربی هم یافت نمیشود. شاید این ایراد مشیری هم از همین باور ریشه گرفته است.
آقای مشیری دربارهی دکتر خالقی مطلق چنین میگوید:
یک مصحح دو چیز لازم دارد یکی صلاحیت و یکی اهلیت. اگر بگوییم نخستین در ایشان موجود بوده دومیاش در ایشان موجود نبوده است. اهلیت این کار را ایشان نداشتند. آشنا نبوده با این سبک و سیاق. به احتمال در سنین سی چهل سالگی برخورد کرده با این کتاب.
لابد اهلیت دکتر خالقی را بایستی مشیری تایید میکرده است. زیرا آن طور که از دوستی شنیدم در یکی از برنامههای دیگرش گفته من از کودکی با شاهنامه بزرگ شدهام. خب این که کسی از کودکی با شاهنامه بزرگ شده باشد به معنای آن نیست که کارشناس شاهنامه است.
مشیری در پایان سخن دربارهی کار دکتر خالقی مطلق چنین میگوید:
گرفتاری بزرگی درست شده است. تنها خدمت بزرگ این مرد که حقیقتا بایستی به ایشان آفرین گفت که شایستهی هر گونه تکریم و تعظیم هست این است که موارد اختلاف همهی نُسَخ را در پانویس آورده است.
از این جمله دو چیز آشکار میشود: بهرام مشیری معنای «چاپ انتقادی» شاهنامه را نمیداند و انگار تاکنون نسخههای ویراستهی آثار ادبی را ندیده است. دودیگر این که مشیری تکلیفش با خودش روشن نیست. بالاخره چاپ این کتاب فاجعهی ادبی است یا خدمت بزرگ. او ما را هم در سرگردانی رها میکند که بالاخره باید به خاطر چاپ کار دکتر خالقی مطلق عزا بگیریم و از زبان پارسی و شاهنامه بیزار شویم یا باید به دکتر خالقی مطلق آفرین بگوییم و او را تکریم و تعظیم کنیم.
پینوشت
پیام برخی خوانندگان سبب شد که یادآور شوم من هیچ ایرادی به مدرک تحصیلی آقای مشیری نگرفتهام. فقط در معرفی ایشان به مدرک دانشگاهیشان اشاره کردم. روشن است که هیچ ایرادی ندارد کسی که مهندسی یا پزشکی خوانده، به شرط داشتن مطالعه و سواد و آگاهی کافی، در زمینهی شاهنامه نظر بدهد و مقاله بنویسد و انتقاد کند. هیچ یک از پاسخهای من به آقای مشیری ربطی به مدرک تحصیلی او ندارد. اگر ایشان دکتری و فوقدکتری ادبیات پارسی هم میداشت و مقالههای فراوانی هم منتشر کرده بود باز این پاسخهای من برجا بودند. به قول سعدی در بوستان (باب چهارم: در تواضع): «دلایل قوی باید و معنوی - نه رگهای گردن به حجت قوی».
پینوشت ۲
دوست گرامی مسعود لقمان نشانی گفتوگوی خود با دکتر خالقی مطلق را در بخش پیامها گذاشته که خواندن آن پاسخگوی برخی از پرسشها میتواند باشد. بخش نخست و بخش دوم این گفتوگو را حتما بخوانید.
پینوشت ۳
یادآوری میکنم که من در این جستار تنها به ایرادهای آقای مشیری پاسخ دادهام. کار دکتر خالقی صد در صد بیاشکال نیست. مسلما ایرادهایی هم هست. اما خوانندگانی که دستنویس فلورانس را بهانهی ایراد به کار دکتر خالقی میدانند به یاد داشته باشند که این دستنویس تنها برای نیمی از شاهنامه استفاده شده و در نیمهی دوم همان دستنویس لندن پایهی کار بوده است. به فرض نامعتبر بودن دستنویس فلورانس (که فرض درستی نیست و پیشتر بسیار دربارهاش بحث شده)، این دستنویس تنها یکی از پانزده دستنویس در بخش نخست شاهنامه بوده و در همه جا از آن پیروی کورکورانه نشده است.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
7:50 PM |
پيوند دایمی
42 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی فردوسی
Tuesday, February 02, 2010
دکتر مصدق و هیات انگلیسی
سهشنبه ۱۳/بهمن/۱۳۸۸ - ۲/فوریه/۲۰۱۰
متن زیر را دوستی با رایانامه برایم فرستاده است. متاسفانه به عادت رایج، خبری از منبع و خاستگاه در کار نبود و من هم فرصت نکردهام از درستی تاریخی این روایت مطمئن شوم. .
میگویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت ایران تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همهی شرکتکنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی از ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.
پیش از آغاز نشست، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست. اما پیرمرد توجهی نكرد و روی همان صندلی نشست...
جلسه داشت آغاز میشد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه دکتر مصدق بلند شود و او بتواند روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمیکرد.
جلسه آغاز شد و قاضی رسیدگیکننده به دکتر مصدق رو کرد و گفت: شما جای نماینده انگلستان نشستهاید. جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده میشد و بیخ پیدا میكرد که دکتر مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت: «شما فكر میکنید نمیدانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس! خوب میدانیم جایمان کدام است. اما علت این كه چند دقیقهای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟»
او اضافه کرد: «سالهای سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ...»
سكوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پایان سخنانش كمی سكوت كرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.
پی نوشت
خانم فاطمه سودآور فرمانفرماییان نوشتند که این داستان واقعی نیست. از ایشان سپاسگزاری می کنم.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
9:59 PM |
پيوند دایمی
4 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی تاريخ معاصر , روزانه
Sunday, January 31, 2010
رضا فرخ فال
یکشنبه ۱۱/بهمن/۱۳۸۸ - ۳۱/ژانویه/۲۰۱۰
به نوشتهی شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی، رضا فرخ فال در سال ۱۳۲۲ خ/ ۱۹۴۳ م. در اصفهان زاده شده و در رشته تاریخ درس خوانده است. تنها مجموعه داستانهایش به نام «آه، استانبول» در سال ۱۳۶۸ خ/ ۱۹۸۹ م. منتشر شد. 
رضا فرخفال
آقای فرخفال، مانند برخی دیگر از هممیهنان ما، شیفتگی فراوانی به مفهوم «نوینشدگی» (modernity) با تعبیر فرنگی و خاص خودشان دارند و به قول خودشان در گفتوگویی ازهمان جوانی به ویروس «مدرنیسم» آلوده شده است. در هر نوشتهای در وصف این نگار دلفریب نغمه سر میکنند. در اسفند ماه ۱۳۸۵ خ./ ۲۰۰۷ م. به مناسبت درگذشت استاد پرویز یاحقی، نوازندهی چیرهدست ویولن، در نوشتهای با عنوان «ویولن و مدرنیتهی ما» اندر باب ارتباط آسمان و ریسمان نوشتند:
کافی است که شکل خود این ساز را در نظر بیاوریم تا ببینیم معماری هوشمندانه و زیبای به کار رفته در ساخت آن تجلی کدام فرهنگی است. اما این ساز مثل خود مدرنیته تعلق به سرزمین خاصی نداشت.
اخراج ویلن اما در حکم اخراج یک فرهنگ به عنوان فرهنگی بیگانه و در مقابل تمسک به فرهنگی به اصطلاح خودی و اصیل بود و دست رد زدن به هر آنچه نااصل انگاشته میشد. از آن پس همه آن آزادنوازیها و "شیریننوازی"های نوازندگان هم به همراه همه آنچه به عنوان موسیقی پاپ ایرانی پدید آمده بود و موسیقیهای کافهای "کاباره"ای به عنوان موسیقی مبتذل و مطرب اعلام گردید. در مقابل، اگر برای هزارمین بار هم و بدون هیچ کم و کاست ردیف میرزا عبداله نواخته میشد، ما باید میپذیرفتیم که با یک موسیقی "اصیل" و سنتی روبرو هستیم و از آن لذت میبردیم.
جالب این که این موسیقی همچون عرصههای دیگر فرهنگی و سیاسی دست به التقاطهای مضحکی هم میزد و هنوز هم میزند: ارکستراسیون با سازهای ایرانی!!!
میتوان گفت اخراج ویلن از موسیقی ایران چیزی فراتر از فقط حذف یک ساز بود. با این اخراج موسیقی ایران آکنده از "روح" شد. از این موسیقی "تعشق" رخت بربست که لازمهاش طرب و جسمانیت است. موسیقی بی "تعشق" هم معلوم است که چیست: صداهای مشکوک است.
اگر ویولن تعلق به سرزمین خاصی ندارد پس چه طور با نگاه به شکل ساز و معماری هوشمندانهی آن میخواهیم بفهمیم تجلی کدام فرهنگ است.
آقای فرخفال از یک سو «نوینشدگی» را میستاید اما از سوی دیگر برایش نوآوری و ارکستراسیون سازهای سنتی ایرانی التقاط مضحکی است. لابد نوینشدگی باید وارداتی باشد و اگر از خاک خودمان بجوشد مباح نیست؟ روشن است که منظورشان از «صدای مشکوک» باد شکم است. پس موسیقی بی جسمانیت برابر است با باد شکم! من تخصصی در موسیقی ندارم. به گمانم ایشان هم ندارند. پس بهتر است در زمینهای که نمیدانیم سخن نگوییم تا به یاوهگویی نیفتیم.
خوانندهای در پای نوشتهشان این پیغام را گذاشته است:
لحن نوشتهشان به گونهی صحبت کردن کسی است که در اوج عصبانیت میخواهد آرام و منطقی بنماید. ولی بعد از ادای هر چند جمله، مهار از کف داده و فریاد میزند. بگویید لُب کلامتان این است: این موسیقیای که "اصیل" یا "سنتی" مینامندش را بریزید دور، همان طور که آقایان آشوری، آرامش دوستدار و محمدرضا نیکفر (رجوع کنید به صفحات نیلگون و اندیشهی زمانه) میگویند کل ادبیات فارسی را بریزید دور، چون که عرفانزده است و فاصلهساز است برای ما با مدرنیته (ی غربی که دوستش داریم)، آنگاه با هیچ و از صفر بسازید فرهنگی و زبانی که شاید مثل فرهنگ فرانسوی یا آلمانی مدرن باشد. فرخفال میگوید بریزید دور همه آن موسیقی بیمایه را چرا که "قاجاری" است و دور از "مدرنیته" و در درباری سنتی به وجود آمده و پرورده شده است.
مشكل موسیقی ما نه ردیف میرزاعبدالله است، نه ورود و خروج این ساز و آن ساز و نه "همنوایی" و "خودنوایی" .... مشكل هنگامی حل میشود كه من و شما عقدههای روانیمان رفع شود.... همین
آقای فرخ فال در مطلب دیگری به نام «گوگوش به عنوان متن» دوباره به بحث نوینشدگی پرداخته است.
ما نمیدانیم و هیچ سندی در دست نیست که بدانیم، برای مثال، شوری که رودکی در آن بوی جوی مولیان را نواخت و خواند چگونه شوری بودهاست. آیا همان شوری بوده است که امروز میخوانند و مینوازند؟
مقاله شفیعیکدکنی "شعر جدولی، آسیب شناسی نسل خردگریز" ( بخارا، مرداد و شهریور ۱۳۷۷). در این مقاله از میان نام "قلههای" شعر معاصر فارسی (نیما، فروغ، اخوان) علنا نام شاملو از قلم افتاده است. هیچ دلیلی برای این از قلم افتادگی نیست مگر زنده بودن شاملو در زمان نوشتهشدن آن مقاله!..
عنوان مقاله چه ربطی به این دارد که ما بدانیم این دستگاه شور امروزی چه قدر به شوری نزدیک است که رودکی در آن بوی جوی مولیان را نواخته است؟
من نمیدانم چرا استاد دکتر شفیعی کدکنی در مقالهاش از احمد شاملو به نام قلههای شعر معاصر نام نبرده است و برایم هم مهم نیست. اما اگر نبودن نام احمد شاملو در آن مقاله برای آقای فرخفال این قدر مهم بوده خیلی راحت میتوانست از آقای شفیعی بپرسد و یک طرفه قضاوت نکند که چون احمد شاملو در زمان نگارش آن مقاله زنده نبوده و دیگران مرده بودند نامش نیامده است. و بعد استدلال کند پس ما مردم مردهپرستی هستیم. دلیلهای بهتری برای مردهپرست بودن مردم ما هست!
به نظر من اخوان به مراتب از شاملو والاتر و نجیبتر و استوارتر و میهندوستتر و ادب آموختهتر بود. اگر اخوان قله است شاملو تپهای بیش نیست. شاملویی که به فردوسی حمله میکند! فردوسی کسی است که اگر نبود، معلوم نبود شاملو به چه زبانی شعر میسرود. شاملویی که حافظ را نمیشناسد و مبنای کارش برای تصحیح دیوان حافظ، نسخههای چاپی کتابفروشیهای شاهآباد تهران بود! شاملویی که هیچ آشنایی با ادب پارسی و ادبیات پارسی نداشت.
آقای فرخفال در نوشتهی تازهای با عنوان نگاه خیرهی ندا باز به همان سبک خودشان سخنانی گفته است که برخی اشتباه و برخی بیربط به موضوع است.
بنا به یک تعریف، سینما هنر نگاه است؛ هنر «دیدبارگی» (voyeurism) است.
در این عرصه است که بیش از هر کجای دیگر نگاه خیره تکتیرانداز خود را لو میدهد آن هم نه فقط به صورت ساختاری از یک دیگریت (غیریت) نرینه-محور (نوعی سانسور ایدئولوژیک)، بلکه به صورت خود یک نرینگیِ دایم در حال نعوظ ...
در اینجا ایشان از خودشان اصطلاح «دیدبارگی» را ساختهاند حال آن که برای واژهی فرنگی مزبور واژهی چشمچرانی وجود دارد و معادل دقیق و شناختهشدهای است. به نظر من دیدبارگی - که گویا بر قیاس زنبارگی و غلامبارگی ساخته شده - نادرست است. زیرا به نوشتهی فرهنگ دهخدا، پسوند «باره» و «بارگی» به معنای دوست داشتن بیش از حد است. با این تفسیر دیدباره یعنی کسی که بیش از حد دیدن را دوست دارد، که معنا را نمیرساند.
اشکال دیگر این بخش واژهی مسخره و زشت «دیگریّت» است. ایشان که غیریّت را بلدند چه نیازی دارد که دیگریّت را از خودشان دربیاورند؟ پیشتر چندین بار دربارهی این پسوند و اشتباه غلط آن نوشتهام و مکرر نمیکنم. اما کل این جمله نیز برای من نامفهوم بود.
در همین نوشته، ایشان در پانویس چنین نقل کردهاند: «شحنه معزول و جنده پیر چه کند گر توبه نکند...- سعدی در گلستان». وقتی نویسندهای از جایی نقل میکند باید نخست منبع را تا جای ممکن دقیق بیان کند و حتما با دقت نقل کند. اگر یک نگاه به گلستان میانداختند، میدیدند که در صفحهی پایانی باب هشتم گلستان نوشتهی سعدی چنین است: «قحبهی پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنهی معزول از مردمآزاری.» این کجا و نقل ایشان کجا. در نقل ایشان نه تنها امانت رعایت نشده است و لطف و زیبایی سخن سعدی از میان رفته بلکه سطح سخن را نیز زننده و پست کردهاند.
به نظر میرسد آقای فرخفال از آن دسته کسانی هستند که فکر میکنند هر چه سخنشان پیچیدهتر و گنگتر باشد نشاندهندهی آن است که سطح سوادشان بالاتر است. یکی از خوانندگان رادیو زمانه نیز به همین موضوع اشاره کرده است:
متاسفانه نویسندهی محترم این مطلب با به هم دوختن شرق و غرب و یمین و یسار و آسمان و ریسمان، مطلب بسیار ساده و البته بسیار مهمی را نتوانسته شرح بدهد و آن «مظلومیت» و «زندگی» یک دختر جوان به هنگام دیدار با «مرگ» هست. این نوشته میتوانست بسیار کوتاه و بسیار «ساده» باشد. در کنار هم قرار دادن یک سری «تئوری»ها و کلمات بدون توجه به معنای دقیق آنها و یا حتی برداشتهای نه چندان دقیق یا درست از مفاهیم و تعاریف (مثلاً این که سینما هنر «نگاه» است!! و غیره) تنها به محتوی لطمه میزند و بس. در هر صورت خسته نباشید.
آقای فرخفال در کتاب دیگری با نام «سعدی و حدیث غربت» مجموعهای از این گونه یادداشتهای «روحنواز» خود را منتشر کرده است. ایشان که به رضا بَراهِنی هم ارادت خاصی دارد در این کتاب به بحث «زبانیت» هم پرداخته و به واژههای دیگری از این دست در آن برمیخوریم. نمیدانم چرا سعدی بیچاره را قربانی کرده و نام کتاب را «بَراهِنی و حدیث غربت» نگذاشته است؟
میگویند روزی مادری به پسرش گفت: «مادر جان! تو اکنون بزرگ شدهای و باید حرفهای بزرگانه بزنی. دیگر در مهمانیها حرفهای کودکانه نزن». پسر هم که منظور مادر را به درستی متوجه نشده بود در مهمانی بعدی وقتی از او خواستند اندکی سخن بگوید چنین گفت: شتُـــــــــــــر، فیـــــــــــــل، کرگـــــــــــــــــــــــدن و مانند آن.
به نظر من آقای رضا فرخفال نیز یکی از آن دست نویسندگان است که میخواهد حرفهای بزرگ بزند اما نمیداند چه گونه.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
7:53 PM |
پيوند دایمی
8 نظر داده شده |
نظردهی
Friday, January 29, 2010
نظرسنجی سازمان ملل دربارهی نوروز
آدینه ۹/بهمن/۱۳۸۸ - ۲۹/ژانویه/۲۰۱۰
چند وقتی است که این نامه از راه دوستان مختلفی به دستم میرسد:
سازمان ملل متحد نظرسنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ای-میل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد. اما اگر به اندازه کافی ای-میل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد!
از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود. نگذارید که بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمد بر سر نوروز ما هم بیاید. این مطلب را برای دوستان و ایرانیان دیگری که میشناسید بفرستید و آنها را مطلع سازید تا جلوی این فاجعه گرفته شود.
متاسفانه دوستان کم لطفی میکنند و بدون تفکر و اندیشه در محتوای خبری که به دستشان رسیده این نامه را به همه میفرستند. اگر این نوشته را از آغاز بکاویم با مشکلهای منطقی فراوانی روبرو میشویم:
- نخست این که سازمان ملل متحد هرگز چنین نظرسنجی نکرده است. در هیچ جا نشانی از این نظرسنجی وجود ندارد.
- به فرض هم که یک میلیون نفر به سازمان ملل رایانامه یا ای-میل بزنند. سازمان ملل چه گونه میفهمد که یک میلیون رایانامه یا ای-میل که به آنها فرستاده شده از سوی یک میلیون ایرانی بوده است؟ و یا سختتر آن که این یک میلیون نامه از ایران فرستاده شده است؟
- چرا سازمان ملل چنین نظرسنجی بیمعنایی بکند که اگر شما نامه ننویسید این روز را به نام کشور دیگری ثبت میکنیم؟؟؟ این مثل تهدید مادرهایی است که بچهشان درس نمیخواند و به او میگویند اگر مشقت را ننویسی جایزهای را که برایت خریدهام میدهم به بچهی همسایه!
- اگر به نشانی داده شده بروید که دادخواست (petition) مزبور را امضا کنید میبینید که در اصل درخواستی است که ایرانیان ساکن کالیفرنیای امریکا به سازمان ملل دادهاند تا نوروز در تقویمهای جهانی به نام ایران ثبت شود. همین. نه این که سازمان ملل نظرسنجی کرده باشد و گفته باشد اگر یک میلیون ایرانی نامه ننویسند (!) این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد. یعنی دروغی به این بزرگی که با یک نگاه لو میرود.
حالا میرسیم به بخش درخواست فرستندهی این نامه:
- چه گونه امضا نشدن این دادخواست و ثبت نشدن احتمالی نوروز به نام ایران (به فرض باور کردن بخش اول همین نامه که گفتیم دروغ و غیرمنطقی است) سبب میشود که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود؟ آخر عقل و خرد هم چیز خوبی برای آدمی است. مگر نام ایران و ایرانی تنها به نوروز است؟
- نکتهی دیگر این که مگر چه بلایی سر خلیج همیشه فارس آمده است که تهدید میکند اگر یک میلیون ایرانی به سازمان ملل نامه ننویسید همان بلا بر سر نوروز هم میآید؟؟ خلیج فارس را عدهی اندکی از روی کینه یا ناآگاهی به نامی جعلی یا اشتباه میخوانند.
- باز هم به فرض درست بودن این داستان سراسر دروغ، ثبت شدن نوروز به نام افغانستان چه فاجعهای خواهد بود؟ و در صورت فاجعه بودن، آیا از همهی فاجعههای فرهنگی دیگری که در سالهای اخیر بر سرمان آمده بدتر است؟
و اما برویم سر اصل داستان ثبت نوروز:
چند سال پیش ده کشور - یعنی ایران، هند، پاکستان، افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان، ترکمنستان، جمهوری اران [با نام دزدی آذربایجان]، و ترکیه - درخواست کردند نوروز به عنوان میراث نابسودنی [=ناملموس] جهانی ثبت شود.
در پاییز سال گذشته (۱۳۸۷ خ/ ۲۰۰۸ م.) انجمن ایرانیان کالیفرنیا دادخواستی روی اینترنت گذاشت که در آن از بان کی-مون، دبیر کل سازمان ملل، درخواست کرد که نوروز با همین نام در تقویمهای سازمان ملل و تقویمهای جهانی به ثبت برسد. این انجمن از ایرانیان درخواست کرد که با امضاء این دادخواست، به ثبت نوروز در تقویمهای جهانی یاری دهند. به نوشتهی بی.بی.سی در مدت کوتاهی نزدیک ۱۳۰ هزار امضا بر پای این تومار گذاشته شد (هم اکنون این شماره به بیش از ۵۹۸ هزار امضا رسیده است).
در مهرماه امسال (۱۳۸۸ خورشیدی/ سپتامبر ۲۰۰۹ میلادی) نوروز با عنوان درخواست شده به ثبت جهانی رسید. (ن.ک. نوروز جهانی شد خبر بی.بی.سی). اما نام افغانستان و تاجیکستان در میان میراثداران نبود در حالی که این دو کشور مرکزی هستند که حق آنان بسیار بیشتر از ترکیه است که تا چند سال پیش نوروز در آن ممنوع بود یا اران - که از زمان اشغال آن به دست روسها - یکی از برنامههای دولتی عبارت بود از زدودن فرهنگ ایرانی و زبان پارسی و بازنویسی تاریخ و تنها پس از فروپاشی شوروی است که نوروز دوباره در آنجا به صورت رسمی جشن گرفته میشود. و درست است که ازبکستان امروز کشوری ترک زبان است اما از مرکزهای بزرگ فرهنگ ایرانی است و نباید این را فراموش کنیم.
سایت تابناک نیز در خبری نوشت که نبودِ افغانستان و تاجیکستان در این جریان به خاطر «شیطنت این دو کشور برای دزدیدن نوروز» بوده است!
خلاصه این که نوروز به ثبت جهانی رسیده و نام افغانستان نیز در میان میراثداران ثبت نشده است و این دادخواست نیز برای ثبت نوروز در تقویمهای جهانی با همین نام است. در واقع داستان این نامه و محتوای آن چیزی است شبیه «خَسن و خُسین سه دختر مغاویه» یا «شاهزاده یعقوب را گرگ بر سر درختی از هم درید!» یا روضهخوانی که برای درآوردن اشک مردم، چراغها را خاموش میکرد و بر سرشان سنگ میزد تا در مجلس امام حسین اشکی ریخته باشند و ثوابی برده باشند!
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
7:07 PM |
پيوند دایمی
4 نظر داده شده |
نظردهی
Saturday, January 23, 2010
پرویز رجبی و سقوط ساسانیان
شنبه ۳/بهمن/۱۳۸۸ - ۲۳/ژانویه/۲۰۱۰
ساسانیان یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین شاهنشاهیهای ایران باستان هستند که نه تنها بر فرهنگ و تمدن ایران پس از خودشان اثر گذاشتند بلکه بر رومیان و چینیان و دیگران نیز تاثیرهای فراوانی گذاشتند. آنچه بعدها به نام تمدن دوران اسلامی خوانده شد روکشی بود بر تمدن ساسانی، دست کم پایه و مایهی اصلی آن تمدن ایران در زمان ساسانیان بود. فروافتادن دولت ساسانیان یکی از رخدادهای مهم تاریخ ایران (و جهان) است و میبینیم که هنوز پس از ۱۴۰۰ سال از این فروافتادن بحثهای فراوانی دربارهی آن میشود. از جمله این که آقای دکتر پرویز رجبی در آبان ۱۳۸۸ خ/نوامبر ۲۰۰۹ گفتوگویی با روزنامهی اعتماد کرد با عنوان مروری بر سقوط ساسانیان و ورود اسلام به ایران. برای خود من و بسیاری از ایرانیان، به ویژه در دوران معاصر - که بازخوانی تاریخ رایج شده است - داشتن تحلیل و واکاوی درست از دلیلهای این سقوط، مهم و جذاب است. درست است که در هر علمی باید نوآوری کرد و از زاویه های تازه نگاه کرد اما لزوما هر دید و زاویهای درست نیست. داشتن دید شخصی و زاویهی دید متفاوت حق هر پژوهشگری است. اما دید هر پژوهشگر باید دارای انسجام درونی و بر پایهی مدرکهای موجود باشد یا بر پایهی استدلالهای پذیرفتنی و معقول. 
دکتر پرویز رجبی
من از دیدن برخی گفتههای دکتر رجبی شگفت زده شدم مانند برخی از گزارههای زیر:
نمایندگان این حکومت «کردیز» نام داشتند. نگاره این کردیز (برنده) در فارس مانده است. (ماموری که علامت قیچی روی کلاهش است) حتماً مثل قیچی میبرید و جلو میرفت. این کردیز در زمان ساسانی وزیر علوم دینی و اوضاع فقهی و دادگستری بود. کردیز پنج شاه را تعویض کرد تا توانست همه چیز را برای قدرت ساسانیان - که در حقیقت قدرت خودش بود - مذهبی کند. او هر کسی را میخواست، میآورد و میبرد. با دستورالعملهای زیادی که صادر کرد اولین حکومت دینی-سیاسی جهان را پایهگذاری کرد. به هر حال، این حکومت دینی قدرت گرفت و ما میبینیم برای اولین بار در زمان ساسانیان، مانی با یک نهضت دینی علیه کردیز برمیخیزد و کشته میشود.کرتیر یا کردیر نام یک موبد بوده نه نام نمایندگان حکومت دینی ساسانیان. حدس زدهاند که نام کرتیر با کارد ربطی داشته باشد اما این استدلال که حتما او مثل قیچی میبرید و جلو میرفت پیشنهاد تازهای است که شاید باید به نام دکتر رجبی ثبت شود. (فرض میکنم نگارش «کردیز» اشتباه تایپی باشد.) حکومت ساسانیان را اردشیر و پسرش شاپور یکم پایهگذاری کردند و در آن زمان کرتیر کسی نبود. مانی بر علیه کرتیر قیام نکرد. ضمن آن که کرتیر هیچ گاه پنج شاه را عوض نکرد و قدرت او برابر قدرت ساسانیان نبود. در ضمن ساسانیان اولین حکومت دینی جهان را پایهگذاری نکردند. مگر این که فرض کنیم حکومت حضرت داود و حضرت سلیمان که از پیامبران و شاهان بنیاسراییل بودهاند پس از دوران ساسانیان بوده است.
یا
مغان در آنجا حکومت میکردند و اهل جادو و جنبل بودند. امروز واژه «مغ» در تمام دنیا هست. MAGIC یا همان قلم و ماژیک جادو میکند و مینویسد. ما اهل جادو و جنبل بودیم. آن مغان هم برای خود مهستان و انجمن داشتند. پنهان بودند و همه کارهای سیاسی را انجام میدادند. بعدها این مهستان به شکلهای مختلف ادامه یافت و به فراموشخانه و فراماسون و فراماسونری رسید.
این که مِهستان به معنای مجلس مِهان و بزرگان را به مُغ ربط بدهیم به نظر من توجیه و ریشهی زبانشناختی ندارد. ضمن آن که مهستان مجلسی کاملا آشکار بود نه زیرزمینی و پنهانی. مهستان نه تنها از مغان بلکه از بزرگان و اشراف و نژادگان هم تشکیل میشد. و ربطی بین مهستان و فراماسونری نیز وجود ندارد. ربط دادن قلم ماژیک به جادو و جنبل مغان هم از نکتههای تازه در زبانشناسی است.
تمام اين اعمال و رفتار در کنار نظام طبقهبندی باعث شده بود که مردم از سلسله ساسانی بیزار شوند. هر روز یک شاه جدید میآمد و این رفتوآمدها به توراندخت و پوراندخت رسیده بود.
این وضع تنها در دوران پایانی فرمانروایی ۴۳۰ سالهی ساسانیان و پس از زمان خسرو دوم - پرویز - برقرار بود که هر روز یک شاه جدید بیاید. ضمن آن که شاهی به نام توراندخت در خاندان ساسانیان دیده نمیشود. تنها پوراندخت و آزرمیدخت شاه شدند که هر دو دختران خسرو دوم بودند و پس از آنان نیز دوباره شاهان دیگری آمدند. ضمن آن که جملهی آخر معنایی برای من ندارد: این که رفت و آمدها به توراندخت رسیده باشد چه ایرادی دارد؟ یعنی شاه شدن زنان ایراد دارد؟
در زمان ساسانیان بسیاری از شاهزادههایمان در میان اعراب تربیت میشدند. اعراب مردمانی بودند با فرهنگ خوب و سلیم النفس و راستگو (هنوز هم هنگام نماز مغازههای خود را باز میگذارند و میروند).
نخست این که در تاریخ از بهرام گور نام برده شده که در میان اعراب تربیت شد. شاهزادههای دیگر را نگفتهاند. دوم این که این اعرابی که «شاهزادههایمان» در میان آنان تربیت میشدند با تربیت ایرانی بزرگ میشدند نه تربیت عربی. سوم آن که این اعراب مردم حیره بودند که از زیردستان ساسانیان بودند نه این که شاهزادههای به میان مردم حجاز و شهر مکه رفته باشند! چهارم این که اگر امروز هنگام نماز مغازههای عربستان باز است چه ربطی به فرهنگ و راستگویی اعراب زمان ساسانیان دارد؟ اگر بخواهیم هر چیز را به چیز دیگر ربط بدهیم میتوان از قرآن شاهد آورد که: اِنما الاعراب اشدّ کفراً و نفاقاً.
در بخش دیگری ایشان از یک سو دربارهی وجود کتابخانه و سواد در ایران ساسانی چنین میگوید:
در مورد کتابخانهها و کتابسوزی با توجه به نظام کاستی و طبقهبندی در مورد تحصیل نباید این اتفاق را باور کرد. تازه در کنار آن با توجه به خط پهلوی شکسته 11 حرفی هیچ آثاری نداشتیم و می گویند کتابخانه و کتابسوزی که فلان کتابخانه 11 روز میسوخته.
این که کتابخانه یازده روز میسوخته شاید اغراقی باشد برای اهمیت کتابخانهها و فراوانی آنها. اگر وجود کتابخانهها و سوزاندن آنها را انکار کنیم باید ابوریحان بیرونی را نیز دروغگو بدانیم. زیرا ابوریحان میگوید: وقتی قُتَیبة بن مسلم باهلی بار سوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هرکس را که خط خوارزمی مینوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ گذراند و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه رفته رفته مردم اُمّی ماندند و از خط و کتابت بیبهره گشتند و اخبار آنها فراموش شد و از میان رفت.
اما جالب آن که ایشان در همین گفتوگو در پاسخ پرسش دیگری چنین میگوید:
فکر ایرانی به دارالحکمه مامون راه یافت و با ترجمه کتابهای ایرانی، هندی و یونانی به عربی فرهنگ جدیدی - که در حقیقت پایهگذارش ایرانیان بودند - از راه شمال آفریقا به سیسیل در ایتالیا و جنوب اسپانیا راه یافت و در آنجا با دگرگونیهای ناشی از فرهنگ بومی به سراسر اروپا رخنه کرد و به اعتراف خود غربیها پایههای رنسانس را بنا نهاد.
خب اگر ایرانیان سواد و کتاب و کتابخانه نداشتند و الفبای پهلوی یازده حرف داشت و نمیشد با آن کتاب نوشت، این کتابهای ایرانی که ترجمهی آنها در نهایت مایه و پایهی رنسانس اروپایی شدند از کجا آمدند؟ برخی افراد کم حافظه میشوند!
دربارهی خطهای ایرانیان در زمان ساسانیان نگاه کنید به نوشتهای پیشین در همین وبلاگ.
تاریخ ما را در نخستین سدههای هجری - غیر از آثاری که داریم - بقیه را مورخان عرب نوشتند. ابن اثیر، طبری، ابن خلدون، ابن بطوطه و ابن مسکویه تماماً عرب بودند اما با نگاه و شعور ایرانی مینوشتند.
من از این جمله هم چیزی سردرنیاوردم: «تماماً عرب بودند اما با نگاه و شعور ایرانی مینوشتند.» ضمن آن که طبری و ابن مسکویه تماماً عرب نبودند! محمد جریر طبری اهل طبرستان بود و در آغاز جوانی به بغداد رفت (که هنوز شهری ایرانی بود) و بیشتر عمرش را در بغداد گذراند و در پایان عمر دوباره به طبرستان بازگشت. ابوعلی مشهور به ابن مسکویه نیز در شهر ری زاده شد و در اصفهان درگذشت. پس چه طور تماما عرب است؟؟ ضمن آن که پسوند «-ویه» در نام او نشان از ایرانی بودن او دارد. مانند سیبویه، دادویه، شاهویه، کاکویه، بابویه که برخی از این نامها به اشتباه به جای «اویه» به سبک عربی «وَیه» خوانده میشوند. اگر بخواهیم از حرفهای لاتین برای آوانویسی استفاده کنیم به جای sibooyeh میخوانند sibowayh یا به جای babooyeh میگویند babewayh. لابد ایشان مانند برخی از پانعربها هر جا نام «ابن» و «الـ» ببنند میگویند طرف به تمامی عرب است. شاید ال گور، سیاستمدار امریکایی، و ال پاچینو، هنرپیشهی امریکایی، نیز تماما عرب باشند!
سعدی در گلستان میگوید: «معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوبتر». اگر کسی که شناخت و تخصص تاریخی نداشت این حرفها را میزد شاید میشد نادیده گرفت اما این گونه خطاها و کژنماییها از پژوهشگران و دانشوران ناخوبتر است.
بهرام روشن ضمیر نقد مفصلی بر این گفتوگو در روزنامک نوشت به نام گمشده در هزارهها؟
دکتر جلیل دوستخواه در وبلاگ خود نوشتند که با آقای رجبی تلفنی صحبت کردند و ایشان گفته که گفتوگو با روزنامهی اعتماد تلفنی بود نه نوشتاری. برخی اشتباهها به خاطر ترانویسی (transcription) روزنامهنگار بوده است. اما فکر نکنم گزارههایی که من در بالا به آنها اشاره کردم به اشتباه روزنامهنگار ربطی داشته باشد.
سپس در تاریخ ۲۰ دی ماه ۱۳۸۸ / ۱۰ ژانویه ۲۰۱۰ دکتر رجبی گفتوگوی دیگری با روزنامهی اعتماد کرد و در آن دوباره خطاهای دیگری به گفتههای پیشین خود افزود. مانند موارد زیر:
ما هزار سال با رومیها و یونانیها جنگیدیم، ولی مذهب آنها را نگرفتیم. غیر از سلوکیه که مدت کوتاهی آمدند ولی ما آنها را قبول نکردیم، خودمان ماندیم. به رغم این واقعیتها چطور میشود که مذهبی از بیرون میآید که ظرف ١٠ سال پیروانش سر از خجند درمیآورند؟
... ایرانیها چرا هزار سال با رومیها و یونانیها جنگیدند ولی نتوانستند تمدن خودشان را به قسطنطنیه یا به روم ببرند یا به آتن ببرند؟
جنگهای ایران و روم بر سر مذهب نبود و هیچ از دو طرف هم نمیخواست مذهب دیگری را تغییر دهد. بلکه تنها جنگ بر سر زمین و قدرت سیاسی بود. برای همین نه ما مذهب رومیان را گرفتیم و نه آنان مذهب ما را چون از این جنگها گسترش مذهب نبود. آنکه پس از ۱۰ سال سر از خجند درآورد لشکریان اسلام و عربها بودند نه خود ایرانیان و این ربطی به گسترش اسلام در میان ایرانیان ندارد. (البته نباید فراموش کرد که دین ایرانی مهرپرستی یا میتراییسم سراسر اروپا و روم را گرفته بود و ردپای آن در دین مسیحیت اروپایی بسیار شناخته و آشکار است. معبدها مهر در سراسر اروپا حتا در شهر لندن نیز یافت شدهاند. ضمن آن که رومیان و یونانیان در زمینههای گوناگون به ویژه نظامی از ایرانیان بسیار تاثیر گرفتند. نمونهاش یونیفورم نظامی هخامنشیان که در یونان و روم تقلید شد یا سوارهنظام زرهپوش ایرانی که بعدها الگوی شوالیههای اروپایی شد.)
گفتم که شاهی به نام توراندخت نداشتیم اما دکتر رجبی دوباره به اشتباه نام دو شاه زن ایران در زمان ساسانیان را این طور میگوید:
از افتخارات ما این است که دو تا پادشاه زن داشتهایم، توراندخت و پوراندخت.
بعد دکتر رجبی وارد بحث زبانی میشود و با دادن نمونههای امروزی استدلالهای تاریخی میکند:
رئیس جمهور به کشور دیگری میرود، بدون مترجم نمیتواند برود. حالا مردم ساده مسلمان، که زبان قومی دیگر را نمیفهمیدند، چطور با آنها حرف میزدند؟
امروز در تهران ۱۴ میلیونی ببینید چند تا مترجم عربی پیدا میکنید، چگونه مسلمانها بدون اینکه مترجم داشته باشند ظرف ٢٠ سال یا حداکثر ۶۰ سال این همه ادعا را به توده مردم تفهیم کردند؟ مردم چگونه پذیرفتند؟
من نمیتوانم تصور کنم اسلام اولیه که وارد ایرانی شد - که خودش جامعهیی مذهبی بود - با چه زبانی و چگونه توانست عقاید و ایدههایش را در زمانی کوتاه به ایرانی تفهیم کند. الان من که ٧١ سالم است، دکترا دارم، استاد دانشگاه هستم، هنوز انگلیسیها با من حرف بزنند بعضی مسائل را نمیفهمم. شش سال در دبیرستان عربی خواندهام، نصف لغات فارسی امروز عربی است، هنوز اگر عربی با من حرف بزنند نمیفهمم. من نمیدانم اسلامی که به ایران آمد چه شکلی توانست عقاید و دستورات خود را به ایرانیان بفهماند؟ با چه زبانی؟ در حالی که ١٠ سال بعد از عُمر، مسلمانها در خجند بودند، خجند تقریباً ۱۵۰۰ کیلومتر آن طرف مشهد است.
کسی که نمیدانست قل هو الله احد... یعنی چه، چطور آن را هر روز میگفت. زبان عربی سختترین زبان دنیاست، چه شد که اینجا ظرف ١٠، ٢٠ سال مردم دینی را که به زبان عربی بود میفهمند و مسلمان میشوند؟
من در اینجا چند مشکل دارم:
- در اصطلاح آماری، باید گفت ایشان نمونههایی دادهاند که لزوما نمایندهی کل جمعیت نیست. امروزه بسیاری از رییس جمهورهای جهان به زبان انگلیسی یا فرانسه دست کم در سطح گفتوگوهای سیاسی مسلط هستند. هم چنین بسیاری از استادان دانشگاهها - هم در ایران و هم در دیگر کشورهای جهان - به زبان انگلیسی مسلط اند. اگر رییس جمهور ما زبان انگلیسی نمیداند یا دکتر رجبی در درک برخی گفتوگوها با انگلیسیزبانان مشکل دارد نمیتواند پایهی استدلال باشد.
- این که نصف لغات فارسی عربی است ادعایی است که چندان درست نیست. ضمن آن که بسیاری از واژههای دارای ریشهی عربی در زبان پارسی به معنای دیگری به کار میروند که برای عربزبانان ناآشنا هستند.
- «مردم سادهی مسلمان» با تک تک مردم ایران حرف نمیزدند تا آنان را مسلمان کنند. بلکه فرماندهانشان با سرداران ایرانی پیمان میبستند و شهر تسلیم میشد. ضمن آن که بر اساس کتاب تاریخ بخارا، نوشتهی ابوبکر نرشخی، مردم سدها سال پس از ورود اسلام به ایران نماز را به زبان پارسی میخواندند زیرا زبان عربی زبانی بیگانه بود و آن را نمیفهمیدند. همین امروز هم که ۱۴۰۰ سال از ورود اسلام به ایران میگذرد و ما نمازمان را به عربی میخوانیم بسیاری از ما هنوز معنای این سورهها را نمیدانیم و اگر کسی بگوید آن را ترجمه کن نمیتوانیم ترجمهی درستی از حمد و سوره بگوییم.
یکی از فتواهایی که امیر سامانی ۳۰۰ سال پس از ورود اسلام به ایران از فقیهان گرفت این بود که اگر کسی زبان عربی نداند مجاز است که قرآن و تفسیر آن را برای او به زبان پارسی ترجمه کنند؟ و پاسخ مثبت گرفت. ایرانیان نخستین قومی بودند که قرآن را به زبان خودشان ترجمه کردند، پانصد سال پیش از آن که مارتین لوتر آلمانی کتاب مقدس را به زبان آلمانی ترجمه کند و کلیسا با کار او مخالفت کند.
- شاید سپاه اسلام ظرف ۱۰-۲۰ سال به خجند رسید اما بر خلاف باور رایج، ایرانیان ظرف این ۱۰-۲۰ سال همگی مسلمان نشدند. حتا تا زمان فردوسی و ابوریحان یعنی نزدیک ۴۰۰ سال پس از اسلام، هنوز بسیاری از مردم ایران زرتشتی بودند. ابوریحان برای نوشتن کتاب خود با موبدان خوارزم و دیگر منطقهها گفتوگو کرده است، دقیقی توسی به زرتشتی بودن خود افتخار میکرد و ....
فقط در زمان انوشیروان - که دانشگاه جندی شاپور ساخته شد - مقداری به دانشمندان توجه کردند، آنها را هم از خارج آوردند. عدهیی از روم شرقی قسطنطنیه فرار کردند و در ایران متحصن شدند.
این گفته بدان معنا است که انوشیروان فرار دانشمندان از قسطنطنیه را پیشبینی کرده بود و برای همین دانشگاه جندیشاپور را ساخت تا وقتی آنها میآیند جایی داشته باشند وگرنه کسی در ایران دانشمند نبود تا این که دانشمند از خارج وارد کردند. این دانشمندان رومی هم در دانشگاه جندیشاپور تنها برای خودشان مینشستند و با هم صحبت میکردند. چون دانشمند دیگری در آنجا نبود.
قبل از الله، اهورامزدا آمده که خدای یکتاست. در کتیبه بیستون یا داریوش، اهورامزدا بزرگترین خدایان است. آنها میگفتند الله بزرگترین است. این تیزهوشی مسلمانان بود که خدایی که معرفی کردند اسم عجیب و غریبی ندارد و برای دیگران قابل فهم و قابل قبول بود.
این نکتهی زبانی هم جالب است: یعنی اهورامزدا برای ایرانیان نام عجیب و غریبی بود اما الله اسم ساده و قابل قبول و قابل فهمی بود! برای همین ایرانیان سریع مسلمان شدند. و این از تیزهوشی مسلمانان بود.
این که نام خدا در زبان عربی الله است چه طور به تیزهوشی مسلمانان ربط پیدا میکند؟ هر مردمی نام واژهها و مفهومها را در زبان خود برای خودشان برمیگزیند نه برای راحتی دیگران. مگر تصور کنیم که مسلمانان در ابتدا یک جلسهی بازاریابی برگزار کردند و بحث کردند که نام خدا را چه طور انتخاب کنیم که برای ایرانیان و دیگران عجیب و غریب نباشد و قابل قبول و قابل فهم باشد تا بتوانیم پیروان بیشتری پیدا کنیم؟!!
انگار بگوییم از تیرهوشی ایرانیان آن است که نام میوهای را گذشتهاند «سیب» تا صادرات آن آسان شود. نام این میوه، صرف نظر از صادرات آن، در زبان ما سیب است. نام خدا در زبان عربی الله است به خاطر این که عربها خدا را به این نام میخواندند نه به خاطر این که برای دیگران قابل فهم باشد و قابل قبول باشد.
بحث تیزهوشی مسلمانان باز هم ادامه پیدا میکند:
اما تیزهوشی مسلمانها؛ مسلمانان در گرفتن مدنیت از ملتهای دیگر خیلی راه قشنگی رفتند. هر چه آدم فهمیده و باشعور دیدند جذب کردند. آنها را در دیوانسالاریشان به کار گرفتند.
چه طور مسلمانان ایرانیان فهمیده را در «دیوانسالاری خود» جذب کردند اما تا سد سال پس از اسلام، یعنی زمان حجاج ابن یوسف ثقفی، زبان این دیوانسالاری زبان پارسی بود و حجاج با حیلههایی زبان دیوان را از پارسی به زبان عربی برگرداند و بسیاری از واژههای دیوانی، از جمله همین واژهی «دیوان»، ریشههای پارسی دارند و تنها به شکل عربی درآمدهاند؟ چه طور تا نزدیک سد سال پس از اسلام، هنوز از سکههای ساسانیان استفاده میشد و تنها بر روی آنها نوشتهای اسلامی (مانند لااله الا الله) نقش میبست؟
و آخرین نکته در این گفتوگو که ربطی به ساسانیان ندارد:
اگر ٣٠٠ سال پیش از کسی میپرسیدی کجایی هستی، میگفت همدانی هستم، خراسانی هستم، مشهدی هستم، یا مسلمان هستم. کلمه ایرانی رایج نبود.
کلمهی ایرانی در زبان و ادبیات و تاریخ ایران همواره رایج و مرسوم بوده است. همین امروز هم اگر من از دوستم در تهران بپرسم کجایی هستی؟ میگوید خراسانی یا گیلانی یا کرد یا آذری. بستگی دارد چه کسی از چه کسی بپرسد. وقتی همه اهل یک ممکلت هستند مسلما نیازی نیست که بگویی ایرانی هستم. اما اگر در خارج از ایران از کسی بپرسند کجایی هستی دیگر نمیگوید مشهدی هستم یا همدانی هستم. میگوید ایرانی هستم.
بهرام روشن ضمیر نقد دیگری بر این بخش از گفتوگوی دکتر رجبی نوشته است در روزنامک با نام مکتب رجبی در تاریخنگاری که خواندنی است.
یادداشت کوتاهی که دو سال پیش دربارهی دلیلهای سقوط ساسانیان نوشته بودم.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
11:06 PM |
پيوند دایمی
18 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی تاريخ باستان , تاريخ معاصر , روزانه , ساسانیان
Thursday, January 21, 2010
نام ایران
پنجشنبه ۱/بهمن/۱۳۸۸ - ۲۱/ژانویه/۲۰۱۰
مهلتی این مثنوی تاخیر شد. با پوزش از دوستان به خاطر دیرکرد در روزآمدسازی این وبلاگ و سپاس از کسانی که سراغ مرا میگرفتند. به دلیل گرفتاریهای کاری مدتی امکان ارتباط نبود.
یکی دو هفته پیش خوانندهای - که گویا شهروند کشور افغانستان است - در پای مطلبی که سال گذشته دربارهی «لطیف پدرام» نوشته بودم پیغامی گذاشت که نکتههای جالبی در آن بود.
ایران امروز، یک بخشی از ایران بزرگ تاریخی است، نه همهی آن. ایران امروز بخشهای را که قبل از این فارس گفته میشد، یعنی مناطق غرب ایران را، و بخشی از آن مناطقی که پس از غلبه تازیها به نام خراسان یاد میشد، یعنی بخشی از خراسان بزرگ را در بر میگیرد. این جای که امروز ایران نامیده میشود، به طور عام در ادبیات سیاسی غرب به نام پرشیا یا همان فارس یاد میشد و هنوز هم در نبشتههای زیاد از آن به نام پرشیا یاد میکنند، اما دولت ایران در سال نوزده صد و سی و پنج میلادی، در زمان ظاهر شاه، تصمیم گرفت که مملکت خود را به نام "ایران" رسما نامگذاری کند. این یک کار بسیار زیرکانه و هوشیارانه بود که به ضرر مردمان ایرانی بخشهای دیگر تمام شد. ایران نام مشترک تمام سرزمینهای تاریخی ما بود که یک فرهنگ و زبان بر آن حاکم بود و اگر از روی شاهنامه قضاوت کنیم بخش زیاد آن سرزمینی که فردوسی به نام ایران خوانده است، ولایات زیاد آن در اَوغانستان امروزی، تاجیکستان و مرو میباشد. به هر حال گرفتن و غضب کردن نام ایران از جانب دولت رضا شاه، از برخی جهات برای ما زیانبار تمام شده است.
در این که ایران امروزی بخشی از ایران بزرگ است حرفی نیست. اما این که ما ایرانیان (یعنی شهروندان ایران امروزی و افغانستان و تاجیکستان و ...) به ادبیات سیاسی غرب مراجعه کنیم و بگوییم نام اینجا پرشیا بوده است یعنی همان فارس! اشتباه بزرگی است که یا نشان ناآگاهی زبانی دارد یا نشانهی غرض گوینده. فارس یا همان پارس در زبان پارسی هیچ گاه به تمام ایران یا حتا مناطق غرب ایران گفته نمیشد. فارس همواره منطقهای در جنوب ایران بوده است. کشور ما همواره دست کم از زمان شاهنشاهی ساسانیان ایران و ایرانشهر نام داشته است و شامل تمام ایران امروزی و افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان و قفقاز و عراق بوده است. مناطق غرب ایران، برخلاف ادعای این خواننده، در ادبیات پس از اسلام «عراق» (عراق عجم در برابر میانرودان یا عراق عرب) خوانده میشده نه «فارس» و «پرشیا». نمونهها فراوان است اما این بیت حافظ شاید کافی باشد:
خرد در زنده رود انداز و می نوش -------- به گلبانگ جوانان عراقی
این که یونانیان و رومیان و بعدها اروپاییان - به اشتباه - به تمام ایران، نام پرشیا را دادهاند نباید برای ما ایرانیان و پارسیزبانان مایهی گمراهی یا سوءاستفاده و سوءتعبیر شود.
پس از اسلام نیز همواره سراسر این سرزمین ایران نامیده میشده و با خراسان فرق داشته. خراسان بخشی از ایران بوده، همان طور که فارس و عراق هم چنین بوده است. نظامی گنجوی میگوید:
همه عالم تن است و ایران دل ------ نیست گوینده زین قیاس خجل
و مشخص است که منظورش خراسان نبوده است. یا خاقانی شروانی میگوید:
چون غلام تو است خاقانی، تو نیز -------- جز غلام خسرو ایران مباش
خاقانی در جای دیگری میگوید:
از چه روی سوی خراسان شدنم نگذارند؟ ------- عندلیبم به گلستان شدنم نگذازند
اگر خراسان همان ایران بوده چرا خاقانی بین این دو فرق گذاشته است؟ اگر خراسان همان ایران بود چرا فردوسی از خراسان نام نبرده؟ پس سیستان و زاولستان و کاولستان و توران و چاچ کجاست؟ پس از فروپاشی ساسانیان، هر شاهی که در هر گوشهای از ایران بزرگ به حکومت میرسید خود را «شاه ایران» میخوانده است خواه در قفقاز و شروان، خواه در فارس، خواه در خراسان و خواه در کرمان. وقتی اسماعیل صفوی در سال ۹۰۷ ق./۱۵۰۰ م. در تبریز تاج گذاشت خود را «شاه ایران» خواند و همهی حکومتهای محلی از دیار بکر تا هرات و کابل و قندهار را زیر فرمان خود آورد و دوباره حکومتی مرکزی بر پا کرد و بدین ترتیب نخستین حکومت مرکزی ایران پس از اسلام شکل گرفت.
تنها کاری که رضا شاه پهلوی در سال ۱۹۳۵ م./۱۳۱۴ خ. کرد این بود که نام ایران در سندهای بینالمللی و بیگانه را از نام باستانی Persia به Iran برگرداند نه این که - آن طور که ایشان نوشتهاند - با زیرکی و هوشیاری نام ممکلت خود را «ایران» بگذارد و نام ایران را غصب کرده باشد. برای آنان طبیعی بود که چون ما نام کشور خود را ایران مینامیم مردم دیگر کشورها هم باید آن را Iran بنامند. همین. وگرنه وقتی در سال ۱۱۳۵ ق. / ۱۷۲۲ م. شورشیان پشتون از قندهار بر گرگین خان، حاکم صفوی قندهار، شوریدند و به رهبری محمود افغان (پشتون) به اصفهان حمله کردند و دولت صفویان را برانداختند، محمود افغان خود را «شاه ایران» خواندند نه شاه فارس نه شاه افغانستان! وقتی نادرشاه افغانها را از حکومت ایران بیرون راند و آنها را به سرزمینهای پشتون نشین برگرداند نام این مملکت هنوز ایران بود نه فارس. وقتی استعمار بریتانیا در سدهی نوزدهم میلادی با تهدید دولت قاجار، منطقهی هرات را از ایران جدا کرد و با کمک پشتونها کشور پشتونستان یا افغانستان بعدی را به وجود آورد هنوز «ممالک محروسهی ایران» وجود داشت. پس لطفا تاریخ را تحریف نکنید.
ایشان در ادامه نوشته است:
اما به یک حساب، اینکه نام ایران زنده مانده است، هر چند که بالای یک بخش کوچک ایران اصلی نهاده شده است، کلا غنیمت است. اما تلاش حاکمان اوغانستان و فاشیستهای پشتونیست در صد و چند سال اخیر همین بوده است که ما را از ریشههای ایرانی ما ببرند و نام جعلی اوغان را بالای ما تحمیل کنند. خراسانی هم همان ایرانی هست، تاجیک هم همان ایرانی یا آریایی هست.
اگر نقشهی ایران در زمان ساسانیان را با نقشهی ایران امروزی مقایسه کنید میبینید که ایران امروزی چندان «بخش کوچکی» از ایران بزرگ نیست. اما با دیگر بخشهای این گفته صد در صد موافقم. ما همه ایرانی هستیم و باید به یادمان باشد که این داستان «زیرکی» رضا شاه پهلوی و «غصب نام ایران» نیز از همین تلاشهای فاشیستهای پشتونیست است. وگرنه اگر به کتابهای تاریخی که پیش از تشکیل حکومت پشتونها نوشته شده نگاه کنید میبینید که هیچ گاه به مناطق غرب ایران فارس گفته نمیشده و پرشیا همان ایران است نه فارس!
در ادامه چنین نوشتهاند:
گپ طوری نیست که گویا همین ایران امروز که پایتخت اش تهران است مرکز و جای اصل و به حساب زمین مادر بوده و دیگر بخشها از آن جدا شده است و یا به اصطلاح مال همین ایران امروز میباشد. موضوع خیلی پیچیده است و نیاز به یک نگرش تحلیلی و تفسیر تاریخی دارد که در این مختصر نمیتوان آن را به درستی توضیح کرد. مقصد این است که تمام همان سرزمین بزرگ تاریخی که آریانا و ایران و خراسان یاد میشد، در یک مرحله از تاریخ از هم پاشید و به چند پارچه تقسیم شد و امروز به نامهای مختلف یاد میشود.
من هم موافقم که موضوع پیچیده است اما نه از این زاویه که ایشان میگویند. اینجا هم باز همان تئوریها و بازنویسی تاریخ به دست پشتونها و استعمارگران را میبینیم. آریانا و ایران و خراسان سه نام متفاوت است بر سه ناحیهی متفاوت. آریانا در زبان لاتین همان است که در زبان پارسی هخامنشی هریوه و در زبان پارسی دری هرات خوانده میشود. در هیچ مرحلهای ایران از هم نپاشید. بلکه تا زمان قاجاریان و سدهی نوزدهم میلادی یعنی همان صدو چند سال پیش که خودشان گفتهاند تمام این سرزمینها زیر فرمان یک شاه بود به نام شاه ایران. سپس استعمار بریتانیا و استعمار روسیه سرزمینهایی را از ایران جدا کردند و کشورها یا جمهوریهای تازهای ساختند و برایشان این افسانهها را ساختند که کشوری بود که از هم پاشید و هیچ کدام دیگر ایران نیستند. روسها نیز این افسانه را در گوش مردم قفقاز خواندند که آذربایجان بزرگی بود که ایران بخش جنوبی آن را اشغال کرد! حال آن که خودشان قفقاز را اشغال کرده بودند و آنان را از سرزمین مادر که همان ایران باشد جدا کرده بودند.
باز اگر نقشهی ایران در زمان ساسانیان را با نقشهی ایران امروزی مقایسه کنید میبینید که ایران امروزی در مرکز و قلب آن بوده است نه خراسان بزرگ! من نمیگوییم که بخشهای دیگر «مال» ایران امروزی هستند. همهی ما ایرانی هستیم. باید با همدلی و نیت پاک و به قصد دوستی و نزدیکی با هم گفت وگو کنیم نه این که بگویید شما سر ما کلاه گذاشتید و نام ما را غصب کردید. باید تاریخ را آن طور که رخ داده خواند نه آن طور که استعمارگران بازنویسی کردهاند. به قول مولانا جلالالدین بلخی، شاعر بزرگ ایرانی (نه افغان نه ترک):
شرح این هجران و این خون جگر ------------ این زمان بگذار تا وقتی دگر
پینوشت:
هم چنین نگاه کنید به: ایران یا پرشیا
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
11:10 PM |
پيوند دایمی
5 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی تاريخ معاصر , روزانه