Thursday, September 06, 2007

زبان پارسي در تاريخ

پنج‎شنبه ١٥/شهريور/١٣٨٦-٦/سپتامبر/٢٠٠٧

در وبلاگ دكتر پرويز رجبي مطلب جالبي خواندم در جواب كساني كه ادعا مي‏كنند زبان پارسي به زور بر ايرانيان تحميل شده است.

متاسفانه فعالان قوم گرا لبه‏ي تیز سلاحشان را متوجه زبان فارسی کرده‏اند. در اینجا ناگزیرم، باری دیگر نگاهی داشته باشم به نقش زبان فارسی در گذشته‏ي تاریخی ایرانیان. این نگاه می‏تواند به کار قوم‏گرایان نیز بیاید. و به کار فعالان اومانیست نیز.

باید ببینم مشکل کجاست. از اول تاریخ دوره‏ي اسلامی شروع بکنیم!

در دو سده‏ي نخست در ایران کسی کاره‏ای نبود که بتواند با زور زبان فارسی را زبان مطرح جهان نو اسلام بکند. من هنوز وجود نداشتم که به قول دینوری در دهه‏ي ٦٠ هجری در سپاه مختار ثقفی متکلم عربی نمی توانستی پیدا کرد.

بعد از غزنویان به بعد، تا پایان دوره‏ي قاجارها، جز دو صباحی بسیار و بسیار کوتاه (دو سه خاندان فرمانروا در یک زمان، مانند سامانیان و صفاریان در سده های نخست دوره‏ي اسلامی و زندیه و پهلوی در این اواخر) حکومت ایران با ترک ها و مغول ها و ترک ها بود.

من هنوز حضور نداشتم که هم ترک ها و مغول ها کم و بیش سبب اعتلای زبان و ادب فارسی در دربارهای خود شدند و کسی زبان فارسی را به آن ها و سلطان محمود غزنوی ها و سلطان های ترک قاجار تحمیل نکرد. اما سلطان محمود غزنوی که شاید فارسی را به زحمت می فهمید، بدون شعر فارسی نه می توانست بنوشد و نه سر به بالین نهد.

من نبودم که نام آبادی های ترکان آسیای مرکزی تا خجند و تا کمر سیبری به فارسی بود.
از شبه قاره‏ي هند که نگو!

ناصرالدین شاه، فرمانروای مغرور قاجار هم در حضور حافظ احساس غربت نمی کرد و می کوشید تا در غزل از او عقب نماند.

با تبلیغ من نبود که دربارهای هند و عثمانی مشتری پر و پا قرص قند پارسی بودند و به میل خود زبان فارسی را زبان دیوانی خود کرده بودند. یعنی در این دو دربار شرق و غرب ایران، زبان فارسی همان نقشی را داشت که زبان فرانسه در دربار سزارهای روس در سن پترزبورگ متولی آن بود.

من هنوز حضور نداشتم که حتی یک فرمانروای ترک و یک ایلخان مغول نخواست که در دربار او خط و زبان ترکی و یا مغولی معمول شود...

من هنوز حضور نداشتم که دربار فاطمیان مصر هم بدون قند پارسی تلخکام می بود!

من چه کنم که هیچ کدام از دیگر قوم های باشنده‏ي ایران قندی برای طوطیان شکرشکن هند نداشته اند. آن هم در روزگاری که هند در اختیارشان بود. ایلخانان مغول در هند قند پارسی را سرمه‏ي چشمان خود کرده بودند. در دربار اکبر شاه بیش از هزار شاعر پارسی گوی قند خود را پیش فروش می کردند!

مگر سخن گفتن از قند پارسی که این همه به مذاق پیرامونیان ایران خوش آمده است، به این معنا است که می توان گران فروشی کرد؟

چرا در کشور ما باید هیج نگاه مجردی وجود نداشته باشد؟ حتما باید زنگوله بست؟ به شوخی بگویم: مگر خواجه‏ي ما حساب ترک شیرازیش را از مقوله‏ي وطن جدا نکرد؟!

گویش های ایرانی سایه روشن های زیبا و معطر زبان فارسی هستند و همچون پستوهای ارجمند مخزن گنجینه‏ي زبان فارسی. هنگامی که از قند پارسی سخن می رود، حتما پای سخن شکرپاره و حب نبات هم در میان است.

فراموش نکنیم که همین طوری هم با جمع و جور کردن زبان فارسی، با همه‏ي سابقه‏ي درخشانش، مشکل داریم. هنوز در املاء بسیاری از واژه های فارسی گرفتاری داریم. هنوز باید چراغ برداریم و به جست و جوی خواننده برویم. هنوز کتابی با تیراژ هزار روی دست ناشران می ماند.

اغلب فکر می کنم، چرا در مغرب زمین خود مغربیان به فکر وحدت هستند و ما را با استفاده از زبان و دین تشویق به تفرقه می کنند؟

من به هرچه زیباست دلبسته ام، اما نمی فهمم که دلبستگی به شکر فارسی کام چه کسی را می تواند تلخ کند. چرا باید فکر کرد که دوست داشتن چیزی الزاما بد انگاشتن چیزی دیگر است؟ اگر خط قرمز ظرافت این قدر که برخی می پندارند حساس می بود، امروز ایران و جهان بهشت می بود.

بحث درباره‏ي نام ایران را می گذارم برای بعد.