Wednesday, July 22, 2009

فردوسی و خرد

چهارشنبه ۳۱/تیر/۱۳۸۸ - ۲۲/جولای/۲۰۰۹

بسیاری از ما تنها بخش پایان شاهنامه و نامه‌ی رستم فرخزاد به برادرش را می‌خوانیم که ز شیر شتر خوردن و.... و یا به گمان برخی، شاهنامه تنها افسانه‌هایی درباره‌ی رستم و سهراب و اسفندیار است. اما اگر ما شاهنامه را با چشم سنجشگر بخوانیم می‌توانیم درس‌های فراوانی از آن بگیریم. نه تنها در زمینه‌ی زبان بلکه در جنبه‌های دیگر زندگی.

شاید فردوسی از اندک شاعرانی باشد که کتاب خود را پس از ستایش آفریننده‌ی هستی با ستایش خرد آغاز کرده است. این قطعه را بخوانید:


در ستایش خرد

کنون ای خردمند وصف خرد ------------- بدین جایگه گفتن اندرخورد
کنون تا چه داری بیار از خرد -------------- که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد ---------------- ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای ----------------- خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وز اوی‌ت غمی‌ست ---------------- وز اوی‌ت فزونی وز اوی‌ت کمی‌ست
خرد تیره و مرد روشن روان ----------------- نباشد همی شادمان یک زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد -------------------- که دانا ز گفتار او برخورد
کسی کو خرد را ندارد ز پیش -------------------- دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش
هشیوار دیوانه خواند ورا --------------------- همان خویش بیگانه داند ورا
از اویی به هر دو سرای ارجمند -------------------- گسسته خرد پای دارد به بند
خرد چشم جان است چون بنگری --------------------- تو بی‌چشم شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناس ------------------------ نگهبان جان است و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است وگوش و زبان ----------------- کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان
خرد را و جان را که یارد ستود؟ ------------------ و گر من ستایم که یارد شنود؟
حکیما چو کس نیست، گفتن چه سود؟ ----------------- از این پس بگو کآفرینش چه بود
تویی کرده‌ی کردگار جهان ------------------------ ببینی همی آشکار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوی ------------------ به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنوی --------------------- از آموختن یک زمان نغنوی

جالب است که توجه کنیم ستایش پیامبر پس از ستایش خرد آمده است و فردوسی حتا ما را در خواندن «نامه‌ی خسروان» به خرد و اندیشه و ارزیابی و سنجش با خرد فرامی‌خواند:
توانم مگر پایه‌ای ساختن ----------------- بر شاخ ِ آن سرو ِ سایه‌فکن
کزین نامور نامه‌ی شهریار ------------------ به گیتی بمانم یکی یادگار
تو این را دروغ و فسانه مدان ------------- به یکسان رَوِشن ِ زمانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرد ---------------- دگر بر ره رمز و معنی برد

رَوِشن شکل قدیمی «روش» است. در زبان پارسی میانه یا پهلوی نام مصدر با «شِن» پایان می‌یافت اما در زبان پارسی نو یا دری این «شِن» به شکل «ش» کوتاه شد. مانند «بُن‌دَهِشن» به معنای آفرینش که امروزه بندهش نوشته می‌شود. نسخه‌نویسان سده‌های بعد که این را نمی‌دانستند لنگه‌ی شعر بالا به این صورت تغییر داده‌اند: به رنگ فسون و بهانه مدان.

فردوسی این نکته را به ما گوشزد می‌کند که «راه و رسم زمانه همیشه یکسان نیست. بنابراین اگر چیزی در اینجا خواندید که با رسم امروزین سازگار نیست آن را دروغ مدانید!» نکته‌ای جامعه‌شناختی و مهم در نگاه به پدیده‌های تاریخی که متاسفانه خیلی وقت‌ها فراموش می‌شود و بسیاری از مردم تاریخ و فرهنگ و پدیده‌ها را با معیارها و سنجیدارهای امروزی ارزیابی می‌کنند و می‌خواهند هنجارهای امروزی در گذشته نیز برقرار بوده باشد.

این کاربست خرد و سنجش سخنان از مهم‌ترین نیازهای فرهنگی و اجتماعی امروز ما ایرانیان است. که هر چیز را چشم بسته نپذیریم و هر چه هر کسی گفت باور نکنیم.

پی‌نوشت:
گفتن ندارد که فردوسی حتا نخستین بیت شاهنامه و ستایش آفریدگار را نیز چنین آغاز کرده است:

به نام خداوند جان و خرد ----------- کزین برتر اندیشه برنگذرد

یعنی خداوند را آفریننده‌ی جان و خرد می‌خواند. واژه‌ی «جان» در پارسی میانه (پهلوی) به صورت «گیان» بوده است. گیان و ریشه‌ی آن در پارسی کهن و اوستا و سانسکریت با آگاهی و دانش در ارتباط است و هنوز در زبان هندی گیان به معنای دانش است.

Tuesday, July 21, 2009

نبرد ماراتن

سه‌شنبه ۳۰/تیر/۱۳۸۸ - ۲۱/جولای/۲۰۰۹

بیشتر ما نام «ماراتن» را شنیده‌ایم و داستان شوق و شعف یونانیان از «شکست» ایرانیان که سبب شد سربازی از دشت ماراتن تا شهر آتن یک نفس بدود تا خبر «پیروزی» را برساند و سپس به شکل غم‌انگیز و تاثرآمیزی در همانجا خودش از خستگی مُرد.

اروپاییان، به ویژه با راه‌اندازی دوباره‌ی بازی‌های المپیک، خاطره‌ی این «پیروزی» را زنده کردند که لابد برایشان پیروزی «دموکراسی غربی» بر «استبداد شرقی» بود. از آن پس ماراتن به طور گسترده‌ای وارد زبان‌های امروزی شد و از هر گونه فعالیت پیوسته‌ای به عنوان ماراتن یاد می‌شود. حتا برنامه‌های طولانی تلویزیونی که چند ساعت طول بکشد «تِله‌تُن» (Telethon) خوانده می‌شود. یا مسابقه‌هایی برای بالا رفتن در حال دو از برج‌های بلند جهان وجود دارد که «تاوِرتُن» (Towerthon) نام دارد. خلاصه با این کار گویا باید همیشه به یاد نجات «آزادی و دموکراسی و خرد» از دست «بردگی و استبداد و خرافه» باشیم.

اما واقعا داستان نبرد ماراتن چه بود؟ در اینجا ترجمه‌ی بخشی از کتاب «ارتش هخامنشیان» نوشته‌ی پژوهشگر معاصر «نیکولاس سکوندا» را می‌آورم که ببینید کل داستان چه بوده و چه اهمیت و شکوهی داشته است:

در سال ۴۹۰ پ.م. یک نیروی اعزامی هخامنشی از راه جزیره‌های دریای اژه فرستاده شد و شهر اریتریا را با خاک یکسان کردند. بخشی از این گروه اعزامی، که گویا تشکیل می‌شده از یک «بَه‌ایوَربام» مادی زیر فرمان «داتَه» که با تعدادی هنگ پیاده‌نظام پارسی و سکایی به علاوه‌ی سواره‌نظام همراه آنان تقویت می‌شد. این گروه با کشتی به قلمروی آتنیان فرستاده شد و در دشت‌های ماراتن اردو زد. در اینجا ارتش آتن با آنان رو در رو شد. این ارتش تشکیل می‌شد از ۹ هزار نفر آتنی که هزار پالاته‌ای به آنان کمک می‌کردند. بدین ترتیب دو طرف تقریبا از نظر شمار با هم برابر بودند. آتنیان می‌ترسیدند که حمله کنند زیرا هیچ سواره‌نظامی از خودشان نداشتند و ایرانیان هم منتظر باقی نیروهای خود شدند.

این حالت پات چندین روز برقرار بود تا این که به نیروی اعزامی ایرانی دستور داده شده که باز سوار کشتی شود و به همراه باقی ناوگان به آتن برود. ... در روز اول سواره‌نظام ایرانی سوار کشتی شد و میلتیادِس دیگر سرداران آتنی را ترغیب کرد که حالا که سواره‌نظام ایرانی رفته و آتنیان هم دست بالا را دارند، به ایرانیان حمله کنند. این کار نیاز به ترغیب فراوانی داشت زیرا پیش از آن، آتنیانِ اندکی با ایرانیان روبرو شده بودند و هیچ ارتش یونانی‌ای هم نیروهای ایران را شکست نداده بود. ....

آتنیان به پیش تاختند و در هر دو جناح - که تعداد نیروهایشان برابر بود - رقیبان خود را به عقب راندند. اما پیشروی آتنیان در جناح میانه به خاطر درگیری بین دو صف آهسته و گسسته شد. وقتی آتنیان به قلب سپاه ایران رسیدند - که به هر حال از جناح خودشان فشرده‌تر و ژرف‌تر بود و از هنگ‌های نخبه‌ی پارسی و سکایی تشکیل می‌شد - ایرانیان آنان را به عقب راندند. در همین حال برخی از هنگ‌های آتنیان که در جناح‌ها موفق‌تر بودند توانستند پیشروی خود را متوقف کنند و صف‌بندی‌شان را عوض کنند و به باقی نیروهای ایرانی در جناح میانه حمله کنند.

از دید ایرانیان، نبرد ماراتن تنها یک پسروی ناخوشایند در یک عملیات جزیی بود. اما برای یونانیان از نظر روان‌شناختی اهمیت بی‌اندازه‌ای داشت که برای نخستین بار کشف کردند می‌توانند با ارتش ایران روبرو شوند و پیروز هم بشوند.

همین! می‌بینیم که در این نبرد آتنیان برتری عددی داشتند و ایرانیان نیز به انگیزه‌ی نبرد حتمی به ماراتن نیامده بودند زیرا منتظر فرمان بودند. و از این گذشته، این پسروی و عقب‌نشینی کوچک برای ایرانیان اهمیتی نداشته است. شاید اگر در این نبرد، سواره‌نظام در کنار پیاده‌نظام مانده بود هیچ وقت نامی از نبرد ماراتن نمی‌شنیدیم! مانند نبردهای فراوان دیگر که در آن یونانیان و رومیان از ایرانیان شکست خوردند.

بَه‌ایوَربام اصطلاحی است در زبان پارسی کهن به معنای ده‌هزارتایی و یکی از تقسیم‌های ارتش هخامنشیان بود. ارتش هخامنشیان شاید نخستین ارتشی بود که برای تقسیم‌بندی دستگاه دهدهی را به کار می‌برد. بَه‌ایوَر (baivar) در زبان پارسی میانه یا پهلوی به صورت بیوَر (bivar) درآمد و در زبان پارسی نو تقریبا فراموش شد. فردوسی در شاهنامه گوید:

جهانجوی را نام ضحاک بود /دلیر و سبکسار و ناپاک بود
کجا بیوراسپش همی‌خواندند / چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار / بود بر زبان دری ده‌هزار

دیگر تقسیم‌بندی‌های ارتش هخامنشی عبارت بودند از:
دَته‌بام: ده تایی زیر فرمان دته‌پَتیش (ده‌بَد یا ده‌بُد)
سَته‌بام: سدتایی زیر فرمان سته‌پتیش (سدبَد یا سدبُد)
هَزاره‌بام: هزارتایی زیر فرمان هزاره‌پتیش (هزاربَد یا هزاربُد)

ساسانیان نیز از همین روش پیروی کردند و در ارتش خود هزارمرد و هزاربد داشتند.

پی‌نوشت:

در متن‌های یونانی اصطلاح پارسی کهن «بَه‌ایوَر» را به myriad ترجمه کرده‌اند که در اصل به همان معنای «ده هزار» بوده اما امروزه در انگلیسی به معنای بی‌شمار به کار می‌رود. اصطلاح هَزاره‌پَتیش نیز در یونانی به chiliarch ترجمه شده است.

همچنین دوستی ارمنی اشاره کرد که واژه‌ی بیور در زبان ارمنی راه یافته اما به جای bivar آن را به صورت byur می‌نویسند و bee-ur تلفظ می‌کنند.

Monday, July 13, 2009

با زهم دروغ: سروده‌ای از فردوسی؟ به یزدان که گر ما خرد داشتیم

دوشنبه ۲۲/تیر/۱۳۸۸ - ۱۳/جولای/۲۰۰۹

من نمی‌فهمم این مردم ایران که این قدر دم از «فرهنگ» و «مردمی» و «راستی» و ... می‌زنند چرا و چگونه هر حرفی را بدون پژوهش و تامل و تفکر تکرار کنند و هر چیزی به دست‌شان برسد پخش می‌کنند. چگونه به خود اجازه می‌دهند هر حرفی را به هر کسی ببندند؟ پس از آن شعر «بند تنبانی» که به بانو سیمین بهبهانی بسته بودند و درباره‌اش نوشتم، اینک نوبت فردوسی بزرگ شده شده که آلت دست و بازیچه‌ی هوس برخی بی‌سوادان شود و دیگران هم که چندان با شاهنامه آشنا نیستند گول آنان را بخورند. لابد برخی هم ذوق زده می‌شوند که فردوسی اوضاع امروز ایران را «پیش بینی» کرده است!

این متنی است که در روزهای اخیر چندبار از راه رایانامه (ای-میل) از دوستان و آشنایان به دستم رسیده است:

سروده‌ای از فردوسی بزرگ که درود و داد و دَهِش یزدان بر او باد

در این خاک زرخیز ایران زمین ------- نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود --------- وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان -------- گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک ----------- همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد ---------- ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود --------- گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما --------- که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان --------- کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟ ------------- خرد را فکندیم این سان ز کار
نبود این چنین کشور و دین ما ---------- کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود ------------ همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت ------------ کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر -------------- گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت ----------- نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت ---------------- که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد ------------- که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند ------------- کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم ------------ کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن ------------ به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است -------------- دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم -------------- برون سر از این بار ننگ آوریم

--------------------
لطفا بین دوستان پخش کنید

اگر شجاعت و مردمی دارید، شعر را به نام خودتان پخش کنید. چرا باعث بدنامی فردوسی می‌شوید و به او تهمت می‌زنید؟ البته این شعر از آن شعری که به سیمین بهبهانی بسته بودند بامعناتر است و وزن و قافیه هم در آن رعایت شده است. اما کم هم ایراد ندارد. در زیر به برخی ایرادهای آشکار این قطعه می‌پردازم:

۱- عبارت‌های نامناسب: خاک زرخیز، آریایی نژاد، نان‌آور: این ترکیب‌ها از ساخته‌های جدید زبان پارسی است و در گذشته، دست کم در زمان و زبان فردوسی، دیده نمی‌شده است.

۲- عبارت‌های بی‌معنا: بنده‌ی ناب یزدان یعنی چه؟! لابد در برابر بنده‌ای است که «شیشه خرده» دارد؟

۳- اشکال تاریخی: در شاهنامه «هوش» به معنای امروزی آن در عبارت «باهوش» به کار نرفته است بلکه به معنای زیرکی و تیزبینی و نیز مخالف مستی است. مانند:
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین -------- پس از مرگ بر من کند آفرین
ز می خفته و دل ز هش رفته بود

(البته بد نیست اشاره کنم هوش یکی دو بار هم در شاهنامه به معنای کاملا متفاوت یعنی به معنای مرگ به کار رفته است. مانند این بیت در داستان رستم و اسفندیار:
ورا هوش در زاولستان بُوَد --------- به دست تهم پور دستان بود.)

۴- جمله‌های بی‌معنا:
در این کشور آزادگی ارز داشت ------------ کشاورز خود خانه و مرز داشت

کشاورز خانه و مرز داشت یعنی چه؟ کشاورز چگونه می‌تواند مرز داشته باشد؟ «ارز داشت» نیز عبارت بی‌معنایی است که به سبک فردوسی نمی‌خورد.

۵- شاهکار بعدی «این فردوسی» بیت زیر است:

بسوزد در آتش گرت جان و تن ------------ به از زندگی کردن و زیستن

لنگه‌ی دوم «به از زندگی کردن و زیستن؟» یعنی چه؟ فرق زندگی کردن و زیستن چیست؟ اینجاست که باید گفت «المعنی فی بطن الشاعر» (می‌گویند روزی شاعر عربی شعری معمایی گفت و برای شاعر دیگری فرستاد که اگر راست می‌گویی جواب این معما را پیدا کن. شاعر دوم هم در پاسخ گفت: المعنی فی بطن الشاعر یعنی معنا یا جواب معما در شکم خود شاعر باد! و البته پاسخ معما «خنجر» بود!)

۶- بیت آخر هم کم ایراد نیست: سر از بار ننگ بیرون آوردن یعنی چه؟ معمولا از زیر بار ننگ بیرون می‌آیند نه این که فقط سرشان را بیرون بیاورند.

۷- غلط‌های املایی: از همه بامزه‌تر آن که این فردوسی آن قدر بی‌سواد است که فرق «خار» و «خوار» را نمی‌دانسته و گفته «گشتیم خار»!

حالا که شاهنامه‌ی فردوسی هم به صورت سی.دی در دسترس است و هم در سایت‌های گوناگون اینترنتی مانند ری‌را و گنجور و پرسوپدیا و .... وجود دارد (نشانی اینها در کنار صفحه دیده می‌شود) و امکان جستجو در آن هست، چرا کسی به خودش زحمت نمی‌دهد و بررسی کند که آیا هر چه به دستش رسیده راست است یا نه.

امیدوارم دوستان و دیگران از این پس وقتی نامه‌ای به دستشان می‌رسد کمی به محتوای آن دقت کنند و به صِرف این که در آن گفته شد «بین همه پخش کنید» آن را چشم بسته بین همه پخش نکنند.

پی‌نوشت (اسفند ۱۳۸۹)
بیش از یک سال و نیم از نوشتن این جستار می‌گذرد و هنوز کسی نشانی دقیق این شعر فردوسی را به دست نداده است یعنی کسی نشان نداده که این بیت‌ها در صفحه‌ی چند کدام دست‌نوشته‌ی قدیمی و معتبر با سال نگارش یا ویراست چاپی معتبر شاهنامه‌ی فردوسی با نام ویراستار و ناشر و سال چاپ آمده است. و این مهم‌ترین موضوع در نسبت دادن شعر یا نوشته به کسی است. برخی این استدلال سست را می‌کنند که در نسخه‌های قدیمی بوده اما امروزه چاپ نمی‌شود. کدام نسخه؟ کدام قدیم؟ چه تاریخی؟ چه سالی؟

برخی هم دنبال تک واژه‌های این شعر می‌گردند و می‌گویند فلان واژه در فلان بخش شاهنامه هم آمده است. با این حساب تمام واژه‌های این شعر در فرهنگ دهخدا هم آمده است. پس شعر از علامه دهخدا است! شاید هم از دکتر محمد معین است!

توجه
بر پایه‌ی پیغام‌هایی که خوانندگان دادند، و نیز این صفحه در ویکی‌پدیای پارسی، گویا این شعر از شادروان «مصطفا سرخوش» است که مدتی دبیر ادبیات دبیرستان البرز تهران بوده و چند سال پیش در امریکا درگذشته است. خطاهای املایی یاد شده در بالا هم تقصیر کسانی است که شعر را در اینترنت پخش کرده‌اند.

Thursday, July 09, 2009

حکایتی از هفت اورنگ جامی

پنج‌شنبه ۲۰/تیر/۱۳۸۸ - ۹/جولای/۲۰۰۹

پس از کار سترگ نظامی گنجوی در سرودن «پنج گنج» یا خمسه، شاعران فراوان دیگری از وی تقلید کردند. از جمله‌ی سرشناس‌ترین و بزرگترین آنها نورالدین عبدالرحمان جامی است که کتاب «هفت اورنگ» او شامل هفت مثنوی به تقلید از نظامی است و به نظر من نام آن را هم از نظامی گرفته است آنجا که نظامی در کتاب «هفت پیکر» یا «بهرام‌نامه» سروده است:

هفت رنگ است زیر هفت اورنگ ---------- نیست بالاتر از سیاهی رنگ

اورنگ به معنای تخت شاهی است و هفت اورنگ همان صورت فلکی هفت برادران است. نام کتاب‌های هفت اورنگ جامی چنین است:

- اورنگ نخست: سلسلة الذهب (زنجیر زرین) بر همان وزن هفت پیکر نظامی (فاعلن مفاعلن فعلن)
- اورنگ دوم: سلامان و ابسال: داستان عشقی سلامان و ابسال
- اورنگ سوم: تحفة الاحرار (هدیه‌ی آزادگان) بر همان وزن «مخزن الاسرار» نظامی (مفتعلن مفتعلن فاعلن)
- اورنگ چهارم: سبحة الابرار (سپاس/تسبیح نیکوکاران). بر وزن فاعلاتن فعلاتن فعلن.
- اورنگ پنجم: یوسف و زلیخا. بر همان وزن خسرو و شیرین نظامی (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل)
- اورنگ ششم: لیلی و مجنون. بر همان وزن لیلی و مجنون نظامی (مفعول مفاعلن فعولن)
- اورنگ هفتم: خردنامه‌ی اسکندری. بر وزن اسکندرنامه‌ی نظامی (فعولن فعولن فعولن فعول)

حکایت کوتاه زیر درباره‌ی آزادگی از اورنگ چهارم یا «سبحة الاحرار» برگرفته شده است:

خارکش پیری با دلق درشت ----------- پشته‌ای خار همی‌برد به پشت
لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت ------------ هر قدم دانه‌ی شکری می‌کاشت
کـ:«ای فرازنده‌ی این چرخ بلند! ---------- وی نوازنده‌ی دل‌های نژند!
کنم از جَیب نظر تا دامن ------------------ چه عزیزی که نکردی با من!
در ِ دولت به رخم بگشادی ------------------ تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن -------------- گوهر شکر عطایت سفتن»
نوجوانی به جوانی مغرور--------- رَخش ِ پندار همی‌راند ز دور
آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش -------------- گفت کـ:«ای پیر خرف گشته، خموش!
خار بر پشت، زنی زین سان گام ------------ دولتت چیست؟ عزیزی‌ت کدام؟
عمر در خارکشی باخته‌ای ------------------ عزت از خواری نشناخته‌ای»
پیر گفتا که: «چه عزت زین بـِه ----------- که نی‌ام بر در ِ تو بالین‌نـِه؟
کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام ------------- نان و آبی خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت -------------- به خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکرد ------------------ بر در شاه و گدا بنده نکرد
داد با این همه افتادگی‌ام ------------------ عز آزادی و آزادگی‌ام»


هفت اورنگ را می‌توانید در این نشانی در پایگاه ری‌را بخوانید.

Wednesday, July 08, 2009

درباره‌ی سغد

چهارشنبه ۱۹/تیر/۱۳۸۸ - ۸/جولای/۲۰۰۹

یکی از سرزمین‌های مهم ایرانی که شاید کمتر برای ایرانیان امروزی شناخته باشد سرزمین سغد است. زبان سغدی نیز عضوی از خانواده‌ی زبان‌های ایرانی شرقی است. در این نوشته تلاش می‌کنم اندکی درباره‌ی سغد بنویسم و امیدوارم در فرصت‌های بعد بتوانم مفصل‌تر بدان بپردازم.

پیش از اسلام:

شاید در اهمیت سرزمین سغد برای ایرانیان باستان همین بسنده باشد که بدانیم در اوستا، در بند دوم از فرگرد اول ونديداد (يا ويديو داد) درباره‌ی سغد چنین آمده است: «دومين سرزمين که من اهورا مزدا آفريدم، دشتی بود که سوغدها در آن جای گرفتند.» و نخستین سرزمین هم «اریانم ویجه» یا «ایران‌ویج» بود.

وقتی کورش بزرگ به سوی خاور رفت، پس از آن که ايالت مرگيانه را گرفت (Margiana که همان مرو است)، از آن پس ايالت سغديان را گشود و تا رود سيحون (سير دريا) پيش رفت. («احوال و اشعار ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی، سعید نفيسی) کورش در سال ۵۴۴ پ.م. در آنجا دژی ساخت که تاجیکان امروز آن را «کورکد» یا همان «کورش‌کده» (در انگلیسی: Cyropolis) می‌خوانند.

سغد از زمان داریوش بزرگ هخامنشی جزو شهربانی‌های ایران بود. (satrap یونانیده‌ی واژه‌ی پارسی خشثره‌پوان khshthra-pavan است. این واژه‌ی پارسی کهن در پارسی امروزه به شکل «شهربان» درآمده است.) در سنگ‌نبشته‌ی بیستون نام این سرزمین به صورت سوغده (Suguda) از سرزمین‌های زیر فرمان داریوش آمده است. در انگلیسی نام این ایالت را سغدیانه (Sogdiana) می‌گویند. داریوش بزرگ در گل‌نبشته‌ی کاخ شوش نیز چنین می‌گوید: «من در شوش کاخی ساختم ....لاجورد و بدخشان و سنگ‌های که در اینجا به کار رفته از سرزمین سغد آورده‌اند..» (تاریخ اجتماعی ایران، مرتضا راوندی، جلد ۱، ص ۴۶۵)


سغد باستان

سغد تا پایان دوران ساسانیان نیز یکی از ایالت‌های ایران بود. خسرو یکم «انوشه‌روان» پس از آن که ارمنستان را از رومیان پس گرفت، در گرجستان شهری پی افکند به نام «سغدبیل» که سربازان سغدی و دیگر ایرانیان را در آن جای داد. (ایران در زمان ساسانیان، ص ۳۹۳)

فرمانروای سغد لقب «اخشیذ» داشت که شکل دیگر آن یعنی «افشین» در شهر اُشروسنه (استروشن) به کار می‌رفت. کریستنسن می‌نویسد که «اخشیذ» (Ikhshêdh) شکل سغدی واژه‌ی است که در اوستا «خشه ایته» (khshaêta) آمده و معمولا آن را «نورانی» معنا می‌کنند. سپس می‌نویسد اما آندره‌اس ریشه‌ی آن را «خشای» (khshây) می‌داند و معنای آن را «فرمانروا» ترجمه کرده است. (ایران در زمان ساسانیان، ص ۵۲۵)

به نوشته‌ی ایرانیکا سغدیان دست کم مدت سیصد سال از سده‌ی پنجم تا هشتم میلادی تجارت آسیای میانه را در دست داشتند. به گفته‌ی گوتیو (Gauthiot)، «در آغاز دوران مسیحی، زبان سغدی در طول خطی رایج بود که از دیوار چین تا سمرقند و مغرب ادامه داشت. زبان سغدی در مدت چند قرن در آسیای مرکزی زبان بین‌المللی (lingua franca) به شمار می‌رفت و به توسط این زبان بود که کتاب‌های مانوی و بودایی حتا در قبیله‌های ترک هم نفوذ پیدا کرد. (ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۴)

به خاطر همین وضعیت زبان سغدی است که بیشتر نوشته‌های رسیده به دست ما به کارهای تجاری و بازرگانی و قرارداد مربوط می‌شود.

پس از اسلام

سرزمین سغد پس از اسلام نیز اهمیت خود را برای ایرانیان حفظ کرد به طوری که در فرهنگ برهان قاطع - که در سال ۱۰۶۲ ق/ ۱۰۳۰ خ/ ۱۶۵۱ م نوشته شده - درباره‌ی سغد چنین گفته:

نام شهری است از ماوراءالنهر نزدیک سمرقند. گویند آب و هوای آن در نهایت لطافت باشد و آن به «سغد سمرقند» شهرت دارد. آن را بهشت دنیا هم می‌گویند. (برهان قاطع)

از شهرهای مهم سرزمین سغد می‌توان سمرقند و بخارا و خجند و شهر سبز (کش) را نام برد.

از سغدیان سرشناس پس از اسلام، می‌توان از «ابوحفص حکیم پسر احوص سغدی» نام برد که از شاعران و موسیقی‌دانان برجسته‌ی ایرانی است که سده‌ی سوم هجری می‌زیست. باید به یاد داشت که در سده‌های نخستین دوران اسلام، بیشتر شاعران موسیقی‌دان نیز بودند. برای نمونه رودکی خود موسیقی‌دان برجسته‌ای بود. شمس قیس رازی در کتاب «المعجم فی معاییر اشعارالعجم» درباره‌ی ابوحفص می‌نویسد:
گویند نخست شعر پارسی را [در اوزان عرب] او گفته است:

آهوی کوهی در دشت چگونه دَوَذا؟ --------- او ندارد یار، بی یار چگونه رَوَذا؟

ابوحفص در صناعت موسیقی دستی تمام داشت و ابونصر فارابی در کتاب خویش ذکر او آورده است با صورت آلت موسیقاری به نام «شهرود» که بعد از بوحفص هیچکس آن را در عمل نتوانست آورد.

لنگه‌ی دوم بیت بالا را به این صورت نیز نوشته‌اند: او ندارد یار، بی یار چگونه بُوَذا؟

البته پیش از ابوحفص نیز شاعران دیگری به پارسی شعر گفته بودند از جمله «محمد پسر وصیف سگزی» (سیستانی) که برای یعقوب پسر لیث رویگر (درگذشته: ۲۶۵ هجری) چکامه می‌سرود. در این باره در کتاب تاریخ سیستان چنین آمده است:
در فتح هرات، شعرا او [=یعقوب] را به شعر تازی مدح گفتند و او عالمِ نبود، درنیافت. محمد بن وصیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار نامه‌ء پارسی نبود. پس یعقوب گفت: «چیزی که من اندرنیابم چرا باید گفت؟» محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت و پیش از او کسی نگفته بود.

تاریخ واقعه‌ی گشودن هرات به دست یعقوب سال ۲۵۳ ق./ ۲۴۶ خ. / ۸۶۷ م. است. همین که در زمان یعقوب، محمد سگزی می‌توانست چکامه‌ی پارسی بسراید نشان می‌دهد که این کار پیشینه داشت و یکشبه نبوده است. بگذریم...

از دیگر سغدیان سرشناس می‌توان به ابونصر فارابی اشاره کرد که در اثبات سغدی بودن وی دوست گرامی دکتر علی دوست‌زاده پژوهش مهمی کرده است و به زودی منتشر خواهد شد.

دوران معاصر

امروزه سغد نام یکی از استان‌های کشور تاجیکستان است که مرکز آن شهر خُجَند نام دارد. خجند در دوران کمونیسم «لنین‌آباد» خوانده می‌شد. از دیگر شهرهای استان سغد می‌توان استروشن (اشروسنه‌ی قدیم) و پنجکنت نام برد. پنج‌کنت در اصل پنج‌کند نام داشت به معنای پنج شهر و پیش از آن «پنج ده» نام داشت و زادگاه رودکی سمرقندی است. پسوند «کَند» از پسوندهای سغدی به معنای «دژ» یا «شهر» است و در نام‌های سمرکند (سمرقند) و تاشکند (چاچ‌کند) و خجند (خورکند) دیده می‌شود که همگی در همان ناحیه قرار دارند.

امروزه یكی‌ از لهجه‌های‌ زبان‌ سغدی‌ به نام زبان‌ یغنابی‌ (سغدی‌ جدید) هنوز نیز در منطقه‌هایی‌ از تاجیكستان‌ رایج است‌، البته این لهجه‌ با سغدی‌ به کار رفته در آثار خطی‌ بسیار متفاوت‌ است.

هم چنین ن.ک. بازرگانی سغدیان در دانشنامه‌ی ایرانیکا.

Tuesday, July 07, 2009

ساختارشناسی فعل‌های پارسی

سه‌شنبه ۱۸/تیر/۱۳۸۸ - ۷/جولای/۲۰۰۹

پیشتر کتاب دکتر محسن حافظیان را به نام «ساختارشناسی و شکل‌های تصریفی فعل‌های فارسی» معرفی کردم. این هفته دکتر حافظیان خبر دادند که اینک این کتاب در دسترس انگلیسی‌زبان نیز قرار گرفته و ویراست انگلیسی کتاب در کانادا منتشر شده است.



نام: Persian Verbs, Morphology and Conjugations
زبان: انگلیسی
نویسنده: محسن حافظیان (Mohsen Hafezian)
محل انتشار: مونترال، کانادا
انتشارات: Multissage Inc
شابک: ISBN 978-2-923709-05-5
صفحه: ۲۶۲

همان طور که گفتم این کتاب ابتدا با عنوان Les verbes persans, Morphologie et conjugaisons در سال ۲۰۰۱ م/ ۱۳۸۰ خ به زبان فرانسه در پاریس به دست انتشارات L’Harmattan منتشر شد. سپس در سال ۱۳۸۳ خ/ ۲۰۰۴ م. انتشارات گل آفتاب مشهد ویراست پارسی آن را با عنوان «ساختارشناسی و شکل‌های تصریفی فعل‌های فارسی» در ایران منتشر کرد.

آن طور که در پیشگفتار ویراست پارسی آن آمده و نیز در نامه‌نگاری با دکتر حافظیان مطرح شد، در نوشتن این کتاب هدف‌های زیر دنبال شده است:

- شناساندن فهرست کم و بیش کاملی از فعل‌هایی که در فرهنگ‌های زبان پارسی آورده شده‌اند. فعل‌هایی که در این فهرست آمده‌اند به سطح‌های گوناگون زبان و به ناحیه‌های گوناگون فارسی‌زبانان تعلق دارند. با این همه، بیشتر فعل‌های نمایه‌های کتاب گزیده‌ای از فعل‌های پربسامد پارسی در ایران امروز است.

- شناساندن یک الگوی ساختاری فراگیر برای فعل‌های پارسی. ساختارشناسی فعل‌های ساده محور تمامی بررسی‌های بوده است. فعل‌های ساده‌ی یاد شده می‌توانند پایه‌ی فعل‌های مشتق و یا ترکیبی باشند.

- کمک به حل دشواری‌هایی که در کاربرد فعل‌های فارسی روی می‌نمایند.

- شناساندن مختصر بافت جمله‌هایی که شکل تصریفی فعل‌ها در آن به کار می‌روند. با این همه، بحث‌های مربوط به بافت جمله‌ها تنها در حدی آورده شده‌اند که شکل تصریفی فعل را بتوانیم در آن نشان دهیم.

بخش‌های مختلف این کتاب به شرح زیر اند:
- ساختارشناسی فعل‌های فارسی
- دستور مختصر زبان فارسی (در حوزه‌ی فعل‌ها)
- نمایه‌های صرف فعل‌ها (ساده، پیشوندی و ترکیبی)
- فهرست فعل‌های پارسی با ترجمه‌ی انگلیسی آنها

این کتاب در ابتدا برای پاسخ به نیاز فرانسوی زبانانی نوشته شد که فارسی می‌آموختند. گفتنی است که پیش از این در زبان فرانسه کتابی وجود نداشت که تنها به آموزش صَرف فعل‌های پارسی و ساختارهای آن بپردازد، یعنی چیزی شبیه کتاب بشرل (یا بشقل Bescherelle) که برای فعل‌های زبان فرانسه وجود دارد. در واقع این کتاب نخستین بشرل زبان پارسی است.

نبود ِ اثری که در قالبی نو، قانونمند بودن ساختاری فعل‌های زبان پارسی را در ایران نشان دهد نویسنده را بر آن داشت که کتاب یاد شده را به پارسی برگرداند و در ایران نیز منتشر کند. دیگر آثار منتشر شده درباره‌ی فعل‌های پارسی در ایران بر پیش‌فرض نادرست تقسیم فعل‌های پارسی به «فعل‌های منظم» و «فعل‌های نامنظم» نگاشته شده‌اند. این پیش‌فرض نادرست خود مانعی بوده است بر تدوین روش‌های آموزشی این مقوله‌ی زبانی در زبان پارسی.

همچنین نبود اثری در این حوزه و در این قالب در کشورهای انگلیسی زبان (از جمله کانادا و آمریکا) برای آموزش زبان پارسی، دلیلی شد برای ترجمه‌ی کتاب به انگلیسی. این کتاب را تمامی دانشجویان گروه‌های ایران‌شناسی در خارج از ایران می‌توانند استفاده کنند.

برای دریافت کتاب می‌توانید با رایانامه‌ی زیر تماس بگیرید:
دکتر محسن حافظیان: mohsen.hafezian@yahoo.fr

Monday, July 06, 2009

حکایت پیرزن و سنجر

دوشنبه ۱۵/تیر/۱۳۸۸ - ۶/جولای/۲۰۰۹

نخستین مثنوی از کتاب «پنج گنج» نظامی گنجوی مجموعه‌ای اخلاقی است به نام «مخزن الاسرار» که نظامی در حدود ۳۰ سالگی خود سرودن آن را به پایان رساند. در زیر یکی از حکایت‌های مشهور و همیشگی و جاودانی این کتاب را می‌آورم که زمانی شکل کوتاه‌شده‌ی آن در کتاب فارسی مدرسه‌ها بود.

پیرزنی را ستمی درگرفت --------- دست زد و دامن سنجر گرفت
کـ:«ای ملک! آزرم تو کم دیده‌ام ------------- وز تو همه ساله ستم دیده‌ام
شحنه‌ی مست آمده در کوی من -------------- زد لگدی چند فرا روی من
بیگنه از خانه به رویم کشید --------------- موی کشان بر سر کویم کشید
در ستم‌آباد زبانم نهاد --------------- مهر ستم بر در خانَم نهاد
گفت: «فلان نیم‌شب ای کوژپشت ---------------- بر سر کوی تو فلان را که کشت؟»
خانه‌ی من جُست که «خونی کجاست؟» -------------- ای شه ازین بیش زبونی کجاست؟
شحنه بود مست که آن خون کند ---------------- عربده با پیرزنی چون کند؟
رطل‌زنان دخل ِ ولایت برند ---------------- پیره‌زنان را به جنایت برند؟
آن که در این ظلم نظر داشته است ------------ ستر من و عدل تو برداشته است
کوفته شد سینه‌ی مجروح من -------------- هیچ نماند از من و از روح من
گر ندهی داد من ای شهریار ------------ با تو رود روز شمار این شمار
داوری و داد نمی‌بینمت ---------------- وز ستم آزاد نمی‌بینمت
از ملکان قوت و یاری رسد --------------- از تو به ما بین که چه خواری رسد
مال یتیمان ستدن ساز نیست --------------- بگذر از این، غارت ابخاز نیست
بر پَله‌ی پیره‌زنان ره مزن -------------- شرم بدار از پَله‌ی پیره‌زن
بنده‌ای و دعوی شاهی کنی --------------- شاه نه‌ای چون که تباهی کنی
شاه که ترتیب ولایت کند ------------------- حکم رعیت به رعایت کند
تا همه سر بر خط فرمان نهند --------------- دوستی‌اش در دل و در جان نهند
عالم را زیر و زبر کرده‌ای --------------- تا تویی آخر چه هنر کرده‌ای؟
مسکن شهری ز تو ویرانه شد ------------------ خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
ز آمدن مرگ شماری بکن --------------- می‌رسدت دست، حصاری بکن
عدل تو قندیل شب افروز توست ------------- مونس فردای تو امروز توست
پیرزنان را به سخن شاد دار ----------- و این سخن از پیرزنی یاد دار
دست بدار از سر بیچارگان --------------- تا نخوری پاسخ غمخوارگان
چند زنی تیر به هر گوشه‌ای؟ ----------- غافلی از توشه‌ی بی‌توشه‌ای
فتح جهان را تو کلید آمدی ------------------ نز پی بیداد پدید آمدی
شاه بدانی که جفا کم کنی -------------------- گر دگران ریش، تو مرهم کنی
رسم ضعیفان به تو نازش بوَد ----------------- رسم تو باید که نوازش بوَد
گوش به دریوزه‌ی انفاس دار --------------- گوشه نشینی دو سه را پاس دار
داد در این دور برانداخته است ------------ در بر ِ سیمرغ وطن ساخته است
شرم در این طارم ازرق نماند ----------------- آب در این خاک معلق نماند
خیز نظامی ز حد افزون گِری --------------- بر دل خوناب شده خون گِری

سنجر: معزالدین سنجر (درگذشته ۵۵۲ هجری قمری/ ۵۳۵ خ. / ۱۱۵۷ م.) آخرین سلطان سلجوقیان شرق ایران بود. این سلسله به دست خوارزمشاهیان برافتاد. پدر سنجر سلطان جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی بود که در زمان او خیام نیشابوری تقویم را اصلاح کرد و این تقویم به نام تقویم جلالی شناخته می‌شود.
رطل‌زنان: مستان. آنان که رطل (پیمانه‌ی بزرگ شراب) زده‌اند. رطل عربیده‌ی «لیترا»ی لاتین است به معنای پیمانه. واژه‌ی لیتر هم از همین واژه‌ی لاتین گرفته شده است.
دخل ولایت: درآمد مملکت
روز شمار: روز داوری و حساب
ابخاز: ناحیه‌ای در گرجستان
پَله: کالای نقد. مقابل پول
ترتیب ولایت کردن: به کارهای کشور رسیدن
قندیل: چراغ آویزان
طارم ازرق: مهتابی نیلگون (کنایه از آسمان)
آب: آبرو
گری: بگری، گریه کن