شنبه ٢٩/مهر/١٣٩١ - ٢٠/اکتبر/٢٠١٢
متاسفانه در خبرها این اصطلاح غلیظ و غلط «ضرب و شتم» را زیاد میشنویم. اما کسی به معنای آن توجه نمیکند.
«ضرب» در زبان عربی به معنای «زدن» است که مسلما در این رویدادها فراوان است. اما «شتم» به معنای «دشنام دادن» است. درست است که در این رویدادها دشنام دادن هم هست اما بیشتر منظور کسانی که این عبارت را به کار میبرند «زد و خورد» است.
گویا اصطلاح «حقوقی» مربوط «ضرب و جَرح» است به معنای «زدن و زخمی کردن» که آن هم خیلی عربی است.
به نظر من همان «زد و خورد» بسیار گویاتر است. در میان تاجیکان نیز از «لَت و کوب» استفاده میشود که «لَت» به همان معنای «زدن» است و در تاریخ بیهقی و مثنوی مولوی و دیگر آثار ادبیات فارسی به کار رفته است. برای نمونه در تاریخ بیهقی (در داستان بر دار کردن حسنک وزیر): همیشه چشم نهاده بودی که پادشاهی ... بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فروگرفتی.
در کتاب «غلط ننویسیم» هم به این موضوع اشاره شده است.
Saturday, October 20, 2012
ضرب و شتم
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:35 PM |
پيوند دایمی
5 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی زبان
Friday, October 19, 2012
دستگاههای سنجش سنتی - درازا
آدینه ٢٨/مهر/١٣٩١ - ١٩/اکتبر/٢٠١٢
میدانیم که دستگاه سنجش متریک از سدهی هژدهم میلادی پدید آمده است و برای درازا و زمان و جرم واحدهای دقیق علمی تعریف شد. پیش از آن از واحدهای «طبیعی» استفاده میشد و یکی از دلیلهای طرفداران دستگاه سنجش «امپراتوری» (Imperial) یا «بریتانیایی» - که هنوز در امریکا و بریتانیا به کار میرود - همین «طبیعی» بودن آن است.
در دستگاه سنتی بریتانیایی از یکاهای زیر برای اندازهگیری درازا استفاده میشود:
انگشت (finger): یک شانزدهم پا (foot)
اینچ (inch): برابر ٢.۵۴ سانتیمتر. ریشهی آن از uncial در لاتین به معنای «یک دوازدهم» است و با اونس (ounce) همریشه است. زیرا اینچ یک دوازدهم پا است و اونس هم یک دوازدهم لیتر رومی بوده است. (در فرانسوی به جای اینچ از pouce به معنای «شست» استفاده میکنند)
پا یا فوت: هر فوت دوازده اینچ است = ٣٠ سانتیمتر
کابیت (cubit): از سر انگشت تا آرنج = ١.۵ پا = ١٨ اینچ = ۴۵ سانتی متر
یارد: فاصلهی سر انگشت تا میان سینه وقتی دست را باز کنیم = ٣ پا = ٣۶ اینچ = ٩٠ سانتیمتر
ال (ell) به معنای بازو: فاصلهی سر انگشت تا شانهی دیگر وقتی دست را باز کنیم = ۴۵ اینچ = ١١۴ سانتیمتر
مایل (mile): از لاتین به معنای «هزار» است یعنی هزار گام. برابر ۵ هزار پای رومی = ١۴٨٠ متر
ما هم در دستگاه سنجش خود در زبان فارسی از واحدهای همانندی استفاده میکنیم:
وجب
جو = یک ششم انگشت = ٠.٧ سانتیمتر
انگشت = ۴.٣٣ سانتیمتر
بهر = نیم گره = ١.۶٢ سانتیمتر
گره = ٣.٢۵ سانتیمتر
گز = ٢۴ انگشت = ٣٢ گره = ١٠۴ سانتیمتر
(مثلی هم هست که میگوید: دو بار گز کن یه بار ببُر). «گز» را در زبان عربی «ذراع» یا «ذرع» میگویند و همین واژه در زبان پارسی هم به کار میرفته است.
اَرش (arsh): فاصلهی بین دو انگشت بزرگ وقتی دستها را از دو طرف باز کنیم. تعریف دیگر «اَرش» را فاصلهی آرنج تا سر انگشت بزرگ نوشتهاند که با تعریف نخست خیلی فرق دارد.
میل = ٢٠٠٠ گز = ٢ کیلومتر.
فرسنگ = ٣ میل = ۶ کیلومتر (فرسنگ در پارسی کهن parsang بوده است و در عربی «فرسخ» شده است و به همین شکل باز وارد زبان پارسی شده است.)
باید توجه داشت که این سنجهها چون بر پایهی انسانها تعریف میشده به اندازهی متوسط مردم بالغ آن جامعه بستگی داشته است.
البته این تنها یک بررسی مقدماتی است. دربارهی یکاهای وزن و زمان هم به زودی خواهم نوشت.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
9:09 PM |
پيوند دایمی
5 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی تاريخ باستان , تاریخ میانی , زبان
Tuesday, October 16, 2012
کتاب مفاتیح العلوم خوارزمی
سهشنبه ٢۵/مهر/١٣٩١ - ١۶/اکتبر/٢٠١٢
نوشتن دانشنامه نیاز داشتن دانش و آگاهی در زمینههای گوناگون علم و دانش است. یکی از نخستین دانشنامههایی که در دوران پس از اسلام نوشته شده است کتاب «مفاتیح العلوم» یا «کلیدهای دانشها» است که دانشمندی ایرانی به نام «ابوعبدالله احمد ابن محمد ابن یوسف خوارزمی» در سدهی چهارم هجری/دهم میلادی نوشته است و در این جستار به معرفی آن میپردازم.
نام کتاب: مفاتیح العلوم (کلیدهای دانشها)
نویسنده: ابوعبدالله احمد ابن محمد ابن یوسف خوارزمی
سال نگارش: بین ٣۶٧ تا ٣٧٢ ق
ترجمه به فارسی: دکتر حسین خدیو جم
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
سال نشر: ١٣۴٧ خ
صفحه: ٢۵٠ + ٨٠ (نمایهها)
این کتاب از دو پاره یا دو «مقالت» تشکیل شده است. پارهی نخست شش «در» یا «باب» دارد و پارهی دوم هم نُه باب دارد. هر باب چندین بخش یا «فصل» دارد. در زیر فهرست بابها را میآورم:
مقالت اول:همان گونه که دیده میشود مقالت نخست به علوم «انسانی» و مقالت دوم به «دانشهای دقیق» تخصیص داده شده است. منظور از «حیَل» همان چیزی است که امروزه مکانیک نامیده میشود. اریثماطیقی هم شکل عربی شدهی arithmatikai یونانی یا arithmetic در انگلیسی به معنای دانش حساب و عدد است.
- باب اول: فقه (١١ فصل)
- باب دوم: کلام (٧ فصل)
- باب سوم: نحو (١٢ فصل)
- باب چهارم: نویسندگی (٨ فصل)
- باب پنجم: شعر و عروض (۵ فصل)
- باب ششم: اخبار (تاریخ) (٩ فصل)
مقالت دوم:
- باب اول: فلسفه (٣ فصل)
- باب دوم: منطق (٩ فصل)
- باب سوم: پزشکی (٨ فصل)
- باب چهارم: اریثماطیقی یا عدد (۵ فصل)
- باب پنجم: هندسه (۴ فصل)
- باب ششم: اخترشناسی (۴ فصل)
- باب هفتم: موسیقی (٣ فصل)
- باب هشتم: حیَل (٢ فصل)
- باب نهم: کیمیا (٣ فصل)
شادروان خدیوجم کتاب «جبر و مقابله»ی ابوجعفر محمد ابن موسای خوارزمی را هم از عربی به فارسی برگردانده است.
با بررسی این کتاب که در آن اصطلاحها و مفهومهای دانشهای مختلف توضیح داده شده است میبینیم که بیشتر این اصطلاحها از زبانهای فارسی و یونانی وارد زبان عربی شدهاند و خود احمد خوارزمی هم برای هر اصطلاح میگوید که از کدام زبان گرفته شده است.
مترجم در پیشگفتار خود چنین مینویسد:
دانشمندان ملل مختلف، به خصوص ایرانیان، از فرصت مناسبی که پیش آمده بود استفاده کردند و برای حفظ میراثهای کهن علمی خود، با کوشش بسیار، کتابهای ارزندهی علمی و ادبی یونانی و سریانی و پهلوی را به زبان عربی ترجمه کردند. .. بر اثر همین توجه عالمانه بود که راه ورود بسیاری از لغات پارسی و یونانی و دیگر زبانهای زندهی آن روزگار به دایرهی زبان تازی گشوده شد و در مدت کوتاهی زبان مردمی صحرانشین تا بدان پایه غنی شد که برای بیان انواع علوم آمادگی یافت.تاریخ دقیق نگارش کتاب دانسته نیست. اما احمد خوارزمی این کتاب را به ابوالحسین عُتبی، وزیر نوح دوم سامانی، پیشکش کرده است و چون عتبی میان سالهای 367 تا 372 ق. وزیر نوح سامانی بوده است تاریخ این نگارش هم در همین فاصله است.
دربارهی نویسندهی کتاب اطلاع چندانی در دست نیست. تنها میدانیم که احمد خوارزمی در بلخ زاده شد و در نیشاپور زیست. مدتی هم در بخارا در دربار امیر نوح سامانی سمت دبیری داشت. چون در بلخ زاده شده در برخی منبعها او را «بلخی» هم خواندهاند.
اهمیت این کتاب
این کتاب نخستین دانشنامه است که در دوران پس از اسلام نوشته شده است و به دست ما رسیده است. بازورث (C. E. Bosworth)، خاورشناس برجستهی بریتانیایی، در سال ١٩۶٣ م. مقالهی مفصلی نگاشته است. بازورث اشاره میکند که
دبیران دوران اسلامی میراثداران دبیران دوران ساسانی بودند که پس از موبدان مقام دوم را در دربار شاهان ایران داشتند. در سدههای نهم و دهم میلادی/سوم و چهارم هجری قدرت و اهمیت دبیران افزون شد و راه یافتن به آن رتبه و جرگه نیازمند به داشتن هوش و دانش سرشار بود. دبیران میبایستی به تمام علوم زمان خود آشنایی داشته باشند.
فارابی (زاده: ٢۶٠ ق./درگذشته: ٣٢٩ ق.) کتاب «احصاءالعلوم» (آمار یا برشماری دانشها) را چندین سال پیش از «مفاتیح العلوم» نگاشته بود اما در آن تنها به شمارش علوم پرداخته و دربارهی جزییات آنها چیز زیادی نگفته است.
گروه «اخوان الصفا» هم اندکی پیش از احمد خوارزمی ۵٢ رساله در رشتههای مختلف علوم تالیف کردند اما آنها را طبقهبندی نکردند.
کتاب دیگری که به «مفاتیح العلوم» شبیه است کتاب «جوامع العلوم» نوشتهی شعیا ابن فریغون است که در سال ٣۴۴ هجری برای امیر چغانیان در شمال رود سیردریا نوشته شده است. با آن که طبقهبندی «مفاتیح العلوم» شبیه «جوامع العلوم» است گمان نمیرود که احمد خوارزمی کتاب ابن فریغون را دیده باشد.
با مراجعه به این کتاب روشن میشود که دانشمندان مسلمان در مسئلهی طبقهبندی علوم از اروپاییان آزمودهتر و ورزیدهتر بودند.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:04 PM |
پيوند دایمی
0 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی تاریخ میانی , كتاب
Saturday, October 13, 2012
درنگی ناگزیر
شنبه ٢٢/مهرماه/١٣٩١ - ١٣/اکتبر/٢٠١٢
با سپاس از همهی دوستان و خوانندگانی که در این دو سه ماه سراغ مرا گرفتند. به دلیل چند کار و فراخته (پروژه) درگیر بودم و نتوانستم این وبلاگ را روزآمد کنم. به زودی جستارهای تازهای را پیشکش خواهم کرد.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:32 PM |
پيوند دایمی
0 نظر داده شده |
نظردهی
Wednesday, July 18, 2012
صقلاب و نمسه و آلمان
چهارشنبه ٢٨/تیر/١٣٩١ - ١٨/جولای/٢٠١٢
صقلاب یا سقلاب نام قومی است که در ادبیات پارسی معمولا در کنار «روم» به کار میرود. برای نمونه در شاهنامه چنین آمده است
ز توران زمین تا به سقلاب و روم / ندیدند یک مرز آباد بومدر کتاب «حدود العالم» (بخش ۴۳) در وصف صقلاب چنین آمده است
صقلاب ناحیتی است مشرق وی بلغار اندرونی است و بعضی از روس؛ و جنوب وی بعضی از دریای گُرز [=گرجیان] است و بعضی از روم؛ و مغرب وی و شمال وی همه بیابانهای ویرانی شمال [=در انگلیسی steppes] است.منظور از «دریای گُرز» دریای گرجیان یا همان دریای سیاه است.
و این ناحیتی است بزرگ و اندر وی درختان، سخت بسیار است پیوسته؛ و ایشان اندر میان درختان نشستهاند و ایشان را کِشت نیست مگر ارزن. و انگور نیست و لکن انگبین، سخت بسیار است. نبید و آنچ بدو مانَد از انگبین کنند و خُنب [=خُم] نبیدشان از چوب است و مرد بوَد که هر سالی از آن صد خنب نبید کند.
و رمههای خوک دارند همچنانک رمهء گوسپند.
و مرده را بسوزانند؛ و چون مردی بمیرد، اگر زنش مر او را دوست دارد خویشتن را بکشد.
و ایشان همه پیراهن و موزه تا به کعب پوشند.
و همه آتش پرستند و ایشان را آلاتهای رود [=نوازندگی] است که بزنند که اندر مسلمانی نیست
و سلاح شان سپر و زوبین و نیزه است
و پادشای صقلاب را «بسموت سویت» [در انگلیسی: ] خوانند و طعام ملوک ایشان شیر است
و همه به زمستانها اندر کازهها و زیرزمینها باشند و ایشان را قلعهها و حصارهای بسیار است
جامهء ایشان بیشتر کتان است
و پادشاه را خدمت کردن واجب دارند اندر دین.
و ایشان را دو شهر است:
وابنیت: نخستین شهری است بر مشرق صقلاب و بعضی به روسیان مانند،
«خُرداب» شهری بزرگ است و مستقر پادشا است. (حدود العالم چ تهران ص ١٠٧)
صقلاب عربی شدهی Sklaboi در یونانی است که برای نامیدن قوم اسلاو به کار میرفته است.
بر پایه ی شرح ولادیمیر مینورسکی، نام پادشاه با حرف لاتین چنین است: S-mut Swyyt یا Bsmut Swyyt. نام شهر نخست با حرف لاتین Vabnit است اما نام اصلی آن دانسته نیست. نام اصلی شهر دوم هم به احتمال زیاد Khrovat است.
در سدهی دهم میلادی اوتوی بزرگ (Otto the Great)، امپراتور روم مقدس (درگذشته: 973 م.)، به اسلاوها حمله کرد و شمار زیادی از آنان را به بردگی گرفت. نام یونانی اسکلابوی در لاتین Sclavus است و معنای «برده» یافت.
واژهی Sclavus در انگلیسی به صورت slave و Slav درآمده است که اولی به معنای «برده» و دومی هم نام قوم اسلاو است.
نام لاتین Sclavus در ایتالیایی schiavo شده است. خود schiavo در گویش ونیزی ایتالیایی در ترکیب sciavo vostro به صورت خطابی به کار رفته است یعنی «بندهی شما» و بعدها این عبارت در گویش رسمی ایتالیایی به صورت ciao به عنوان «سلام و درود» به کار رفته است و از آنجا از میان مهاجران ایتالیایی به دیگر زبانهای دنیا از جمله انگلیسی راه یافته است.
اما این قوم خود را Sloveninu میخواندند که شاید با slovo به معنای «سخن» مربوط باشد و بدان معنا است که آنان خود را «سخنگویان یک زبان» میدانستند.
اسلاوها به بیگانگان «نمیسی» (Nemici) میگفتند که به معنای «گنگ» یا «زبان ندان» است. این همان الگویی است که مثلا در یونانی به بیگانگان «بربر» (barbar) میگفتند (که با «ور» در پارسی به معنای «سخن نامفهوم/بی پایه» و هم چنین با «برّ» در پارسی و لری به معنای «کسی که زبانش میگیرد» همریشه است). در عربی هم به ایرانیان «عجم» به معنای «زبان ندان» میگفتند.
بعدها نام نمیسی تنها به مردم ژرمن یا آلمانی گفته شد. در روسی به مردم آلمان Немцы (نمسیی) و در لهستانی Niemcy میگویند. نمیسی از راه زبان روسی در دوران قاجار به شکل «نِمِسه» وارد زبان پارسی (و نیز ترکی و عربی) شده است و به معنای کشور اتریش است زیرا در آن دوران کشور اتریش نیرومندترین دولت ژرمن بود.
اما نام «اتریش» شکل فرانسوی (Autriche) نام این کشور است. در انگلیسی به آن Austria میگویند و در زبان آلمانی Österreich است (در هلندی: Oostenrijk) که از دو بخش Öster به معنای «شرقی» (در انگلیسی: eastern) و reich به معنای «قلمرو/فرمانروایی/پادشاهی» گرفته شده است پس در کل به معنای «پادشاهی شرقی» است. این بدان خاطر است که لاتین به آن Marchia Orientalis گفته میشده است زیرا مرز شرقی امپراتوری روم در زمان شارلمان بوده است.
(شارلمان در فرانسوی: Charlemagne در لاتین Carolus Magnus به معنای کارولوس بزرگ – نام کارولوس در انگلیسی چارلز Charles و چارلی Charlie شده است و در فرانسوی شارل Charles و در ایتالیایی کارلو Carlo و در اسپانیایی Carlos – سپس در زبانهای اروپای شرقی به شکل کِرال درآمده و به معنای کلی پادشاه به کار رفته است. از این زبانها به زبان ترکی عثمانی وارد شده و در ترکی kral به معنای پادشاه است)
نام «آلمان» در زبان پارسی از زبان فرانسوی (Allemagne) وام گرفته شده است و این واژه خود از نام قبیلهی «آلامانی» (Alamanni) گرفته شده است. نام German از ریشهی لاتین شاید به معنای «مرتبط» باشد (در زبان انگلیسی صفت germane به معنای «مرتبط» است). ژرمنها به خودشان deutsch (دویچ) میگویند که از diot به معنای «مردم» آمده است و با «توده» در پارسی به معنای «مردم» همریشه است. در ایتالیایی به ژرمنها tedeschi (مفرد: tedesco) میگویند که از همان واژهی deutsch گرفته شده است.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:31 PM |
پيوند دایمی
3 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی ریشهشناسی , زبان
Monday, July 16, 2012
دربارهی نام وعدههای غذایی
دوشنبه ۲۶/تیر/١٣٩١ - ١۶/جولای/٢٠١٢
امروزه بیشتر در زبان رسمی پارسی وعدههای غذایی را «صبحانه» و «ناهار» و «شام» میگوییم. اما در بسیاری از شهرها و نیز گویشها نامهای دیگری هم به کار میرود. در اینجا چند نام را برمیرسم:
١) ناشتایی
ناشتا به معنای «از بامداد باز چیزی نخوردن است» (برهان قاطع). این واژه از دو بخش ساخته شده است: نَـ (منفیساز) + آشتا (خوردن) پس در کل به معنای «نخوردن/نخورده» است. «آشتا» از ریشهی as و ad به معنای «خوردن» است که در هندی باستان atiacn (آتیاچن) و ac (آچ) و در لاتین Edo (در ترکیب انگلیسی: edible خوردنی) و در آلمانی Essen آلمانی و در انگلیسی eat است. واژهی «آش» در پارسی هم از همین ریشه است به معنای کلی «خوراک یا خورش». «ناشتا» به کسی گفته میشود که از بامداد چیزی نخورده باشد.
خوارک بامداد یا صبح را ناشتایی میگویند.
٢) چاشت:
چاشت در اصل نام واحد زمانی بوده است در آغاز روز. در دهخدا چنین آمده است:
چاشت: اول روز (آنندراج). بهرهی نخستین روز. صبح، بامداد.به خوراک این زمان هم نام «چاشت» داده شده است.
گه چاشت چون بود روز دگر / بیامد برهمن ز کازه به در (اسدی)
از چاشت تا به شام ترا نیست ایمنی / گر مر تراست مملکت از چاچ تا به شام (ناصرخسرو)
از زمانی به بعد معنای «چاشت» به نیمروز (ظهر) و نیز نام خوراک نیمروز گفته شده است. شاید بر پایهی کاربردهای سعدی شیرازی بتوان گفت که این زمان سدهی هفتم هجری بوده است شاید هم در استان فارس چنین بوده است. زیرا در شعر ناصر خسرو و نظامی گنجوی چاشت به معنای خوراک بامداد است. در دهخدا تعریف بعدی چاشت چنین است:
میانهء روز را گویند (فرهنگ ناصری). یک پاس از چهار پاس روز که میانهء روز باشد. ظهر. نیمه روز.باز هم به خوراک نیمروز چاشت گفته میشده است.
شنیدم که نابالغی روزه داشت / به صد محنت آورد روزی به چاشت (سعدی)
گر موسم خواب آید خسبیم / چندان که نماز چاشت از ما برود (سعدی)
٣) ناهار
ناهار از نظر واژگانی از نا (پیشوند نفی) + آهار (خوراک) ساخته شده است به معنای «بیخورش یا خوراک نخورده». به کسی هم که از بامداد چیزی نخورده باشد «ناهار» گفته میشده است.
همان گونه که در «ناشتا» گفتیم «آش» از ریشه ی آس/آد به معنای خوردن است. تبدیل س به هـ نیز در زبانهای ایرانی شناخته شده است. بنابراین «آهار» هم از همان ریشهی «آس/آد» است و به معنای «خورش» است.
در گنج بگشاد و دینار داد / روان را به خون دل آهار داد (فردوسی)امروزه «آهار» بیشتر برای نامیدن مایهای به کار میرود که برای شکل دادن و سیخ نگه داشتن لباس استفاده میشود و در ترکیب «آهار زده/آهار داده» به کار میرود. تعریف این آهار چنین است:
آهار: چیزی از نشاسته یا کتیرا یا صمغ و یا لعاب خطمی و مانند آن که جامه و کاغذ و جز آن را بدان آغارند تا شخ ّ و محکم شود یا صیقل و مهره گیرد.نام های دیگر آهار چنین است: آهر. آغار. آش. آش جامه. خورش. شوربا. شو. شوی. پَت. بَت. پالوده. تانه. بخیر. لعاب
آش به معنای کلی خوراک بوده است. مانند: در حجره نشسته بودیم و آش کدو میپختیم. حلقهای شما را گرفتیم تا نتوانید آش خوردن.
چون شخص اندک چیزی بخورد بگویند ناهار او شکسته شد.
مانند «ناشتایی» که به خوراک بامداد گفته میشود، به خوراک نیمروز هم «ناهاری» گفته میشود که امروزه بیشتر به صورت «ناهار» به کار میرود. البته گاهی به اشتباه به صورت «نهار» نوشته میشود.
چون ناهار به معنای چیز نخوردن است «ناهاری» هم در اصل به هر خوراکی گفته میشده که پس از چیز نخوردن یا ناشتا بودن خورده میشده. یعنی ناهاری به خوراک بامداد هم گفته میشده است.
ناهاری: به معنای چیزی است که برای ناشتا شکستن و رفع گرسنگی خورند (حاشیهء برهان قاطع چ معین). چیزی اندک را گویند که کسی در صباح بخورد (برهان قاطع). ناشتائی اندک. آنچه بامدادان بار اول خورند از چای و قهوه و نان و شیر و کره و پنیر و مربا و مانند آن.
۴) شام
شام هم در اصل نام واحد زمانی است ضد بامداد یا چاشت. به خوراک این زمان هم شام گفته میشود.
گفت اندوه شام و محنت چاشت / در دلم حب و بغض کس نگذاشت (سنائی)
این گونه تغییر معنا و کاربرد نام وعدههای غذایی در زبان انگلیسی نیز دیده میشود. امروزه در انگلیسی سه وعدهی غذایی را breakfast (روزه شکستن. ناشتایی یا صبحانه) و lunch (ناهار) و dinner (شام) میگویند. اما در گذشته این سه وعده چنین بوده است: breakfast (صبحانه) و dinner (ناهار) و supper (شام). یعنی dinner به غذای میانهی روز گفته میشده است. در اصل dinner به معنای چاشت یا صبحانه بوده است (از نظر ریشهشناسی هم dinner از disner فرانسوی و در نهایت از لاتین (*disjejunare) آمده است به معنای «روزه گشودن» یا همان breakfast). یعنی غذای اصلی که در روز میخورند.
اما با تغییر سبک زندگی و دیرتر خوردن غذای اصلی، نخست dinner به خوراک نیمروز و سپس به خوراک شب گفته شد.
اما واژهی lunch خود کوتاه شدهی luncheon است که گاهی lunching هم نوشته میشده است و گویا بر پایهی واژهی nuncheon در انگلیسی میانه ساخته شده که از nun (همان noon یعنی نیمروز) و schench (به معنای نوشیدن) ساخته شده است. امروزه luncheon به خوراک سبک مانند عصرانه گفته میشود.
البته امروزه باز با تغییر سبک زندگی، در زبان انگلیسی واژهی brunch هم به کار میرود که ترکیبی است از breakfast (صبحانه، چاشت) و lunch (ناهار) یعنی «چاشتی که نزدیک نیمروز خورده شود». این ترکیب از دههی 1890 در میان دانشجویان بریتانیا ساخته شد و بعدها وارد زبان اصلی شد. من برای آن «صبهار» یا «چاشتار» را ساختهام.
در زبان فرانسوی نیز همین تغییر کاربرد واژگان مربوط به وعدههای غذایی دیده میشود.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:01 PM |
پيوند دایمی
8 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی ریشهشناسی , زبان
Friday, July 13, 2012
چسب و سریش و سریشم
آدینه ٢٣/تیر/١٣٩١ - ١٣/جولای/٢٠١٢
چسب یا چسپ که در برخی گویشها «چبس» و «چفس» هم گفته میشود مایهای برای پیوند دادن. در شعرهای مولانای بلخی «چفس» به کار رفته است:
هله! ای عشق! بیا یار منی در دو جهان ------------ از همه خلق بریدم، به تو برچفسیدمبه نوشتهی استاد محمدتقی بهار در کتاب «سبک شناسی» واژهی «چبس» وارد زبان عربی شده و به صورت «شبث» درآمده است و از آن مصدر «تشبّث» (درآویختن و چنگ زدن) را ساختهاند و در مثل عربی به کار رفته است: «الغَریقُ یَتَشبّثُ فی کل حشیش» یعنی «غرقه به هر گیاهی چنگ میزند». یا به قول مولانای بلخی: مرد غرقه دست و پایی میزند --------- دست هر دم در گیایی میزند.
تو چه برچفسی بر این نام درخت؟ ----------- تا بمانی تلخکام و شوربخت
در کنار چسب دو واژهی دیگر هم هست به نام سریش و سریشُم که نباید آنها را با هم اشتباه کرد.
سریش: رستنی باشد که در سبزی و تازگی بپزند و با ماست بخورند و بعد از رسیدگی خشک کنند و آرد سازند. کفشگران و صحافان چیزها بدان چسبانند (برهان). چیزی که نجار و کمانگر و صحّاف و چرمگر بدان چیزها چسبانند. بیخی است که ساقه دارد و گل آن سفید مایل به سرخی و تند طعم.
به خدای ار کس این قوافی را / به سخن برنشاندی به سریش (انوری ابیوردی)
اما تعریف سریشُم چنین است:
سریشم: دو قسم بود یکی آنچه از پوست گاو و گاومیش گیرند و دیگر آنچه از شکم ماهی برآرندیعنی سریش خاستگاه گیاهی دارد و سریشم خاستگاه حیوانی. البته گویا برخی فرهنگنویسان این دو را اشتباه کردهاند و به جای هم به کار بردهاند. مثلا در غیاث اللغات سریشم را نوشته: «سریش که به کار کمانگران آید». یا سریش را «گیاه سریشم» هم گفتهاند. و در فرهنگ رشیدی هم نوشته که «سریش را از ماهی و پوست خام سازند» که این تعریف سریشم است.
از آن که مدح تو گویم درست گویم و راست / مرا به کار نیاید سریشم و کبدا (دقیقی)
سبویی که سوراخ باشد نخست / به موم و سریشم نگردد درست (نظامی)
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:02 PM |
پيوند دایمی
0 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی ریشهشناسی , زبان