شنبه ۲۵/آذر/۱۳۹۱ - ۱۵/دسامبر/۲۰۱۲
«انتقاد» در زبان عربی در باب افتعال از ریشهی «ن/ق/د» است. نقد دو معنی دارد:
۱) به معنای «آماده» یا «پیشدست» و مخالف «نسیه» یا «پستادست».
۲) به معنای «سَره» و زر ناب و پول درست (مخالف «ناسَره» یا «قَلب») است. کسی را که پول «قَلب» میساخته «قَلّاب» میگفتند و صفت این پول «قَلّابی» بوده است که امروزه «قُلّابی» گفته میشود. این تغییر تلفظ شاید به خاطر آشناتر بودن «قُلاب» است. پول نقد و رایج را «نقد روان» هم میگفتهاند که به ویژه در شعرهای حافظ دستمایهی صنعت ایهام است. مانند
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار / مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
«نقد کردن» به معنای «جدا کردن سَره از ناسَره» است و در اصل به کار صرافان گفته میشده که پولها را میگرفتند و پول نقد را از قلب جدا میکردند. حافظ در غزلی در شکایت از روزگار چنین میگوید:
خموش حافظ و این نکتههای چون زر سرخ / نگاه دار که قَلّاب شهر صرّاف است.
این کار «جدا کردن سره از ناسره» به صورت مَجازی به کار بررسی شعر و نوشتار هم گفته شده است. فرخی سیستانی گوید:
هنگام مدح او دل مدحتکنان او / از بیم نقد او بهراسد ز شاعری
انتقاد به معنای جدا کردن سره از ناسره است مانند جدا کردن کاه از دانه. مولانا گوید:
بر سر خرمن به وقت انتقاد / نی که فلّاحان همیجویند باد؟
به کسی که خرمن را باد میدهد یا با غربال کاه را از دانه جدا میکند «بوجار» میگویند و کارش را هم «بوجاری».
انتقاد به معنای خرده گیری و نکوهش هم آمده است.
در زبان انگلیسی برای مفهوم نقد و جداسازی سره از ناسره از واژهی critic استفاده میکنند که از ریشهی یونانی krinein آمده است به معنای «تکان دادن». این واژه با cribrum در لاتین و «گربال» در پارسی همریشه است. «گربال» پارسی وارد عربی شده و به صورت «غربال» و «غربله» درآمده و از آن فعل چهارحرفی (رُباعی) «غربل» هم ساخته شده است. غربال هم در واقع چیزی است که تکان داده میشود تا سره از ناسره جدا شود. غربال را «غربیل» هم میگویند و این شکل در زبان گفتاری گاه «غلبیر» گفته میشود. به بخش گردان در فرمان خودروها هم «غلبیرک فرمان» گفته میشود زیرا پیوسته تکان داده میشود. به نظرم «سرند» پارسی هم - که گونهی دیگری از غربال با سوارخ یا «چشم»های درشت است - با این واژهی یونانی همریشه باشد.
واژهی دیگری که برای غربال در پارسی داریم «پرویزن» است که از دو بخش ساخته شده است: «پر» به معنای «کنار» و «ویزن» که کوتاه شدهی «ویزنده» از فعل «ویزیدن» یا «ویختن» یا «بیختن» گرفته شده است. حافظ در شعر معروف خود چنین میگوید:
سپهر برشده پرویزنی است خونافشان / که ریزهاش سر کسری و تاج پرویز است.
عبارت «آردها را بیختن و الکها را آویختن» آشنا است. گویا «الک» واژهای ترکی باشد که امروزه به جای «پرویزن» به کار میرود.
به نظرم «الک» در بازی «الک دولک» از ریشهی «ال» به معنای چوب است و شاید هم از «الّه» - در عربی به معنای «نیزهی کوچک» - باشد که در فرهنگ دهخدا آمده است.
صفت «الکی» به معنای «غیرواقعی» هم شاید در اصل «علکی» باشد. فعل عربی «علک» به معنای «سخت خاییدن/جویدن» است. «علک» هم چنین به معنای صمغی است که بتوان سخت خایید/جوید و از هم نپاشد مانند سقز. شاید علکی به معنای چیزی باشد که تنها دهان را مشغول کند و سیر نمیکند، در برابر خوراک اصلی که آسان جویده و خورده میشود و سودمند است. شاید هم «علکی» از اصطلاح «علک خاییدن» باشد به معنی «سخن بیهوده گفتن».
واژهی غربال یا غربلهی عربی وارد ایتالیایی شده و از آن فعل garbellare ساخته شده است که در آغاز به معنای «غربال کردن ادویه و بازرسی و جدا کردن سره از ناسره» بوده است. این فعل از راه فرانسوی به انگلیسی آمده و امروزه در انگلیسی صفت garbled به معنای درهم ریخته و به ویژه سخن و نوشتهی آشفته و نامفهوم به کار میرود.
Saturday, December 15, 2012
واژهشناسی: انتقاد
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
9:49 PM |
پيوند دایمی
1 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی ریشهشناسی , زبان
Saturday, December 08, 2012
واژهشناسی: متن
شنبه ۱۸/آذر/۱۳۹۱ - ۸/دسامبر/۲۰۱۲
معنای اصلی «متن» در زبان عربی «زمین درشت و بلند، بخش ناهمواره راه یا جاده» بوده است. معنای دوم آن هم «میان» بوده است که در عبارت «در متن حادثه» هنوز هم به کار میرود. معنای نخست در اصطلاح به بخشی از سخن، به ویژه سخن بزرگان و در اصطلاح اسلامی به بخشی از «حدیث» گفته شده که ناهموار است و نیاز به «شرح» یا گشودن داشته باشد. واژهی مخالف آن «حاشیه» است یعنی آنچه در «حوش» (حول و حوش) یا کنار آمده باشد. برای این مفهوم «متن» در زبان پارسی واژهی «بوم» را داریم. به ویژه در توصیف «درفش» فردوسی «بوم» را به کار میبرد:
به زر بافته پرنیانی درفش / سرش ماه زرین و بومش بنفش
این «بوم» همان است که امروزه بیشتر در نقاشی (مانند «رنگ و روغن روی بوم») به کار میرود. در دوران جدید «متن» را برابر text در زبان انگلیسی (یا texte در زبان فرانسوی) گذاشتهاند که کلا به معنای «نوشته» است. فکر نکنم در گذشته «متن» را به این معنای کلی به کار میبردهاند. اما واژهی text در انگلیسی از ریشهی لاتین texere به معنای «بافتن» میآید. جالب آن که امروزه در برابر context از «بافتار» یا «همبافت» یا «همبافته» استفاده میشود (برابر عربیتبار و قدیمی context «فحوا و مضمون» است).
فعل لاتین texere از ریشهی پورا-هندواروپایی (یا proto-Indo-European)عبارت است از *tek- به معنای «ساختن» که در یونانی واژهی tekhne (تخنه) به معنای «فن و مهارت» با آن همریشه است. تخنه را در لاتین به صورت techne مینویسند و در سدهی هفدهم م. در زبانهای اروپایی از آن واژهی technology را ساختند به معنای «دانش و بررسی فنها و مهارتها» یا «فنشناسی». از پایان سدهی نوزدهم م. به بعد «فنشناسی» بیشتر به معنای خود «فن» به کار میرود. البته برخی از نویسندگان اروپایی (مانند ژاک بارزون) این کاربرد «فنشناسی» را درست نمیدانند همان گونه که برخی هم کاربرد «شیوهشناسی» (methodology) به معنای «دانش و بررسی شیوههای گوناگون» را به جای خود «شیوه» درست نمیدانند.
دربارهی «فن» هم لازم است بگویم که این واژه عربی شدهی «پند» پارسی است. «پند» به معنای «راه و روش» است و «پند دادن» در واقع «نشان دادن راه» است. سعدی در گلستان در حکایت معروف آن کشتیگیر میگوید «سیصد و شصت پند بدانستی» که در برخی دستنوشتهها به صورت «بند» (با توجه به یکساننویسی «پ» و «ب» در سدههای نخستین) و در برخی هم به صورت امروزی «فن» نوشته شده است. شکل دیگر «پند» به ویژه در زبان گفتاری «فِند» یا حتا «فِنت» است. من در برخی محلههای جنوب تهران این را هم شنیدهام: «میدونی این چه فِنتی اه؟» به معنای «میدانی این چه گونه کار میکند؟» واژهی «پند» در زبان پارسی با واژهی اوستایی patha به معنای «راه» همریشه است.
واژهی اوستایی «پثه» با «پند» پارسی یکسان است و به نظرم در پارسی کهن یک «نون دماغی» (در انگلیسی: nasal) (یا «غُنّه» و خیلی عربی «خَیشومی»!) هم داشته است که به پارسی میانه و دری (امروزی) رسیده است. همان گونه که gaza- اوستایی در پارسی کهن ganza- بوده و امروزه به صورت «گنج» درآمده است. در فرهنگ دهخدا درآیهی «پته» چنین است: «بندگونهای که جاجا بر جویهای نشیبدار بندند.» و این به نظرم باید با واژهی اوستایی یکی باشد. البته «پته» (در عبارت «پتهاش به روی آب افتاد») ربطی به این واژهی اوستایی ندارد. «پَته» یا «پَتو» یا «پَتَک» و گاهی «پَتوک» از «پَت» به معنای «پرز و کُرک /کُلک بُز» گرفته شده است و رواندازی است که از این کرک ساخته شده باشد. به نظر واتکینز (Watkins) واژهی path در انگلیسی از واژهی اوستایی patha گرفته شده است.
برگردیم به سر *tek- که از آن در اوستایی taša (تاشه) و thawaxša و در پارسی کهن taxš و tuxšag را داریم. از این ریشهی پارسی کهن در پارسی میانه (پهلوی) «هوتخش» و «هوتخشان» را داریم به معنای «کسی که کار عالی و نیک میکند» یعنی آنچه امروزه «صنعتگر» گفته میشود. این نام در واقع به طبقهی صنعتگران در دوران ساسانیان گفته میشده است. همچنین «توخشاگ» پارسی کهن و پارسی میانه (از فعل «توخشیدن»)، در پارسی دری به صورت «کوشا» (از فعل «کوشیدن») درآمده است. هم چنین در پارسی «تاشیدن» و «تیشیدن» (نام ابزار: «تیشه») و «تراشیدن» از همین ریشه اند.
به همین دلیل ریشهشناسی، دکتر میر شمسالدین ادیب سلطانی و دکتر محمد حیدری ملایری برابر «تَشنیک» را برای technique و «تَشنیکشناسی» را برای technology پیش نهادهاند. (در زبان پشتو، technique را «تخنیک» میگویند که نمیدانم وامواژه است یا واقعا پیشتر هم در زبان پشتو به کار میرفته است.)
جالب آن که در فرهنگ دهخدا «تَوَخش» به معنای «نقش و رسم و کشیدن» آمده است. شاید این واژه همان ثَوَخشه در اوستایی باشد و شاید هم با «دَخشه» به معنای «نشان» همریشه باشد. «دخشه» که شکل دیگر آن «داغ» به معنای «نشان» است امروزه در برابر character در دانش رایانگر پیشنهاد شده است (برابر دیگر «نویسه» است). شکل دیگر «دخشه» واژهی «دَشتان» است که در زبان پارسی میانه به زنی گفته میشده که وارد عادت ماهانه شده است.
واژهی دیگر در فرهنگ دهخدا که به این خوشهی معنایی پیوند دارد فعل «تَخشیدن» است که باید شکل دیگری از «توخشیدن» یا همان «کوشیدن» باشد. معنایی که برای «تَخشیدن» نوشته شده «بالا نشستن» است که در واقع نوعی «کوشیدن و خود را بالا کشیدن» است.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
8:50 PM |
پيوند دایمی
1 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی ریشهشناسی , زبان
Saturday, December 01, 2012
جنگ ایران و انگلیس در خوزستان
شنبه ۱۱/آذر/۱۳۹۱ - ۱/دسامبر/۲۰۱۲
در ماه ربیعالثانی ۱۲۷۳ قمری برابر فروردین ۱۲۳۵ خورشیدی یا مارچ ۱۸۵۷ م. یعنی در زمان ناصرالدین شاه قاجار، ارتش ایران قاجاری و امپراتوری بریتانیا در خوزستان با هم درگیر شدند. علت این درگیری آن بود که بریتانیا برای حفاظت از هندوستان در برابر روسیهی تزاری، افغانها (پشتونها) را پشتیبانی کرد و کشوری به نام پشتونستان یا افغانستان به وجود آورد و سپس هرات را که بخشی از خراسان ایران بود از ایران جدا کرد. ایران هرات را محاصره کرد اما بریتانیا برای فشار آوردن به ایران برای چشمپوشی از هرات، نیروی دریایی خود را وارد عمل کرد. ناصرالدین شاه هم عقبنشینی کرد و پیمان پاریس به سال ۱۸۵۷ م. را با بریتانیا امضاء کرد.
احمد کسروی در کتاب «تاریخ پانصدسالهی خوزستان» به عنوان پیوست کتاب، کتابچهی مرحوم خانلرمیرزای احتشامالدوله در باب جنگ ایران و انگلیس را هم چاپ کرده است. در زیر دو بند از این کتابچه را میآورم در شرح حال برخی از سربازان و لافهای سرکردگان فوج در پیش نواب والا.
اما چه سرباز؟ از حالت آنها نمیتوان آنچه دیده شد نوشت. اما چنان معلوم شد که ابداً توجهی کسی به حالت آنها نکرده، نه از جیره، نه از مواجب، و نه از ملبوس و تفنگ. چنان فهمیدم بیاغراق که اگر از آنها کسی میپرسید: جیره مواجب چه دادند به شما؟ نمیدانستند جیره مواجب چه چیز است. چرا که اسمش را کسی پیش آنها نبرده. منحصر به سرباز نبود. بلکه سلطان یا نایبی هم که بود همین حالت را داشتند.سلطان: درجهای ارتشی در زمان قاجار که صد تن سپاهی در زیر فرمان وی بود برابر سروان امروزی
یک صفه نظام بسته بودند، چون که زیاده از پنجاه شصت نفر نبودند. تفنگهاشان از ده تا دو تا سرنیزه نداشت، چقماق نداشت. سنبه نداشت. بعضی از اصل تفنگ نداشتند. بعضی نصف قنداق داشت نصفی نداشت. از ملبوسشان هم: از ملبوس نظام گذشته، که نداشتند. غیرنظام هم نداشتند. بعضی یکتای پیراهن و بعضی هم پای برهنه. با وجود این که ماه قوس [=دی] بود.
ص ۲۹۸
نایب: درجهی ارتشی در دوران قاجار برابر ستوان امروزی
در همین حال بشنوید لافهای فرماندهان و سرداران را:
یکی دیگر میگفت: سگ کیست انگلیس [که] بتواند در روی آب بیاید؟ مقابل این آبها دعوا کند. او مثل وزغ است. ننگ ما است که او را مقابل خود دشمن قرار بدهیم.
یکی میگفت: او مثل مُرده است. سوار تابوت است. از تابوت چه برمیآید؟
یکی میگفت: او اسب چوبی است. چه قابلیت دارد که اسم او را ببرد؟
موسی خان یاور میگفت: قربانت شوم! اینها چه قابل دارند؟ یک دست به قلیان، یک دست به شمشیر، فردا است که اترام میمونباز را مثل میمون قلاده کرده میان اردو میآورم.
یکی دیگر میگفت: نواب والا اذن بدهند، من کشتی [انگلیس] را بغل گرفته بیاورم اینجا.
محمدحسن خان سپهسالار یک روز عرض کرد: قربانت شوم! فکر کردم این کشتیها[ی] دودی حمام خوب میشود. عهد کردم یکی از آنها [را] بیاورم حمام کنم و شما را مهمان کنم.
ص ۳۰۸
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
9:35 PM |
پيوند دایمی
1 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی تاريخ معاصر , كتاب
Saturday, October 20, 2012
ضرب و شتم
شنبه ٢٩/مهر/١٣٩١ - ٢٠/اکتبر/٢٠١٢
متاسفانه در خبرها این اصطلاح غلیظ و غلط «ضرب و شتم» را زیاد میشنویم. اما کسی به معنای آن توجه نمیکند.
«ضرب» در زبان عربی به معنای «زدن» است که مسلما در این رویدادها فراوان است. اما «شتم» به معنای «دشنام دادن» است. درست است که در این رویدادها دشنام دادن هم هست اما بیشتر منظور کسانی که این عبارت را به کار میبرند «زد و خورد» است.
گویا اصطلاح «حقوقی» مربوط «ضرب و جَرح» است به معنای «زدن و زخمی کردن» که آن هم خیلی عربی است.
به نظر من همان «زد و خورد» بسیار گویاتر است. در میان تاجیکان نیز از «لَت و کوب» استفاده میشود که «لَت» به همان معنای «زدن» است و در تاریخ بیهقی و مثنوی مولوی و دیگر آثار ادبیات فارسی به کار رفته است. برای نمونه در تاریخ بیهقی (در داستان بر دار کردن حسنک وزیر): همیشه چشم نهاده بودی که پادشاهی ... بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فروگرفتی.
در کتاب «غلط ننویسیم» هم به این موضوع اشاره شده است.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:35 PM |
پيوند دایمی
5 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی زبان
Friday, October 19, 2012
دستگاههای سنجش سنتی - درازا
آدینه ٢٨/مهر/١٣٩١ - ١٩/اکتبر/٢٠١٢
میدانیم که دستگاه سنجش متریک از سدهی هژدهم میلادی پدید آمده است و برای درازا و زمان و جرم واحدهای دقیق علمی تعریف شد. پیش از آن از واحدهای «طبیعی» استفاده میشد و یکی از دلیلهای طرفداران دستگاه سنجش «امپراتوری» (Imperial) یا «بریتانیایی» - که هنوز در امریکا و بریتانیا به کار میرود - همین «طبیعی» بودن آن است.
در دستگاه سنتی بریتانیایی از یکاهای زیر برای اندازهگیری درازا استفاده میشود:
انگشت (finger): یک شانزدهم پا (foot)
اینچ (inch): برابر ٢.۵۴ سانتیمتر. ریشهی آن از uncial در لاتین به معنای «یک دوازدهم» است و با اونس (ounce) همریشه است. زیرا اینچ یک دوازدهم پا است و اونس هم یک دوازدهم لیتر رومی بوده است. (در فرانسوی به جای اینچ از pouce به معنای «شست» استفاده میکنند)
پا یا فوت: هر فوت دوازده اینچ است = ٣٠ سانتیمتر
کابیت (cubit): از سر انگشت تا آرنج = ١.۵ پا = ١٨ اینچ = ۴۵ سانتی متر
یارد: فاصلهی سر انگشت تا میان سینه وقتی دست را باز کنیم = ٣ پا = ٣۶ اینچ = ٩٠ سانتیمتر
ال (ell) به معنای بازو: فاصلهی سر انگشت تا شانهی دیگر وقتی دست را باز کنیم = ۴۵ اینچ = ١١۴ سانتیمتر
مایل (mile): از لاتین به معنای «هزار» است یعنی هزار گام. برابر ۵ هزار پای رومی = ١۴٨٠ متر
ما هم در دستگاه سنجش خود در زبان فارسی از واحدهای همانندی استفاده میکنیم:
وجب
جو = یک ششم انگشت = ٠.٧ سانتیمتر
انگشت = ۴.٣٣ سانتیمتر
بهر = نیم گره = ١.۶٢ سانتیمتر
گره = ٣.٢۵ سانتیمتر
گز = ٢۴ انگشت = ٣٢ گره = ١٠۴ سانتیمتر
(مثلی هم هست که میگوید: دو بار گز کن یه بار ببُر). «گز» را در زبان عربی «ذراع» یا «ذرع» میگویند و همین واژه در زبان پارسی هم به کار میرفته است.
اَرش (arsh): فاصلهی بین دو انگشت بزرگ وقتی دستها را از دو طرف باز کنیم. تعریف دیگر «اَرش» را فاصلهی آرنج تا سر انگشت بزرگ نوشتهاند که با تعریف نخست خیلی فرق دارد.
میل = ٢٠٠٠ گز = ٢ کیلومتر.
فرسنگ = ٣ میل = ۶ کیلومتر (فرسنگ در پارسی کهن parsang بوده است و در عربی «فرسخ» شده است و به همین شکل باز وارد زبان پارسی شده است.)
باید توجه داشت که این سنجهها چون بر پایهی انسانها تعریف میشده به اندازهی متوسط مردم بالغ آن جامعه بستگی داشته است.
البته این تنها یک بررسی مقدماتی است. دربارهی یکاهای وزن و زمان هم به زودی خواهم نوشت.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
9:09 PM |
پيوند دایمی
5 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی تاريخ باستان , تاریخ میانی , زبان
Tuesday, October 16, 2012
کتاب مفاتیح العلوم خوارزمی
سهشنبه ٢۵/مهر/١٣٩١ - ١۶/اکتبر/٢٠١٢
نوشتن دانشنامه نیاز داشتن دانش و آگاهی در زمینههای گوناگون علم و دانش است. یکی از نخستین دانشنامههایی که در دوران پس از اسلام نوشته شده است کتاب «مفاتیح العلوم» یا «کلیدهای دانشها» است که دانشمندی ایرانی به نام «ابوعبدالله احمد ابن محمد ابن یوسف خوارزمی» در سدهی چهارم هجری/دهم میلادی نوشته است و در این جستار به معرفی آن میپردازم.
نام کتاب: مفاتیح العلوم (کلیدهای دانشها)
نویسنده: ابوعبدالله احمد ابن محمد ابن یوسف خوارزمی
سال نگارش: بین ٣۶٧ تا ٣٧٢ ق
ترجمه به فارسی: دکتر حسین خدیو جم
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
سال نشر: ١٣۴٧ خ
صفحه: ٢۵٠ + ٨٠ (نمایهها)
این کتاب از دو پاره یا دو «مقالت» تشکیل شده است. پارهی نخست شش «در» یا «باب» دارد و پارهی دوم هم نُه باب دارد. هر باب چندین بخش یا «فصل» دارد. در زیر فهرست بابها را میآورم:
مقالت اول:همان گونه که دیده میشود مقالت نخست به علوم «انسانی» و مقالت دوم به «دانشهای دقیق» تخصیص داده شده است. منظور از «حیَل» همان چیزی است که امروزه مکانیک نامیده میشود. اریثماطیقی هم شکل عربی شدهی arithmatikai یونانی یا arithmetic در انگلیسی به معنای دانش حساب و عدد است.
- باب اول: فقه (١١ فصل)
- باب دوم: کلام (٧ فصل)
- باب سوم: نحو (١٢ فصل)
- باب چهارم: نویسندگی (٨ فصل)
- باب پنجم: شعر و عروض (۵ فصل)
- باب ششم: اخبار (تاریخ) (٩ فصل)
مقالت دوم:
- باب اول: فلسفه (٣ فصل)
- باب دوم: منطق (٩ فصل)
- باب سوم: پزشکی (٨ فصل)
- باب چهارم: اریثماطیقی یا عدد (۵ فصل)
- باب پنجم: هندسه (۴ فصل)
- باب ششم: اخترشناسی (۴ فصل)
- باب هفتم: موسیقی (٣ فصل)
- باب هشتم: حیَل (٢ فصل)
- باب نهم: کیمیا (٣ فصل)
شادروان خدیوجم کتاب «جبر و مقابله»ی ابوجعفر محمد ابن موسای خوارزمی را هم از عربی به فارسی برگردانده است.
با بررسی این کتاب که در آن اصطلاحها و مفهومهای دانشهای مختلف توضیح داده شده است میبینیم که بیشتر این اصطلاحها از زبانهای فارسی و یونانی وارد زبان عربی شدهاند و خود احمد خوارزمی هم برای هر اصطلاح میگوید که از کدام زبان گرفته شده است.
مترجم در پیشگفتار خود چنین مینویسد:
دانشمندان ملل مختلف، به خصوص ایرانیان، از فرصت مناسبی که پیش آمده بود استفاده کردند و برای حفظ میراثهای کهن علمی خود، با کوشش بسیار، کتابهای ارزندهی علمی و ادبی یونانی و سریانی و پهلوی را به زبان عربی ترجمه کردند. .. بر اثر همین توجه عالمانه بود که راه ورود بسیاری از لغات پارسی و یونانی و دیگر زبانهای زندهی آن روزگار به دایرهی زبان تازی گشوده شد و در مدت کوتاهی زبان مردمی صحرانشین تا بدان پایه غنی شد که برای بیان انواع علوم آمادگی یافت.تاریخ دقیق نگارش کتاب دانسته نیست. اما احمد خوارزمی این کتاب را به ابوالحسین عُتبی، وزیر نوح دوم سامانی، پیشکش کرده است و چون عتبی میان سالهای 367 تا 372 ق. وزیر نوح سامانی بوده است تاریخ این نگارش هم در همین فاصله است.
دربارهی نویسندهی کتاب اطلاع چندانی در دست نیست. تنها میدانیم که احمد خوارزمی در بلخ زاده شد و در نیشاپور زیست. مدتی هم در بخارا در دربار امیر نوح سامانی سمت دبیری داشت. چون در بلخ زاده شده در برخی منبعها او را «بلخی» هم خواندهاند.
اهمیت این کتاب
این کتاب نخستین دانشنامه است که در دوران پس از اسلام نوشته شده است و به دست ما رسیده است. بازورث (C. E. Bosworth)، خاورشناس برجستهی بریتانیایی، در سال ١٩۶٣ م. مقالهی مفصلی نگاشته است. بازورث اشاره میکند که
دبیران دوران اسلامی میراثداران دبیران دوران ساسانی بودند که پس از موبدان مقام دوم را در دربار شاهان ایران داشتند. در سدههای نهم و دهم میلادی/سوم و چهارم هجری قدرت و اهمیت دبیران افزون شد و راه یافتن به آن رتبه و جرگه نیازمند به داشتن هوش و دانش سرشار بود. دبیران میبایستی به تمام علوم زمان خود آشنایی داشته باشند.
فارابی (زاده: ٢۶٠ ق./درگذشته: ٣٢٩ ق.) کتاب «احصاءالعلوم» (آمار یا برشماری دانشها) را چندین سال پیش از «مفاتیح العلوم» نگاشته بود اما در آن تنها به شمارش علوم پرداخته و دربارهی جزییات آنها چیز زیادی نگفته است.
گروه «اخوان الصفا» هم اندکی پیش از احمد خوارزمی ۵٢ رساله در رشتههای مختلف علوم تالیف کردند اما آنها را طبقهبندی نکردند.
کتاب دیگری که به «مفاتیح العلوم» شبیه است کتاب «جوامع العلوم» نوشتهی شعیا ابن فریغون است که در سال ٣۴۴ هجری برای امیر چغانیان در شمال رود سیردریا نوشته شده است. با آن که طبقهبندی «مفاتیح العلوم» شبیه «جوامع العلوم» است گمان نمیرود که احمد خوارزمی کتاب ابن فریغون را دیده باشد.
با مراجعه به این کتاب روشن میشود که دانشمندان مسلمان در مسئلهی طبقهبندی علوم از اروپاییان آزمودهتر و ورزیدهتر بودند.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:04 PM |
پيوند دایمی
0 نظر داده شده |
نظردهی
دستهبندی تاریخ میانی , كتاب
Saturday, October 13, 2012
درنگی ناگزیر
شنبه ٢٢/مهرماه/١٣٩١ - ١٣/اکتبر/٢٠١٢
با سپاس از همهی دوستان و خوانندگانی که در این دو سه ماه سراغ مرا گرفتند. به دلیل چند کار و فراخته (پروژه) درگیر بودم و نتوانستم این وبلاگ را روزآمد کنم. به زودی جستارهای تازهای را پیشکش خواهم کرد.
نوشتهی
شهربراز |
ساعت:
10:32 PM |
پيوند دایمی
0 نظر داده شده |
نظردهی