Friday, May 11, 2012

دانش عربی؟

آدینه ٢٢/اردیبهشت/١٣٩١ - ١١/می/٢٠١٢

پس از جستاری که درباره‌ی کتاب «اخترشناسی عربی (!)» جورج صلیبا نوشتم کمی جست‌وجو کردم و به یاد کتاب دیگری در همین زمینه افتادم. خاورشناس نامدار ایتالیایی «کارلو آلفونسو نَلّینو» (Carlo Alfonso Nallino - زاده: ۱۸۷۲ م./۱۲۵۱ خ. و درگذشته: ۱۹۳۸ م./۱۳۱۷ خ.) کتابی دارد با مشخصات زیر:



نام کتاب: علم الفلک: تاریخُه عِند العرب فی القرون الوسطی
نویسنده: کارلو آلفونسو نَلّینو» (Carlo Alfonso Nallino)
زبان: عربی
سال: ۱۹۱۱ م./ ۱۲۹۰ خ.
صفحه: ۳۵۰



کارلو آلفونسو نَلّینو

این کتاب گردآوری سخنرانی‌ها و درس‌های نلّینو به زبان عربی در دانشگاه قاهره در مصر بوده و در سال ۱۹۱۱ م./ ۱۲۹۰ خ. به صورت کتابی به دست دانشگاه پالرمو در ایتالیا چاپ شده است. این کتاب به زبان عربی نوشته شده است و در سال ۱۳۴۹ خ./ ۱۹۷۰ م. به دست زنده یاد احمد آرام با عنوان «تاریخ نجوم اسلامی» به زبان پارسی ترجمه شده است.

نلّینو در فصل دوم درباره‌ی کاربرد «عرب» چنین می‌نویسد:

هر وقت سخن از روزگار جاهلیّت یا آغاز اسلام بوده باشد، شک نیست که کلمه‌ی «عرب» به معنای حقیقی طبیعی آن به کار رفته و مقصود از آن قومی است که در شبه جزیره‌ی معروف به «جزیرة العرب» سکونت داشته‌اند. ولی چون سخن از روزگار پس از قرن اول هجری باشد، این لفظ را به معنای اصطلاحی آن به کار می‌بریم و مقصود از آن همه‌ی اقوام و ملت‌هایی است که در ممالک اسلامی به سر می‌برده و در بیشتر تالیفات خود زبان عربی را به کار می برده‌اند. بدین ترتیب ایرانیان و هندیان و ترکان و سوریان و مصریان و قوم بربر و اندلسیان و جز ایشان، یعنی همه‌ی کسانی که در استعمال زبان عربی در تالیف خود با یکدیگر مشارکت داشته و همه از اتباع دولت اسلامی بوده‌اند، در این نامگذاریِ «عرب» داخل می‌شوند.
به نظر من این نامگذاری بسیار اشتباه است. نلینو در توجیه این نامگذاری نادرست چنین می‌نویسد:
اگر بنا بود لفظ «عرب» را شامل آنها نکنیم، شاید نمی‌توانستیم از علم هیات در نزد اعراب (!) چیزی بگوییم از این جهت که دانشمندان ماهر در این علم از اولاد قَحطان و عَدنان [=نیاکان عرب‌ها] بسیار اندک بوده‌اند. ابن خلدون (درگذشته به سال ۸۰۸ ق/ ۱۴۰۶ م.) در «مقدّمه»ی خود چنین گفته است: «از عجایب آن که بیشتر دانشمندان ملت اسلامی، خواه در علوم شرعی و خواه در علوم عقلی، به جز اندکی همه عجم بوده‌اند. و اگر از ایشان کسی در نَسَب عرب بوده در زبان و تربیت و استادان عجمی بوده است. در صورتی که دین و صاحب شریعت عربی بوده است.»
یعنی خود نلینو هم به این واقعیت تاریخی اعتراف می‌کند که عرب‌های واقعی نقش چندانی در این دانش‌ها نداشته‌اند و حتا سخن ابن خلدون را هم می‌آورد. اما باز اصرار می‌کند که آنها را دانشمندان «عرب» بنامد و ادعا می‌کند در صورتی که از این نامگذاری نادرست استفاده نکنیم شاید نمی‌توانستیم از علم هیات چیزی بگوییم!!

نلینو در ادامه‌ی این استدلال غلط چنین می‌نویسد:
اگر کسی بر این اصطلاح اعتراض کند و بگوید که استعمال لفظ «مسلمانان» درست‌تر و رواتر از استعمال لفظ «عرب» است در جواب می‌گویم این کار به دو سبب نادرست است:

نخست آن که با لفظ «مسلمانان»، ترسایان و جهودان و صابئیان و پیروان دین‌های دیگری که سهم فراوانی در علوم و تالیفات عربی و به ویژه ریاضیات و هیات و طبّ و فلسفه دارند خارج می‌شوند.

سبب دوم آن که لفظ «مسلمانان» مستلزم آن است که از آنچه اینان به زبان غیرعربی مانند فارسی و ترکی تالیف کرده‌اند نیز بحث شود و این از موضوع بحث ما خارج است.

پس شایسته‌تر این است که آنچه را نویسندگان جدید بر آن اتفاق کرده‌اند بپذیریم و لفظ «عرب» را به آن قرار مذکور قبول کنیم که انتساب به زبان کتاب‌نویسی را نشان می‌دهد نه انتساب به قوم عرب را.
به نظر می‌رسد نلینو به خاطر مسیحی بودن خویش، ترجیح می‌دهد سهم «غیرمسلمانان» نادیده گرفته نشود اما اگر سهم «غیرعرب»ها نادیده گرفته شود، مهم نیست! حتا با علم به این که بیشتر این دانشمندان غیرعرب بوده‌اند و خودش در همین بند بدان اعتراف کرده و ابن خلدون هم در کتاب مهم خود این واقعیت را بیان کرده است. اما چون نویسندگان جدید (یعنی «ما اروپاییان» به پیروی از نیاکان اروپایی‌مان که این کتاب‌ها را نادانسته به نام دانشمندان «عرب» به لاتین و دیگر زبان‌های اروپایی ترجمه کردیم) این اصطلاح را برگزیده‌ایم و بر آن اتفاق کرده‌ایم شایسته است که دیگران هم بپذیرند.

البته استاد احمد آرام هم نام کتاب را به «نجوم اسلامی» برگردانده است و هم در پانویس این صفحه یادآور شده است که در متن کتاب از «نویسندگان عربی‌نویس» یا «عربی‌زبان» استفاده کرده است.

نکته‌ی جالب دیگر این که ابن خلدون در کتاب خویش به درستی «علوم عربی» را تنها برای «صرف و نحو» به کار می‌برد.

جورج صلیبا هم در کتاب خویش همین فرض غلط را تکرار می‌کند که منظور از «عرب» هر کسی است که به زبان عربی کتاب نوشته است. به نظر می‌رسد جورج صلیبا می‌کوشد تا جایی که می‌تواند نام ایران را به کار نبرد و به جای آن گاهی از «سرزمین‌های شرقی خلافت اسلامی» یاد می‌کند. وی می‌نویسد که در زمانی که کتاب‌های یونانیان به عربی ترجمه می‌شد سیصد یا چهارصد سال بود که این کتاب‌ها در سرزمین‌های یونانی به فراموشی سپرده شده بودند. باید پرسید پس اگر این کتاب‌ها در ایران و در میان ایرانیان نبودند در کجا بودند؟ در همین رابطه نلینو در کتاب خود می‌نویسد که در دوران خلافت امویان توجه چندانی به دانش نمی‌شد و تنها نوه‌ی معاویه به کیمیاگری و اخترگویی (ستاره‌بینی) علاقه داشت. اما در دوران عباسیان و با انتقال پایتخت به بغداد (در نزدیکی تیسفون، پایتخت ایران) «ناگهان» شکوفایی دانش‌ها آغاز شد. البته در همین بخش باز نلینو به نقش ایرانیان و هندیان اشاره می‌کند ولی همچنان از «دانش‌های عربی» می‌نویسد!

Tuesday, May 08, 2012

آراء گوناگون درباره‌ی زرتشت

سه‌شنبه ۱۹/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۸/می/۲۰۱۲

«نامه‌ی فرهنگستان» نام نشریه‌ی رسمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. این نشریه گاهی پیوست یا «ضمیمه»هایی منتشر می‌کند که به موضوع خاصی می‌پردازد مانند گویش‌شناسی یا فرهنگ‌نویسی و مانند آن. یکی از ضمیمه‌های جالب آن ترجمه‌ی سخنرانی/مقاله‌ی یک خاورشناس فرانسوی به نام ژاک دوشِن گیمَن است درباره‌ی زرتشت که در یادنامه‌ی فیلیپ ژینیو (Philippe Gignoux، زاده‌ی سال ۱۹۳۱ م./ ۱۳۱۰ خ.)، دیگر خاورشناس فرانسوی چاپ شده است.



نام کتاب: آراء گوناگون درباره‌ی زردشت
نویسنده: ژاک دوشِن گیمَن (Jacques Duchesne-Guillemin)
ترجمه: آرزو رسولی
ضمیمه‌ی شماره ۱۶ نامه‌ی فرهنگستان
سال: تیر ۱۳۸۳ خ/ ۲۰۰۴ م.

گیمَن پس از پیش درآمدی درباره‌ی زرتشت و تاثیر او بر باورهای دین یهودی (و از آنجا بر دین مسیحی) مانند باور به روز داوری، دوگانگی نیکی و بدی و جنگ کیهانی و ...، به معرفی منبع‌های مربوط به زرتشت مانند گاثاها و یسنا می‌پردازد و سپس به ارتباط هخامنشیان با دین زرتشت اشاره می‌کند. اتفاقا وی به اشتباه هرتسفلد در یکی دانستن گشتاسپ کیانی، پشتیبان زرتشت، و ویشتاسپ هخامنشی، پدر داریوش بزرگ، اشاره می‌کند و آن را «نظر کذایی» می‌داند و می‌گوید هرتسفلد برای رسیدن به مقصد خود، متن‌ها را دستکاری می‌کرد.

در این بررسی ۲۸ صفحه‌ای می‌بینیم که چه گونه اروپاییان در سده‌های پیشین از «ظن خود» یار زرتشت شده بودند. مثلا آبراهام آنکِتیل دوپِرون (Anquetil Duperron) که اوستا را در میان پارسیان هند به دست آورد و با خود به اروپا برد، یا ولتر و نیتچه و دیگران هر کس در زرتشت آنچه خود خواسته دیده است. یکی او را پیامبری یکتاپرست دیده، دیگری او را طرفدار شرک دانسته یا کسی او را «ابرمرد» دانسته است.

این ضمیمه را می‌توانید در سایت رسمی فرهنگستان به نشانی زیر بخوانید:

http://www.persianacademy.ir/UserFiles/Image/zamime_zardosht.pdf

بایگانی شماره‌های پیشین «نامه‌ی فرهنگستان» هم در نشانی زیر است:

http://www.persianacademy.ir/fa/naame.aspx

Friday, May 04, 2012

عربستان و نام خلیج فارس

آدینه ۱۵/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۴/می/۲۰۱۲

پس از شکست قوی‌ترین کشورهای عربی که به ارتش خود می‌نازیدند - یعنی مصر و سوریه و اردن - از اسراییل در جنگ شش روزه در تابستان سال ۱۹۶۷ م./ ۱۳۴۶ خ.، رییس جمهور مصر یعنی جمال عبدالناصر برای جبران شسکت و سرشکستگی خویش و یارانش و برای برگرداندن توجه از اسراییل، ناگهان به یادش افتاد که در این سوی دنیا آبراهی هست که نامش «خلیج فارس» است و چون فلسطین را از دست داده بودند، تصمیم گرفتند به جای آن چیز دیگری به دست بیاورند. از این رو برایش پرسش شد که چرا نام اینجا «خلیج فارس» است و باید نام آن چیز دیگری باشد که به مذاق عرب‌های شکسته خورده خوش بیاید و مرهمی بر دردشان باشد. در حالی که در تمام تاریخ پیش از آن، در همه‌ی نقشه‌های دنیا این آبراهه با نام «خلیج فارس» یا برابر آن در زبان آن کشورها ثبت شده بود. حتا در همه‌ی کتاب‌ها و نقشه‌های رسمی کشورهای نوپای و تازه «استقلال یافته»ی عربی نیز نام این خلیج به صورت «الخلیج الفارسی» آمده بود. از جمله در این نقشه‌ی چاپ کشور عربستان سعودی در سال ۱۹۵۲ م. / ۱۳۳۱ خ.


نقشه‌ی خلیج فارس چاپ عربستان به سال ۱۹۵۶ م.

بیشتر مردم عرب‌زبان حاشیه‌ی جنوبی خلیج فارس تا دهه‌ی ۱۹۷۰ م. / ۱۳۵۰ خ. یعنی نزدیک ۴۰ سال پیش مستعمره‌های بریتانیا بودند و وجود مستقلی از خود نداشتند. (تاریخ «استقلال» امارات: دسامبر ۱۹۷۱ م.؛ جداسازی بحرین از ایران: آگوست ۱۹۷۱ م.؛ «استقلال» قطر: سپتامبر ۱۹۷۱ م.) بنابراین طبیعی است که پیش از شکست عرب‌ها از اسراییل به سال ۱۹۶۸ م.، این نوکشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس سندی رسمی نداشته باشند چون وجود رسمی نداشتند. البته این کشورها به جای پذیرفتن واقعیت، برای خود تاریخ‌سازی می‌کنند و کوتاه نمی‌آیند و تاریخ خود را از دوران نوسنگی و یخبندان زمین آغاز می‌کنند!

اکنون که این کشورها به ثروتی دست یافته‌اند گاه با تهدید و گاه با دادن رشوه به کشورهای دیگر و شرکت‌ها و رسانه‌های جهانی می‌کوشند نام جعلی خودساخته‌شان را بر این آبراهه جهانی تحمیل کنند. استدلال ابلهانه‌شان هم این است که بیشتر «کشور»های همسایه‌ی خلیج فارس عرب‌زبان هستند پس نباید نام آن خلیج فارس باشد. با این استدلال، پس نام «اقیانوس هند» هم باید برداشته شود و نام «اقیانوس اطلس» هم باید بشود «اقیانوس انگلیسی» چون انگلستان و ایرلند و کانادا و امریکا به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند یا «اقیانوس افریقایی» چون کشورهای افریقایی زیادی با این اقیانوس همسایه‌اند.

به تازگی دولت عربستان چنین تهدیدی صادر کرده است:

وزارت آموزش عالی (؟!) عربستان سعودی، با دادن هشدار به دانشگاه‌های وابسته به این وزارتخانه درباره‌ی استفاده از نام «خلیج فارس»، به کاربردن این عنوان را «اشتباه علمی بزرگی» خواند.
کسی که پایه‌ای‌ترین اصل علمی یعنی بی‌طرفی و مستند بودن و تکیه بر سندها و شاهدهای علمی و تاریخی را نادیده می‌گیرد چه گونه می‌تواند از «اشتباه علمی» سخن بگوید. واقعا که دوران آشفتگی و بی‌سامانی و هرج و مرج و آشوب است! این چه وزارت علوم و آموزش عالی‌ای است که جعل و دروغ و تاریخ‌سازی را «علم» می‌داند و اقرار به واقعیت‌ها را «اشتباه علمی»؟

Monday, April 30, 2012

کجای این ملت افتخار دارد؟

دوشنبه ۱۱/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۳۰/اپریل/۲۰۱۲

به تازگی یکی دیگر از نامه‌های سرگردان و بی‌نام برای بار چندم به دستم رسید که تصمیم گرفتم نوشتار کوتاهی درباره‌اش بنویسم.

به نظر می‌رسد بیشتر ایرانیان امروزه یک‌شبه آسیب‌شناس اجتماعی و تاریخ‌دان و زبان شناس و .... شده‌اند و اینترنت و رایانامه هم ابزاری برای گسترش و پخش «کشفیّات مُشعشع» آنان شده است. این متن هم یک نمونه از این گونه کشف‌ها است. نمی‌خواهم همه‌ی متن را در اینجا بیاورم اما به چند نکته اشاره می‌کنم:

- نخست می‌خواهم بگویم که تاریخ و فرهنگ ایران مانند هر کشور دیگر دارای فرازها و فرودها و ایرادها و مشکل‌هایی است و جای انتقاد دارد. به ویژه وقتی پیشینه و تاریخ ملتی طولانی و دراز شود روشن است که اشتباه‌ها و ایرادها در آن بیشتر می‌شود. برای نمونه انسان شصت ساله زمان و فرصت بیشتری برای اشتباه و تصمیم‌های اشتباه در زندگی داشته است تا کودک هفت ساله. بنابراین طبیعی است که در تاریخ ایران جاهای انتقادپذیر بیشتر از کشورهای نوپا باشد. اما نباید یکجانبه و یکسویه به تاریخ نگریست. هم باید ایرادها را دید و هم باید دستاوردهای مثبت را دید.

- وی وضع امروزی را معیاری برای همه‌ی تاریخ ایران گرفته است و هر چه دلخوری از ایران و ایرانیان امروز داشته است به پای همه‌ی تاریخ ایران نوشته است و پیوسته این جمله را تکرار کرده است که «کجای این ملت افتخار دارد؟»

- نویسنده‌ی این متن هر کسی هست دانش و مطالعه‌ی کافی در زمینه‌ی تاریخ ایران ندارد و با نگاهی عامیانه و یک‌جانبه به تاریخ نگریسته است. «ندانستن» خود را به «نبودن» تعبیر کرده است و هر چه خواسته است به ایران و ایرانیان گفته است. بی آن که از شرایط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی دوره‌های مختلف تاریخ ایران شناخت کافی داشته باشد. برای نمونه چنین می‌نویسد:

امتی که «بابک»اش را افشین - که آن هم یک ایرانی است - تحویل خلیفه‌اش می‌دهد، امتی که «کریم خان زند»ش چند سالی بیشتر دوام نمی‌آورد ولی قاجاریه‌اش تمام‌ناشدنی است، امتی که «امیر کبیر»ش را می‌کشند و جایش یک دلقک می‌گذارند و آب از آب تکان نمی‌خورد، امتی که یك كشور خارجی «رضا شاه»اش را بر سر کار می‌‌آورد و تبعید می‌کنند و همه جشن می‌گیرند.
می‌بییند که نویسنده‌ی این متن با چه شجاعت و دلیری و دانشی در چهار جمله، تکلیف چند مسئله‌ی مهم تاریخ هزار و چند صد ساله‌ی ایران را به سرانگشت هوش می‌گشاید و «به تایید نظر حل معما می‌کند»؟! با وجود چنین دانشمندانی چه نیازی به پژوهش در تاریخ هست؟

وی برای توجیه انتقادهای خود چنین می‌نویسد:
من یک ایرانی‌ هستم. در ایران تحصیل کردم و فعلاً در آمریکا و در ایالت فلوریدا زندگی‌ می‌کنم. خیلی دلم می‌خواست چند جمله‌ای در جهت تمجید از ایران و ایرانی بنویسم ولی دروغ چرا؟ کجای این ملت افتخار دارد؟
باید پرسید اساسا شما چه نیازی در خود حس کردید که از ایران و ایرانی تمجید کنید؟ در همان ایالت فلوریدا به زندگی‌تان ادامه بدهید و به تاریخ ایران کاری نداشته باشید. به نظرم آن تحصیل در ایران و امریکا بایستی به شما می‌آموخت که اگر واقعا می‌خواهید در زمینه‌ای تمجید یا انتقادی کنید باید دانش کافی در آن باره داشته باشید و در هر زمینه‌ای به نقطه‌های مثبت و منفی توجه داشته باشید.

وی به کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» هم اشاره می‌کند. به نظر من کتاب یاد شده نیز همین مشکل کلی را دارد. یعنی تنها به نقطه‌های تاریک تاریخ ایران پرداخته است و بی در نظر گرفتن شرایط پیچیده‌ی سیاسی و نظامی و اجتماعی و فرهنگی دوره‌های مختلف تاریخ ایران به صادر کردن حکم‌های کلی و یکسویه پرداخته است.

این نویسندگان گویا خود را جزو ایرانیان نمی‌دانند که هر چه دلشان می‌خواهد به ایران و ایرانیان می‌گویند. من گمان نکنم در ملت دیگری چنین کسانی باشند که این قدر عقده‌ی خودکم‌بینی داشته باشند و به بهانه‌ی انتقاد، سراسر تاریخ و فرهنگ کشور خود را انکار کنند.

به نظر من بهترین راه حل چنین مشکل‌هایی، گسترش دانش و آگاهی و آموزش است. این که کسانی این گونه بی‌پروا و بی‌محابا «مست از خانه بیرون تاخته‌»اند ریشه در آموزش اشتباه و نگاه کژ به تاریخ و فرهنگ و خود مقوله‌ی انتقاد دارد.


پی‌نوشت
از سوی دیگر کسانی هستند که هر چه افتخار در تاریخ می‌بینند باید آن را به ایران و ایرانیان ربط دهند. یا برای خودشان افتخارهای توهمی می‌آفرینند و از کورش و داریوش هخامنشی «حدیث و روایت» نقل می‌کنند بی آن که نیاز به سند و مدرک و خاستگاهی برای ادعای خود داشته باشند. مثلا روزی کورش از کوچه‌ای می‌گذشت و فلان سخن را به فلان کس گفت.

شکی نیست که تاریخ و فرهنگ ایران و ایرانیان نقطه‌های درخشانی چون فردوسی و ابن‌سینا و ابوریحان بیرونی و خواجه نصیرالدین توسی و غیاث‌الدین جمشید کاشانی و هزاران دانشمند و اندیشمند بزرگ دیگر داشته است که هر یک به تنهایی برای افتخار ملتی بسنده‌اند. البته هر انسانی در کارنامه‌ی خود کارهایی با درجه‌های متفاوت دارد. شاید خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی وزیر مغولان شد اما در کنارش به رشد و گسترش فرهنگ و دانش این مملکت کمک‌های فراوانی کرد و ربع رشیدی را ساخت و کتابخانه‌های بزرگی بنا کرد.

اما این گونه سیاه یا سپید دیدن و ارزیابی تاریخ نه علمی است نه منصفانه و نه سودمند. تاریخ جای عقده‌گشایی و تسکین خودکم‌بینی ما نیست. باید با چشم و دید باز و سنجنده به تاریخ و فرهنگ نگاه کرد.

Friday, April 27, 2012

جورج صلیبا و «اخترشناسی عربی»؟!


آدینه ۸/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۲۷/اپریل/۲۰۱۲

چند سال پیش درباره‌ی جورج صلیبا، نویسنده‌ی ملی‌گرای افراطی لبنانی، مطلبی نوشتم. به تازگی کتاب دیگری وی از به دستم رسید به نام «تاریخ اخترشناسی عربی»!


نام کتاب: تاریخ اخترشناسی عربی: نگره‌های سیاره‌ای در دوران زرین اسلامی
A History of Arabic Astronomy: Planetary Theories During the Golden Age of Islam
نویسنده: جورج صلیبا (George Saliba)
ناشر: انتشارات دانشگاه نیویورک
سال: ۱۹۹۵ م./۱۳۷۴ خ.
صفحه: ۳۵۱

این کتاب بازچاپ پانزده مقاله‌ی جورج صلیبا در زمینه‌ی تاریخ اخترشناسی در غرب آسیا است و تمرکز اصلی کتاب بر نگره‌های سیاره‌ای است. مجموعه‌ی مقاله‌ها به چند فصل با عنوان‌بندی‌های زیر گروه‌بندی شده‌اند

پیشگفتار
پاره‌ی یکم: پیشینه‌ی عمومی اخترشناسی «عربی» (۲ مقاله)
پاره‌ی دوم: گوالش نگره‌های سیاره‌ای (۵ مقاله)
پاره‌ی سوم: نپاهش و نپاهشگاه (رصد و رصدخانه) (۴ مقاله)
پاره‌ی چهارم: نگره و نپاهش (۱ مقاله)
پاره‌ی پنجم: اخترشناسی «عربی» و کوپرنیک (۳ مقاله)

این کتاب از نظر تاریخ علم و دانش اخترشناسی در منطقه‌ی غرب آسیا (که گاه به اشتباه «خاور میانه» خوانده می‌شود) جالب و قابل توجه است. صلیبا سرنخ‌ها و آگاهی‌های جالبی درباره‌ی وضع دانش اخترشناسی و اخترشناسان دوران اسلامی به دست می‌دهد و نشان می‌دهد که در دوران اسلامی اخترشناسان چه اندازه پویا و پرسشگر بوده‌اند و پس از ترجمه‌ی کتاب‌های بطلمیوس به عربی و آشنایی با نگره‌های او درباره‌ی سیاره‌ها و سپهر به نقد و انتقاد از ایرادهای آن پرداختند. این مجموعه‌ی نقدها با نام عمومی «شکوک» (انتقادها یا ایرادها و شک‌ها) شناخته می‌شد. نسل دوم اخترشناسان بر پایه‌ی این ایرادها و انتقادها خود دست به کار ساختن مدل‌های ریاضی تازه‌ای شدند که ایرادهای مدل بطلمیوس را نداشته باشد. مقاله‌های مختلف به گوشه‌هایی از تاریخ اخترشناسی و دستاوردهای اخترشناسان در دوران اسلامی می‌پردازد. پاره‌ی نهایی نیز به بررسی تاثیر دستاوردهای اخترشناسان مسلمان بر کارهای کوپرنیک به عنوان نمونه‌ای از اخترشناسان اروپایی دوران نوزایش (رُنسانس) می‌پردازد.

در این کتاب می‌بینیم که چه فضای پویا و جوشنده‌ی در زمینه‌ی علمی و به ویژه اخترشناسی وجود داشته است و چه اندازه دانشمندان با هم به تبادل و داد و ستد اندیشه می‌پرداختند و چه قدر کتاب و مقاله و رساله در این زمینه‌ها نوشته می‌شده و در مدرسه‌ها و مرکزهای علمی و دانشی بحث و اندیشه و انتقاد جریان داشته است و برخلاف آنچه بیشتر مردم و دانشمندان می‌پندارند پس از تازش مغولان در سده‌ی ششم ق/ دوازدهم م. دانش «تعطیل» نشد بلکه این گونه دادوستدها و گفت‌وگوها همچنان ادامه یافتند و تنها در سده‌ی شانزدهم است که افول آغاز می‌شود. معروف‌ترین نشانه‌ی این پویایی همانا نپاهشگاه یا رصدخانه‌ی مراغه است که به سرپرستی خواجه نصیرالدین توسی ساخته شد.

مهم‌ترین ایراد کتاب جورج صلیبا همانا درآمیختن عرب‌زدگی و عرب‌گرایی افراطی با تاریخ علم است و این ایراد در همان نام جعلی و غیرعلمی و بی‌پایه‌ی کتاب دیده می‌شود. نخستین بار که من نام کتاب را دیدم گمان کردم منظور اخترشناسی در میان عرب‌های حجاز بوده است. اما با نگاهی به فهرست مقاله‌ها با نام‌هایی چون ابن‌سینا، ابوعبید جوزجانی، خواجه نصیرالدین توسی، قطب‌الدین شیرازی، ابوالوفا بوزجانی، و نپاهشگاه مراغه برخوردم که هیچ یک کوچک‌ترین ارتباطی با «عرب»ها نداشته‌اند. تنها ابن شاطر دمشقی و مویدالدین عُذری در آن میان عرب بودند. جالب آن که صلیبا تنها در صفحه‌ی ۴۰ از پیشگفتار به این نام جعلی و غیرعلمی می‌پردازد و در توجیه آن می‌گوید که چون بیشتر این دانشمندان و اخترشناسان کتاب‌های خود را به زبان عربی می‌نوشتند من نام کتاب را اخترشناسی عربی گذاشته‌ام. (!!!!)

صلیبا حتا از این پیشتر رفته و در کتاب به تکرار و بسیار از «دانش عربی» یاد می‌کند. به نظر من تنها دانشی که می‌تواند «عربی» خوانده شود موضوع «صرف و نحو» و دیگر چیزهایی است که به زندگی عربی و عربان مربوط می‌شود. باید پرسید اساساً مگر علم و دانش‌هایی چون ریاضیات و مهندسی و اخترشناسی و مانند آنها برچسب زبان و دین بر خود می‌گیرند؟ آیا می‌توان این شیوه‌ی نامگذاری را درباره‌ی دانش در اروپای دوران میانه نیز به کار برد؟ آیا باید از «اخترشناسی لاتین» یا «اخترشناسی مسیحی» نام برد؟ در دوران خود ما، آیا باید دانش رایانگر را - که امروزه بیشتر متن‌های آن به زبان انگلیسی منتشر می‌شود - «رایانگری انگلیسی» خواند؟ یا چون بیشتر دانشمندان این رشته در خانواده‌های مسیحی بزرگ شده‌اند باید دانش رایانگری را «رایانگری مسیحی» خواند؟

مشکل جورج صلیبا در این است که درباره‌ی دانش در دوران اسلامی می‌نویسد اما چون خود عرب مسیحی است برای احساس تعلق به این میراث، تنها به جنبه‌ی زبانی این متن‌ها توجه کرده است. وی در عرب‌زدگی تا آنجا پیش می‌رود که جمله‌های خنده‌آوری مانند این را می‌نویسد که روشن است در آن هیچ نیازی به «چپاندن» صفت «عربی» نیست:

صفحه‌ی ۹: در این مقاله‌ها من با برخی از پرسش‌های بسیار عمومی در زمینه‌ی دوران آغازین تاریخ دانش عربی، گوالش آن، و کارکرد آن در چارچوب بزرگ‌تر جامعه‌ی اسلامی می‌پردازم.
گاهی این اصرار بی‌جای صلیبا برای به کار بردن صفت «عربی» حوصله‌ی خواننده را سرمی‌برد و مانع از ادامه‌ی خواندن متن می‌شود. برای نمونه در این بند (پاراگراف) دوازده خطی که پنج جمله دارد ترکیب «دانش عربی» ۶ بار به کار رفته است یعنی یک خط در میان!

دورویی و سردرگمی جورج صلیبا در زمینه‌ی صاحب شدن میراث دانشی غرب آسیا، در انتقاد وی از «دانشنامه‌ی ایرانیکا» دیده می‌شود. وی که در سال ۱۹۹۵ م./۱۳۷۴ خ. این کتاب را با عنوان «تاریخ اخترشناسی عربی» منتشر کرده است سه سال بعد یعنی در سال ۱۹۹۸ م. / ۱۳۷۷ خ. نقدی بر «دانشنامه‌ی ایرانیکا» نوشت و از گنجاندن نام بیشتر دانشمندان دوران اسلامی در این دانشنامه به عنوان «ایرانی» انتقاد کرد. وی می‌گوید چرا باید خوارزمی را ایرانی دانست؟ وی که تنها به خاطر نوشته شدن متن‌های اخترشناسی این دانش را «عربی» کرده است از این ناراحت است که چرا «شیخ بهایی» در ایرانیکا آمده است حال آن که اگر خوارزمی ایرانی است پس شیخ بهایی هم سوریه‌ای یا لبنانی است! وی می‌نویسد دانش کمی از دوران پیش از اسلام ایران برجا مانده است و بیشتر این دانشنامه به موضوع‌های دوران اسلامی ایران می‌پردازد. وی حتا می‌نویسد که بیشتر مقاله‌های ایرانیکا به مطلب‌ها و کسانی می‌پردازد که پیشتر در «دانشنامه‌ی اسلام» گنجانده شده‌اند و بدین ترتیب دانشنامه‌ی ایرانیکا را تلاشی بیهوده می‌داند و آن را به «ملی‌گرایی افراطی» ایرانیان ربط می‌دهد! اما به این موضوع فکر نمی‌کند که اگر بیشتر موضوع‌ها و مقاله‌هایی که در «دانشنامه‌ی اسلام» هست در «دانشنامه‌ی ایرانیکا» هم هست نشان از این دارد که چه قدر ایرانیان در شکل‌گیری و گسترش دانش و ساختار جامعه‌ی دوران اسلامی نقش داشته‌اند. و این تاییدی است بر سخن ابن‌خلدون که ایرانیان را مشعل‌دار دانش در دوران اسلامی می‌داند. البته این موضوع و پاسخ به نقد صلیبا نوشتاری جداگانه می‌طلبد.

متاسفانه میزان توجه ما ایرانیان امروزی به میراث علمی‌مان در دوران اسلامی به اندازه‌ی مناسب نیست. تنها نویسندگان کمی چون زنده‌یادان احمد بیرشک و احمد آرام و ابوالقاسم قربانی در نسل گذشته به این جنبه از تاریخ و فرهنگ ما توجه داشته‌اند و کتاب‌هایی در زمینه‌ی ریاضیدانان دوران اسلامی و بیرونی‌نامه و مانند آن را منتشر کردند. بیشتر توجه مردم و دانش آموختگان تنها به ادبیات و شعر و شاعری است آن هم تنها در زمینه‌ی چاپ و انتشار دیوان حافظ و سعدی، در هزاران طرح و شکل مختلف بی آن که حتا در همین زمینه هم از متن فراتر روند و به بررسی‌های گوناگون (زبانی، تاریخی، اجتماعی، و ...) بپردازند.

نسل امروزی چندان با زبان عربی آشنا نیست. حال آن که برای ارتباط با میراث گذشته‌مان به یادگیری این زبان نیاز داریم. گاهی حتا شاهد نفرت از زبان عربی نیز هستیم بی توجه به آن که (به دلیل‌های مختلفی که نمی‌خواهم وارد آن شوم) دانشمندان بزرگ ما چون ابن‌سینا و ابوریحان بیرونی و خواجه نصیرالدین توسی و هزاران دانشمند دیگر آثار خود را بدین زبان پدید آورده‌اند.

در زمینه‌ی جهانی نیز تلاشی برای معرفی میراث علمی خود نمی‌کنیم به خاطر این که خود نیز به درستی با آن آشنا نیستیم. پس طبیعی است که کسانی چون صلیبا پیدا شوند و با تکیه بر زبان عربی، میراث دانشی ما را به عنوان «اخترشناسی عربی» به جهان بشناسانند. آنگاه توجه ما گهگاهی به نام خلیج فارس جلب می‌شود و واکنشی لحظه‌ای بدان نشان می‌دهیم و از این عصبانی می‌شویم که «کشور» امارات خلیج فارس را به نام دیگری می‌خواند اما برای مسافرت هوایی به همان خط هوایی «امارات» می‌رویم و از «سرویس عالی» آن تعریف و تمجید می‌کنیم!

Sunday, April 22, 2012

جمع در زبان پارسی


یک‌شنبه ۳/اردیبهشت/۱۳۹۱ - ۲۲/اپریل/۲۰۱۲

در زبان پارسی میانه برای جمع بستن تنها از «ـان» استفاده می‌شده است: مرد -> مردان. کوه -> کوهان. رود -> رودان. در دوره‌ای، شاید سده‌ی پنجم میلادی به بعد، از پسوند «ایها» نیز برای جمع استفاده شده است. این هر دو نشان جمع به پارسی نو یا پارسی دری نیز به ارث می‌رسد. اندک اندک در پارسی نو قاعده‌ای پیدا شد که برای جمع بستن جانداران از «ـان» و برای جمع بستن بی‌جان از «ـها» استفاده شود که شکل ساده شده‌ی «ایها» بود. یعنی مرد -> مردان اما رود -> رودها. این قاعده و دستور برای نام‌های وام گرفته شده از زبان عربی نیز به کار می‌رفت.

در زبان عربی برای جمع بستن جنس نر یا مذکر از «ـون»/«ـین» و برای جمع بستن جنس ماده یا مونث از «ـات» استفاده می‌شود. برای نمونه آموزگار در زبان عربی می‌شود معلّم و جمع آن چنین است: معلّم -> معلّمین/معلّمون. معلّمه -> معلّمات. در ضمن در زبان عربی بسیاری از نام‌ها دارای جمع شکسته (یا مُکسّر) هستند و این جمع شکسته قاعده‌ی خاصی ندارد و بیشتر شنیداری (سماعی) است. برای نمونه جمع «یَوم» به معنای «روز» می‌شود «اَیّام». اما جمع «صف» می‌شود «صُفوف».

اما با گسترش نفوذ و چیرگی عربی‌نویسان در دربارهای ایران و فضل‌فروشی‌های بی‌پایه و بی‌مایه، گذشته از ورود بی‌اندازه‌ی واژه‌های عربی به زبان پارسی، دستور زبان عربی نیز بر پارسی تحمیل شد. از جمله در زمینه‌ی جمع بستن. در این دوران نه تنها وام‌واژه‌های عربی دستور زبان و صرف و نحو خودشان را به همراه آوردند و از دستور زبان پارسی سرپیچی کردند. برای نمونه نه تنها دیگر «فکر» جای «اندیشه» را گرفته و صفت فاعل آن یعنی «فکور» جای «اندیشمند» را گرفت بلکه جمع آن هم طبق دستور زبان عربی می‌شود «افکار». (تازه ایرانیان «متفکّر» را هم ساخته‌اند که در زبان عربی کاربرد ندارد!)

بدین ترتیب، ما در زبان پارسی باید به خاطر بسپاریم که برای نمونه جمع «مطلب» عربی می‌شود «مطالب»، جمع «فکر» می‌شود «افکار»، جمع «ملاحظه» می‌شود «ملاحظات» و هزاران جمع دیگری که از نظر پارسی‌زبانان هیچ قاعده‌ای ندارد. این نابسامانی در آموزش و یادگیری زبان پارسی هم دردسرساز است. گذشته از آن، بی‌قاعدگی جمع‌های عربی گاهی در زبان پارسی باعث اشتباه هم می‌شود. برای نمونه چون برخی از مردم نمی‌دانند «مدارک» در زبان عربی خود جمع «مدرک» است در زبان پارسی آن را دوباره جمع می‌بندند و می‌گویند «مدارک‌ها». این جمع پارسی برای واژه‌های جمع عربی از دوران بسیار قدیم یعنی سده‌های نخستین پس از اسلام هم رایج بوده است.

برخی از نویسندگان عرب‌زده بی‌توجه به همه چیز، حتا واژه‌های پارسی را نیز با قاعده‌های زبان عربی جمع می‌بستند. برای نمونه:

کُرد -> اکراد!
لَش -> لُشوش!

امروزه دیگر واژه‌های پارسی نیز دچار این بی‌توجهی شده‌اند:
گزارش -> گزارشات!
آزمایش -> آزمایشات!
نگارش -> نگارشات!
استاد -> اساتید!
فرمان -> فرامین!
میدان -> میادین!
دستور -> دستورات، و ....

به همین دلیل، پیشنهاد من آن است که به همان قاعده‌ی ساده و پارسی برای جمع بستن در زبان خودمان برگردیم و تا جای ممکن از کاربرد جمع‌های عربی خودداری کنیم و واژه‌های عربی‌تبار را هم تنها با همین قاعده‌ی زبان پارسی جمع ببندیم. مثلا: روحانی -> روحانیان و نه روحانیون. کتاب -> کتاب‌ها و نه کُتُب. رساله -> رساله‌ها نه رسالات یا رسائل.

Thursday, April 19, 2012

فرهنگ پارسی نویسان هندوستان

پنج‌شنبه ۳۱/فروردین/۱۳۹۱ - ۱۹/اپریل/۲۰۱۲

برخلاف ادعای برخی بدخواهان و دشمنان زبان پارسی، این زبان هیچ گاه به کسی تحمیل نشده است. بلکه در میان گروه‌هایی که به دست ایرانیان مسلمان شدند (به ویژه ترکان و هندیان)، به عنوان زبان دوم برگزیده شده و بسیاری از نوشتارهای اینان به زبان پارسی بوده است. در دربار عثمانیان تا چند سده زبان پارسی زبان دربار و زبان شاعری بود و سلطان‌های عثمانی مانند سلطان سلیم خود به زبان پارسی شعر می‌سرودند. البته پان‌ترکان از این واقعیت سواستفاده می‌کنند تا مولانای ایرانی و پارسی‌زبان را هم ترک جا بزنند و به خیال خود او را از فرهنگ ایرانی جدا کنند.

زبان پارسی هم چنین چندین سده زبان رسمی دربارهای منطقه‌ی شمال هندوستان بود تا این که با ورود بریتانیا زبان انگلیسی جایگزین پارسی شد. شاید بیشتر ما بدانیم که خاندان سلطنتی گورکانی (در انگلیسی Mughal Emperor) مانند اکبرشاه و جهانگیر و دیگران به پارسی شعر می‌سرودند اما از گستردگی حضور و کاربرد زبان پارسی در هندوستان شناخت کافی نداریم. امروز کتابی را معرفی می‌کنم که می‌تواند در این باره بسیار سودمند باشد.




نام کتاب: فرهنگ پارسی‌نویسان هند (Dictionary Of Indo-Persian Literature)
نویسنده: نبی هادی (Nabi Hadi)
ناشر: آبهیناو (Abhinav Publications)
سال: ۱۹۹۵
صفحه: ۷۵۷

این کتاب به اصطلاح قدیم «تذکره»ای است که در آن نام شاعران و نویسندگان و دانشمندانی که در سرزمین پهناور هندوستان اثری به زبان پارسی پدید آورده‌اند در آن یاد شده است و برای هر پدیدآورنده زندگی‌نامه‌ی کوتاه و فهرست آثار وی آورده شده است.

بسیاری از این پدیدآورندگان ایرانیان و پارسی‌زبانانی بودند که به خاطر صلح و آرامشی و آسایشی که در هندوستان بوده است به آن سرزمین خرم کوچیده‌اند و بسیاری دیگر هم هندیانی بوده‌اند که زبان پارسی را آموخته بودند و آثار خود را بدین زبان پدید آوردند. از دسته‌ی نخست شاید نخستین کس شیخ علی ابن عثمان هُجویری باشد که کتاب «کشف المحجوب» وی از نخستین و مهم‌ترین آثار ادبیات صوفیانه‌ی پارسی است. وی در شهر لاهور در هندوستان درگذشت. (باید توجه داشت که کشور امروزی پاکستان تنها از سال ۱۹۴۸ م./۱۳۲۷ خ. و پس از شکستن هندوستان به عنوان کشوری مستقل شناخته می‌شود و پیش از آن تاریخ تمام آن سرزمین هندوستان به شمار می‌رفت).

به نوشته‌ی دکتر نبی هادی، نویسنده‌ی کتاب،

ابن بطوطه (جهانگرد مسلمان اهل مغرب در شمال افریقا و درگذشته به سال ۷۷۹ ق./۱۳۶۹ م.) وقتی به شانگهای می‌رسد از دو چیز شگفت زده می‌شود: یکی این که به خاطر قدرت سلطنت دهلی راه‌های آبی تا شانگهای از آزار و زحمت دزدان دریایی در امان بوده است. و دوم این که زبان پارسی تا دربار چین در همه جا فهمیده می‌شده است. (صفحه‌ی یازده پیشگفتار)

بخش‌هایی از این کتاب را می‌توانید در «کتاب‌های گوگل» بخوانید.