Monday, September 13, 2010

پان‌ترکان و بدخوانی تاریخ طبری

دوشنبه ۲۲/شهریور/۱۳۸۹ - ۱۳/سپتامبر/۲۰۱۰

دکتر پرویز ورجاوند در سال ۱۳۷۹ خ./ ۲۰۰۰ م. در نامه‌ای به آقای سیدمحمد خاتمی، رییس جمهور وقت ایران، درباره‌ی فعالیت‌های تجزیه‌طلبان و پان‌ترکان نوشت و هشدارهایی داد. به تازگی گروهی به نام «کانون دموکراسی آزربایجان» (به همین گونه!) در پاسخ به این نامه، به شیوه‌ی همیشگی پان‌ترکان دست به جعل و دروغ و بدخوانی و بدفهمی متن‌های تاریخی زده است. این بار به سراغ تاریخ طبری رفته‌اند و چنین نوشته‌اند:

طبری در وقایع سال ۱۰۴ هجری می‌نویسد: «و فی هذه السنه غزا الجراح بن عبدالله الحکمی و هو امیر علی ارمینیه و آزربایجان ارض الترک ففتح علی یدیه بلنجرم و هزم الترک: و در این سال جراح بن عبدالله الحکمی جنگ کرد. او امیر ارمنستان و آزربایجان سرزمین ترکان بود. وی بلنجرم را با دستان خویش فتح کرد و ترکان را شکست داد.» (طبری ج ۵ ص ۳۶۸)

نخست متن کامل عربی این بخش را از روی نسخه‌ی اس. گیارد و م. ژ. دوگوژه (S. Guyard et M. J. De Goeje) چاپ سال ۱۸۸۱ م. می‌نویسم:
و فی هذه السنة غزا الجرّاح بن عبدالله الحكمی - و هو أمیر على أرمینیة و أذربیجان - أرض الترك، ففتح على یدیه بلنجر، و هزم الترك و غرقهم و عامة ذراریهم فی الماء، و سبوا ما شاءوا، و فتح الحصون التی تلی بلنجر و جلا عامة أهلها.

زنده‌یاد ابوالقاسم پاینده (تاریخ طبری، ۱۳۵۳ خ.) این جمله را چنین ترجمه کرده است:
در این سال جراح بن عبدالله حکمی - که امیر ارمینیه و آذربیجان بود - به غزای سرزمین ترکان رفت که بلنجر به دست وی گشوده شد و ترکان را هزیمت کرد و آنها را با همه‌ی فرزندانشان در آب غرق کرد و هرچه خواستند اسیر گرفتند و قلعه‌های مجاور بلنجر را گشود و همه‌ی مردم آن را برون راند. (جلد نهم، ص ۴۰۴۴)

نویسنده‌ی پان‌ترک که چندان هم با زبان عربی و صرف و نحو آشنا نیست چند اشتباه کرده است:
- بلنجر را بلنجرم نوشته است.
- جمله‌ی معترضه یا بدل جراح پسر عبدالله حکمی را یک جمله‌ی مستقل گرفته و آن را به مفعول جمله‌ی اصلی چسبانده است و در نتیجه آذربایجان سرزمین ترکان شده است!
- «ارض الترک» قید مکان یا به اصطلاح «مفعولْ فیه» فعل «غزا» است. یعنی در سرزمین ترکان جنگید یا به سرزمین ترکان حمله کرد.
- اگر قرار بود «ارض الترک» بدل آذربایجان باشد می‌بایستی می‌گفت: اذربیجان و هی ارض الترک. همان گونه که در توضیح جراح گفته است «و هو امیر علی ارمینیه و اذربیجان».
از همه‌ی اینها گذشته اگر آذربایجان سرزمین ترکان بود و جراح امیر آذربایجان بود پس دیگر شکست دادن ترکان به دست جراح چه معنایی دارد؟ به همین خاطر است که جمله را به تمامی نقل نکرده است یعنی غرق کردن و اسیر گرفتن و ... را حذف کرده است.

جالب آن که از این همه مقدمه‌ی اشتباه نتیجه گرفته است:
بنا بر سخن طبری اولا نام این زبان و مردمان ترکی و ترک است و آذری لغتی نامربوط در این مورد است. در ثانی حداقل در سال ۱۰۴ هجری ترکها ساکن این مناطق بوده‌اند.

من نمی‌دانم در کجای سخن طبری گفته شده که زبان مردم آذربایجان ترکی است و آذری لغتی نامربوط است.

اما سند دوم ایشان برای ترک بودن آذربایجان
همچنین طبری در باب وقایع سال نود هجری می‌نویسد: «و فیها غزا مسلمه بن عبدالملک الترک حتی بلغ الباب من ناحیه آزربیجان ففتح حصونا و مدائن هنالک: در این سال (۹۰ هجری) مسلمه بن عبدالملک با ترکان جنگید و تا منطقه باب الابواب (دربند) آزربایجان رسید و در آنجا شهرها و قلعه ها را فتح کرد.». (طبری ۵ ص ۲۲۶)
از این سند نیز به وضوح مستفاد میشود که حداقل تا شهر دربند آزربایجان خوانده میشده است و جعل کلمه آران که منطقه ای در داخل آزربایجان است تنها ناشی از فوبیای ذوات عالی پان آریانیست است.

باز هم جمله‌ی کامل عربی را می‌آورم:
ففیها غزا - فیما ذكر محمد بن عمر و غیره - الصائفة عبد العزیز بن الولید، و كان على الجیش مسلمة بن عبدالملك. و فیها غزا أیضًا مسلمة الترک؛ حتى بلغ الباب من ناحیة أذربیجان، ففتح على یدیه مدائن و حصون.

ترجمه‌ی پاینده از متن چنین است:
در این سال، چنانکه محمد بن عمر و دیگران گفته‌اند، عبدالعزیز بن ولید به غزای تابستانی رفت و مسلمة بن عبدالملک سالار سپاه بود. و هم در این سال مسلمه به غزای ترکان رفت و در ناحیه‌ی آذربیجان به باب رسید و شهرها و قلعه‌هایی به دست وی گشوده شد. (جلد نهم، ص ۳۸۳۵)

- در اینجا نیز نویسنده‌ی پان‌ترک به خیال خود با افزودن «هنالک» - که در متن عربی نیست - خواسته محکم‌کاری کند.
- جمله‌ی پایانی را به اشتباه نقل کرده است. به جای «ففتح علی یده مدائن و حصون» نوشته است: «ففتح حصونا و مدائن هنالک». اگر حصونا آمده مدائن هم بایستی مدائنا باشد که غلط است.
- در متن عربی و نیز در ترجمه‌ی پاینده بین جمله‌ی جنگ مسلمه با ترکان و رسیدن به شهر باب فاصله است یعنی این دو ربطی به هم ندارند.
- دربند شهر است نه ناحیه. در ضمن شهر دربند را در عربی «باب الابواب» می‌گویند نه «باب» تنها.
- اگر منظور از «باب» شهر دربند بود چه گونه در این شهر «شهرها و دژهایی را گشوده است»؟

می‌بینیم که این بار پان‌ترکان - که سواد عربی چندانی هم ندارند - دوباره مار کشیده‌اند و معرکه به راه انداخته‌اند و با تحریف یک جمله از کتاب سترگ طبری خواسته‌اند برای دروغ‌های استالین-ساخته‌ی خود مدرک تاریخی بتراشند.

خداوند این سرزمین را از دشمن و دروغ و خشکسالی بپایاد!
ایدون باد!

Sunday, September 12, 2010

سخنرانی بابک رضوانی درباره‌ی گرجیان ایران

یک‌شنبه ۲۱/شهریور/۱۳۸۹ - ۱۲/سپتامبر/۲۰۱۰

آقای بابک رضوانی، پژوهشگر موسسه‌ی پژوهش‌های علوم اجتماعی دانشگاه آمستردام و خبره‌ی منطقه‌ای (regional expert) در زمینه‌ی جغرافیای انسانی و قوم‌نگاری (ethnography) قفقاز و آسیای میانه و ایران و افغانستان، در نامه‌ای نوشته‌اند که در تاریخ چهارشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۰ برابر ۲۴ شهریور ۱۳۸۹ قرار است در دانشگاه هاروارد درباره‌ی گرجیان ایران سخنرانی کنند. موضوع این سخنرانی بحث درباره‌ی هویت و سیاست قومی در ایران است. می‌دانیم که ایران از آغاز به صورت کشوری چندقومی و چندزبانی و چنددینی بوده است و از این رو رابطه‌ی قوم‌ها در ایران با دیگر کشورهای جهان تفاوت‌های مهمی دارد.

این هم آگهی مربوط به این سخنرانی برای دوستانی که امکان و زمان شرکت در این سخنرانی مهم را دارند:





Central Asia and Caucasus Working Group

Georgians in Iran

Babak Rezvani
University of Amsterdam


Wednesday, September 15
4:15 - 6:00 PM


CGIS South Building, Room S-154
1730 Cambridge Street

Program on Central Asia and Caucasus
Harvard University

For information, call 617-496-2643

Saturday, September 11, 2010

کتاب سمرقند

شنبه ۲۰/شهریور/۱۳۸۹ - ۱۱/سپتامبر/۲۰۱۰

یکی از راه‌های آشناسازی مردم با تاریخ داستان‌های تاریخی است که متاسفانه داستان‌نویسان ایرانی، به ویژه امروزه، توجه چندانی بدان نمی‌کنند. شاید به خاطر آن که حوصله‌ی پژوهش تاریخی را ندارند و شاید دل‌مشغولی‌های دیگری دارند و شاید برخی‌شان هم اصلا دل خوشی از تاریخ ندارند و بر اثر آموزه‌های «ستم‌شاهی» دیدن و «دروغ دانستن» تمام تاریخ ایران به طرف آن نمی‌روند. این گونه می‌شود که برای نمونه، زندگی عمر خیام، اخترشناس و ریاضی‌دان و شاعر بزرگ ایرانی، را باید دیگران بنویسند.

در دهه‌ی ۱۹۴۰ میلادی/۱۳۲۰ خ. نویسنده‌ای امریکایی به نام هارولد لَم (Harold Lamb زاده: ۱۸۹۲ م./۱۲۷۱ خ. درگذشته: ۱۹۶۲ م./ ۱۳۴۱ خ.) کتابی نوشت به نام «زندگی‌نامه‌ی عمر خیام» که در دهه‌های بعدی چندین بار دیگر بازچاپ شد و گویا آخرین بار آن در سال ۱۹۷۸ م./ ۱۳۵۷ خ. بود. این کتاب در همان دهه‌ی ۱۳۳۰ به زبان پارسی برگردانده شد اما متاسفانه نام مترجم را به یاد ندارم.


جلد کتاب عمر خیام نوشته‌ی هارولد لَم

در دهه‌ی ۱۹۹۰ م./ ۱۳۷۰ خ. نیز نویسنده‌ی سرشناس لبنانی، امین معلوف (Amin Maalouf، زاده‌ی ۱۹۴۹ م./ ۱۳۲۸ خ.) که از سال ۱۹۷۶ م./۱۳۵۵ خ. در فرانسه زندگی می‌کند کتابی نوشت به نام «سمرقند» که در آن به زندگی عمر خیام پرداخت. امین معلوف در سال ۱۹۹۳ م./ ۱۳۷۲ خ. جایزه‌ی ادبی مهم فرانسه به نام گنکور (Goncourt) را برنده شد.


نام کتاب: سمرقند (Samarkand)
نویسنده: امین معلوف (Amin Maalouf)
برگردان از فرانسه به انگلیسی: راسل هریس (Russell Harris)
سال انتشار: ۱۹۸۸ (فرانسه)، ۱۹۹۸ (انگلیسی)
ناشر: اینترلینک
صفحه: ۳۱۲

داستان در سه دفتر است. دفتر نخست: شاعر و عاشق؛ دفتر دوم: بهشت حشاشین؛ دفتر سوم: پایان هزاره؛ دفتر چهارم: شاعری در دریا. داستان از آنجا آغاز می‌شود که راوی می‌گوید من در کشتی تایتانیک بودم و تنها نسخه‌ی خطی رباعیات خیام به دستخط خود خیام را همراه داشتم اما اکنون آن کتاب در دل اقیانوس گم شده است. سپس راوی ما را به زمانی می‌برد که خیام جوان از شهر نیشاپور به سمرقند وارد می‌شود. در آنجا ناخواسته با عده‌ای اوباش درگیر می‌شود. یکی از آنان از خیام می‌پرسد تو کیستی؟ می‌گویم من عمَرم از نیشاپور. می‌گوید تو همانی که رباعی «ابریق می مرا شکستی ربی...» را سروده‌ای؟ تو کافری. او را می‌زنند و به محضر قاضی شهر می‌برند. قاضی که خیام و جایگاه بلند او را می‌شناسد از او پشتیبانی می‌کند و در خانه‌ی خود بدو جایی می‌دهد. قاضی هم چنین یک دفتر خالی را به او می‌دهد که خیام هر از گاهی یکی از رباعی‌های خود را در آن می‌نوشته است و آن دفتر همانی است که اینک در دل اقیانوس گم شده است. سپس خیام با خواجه نظام‌الملک روبرو می‌شود و خواجه بدو قول می‌دهد که یک سال بعد در اصفهان به دیدار من بیا. خیام سال بعد به اصفهان می‌رود و در راه در نزدیکی کاشان - که شهری شیعه‌نشین بوده - با حسن صباح روبرو می‌شود. حسن از او می‌پرسد نامت چیست؟ او می‌گوید عمَر. حسن می‌گوید می‌دانی که شیعیان از نام تو خوششان نمی‌آید! سپس خیام و حسن صباح به اصفهان می‌روند. خیام به دیدار خواجه نظام‌الملک می‌رود و خواجه بدو می‌گوید هرچه بخواهی به تو خواهم داد. خیام نیز درخواست ساخت رصدخانه‌ای بزرگ در شهر اصفهان را می‌کند و در همین جا است که خیام گاهشماری ایرانی را زنده می‌کند و امروزه به نام تقویم جلالی شناخته می‌شود.

معلوف در اینجا اشاره می‌کند که همدرس بودن این سه شخصیت بزرگ و مهم در نیشاپور افسانه‌ای بیش نیست زیرا خواجه سی سال از خیام بزرگتر بوده است و حسن صباح نیز در قم زاده شد و در ری آموزش دید و هرگز در نیشاپور درس نخواند.

دفتر دوم به جنبش اسماعیلیان و حسن صباح می‌پردازد و دفتر سوم و چهارم به زمان ما و افتادن کتاب رباعی‌های خیام به دست اروپاییان و بالاخره غرق شدن آن در جریان تایتانیک می‌پردازد.

خوشبختانه در این کتاب امین معلوف بر ایرانی بودن خیام و دیگر شخصیت‌ها و زبان پارسی تاکید کرده است. اما همیشه نمی‌توان خوش‌بین بود و نباید منتظر نشست تا دیگران با نوشتن کتاب‌های داستان تاریخی، تاریخ و فرهنگ‌مان را به نام خویش مصادره و غارت کنند. به امید روزی که داستان‌نویسان ایرانی بیشتر به تاریخ و فرهنگ خودشان اهمیت بدهند و مردم را از راه داستان‌های شیرین و کِشنده و دقیق تاریخی بیشتر با سرگذشت بزرگان فرهنگ و تاریخ آشنا سازند.

Thursday, September 09, 2010

فیلم شاهزاده‌ی ایرانی و برخی ایرانیان

پنج‌شنبه ۱۸/شهریور/۱۳۸۹ - ۹/سپتامبر/۲۰۱۰

در ماه‌های گذشته فیلمی در سینماهای جهان روی پرده بود به نام «شاهزاده‌ی ایران: سنگریزه‌های زمان» (Prince of Persia: The Sands of Time) به کارگردانی مایک نیول (Mike Newell) و با بازی جِیک جیلن‌هال (Jake Gyllenhaal) بازیگر جوان امریکایی و «بن کینزلی» (Ben Kingsley) بازیگر سرشناس انگلیسی.


پشت صحنه: مایک نیول و جِیک جیلن‌هال

درباره‌ی این فیلم سخن بسیار است. مانند این که نویسنده گمان کرده «دستان» نام ابَرپهلوان ایران یعنی رستم است حال آن که دستان صفت زال، پدر رستم، است. یعنی نفهمیده که «رستم دستان» به معنای «رستم پسر دستان» است نه این که دستان نام رستم باشد. البته ما ایرانیان به این نادانی و ناآگاهی دیگران - به ویژه هالیوود - درباره‌ی تاریخ و فرهنگ‌مان خو گرفته‌ایم.

دیگر این که چند نام از تاریخ ایران در دوران‌های گوناگون برداشته و همه را به هم آمیخته. برای نمونه دستان به الموت می‌رود و با نظام (شاید اشاره به خواجه نظام‌الملک توسی) مبارزه می‌کند و ... از آنجا که این فیلم برپایه‌ی بازی رایانگری بوده این مشکل تا حدی به همان داستان بازی برمی‌گردد. البته شاید این را با پروانه‌ی «آفرینش هنری» بتوان نادیده گرفت.

نکته‌ای که برای بسیاری از ایرانیان جالب بود این که هالیوود این بار بر خلاف همه‌ی فیلم‌های پیشین خود، نگاهی «به نسبت مثبت» به ایران و تاریخ و فرهنگ ایران داشته است. یعنی همین که ما را به صورت جانوران درنده و هیولا و آدمکش و هراس‌افکن (تروریست) و سیاه‌پوست نشان نداده برای بسیار جای شکر است. حتا برخی از ایرانیان ذوق کردند که در این فیلم «شاهزاده‌ی ایران» نه به شکل عربان و سیاهان بلکه شبیه دیگر ایرانیان امروزه است. برای همین تمام اشتباه‌های تاریخی و زبانی و زمانی آن را می‌بخشند.

نمایش ایرانیان هخامنشی در فیلم دشنام‌آمیز «۳۰۰» ساخته‌ی هالیوود سال ۲۰۰۷



دو نمونه از سپاه جاويدان پارسيان (The Immortals) در فیلم سیصد.


خشايارشا بر تخت در پارسه (پرسپوليس يا تخت جمشيد)

خشايارشا در فيلم ٣٠٠
خشیارشا در فیلم ۳۰۰

نمایش ایرانیان اشکانی در فیلم «داستان زایش عیسا» ساخته‌ی هالیوود

سه مغ «ایرانی» (!!!) در فیلم «داستان زایش عیسا».

سه مغ ایرانی در موزاییک رَوِنّا (Ravenna) - ایتالیا.

اما گویا آقایی ایرانی به نام رضا ضیاابراهیمی در لندن از این که ایرانیان را به شکلی نزدیکتر به خودشان نشان داده‌اند راضی نیست و این موضوع را دستاویز کرده و مطلبی نوشته‌است به نام «هویت ایرانی و نژاد آریایی و جِیک جیلن‌هال». در معرفی او در پایان مقاله نوشته شده که او در دانشگاه آکسفورد تاریخ و سیاست درس می‌دهد.


رضا ضیاابراهیمی

او می‌نویسد:

برخی روشن‌اندیشان باور دارند که هالیوود این بخت را از دست داد که از نمایش کتره‌ای (کلیشه‌ای) غیراروپاییان، به ویژه مردم خاورمیانه، دوری کند و نقش شاهزاده‌ی ایرانی را به قهرمانی «سبزه‌رو» بدهد. البته بسیاری از ایرانیان - که همیشه خود را با شتاب «آریایی» معرفی می‌کنند - در گفت‌وگوهای خصوصی همدلی می‌کنند که جِیک جیلن‌هال به خوبی نشان می‌دهد که نیاکان آنان چه گونه ظاهری داشته‌اند پیش از آن که عربان حمله کنند و دین و صورت خود را به زور شمشیر بر ایرانیان تحمیل کنند.

رنگ و ظاهر افراد اهمیتی ندارد بلکه مهم اندیشه و کردار آنان است. رنگ پوست و مو و چشم نیز هیچ اهمیت یا مزیت و برتری‌ای به کسی نمی‌بخشد و در میان ایرانیان امروزی افرادی با رنگ پوست و چشم و موی روشن و تیره دیده می‌شود. اما این هم درست نیست که در هالیوود پیوسته ایرانیان را با لباس عربی و با رنگ سیاه و بسیار متفاوت از چیزی نشان بدهند که واقعا هستند. گویا این نویسنده‌ی ایرانی نیز باورش شده که تمام ایرانیان «سبزه‌رو» هستند.

پیوند واژگانی «ایران» و «آریایی» و تاریخ قوم‌های آریایی و زبان‌های آریایی به خوبی شناخته شده و در کتاب‌های فراوانی بدان پرداخته شده است. پیشتر نیز مطلبی درباره‌ی خاستگاه آریاییان نوشتم. اما این نویسنده بدون توجه به پژوهش‌های فراوان تاریخی و زبانی (و شاید بدون آگاهی از آنها) و با اشتباه گرفتن آریایی بودن (Aryanness) ایرانیان و جنبش سیاسی و نژادپرستانه‌ی آلمانی در آغاز سده‌ی بیستم به نام «آریایی‌گرایی» (Aryanism) چنین به ریشه‌ی توجه ایرانیان به قوم آریایی می‌پردازد:
چرا آریایی‌گرایی در ایران این اندازه ماندگار است؟ چرا هرگز کسی آن را به پرسش نکشیده؟ نقد نکرده؟ یا ارزیابی نکرده است؟ به نظر من، ایران در پایان سده‌ی نوزدهم محیطی بود پذیرای آریایی‌گرایی، باوری که نقش مهمی در تعریف هویت نوین ایرانیان بازی کرد. در سده‌ی نوزدهم میلادی ایران قاجاری با اروپا تماس یافت و این تماس چندان هم برخورد آرامی نبود. بلکه در آغاز به صورت شکست در جنگ‌های ایران و روس بود. نخبگان قاجار با کشف پیشرفت اروپا و عقب افتادگی ایران دچار تکان عاطفی ژرفی شدند. اندیشمندان ایرانی دهه‌هایی را صرف آن کردند که فساد و انحطاط کشور خود را درک کنند.

وی تفاوت آریایی بودن ایرانیان را با گروه‌های سفیدپوست نژادپرست اروپایی و امریکایی درک نمی‌کند یا آن را به عمد نادیده می‌گیرد.

ایرانیان چندی در پای نوشتار او پیغام گذاشته و با یادآوری متن سنگنبشته‌ی داریوش بزرگ که خود را آریایی خوانده و دیگر سندهای مشابه به او ایراد گرفته‌اند.

نژاد خالص و ناب و بدون آمیختگی در میان کشورهایی با سابقه‌های چندهزارساله بی‌معنا است. ایرانی بودن ما و آریایی بودن ما به رنگ و قدوبالایمان نیست بلکه به باورهای دیرینه و زبان کهن و فرهنگ دیرپایمان است. آریایی بودن، همان گونه که دکتر جهانشاه درخشانی نیز گفته است، فرهنگ است نه نژاد و رنگ.

ایرانیانی هستند که تاریخ خود را در برابر تاریخ یونان و روم هیچ می‌دانند یا یونان و روم را مرکز تمدن بشری می‌دانند. به نظر من این هم نمونه‌ی دیگری است از نفوذ و درونی‌شدگی (internalization) باورهای خاورشناسانه‌ی سده‌ی نوزدهمی اروپاییان (Orientalism) در میان خود ایرانیان. دیگر نیازی نیست که اروپاییان و فرنگیان مستقیم به ما حمله کنند و تاریخ و فرهنگ‌مان را خوار بدارند تا به نژادپرستی متهم شوند. امروزه دیگر کسانی از میان خود ما ایرانیان هستند که این «وظیفه‌ی خطیر» را برای دوستانشان انجام دهند و تازه لقب «روشنفکر» و «اوپن مایند» (نه open-minded) هم می‌گیرند.

Saturday, September 04, 2010

نفرین نوح و ریشه‌ی برده داری؟

شنبه ۱۳/شهریور/۱۳۸۹ - ۴/سپتامبر/۲۰۱۰

این نوشتار تنها یک اشاره‌ی تاریخی و کنجکاوی است و در آن قصد بررسی دینی یا سیاسی ندارم. شاید یکی از نکته‌های مهم تاریخی که در میان ما ایرانیان کمتر شناخته شده باشد موضوع برده‌داری و تبعیض نسبت به سیاهان در میان اروپاییان و به ویژه مسیحیان و یهودیان است.

یکی از موضوع‌های مطرح در دین‌های مزبور داستان «نفرین نوح» است. این داستان در نخستین کتاب از کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان (Bible) یعنی در سِفر پیدایش (Genesis) فصل نهم آمده است. در پایان فصل نهم بندهای ۱۸ تا ۲۷ چنین می‌خوانیم:


18 And the sons of Noah, that went forth of the ark, were Shem, and Ham, and Japheth: and Ham is the father of Canaan.

19 These are the three sons of Noah: and of them was the whole earth overspread.

20 And Noah began to be an husbandman, and he planted a vineyard:

21 And he drank of the wine, and was drunken; and he was uncovered within his tent.

22 And Ham, the father of Canaan, saw the nakedness of his father, and told his two brethren without.

23 And Shem and Japheth took a garment, and laid it upon both their shoulders, and went backward, and covered the nakedness of their father; and their faces were backward, and they saw not their father's nakedness.

24 And Noah awoke from his wine, and knew what his younger son had done unto him.

25 And he said, Cursed be Canaan; a servant of servants shall he be unto his brethren.

26 And he said, Blessed be the LORD God of Shem; and Canaan shall be his servant.

27 God shall enlarge Japheth, and he shall dwell in the tents of Shem; and Canaan shall be his servant.

ترجمه‌ی پارسی این بخش چنین است:
۱۸ سه پسر نوح که از کشتی خارج شدند، سام و حام و يافِث بودند (حام پدر قوم کنعان است).

۱۹ همه‌ی ملل دنيا از سه پسر نوح به وجود آمدند.

۲۰ و ۲۱ نوح به کار کشاورزی مشغول شد و تاکستانی غَرس نمود. روزی که شراب زياد نوشيده بود، در حالت مستی در خيمه‌اش برهنه خوابيد.

۲۲ حام، پدر کنعان، برهنگی پدر خود را ديد و بيرون رفته به دو برادرش خبر داد.

۲۳ سام و يافث با شنيدن اين خبر، ردايی روی شانه‌های خود انداختند و عقب عقب به طرف
پدرشان رفتند تا برهنگی او را نبينند. سپس او را با آن ردا پوشانيدند.

۲۴ و ۲۵ وقتی نوح به حال عادی برگشت و فهميد که حام چه کرده است، گفت: «کنعان ملعون باد!» برادران خود را بنده‌ی بندگان باشد.

۲۶ و ۲۷ خداوند سام را برکت دهد و کنعان بنده‌ی او باشد. خدا يافث را برکت دهد و او را شريک سعادت سام گرداند و کنعان بنده‌ی او باشد.

اما فرزندان حام کیستند؟ در فصل دهم بند ششم همان کتاب یعنی سِفر پیدایش درباره‌ی نسل حام چنین می‌خوانیم: «پسران حام عبارت بودند از: کوش ، مصراییم، فوط و کنعان». (And the sons of Ham; Cush, and Mizraim, and Phut, and Canaan)

کوش همان حبشیان و دیگر سیاه‌پوستان افریقایی هستند. به گمانم «مصراییم» در زبان عبری شکل جمع است یعنی مصریان (ایم نشان جمع است. برای نمونه کِتُو = کتاب، خَمشَ کِتُویم = پنج کتاب عهد عتیق).

فرزندان سام که روشن است قوم یهود و عربان هستند. رومیان و دیگر اروپاییان را هم فرزندان یافث دانسته‌اند. بنابراین به نظر می‌رسد بردگی سیاهان در میان یهودیان و مسیحیان و اروپاییان توجیهی دینی و «آسمانی» می‌یابد. آن هم به خاطر این که حام برهنگی پدر خویش را دید و به برادرانش خبر داد!

البته می‌دانیم که برده‌داری در میان یونانیان و رومیان پیش از گروش آنان به دین‌های سامی هم بسیار رایج بوده است و برای نمونه هر یکی از سی‌صد اسپارتی که در تنگه‌ی ترموپیلی جنگیدند هفت برده همراه خود داشتند. یا اسپارتیان برای تمرین‌های نظامی خود بردگان را می‌کشتند. استان وحشیانه‌ی گلادیاتورها و کشتن انسان‌ها برای «سرگرمی» «شهروندان» روم هم شهرت جهانی دارد!

Thursday, September 02, 2010

عقده ی امپراتوری

پنج‌شنبه ۱۱/شهریور/۱۳۸۹ - ۲/سپتامبر/۲۰۱۰

برخی از کشورهای نوبنیاد نه تنها برای خود تاریخ‌های آن چنانی می‌سازند بلکه حتا در تاریخ خود عقده‌ی امپراتوری هم نشان می‌دهند. امپراتوری‌هایی که گاه ده دوازده سال بیشتر برجا نبوده‌اند یا بین دو سه شهر یا دو سه استان بوده‌اند.

شاید یکی از نخستین نمونه‌های آن چیزی باشد که به نام «امپراتوری آتنی» شناخته می‌شود. این امپراتوری در اصل همان اتحادیه‌ی دلوس (Delian League) است که از شهر-دولت‌های کوچک یونانی تشکیل می‌شد و رهبری آن با آتن بود اما محل شکل‌گیری آن و گنجینه یا خزانه‌ی آن در جزیره‌ی دلوس (Delos) بود. در سال ۴۵۴ پ.م. پریکلس (Pericles) مرکز و گنجینه‌ی اتحادیه را به شهر آتن منتقل کرد و سوءاستفاده از امکان‌های اتحادیه به سود خود را آغاز کرد تا این که در سال ۴۰۴ پ.م. جنگ‌های پلوپونزی آغاز شد و این اتحادیه از هم پاشید.

نمونه‌ی دیگر «امپراتوری دُرّانی» در تاریخ پشتون-ساخته‌ی افغانستان است. پس از آن که کشور افغانستان با حمایت بریتانیا و به عنوان ضربه‌گیر یا دولت میانگیر (Buffer State) برای پاسداری از هندوستان و پیشگیری از حمله‌ی روسیه به این «دارایی» پرارزش بریتانیا پدید آمد و پشتون‌ها بر سر قدرت گذاشته شدند تاریخ‌سازی آغاز شد. پشتون‌ها پدیده‌ای را معرفی کردند به نام «امپراتوری دُرّانی». در سال ۱۷۴۷ م. نادرشاه قندرهار و لاهور و شمال هندوستان را گشود. احمد ابدالی یا دُرّانی از قوم افغان (پشتون) و یکی از سرداران نادرشاه افشار بود که پس از کشته شدن نادرشاه در همان سال به سرزمین مادری خود برگشت و شاه آنجا شد. وی سپس چند شهر و منطقه‌ی دیگر همسایه را نیز به شاهی خود افزود. پس از وی نیز دیگر چند شاه پشتون دیگر تا سال ۱۸۲۶ م. بر سرزمین مزبور فرمان راندند. سپس بریتانیا هرات را با زور و تهدید در زمان ناصرالدین شاه قاجار از ایران جدا کرد. اما پشتون‌ها این پادشاهی پشتونی کم‌پهنه را «امپراتوری دُرّانی» می‌نامند.

بامزه‌ترین نمونه‌ای که از این امپراتوری‌های فوری خواندم «امپراتوری عُمّان» بود. سلطان بن محمد القاسمی، شیخ شارقه که در مطلب پیشین بدو اشاره کردم، کتابی درباره‌ی این «امپراتوری» نوشته است به نام «تقسیم امپراتوری عُمّانی، ۱۸۵۶ تا ۱۸۶۲ م.» داستان از این قرار است که دو برادر عرب یکی در شهر مسقط عُمّان و دیگری در شهر زنگبار در شرق افریقا حکومت می‌کردند و در کار تجارت برده بودند. پس از آن که بریتانیا برده‌داری را در سرزمین‌های زیرفرمان خود ممنوع می‌کند کار این دو برادر نیز کساد می‌شود و در واقع تجارت آنان برچیده می‌شود. این همان چیزی است که شیخ شارقه آن را «تقسیم امپراتوری عمانی» خوانده است.

Wednesday, September 01, 2010

شارقه (شارجه) پایتخت فرهنگ اسلامی؟!

چهارشنبه ۱۰/شهریور/۱۳۸۹ - ۱/سپتامبر/۲۰۱۰

امروز خبری به دستم رسید از مجله‌ی «ملی» (نشنال) چاپ امارات متحد عربی که در آن شهر شارقه (شارجه) را دارای ۵۰۰۰ سال پیشینه‌ی باشندگی (سکونت) دانسته! و اعلام کرده‌اند که این شهر پایتخت فرهنگی اسلام در سال ۲۰۱۴ خواهد شد!

من نمی‌دانم این کشورهای نوبنیاد و نوکیسه و تازه «استقلال» یافته چه اصراری به ساختن پیشینه‌ی چندهزار ساله برای خودشان دارند. حالا اگر چند صد سال هم باشد ایرادی ندارد اما گویا طبعشان بلند است و به کمتر از ۳۰۰۰ سال راضی نمی‌شوند. چند سال پیش شهر دوبی در امارات با گذاشتن استخوان‌های یک انسان که معلوم نبوده از کجا آمده و چه گونه می‌توان مطمئن شد عرب بوده است و با ادعای این که این انسان سه هزار ساله است می‌خواست بگوید که دوبی سه هزار سال پیشینه دارد.


اسکلتی سه هزار ساله (!) در موزه‌ی شهر دوبی در «کشور» امارات عربی

اما اینان فراموش می‌کنند که منظور از پیشینه‌ی شهر و کشور پیوستگی تاریخی است. وگرنه در بیشتر جاهای کره‌ی زمین زمانی انسان‌های نخستین و نئاندرتال و میمون‌ها و باکتری‌ها و آمیب‌ها و دایناسورها و ماموت‌ها زندگی می‌کرده‌اند و هر کشوری می‌تواند ادعای چند ده هزار سال که هیچ، ادعای چند میلیون سال پیشینه کند! جالب است که وقتی به سالشمار تاریخی این «نوکشور»ها نگاه کنید شکاف‌های بزرگ زمانی می‌بینید مانند کتاب «تاریخ کویت» نوشته‌ی مایکل کیسی (Michael Casey) منتشر شده در سال ۲۰۰۷ م/۱۳۸۶ خ:

- حدود ۳۰۰۰ پیش از میلاد: لشکرهای پادشاهی‌های گوناگون میان‌رودان از کویت گذشتند (؟!)
- حدود ۲۳۰۰ پ.م.: کویت بخشی از تمدنی شد که مرکز آن بحرین امروزی بود (؟!)
- [شکاف ۱۷۰۰ ساله!]
- حدود ۶۰۰ تا ۳۰۰ پ.م. [بدون یاد از شاهنشاهی هخامنشیان!] بندرهای تجاری یونانیان (!) در کویت برپا شد.
- [شکاف ۱۰۰۰ ساله!]
- حدود ۶۱۰ م. پیامبر محمد اسلام را پی افکند.
- [شکاف ۱۰۰۰ ساله!]
- حدود ۱۶۱۳ م. نخستین روستاهای ماهیگیری در کویت

یعنی به جای این که خیلی آبرومندانه و روراست بگویند که نخستین روستاهایی که در این منطقه برپا شدند در سال ۱۶۱۳ بوده است از ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد آغاز می‌کنند و با پرش سه‌گام ۴۰۰۰ ساله به امروز می‌رسند.

اما برگردیم به همین شارقه. به نوشته‌ی کتاب «استوره‌ی دزدی دریایی عربان در خلیج فارس» نوشته‌ی «سلطان بن محمد القاسمی» (شیخ شارقه که مدرک دکتری خود در تاریخ را در سال ۱۹۸۵ م/ ۱۳۶۴ خ. از دانشگاه اگزِتِر انگلستان دریافت کرده است) شهر شارقه یا شارجه نیز از سال‌های ۱۷۷۰ میلادی دارای باشندگانی شد که از قبیله‌ی «قاسمیان» یا به اصطلاح «القواسیم» بودند. این منطقه در آن زمان با نام «جُلفار» شناخته می‌شد. این گروه در کار تجارت و ترابری دریایی بودند. چون در آن زمان بریتانیا «شرکت هند شرقی» را برای استعمار و استثمار هندوستان به راه انداخته بود و این عرب‌ها برایشان دردسرساز بودند بریتانیا نام این منطقه از خلیج فارس را «ساحل دزدان دریایی» (Pirate Coast) گذاشته بود. بالاخره بریتانیا موفق شد که همه‌ی این شیخ‌های ساحل جنوبی خلیج فارس را زیردست خود کند و نام آنجا را از «ساحل دزدان دریایی» به «ساحل آشتی‌نامه‌ای» (Trucial Coast) برگرداند. این شیخ‌نشین‌ها در دوره‌های بعدی زیر پوشش حمایتی بریتانیا درآمدند تا این که در سال ۱۹۷۱ م. بریتانیا تصمیم گرفت که عمان و چند شیخ‌نشین دیگر را با نام «فدراسیون امارت‌های عربی» به عنوان یک کشور «مستقل» اعلام کند اما عمان از این گروه جدا شد و شارقه و دوبی و ابوظبی و چند شیخ‌نشین دیگر پس از اتحاد «امارات متحد عربی» را تشکیل دادند.

جمعیت شارقه تا سال ۲۰۰۶ نزدیک ۴۰ هزار نفر بود اما پس از شلوغ شدن شهر دوبی و گران شدن قیمت خانه و کرایه‌ها، بسیاری از ساکنان دوبی برای زندگی به شارقه رفتند اما محل کارشان هم چنان شهر دوبی است.

خُب، پرسش این است که چه گونه شهری که به نوشته‌ی خود شیخ شارقه از سال ۱۷۷۰ م در تاریخ مطرح شده و آن هم (به درست یا نادرست) به عنوان «مرکز دزدان دریایی»، و تا همین چهار سال پیش تنها ۴۰ هزار جمعیت داشته ناگهان قرار است بشود «پایتخت فرهنگ اسلامی»؟ آیا تنها داشتن یک موزه‌ی نوساز که در آن با پول مفت نفت آثار باستانی دیگر کشورها (به احتمال بسیار زیاد آثار فرهنگ ایرانی) را خریده و نگه می‌دارند یک شهر کوچک را می‌کند «پایتخت فرهنگ اسلامی»؟ آیا نیازی نیست که در آن شهر مرکزهای دیرپای فرهنگی و شخصیت‌های فرهنگی مهم و تاثیرگذار پدید آمده باشند؟ (بگذریم از این که آیا تمدن اسلامی و مسیحی و زرتشتی و یهودی داریم یا نه). یعنی این همه شهر در کشورهای مسلمان با پیشینه‌های بسیار بیشتر پایتخت فرهنگ نیستند؟ شهرهای تمدن ایرانی مانند شیراز و کرمان و یزد و تبریز و ری و نیشاپور و هرات و سمرقند و بخارا و .... هیچ! شهرهای عرب‌نشینی چون دمشق و قاهره و حلب چه؟ اینجاست که می‌بینیم به قول سعدی «ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را». این مالیخولیای خودبزرگ‌بینی و عقده‌ی خودکوچک‌بینی چه کارها که نمی‌کند و چه سخنان خنده‌آوری و پوچی که از مردمان به در نمی‌آورد!

آدم یاد آن شهری می‌افتد که در آن کارگران در کار ساخت و ساز بودند. یکی از آنان می‌پرسد که چه می‌کنید؟ می‌گویند: داریم آثار باستانی چندهزارساله می‌سازیم!