Saturday, March 17, 2018

باز آمدم چون عید نو!

شنبه ٢۶/اسفند/١٣٩۶ - ١٧/مارچ/٢٠١٨

با سلام و درود به همه‌ی دوستان و خوانندگان این وبلاگ و با پوزش به خاطر دیرکرد در روزآمدسازی، امیدوارم در سال نوی ایرانی باز به صورت مرتب و هماهنگ و پیوسته در خدمت دوستان باشم و خوانده و نوشته‌هایم را با شما در میان بگذارم.

از حضرت مولانا یاری می‌گیرم و این شعر را به شما پیشکش می‌کنم:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم -------------- و این چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را که این خاکیان را می‌خورند ------------ هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاه بی‌آغاز من، پران شدم چون باز من ------------ تا جغد طوطی‌خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده‌ام، که این جان فدای شه کنم ------------ بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصَفم، شمشیر و فرمان در کفم ------------- تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور -------------- چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جَور را، یا ظالم بدغَور را ------------- گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بوَد، چوگان وحدت وی برَد --------- گویی که میدان نسپَرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او، چون لطف دیدم عزم او ------------ گشتم حقیر راه او، تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم، یک حبّه بودم، کان شدم --------- گر در ترازویم نهی، می‌دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه‌ی خود ره دهی ------------ پس تو ندانی این قدر که این بشکنم؟ آن بشکنم؟
گر پاسبان گوید که هَی! بر وی بریزم جام مَی ----------- دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل، از بیخ و اصلش برکَنم --------- گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده‌ای، مهمان خویشم بُرده‌ای ---------- گوشم چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟
نی، نی، منم سرخوان تو، سرخیل مهمانان تو ---------- جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می‌کنی ----------- گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند ------------ من لاابالی‌وار خود اُستون کیوان بشکنم

Tuesday, March 13, 2018

سیاوش و چهارشنبه سوری؟

سه‌شنبه ٢٢/اسفند/١٣٩۶ - ١٢/مارچ/٢٠١٨

چند روزی است به مناسبت جشن چهارشنبه سوری، در شبکه‌های اجتماعی متنی دست به دست می‌شود درباره‌ی ربط دادن چهارشنبه سوری به داستان سیاوش. در این جستار به بررسی این متن می‌پردازم و توضیحی می‌دهم.

سیاوش يكى از مظلوم‌ترين چهره‌هاى شاهنامه است كه وقتى زن پدرش سودابه، به او دل بست هرگز به مكر نامادرى گرفتار نشد. تااين كه اين جسارت به گوش پدرش كيكاووس رسيد و شديدا مورد خشم او گرديد. سياوش از پدر خواست تا براى اثبات پاكى و بيگناهيش از هفت تونل آتش گذر كند و اگر سالم بيرون آمد، آن را دليل بی‌گناهيش بداند. این آزمون آتش در آخرين سه‌شنبه (بهرام شید) سال انجامید و او سرفرازانه بيرون آمد. به دستور پدر قرار شد که فردایش یعنی چهارشنبه (بهرام شید)در وسط میدان اصلی شهر، سوری به کل مردم بدهد که شد چهارشنبه سوری ...

و اين روز جشن ملى شناخته شد. و ما هم واپسين سه‌شنبه را به ياد پاكى و انسانيت با پريدن از روى آتش جشن مي گيريم.

چهارشنبه سوری در حقیقت نشانی از پاکی ایرانیان است. این جشن به این زیبایی، فلسفه زیبایی دارد. ایران پرمهر چنین است.

این متن مانند بسیاری از نوشته‌هایی از این دست، هیچ خاستگاهی را یاد نکرده است.

البته این که این روزها مردم به تاریخ و فرهنگ ایران علاقه‌مند شده‌اند و به دنبال ریشه و علت مراسم و سنت‌ها می‌گردند خود رخداد پسندیده و مبارکی است. اما متاسفانه به نظر می‌رسد روش درست آن را نمی‌دانند و به کتاب‌ها و منبع‌ها/خاستگاه‌های معتبر نگاه نمی‌کنند.

در این متن آمده است که سیاوش از پدر خود خواست که از هفت تونل (!) آتش بگذرد. حال آن که در شاهنامه چنین آمده است:
چنین گفت موبد به شاه جهان---------- که درد سپهبد نماند نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفت‌وگوی --------- بباید زدن سنگ را بر سبوی
که هر چند فرزند هست ارجمند ------------ دل شاه از اندیشه یابد گزند
وزین دختر شاه هاماوران ------------ پر اندیشه گشتی به دیگر کران
ز هر در سخن چون بدین گونه گشت --------- بر آتش یکی را بباید گذشت
چنین است سوگند چرخ بلند -------- که بر بیگناهان نیاید گزند
.....
به پور جوان گفت شاه زمین --------- که رایت چه بیند کنون اندرین
سیاوش چنین گفت کای شهریار -------- که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
اگر کوه آتش بود بسپرم ---------- ازین تنگ خوارست اگر بگذرم
....
نهادند بر دشت هیزم دو کوه --------- جهانی نظاره شده هم گروه
گذر بود چندان که گویی سوار --------- میانه برفتی به تنگی چهار

یعنی موبد به کیکاووس شاه پیشنهاد می‌دهد که برای اثبات بیگناهی باید سودابه و سیاوش از آتش بگذرند. سودابه - که می‌دانسته دروغ گفته و از ترس سوختن در آتش - نمی‌پذیرد اما سیاوش - که به بیگناهی خویش مطمئن بوده - می‌پذیرد. در شاهنامه از دو کوه هیزم یاد شده که در کنار هم انباشته شده بودند و سیاوش از میان آن دو کوه آتش گذر کرد. در شاهنامه هیچ سخنی از روز این رخداد نیامده و اشاره‌ای هم به جشن چهارشنبه سوری نشده است.

درباره‌ی غلط بودن نام‌هایی مانند «بهرام‌شید» برای روزهای هفته نیز پیشتر نوشته‌ام و اینجا تکرار نمی‌کنم.

در گاهشماری (تقویم) ایران پیش از اسلام، سال دوازده ماه داشته و هر ماه سی روز بوده است. چون سال خورشیدی ۳۶۵ روز است، پنج روز باقی مانده ی سال را به عنوان «وَهیزَک»/«بَهیزک» یا «پنجه‌ی دزدیده» (در متن های عربی: خَمسه‌ی مُسترَقه) به جشن و پایکوبی و آماده‌سازی برای فرارسیدن نوروز می‌گذراندند.

به نوشته‌ی «دانشنامه‌ی ایرانیکا»، در زمان اردشیر پاپکان ساسانی، این جشن شش روز پیش از نوروز برگزار می‌شده است. یعنی یک روز پیش از وَهیزَک. اما پس از اسلام، زیر تاثیر باور عربان به نحسی روز چهارشنبه، برای حفظ این جشن روز آن را به چهارشنبه‌ی آخر سال انداختند. باید توجه داشته باشیم چون در گاهشماری عربی/اسلامی سال بر پایه‌ی ماه است نه خورشید، روز از طلوع ماه (غروب خورشید) آغاز می‌شود. برای همین چهارشنبه سوری در غروب سه‌شنبه جشن گرفته می‌شود.

اما بخش دوم «چهارشنبه سوری» یعنی «سوری» شکل دیگری از واژه‌ی «سُرخ» است و اشاره به آتش دارد و ربطی به «سور» به معنای جشن ندارد. مانند «گل سوری» به معنای گل سرخ.
غنچه‌ی گلبُن وصلم ز نسیمش بشکفت ------------- مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد
حافظ

در ایرانیکا نوشته شده که در متن‌های قدیمی‌تر، چهارشنبه سوری و آتش افروختن در آن شب را به قیام مختار ثقفی برای خونخواهی امام حسین و یا قیام ابومسلم خراسانی بر ضد امویان ربط داده‌اند. اما اینها هم بی‌پایه اند و در تاریخ‌های معتبر و همدوران مختار و ابومسلم چنین کاری نیامده است.

ربط دادن این جشن به سیاوش و گذشتن او از آتش، از «کشفیات» نسل جدید و اینترنتی است که در هیچ یک از سندهای تاریخی و معتبر دیده نشده است.

Thursday, February 01, 2018

خاقانی شروانی و شرف الدین نسفی صاحب قصیده‌ی «نشکند»

آدینه ١٣/بهمن/١٣٩۶ - ٢/فوریه/٢٠١٨

شرف‌الدین حسام الائمه محمد ابن ابوبکر نَسَفی یکی از علمای قرن ششم هجری قمری بود.

سدیدالدین محمد عوفی، صاحب «لُباب الالباب»، درباره‌ی ملاقات شرف‌الدین نسفی با خاقانی شروانی چنین می‌گوید:

از بزرگی شنیدم که در آن وقت که [ابوبکر نسفی] به سفر قبله رفته بود چون به ری برسید چنین اتفاق افتاده بود که خاقانی در ری بود. حسام الدین به زیارت او رغبتی کرد و نزدیک او شد و عُمَر نوقانی – که استادِ قُرّا و داوودِ دلها بود – در خدمت او برفت و چون به محاوره‌ی یکدیگر انسی گرفتند، خاقانی پرسید که مولانا را لقب چیست؟

عمر نوقانی گفت: مولانا شرف الدین حسام که به حسامِ بیان، حق را شرح و باطل را شرحه کند.

[خاقانی] گفت: صاحب «نشکند»؟

مولانا سخت از این سخن بشکست. چه او در انواع علوم دینی استاد بود و در هر فنّی از آن مقتدا. او را به شعر پارسی نسبت کردن لایق منصب او نبود.

گفت آری. در اوائل جوانی و عهد شباب – که مظنّه‌ی نادانی باشد – خاطر بدان شیوه بیرون شده است و دیری است تا آن سَقَطات را استغفار می‌کنم.

خاقانی گفت: ای مولانا! یا لَیت که تمامی دیوان من ترا استی و آن یک قصیده‌ی تو مرا! چه با آن که اکثر عُمر ما بدین منوال مصروف است و فنّ و شیوه‌ی ما این، چندان که خواستیم تا یک بیت بدین منوال بیاوریم خاطر ما مسامحت نکرد.

پس ساعتی بود. غلامان در آمدند و پیش هر یک یکتای اطلس و مُهر زر بنهادند. حسام‌الدین معذرتی کرد و گفت:

گنج‌ها بر دلِ خاقانی اگر عَرضه کنند ----------- نُه فلک دَهِ یک آن چیز بوَد که او بدهد
به تَجبّر، نه به ذلّ، مال ستاند ز ملوک ---------- به تواضع، نه به منّت، سوی بدگو بدهد
چرخ خاید همه انگشت به دندان که چرا ------------- نیکمردی به بدان این همه نیرو بدهد؟
کار خاقانی دولابِ روان را مانَد ---------------- که ز یک سو بستاند، به دگر سو بدهد

این هم چند بیت از قصیده‌ی «نشکند» که شرف‌الدین حسام نسفی آن را در مدح رُکن‌الدین ابوالمظفر قَلَج طَمغاج خان مسعود سروده است:

هرگز نگار طره به هنجار نشکند ------------- تا بارِ عشق پشتِ خرَد زار نشکند
پروین فشان نگردد چشمِ جهان فروز ------------ تا نوش خند مُهر لب یار نشکند
تا تارِ زلفِ او ندهد مایه دور چرخ ----------- بر روی روز، زلفِ شبِ تار نشکند
یک تار نیست در همه زلفش که بوی او ---------- قدر هزار نافه‌ی تاتار نشکند
بیمارِنارِ سینه‌ی یار ام ولی به عُمر ------------ یک آرزوی این دلِ بیمار نشکند
دلخونِ ناردانِ وی ام گرچه آبِ او ------------- هرگز حرارتِ دلِ پُر نار نشکند
آهونگاه چشمِ وی آن مستِ شیرگیر -------------- جز جانِ عاقل و دلِ هشیار نشکند
خونِ دلِ من است شرابی که جز بدو ------------ چشمش خمارِ غمزه‌ی خونخوار نشکند
ای نوبهارِِ حُسن! بهاران مشو به باغ! ----------- تا چند روز رونقِ گلزار نشکند
در جلوه‌گاهِ روی مکن زلف بیقرار -------------- تا پشتِ صبرِ این دلِ افگار نشکند
بر گُل کُلاله مشکن تا صد هزار دل ----------- با زلف مُشکبار به یک بار نشکند
جان ده مرا به بوسه، نه از بهر من، ولیک ------- تا چشمِ جان‌ستانِ ترا کار نشکند
از زینهارخواری جزع تو باک نیست ----------- گر لعل آبدار تو زنهار بشکند
یاقوت آبدار تو لعلی است که آرزوش ----------- جز خاک پای شاه جهاندار نشکند

برگرفته از کتاب «تاریخ دیالمه [=دیلمیان] و غزنویان» اثر عباس پرویز، انتشارات علمی، تهران، ١٣٣۶ خورشیدی


جالب است که «علما»ی دینی نسبت به شعر پارسی چنین دیدگاه بلندی داشته‌اند!!
در اوائل جوانی و عهد شَباب – که مظنّه‌ی نادانی باشد – خاطر بدان شیوه بیرون شده است و دیری است تا آن سَقَطات [=دشنام ها، سخنان زشت] را استغفار می‌کنم.

حتا خود عوفی هم چنین می نویسد: او را به شعر پارسی نسبت کردن لایق منصب او نبود!

Tuesday, January 31, 2017

شکست مارکوس آنتونیوس در فره‌اسپه

سه‌شنبه ١٢/بهمن/١٣٩۵ - ٣١/ژانویه/٢٠١٧

در سال ٣٧ پیش از میلاد، روم زیر فرمان سه نفر اداره می‌شد که بدان «سه‌فرمانروایی» (triumvirate) می‌گویند و این سه تن یولیوس کایزر (Julius Caesar) یا ژولیوس سزار، مارکوس آنتونیوس (Marcus Anthonius) یا مارک آنتونی، و پومپیوس (Pompeius) یا پومپیی نام داشتند. در این سال رومیان تصمیم گرفتند که مارکوس آنتونیوس را به همراه یک سپاه صدهزار نفره به جنگ رقیب اصلی و توانمندی خود یعنی شاهنشاهی ایران اشکانی فرستادند. قرار بود مارکوس آنتونیوس مستقیم به سرزمین ارمنستان بیاید و از آنجا به ایران حمله کند. اما مارکوس آنتونیوس نخست به سوریه رفت تا با کلئوپاترا، شهبانوی مصری که بدو دلباخته بود، دیداری تازه کند. مدتی را با کلئوپاترا گذراند و در بهار تصمیم گرفت که به ایران حمله کند.

وی دستگاه‌های دژستانی و ۴٠ هزار از سپاهیان خود را پشت سر گذاشت و خود را به شهر فره‌اسپه رساندند. ایرانیان این دستگاه های دژستانی و چهل هزار سپاهی را نابود کردند. مارکوس آنتونیوس کوشید که با ساخت شیبی از جنس خاک، وارد دژ بشود. اما به دلیل دژبندی استوار این شهر نتوانست کاری از پیش ببرد. از سوی دیگر هم سواران ورزیده و پیشرفته‌ی اشکانیان به آنان مهلتی برای عرض اندام ندادند. از این رو رومیان گریختند. عقب نشینی آنان ٢٧ روز طول کشید و در این مدت ١٨ بار با اشکانیان درگیر شدند و در این مدت هم ٣٢ هزار رومی دیگر کشته شدند.

بیست سال پیش از آن یعنی در سال ۵٣ پ.م. هم کراسوس که فرماندار سوریه شده بود با رستهم سورن-پَهلَو ایران اسپهبد اشکانیان رو در رو شد و شکست خوارکننده‌ای خورد و هم خودش و هم پسرش کشته شدند. اما پس از شکست مارکوس آنتونیوس روم برای مدتی طولانی دیگر هوس گسترش در خاور زمین را از سر خود به درد کرد و مجبور شد با مشکل‌های داخلی و جنگ‌های داخلی خود دست و پنجه نرم کند.

در شماره ١٧ سال چهارم مجله ی لایف (زندگی) یعنی شماره دوشنبه ٢۵ اپریل ١٩٣٨ برابر با ۵ اردیبهشت ١٣١٧ خ. (در زمان جنگ جهانی دوم)، گزارشی دوصفحه‌ای (صفحه‌های ٢٨ و ٢٩) درباره‌ی فره اسپه چاپ شد. این کاوش را استاد آرتور اوپهام پوپ (Arthur Upham Pope) انجام داد و متن کامل آن را می‌توانید در بخش کتاب‌های گوگل بخوانید:

https://books.google.ca/books?id=5koEAAAAMBAJ&pg=PA28&lpg=PA28

گفته شده که فره اسپه در آن زمان پایتخت ایران اشکانی بوده است. با توجه به مشخصات جغرافیایی فره اسپه به نظر می‌رسد که همانجایی است که امروزه به اشتباه «تخت سلیمان» گفته می‌شود.


عکس هوایی فره اسپه (پایتخت اشکانیان در سال ٣٧ پ.م.) در سال ١٩٣٨ / ١٣١٧ خ.

دیوار شهر که بر پیرامون آن کشیده شده سه چهارم مایل (۴.۵ کیلومتر) است و بلندای آن ۴۵ پا (١٣ متر) و پهنای آن ١٨ پا (۵ متر) است. دیوار از تکه‌های سنگ محکم ساخته شده و دورتادور آن ٣٠ بارو دارد. در میان شهر دریاچه‌ای زیبایی است که ژرفای آب آن سنجیده نشده است.

توضیح نقطه‌های مشخص شده در عکس:

نقطه‌ی A: نقطه‌ی حمله‌ی مارکوس آنتونیوس به دژ شهر فره اسپه
نقطه‌ی B: کاخ‌هایی که در دوران اسلامی در اینجا ساخته شده
نقطه‌ی C: ویرانه‌های کاخی که صد سال پس از تازش مارکوس آنتونیوس ساخته شده
نقطه‌ی D: آتشگاهی که به نوشته‌ی نویسندگان باستان تا آن زمان به مدت 700 سال آتش آن پیوسته روشن بوده
نقطه‌ی E: رودخانه‌ای که سرریز آب دریاچه را به شهر می‌فرستاده و باعث حاصلخیزی زمین می‌شده
نقطه‌ی F: پادگان و سربازخانه و انبار (اسلحه‌خانه)

در این صفحه از جلد ٩ دانشنامه‌ی بریتانیکا چاپ سال ١٨٩٣ / ١٢٧٢ خ. هم به این داستان اشاره کرده است و فره اسپه را همان تخت سلیمان گفته است.

Brittanica, 1893, volume 9, p. 598

https://books.google.ca/books?id=mLM4AQAAMAAJ&pg=PA598&lpg=PA598

(تاریخ نگارش اصلی: چهارشنبه ١٩/خرداد/١٣٩۵ - ٨/ژوئن/٢٠١۶)

Wednesday, January 25, 2017

واژه شناسی: کلک و کلک

چهارشنبه ۶/بهمن/١٣٩۵ - ٢۵/ژانویه/٢٠١٧

همان طور که پیشتر در جستاری درباره‌ی برخی ایرادها یا پیشنهادهای بهبودساز درباره‌ی فرهنگ دهخدا اشاره کردم، در فرهنگ‌های نوین، واژه‌های مشابه را که از ریشه‌های متفاوت باشند در درآیه‌های جداگانه می‌آورند. اما در فرهنگ دهخدا چنین نکرده‌اند و شاید یک دلیل آن کمبود یا در دسترس نبودن دانش ریشه‌شناسی درباره‌ی برخی درآیه‌ها بوده باشد.

در این جستار می‌کوشم به دو واژه‌ی کِلک و کلَک و معناهای گوناگون این دو بپردازم و پژوهش و جست‌وجوی خود درباره‌ی ریشه‌شناسی آنها را با خوانندگان در میان بگذارم.


واژه‌ی نخست: کِلک
===================

معنای نخست: نای/نی

واژه‌ی کِلک در زبان ادبی به معنای «قلم» به کار می‌رود. اما در اصل به معنای نوعی نای/نی است که برای نگارش به کار می‌رفته است:

نویسنده از کلک چون خامه کرد ------- سوی مادر روشنک نامه کرد (فردوسی)

مه بهمن و آسمان روز بود ---------- که کلکم بدین نامه پیروز بود (فردوسی)

نه هر کِلکی شکَر دارد، نه هر زیری زبَر دارد ------- نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد (مولوی)

هر که او نکند فهمی، ز این کلک خیال انگیز -------- نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد (حافظ شیرازی)
در گذشته «کلک فرنگی» هم به کار می‌بردند که در فرهنگ دهخدا به نقل از فرهنگ معین آن را خودنویس گفته است اما شرح آن بیشتر به مدادهای گرافیت می‌ماند:
- نوعی از قلم که آن را حاجت به دوات نباشد و آن چوبی میان تهی باشد و اندرون آن میلی از قسمی آهن مصنوعی یا از سرب محکم کرده می نهند که به وقت نوشتن میل مذکور به کاغذ سوده حروف مایل به سیاهی ظاهر گردد و پادشاهان و امرا اکثر بدان قلم بر عرایض مردم دستخط می‌نمایند. (آنندراج)

احوال دل به کلک فرنگی نوشته‌ایم ------------ خوش سرمه در گلوی قلم کرده‌ایم ما (ارادت خان واضح - آنندراج)
کاربرد دیگر این نای/نی برای ساختن تیرهای جنگی بوده است. از این رو کلک را به تیر هم گفته‌اند:
که پیروزنام است و پیروزبخت ---------- همی بگذرد کلک او از درخت (فردوسی - از آنندراج)

زره بود و خفتان و ببر بیان -------- ز کلک و زپیکان نیامد زیان (فردوسی)

ز پر و ز پیکان کلک تو شیر ---------- به روز بلا گردد از جنگ سیر (فردوسی)
این نوع نای/نی را برای ساختن نیزه هم به کار می‌بردند:
حلق درویش را بریده به کِلک ---------- مال و ملکش کشیده اندر سِلک (اوحدی مراغه‌ای)
این نای/نی را ریسندگان/جولاهگان هم در کار خویش به کار می‌برده‌اند:
نه هر کو کلک بردارد دبیر است -------------- که هم کلک است دست افراز جولاه (محمد بن نصیر)

درباره‌ی ریشه‌ی نهایی این واژه هنوز چیزی نیافته‌ام.

معنای دوم: دندان تیز یا نیش:

بردند موکلان راهش -------- از کلک سگان، به صدر شاهش (نظامی گنجه‌ای - از فرهنگ رشیدی)

به گمانم این معنای کِلک با معناهای پیشین فرق ریشه‌شناسی دارد و در نهایت به -kel* در زبان پوروا-هند-و-اروپایی می‌رسد که به معنای سیخ زدن (در انگلیسی: to prick) و خار است و با holly در زبان انگلیسی همریشه است که نام درختی خاردار است و نام آن در پارسی «خاس» یا «راج» است. منطقه‌ی هالیوود (Hollywood) در ایالت کالیفرنیا که محل فیلم‌سازی امریکا است به نام همین درخت نامیده شده است.

معنای سوم: صمغی بسیار تلخ است که از درخت جهودانه می‌گیرند.

حاسدان تو کِلک و تو رطب ای ---------- از قیاس رطب نباشد کلک (سوزنی - فرهنگ رشیدی)

واژه‌ی دوم: کلَک
===============

این واژه در شش هفت معنا به کار می‌رود که از نظر ریشه‌شناسی در واقع به ریشه‌های جداگانه می‌رسند و ربط معنایی به هم ندارند.

معنای نخست: فریب
- کلک: به معنای فریفتن. این واژه بیشتر در زبان گفتاری به کار می‌رود و از آن فعل «کلک زدن» و «کلک خوردن» ساخته شده است.

این واژه در نهایت به -kel* در زبان پوروا-هند-و-اروپایی می‌رسد که به معنای «فریفتن» (در انگلیسی: to deceive و confuse) و پنهان کردن است. همریشه‌های آن در یونانی فعل kelein به معنای فریفتن و گول زدن است، فعل calvi در لاتین هم از همین ریشه و به همین معنا است که از آن نام calumnia را ساخته‌اند که در انگلیسی امروزی به صورت calumny درآمده است. در زبان پارسی واژه‌ی «کلاه» نیز از این ریشه آمده است که در واقع سر را می‌پوشاند.

در زبان گفتاری ترکیب‌های فراوانی با کلک ساخته شده‌اند از جمله:

- دوز و کلک

- کلک بر سر کسی بستن: بلا بر سر کسی درآوردن، جنجال بر سر کسی درآوردن. سر و صدا و افتضاح راه انداختن و جنجال کردن

خنده بر برق زند گرمی خاکستر ما ------------ چه کلک بسته ای ای آتش می بر سر ما؟ (محسن تأثیر - آنندراج)

- کلک جور کردن: مقدمه چیدن

- کلک چیزی را کندن: محو کردن، نابود کردن

- کلک درآوردن: حقه زدن

- کلک کاری را کندن: کاری را به آخر رسانیدن

- کلک کسی را کندن: او را کشتن

معنای دوم: قایق

- چوب و نی و علفی بوَد که بر هم بندند و مشکی چند را پرباد کرده بر آن نصب کنند و بر آن نشسته از آبهای عمیق بگذرند (برهان). نوعی کشتی است که در رودخانه‌های عراق بدان سوار شوند و «طوف» نیز گویند

گر ز جمله چوب و نی که اندر جهان است --------------- دست تقدیر خدا بندد کلک
ز آب چشمم کی کند هرگز عبور ---------------- وحش و طیر و آدم و جن و ملک
ابوالعلاء گنجوی (از آنندراج)

نه در کشتی آمد نه اندر کلک ---------- ورا یار بادا نجوم فلک (حکیم زجاجی - از آنندراج)

در کردی کِلِک (تخته بندی که از تیرهای درختان یا کنده‌های چوب به هم پیوسته مثل قایق بر روی آب رانند). دزفولی کَلَک (به همین معنی)

به گمانم این معنای کلک به -klau* در زبان پوروا-هند-و-اروپایی می‌رسد به معنای «قلاب، بستن» (در انگلیسی: hook) است. برخی واژه‌هایی که از این ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی ساخته شده‌اند چنین اند:

- در لاتین: clavis کلید، clavus = میخ. در فرانسه‌ای: clef = کلید. claustrum = فضای بسته که در انگلیسی از آن claustrophobia = ترس از فضای بسته را ساخته‌اند.

- در پارسی: کُلان، کُلون: ابزاری برای بستن درها. کلید (در پارسی میانه: kelil)، اِشکِلَک: چوب کوچکی که برای تنبیه میان انگشتان دزدان یا خلافکاران بگذارند و فشار دهند.

معنای سوم: انجمن

جالب آن که یک معنای «کلک» را در فرهنگ‌ها «گروهی از مردم» هم نوشته‌اند:

انجمن و مجمع مردم را نیز گرفته‌اند (برهان)

- کلک زدن: در هر انجمن در آمدن و به هر اجتماعی از مردم رفتن (ناظم الاطباء).

- کلک کردن: انجمن کردن و کنکاش نمودن (ناظم الاطباء).

این معنا را در انگلیسی conclave می‌گویند که در اصل لاتین به همان clavis به معنای کلید می‌رسد یعنی گروهی که در جای بسته باشند و در به روی آنان قفل شده باشد. نمونه‌ی کاربرد آن هم انجمن برگزیدن پاپ جدید در میان کاتولیکان است.

معنای چهارم: نشتر

در دل خیال غمزه‌ی تیرت چو بگذرد ----------- گویی زدند بر دل پرخون من کلک (ضیاء بخشی - از فرهنگ نظام)

به نظر می‌رسد این کلَک هم از همان -kel* به معنای «تیزی و خار» گرفته شده است که در بالا دیدیم.

معنای پنجم: آتشدان

این واژه به احتمالی در پارسی میانه (پهلوی) kalag به معنای «کل کوچک» بوده است و به معنای آتشدان گِلی و سفالی باشد. در گیلکی آن را «کله» می‌گویند و به گفت‌وگوهایی که در کنار این آتش می‌شود «کله گپ» می‌گویند. در بیت زیر از سنایی غزنوی، به ضرورت وزن حرف «ل» ساکن شده است.

چونان نمود کلک اثیری اثر به کوه ---------- که اجزای او گرفته همه رنگ لاله زار (سنایی غزنوی - فرهنگ رشیدی)

مثلی هم که با این واژه هست چنین است: ای فلک به همه منقل دادی به ما کلک: منقل آتشدانی است که از آهن و برنج یا دیگر فلزها ساخته باشند اما کلک آتشدان سفالین/گِلی باشد. این شکایتی است که دنیا و روزگار به دیگران شرایط خوب داده است و به ما شرایط بدتر.

به گمانم این معنای کلک به آتش و گرما ربط داشته باشد و آن هم به -kel* در پوروا-هند-و-اروپایی می‌رسد که به معنای گرما است مانند calor در لاتین به معنای «گرما» که در فرانسه‌ای chaude شده است به معنای «گرم» و نیز calorie به معنای گرما است. در زبان فرانسه‌ای chauffage = گرمایش، chauffeur = راننده (در اصل به معنای کسی که موتور را گرم می‌کند) هم از همین ریشه اند.

معنای ششم: شوم و نامبارک

گویا در این معنا کلِک است و شاید از ریشه‌ی دیگری باشد.

ز این می خوری گردی ملِک، ز آن می خوری دیوی کلِک ------------ ز این می ابوبکری شوی، گردی از آن می بوالحکم (مولوی - فرهنگ رشیدی)

چون برخی جغد را شوم و بدشگون می‌دانستند این معنای شوم و بدشگون بودن به پرنده‌ی جغد هم داده شده و بدین ترتیب به جای خود پرنده هم به کار رفته است.

در زیر شش ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی را می‌آورم که دو سه مورد آنها را در بالا نوشتم. اما

PIE root *kel- "to drive, set in motion." (clonus)
PIE root *kel- (1) "to strike, cut" (see holt)
PIE root *kel- (2) "to cover, conceal" (see cell)
PIE root *kel- (4) "to project, be prominent" (see hill)
PIE root *kel- (5) "to prick" (see holly)
PIE root *kel- (6) "to deceive, confuse" (see calumny)

(تاریخ نگارش اصلی: آدینه ٧/اسفند/١٣٩۴ – ٢۶/فوریه/٢٠١۶)

Tuesday, January 17, 2017

واژه‌شناسی: ابلیس و عزازیل

سه‌شنبه ٢٨/دی/١٣٩۵ - ١٧/ژانویه/٢٠١٧

واژه‌ی ابلیس در زبان پارسی گویا از زبان عربی و به ویژه از متن قران وام گرفته شده است. اما این واژه عربی نیست بلکه در اصل شکل عربی شده‌ی واژه‌ای یونانی است. این مفهوم یا شخصیت دینی نام‌های دیگری دارد مانند «شیطان» و «عزازیل» که در زیر به هر سه واژه می‌پردازم.

واژه‌ی ابلیس در یونانی اپیبولوس (به خط یونانی: επίβουλος به خط لاتین: epiboulos) بوده است که از دو بخش ساخته شده است: epi به معنای «زیر» و boulos از فعل ballein به معنای پرتاب کردن (واژه‌ی ballistic به معنای پرتابی هم از همین فعل است). در کل معنای این صفت «نیرنگ‌باز و فریبنده» است.

شکل دیگر آن diabolos (در خط یونانی: διάβολος) است یعنی آن که اتهامی را به سوی کسی پرتاب می‌کند. زیرا در باور مومنان این موجود در گوش انسان می‌خواند و به خداوند افترا می‌زنند تا انسان را از خدا نومید کند.

در ترجمه‌ی یونانی کتاب مقدس در برابر «شیطان» عبری واژه‌ی diabolos را گذاشتند. این واژه‌ی عبری به معنای «دشمن» است یعنی کسی که برای کسی نقشه بکشد و با او دشمنی کند. در عربی هم «شیطنت» به معنای دشمنی و مخالفت و نقشه کشیدن است که وارد پارسی هم شده است.

واژه‌ی یونانی diabolos وارد لاتین شده است و به شکل diabolus نوشته شده است. از این راه در دیگر زبان‌های اروپایی وارد شده است مانند:
diable در فرانسه‌ای،
diavolo در ایتالیایی،
diablo در اسپانیایی،
devil در انگلیسی،
و Teufel در آلمانی.

هییرونیموس (Eusebius Sophronius Hieronymus) که در زبان انگلیسی با نام جروم (Jerome) شناخته می‌شود در ترجمه‌ی لاتین خود از متن یونانی کتاب مقدس، همان واژه‌ی «شیطان» عبری را به صورت Satan به کار برد و بعدها این واژه در زبان‌های اروپایی رواج یافت.

اما عزازیل:
این واژه در «سِفر لاویان» (دفتر چهارم تورات) در فصل شانزدهم بند هشتم به کار رفته است:

در روز کَفّاره دهی (در عبری: یوم کیپور / Yom Kipur) هارون بر دو بُز قرعه افکند: یک قرعه برای پروردگار و دیگری برای عزازیل.
بز نخست را برای یَهوَه قربانی می‌کردند و بز دوم را هم در بیابان رها می‌کردند که بدی و بلا بر سر آن بیاید و در واقع دفع بلا کند. به نظر می‌رسد که عزازیل ایزد بیابان بوده است یا ایزدی که در بیابان می‌زیست. در ترجمه‌ی لاتین کتاب مقدس این بز دوم را caper emissarius ترجمه کردند یعنی بز فرستاده شده. گویا این ترجمه بر این پایه بوده است که «عزازیل» را به معنای «بز رها شده/کناره گرفته» فهمیده بودند. (همخانواده با «عزلت» در عربی به معنای کناره‌گیری). تین‌دِیل (Tyndale) در سده‌ی شانزدهم میلادی در ترجمه‌ی انگلیسی خود از کتاب مقدس این عبارت لاتین را به scapegoat ترجمه کرد که امروزه هم در زبان انگلیسی کاربرد مجازی و کنایی یافته است به معنای کسی که بیگناه است اما برای دفع بلای دیگران قربانی می‌شود.

البته بعدها برای این «عزازیل» در میان بنی اسراییل داستان‌هایی ساخته شد که پس از اسلام هم در میان مسلمانان با نام «اسراییلیات» رواج یافته است. طبق این داستان:
خداوند سه فرشته به نام‌های هاروت، ماروت، و عزازیل را به زمین فرستاد تا مانند آدمیان زندگی کنند و از محرمات بپرهیزند والا تنبیه شوند. عزازیل پس از چندی چون دانست که از عهده‌ی این آزمایش برآمدن مشکل است اظهار عجز نمود و معاف شد، ولی دو تن دیگر به مأموریت خود ادامه دادند و فریب زنی (زهره = ناهید) را خوردند، شراب نوشیدند و نام اعظم خداوند را بدان زن گفتند و به پادافراه این کردار در چاه بابل سرنگون آویزان شدند و تا روز رستاخیز بدین حال خواهند ماند.

بعدها این فرشته‌ی فروافتاده را همان شیطان دانستند. از این رو نامی شد برای ابلیس یا شیطان.
شد عزازیلی از این مستی بلیس ---------- که چرا آدم شود بر من رئیس؟ (مثنوی معنوی)

وگر دردهد یک صلای کرم ---------- عزازیل گوید نصیبی برم (بوستان سعدی)

چون عزازیل آدم خاکی بدید ---------- بعد از آن خود رادر آن پاکی بدید
گفت یا رب من ز نور مطلقم --------- اینت خاک باطل و من بر حقم (عطار نیشاپوری)

تا توانی به گِرد کِبر مگرد! ------- با عزازیل ببین که کِبر چه کرد! (سنایی غزنوی)

(نگارش اصلی: یک‌شنبه ٢/خرداد/١٣٩۵ - ٢٢/می/٢٠١۶)

Tuesday, January 10, 2017

سراندیب: امیرخسرو دهلوی و ولتر و شرلوک هولمز

سه‌شنبه ٢١/دی/١٣٩۵ - ١٠/ژانویه/٢٠١٧

در روز ٢٨ ژانویه ١٧۵۴ هوریس والپول (Horace Walpole) نویسنده‌ی انگلیسی (زاده: ١٧١٧ درگذشته: ١٧٩٢) در نامه‌ای به دوستش هوریس مان (Horace Mann) بدو گفت که واژه‌ی تازه‌ای ساخته است به نام Serendipity به معنای «یافتن چیزها از راه پرسش یا تصادف از روی چیزهایی که به دنبال آن نبوده باشند» و گفت که این واژه را از داستان پارسی «سه شاهزاده‌ی سراندیب» ساخته‌ی امیرخسرو دهلوی ساخته است.

ابوریحان بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» (هندشناسی) درباره‌ی این نام چنین نوشته است:

- «ان دیپ بلغتهم اسم الجزیرة و سنگلدیپ هو الذی نسمیه سرندیب لانه جزیرة». (ماللهند ص ١١۶): همانا دیپ به زبان آنان نام جزیره است و سنگلدیپ همان نامی است که ما سرندیب می‌نامیم زیرا اینجا جزیره است.

- به طرف جنوب هندوستان جزیره‌ای است که آن را سیلان نیز گویند و آن قریب خط استوا است و شهری در آن جزیره واقع است و آن را نیز سراندیب نامند و به هندی «سراندیپ» را «سنگلدیپ» نیز گویند. (غیاث اللغات)

- و جزیره‌های بزرگ و نامدار که اندر اوست [سراندیب] و به هندی «سنگلدیب». و از وی یاقوت گوناگون خیزد و الماس (التفهیم ابوریحان ص ١۶٨).

واژه‌ی سراندیب شکل پارسی شده‌ی سیمهلدیپ (Simhaladvipa) است. این نام در زبان سانسکریت به معنای «جزیره‌ی شیران» است و از دو بخش ساخته شده است:

- بخش نخست simha به معنای «شیر» است و شکل دیگر آن singh است که در نام مردان و پسران پیرو مذهب سیخ/سیک (Sikhism) دیده می‌شود. به همین دلیل ابوریحان از «سینگلدیپ» (singaladvipa) به جای «سیمهلدیپ» (simhaladvipa) نام برده است. به گمانم این واژه با shaigr در پارسی میانه (پهلوی) همریشه باشد که در پارسی نو/دری به صورت «شیر» درآمده است.

این واژه‌ی سانسکریت در نام شهر دیگری هم به کار رفته است و آن Singapore است که در اصل سانسکریت (Simhapuram) بوده است به معنای «شهر شیران». (تلفظ درست و نیز انگلیسی آن سینگاپور است اما در زبان پارسی تلفظ فرانسه‌ای آن یعنی «سَنگاپور» رایج است).

- بخش دوم هم دویپا (dvipa) که به معنای جزیره است. این واژه در نام شهر و جزیره‌ی دیگری هم دیده می‌شود و آن شهر «جاوه» (Java) است که در اصل (Yavadvipa) بوده است به معنای «جزیره‌ی جو»

البته برخی دیگر هم ریشه‌شناسی «سراندیب» را به سووَرنا-دویپا (Suvarnadvipa) در سانسکریت یا Seren deevu در زبان تامیل به معنای «جزیره‌ی زرین» می‌رسانند.

سراندیپ را در دوره‌های بعدی «سیلان» (Ceylon) می‌گفتند و امروزه به نام قدیمی‌تر خود «سری لانکا» (Sri Lanka) خوانده می‌شود.


داستان سه شاهزاده‌ی سرندیب
--------------------

و این هم داستان سه شاهزاده‌ی سراندیب در کتاب «هشت بهشت» سروده‌ی امیرخسرو دهلوی که به تقلید از «هفت پیکر» اثر نظامی گنجه‌ای و بر همان وزن سروده شده است.

گفت وقتی به روزگار نخست ----------- بود شاهی به شهریاری چست
در سراندیب پایه‌ی تختش -------------- قدم آدم افسر بختش
هوسی بودش از دل افروزی ------------ در چه کاری؟ دانش آموزی
داشت پیوسته چون نکورایان ------------ میل با زیرکان و دانایان
سه پسر داشت هوشمند و جوان ----------- هم توانگر به علم و هم بتوان
خواند روزی نهانی از اغیار ---------- هر یکی را جدا به پرسش کار

گفت اول به اولین فرزند ----------- که مرا شد بنفشه سرو بلند
قرعه بر تو است پادشاهی را --------- رونق ماه تا به ماهی را
آن بنا نو کنی به داد و به جود --------- که جهان خوش بود، خدا خشنود
ناتوان را به رفق پیش آیی ----------- با توانا کنی توانایی
به شبانی رمه نگه داری ------------ گوسپندان به گرگ نگذاری

پور دانا به خاک سود کلاه -------- گفت: جاوید باد دولت شاه
تا تویی، مُلک بر کسی نه سزا است -------- بی تو خود زیستن ز بهر چرا است؟
مور با آن که در سریر شود ----------- کی سلیمان تختگیر شود؟

شه در آن آزمایش کارش ------------ چون پسنیده دید گفتارش
در دلش صد هزار تحسین خواند ----------- و آشکارش به خشم بیرون راند

خواند فرزند دومین را پیش ---------- خاص کردش به آزمایش خویش
با فسونگر زبان به افسون داد --------- ماجرای گذشته بیرون داد

پسر زیرک از خردمندی ---------- کرد پرسنده را زبان بندی
گفت ما را به جان و بینایی --------- کردنی شد هر آنچه فرمایی
لیک پیشت حدیث تاج و سریر --------- عیب باشد، ز بنده عیب مگیر
دیر مان تو! که تا تویی بر جای ---------- دیگری کی نهد به مسند پای
و آن زمان که این زمانه ی گذران ----------- با تو نیز آن کند که با دگران
مهتری هست آخر از من خُرد ------------ بار سر جز به دوش نتوان بُرد

شاه زو هم گره در ابرو کرد ----------- و از حضور خودش به یک سو کرد
روی در خُرد کاردان آورد ----------- خرده‌ای باز در میان آورد

داد پاسخ جوان کارشناس ---------- که ز طفلان نکو نیاید پاس

شاه چون دید که آن سه گوهر پاک ----------- می‌شناسند گوهر از خاشاک
شادمان شد ز بخت فرّخ خویش ---------- سود بر خاک بندگی رخ خویش
لیکن از پیش بینی و پی غور ----------- با جگر گوشگان شد اندر شور
داد فرمان که هر سه بدر منیر ---------- پیش گیرند ره ز پیش سریر
تا حد ملک شهریار بود --------- هر که ماند گناهکار بود

زین سخن هر سه تن ز جای شدند ----------- توشه بستند و ره گرای شدند
ره نوشتند بی شکیب و سکون -------- تا شدند از دیارشان بیرون
در رسیدند تا به اقلیمی ----------- که از آن بود ملکشان نیمی

روزی از گردش ستاره و ماه ------------- می نوشتند سوی شهری راه
تا که از پیش زنگی‌ای چون قیر ---------- تک‌زنان سویشان گذشت چو تیر
گفت که ای رهروان زیباروی ----------- شتری دید کس روان زین سوی؟
زان سه برنا یکی زبان بگشاد ------------ نقش نادیده را روان بگشاد
گفت کان گمشده که رفت از دست --------- یک طرف کور هست؟ گفتا هست
دومین باز کرد لب خندان ------------ گفت او را کم است یک دندان؟
سومین هوشمند باتمییز ------------- گفت یک پای لنگ دارد نیز؟
گفت چون راست شد نشانی او ----------- بایدم ره به هم عنانی او
باز گفتند هر یکی‌ش جواب --------- که همین راه گیر و رو به شتاب

مرد پوینده راه پیش گرفت ----------- رفت و دنبال کار خویش گرفت
آن جوانان به راه گام به گام ---------- می نمودند نرم نرم خرام
تا زمانی که گرم گشت سپهر ----------- موج آتش فشاند چشمه‌ی مهر
زیر عالی درخت انبُه شاخ ---------- که‌اش دو پرتاب بود سایه فراخ
در رسیدند رنج دیده ز راه ---------- میل کردن سوی آب و گیاه
چشمه دیدند دست و پا شستند ---------- بر گل و سبزه خوابگه جستند
چون ز یاد خوش درونه نواز ------------ نرگس مستشان شد اندر ناز
ساربان باز در رسید چو باد ------------- با زبانی چو خنجر پولاد
گفت این سوی تا به یک فرسنگ -------- پایم از تاختن نداشت درنگ
دیده گردی از آن رمیده ندید ------------ گرد چه بوَد؟ که آفریده ندید
گفت از ایشان یکی که بشنو گفت ---------- هر چه دیدیم چون توانش نهفت
هست بارش دو سوی رویاروی ------------ روغن این سوی و انگبین آن سوی
دومین کرد روی کار بر او ----------- هست گفتا زنی سوار بر او
سومین گفت زن گرانبار است ------------- و از گرانیش کار دشوار است

ساربان ز آن همه نشان درست -------- گرد شک را ز پیش خاطر شست
آگهی چون نداشت از فن شان ---------- چنگ در زد سبک به دامنشان
زان نفیر و فغان که از او برخاست ---------- گرد گشتند خلق از چپ و راست

تا نهایت بران قرار افتاد ------------ که بباید شدن چو کار افتاد
ملک عهد را خبر کردند ---------- راه انصاف را نظر کردند

ساربان ماجرای حال که بود ----------- و آن همه پاسخ و سوال که بود
گفت اول دعای دولت شاه ------- که بمان تا بود سپید و سیاه
ما سه بُرنا مسافر لیم و غریب -------- در تک و پویه زاری و خورد نصیب
می‌بُریدیم ره ز گرش دَهر ----------- نارسیدیم بر در این شهر
او شتر جُست و ما به لابه و لاغ ---------- تازه کردیم نقش او را داغ
شد مَلک گرم از این حکایت و گفت ---------- که آنچه پیدا است چون توانش نهفت؟
بُرده را باز ده! بهانه مکن! -------- خویشتن را به بد نشانه مکن

این سخن گفت و چون ستمکاران ----------- بندشان کرد چون گنهکاران
آن جوانان نغز بافرهنگ ------------ سوی زندان شدند با دل تنگ
شتر یاوه گشته با همه ساز ----------- بر در ساربان رسید فراز
مردی آمد که در فلان کهسار ---------- بر درختیش مانده بود مهار
من بران سو شدم به خارکشی ----------- دیدم و کردمش مهارکشی
زن که بالاش بود گفت نشان ------------ تا من آوردمش بر تو کشان
ساربان دادش آنچه واجب بود ---------- بس به سوی ملک روان شد زود

گفت باشد که من ز دولت شاه --------- یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه
شتر و هر چه بود بار بر او -------- وان عروسی که بُد سوار براو
شه نظر سوی عدل فرماید --------- بندیان را ز بند بگشاید
شه ز آزار ببگناهی چند ---------- از جگر بر کشید آهی چند
خواندشان با هزار خجلت و شرم -------- نرم دل کردشان به پرسش نرم
وانگهی دادشان ز بند خلاص --------- خلعتی داد هر یکی را خاص
پس بپرسیدشان که قصه خویش ---------- باز پاید نمودن از کم و بیش
کانچه مردم ندید پیکر او ------------ چون نشانی دهد ز جوهر او
ماجرا گر درست باشد و راست ----------- خواسته بیکران دهم بی خواست
ور کم و بیش در میان آید -------- سر شمشیر در زبان آید

پس یکی زان سه تن زبان بگشاد --------- گفت بادی همیشه خرم و شاد!
من که کوریش را نشان گفتم ---------- بینشم ره نمود، ز آن گفتم
همه یک سوی دیدم اندر راه ---------- خوردنش از درخت و خاره گیاه
دومین گفت کز ره فرهنگ ------------ من به یک پای از آنش گفتم لنگ
که آن چنان دیدمش به راه نشان -------- که به یک پای رفته بود کشان
برگ و شاخی که خورد کرده او ------- دیدم افتاده نمی خورد او
هر چه ناخورده می نمود در او --------- برگ یک یک درست بود در او
شاه گفتا که آن سه چیز نخست ----------- هر چه گفتید راست بود و درست
سه دگر به دانش و تمییز ------------ روشن و راست گفت باید نیز

باز یک تن زبان راز گشاد ----------- وانچه درپرده بود باز گشاد
گفت: که اول دمی که از من رفت -------- ماجرا ز انگبین و روغن رفت
و آن چنان بُد که در خس و خاشاک ---------- دیدم آلایشی چکیده به خاک
مگس افکنده بود یک سو شور ----------- سوی دیگر قطار لشکر مور
هر چه در وی دوید مور به جهد ----------- حکم کردم که روغن است نه شهد
وانچه سویش مگس نمود هجوم --------- به فراست شد انگبین معلوم
آن چنان دیدمش که گشت یقین ----------- اثر زانو شتر به زمین
گشت پیدا ز پهلوی زانو ----------- نقش نعلین‌های کدبانو
گفت سوم که رای من بنهفت ------------ زان سبب حامل و گرانش گفت
کاندران جای کان جمازه نشین --------- بر جمازه سوار شد ز زمین
گفتم این حامل گرانبار است ----------- که زمین خاستنش دشوار است

شاه که از هر سه تن شنید جواب ------ بنده شد زان فراستی به صواب
هر یکی را به صد نوا و نواخت ------- ساخت برگی چنان که باید ساخت
زان نمو دارد ور بینی‌شان -------- کرد رغبت به همنشینی‌شان
منزلی دادشان درون سرای ----------- تا بود نزدشان به خلوت جای
دل چو گشتیش فارغ از همه کار ----------- تازه کردی نشاط را بازار
با حریفان تو و به تنهایی ------------- باده خوردی به مجلس آرایی
گوش کردی دم نهانی شان ------------ بهره جستی ز کاردانی‌شان
آنگهی گفت جمله را خندان ----------- که آفرین بر شما خردمندان
با شما دوستان باتمییز ---------- یافتم بهره‌مندی از همه چیز
با شما عیش موجب هنر است -------- هر چه پیش است سود بیشتر است
لیک گردنده‌ی جهان پیمای ----------- نتوان بند کرد در یک جای
ز این نمط خواست عذرها بسیار ------- پس به هر یک سپرد صد دینار
هر سه از بخت شادمانه‌ی خویش ------- ره گرفتند سوی خانه‌ی خویش

داستان فوق در سال ٧٠١ هـ.ق. / ۶٨٠ خ. / ١٣٠٢ م. به دست امیرخسرو دهلوی سرود شده است.


داستان سه شاهزاده‌ی سراندیب در اروپا
---------------------------

این داستان در سال ١۵۵٧ م. / ٩٣۵ خ. به دست میکله ترامتزینو (Michele Tramezzino) چاپگر و ناشر معروف ایتالیایی در شهر ونیز چاپ شد:

Peregrinaggio di tre giovani figliuoli del re di Serendippo

ترامتزینو ادعا کرده است که کتابی را کسی به نام کریستوفورو آرمِنو» (Cristoforo Armeno) که زاده‌ی تبریز بوده از پارسی به ایتالیایی ترجمه کرده است. اما هیچ نشان و ردی از کسی با نام «کریستوفورو آرمنو» در جای دیگر پیدا نشده است و برخی گمان می‌کنند که ترامِتزینو این شخصیت را از خودش ساخته است و ترجمه کار خودش بوده است.

این داستان سپس از زبان ایتالیایی به زبان فرانسه‌ای ترجمه شد و از آنجا به انگلیسی ترجمه شد.

در سال ١٧۴٧ م. / ١١٢۵ خ. هم وُلتِر (Voltaire) نویسنده‌ی فرانسه‌ای با الهام از این داستان، داستانی به نام «صادق» (Zadig) نوشت که از همین روش هوشمندانه و کاوش و توجه به جزییات برای حل مشکل و مسئله‌ها کمک گرفت. شخصیت «صادق» بعدها در اثر دیگر وُلتِر تکرار شد اما این بار اثر ولتر با واژه‌ای فرانسه‌ای به همان معنا نامیده شد یعنی Candide که به همان معنای «صادق» و «روراست» است.

پس از ولتر، در دهه‌ی ١٨٨٠ م. / ١٢۵٨ خ. آرتور کونان-دویل (Arthur Conan-Doyle) بریتانیایی هم شخصیتی به نام «شرلوک هلمز» (Sherlock Holmes) را آفرید که از همین روش توجه به جزییات برای گشودن گره جنایت‌ها استفاده کرد و از آن راه، ژانر داستان‌های کارآگاهی در اروپا پدید آمد.

(تاریخ اصلی نگارش: پنج‌شنبه ٨/بهمن/١٣٩۴ – ٢٨/ژانویه/٢٠١۶)