Monday, July 16, 2007

ما و تاجيكان

دوشنبه ٢٥/تير/١٣٨٦-١٦/جولاي/٢٠٠٧

به خاطر محدودسازي و كنترل شديد حكومت كمونيستي شوروي ما از برادران و پسرعموهاي تاجيكمان بي‏خبر مانديم و هنوز بسياري از ايرانيان نمي‏دانند كه تاجيكان با ما همريشه و همزبان هستند و خود را مانند ما (و بلكه بيشتر از ما) ايراني مي‏دانند.

هفته‏ي پيش در سيماي جمهوري اسلامي ايران گزارشي از مراسم پايان تحصيل دانشجويان خارجي را نشان مي‏داد. از يك دانشجوي تاجيكي پرسيد: ياد گرفتن زبان پارسي براي شما سخت نبود؟! گويا خبرنگار نمي‏دانست كه تاجيكان نيز مانند ما پارسي صحبت مي‏كنند فقط با لهجه‏اي متفاوت. تاجيك بيچاره گفت: من زمينه‏اش را داشتم. فقط لهجه‏ي تهراني را ياد گرفتم!

و يا خانم تاجيكي نقل مي‏كرد كه وقتي در سفري به شيراز در حال خواندن ديوان حافط بوده يك ايراني از وي مي‏پرسد چه جالب. شما كجا زبان ما را ياد گرفتيد؟ و او هم در جواب گفته بود پارسي زبان مادري من است. از مادرم آموختم!

باعث شرمندگي است!

Saturday, July 14, 2007

سالاد فصل

شنبه ٢٣/تير/١٣٨٦-١٤/جولاي/٢٠٠٧

به گمان من يكي از اشتباه‏هاي رايج در ترجمه از انگليسي به پارسي همين اصطلاح معروف ”سالاد فصل“ است.
اگر بپرسيد كدام فصل، من نمي‏دانم. اما مي‏دانم كه در انگليسي به آن season salad مي‏گويند و اين season هيچ ربطي به فصل ندارد. بلكه منظور از آن ادويه و چاشني (يا سس sauce) است.
به سس روي سالاد seasoning (و يا dressing) و به فرد كاركشته seasoned مي‏گويند.

Saturday, July 07, 2007

مشروطه‏ي ايراني

شنبه ١٦/تير/١٣٨٦-٧/جولاي/٢٠٠٧

امروز خواندن كتاب مهم و معتبر دكتر ماشاالله آجوداني در مورد تحليل انقلاب مشروطيت را تمام كردم به نام ”مشروطه‏ي ايراني“. كتاب بسيار جالب و تازه‏اي است و استاد احسان يارشاطر نيز خواندن آن را توصيه كرده است.



نام كتاب: مشروطه‏ي ايراني
نويسنده: دكتر ماشاالله آجوداني
سال نشر: ١٣٨٢
تعداد صفحه: ٥٦٠


نكته‏ي اصلي كتاب آن كه است كه روشنفكران زمان مشروطيت به خاطر غريبه بودن مفهوم‏هاي نوين (مدرن) غربي و نفوذ شديد و عميق مذهب اسلام در جامعه، مجبور به فروكاستن (reduction) آنها به مفهوم‏هاي شرعي اسلامي شدند. و در نتيجه مردم‏سالاري (دموكراسي) و مشروطه كه پديده‏اي غيرديني و سكولار بود تبديل شد به مفهومي ديني و اسلامي. آزادي بيان تبديل شد به امر به معروف و نهي از منكر. پارلمان تبديل شد به ”و امرهم شوري بينهم“ و غيره.
همان كاري كه چند سال پيش محمد خاتمي با تبديل جامعه‏ي مدني به مدينه النبي كرد!

مصاحبه‏هايي با دكتر آجوداني در همين مورد:
تجدد و تجددخواهی در ايران: گفتگو با دکتر ماشاءالله آجوداني (همان مطلب در صورتي كه بي.بي.سي در دسترس نباشد.)
گرهگاه مصيبت‏های ما در دوران جديد. قسمت دوم مصاحبه.
آسيب شناسی جريان روشنفکری. قسمت سوم مصاحبه (قسمت دوم و سوم اگر بي.بي.سي بسته است.)

نقل قول‏هايي از كتاب:
نمونه‏اي از نفوذ روحانيان در زمان قاجار:

فخرالاسلام آقا سيد محمدباقر اصفهاني معروف به سيد شفتي. يك بار فتح‏علي شاه بر سر پاره‏اي مشكلات دست خواهش پيش او دراز كرد و سيد بيست هزار تومان به شاه برات داد! بيش از ٢٠٠٠ باب دكان و ٤٠٠ كاروانسرا در اصفهان داشت. درآمد املاكش در بروجرد سالي تقريبا ٦٠٠٠ تومان بود. املاكي كه در يزد داشت سالي ٢٠٠٠ تومان... دهاتي كه در شيراز داشت سالي چندهزار تومان. مجملا سالي ١٧٠٠٠ تومان ماليات ديواني آن جناب در اصفهان بود. امر به معروف آن جناب آن بود كه ٧٠ تن را به حدود شرعيه قتل نمود.... شورشياني را اجير كرده بود. طوري كه هيچ قدرتي نمي‏توانست با آنها مقابله كند. شاه و ميرزا آقاسي به فكر چاره افتادند. شاه با ٦٠٠٠ مرد و توپخانه‏ي مجهز به اصفهان لشكر كشيد. شورشيان دروازه‏هاي شهر را به روي شاه بستند. مجتهد از عاقبت كار ترسيد. دستور داد دروازه را باز كردند. (ص ٩٩ و ١٠٠)

نامه‏ي شيخ فضل الله نوري به مجدالاسلام:
ترا به حقيقت اسلام قسم مي‏دهم آيا مدارس جديده خلاف شرع نيست؟ آيا ورود به اين مدارس، مصادف با اضمحلال دين اسلام نيست؟ آيا درس زبان خارجه و تحصيل شيمي و فيزيك عقايد شاگردان را سخيف و ضعيف نمي‏كند؟ مدارس را افتتاح كرديد. آنچه توانستيد در جرايد از ترويج مدارس نوشتيد. حال شروع به مشروطه و جمهوري كرديد؟ (ص ١٤٣)

ميرزا حسن رشديه بنيانگذار مدرسه‏هاي نوين و آموزش امروزي است و پدر معارف ايران ناميده مي‏شود. در مقابل كار او مخالفت‏هاي زيادي از سوي روحانيان نشان داده شد.
مقدسين و بعضي از مردم او را مثل يك نفر كافر، نجس العين مي‏دانستند. فرياد مقدسين در مجالس بلند شد كه آخر الزمان نزديك شده است كه جماعتي بابي و لامذهب مي‏خواهند الفباي ما را تغيير دهند. قران را از دست اطفال بگيرند و كتاب به آنها ياد بدهند. ديگر آن كه اطفال را زبان خارجه تعليم داده است. رساله هم از بعضي علما تاليف شده در رد مدارس و تكفير اولياء مدارس. (ص ١٤٤)
اگر اين مدارس تعميم يابد يعني همه مدارس مثل اين مدرسه باشند بعد از ده سال يك نفر بيسواد پيدا نمي‏شود. آن وقت رونق بازار علما به چه اندازه خواهد شد؟ معلوم است علما كه از حرمت افتادند اسلام از رونق مي‏افتد.... صلاح مسلمين در اين است كه از صد شاگرد كه در مدرسه درس مي‏خوانند يكي دو تاشان ملا و باسواد باشند و سايرين جاهل و تابع و مطيع علما باشند. (ص ٢٦٧)

ميرزا حسن رشديه با اين كه مشروطه‏خواه و از روشنفكران بود اما درگير تناقض‏هاي جامعه‏ي ايراني بود. مثلا:
شاهزاده سالارالدوله وكالت‏نامه‏اي به رشديه مي‏دهد كه يكي از دهاتش را بفروشد و پولش را به او برساند. مشتري‏هاي مسلمان زياده بر هفت و هشت و نه هزار تومان نمي‏خريدند. مگر غيرمسلم كه قيمت‏ها را بالا مي‏بردند. يكي از اين غيرمسلمان‏ها فريدون فارسي (زردشتي) از مشروطه‏خواهان بود. آن قدر قيمت را بالا برد كه ديگر مشتري نماند. شاهزاده عرصه را بر رشديه تنگ كرد كه زمين را به فريدون بفروشد. رشديه مي‏گويد: از شدت اضطراب خواب نكردم. با روح مقدس نبوي صلي الله عليه و آله در مناجات بودم كه يا رسول الله فرداي قيامت اين مواخذه را از من خواهيد كرد كه من به هر يك ذرع مربع خاك ايران اقلا يك مسلمان به كشتن داده اين خاك را از زرتشتيان گرفته به دست شما دادم. تو به چه دليل اين همه اراضي را به دست زرتشتيان دادي؟ پس شر اين آدم را از سر من رفع كن. بحمدالله صبح آن شب خبر در شهر پيچيد كه فريدون مقتول شده است. ما رميت اذ رميت ولكن الله رمي. (ص ١٤٩)

محمد حسين بن علي اكبر تبريزي يكي از علماي مخالف مشروطه رساله‏ي ”كشف المراد من المشروطه و الاستبداد“ را نوشت. در آن كارهايي مانند تعيين نرخ يكسان براي كالاها توسط دولت خلاف شرع اعلام شده است:
ماليات گرفتن و گمرك گرفتن و رباي بانك گرفتن و اميتاز دادن و نرخ دادن حتي حكماً پول تنظيف و چراغ از مردم گرفتن [منظور چراغ‏هايي است كه در خيابان‏ها نصب كرده بودند تا شب‏ها روشن باشند] و از آدم و حيوان سرشماري گرفتن و همچنين حكماً بايد پنير سيري به سه شاهي، ذغال مني به يك هزار، برنج به سر قران... بايد فروخته شود همه منافي احكام دين و مخالف قول سيدالمرسلين عليه السلام است.... وي در مخالفت با نماينده شدن زرتشتيان مي‏گويد تكلم در امور عامه و مصالح عمومي ناس مخصوص است به امام عليه السلام يا نواب عام او. غصب حق محمد (ص) و آل محمد است. اي عزيز! گبر را چه كه پا بر مسند عامه بگذارد؟ (ص ٤٠٦)

Sunday, July 01, 2007

ملي سازي و محلي سازي

يك‏شنبه ١٠/تير/١٣٨٦-١/جولاي/٢٠٠٨

در برنامه‏ي صبحگاهي شبكه‏ي دوم سيماي جمهوري اسلامي از حجت الاسلام نيازي رييس بازرسي كل كشور در مورد شاخص فساد اداري در ايران پرسيده شد. وي در جواب گفت (نقل به مضمون) كه متاسفانه طبق گزارش سازمان بين المللي شفافيت (Transparency International) وضعيت ايران خوب نيست. اما بي درنگ اضافه كرد: البته ما بايد از شاخص محلي استفاده كنيم زيرا اين شاخص بين المللي با وضعيت ممكلت ما سازگار نيست!

توضيح آن كه در سال ٢٠٠٦ ايران در بين ١٦٠ كشور رتبه‏ي ١٠٥ را كسب كرد. يعني از نظر شفافيت در ته جدول و از نظر فساد رتبه‏ي ٥٥ را داريم كمي بالاتر از اوگاندا و زامبيا و ليبي و اتيوپي و روسيه و نپال و نيكاراگوئه و سوازيلند و ...

نگاه كنيد به شاخص.

و صفحه‏ي اصلي گزارش سازمان شفافيت.

بعد از ساخت سيستم عامل ملي (! كه چيزي نبود جز پارسي كردن واسط سيستم عامل لينوكس) و طرح شبكه‏ي اينترنت ملي (!! اين يكي را هنوز نفهميده‏ام يعني چي) و لباس ملي، اكنون نوبت به تعريف شاخص فساد اداري ملي رسيده است.
احتمالا به زودي شاهد فيزيك و شيمي و رياضي و هندسه‏ي ملي نيز خواهيم بود.

به قول حافظ بزرگ: كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكند!

Friday, June 29, 2007

مقايسه‏ي فرهنگي

جمعه ٨/تیر/١٣٨۶ - ٢٩/جون/٢٠٠٧

خواندن کتاب داستانی را تمام کردم به نام «چادری از گل‏های سرخ» نوشته‏ی خانم لارا فیتزجرالد.



نام کتاب: چادری از گل‏های سرخ (Veil of Roses)
نام نویسنده: لارا فیتزجرالد (Laura Fitzgerald)
تاریخ نشر: ٢٠٠٧
تعداد صفحه: ٣٠٩

نویسنده خانمی امریکایی است که همسری ایرانی دارد. اما ظاهرا با وضعیت امروز ایران هیچ آشنایی ندارد. تصویرهایی که دارد از ایران دهه‏ی ١٣۶٠ است. در حالی که ظاهرا داستان در همین یکی دو سال اخیر اتفاق می‏افتد.

موضوع داستان یک دختر خانم تهرانی است به نام تامیلا سروش یا تامی که به همراه پدر و مادر و خواهر بزرگترش (مریم) در خردسالی در امریکا زندگی می‏کرده‏اند اما با وقوع انقلاب سال ١٣٥٧ به ایران برمی‏گردند. چند سال بعد خواهر بزرگتر به امریکا برمی‏گردد و با یک مرد ایرانی ازدواج می‏کند. اکنون خواهر کوچکتر که قهرمان داستان است ٢٧ ساله شده و می‏خواهد با روادید (ویزای) سه‏ماهه‏ی گردشگری به امریکا برود و هر طور شده به یک شهروند امریکایی شوهر کند تا بتواند در امریکا بماند. پدرش یک شیشه به او هدیه می‏دهد که شن‏های ساحل کالیفرنیا است و از او می‏خواهد آن را به ساحل کالیفرنیا برگرداند.

آه! خاک یک کشور آزاد در دست یک شهروند اسیر! بیشتر داستان شرح شوهر پیدا کردن تامیلا است.

داستان پر است از افتخار به ارزش‏های امریکایی و مقایسه‏ی «بهشت» امریکا با «جهنم» ایران. مثلا می‏گوید دختر و پسرها نمی‏توانند در ایران با هم به کافی شاپ بروند! یا چیزهای شبیه به همین.

پس از خواندن چند صفحه‏ی اول پشیمان شدم و غصه‏ی پولی را خوردم که برای خریدن کتاب هدر دادم.

Sunday, June 17, 2007

اورهان پاموک و فرهنگ ایرانی و مینیاتور

یک‏شنبه ٢٧/خرداد/١٣٨۶ - ١٧/جون/٢٠٠٧

در چند هفته‌ی گذشته فرصت شد کتاب دیگری از اورهان پاموک نویسنده‏ی ترک و برنده‏ی جایزه‏ی نوبل ادبیات سال ٢٠٠۶ بخوانم به نام «نام من سرخ است».




نام کتاب: نام من سرخ است (My Name Is Red)
نویسنده: اورهان پاموک (Orhan Pamuk)
سال نگارش: ١٩٩٨
ترجمه به انگلیسی: ارداگ گوکنار (Erdag Goknar)
سال ترجمه به انگلیسی: ٢٠٠٢
تعداد صفحه: ۴١٧

شاید نام کتاب زیر تاثیر کتاب معروفی از اومبرتو اکو (Umberto Eco) نویسنده‏ی سرشناس ایتالیایی باشد با عنوان «نام گل سرخ» (The Name of the Rose). آن کتاب نیز داستان چند قتل در یک صومعه در قرون وسطا است که فیلم آن با بازی شون کانری در سال ١٩٨۶ / ١٣۶۵ ساخته شد.

موضوع داستان کتاب پاموک چنین است: سلطان عثمانی می‏خواهد به مناسبت هزارمین سال قمری هجرت پیامبر اسلام کتابی درست کند که در آن نقاشی‏هایی به سبک اروپایی (دارای پرسپکتیو) کشیده شده باشد و به قاضی کل (Doge) ونیز هدیه دهد. این کتاب قرار است نشان دهنده‏ی اقتدار و دامنه‏ی حکومت سلطان عثمانی باشد. اما یکی از نگارگران این کتاب به طور مشکوکی کشته می‏شود. بعد استاد نگارگری که مسئول تهیه‏ی کتاب بوده کشته می‏شود. در نهایت نیز کتاب سلطان ناتمام می‏ماند اما قاتل شناسایی می‏شود.

یک نکته‏ی جالب این کتاب آن است که راوی در هر فصل عوض می‏شود و هر قسمت از زبان یکی از افراد داستان نقل می‏شود. کتاب از قول نگارگر کشته شده شروع می‏شود. در فصل‏های بعد استاد نگارخانه، نگارگران دیگری که بر روی کتاب سلطان کار می‏کنند، و عناصر روی پرده و نقاشی نیز صحبت می‏کنند مثلا سگی که در نقاشی است، سکه‏، درخت و درویشی که در نقاشی است و ....

نکته‏ی جالب دیگر آن که نویسنده در خلال داستان ما را با وضعیت نگارگری در دنیای اسلام آشنا می‏کند و می‏بینیم با این که از نظر سیاسی دولت عثمانی رقیب دولت صفویان در ایران به حساب می‏آمده است اما بیشتر موضوع‏های نگارگران چه در ایران و چه در سرزمین‏های عثمانی از شاهنامه‏ی فردوسی (نبرد رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، جنگ ایران و توران، شاه فریدون و سه پسرش یعنی ایرج، سلم و تور، و ...) و پنج گنج نظامی گنجه‏ای (به ویژه داستان خسرو و شیرین مانند عاشق شدن شیرین بعد از دیدن نقاشی صورت خسرو، صحنه‏ی آب‏تنی شیرین، و لیلی و مجنون) گرفته می‏شده است. نگارگران استانبول دنباله‏روی استاد کمال الدین بهزاد و دیگر استادان ایرانی در خراسان و شیراز و تبریز بوده اند. سلطان سلیم عثمانی وقتی شاه اسماعیل را شکست می‏دهد و وارد تبریز شده و قصر هشت بهشت را غارت می‏کند تمام کتاب‏های شعر و نقاشی پارسی را به خزانه‏ی خود می‏برد. سلطان تهماسب صفوی برای صلح و دوستی با سلطان عثمانی یک نسخه از شاهنامه‏ی فردوسی تهیه می‏کند دارای ٢۵٠ مینیاتور! که به نام شاهنامه‏ی تهماسبی مشهور است. وقتی یکی از نگارگران استانبول در فصلی راوی داستان می‏شود می‏گوید سلطان از ما می‏خواهد که از اروپاییان تقلید کنیم اما ما پیرو استاد بهزاد و سبک نقاشی اسلامی هستیم.

چند اشکال کوچک نیز در کتاب دیده می‏شود که نمی‏دانم از مترجم است یا از نویسنده. مثلا در صفحه ٣١٢ از کور کردن اسکندر به دست رستم صحبت می‏شود که باید اسفندیار باشد. یا در صفحه‏ی ٣٣۶ نوشته یوسف به زلیخا تجاوز کرد (rape) در حالی که در داستان یوسف و زلیخا می‏دانیم زلیخا یوسف را متهم می‏کند که قصد دست درازی به وی را داشته و زلیخا فرار کرده است. مترجم در صفحه‌ی ١٠ اصطلاح «پرده‏خوان» را curtain-caller ترجمه کرده است که به نظر من درست نیست. شاید curtain-reciter درست‏تر باشد زیرا پرده‌خوان کسی است که پرده‌ی نقاشی نشان می‌دهد و شعر و داستان می‌خواند.

بعد از خواندن این کتاب علاقه‏مند شدم که بیشتر درباره‏ی سرگذشت نگارگری و مینیاتور و نقاشی قهوه‏خانه‏ای مطلب بخوانم.

Saturday, June 16, 2007

كانديد يا كانديدا

شنبه ٢٦/خرداد/١٣٨٦-١٦/جون/٢٠٠٧

يكي از غلط‏هاي رايج استفاده از واژه‏ي كانديد به جاي كانديدا است. البته بهتر است به جاي كانديدا از نامزد و به جاي كانديداتوري از نامزدي استفاده كنيم.

كانديد (candid) به معناي صادق و صميمي و بي‏ريا است. مثلا آنچه ما در پارسي به نام ”دوربين مخفي“ مي‏شناسيم در انگليسي candid camera گفته مي‏شود.

حال آن كه كانديدا (در فرانسه: candidat و در انگليسي: candidate) به معناي داوطلب يا نامزد است.