<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558</id><updated>2012-01-30T16:38:37.076-05:00</updated><category term='تفریح'/><category term='فرهنگ'/><category term='موسیقی'/><category term='تجزیه‌طلبان'/><category term='تاريخ معاصر'/><category term='خاقانی'/><category term='فردوسی'/><category term='نظامی گنجه ای'/><category term='سرگرمی'/><category term='تاریخ میانی'/><category term='ریشه‌شناسی'/><category term='زبان'/><category term='تاريخ باستان'/><category term='تاجیکستان'/><category term='سعدی'/><category term='پانترکان'/><category term='ادبيات'/><category term='كتاب'/><category term='غرولند'/><category term='روزانه'/><category term='واژه‌سازی'/><category term='ساسانیان'/><category term='هخامنشیان'/><category term='فيلم'/><category term='اشکانیان'/><title type='text'>شهربَراز</title><subtitle type='html'>یادداشت‌هایی درباره‌ی تاريخ و فرهنگ ايران زمین</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>665</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-1524626374886039487</id><published>2012-01-14T23:35:00.008-05:00</published><updated>2012-01-29T20:09:36.531-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سعدی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>جمله‌ای از همایون کاتوزیان</title><content type='html'>شنبه ۲۴/دی/۱۳۹۰ - ۱۴/ژانویه/۲۰۱۲&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادوارد سعید (Edward Said)، اندیشمند عرب فلسطینی که سالیان زیادی در غرب زندگی کرد و استاد دانشگاه کلمبیای امریکا بود کتابی دارد به نام «خاورشناسی» که در آن به شیوه‌ی برخورد نخوت‌آمیز و متبکرانه‌ی غربیان به مردم خاورزمین پرداخته است. این کتاب در زمان انتشار خود در دهه‌ی ۱۹۷۰ م. / ۱۳۵۰ خ. سروصدایی زیادی کرد و در سال ۲۰۰۳ م. / ۱۳۸۲ خ. چاپ تازه‌ای از آن با پیشگفتار تازه منتشر شد و من هم آن را &lt;a href="/2008/01/blog-post_10.html" target="_blank"&gt;پیشتر&lt;/a&gt; معرفی کرده‌ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این کتاب مطرح شده که دید غالب در غرب به ویژه در سده‌های هژدهم و نوزدهم م. و دوران استعمار اروپایی چنین بود که غربیان همواره دارای دانش و قدرت برتر و منطق و خردورزی و ... خلاصه همه چیزهای خوب بوده‌اند اما مردم خاورزمین همواره مشتی خرافاتی و ضعیف و احساساتی و ... خلاصه همه چیزهای بد بوده‌اند و برای مدیریت خاورزمین به غربیان نیازمند بوده‌اند. این باور بسیار جاافتاده بود و پرسش درباره‌ی درستی آن ابلهانه می‌نمود. متاسفانه این باور - که هرگز پشتوانه‌ی تاریخی نداشته - آن قدر تبلیغ شده و تکرار شده که برای گروهی شکل واقعیت مسلم به خود گرفته است. برای نمونه خاستگاه همه چیز و همه‌ی دانش‌ها در یونان باستان است و بزرگترین قدرت جهان باستان روم بوده است و ... حال آن که رومیان شکست‌های سنگینی از دشمنان خود از جمله ایرانیان خوردند و باژ و ساو فراوانی به ساسانیان می‌دادند. دریغ و افسوس آنجا بیشتر می‌شود که خود مردم خاورزمین هم دروغ‌ها و تبلیغات غربیان را باور کنند و خود را موجوداتی پست‌تر و ناتوان‌تر از غربیان بدانند. این حالت را در اصطلاح انگلیسی self-Orientalization یا self-Orientalizing می‌گویند. هنوز برابر خوبی برای آن ندارم. خود-خاوری‌سازی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان - که در انگلستان زندگی می‌کند و در دانشگاه‌های آنجا استاد بوده است و در زبان انگلیسی با نام «هما کاتوزیان» شناخته می‌شود - کتاب جالبی دارد درباره‌ی سعدی شیرازی و نقش او در زندگی فرهنگی و اجتماعی ایرانیان و به طور کلی کشورهای مسلمان اطراف ایران. مشخصات کتاب چنین است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://2.bp.blogspot.com/-FcydktyxvJQ/TySueRqO-8I/AAAAAAAAAi0/z69izNxyuq4/s320/katouzian_sadi.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5702874863317744578" /&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: سعدی شاعر زندگی، عشق و محبت (Sadi: The Poet of Life, Love and Compassion)&lt;br /&gt;نویسنده: هما کاتوزیان&lt;br /&gt;ناشر: Oneworld Publications&lt;br /&gt;سال: ۲۰۰۶&lt;br /&gt;صفحه: ۳۰۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فصل یکم دکتر کاتوزیان به جایگاه سعدی در فرهنگ سنتی و نوین (مدرن) و داوری ایرانیان درباره‌ی سعدی و مقایسه‌اش با فردوسی و حافظ و مولانا می‌پردازد. در فصل دوم تاریخ زایش و درگذشت سعدی را برمی‌رسد و با استفاده از واقعیت‌های تاریخی و متنی نشان می‌دهد که دوران زندگی او بین سال‌های ۶۰۶ تا ۶۹۰ ق. / ۱۲۰۸ تا ۱۲۹۰ م. بوده است. در این فصل همچنین آثار سعدی معرفی می‌شوند. فصل سوم به غزل‌های عشقی و قصیده‌های سعدی می‌پردازد و تکامل غزل‌سرایی در زبان پارسی بررسیده می‌شود. فصل چهارم جایگاه عرفان و منطق در شعرهای سعدی است. فصل پنجم درباره‌ی نقش سعدی در آموزش ادب و اخلاق است. فصل ششم هم به نقش سعدی در سیاست و کشورداری و نیز تصویر آرمانی سعدی از پادشاه دادگر و عدالت‌پرور می‌پردازد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدف من از معرفی این کتاب بیشتر پرداختن به جمله‌ای از دکتر کاتوزیان است که برای من جای شگفتی داشت و نمونه‌ای از همین پدیده‌ی خود-خاوری‌سازی است یعنی کسی از خاورزمین خود را از چشم غربیان ببیند و درباره‌ی خودش با عینک آنان داوری کند! در همان فصل نخست این جمله از دکتر کاتوزیان در صفحه‌ی ۵ کتاب به عنوان نویسنده‌ای ایرانی درباره‌ی ایرانیان آمده است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;Iranians are not well known for moderate, deliberate and critical approaches in their views and assessments of any subject – literary, political or social.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;ترجمه&lt;br /&gt;ایرانیان در نظرها و ارزیابی‌هایشان در هیچ زمینه‌ای - ادبی، سیاسی، یا اجتماعی - به داشتن رویکردی میانه‌رو، انتقادی و همه جانبه‌نگر شناخته شده نیستند.&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;نکته در اینجا است که این جمله از یک ایرانی در کتابی انتقادی و اجتماعی درباره‌ی شخصیتی ادبی است! یعنی صد در صد نقض غرض! یعنی دکتر کاتوزیان یا خودش را ایرانی نمی‌داند یا با این جمله، پیشاپیش تکلیف کتاب خودش را هم روشن کرده است!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-1524626374886039487?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/1524626374886039487/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=1524626374886039487&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1524626374886039487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1524626374886039487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2012/01/blog-post_14.html' title='جمله‌ای از همایون کاتوزیان'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-FcydktyxvJQ/TySueRqO-8I/AAAAAAAAAi0/z69izNxyuq4/s72-c/katouzian_sadi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-5535910312758633607</id><published>2012-01-10T22:55:00.008-05:00</published><updated>2012-01-19T21:17:10.320-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پانترکان'/><title type='text'>تاریخ حضور ترکان در ایران</title><content type='html'>سه‌شنبه ۲۰/دی/۱۳۹۰ - ۱۰/ژانویه/۲۰۱۲&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان گونه که از اصطلاح «پان‌ترک» برمی‌آید، این کسان با چشم پوشیدن از واقعیت‌های تاریخی و پذیرفته‌ی همگانی، همه کس را ترک می‌دانند و همه‌ی دستاوردها را به ترکان نسبت می‌دهند. برای آنان پذیرفتنی نیست که ترکان در نقطه‌ای خاص از زمان بر پهنه‌ی تاریخ پیدا شدند و پیش از آن نقشی نداشته‌اند و حتا پس از پیدایش بر پهنه‌ی تاریخ، به دلیل شیوه‌ی زندگی کوچ‌نشینی و فرهنگ ساده‌ی خویش، تا چندین سده تنها در بخش خاصی (جنبه‌ی لشکری و نظامی) نقش داشته‌اند و تنها پس از هم‌نشینی با دیگر ملت‌ها و در میان مردمان یکجانشین و دارای فرهنگ پیچیده‌تر و پیشرفته‌تر (مانند ایرانیان و هندیان و چینیان) با جنبه‌های پیشرفته‌تر زندگی اجتماعی و فرهنگ مانند ادبیات و فلسفه و جز آن آشنا شدند و با الگوگیری از این مردمان و در پیش گرفتن شیوه‌ی آنان و تغییر برخی چیزها به مذاق خود، دارای فرهنگ شدند. پیشتر درباره‌ی تحریف و دروغ پان‌ترکان درباره‌ی &lt;a href="/2010/05/blog-post_06.html" target="_blank"&gt;«حکومت هزار ساله‌ی ترکان بر ایران»&lt;/a&gt; نوشته‌ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر ادعاهای تاریخی پان‌ترکان یا تحریف و بدخوانی تاریخ است یا اساسا جعل و بافتن تاریخ است. برای نمونه پان‌ترکان می‌گویند سومریان - که در هزاره‌ی پنجم پیش از دوران مشترک در منطقه‌ی میان‌رودان و غرب آسیا زندگی می‌کردند - ترک بوده‌اند! حال آن بر پایه‌ی تاریخ‌های معتبر جهان، ترکان از سده‌ی پنجم دوران مشترک است که بر پهنه‌ی تاریخ پیدا می‌شوند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشتر به چند مورد از تحریف‌های تاریخی پان‌ترکان درباره‌ی ایران و تاریخ ایران پرداخته‌ام و پاسخ‌هایی داده‌ام. اما متاسفانه این گروه چندان با استدلال و تاریخ‌های معتبر میانه‌ی خوبی ندارند و هر چه یک بار از سوی پیشگامانشان وارد ذهن‌شان شود دیگر تغییرناپذیر می‌شود و پیوسته همان را تکرار می‌کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تازگی یکی از خوانندگان این وبلاگ خواسته است که به چند ادعای پان‌ترکان درباره‌ی پیشینه‌ی حضور ترکان در ایران پاسخ بدهم. به نظر من اساسا باید دید منظور این گروه از ترکان کیست؟ آیا منظور «ایرانیان ترک‌زبان» است یا شهروندان ترکیه یا دیگر قوم‌های ترک‌زبان در دنیا مانند اوزبک‌ها و یاقوت‌ها و مانند آن؟ هدف از بحث درباره‌ی پیشینه‌ی حضور ترکان (یا هر قوم دیگر) در ایران چیست؟ اگر هدف واقعا بررسی تاریخی باشد، متاسفانه بیشتر این گونه نوشتارها فاقد انسجام، صداقت، درستی و دقت تاریخی و زبانی اند و همان گونه که گفتم بیشتر حاصل بدخوانی و بدفهمی و یا تحریف متن تاریخی اند. اگر هم هدف درخواست‌های معقول اجتماعی در فضای امروزی باشد، من دوست ندارم وارد بحث‌های سیاسی یا اجتماعی شوم اما به نظرم هر ایرانی به صِرف ایرانی بودنش باید دارای حق برابر با دیگر شهروندان باشد فارغ از این که نیاکان واقعی یا فرضی او چند وقت در این کشور زندگی کرده‌اند و از چه زمانی در اینجا بوده‌اند و به چه زبانی سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در وبلاگ پان‌ترکی که خواننده‌ی گرامی نشانی آن را برایم فرستاده ادعاهایی شده است که به برخی از آنان می‌پردازم چون پرداختن به همه‌ی آنها تلف کردن وقت و حوصله‌ی خوانندگان است. پیش از آن که به پاسخ ادعاهای پان‌ترک یاد شده بپردازم یادآوری می‌کنم که یکی از کتاب‌های سودمند درباره‌ی رابطه‌ی ترکان و ایرانیان در دوران پیش از اسلام، کتاب زنده‌یاد استاد عنایت‌اله رضا است به نام &lt;a href="/2008/07/blog-post_10.html" target="_blank"&gt;«ترکان و ایرانیان در روزگار ساسانیان»&lt;/a&gt; که به تاریخ پیدایش ترکان در پهنه‌ی تاریخ بر پایه‌ی خاستگاه‌ها و نوشته‌های معتبر تاریخ‌نگاران چین باستان و نیز پژوهش‌های معتبر انجام شده در اتحاد شوروی نوشته شده است. جالب آن که یک بار یکی از پان‌ترکان همین کتاب را هم تحریف کرده بود که بدان پرداخته‌ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کل، این وبلاگ‌نویس پان‌ترک خواسته نشان دهد که ترکان پیش از اسلام هم در ایران ساکن بوده‌اند و این که تقریبا همه‌ی تاریخ‌های معتبر ورود آنان به ایران و ساکن شدن‌شان در اینجا را دوران پس از سلجوقیان می‌دانند اشتباه است! وی برای نشان دادن تاریخ حضور ترکان در ایران چند دسته استدلال نادرست می‌کند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۱- یکی گرفتن استوره و تاریخ&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;درست است که بیشتر استوره‌های بر پایه‌ی واقعیت‌هایی در دوران پیش از تاریخ‌نویسی و خاطره‌های بازمانده از روزگاران دور است اما باید توجه داشت که محتوای استوره به تمامی با تاریخ یکی نیست و تنها با پژوهش‌های فراوان تاریخی و زدودن استوره‌ها است که می‌توان به اندکی از واقعیت پنهان در استوره‌ها درست یافت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده‌ی پان‌ترک استوره را عین تاریخ پنداشته است و جمله‌هایی از چند منبع نقل می‌کند که در آنها به شخصیت استوره‌ای افراسیاب اشاره شده است. نخست باید یادآوری کرد که افراسیاب و اساسا تورانیان از قوم و تیره‌های آریایی و خویشان ایرانیان بودند و هیچ ارتباط نژادی و زبانی با قوم ترکان آلتایی ندارند. این واقعیت از جنبه‌ی زبانی و زبان‌شناسی (نام‌های آنان) و مردم‌شناسی (رسم و آیین آنان) پیدا است و نیز این که در استوره‌ی فریدون، تور و ایرج (نیاکان تورانیان و ایرانیان) هر دو برادر بودند. از نظر تاریخی، تورانیان را گروهی از سکاهای آریایی دانسته‌اند. در دوران‌های تاریخی بعد، یعنی پس از ورود ترکان به آسیای میانه - که از دوران باستان جایگاه تورانیان بود - در سده‌های پنجم و ششم دوران مشترک یا میلادی، ترکان آلتایی با ایرانیان درآمیختند و گروهی از ایرانیان هم مجبور شدند به سوی غرب و به درون ایران بیایند. از این رو در پایان دوران ساسانیان، تورانیان استوره‌ای با ترکان آلتایی یکی دانسته شدند و این موضوع به دیگر کتاب‌های پس از اسلام، از جمله شاهنامه‌ی فردوسی هم رسیده است. امروزه با پژوهش‌های استوره‌شناسی و تاریخی و بررسی همسنجشی و مقایسه‌ای تاریخ‌ها آگاهی بیشتری در این باره به دست آمده است. (برای آگاهی بیشتر می‌توانید به مقاله‌ی &lt;a href="http://www.iranicaonline.org/articles/afrasiab-turanian-king" target="_blank"&gt;افراسیاب تورانی&lt;/a&gt; در دانشنامه‌ی ایرانیکا نگاه کنید.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبلاگ‌نویس پان‌ترک از کتاب «تاریخ قم» یاد می‌کند و چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;در جای دیگر، از ساخته شدن رُستاق «انار» توسط ترکان سخن می‌گوید. به نوشته این مورخ، «انار» نام یکی از نوادگان افراسیاب ترک است که این رستاق را نیز به وی نسبت داده‌اند: «رستاق انار، آن را نام نهاده‌اند به انار بن سیاران بن سهره بن افراسیاب ترکی» (تاریخ قم ص ۶۹)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;گفتیم که افراسیاب ترک نبوده است. از آن گذشته، روشن است که این نسب‌نامه‌ها امروزه اعتبار تاریخی ندارند و با وجود باستان‌شناسی و زبان‌شناسی تاریخی و پژوهش‌های تاریخی استناد به این که فلان شهر را نوه‌ی افراسیاب استوره‌ای ساخته است بی‌معنا است. انگار کسی جایی را پیدا کند و بگوید این همانجایی است که سهراب پسر رستم خاک شده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه‌ی دیگری از یکی گرفتن تاریخ و استوره نقل از کتاب «دیوان لغات الترک» نوشته‌ی محمود کاشغری است که وبلاگ‌نویس پان‌ترک او را «علامه» خوانده است. &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;یکی دیگر از مولفانی که به حضور ترکان در این مناطق اشاره کرده است علامه محمود کاشغری (قرن پنجم هجری) است. وی در کتاب معروف خود دیوان لغات الترک بعد از اشاره به بنای قزوین توسط دختر افراسیاب می‌نویسد: «بسیاری از ترکان، قزوین را مرز سرزمین ترکان می‌دانند. شهر قم ... دختر افراسیاب در آنجا به شکار می‌رفت» (دیوان لغات الترک، ترجمه فارسی، ص ۵۰۲)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;من هم اکنون «دیوان لغات الترک» را در دست ندارم که درستی این عبارت را بررسی کنم. اما اینجا هم باز از ساخت شهر قزوین به دست دختر افراسیاب و شکار کردن این دختر در قم سخن شده و استوره و واقعیت تاریخی یکسان دانسته شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۲- ریشه‌شناسی‌های عامیانه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;وبلاگ‌نویس پان‌ترک ادعاهایی در زمینه‌ی زبان‌شناسی و نام شهرها می‌کند که مستند نیست و برخی ریشه‌شناسی عامیانه است. برای نمونه در همان مطلب بالا که درباره‌ی قزوین و قم نوشته، آمده است: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;شهر قم (=قوم Qum) نیز در این مرز قرار دارد. چرا که لفظ قُم، در ترکی به معنای ماسه است. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;در اینجا شباهت ظاهری قم پارسی با «قوم» (نه قُم) ترکی سبب شده که نام این شهر ترکی دانسته شود. اگر بنا به شباهت باشد، می‌توان ادعا کرد که نام قم با فعل «قُم» در عربی به معنای «به پا خیز!» هم یکسان است. پس قم شهری عربی است! در واقع یاقوت حموی در کتاب «مُعجم البلدان» آن را شهری می‌داند که پس از اسلام ساخته شده است و نامش هم عربی است. اما از این شهر در کتاب &lt;a href="/2010/07/blog-post_16.html" target="_blank"&gt;«خسرو کواذان و ریذگی»&lt;/a&gt; از دوران ساسانیان نام برده شده است. ریچارد نلسون فرای، استاد بزرگ ایران‌شناسی، در کتاب &lt;a href="/2006/02/blog-post_26.html" target="_blank"&gt;«دوران زرین ایران»&lt;/a&gt; نوشته است که شهر قم در دوران ساسانیان «گمان» خوانده می‌شده و پس از اسلام به صورت «قم» کوتاه شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده‌ی پان‌ترک نمونه‌های دیگری از این ریشه‌شناسی‌های عامیانه می‌آورد: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;بسیاری از نام‌های مناطق موجود در عراق عجم و آذربایجان نام‌هایی هستند که در زبان ترکی دارای معنا هستند و یا نام شخصیت‌ها و قهرمانان ترک را تداعی می‌کنند. برای مثال نام ساوه نامی است که در فارسی معنای مشخصی ندارد. اما واژه ساوه در تاریخ ترکان دارای یک هویت ویژه است. برای مثال آن گونه که از متون تاریخی پیداست نام پادشاه گؤی‌تورک‌ها ساوه بوده است. در مقدمه شاهنامه بایسنقری (ابومنصوری) می‌خوانیم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« ... و در هنگام که ساوه شاه ترک بر در هری آمذ پیش او شذ بجنگ و ساوه شاه را با نیزه بیفکند» (سبک شناسی بهار، ج ۲، ص ۷)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شاهنامه فردوسی نیز جنگ ساوه شاه با بهرام چوبین به تفصیل آمده است و تصریح شده است که ساوه شاه، شاه ترکان بوده است. (شاهنامه: ص ۴۶۴-۴۶۰)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;نخست آن که شاهنامه‌ی بایسنغری و ابومنصوری یکی نیستند. دوم این که ساوه در پارسی معنا دارد و اگر به فرهنگ دهخدا نگاه می‌کرد می‌فهمید که ساوه به معنای ناب است. زر ساوه یعنی زر ناب. شهر ساوه نیز در کنار شهر دیگری به نام آوه بوده است. دیگر این که نام اصلی شخصیتی که در شاهنامه و کتاب‌های دوران اسلامی به صورت «ساوه» آمده و بهرام چوبین در نبرد او را کشته است «شابه» یا «شابگ» (نظر آرتور کریستنسن) است و ربطی به نام شهر ساوه ندارد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۳- بدخوانی متن‌های تاریخی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;یکی از ایرادها یا شاید مهارت‌های (!) پان‌ترکان بدخوانی و بدفهمی عمدی و دانسته و گاه نادانسته‌ی متن‌های معتبر تاریخی است. نوشتار این پان‌ترک نیز از این موضوع خالی نیست. برای نمونه: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;ابن خلدون - که در جهان به پدر جامعه شناسی مشهور است و یکی از چهره‌های ارجمند جهان اسلام به شمار می‌رود - در تاریخ معروف خود می‌نویسد: «و فی الکتب ان ارض ایران هی ارض الترک ... فاما علماء الفرس و نسابتهم فیابون من هذا کله: در کتابها هست که ایران سرزمین ترکان است اما دانشمندان و نسب‌شناسان فارس به کلی این مسئله را انکار می‌کنند.» (تاریخ ابن خلدون ج ۲ ص ۱۵۴ چاپ موسسه الاعلمی و ص ۱۸۱ انتشارات دارالفکر)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;بگذارید متن کامل این بخش از تاریخ ابن‌خلدون را با هم بخوانیم:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;در باب نسب‌شان [=نسب ایرانیان] میان محققان در این خلافی نیست که آنان از فرزندان سام پسر نوح اند و نام آن جد اعلا که همه بدان انتساب دارند فُرس است. مشهور این است که ایرانیان از فرزندان ایران پسر آشور پسر سام پسر نوح اند. برخی از محققان می‌گویند سرزمین ایران همان بلاد فُرس است که چون معرب شد آن را اعراق خواندند. و برخی گویند که ایرانیان به ایران پسر ایران پسر آشور نسبت دارند و برخی گویند به عیلام پسر سام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تورات از پادشاه اهواز یاد شده که او کدرلاعومر از فرزندان عیلام است. و این ریشه‌ی این سخن است و الله اعلم زیرا اهواز از ممالک سرزمین ایران است. بعضی نیز می‌گویند که ایرانیان از نسل لود پسر ارام پسر سام اند. و بعضی گویند به امیم پسر لود منسوب اند و بعضی گویند به یوسف پسر یعقوب پسر اسحاق. و بعضی گویند که تنها ساسانیان از فرزندان اسحاق اند. و اینان اسحاق را ویرک گویند و نیایشان منوشهر پسر مشجر پسر فریقس پسر ویرک است. مسعودی این نام‌ها را بدین گونه آورده است و چنانکه می‌بینی همه‌ی آنها غیرمضبوط اند. و نیز گویند که ایرانیان از فرزندان ایران پسر فریدون اند. و ما در آتیه در این باب سخن خواهیم گفت. و آنان که پیش از او بوده‌اند بدین نام خوانده نمی‌شده‌اند - والله اعلم - و او نخستین کسی بوده که بر ایران - سرزمین فارس - پادشاهی کرده است و اعقاب او به توارث پادشاهی یافته‌اند. سپس خراسان و مملکت نبطی‌ها و جرامقه در تصرف آنان درآمده و قلمروشان از جانب غرب تا اسکندریه و از جانب شمال تا باب الابواب گسترش یافته است و در کتب آمده است که سرزمین ایران همان سرزمین ترک است. اسراییلیان می‌گویند که ایرانیان از فرزندان طیراس پسر یافث اند و آنان را با برادرانشان فرزندان مادای پسر یافث یک ممکلت بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما علما و نسب‌شناسان ایرانی، هیچ یک از این اقوال را نمی‌پذیرند و می‌گویند که ایرانیان فرزند گیومرث هستند و فراتر از او نسبی نمی‌شناسند. گیومرث در نزد آنان به معنای فرزند گِل است و او نخستین فرزند خاک است و نسب از او آغاز می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما سرزمین‌هایی که ایرانیان در آن سکونت داشتند در آغاز سرزمین فارس بود و بدین جهت آنان را فُرس (=فارسیان) خوانده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ ابن‌خلدون. جلد اول. ترجمه‌ی عبدالمحمد آیتی. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. تهران. ۱۳۸۳. صفحه‌ی ۱۶۷ و ۱۶۸&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;نخست این که در متن عربی ترجمه‌ی درست «علماء فُرس» می‌شود «دانشمندان ایرانی» است نه «دانشمندان فارس». فارس نام استانی است. در ترجمه‌ی آیتی هم این عبارت به «دانشمندان ایرانی» ترجمه شده است. ابن‌خلدون هم چنین اشاره کرده است که فارس نام سرزمین است و ایرانیان در عربی فُرس (= ساکنان سرزمین فارس) خوانده می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم این که می‌بینیم نویسنده‌ی پان‌ترک با نقل یک جمله‌ی ناقص از یک متن بلند دانسته یا نادانسته سخن ابن‌خلدون را تحریف کرده است و چنان وانمود کرده که انگار خود ابن خلدون هم همین نظر را دارد که ایران سرزمین ترکان است اما دانشمندان ایرانی این مسئله را انکار می‌کنند. در صورتی که در بخش یاد شده در تاریخ ابن‌خلدون، نظرهای فراوانی آورده شده است و در پایان گفته شده که دانشمندان و نسب‌شناسان ایرانی هیچ یک از اینها را نمی‌پذیرند و خود را از نسل گیومرث می‌دانند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره‌ی نام گیومرث باید گفت که امروزه بیشتر به صورت «کیومرث» نوشته می‌شود اما شکل درست آن به ویژه در زبان پارسی میانه (پهلوی) و در شاهنامه‌ی ویراست دکتر جلال خالقی مطلق به همین شکل گیومرث یا گیومرت است که از دو بخش تشکیل شده است: «گی» همریشه و هم‌معنا با «زی» و زیستن و زنده و جان؛ و مرت از ریشه‌ی مردن و به معنای میرنده. پس گیومرت یا کیومرث به معنای زنده‌ی میرا است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده‌ی پان‌ترک بخشی از تاریخ طبری را هم آورده است و آن را غلط ترجمه و تفسیر کرده است که پیشتر در پاسخ به پان‌ترک دیگری بدان پرداخته‌ام و می‌توانید آن را در &lt;a href="/2010/09/blog-post_13.html" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه آن که این پان‌ترک نیز با تکرار یک مشت تحریف‌ها و بدخوانی و بدفهمی‌ها، سخن دیگر پان‌ترکان را تکرار کرده است و به دنبال پژوهش و دست یافتن به واقعیت نبوده است. گویا نوشتار او در چند جای دیگر هم به شیوه‌ی مورد علاقه‌ی پان‌ترکان تکثیر و تکرار شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-5535910312758633607?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/5535910312758633607/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=5535910312758633607&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5535910312758633607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5535910312758633607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='تاریخ حضور ترکان در ایران'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-6208789718634233799</id><published>2011-12-25T23:32:00.007-05:00</published><updated>2012-01-15T19:25:34.800-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هخامنشیان'/><title type='text'>پاسخ هخامنشیان</title><content type='html'>یک‌شنبه ۴/دی/۱۳۹۰ - ۲۵/دسامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان گونه که پیشتر در معرفی کارهای خانم &lt;a href="/2010/08/blog-post_23.html" target="_blank"&gt;هلین سانسیسی-ویردنبورخ&lt;/a&gt; و «کارگاه تاریخ هخامنشیان» گفتم، تا پیش از دهه‌های میانی سده‌ی بیستم میلادی،  تاریخ هخامنشیان بیشتر به صورت حاشیه‌ای بر تاریخ یونان باستان دیده می‌شد و پژوهش عمده‌ای روی آن انجام نمی‌گرفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی پیش به کتابی برخوردم به نام «پاسخ‌های هخامنشیان» که مشخصات آن چنین است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.classicalpressofwales.co.uk/persian.htm" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://www.classicalpressofwales.co.uk/images/Persian%20Responses148.jpg" border="2" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: پاسخ‌های هخامنشیان: اندرکنش‌های سیاسی و فرهنگی با شاهنشاهی هخامنشیان و درون آن&lt;br /&gt;(Persian Responses: Political and cultural interaction with(in) the Achaemenid Empire)&lt;br /&gt;ویراستار: کریستوفر توپلین (Christopher Tuplin)&lt;br /&gt;ناشر: دانشگاه ولز&lt;br /&gt;سال: ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ.&lt;br /&gt;صفحه: ۳۵۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.liv.ac.uk/sace/organisation/people/tuplin.htm" target="_blank"&gt;کریستوفر توپلین&lt;/a&gt; استاد تاریخ دانشگاه لیورپول انگلستان است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.liv.ac.uk/arts_ses_images/sace/people/tuplin_web.jpg" border="2" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در معرفی کتاب چنین آمده است&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;یک نسل پیش از این، شاهنشاهی هخامنشیان تنها موضوعی جنبی در زمینه‌های پژوهشی‌ای بود که سال‌های سال تثبیت شده بودند. برای کارشناسان تاریخ یونان، ایرانیان دشمنان ملی شکست خورده بودند و سبب‌سازی برای تغییرهایی که پس از سقوط آتن رخ داد یا قربانیان پیروزی‌های اسکندر مقدونی. برای مصرشناسان و آشورشناسان، هخامنشیان به دورانی تعلق داشتند که نسبت به دوران باشکوه «پادشاهی نو» (در مصر) و امپراتوری نوآشوری توجه کمتری به خود جلب می‌کردند. &lt;br /&gt;برای بیشتر باستان‌شناسان، هخامنشیان در دنیای فرهنگ مادی نشان مشخصی از خود نداشتند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اکنون اوضاع تغییر کرده است. شاهنشاهی هخامنشیان برای خود موضوع پژوهشی مجزایی شده است و جمعیتی از کارشناسان تاریخ هخامنشیان پدید آمده است که مطالعه در این زمینه را پیش برانند. اما این جامعه بیشتر با خودشان گفت‌وگو می‌کنند و هدف از کتاب حاضر آن است که به مخاطبان حرفه‌ای اما ناکارشناس در زمینه‌ی هخامنشیان شناختی از موضوع‌های گوناگونی بدهد که در فضای پژوهش‌های هخامنشیان بدانها پرداخته می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گستردگی زیرمایه‌ی اندرکنش‌های سیاسی و فرهنگی - که بازتابی است از گونه‌گونی شاهنشاهی هخامنشیان و طبیعت خاستگاه‌ها و منبع‌های ما درباره‌ی تاریخ آن - در ۱۴ فصل این کتاب به تصویر کشیده است. از مسئله‌های مربوط به تاریخ‌نگاری یونانیان آغاز می‌شود و به دنباله‌ای آن پژوهش‌های منطقه‌ای (مصر، آناتولی، بابل، و ایران) است و سپس به زرتشت و اسکندر مقدونی می‌پردازد و در نهایت به پذیرش جایگاه پارسه در آغاز دوران نوین می‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ویراستار این گردآیه، کریستوفر توپلین استاد تاریخ باستان در دانشگاه لیورپول است. وی نگارنده‌ی کتاب «شکست‌های امپراتوری» (Failings of Empire) و «پژوهش‌های هخامنشی» (Achaemenid Studies) است و ویراستار «پونتوس [دریای سیاه] و جهان بیرون آن» (Pontus and the Outside World) و «گزنفون و جهان او» (Xenophon and his World) است و همراه ت.ی. ریهل (T.E.Rihll) هم‌ویراستار «دانش و ریاضیات در فرهنگ یونان باستان» (Science and Mathematics in Ancient Greek Culture) است. وی هم چنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی منتشر کرده است که عمدتا درباره‌ی گزنفون، تاریخ یونان باستان و شاهنشاهی ایران هخامنشی است. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;فهرست مقاله‌های این کتاب چنین است:&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Introduction &lt;br /&gt;Christopher Tuplin&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. Thucydides' Portrait of Tissaphernes Re-examined &lt;br /&gt;John O. Hyland&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. Xenophon's Wicked Persian, or What's Wrong with Tissaphernes? Xenophon's Views on Lying and Breaking Oaths &lt;br /&gt;Gabriel Danzig&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. On Persian Tryphe in Athenaeus &lt;br /&gt;Dominique Lenfant&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. Treacherous Hearts and Upright Tiaras: the Achaemenid King's Head-dress &lt;br /&gt;Christopher Tuplin&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. Darius I in Egypt: Suez and Hibi &lt;br /&gt;Alan B. Lloyd&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6. Indigenous Aristocracies in Hellespontine Phrygia &lt;br /&gt;Frédéric Maffre&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7. Hellenization and Lycian Cults During the Achaemenid Period &lt;br /&gt;Eric A. Raimond&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8. Babylonian Workers in the Persian Heartland: Palace building at Matannan in the Reign of Cambyses &lt;br /&gt;Wouter F.M. Henkelman and Kristin Kleber&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9. Reading Persepolis in Greek: Gifts of the Yauna &lt;br /&gt;Margaret Cool Root&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10. Boxus the Persian and the Hellenization of Persis &lt;br /&gt;Nicholas Sekunda&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11. The Philosopher's Zarathushtra &lt;br /&gt;Phiroze Vasunia&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;12. Alexander the Great: 'Last of the Achaemenids'? &lt;br /&gt;Robin Lane Fox&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;13. 'Chilminar Olim Persepolis': European Reception of a Persian ruin &lt;br /&gt;Lindsay Allen&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;14. Pottering Around Persepolis: Observations on Early European visitors to the Site &lt;br /&gt;St John Simpson&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;هنوز همه‌ی کتاب را نخوانده‌ام اما به نظرم بیشتر نویسندگان نسبت به هخامنشیان و دستگاه اداری و سیاسی و نظامی آنان نظر مثبتی دارند به جز مقاله‌ی دوازدهم نوشته‌ی رابین لِین فاکس که در اعتراض به نظر پی‌یر بریان (Pierre Briant) استاد فرانسوی دانشسرای فرانسه (College de France) و کتاب مهم و معروف وی است به نام «از کورش تا اسکندر» که در آن اسکندر را آخرین شاه دوران هخامنشیان خوانده است که همان شیوه‌ی اداری و کشورداری هخامنشیان را ادامه داد. فاکس از اروپا-محوران مشهور و مشاور تاریخی &lt;a href="/2011/11/blog-post.html" target="_blank"&gt;فیلم «اسکندر»&lt;/a&gt; ساخته‌ی اولیور استون است و اصلا نظر خوبی نسبت به ایرانیان و تاریخ هخامنشیان ندارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از بررسی بیشتر کتاب، درباره‌ی آن بیشتر خواهم نوشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-6208789718634233799?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/6208789718634233799/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=6208789718634233799&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6208789718634233799'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6208789718634233799'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/12/blog-post_25.html' title='پاسخ هخامنشیان'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-8397428972665955300</id><published>2011-12-23T22:43:00.012-05:00</published><updated>2011-12-30T23:15:04.524-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فردوسی'/><title type='text'>جغرافیای شاهنامه</title><content type='html'>آدینه ۲/دی/۱۳۹۰ - ۲۳/دسامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی است که می‌خواهم کتابی را در زمینه‌ی جغرافیای شاهنامه معرفی کنم اما فرصت نمی‌شود. از سوی دیگر نوشتار «حمید آرش آزاد» که در آن ایرادهای جغرافیایی به شاهنامه گرفته بود و من &lt;a href="/2011/12/blog-post.html" target="_blank"&gt;پاسخی بدان دادم&lt;/a&gt; سبب شد که دوباره به سراغ آن کتاب بروم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر حسین کریمان (زاده: ۱۲۹۲ خ. / درگذشته: ۱۳۷۲ خ.) از پژوهشگران تاریخ و فرهنگ ایران بود. وی کتابی درباره‌ی تاریخچه‌ی ری نوشته است به نام «ری باستان» و نیز «تهران در گذشته و حال». اما کتابی که امروز می‌خواهم از او معرفی کنم درباره‌ی جغرافیای شاهنامه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: پژوهشی در شاهنامه&lt;br /&gt;نویسنده: دکتر حسین کریمان&lt;br /&gt;تاریخ انتشار: ۱۳۷۵ خ. به کوشش علی میرانصاری&lt;br /&gt;ناشر: سازمان اسناد ملی ایران&lt;br /&gt;صفحه: ۴۰۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب در سال ۱۳۵۷ خ. نوشته شده بود اما به صورت دست‌نویس مانده بود و پس از درگذشت دکتر حسین کریمان، این کتاب در پاییز سال ۱۳۷۴ خ. به همراه دیگر نوشتارها و آثار وی به سازمان اسناد ملی ایران هدیه شد. و آقای علی میرانصاری کار ویرایش نهایی و انتشار آن را به عهده گرفت. میرانصاری در متن کتاب دستی نبرده است اما چند پیوست بدان افزوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عنوان کامل کتاب چنین است: «پژوهشی در شاهنامه در باب ری، پهنه‌ی تهران، البرز، مازندرانِ طبرستان، مازندرانِ مغرب و مازندرانِ مشرق در شاهنامه». سخن اصلی نویسنده بر آن است که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- ری باستان در جنوب «چشمه علی» در جنوب تهران بوده است و در دوران سلوکیان بر اثر زمین‌لرزه ویران می‌شود و دوباره کمی آن سوتر ساخته می‌شود. ری شاهنامه همان ری باستان دوران سلوکیان است. این بخش را «ری بَرین» یا «ری عُلیا» می‌خواندند. پس از اسلام نیز شهر ری در نزدیکی کوه «بی بی شهربانو» ساخته شده که بدان «ری زیرین» یا «ری سُفلی» می‌گفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲- کوه شمال تهران امروزی در شاهنامه به نام «کوه آمل» یا «کوه قارن» شناخته می‌شده است. کوه البرز شاهنامه به چند کوه متفاوت اشاره دارد از جمله در شمال هند، در بدخشان، در قفقاز و کوه قاف استوره‌ای.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳- مازندران امروزی در شاهنامه با نام «بیشه‌ی تمیشه» و «بیشه‌ی ناروَن» و «طبرستان» یاد شده است. نام مازندران بر این پهنه از ایران چندین سده پس از زمان فردوسی گذاشته شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴- در شاهنامه نام مازندران بر دو ناحیه‌ی جغرافیایی دلالت دارد. یکی مازندران مشرق که در نزدیکی بلخ و بدخشان است. دیگری مازندران مغرب که بر شام و سوریه اشاره دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵- مازندرانی که وصف طبیعت دلکش آن از زبان خنیاگری برای کیکاووس سروده می‌شود همین مازندران مغرب است که جایگاه دیوان بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم فهرست کتاب:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;مقدمه&lt;br /&gt;بهره‌ی نخستین: تاریخ‌نویسی در ایران باستان تا زمان فردوسی&lt;br /&gt;بهره‌ی دوم: فراموش شدن هخامنشیان و اشکانیان در تاریخ ایران باستان&lt;br /&gt;بهره‌ی سوم: اشارتی به منابع شاهنامه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بخش نخستین: در تعیین محل ری و تهران در شاهنامه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بهره‌ی نخستین: محل ری عتیق در شاهنامه&lt;br /&gt;بهره‌ی دوم: موارد ذکر ری در شاهنامه در دوره‌ی تاریخی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بخش دوم: شرح کاخ اردوان اشکانی در شاهنامه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بهره‌ی نخستین: وضعیت کاخ اردوان تا پایان دوران ساسانیان&lt;br /&gt;بهره‌ی دوم: نصرآباد در قرون نخستین اسلامی&lt;br /&gt;بهره‌ی سوم: فخرآباد در محل دز رشکان یا کوه سرسره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بخش سوم: البرز در شاهنامه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بهره‌ی نخستین: البرز در شاهنامه بر کوه‌هایی در هند، بلخ، فارس و قفقاز اطلاق یافته است&lt;br /&gt;- البرز در کتب باستانی و اوستا&lt;br /&gt;- البرز در هندوستان&lt;br /&gt;- البرز در بلخ&lt;br /&gt;- البرز در فارس&lt;br /&gt;- البرز در قفقاز&lt;br /&gt;- البرز و قاف&lt;br /&gt;بهره‌ی دوم: نام‌های سلسله کوه دماوند و شمیران در شاهنامه&lt;br /&gt;- کوه قارن&lt;br /&gt;- کوه آمل&lt;br /&gt;- نسبت یافتن امور خارق‌العاده به البرز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بخش چهارم: مازندران در شاهنامه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بهره‌ی نخستین: مراد از مازندران در شاهنامه مازندران فعلی در شمال تهران نیست که آنجا را «بیشه‌ی نارون» و «بیشه‌ی تمیشه» و یا «طبرستان» می‌نامیدند&lt;br /&gt;- مازندران در شمال تهران&lt;br /&gt;- اطلاق مازندران به طبرستان به زمان‌های بعد از فردوسی تعلق دارد&lt;br /&gt;- «بیشه‌ی نارون» یا «بیشه‌ی تمیشه» (طبرستان) نشستنگاه فریدون و منوچهر بوده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهره‌ی دوم: در روزگار باستان و در عهد فردوسی، دو مازندران یکی در مغرب و دیگری در مشرق ایران بوده است&lt;br /&gt;- مازندران مغرب&lt;br /&gt;- مازندران مشرق&lt;br /&gt;- وجه تسمیه‌ی مازندران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهره‌ی سوم: توصیف دلپذیر شاهنامه از مازندران، بر مازندران مغرب انطباق دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بخش پنجم: مازندران مغرب&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بهره‌ی نخستین: فریفته شدن کیکاووس توسط دیوی از مازندران مغرب&lt;br /&gt;- دیوها چه موجوداتی بودند&lt;br /&gt;بهره‌ی دوم: لشکرکشی کیکاووس به مازندران مغرب بود&lt;br /&gt;- حد شرقی مازندران مغرب&lt;br /&gt;- جنگ هاماوران تکرار جنگ مازندران مغرب&lt;br /&gt;- پرواز کیکاووس به آسمان بر اثر فریب دیو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بخش ششم: مازندران مشرق&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بهره‌ی نخستین: شواهدی که نشان می‌دهد مازندران مشرق در شمال هندوستان و مشرق افغانستان و حدود بدخشان، کشمیر و لاهور است&lt;br /&gt;- داستان پادشاهی کیخسرو&lt;br /&gt;- داستان بیژن و منیژه&lt;br /&gt;- ذکر سگسار و مازندران&lt;br /&gt;- ذکر کرگسار و مازندران&lt;br /&gt;- داستان منوچهر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهره‌ی دوم: مازندران مشرق و بازتاب آن در دیوان منوچهری و ناصر خسرو&lt;br /&gt;- دیوان منوچهری&lt;br /&gt;- دیوان ناصرخسرو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پیوست اول (تعلیقات)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;- ابومنصور محمد بن عبدالرزاق&lt;br /&gt;- ابومنصور معمری&lt;br /&gt;- فراموش شدن هخامنشیان و اشکانیان در تاریخ باستانی ایران و شاهنامه&lt;br /&gt;- اشاراتی به منابع شاهنامه&lt;br /&gt;- البرز در شاهنامه&lt;br /&gt;- پل چینوت&lt;br /&gt;- بُرزکوه&lt;br /&gt;- مازندران در شاهنامه&lt;br /&gt;- دیو&lt;br /&gt;- منابع و مآخذ تعلیقات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پیوست دوم (فهارس)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;- فهرست اشخاص&lt;br /&gt;- فهرست جای‌ها&lt;br /&gt;- فهرست کتاب‌ها، مقالات و مجلات&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;این هم نقشه‌ی جغرافیایی بحث شده در این کتاب اثر دکتر حسین کریمان. نشانی این نقشه در اینترنت را یکی از دوستان برایم فرستاد که از او سپاسگزارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.up.egyup.com/images/81632928464815544397.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://1.bp.blogspot.com/-Ifh3VKe7odk/Tv5uU_KNAZI/AAAAAAAAAio/ti0_vMs3qWU/s320/shahnameh_mazandaran.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5692108285873553810" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;برای دیدن تصویر با واگشود (resolution) و اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-8397428972665955300?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/8397428972665955300/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=8397428972665955300&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8397428972665955300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8397428972665955300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/12/blog-post_23.html' title='جغرافیای شاهنامه'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-Ifh3VKe7odk/Tv5uU_KNAZI/AAAAAAAAAio/ti0_vMs3qWU/s72-c/shahnameh_mazandaran.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-8781171774625682241</id><published>2011-12-21T07:32:00.003-05:00</published><updated>2011-12-24T10:27:03.656-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ریشه‌شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاريخ باستان'/><title type='text'>ریشه‌شناسی یلدا</title><content type='html'>چهارشنبه ۳۰/آذر/۱۳۹۰ - ۲۱/دسامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست فرارسیدن شب چله و شب زایش ایزدمهر را به همه شادباش می‌گویم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان گونه که همه می‌دانیم در باور ایرانیان باستان، این شب - که طولانی‌ترین شب سال است و در اصطلاح اخترشناسی «خوریستان زمستانی» (winter solstice) خوانده می‌شود - شب زایش ایزدمهر است و پس از این شب، دوباره روزها بلند می‌شوند تا در هموگان بهاری (vernal/spring equinox) یا اعتدال بهاری دوباره روز و شب با هم برابر شوند. من نام این جشن را در زبان پارسی کهن یا پارسی میانه (پهلوی) نمی‌دانم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نیز می‌دانیم که این باور از راه مهرپرستی در میان رومیان رایج شده بود و آنان مهر را «خورشید شکست‌ناپذیر» (در رومی: Solus Invictus در انگلیسی: Invincible Sun) می‌نامیدند. پس از کیش‌گردانی رومیان به دین مسیح و (به نوشته‌ی فرهنگ دهخدا، در سده‌ی چهارم میلادی)، شب زایش مهر را شب زایش عیسا خواندند حال آن که تاریخ دقیق زایش عیسا دانسته نیست و بر پایه‌ی گفته‌های انجیل، وقتی عیسا زاده شد چوپانان هنوز گله‌های خود را در دشت می‌چراندند و شاید هنوز تابستان بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیحیان چندین سده روز ۲۱ دسامبر را به عنوان روز زایش عیسای مسیح (Christmas) جشن می‌گرفتند تا این که پس از بازدیسی و اصلاح گاهشماری یولی (Julian) به گاهشماری گریگوری (Gregorian) در سده‌ی پانزدهم میلادی، روز زایش عیسا به ۲۵ دسامبر افتاد. البته این روز تنها در میان مسیحیان کاتولیک اروپای غربی پذیرفته شده بود وگرنه مسیحیان اَرتاکیش (orthodox) همچنان با گاهشماری یولی کار می‌کردند. امروزه در بیشتر دنیا همان ۲۵ دسامبر روز زایش مسیح دانسته می‌شود و جشن گرفته می‌شود. (البته ایرانیان ارمنی ۲۵ دسامبر را جشن نمی‌گیرند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دوران پس از اسلام، ایرانیانی که مسلمان شده بودند هم چنان این شب را به عنوان شب چله جشن می‌گرفتند و نام آن را «یلدا» گذاشته بودند. باور رایج و پذیرفته آن است که این «یلدا» واژه‌ای از زبان سریانی (Syriac) است به همان معنای «میلاد» عربی و زایش پارسی و از راه ایرانیان مسیحی سریانی‌زبان به زبان پارسی نو یا دری وارد شده است اما تاریخ ورود واژه‌ی یلدا به زبان پارسی نو/دری روشن نیست. نخستین کاربرد یلدا در شعر پارسی را می‌توان در شعر عنصری، شاعر دربار محمود غزنوی و همروزگار فردوسی، دید:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;چون حلقه رُبایند به نیزه، تو به نیزه --------- خال از رخ زنگی بربایی شب یلدا&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;ایرانیان نیز این شب را شب زایش عیسا می‌دانستند و سنایی در قصیده‌ای چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی‌جویی --------- که از یک چاکری عیسا چنان معروف شد یلدا&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;جالب آن که بر پایه‌ی این شعر، برخی به اشتباه پنداشته‌اند که یلدا نام یکی از همراهان و چاکران عیسا بوده است! حال آن که منظور سنایی تنها ارتباط یلدا با عیسا بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سوی دیگر در کتابی خواندم که در میان مسیحیان سریانی‌زبان واژه‌ی یلدا گذشته از معنای اصلی و پایه‌ی «زایش»، معنای فلسفی و دینی مهم‌تری دارد و آن «باور به زاده شدن عیسا از خداوند» است و این که «عیسا پسر خدا است». (ن.ک. به صفحه‌ی ۱۲۲ در &lt;a href="http://books.google.ca/books?id=4geGv5N8AUoC&amp;source=gbs_navlinks_s" target="_blank"&gt;این کتاب&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گفت‌وگو و نامه‌نگاری با دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس برجسته‌ی ایرانی، درباره‌ی ریشه‌شناسی یلدا، نظر وی آن است که شاید این ریشه‌شناسی دقیق نباشد و تنها باوری پذیرفته شده باشد که این «یلدا»ی پارسی با آن «یلدا»ی سریانی یکی باشد. شاید این یلدا به معنای شب زایش مهر واژه‌ی پارسی (به ویژه اشکانی) باشد که به خاطر شباهت با آن یلدا یکسان پنداشته شده است. همان طور که ایشان در &lt;a href="http://aramis.obspm.fr/~heydari/dictionary/esq_pers.html" target="_blank"&gt;مقاله‌ای درباره‌ی ریشه‌شناسی «عشق»&lt;/a&gt; نشان داده است که این مفهوم و واژه ریشه‌ی ایرانی دارد و ریشه‌شناسی پذیرفته شده - که عشق واژه‌ای عربی است که از نام گیاه عَشَقه یا لبلاب می‌آید - پایه‌ی زبانی و تاریخی ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر دکتر حیدری شاید «یلدا» واژه‌ای ایرانی باشد تشکیل شده از دو بخش «یل» و «دا». نخست به بخش دوم این واژه می‌پردازیم:‌ «دا» می‌تواند کوتاه شده‌ی «داد» باشد. یکی از معناهای «داد» در پارسی دری «زمان و دوران و عمر» است. برای نمونه در فرهنگ دهخدا این شعر از قطران تبریزی آمده است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;نوروز بر تو فرخ، و فیروز بامداد ---------- از بخت داد یابی و از داد برخوری&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;هم چنین در زبان لری، «همدا» به معنای «همسن و همسال» به کار می‌رود. جالب آن که در لاتین (و از پی آن، در فرانسوی و انگلیسی) date به معنای تاریخ هم از ریشه‌ی دادن است. (برای آگاهی بیشتر به درآیه‌ی date در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک نگاه کنید که نشانی آن در نوار کناری آمده است.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بخش نخست:‌ «یل» به معنای پهلوان و دلیر و جنگاور است و نمونه‌ی کاربرد آن در زبان پارسی فراوان است. این واژه در پارسی میانه هم دیده می‌شود اما پیش از آن هنوز ریشه‌اش روشن نیست. از سوی دیگر ایزد مهر خدای جنگاوران نیز بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین می‌توان پیشنهاد کرد که «یلدا» به معنای «زمان ایزد جنگاوران» یا همان شب زایش مهر باشد. البته باز تکرار می‌کنم که این تنها یک پیشنهاد و بررسی آغازین به دست دکتر حیدری ملایری (و اندکی همکاری از طرف من) است. از زبان‌شناسان و پژوهشگران نیز می‌خواهم که در این باره پژوهش کنند یا اگر پژوهشی جدی و علمی روی این واژه شده است به من خبر بدهند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-8781171774625682241?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/8781171774625682241/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=8781171774625682241&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8781171774625682241'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8781171774625682241'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/12/blog-post_21.html' title='ریشه‌شناسی یلدا'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-3920310600713194927</id><published>2011-12-18T16:52:00.017-05:00</published><updated>2011-12-24T08:18:42.984-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فردوسی'/><title type='text'>کاش این شعر فردوسی از کتاب‌ها حذف نمی‌شد</title><content type='html'>یک‌شنبه ۲۷/آذر/۱۳۹۰ - ۱۸/دسامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سال پیش (در سال ۱۳۸۸ خ/ ۲۰۰۹ م.) درباره‌ی قطعه شعری منسوب به فردوسی (در این خاک زرخیز ایران زمین...) پاسخی نوشتم که علاقه‌مندان می‌توانند آن را در &lt;a href="/2009/07/blog-post_13.html" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; بخوانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تازگی نیز باز مورد دیگری پیدا شده است و یکی دیگر از نامه‌ها یا ای-میل‌هایی سرگردانی که چند بار به دستم رسیده نامه‌ای است با شعری تازه منسوب به فردوسی. متن نامه چنین است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;کاش این شعر فردوسی از کتاب‌های درسی حذف نمی‌شد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چو بخت عرب بر عجم چیره گشت ---------- همه روز ایرانیان تیره گشت&lt;br /&gt;جهان را دگرگونه شد رسم و راه ---------- تو گویی نتابد دگر مهر و ماه&lt;br /&gt;ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت ----------- ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت&lt;br /&gt;ادب خوار گشت و هنر شد وبال ---------- به بستند اندیشه را پر و بال&lt;br /&gt;جهان پر شد از خوی اهریمنی ------------ زبان مهر ورزیده و دل دشمنی&lt;br /&gt;کنون بی‌غمان را چه حاجت بمی --------- کران را چه سودی ز آوای نی&lt;br /&gt;که در بزم این هرزه‌گردان خام ----------- گناه است در گردش آریم جام&lt;br /&gt;به جایی که خشکیده باشد گیاه ----------- هدر دادن آب باشد گناه&lt;br /&gt;چو با تخت منبر برابر شود -------- همه نام بوبکر و عمر شود&lt;br /&gt;ز شیر شتر خوردن و سوسمار ------------ عرب را بجایی رسیده است کار&lt;br /&gt;که تاج کیانی کند آرزو ------------ تفو بر تو ای چرخ گردن تفو&lt;br /&gt;دریغ است ایران که ویران شود --------- کنام پلنگان و شیران شود&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;البته این بار گویا تصویر رجروب (اسکن) شده از متن شعر چاپی هم آورده شده است اما مشخصات کتابی که این متن در آن نوشته شده دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نمی‌دانم نویسنده‌ی اصلی این مطلب که بوده و این شعر در کدام کتاب درسی و در چه سال و دوره‌ای بوده است که اکنون حذف شده است. این قطعه شعر نیز مانند دیگر شعرهای منسوب به فردوسی از سر هم کردن چند بیت یا نیم‌بیت واقعی از فردوسی و افزوده‌هایی تازه ساخته شده است. این گونه برساخته‌ها معمولا در هیچ ویراست معتبری از شاهنامه دیده نمی‌شوند و کسانی که ادعا می‌کنند این گونه شعرها از فردوسی است مشخصات هیچ ویراستی از شاهنامه را نمی‌دهند، نه شاهنامه‌ی چاپی و نه شاهنامه‌ی دست‌نویس و کهن. جای این شعرها هم مشخص نیست که در کدام صفحه یا بخش از شاهنامه است. لابد به نظرشان «شاهنامه خیلی بزرگ است و بالاخره یک جایی در آن کتاب این شعر هست دیگر!» همه‌ی آنها از عبارتی کلی با این مضمون استفاده می‌کنند که «این شعر در شاهنامه‌های قدیمی بوده اما اکنون حذف شده» و معلوم نیست این شاهنامه‌ی قدیمی کی و کجا چاپ شده است یا اگر دست‌نویس بوده در چه سالی و در کجا نوشته شده و اکنون در کجا نگهداری می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته برای کسانی که با شاهنامه آشنا هستند و کمی به سبک و بیان فردوسی آموخته شده‌اند (عادت کرده‌اند) به آسانی متوجه می‌شوند که این شعر از فردوسی نیست. اما می‌توان از نکته‌های سبک‌شناسی و زبان‌شناسی تاریخی هم استفاده کرد و نشان داد که این سروده از فردوسی نیست. در اینجا من به چند بیت از این قطعه می‌پردازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت ----------- ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;این بیت اصلا به سبک و بیان فردوسی نمی‌خورد به ویژه به خاطر کاربرد واژه‌ی «نشئه». این واژه در شاهنامه کاربرد ندارند. حتا در زبان پارسی در زمان فردوسی نیز کاربرد نداشته است. یعنی در شعر دیگر شاعران همزمان او به معنای مورد نظر در این بیت به کار نرفته است. واژه‌ی عربی «نشئه» در اصل به معنای «پدید آمدن» است که در باب اِفعال به صورت «انشاء» به معنای «پدید آوردن» است. صورت «نشو» با «نما» هم به معنای رشد و بالیدن به کار می‌رود. معنای «سرخوشی پدید آمده از مستی» از دوره‌های بعد در زبان پارسی دیده می‌شود. در فرهنگ دهخدا این معنای «سرخوشی» از شعر ایرج میرزا شاهد دارد. یعنی در پیش از وی شاید به صورت رسمی و ادبی ثبت نشده است. همین طور جمله‌ی «معنی ز فرهنگ رفت» به نظر من کاربردی تازه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیت‌های زیر هم باز نوعی بیان «تازه» است که به سبک بیان فردوسی نمی‌خورد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;به جایی که خشکیده باشد گیاه ----------- هدر دادن آب باشد گناه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادب خوار گشت و هنر شد وبال ---------- به بستند اندیشه را پر و بال&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;ضمن آن که «به بستند» غلط نگارشی دارد و باید «ببستند» باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجا که این شعر در «قدیم» در کتاب‌ها بوده نمی‌توان سراغ آن را در ویراست دکتر خالقی مطلق گرفت. برای همین سراغ چند بیت را در ویراست مسکو می‌گیرم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر پایه‌ی در ویراست مسکو «عجم» تنها در سه مورد به کار رفته است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;کجا شد فریدون و ضحاک و جم --------- مهان عرب، خسروان عجم&lt;br /&gt;همش رای و هم دانش وهم نسب -------- چراغ عجم آفتاب عرب&lt;br /&gt;سپه را به بستور فرخنده داد ------- عجم را چنین بود آیین و داد&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;پس بیت نخست نیز از شاهنامه نیست. دست کم در ویراست مسکو نیست.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیت «ز شیر شتر خوردن و سوسمار» نیز در ویراست مسکو نیست. تنها بیتی که در آن «سوسمار» به کار رفته است در بخش پادشاهی هرمزد است و بدین شکل:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;ندارم به دل بیم از تازیان ------- که ازدیدشان دیده دارد زیان &lt;br /&gt;که هم مارخوارند و هم سوسمار -------- ندارند جنگی گه کارزار&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;اگرچه به نظر می‌رسد این قطعه مربوط به بخش حمله‌ی تازیان (عربان) و دوران پادشاهی یزدگرد ساسانی باشد اما بیت «دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود» در ویراست مسکو در داستان پادشاهی کیکاووس و در جنگ با هاماوران (در عربی: حمیر) آمده است. درباره‌ی بیت‌های دیگر نیز در بخش پادشاهی یزدگرد چنین آمده است: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;چو با تخت منبر برابر کنند ---------- همه نام بوبکر و عمر کنند &lt;br /&gt;تبه گردد این رنجهای دراز ----------- نشیبی درازست پیش فراز &lt;br /&gt;نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر -------- ز اختر همه تازیان راست بهر&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;اما بیت‌های دیگر این قطعه در شاهنامه‌ی ویراست مسکو نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس بر پایه‌ی این جست‌وجوی کوتاه و دلیل‌های گفته شده در بالا، به نظر من این قطعه شعر از فردوسی نیست و در بهترین حالت، ترکیب چند بیت از بخش‌های مختلف شاهنامه است که بیت‌هایی با بیان و سبک امروزی هم بدان‌ها افزوده شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-3920310600713194927?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/3920310600713194927/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=3920310600713194927&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/3920310600713194927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/3920310600713194927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/12/blog-post_18.html' title='کاش این شعر فردوسی از کتاب‌ها حذف نمی‌شد'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-321426654383395252</id><published>2011-12-14T19:23:00.006-05:00</published><updated>2011-12-16T22:45:27.544-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاريخ باستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هخامنشیان'/><title type='text'>نهادهای فرهنگی و اجتماعی ایران باستان</title><content type='html'>چهارشنبه ۲۳/آذر/۱۳۹۰ - ۱۴/دسامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد عبدالقدیرویچ داندامایف (Moukhammed Abdoulkadyrovitch Dandamaev) از ایران‌شناسان و ایران‌دوستان برجسته است که در سپتامبر ۱۹۲۸ م. / شهریور ۱۳۰۷ خ. در جمهوری داغستان شوروی زاده شد. وی در سال ۱۹۵۲ م. از دانشگاه لنینگراد در رشته‌ی تاریخ فارغ التحصیل شد و هم اکنون از ویراستاران دانشنامه‌ی ایرانیکا است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.iranicaonline.org/uploads/images/Consulting_Editors/Dandamayev.jpg" border="2" /&gt;&lt;br /&gt;محمد داندامایف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تخصص داندامایف تاریخ ایران باستان در دوران مادها و هخامنشیان است. کتابی که در این نوشتار از وی معرفی می‌شود درباره‌ی نهادهای اجتماعی ایران در همین دوران است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.amazon.com/Culture-Social-Institutions-Ancient-Iran/dp/0521611911/ref=sr_1_1?ie=UTF8&amp;qid=1320276330&amp;sr=8-1" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://3.bp.blogspot.com/-K2a4gs0toyY/TrHSa8zQsqI/AAAAAAAAAgw/h4EOXSk-qoQ/s320/dandamaev_ancient_iran.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5670544766275728034" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: نهادهای فرهنگی و اجتماعی ایران باستان (Cultural and Social Institutions of Ancient Iran)&lt;br /&gt;نویسنده: محمد داندامایف &lt;br /&gt;ناشر: انتشارات دانشگاه کمبریج&lt;br /&gt;تاریخ انتشار: ۱۹۸۹ م. / ۱۳۶۸ خ.&lt;br /&gt;صفحه: ۴۸۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب نخست در سال ۱۹۸۰ م/ ۱۳۵۹ خ. به زبان روسی نوشته شده است و بر پایه‌ی پژوهش‌هایی است که تا سال ۱۹۷۶ م. در دسترس بوده‌اند. آقای دنا دادسن (Dana Dadson) کار ترجمه‌ی انگلیسی آن را آغاز کرده بود که در ماه ژوئن سال ۱۹۸۴ م. درگذشت. هم چنین به طور جداگانه ولادیمیر گریگورویچ لوکونین (Vladimir G. Lukonin) نیز کار ترجمه‌ی آن به انگلیسی را آغاز کرد اما وی نیز در سپتامبر ۱۹۸۴ در میان ترجمه درگذشت! بالاخره ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب نخستین بار در سال ۱۹۸۹ م. / ۱۳۶۸ خ. منتشر شد و در سال‌های ۱۹۹۴ م./ ۱۳۷۳ خ. و ۲۰۰۴ م./ ۱۳۸۳ خ. نیز بازچاپ شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;فصل ۱: تاریخ و فرهنگ آغازین قوم‌های ایرانی غرب آسیا&lt;br /&gt;الف: ورود مادها و پارس‌ها به ایران&lt;br /&gt;ب: باستان‌شناسی ایران در دوران آهن&lt;br /&gt;پ: جایگاه‌های باستان‌شناختی دوران آهن&lt;br /&gt;- حسنلو&lt;br /&gt;- سیَلک&lt;br /&gt;- خوروین&lt;br /&gt;- کلوراز&lt;br /&gt;- قیطریه&lt;br /&gt;- مارلیک&lt;br /&gt;- لرستان&lt;br /&gt;ت: ایران از سده‌ی نهم تا میانه‌ی سده‌ی ششم پیش از میلاد&lt;br /&gt;ث: فرهنگ مادها&lt;br /&gt;- باباجان تپه&lt;br /&gt;- سرخ دُم&lt;br /&gt;- نوش جان تپه&lt;br /&gt;- گنجینه‌ی زیویه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل ۲: نهادهای اجتماعی و ساختار اقتصادی شاهنشاهی هخامنشیان&lt;br /&gt;الف: رخدادهای عمده‌ی تاریخ سیاسی&lt;br /&gt;ب: اداره‌ی کشور&lt;br /&gt;پ: دستگاه حقوقی&lt;br /&gt;ت: رابطه‌های کشاورزی&lt;br /&gt;ث: برده‌داری و ساختار اجتماعی&lt;br /&gt;ج: مالیات‌های دولتی و کار موظف&lt;br /&gt;چ: دستگاه پولی&lt;br /&gt;ح: گنجینه‌ها (خزانه‌های دولتی)&lt;br /&gt;خ: دادوستد&lt;br /&gt;د: قیمت‌ها&lt;br /&gt;ذ: ارتش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل ۳: فرهنگ هخامنشی&lt;br /&gt;الف: پاسارگاد&lt;br /&gt;ب: پارسه (تخت جمشید)&lt;br /&gt;پ: ساخت‌وسازهای داریوش یکم در شوش&lt;br /&gt;ت: هنر هخامنشی&lt;br /&gt;ث: نگارش میخی پارسی باستان&lt;br /&gt;ج: از خرافه تا آغاز دانش&lt;br /&gt;چ: دستگاه گاهشماری (تقویم)&lt;br /&gt;ح: تماس‌های قومی و فرهنگی&lt;br /&gt;خ: دین ایرانیان باستان&lt;br /&gt;د: سیاست‌های دینی هخامنشیان&lt;br /&gt;ذ: سیاست‌های هخامنشیان درباره‌ی پرستشگاه‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه‌گیری&lt;br /&gt;پیوست: خاستگاه‌های نوشتاری&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش‌هایی از این کتاب را می‌توانید در &lt;a href="http://books.google.ca/books?id=g7N74BFaC90C&amp;dq=christopher%20tuplin&amp;source=gbs_similarbooks" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; در «کتاب‌های گوگل» بخوانید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-321426654383395252?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/321426654383395252/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=321426654383395252&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/321426654383395252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/321426654383395252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/12/blog-post_14.html' title='نهادهای فرهنگی و اجتماعی ایران باستان'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-K2a4gs0toyY/TrHSa8zQsqI/AAAAAAAAAgw/h4EOXSk-qoQ/s72-c/dandamaev_ancient_iran.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-5998023261564347722</id><published>2011-12-12T21:41:00.001-05:00</published><updated>2011-12-16T20:31:31.087-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پانترکان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجزیه‌طلبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فردوسی'/><title type='text'>در پاسخ به «گاف‌های حکیم فردوسی در شاهنامه»</title><content type='html'>دوشنبه ۲۱/آذر/۱۳۹۰ - ۱۲/دسامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از زیبایی‌ها و ویژگی‌های شاهنامه، شاهکار فردوسی، در این است که پس از گذشت هزار سال از سروده شدن آن هنوز هر کسی با هر سطح سوادی می‌تواند آن را بخواند و از آن لذت ببرد. یکی از دلیل‌های این پدیده، پختگی و رسایی زبان پارسی است که در هزار سال پیش به حدی از کمال ادبی رسیده بود که تغییرهای عمده‌ای در آن رخ نداده است. حال آن که برای نمونه در زبان انگلیسی خواندن متن اصلی شکسپیر که تنها چهارصد سال پیش می‌زیسته برای همگان آسان نیست و باید سواد دانشگاهی داشته باشید. سخن در این باره دراز است و کارشناسان به قدر کافی بدان پرداخته‌اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه شاهنامه ظاهری ساده دارد و هر کسی می‌تواند از خواندن و شنیدن داستان‌های آن لذت ببرد، اما از آنجا که اثری حماسی و استوره‌ای نیز هست و ریشه در باورهای کهن و خاستگاه‌های تاریخی باستان دارد، نقد و پژوهش آن نیاز به دانش در زمینه‌های گوناگون مانند استوره‌شناسی، زبان‌شناسی تاریخی، جغرافیای باستانی و استوره‌ای، و ده‌ها زمینه‌ی دیگر دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخصی به نام «حمید آرش آزاد» سه سال پیش یعنی در آبان ماه سال ۱۳۸۷ خ/۲۰۰۸ م. در وبلاگی به نام «نخود هر آش» چند مطلب به نام «گاف‌های حکیم فردوسی در شاهنامه» نوشته است که به تازگی در برخی سایت‌ها و به دست پان‌ترکان بازپخش می‌شود. متاسفانه آقای حمید آرش آزاد امروز درگذشته است و نمی‌توان با او درباره‌ی نوشته‌های کم‌مایه‌اش گفت‌وگو کرد. خواننده‌ای گرامی نشانی نوشته‌های او را برای من فرستاده و نظر مرا جویا شده است. در اینجا قصد ندارم به تک تک ایرادها یا به اصطلاح او «گاف»های مطرح شده بپردازم زیرا پاسخ ایرادهای بی‌پایه‌ی او از خود نوشتارش بیشتر و درازتر خواهد بود. من تنها می‌خواهم به طور کلی به چند ایراد اصلی نوشتار آقای حمید آرش آزاد بپردازم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;طنز: ابزاری برای ریشخند یا برای گریز؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نخست آن که نویسنده برای پنهان کردن سستی استدلال‌های خویش به حربه‌ی طنز دست زده است تا از یک سو فردوسی و شاهنامه را ریشخند کند و از سوی دیگر اگر جایی مشکل داشت یا به او ایراد گرفته شد، به بهانه‌ی طنز بودن نوشته‌اش، آن مشکل را بپوشاند یا از سر خود باز کند. در زیر نمونه‌هایی را خواهم آورد. البته وی زبان و حد و مرز طنز را هم نمی‌شناسد و آنچه به نظر وی طنز است گاهی به توهین و لودگی سرمی‌زند مانند این که فردوسی را «خنگ» می‌داند یا می‌نویسد «پالان همه‌ی دختران شاهنامه کج است» و بسیار نمونه‌های زشت دیگر. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ناآگاهی یا بی‌توجهی انتقادگر به گذر زمان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دوم این که انتقادگر اصلا به مسئله‌ی گذر زمان توجه ندارد. این مشکلی است که پان‌ترکان نیز به عمد و گاه از روی بیسوادی خود بدان دچار اند. برای نمونه مرزهای سیاسی امروزی را به سده‌های گذشته نیز اعمال می‌کنند و مثلا می‌گویند نظامی گنجوی در گنجه زاده شده است و امروز گنجه در کشوری به نام «جمهوری آذربایجان» قرار دارد پس نظامی گنجوی شاعر آذربایجانی است نه ایرانی! حال آن که صد سال پیش - چه برسد به هشت صد سال پیش که نظامی زاده شده است - کشوری به نام «جمهوری آذربایجان» وجود نداشته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد آقای حمید آرش آزاد، مشکل تنها مرزهای سیاسی نیست بلکه کلا گذر زمان برایش معنایی ندارد و به نظرش اگر کسی در هزار سال پیش «حکیم» بوده است باید دانش امروزی ما را داشته باشد و با دانشمندان امروزی برابری کند. به ویژه در زمینه‌ی دانش جغرافی یا زبان و مانند آن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی گاه دانش جغرافی فردوسی را با دانش‌آموزان امروزی مقایسه می‌کند. درباره‌ی جغرافی شاهنامه در پایین بیشتر خواهم نوشت اما حتا اگر موضوع جغرافی در شاهنامه را هم کنار بگذاریم، با استدلال ایشان، دانش‌آموزان دبیرستانی امروزی که حساب انتگرال را می‌آموزند از ریاضیدانان چهارصد سال پیش (یعنی پیش از نیوتن و لایبنیتز) بسیار دانشمندتر و ریاضیدان‌تر اند و اگر بگوییم مثلا پی‌یر فرمای فرانسوی ریاضیدان برجسته‌ای بوده اشتباه است چون دانش‌آموزان امروزی از او بیشتر می‌دانند. یا اگر بگوییم ارشمیدس ریاضی‌دان بزرگی بوده است اشتباه است چون برخلاف دانش‌آموزان امروزی حساب دیفرانسیل نمی‌دانسته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانیم این گونه مقایسه‌ها بی‌پایه و مسخره و اشتباه است. زیرا اگر قرار باشد مردمان هزار سال پیش همان دانش ریاضی و تاریخ و جغرافی و زبانی ما را داشته باشند ما در این هزار سال پیشرفتی نکرده‌ایم. «حکیم» به معنای فرزانه و داننده‌ی حکمت است نه به معنای کارشناس تاریخ و جغرافی و ریاضی و فیزیک و دیگر دانش‌ها. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مشکل جغرافی انتقادگر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;درباره‌ی جغرافیای شاهنامه و ایران باستان پژوهش‌های فراوانی به ویژه به دست خاورشناسان فرنگی شده است. موضوع جغرافی در استوره‌ها و ادبیات حماسی جهان به خوبی شناخته شده است و پژوهشگران ادبی و تاریخی، زمان زیادی را صرف دریافتن جغرافی این گونه اثرهای ادبیات جهان می‌کنند. زیرا نام‌های شهرها و رودخانه‌ها و دریاها و ... تغییر می‌کنند یا جابجا می‌شوند. به ویژه وقتی مردمی مهاجرت می‌کنند نام‌های جغرافیایی زیستگاه نخست خود را به جاهای جدید می‌دهند. برای نمونه در کشور امریکا شهرهای زیادی همنام با شهرهای اروپا وجود دارد. مثلا در ایالت نیویورک شهری به نام ونیز وجود دارد یا در ایالت پنسیلوانیا شهری به نام برلین هست. حال اگر کسی در اروپا بگوید «از ونیز (در ایتالیا) به سوی شمال رفتم و به برلین (در آلمان) رسیدم»، آیا کسی که در امریکای امروزی زندگی می‌کند می‌تواند او را مسخره کند که مرد حسابی ونیز (در ایالت نیویورک) در شمال برلین (در پنسیلوانیا) قرار دارد؟ این همان اتفاقی است که برای نام‌های استوره‌ای در شاهنامه و جغرافی امروزی افتاده است از جمله نام کوه البرز که در جغرافیای استوره‌ای و زمان فریدون در شرق ایران و در شمال هندوستان بوده است اما انتقادگر ناآگاه از شاهنامه و جغرافی استوره‌ای، در ایراد به داستان فریدون چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;«فردوسی» به اندازه‌ای در علم «جغرافیا»، به قول معروف «از بیخ عرب» بوده که در همان شاهنامه و در صفحه‌ی ۳۱ می‌نویسد که مادر «فریدون» پسرش را به کوه «البرز» در «هندوستان» برده است! در کشوری که به لطف مسؤولان همیشه در سفر، بچه‌های چهارساله هم می‌دانند که «بورکینا فاسو» در کجا واقع شده و «ونزوئلا» چند تا ساندویچ‌فروشی دارد و چه تعداد مهدکودک در «بوسنی» هست، چه طور یک نفر «حکیم» ادعا می‌کند که البرز کوه در هندوستان است؟ &lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;یا در ایراد به داستان زال باز با همین فرض جغرافیای امروزی سام را چنین مسخره می‌کند:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;«سام» در «زابلستان» است. همسرش یک پسر سفیدمو برایش می‌زاید. پهلوان سام که از این بچه - «زال» - خوشش نمی‌آید، می‌خواهد او را به جایی بیندازد که جانورها و لاشخورها بخورند. او بچه را برمی‌دارد و در نزدیکی «البرز» می‌اندازد. این هم از عقل و شعور پهلوان ما!&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;اصلا فرض کنیم او نخواسته به خود زحمت بدهد و کمی در این باره پژوهش و پرسش کند یا نخواسته به پژوهش‌های انجام شده درباره‌ی جغرافیای شاهنامه هم نگاه کند، و هر چه را به دهان و عقلش رسیده نوشته است. اگر اندکی به همین دو بخشی که خودش نقل و مسخره کرده است دقت می‌کرد می‌توانست حدس بزند که در این داستان، کوه البرز باید جایی در نزدیکی زابلستان و هندوستان باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما جالب این که انتقادگر مشتاق ریشخند کردن سواد جغرافیایی فردوسی، میزان دانش خود را در همین بند چنین نشان می‌دهد: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;باز گلی به جمال فردوسی که ... نقشه‌ی قاره‌ی آسیا را طوری قر و قاتی کرد که هزار تا اقلیدوس هم از آن سر درنیاورند!&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;حتا بچه‌های مدرسه‌ای هم می‌دانند که اقلیدس دانشمند ریاضی‌دان و هندسه‌دان بوده است و لزوما از جغرافیای قاره‌ی آسیا چیز زیادی نمی‌دانسته است. گویا به نظر آقای حمید آرش آزاد، «اقلیدوس» چون «حکیم» یونانی بوده است لابد همه چیز را بهتر از همه می‌دانسته است. (شاید هم در اینجا بطلمیوس را که در زمینه‌ی جغرافی کتاب نوشته با اقلیدس اشتباه کرده است!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ناآگاهی زبانی انتقادگر&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;مشکل دیگر انتقادگر در ناآگاهی از موضوع زبان‌شناسی تاریخی ریشه دارد. در هر زبانی واژه‌ها به مرور زمان معناهای تازه می‌گیرند و معناهای کهن فراموش می‌شوند. برای درک متن‌های کهن باید دانش کافی از زبان داشت و دست کم به واژه‌نامه‌ها، به ویژه واژه‌نامه‌های تخصصی مربوط به آن متن‌ها، نگاه کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه‌ی این گونه ایرادهای زبانی که به بحث جغرافی هم مربوط می‌شود ناآگاهی او از معنای واژه‌ی «دریا» است. وی در بخشی چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;حالا صفحه‌ی ۴۰۱ را می‌خوانیم. در اینجا پیران از کمک‌های نظامی «خاقان چین» تشکر می‌کند و به او می‌گوید که تو برای آمدن به ایران، در کشتی نشستی و از راه دریا آمدی! ... میان توران - ترکستان‌ - و چین، کدام دریا واقع شده که خاقان برای گذشتن از آن سوار کشتی شده است؟ &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;وی نمی‌داند که «دریا» در زبان پارسی به رودخانه‌ی بزرگ هم گفته می‌شود و در اینجا منظور از «دریای» میان توران و چین همان رودخانه‌ای است که هنوز هم به نام «سیر دریا» خوانده می‌شود. وی که گفته دو سال در رشته‌ی ادبیات پارسی در دانشگاه درس خوانده گویا در همان دو سال هم با این معنای واژه‌ی «دریا» برخورد نکرده است یا با شنیدن نام رودهای «آمودریا» و «سیردریا» هم کنجکاو نشده است که چرا به این رودخانه «دریا» گفته می‌شود. حتا به فرهنگ دهخدا یا معین هم نگاه نکرده است. برای همین دست به ریشخند و لودگی می‌زند:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;تنها توجیهی که می‌توانم برای لاپوشانی این خطای جغرافیایی حکیم بیاورم این است که بگویم که لابد سلطان محمود غزنوی در دوران کودکی، فردوسی را به «لونا پارک» و یا «دیسنی‌ لند» غزنین می‌برد و او را سوار قایق می‌کرد و برای این که چشم بچه را بترساند، به او می‌گفت که این استخر یک دریای خیلی بزرگ است و آن طرف دریای بزرگ هم کشور چین است که مردمانش بچه‌های بدی هستند.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;نمونه‌ی دیگر تغییر معنای «خاور» است. انتقادگر که از معنای اصلی این واژه در شاهنامه خبر ندارد و باز هم به فرهنگ واژگان نگاه نکرده است در قالب طنز و ریشخند چنین ایراد بیهوده‌ای گرفته است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;حکیم در نقل جریان تقسیم جهان توسط فریدون بین سه پسر او، در صفحه‌ی ۴۶ می‌فرماید که «روم» و «خاور» به «سلم» رسید. دیدید این آدم دست چپ و راست خودش را هم بلد نیست و حتی چهار جهت اصلی را هم نمی‌داند؟ اگر مرکز جهان در آن روزگار ایران بوده - که به قول خود فردوسی، بوده - آن وقت باید «روم» در «غرب» و یا «باختر» بوده باشد و اصولاً «خاور» در اینجا معنی ندارد. مگر این که بخواهیم نتیجه بگیریم که فردوسی هم، مانند جغرافی‌دانان انگلیسی در بعد از جنگ دوم جهانی، از قصد این مرزها را غلط می‌آورد که فردا دولت‌های حاکم و ملت‌ها به جان هم بیفتند!&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;واژه‌ی «خاور» یا «خاوران» در اصل به صورت «خوربران» بوده است یعنی جایی که خورشید را با خود می‌برد یا به اصطلاح امروزی مغرب. اصطلاح مقابل آن «خورآسان» بوده است یعنی جایی که خورشید از آنجا می‌آید یا «مشرق». اما در دوره‌های بعدی خوراسان معنای خود را از دست داد و خاوران هم به معنای مشرق شد. آنچه امروزه «باختر» گفته می‌شود در زبان پارسی میانه به صورت «اپاختر» بوده است و معنای آن «شمال» بوده است. اگر این نویسنده به فرهنگ دهخدا یا معین هم نگاه کرده بود این موضوع را می‌فهمید. اما وقتی هدف تنها ریشخند کردن و لودگی باشد نیازی به جست‌وجو و بررسی نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ناآگاهی استوره‌ای انتقادگر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این انتقادگر که تنها هدفش مسخره کردن شاهنامه به هر شکل است حتا این اندازه هم نمی‌داند که در استوره‌ها و حماسه‌ها معیارهای طبیعی از حد بیرون می‌روند و به ویژه پهلوانان به دلیل پهلوانی خود بُعدهای حماسی می‌یابند. وی که باز تنها شرایط امروزی را در پیش چشم دارد در اعتراض به توصیف فردوسی از رستم، جهان پهلوان ایران، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;طوری که فردوسی می‌گوید، گویا هیکل رستم در لحظه‌ی به دنیا آمدن، خیلی درشت‌تر از هیکل هرکول، سامسون، حسین رضازاده (قهرمان وزنه‌برداری فوق سنگین) و ... بوده است. آدم واقعاً تعجب می‌کند. مردمان سیستان و افغانستان، بیشتر از ۹۰ درصدشان آدم‌هایی لاغراندام و تقریباً ریزنقش هستند و کمتر امکان دارد یک نفر از اهالی این مناطق بیشتر از ۷۵ کیلو وزن داشته باشد. آن وقت پدر رستم اهل سیستان و مادرش از اهالی کابل است. چه طور امکان دارد در آن محیط، چنین کودک هیکل‌داری به دنیا بیاید و بعدها جهان پهلوان بشود؟ دیدید این فردوسی ماها را «ببو» گیر آورده است؟!&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;تعجب می‌کنم چرا این انتقادگر باسواد به سن و سال رستم و دیگر شاهان بخش استوره‌ای و حماسی شاهنامه ایراد نگرفته است و نگفته چرا رستم بیشتر از شصت یا هفتاد سال عمر کرده است حال آن که امروز مردم سیستان و زابل بیشتر از هفتاد هشتاد سال عمر نمی‌کنند؟ یا نپرسیده چه طور فلان شاه هزار سال پادشاهی کرد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نتیجه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نه این که بگویم شاهنامه کتابی است که نباید آن را نقد کرد یا فردوسی انسان بی‌خطایی است. زیرا بالاخره فردوسی نیز مانند همه‌ی ما انسانی بوده است با همه‌ی محدودیت‌های بشری و شاید خطاهایی کرده باشد. شاهنامه نیز اثری انسانی است و مانند هر کتاب دیگری می‌تواند خطاهایی داشته باشد. اما نکته در این است که نقد و بررسی هر اثری در هر زمینه‌ای نیازمند آن است که انتقادگر دانش پایه و شناخت کافی داشته باشد و هدفش از «نقد» واقعا بررسی و آگاهی‌رسانی باشد و به اصطلاح «حرفی برای گفتن داشته باشد» نه این که تنها به لودگی و مسخرگی و ریشخند کردن هر چیزی بپردازد که در دایره‌ی تنگ دانش ابتدایی و مقدماتی خودش نمی‌گنجد و حتا برای دریافت معنای آن چیز، اندکی هم پرسش و پژوهش نکند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حمید آرش آزاد در معرفی خود نوشته است که &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;در سال ۱۳۴۹ در کنکور سراسری، در رشته‌ی «زبان و ادبیات فارسی» قبول شدم و پس از سه سال تحصیل در این رشته، موفق به ترک تحصیل اجباری گشتم. در سال ۵۱ برای تحصيل در رشته‌ی «حقوق قضایی» عازم تهران شدم و دو سال بعد دست از پا درازتر به تبریز برگشتم و ... به شغل پردرآمد! معلمی پرداختم و بعدها، اين شغل را نیز با دماغی سوخته ترک گفتم...&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;یعنی وی تنها دو سال در رشته‌ی ادبیات فارسی درس خوانده است. کاش موفق به ترک تحصیل اجباری نمی‌شد و اندکی بیشتر درس می‌خواند یا دست کم در همان دو سال با برخی مفهوم‌های ادبیات آشنا می‌شد تا این گونه نقد و ایرادهای کم‌مایه‌ای به کتاب سترگی چون شاهنامه نگیرد. (بگذریم از این که در سال ۱۳۵۳ شغل معلمی درآمد خوبی داشت و برای آموزگاران و دبیران واقعی و دلسوز ادبیات، درآمد در اهمیت پایین‌تری از هدف و مسئولیت آموزگاری دارد! گویا اینجا هم وی موضوع گذر زمان را فراموش کرده است...)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-5998023261564347722?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/5998023261564347722/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=5998023261564347722&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5998023261564347722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5998023261564347722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='در پاسخ به «گاف‌های حکیم فردوسی در شاهنامه»'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-9130288378773648329</id><published>2011-11-20T09:04:00.007-05:00</published><updated>2011-12-15T22:40:59.245-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ساسانیان'/><title type='text'>آیین نامه‌نگاری پهلوی</title><content type='html'>یک‌شنبه ۲۹/آبان/۱۳۹۰ - ۲۰/نوامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از آثار ادبی بازمانده از دوران ساسانیان نوشتاری است با نام «اَپَر آدوینگ نامگ نپیسشنیه» (Apar advenak-i namak-nipesishnih). نخست درباره‌ی معنای این نام: &lt;br /&gt;- اَپَر همان اَبَر یا بَر است به معنای «درباره». &lt;br /&gt;- آدوینک همان آیین است. &lt;br /&gt;- نامگ همان نامه است. &lt;br /&gt;- نپیسشنیه از دو بخش تشکیل شده است: نپیسشن که نام مصدر از نپیستن یا نپشتن است. و پسوند «ـیه» برای ساختن نام آهنجان یا انتراعی به کار می‌رود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین کل نام اثر به پارسی امروزی می‌شود «اندر آیین نامه‌نگاری». استاد ملک الشعرای بهار در جلد یکم «سبک‌شناسی» (ص ۴۹) نام آن را به صورت «اَبَر ادوین نامک نپشتن» آورده است. در ویراستی که «ادوارد ویلیام وست» و «جاماسپ آسانا» در پایان سده‌ی نوزدهم میلادی (۱۸۸۵ م) منتشر کردند شماره‌ی واژه‌های این متن پهلوی ۹۹۰ است. این آیین‌نامه دارای ۴۲ بند است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید معروف‌ترین خوانش و ترجمه‌ی این رساله یا آیین‌نامه، بر پایه‌ی ویراست وست و آسانا به زبان انگلیسی به دست رابرت چارلز زنر (Robert Charles Zaehner) باشد. زنر از پدر و مادری سویسی در سال ۱۹۱۴ م. در انگلستان زاده شد. وی در زمان جنگ جهانی دوم زیر نظر استاد &lt;a href="/2011/01/blog-post_22.html" target="_blank"&gt;هارولد ویلیام بیلی&lt;/a&gt; به آموختن زبان‌های ایرانی به ویژه پارسی کهن و میانه پرداخت. وی بین سال‌های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۷ م. / ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۵ خ. در سفارت بریتانیا در تهران کار می‌کرد و این حضور در ایران برای درک و شناخت وی از ایران و زبان پارسی بسیار سودمند بود. در سال ۱۹۵۰ سخنران زبان پارسی در دانشگاه شد و باز در سال ۱۹۵۱ و ۱۹۵۲ م. / ۱۳۳۰ و ۱۳۳۱ خ. در سفارت بریتانیا در تهران به سر برد. کار مهم دیگر زنر پژوهش وی در زمینه‌ی زُروان‌پرستی یا زُروانگرایی (Zurvanism) است که در ۱۹۵۵ م./ ۱۳۳۴ خ. منتشر شد. زنر در سال ۱۹۷۴ م. / ۱۳۵۳ خ. به مرگی ناگهانی در شصت سالگی درگذشت. از شاگردان سرشناس زنر می‌توان از خانم «آن لمبتون» (Ann K. S. Lambton) نام برد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیین نامه‌نگاری همان گونه که از نامش برمی‌آید راهنمایی است برای نامه‌نگاری در خطاب به کسان گوناگون در جایگاه‌های اجتماعی و سیاسی مختلف (مانند شاهان و فرمانروایان و پدر و برادر و فرزند) و نیز برای رخدادهای گوناگونی (چون پیروزی یا درگذشت نزدیکان یا برای درخواست کمک برای رفع مشکل و تنگدستی و مانند آن). به نوشته‌ی ویکی‌پدیای پارسی و به نقل از کتاب زنده‌یاد احمد تفضلی و استاد ژاله آموزگار، نمونه‌های الگوی این آیین‌نامه چنین اند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نمونه‌ی یک: با نام و لقب یا القاب مخاطب و جمله‌ای دعایی آغاز شده و غالباً با دعا به مخاطب، پایان می‌پذیرد.&lt;br /&gt;- نمونه‌ی دو: با القاب ستایش‌آمیز آغاز می‌شود و به دنبال آن جمله‌ای دعایی و سپس نام مخاطب ذکر می‌شود.&lt;br /&gt;- نمونه‌ی سه: تنها شامل القاب ستایش‌آمیز در آغاز و سپس نام مخاطب است.&lt;br /&gt;- نمونه‌ی چهار: نخست القاب ستایش آمیز ذکر می‌شود و پس از آن نام مخاطب و سپس جمله‌ای دعایی می‌آید.&lt;br /&gt;- نمونه‌ی پنج: با ستایش زرتشت آغاز می‌شود و به دنبال آن القاب ستایش‌آمیز و نام مخاطب ذکر می‌آید.&lt;br /&gt;- نمونه‌ی شش: با جمله‌ای دعایی آغاز می‌شود که در آن نام و لقب مخاطب ذکر شده‌است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با سپاس از دوست گرامی «رفیق فردوسی» که خوانش و ترجمه‌ی زنر را برایم فرستاد. علاقه‌مندان و آشنایان به خط و زبان پهلوی می‌توانند برای دریافت متن پهلوی و خوانش و ترجمه‌ی زنر «آیین نامه‌نگاری» در قالب پی.دی.اف به من نامه بنویسند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-9130288378773648329?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/9130288378773648329/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=9130288378773648329&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/9130288378773648329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/9130288378773648329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/11/blog-post_20.html' title='آیین نامه‌نگاری پهلوی'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-6412264061079519744</id><published>2011-11-19T00:26:00.008-05:00</published><updated>2011-11-20T08:38:12.222-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>شعر روباه و زاغ سروده‌ی چه کسی است</title><content type='html'>شنبه ۲۸/آبان/۱۳۹۰ - ۱۹/نوامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی پیش دوستی نامه‌ای برایم فرستاد درباره‌ی شعر «روباه و زاغ» که در کتاب‌های دبستان بود. در این نامه هم طبق معمول این گونه نامه‌ها، نویسنده‌ی متن اصلی معلوم نیست و همین طور فقط از روی ذوق و شوق خوانندگان، دست به دست می‌شود بی آن که کسی درباره‌ی محتوای آن پرسشی بکند. این هم بخشی از متن آن نامه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;شعر معروف روباه و زاغ واقعاً سروده‌ی چه کسی است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه شما درس «روباه و زاغ» دوران مدرسه را به یاد دارید... همان شعر معروفی که تا به امروز در ذهن اکثر ما مانده است و فکر می‌کردیم که این شعر سروده‌ی فردی به نام «حبیب یغمایی» است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://3.bp.blogspot.com/-5cqPWwiYNfU/TshosCBsuoI/AAAAAAAAAiQ/R-yA5MsUYbk/s320/rubah_o_zagh.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5676902435968039554" border="2" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی این شعر در واقع در قرن هفده توسط یک شاعر فرانسوی به نام «ژان دو لا فونتن» سروده شده است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن اصلی شعر به زبان فرانسه و انگلیسی در اینجا آورده شده است:&lt;br /&gt;La Fontaine's "Le corbeau et le renard":&lt;br /&gt;A Fable of a (literally) "outfoxed" Crow!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا در تمام این سال‌ها هیچ کسی به ما نگفت که این شعر سروده‌ی یک فرانسوی است؟؟؟ و چرا حبیب یغمایی اعتراف نکرد که سراینده‌ی این شعر نیست بلکه فقط آن را ترجمه کرده؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;از نحوه‌ای که نام حبیب یغمایی را برده است برمی‌آید که اصلا این شخص جایگاه حبیب یغمایی در ادبیات و زبان پارسی و خدمت‌های او به زبان پارسی را نمی‌شناسد. حبیب یغمایی (۱۲۸۰ خ. تا ۱۳۶۳ خ.) شاعر و نویسنده و روزنامه‌نگار بزرگی بود که مجله‌ی ادبی یغما را پایه‌گذاری کرد که در طی سی سال یعنی از ۱۳۲۷ تا ۱۳۵۷ خورشیدی جزو بهترین و مهم‌ترین مجله‌های ادبی ایران بود و بزرگان و استادانی چون جلال همایی و پرویز ناتل خانلری و دیگران در آن مقاله می‌نوشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد نویسنده‌ی اصلی این متن مشکل بزرگی در درک دو مفهوم دارد و به خیال خودش «کشف» بزرگی کرده و «مچ» گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- ژان دو لافونتن، شاعری فرانسوی بوده است که شعر فرانسوی «روباه و زاغ» را سروده است و شعرش در سال ۱۶۷۸ م. چاپ شده است. خود داستان روباه و زاغ هم در اصل داستانی عامیانه (فولکلور) بوده است. اگر این شخص «مچ‌گیر» و «کاشف» کمی فرانسوی می‌دانست می‌فهمید که خود لافونتن هم تنها این داستان را به شعر درآورده است و خودش سازنده‌ی داستان نیست (در عنوان فرانسوی کتاب نوشته شده:  Mises en vers par M. de la Fontaine یعنی لافونتن تنها آن را به نظم درآورده است).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://1.bp.blogspot.com/-Oii6IvgCVtI/TshpBxDXyZI/AAAAAAAAAic/OuJduZBbRFM/s320/rubah_o_zagh_lafontaine.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5676902809368775058" border="2" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آگاهی بیشتر درباره‌ی پیشینه‌ی این داستان را می‌توانید در &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Fox_and_the_Crow_%28Aesop%29" target="_blank"&gt;این صفحه&lt;/a&gt; از ویکی‌پدیای انگلیسی بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲- حبیب یغمایی نزدیک ۲۵۰ سال پس از لافونتن در سال ۱۳۰۹ خ. / ۱۹۳۰ م. این «داستان» را - که لافونتن آن را به شعر فرانسوی درآورده بوده - به زبان پارسی ترجمه کرده و ترجمه‌اش به صورت شعری پارسی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی این شخص انتفادکننده تفاوت بین سازنده، سراینده، مترجم و شاعر را نمی‌داند. شعر «روباه و زاغ» که ما به خط و زبان پارسی در کتاب‌های مدرسه خواندیم واقعا سروده‌ی پژوهشگر و شاعر سرشناس ایرانی حبیب یغمایی بود نه یک شاعر فرانسوی به نام لافونتن. آخر مگر لافونتن پارسی می‌دانسته که این شعر پارسی را بسراید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گمانم، در همان زمان حبیب یغمایی هم مردم می‌دانستند که اصل این داستان در شعرهای لافونتن آمده است شاید آن موقع مردم «باسوادتر» بودند و بیشتر مطالعه داشتند و به ویژه با ادبیات کلاسیک فرانسه بیشتر آشنا بودند، چون زبان خارجی در مدرسه‌ها فرانسه بود! حالا این شخص (که شاید از جوانان یا نوجوانانی باشد که سال‌ها پس از مرگ حبیب یغمایی زاده شده) طوری سخن گفته است که انگار کشف ادبی قرن را کرده است و از رازی سر به مُهر پرده برداشته است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حبیب یغمایی به چه چیزی باید اعتراف کند یا می‌کرد؟ در حضور چه کسی باید اعتراف می‌کرد؟ تازه مگر این شخص انتقادکننده همه‌ی نوشته‌ها و یادداشت‌های حبیب یغمایی را خوانده است؟ اگر خوانده است آیا در آنها «اعترافی» درباره‌ی این شعر پیدا کرده است؟ آیا حبیب یغمایی گفته این داستان ساخته‌ی خودم است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در همان صفحه‌ی ویکی‌پدیا عکسی از دستنویس کتاب کلیله و دمنه در کتابخانه‌ی ملی فرانسه هست که گفته شده مربوط به داستان روباه و زاغ این کتاب است. یعنی شاید حبیب یغمایی داستان را از کلیله و دمنه گرفته است. من در کلیله و دمنه ترجمه‌ی نصرالله منشی نگاهی کوتاه کردم اما این داستان را نیافتم. شاید جست‌وجوی من اشتباه بوده است. شاید هم آنچه من دارم کامل نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-6412264061079519744?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/6412264061079519744/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=6412264061079519744&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6412264061079519744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6412264061079519744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/11/blog-post_19.html' title='شعر روباه و زاغ سروده‌ی چه کسی است'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-5cqPWwiYNfU/TshosCBsuoI/AAAAAAAAAiQ/R-yA5MsUYbk/s72-c/rubah_o_zagh.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-1025553980141195939</id><published>2011-11-17T00:10:00.006-05:00</published><updated>2011-11-24T21:29:21.574-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='واژه‌سازی'/><title type='text'>سره‌گویی و زبان پارسی</title><content type='html'>پنج‌شنبه ۲۶/آبان/۱۳۹۰ - ۱۷/نوامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه سال پیش درباره‌ی واژه‌نامه‌ای نوشتم به نام &lt;a href="/2008/09/blog-post_19.html" target="_blank"&gt;«پارسی بگو»&lt;/a&gt; که گروهی از ایرانیان دلسوز زبان پارسی در کشور بلژیک فراهم کرده‌اند و برای بسیاری از واژه‌ها و عبارت‌های ناپارسی - خواه عربی خواه اروپایی - برابرهای پارسی پیشنهاده‌اند. به تازگی در یوتوب به گروه دیگری برخوردم که هدف‌شان سَره‌گویی و سَره‌نویسی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برنامه‌ی معرفی &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=6wpmU88jdSE" target="_blank"&gt;سره‌گویی&lt;/a&gt; در تلویزیون اندیشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;object style="height: 390px; width: 640px;"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/6wpmU88jdSE?version=3&amp;amp;feature=player_detailpage"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowScriptAccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/6wpmU88jdSE?version=3&amp;amp;feature=player_detailpage" type="application/x-shockwave-flash" allowfullscreen="true" allowscriptaccess="always" height="360" width="640"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما ایرادهای من به کار این گروه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱) سره‌گویی طبیعی نیست&lt;br /&gt;من پیشتر هم گفته‌ام که با «سَره‌گویی» و سره‌نویسی مخالف ام. هیچ زبان توانمند و مطرحی وجود ندارد که در آن واژه‌های بیگانه نباشد. واژه‌ها میان زبان‌های جابجا می‌شوند و در زبان‌های دیگر معناها و بارها و سایه‌های معنایی دیگری می‌یابند. تنها زبان‌های قوم‌های دورافتاده و بیرون از ارتباط با جهان است که دست نخورده مانده و «پاک» است. از راه دادوستد زبانی است که مردم از همدیگر می‌آموزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲) سره‌گویی راه حل مشکل ما نیست&lt;br /&gt;اما مانند بسیاری چیزهای دیگر، این دادوستد زبانی باید دادمندانه و منصفانه باشد. یعنی حق زبان میزبان رعایت شود. مشکل ما این نیست که واژه‌هایی از زبان‌های عربی یا انگلیسی یا فرانسه وارد زبان ما شوند. مشکل آنجا است که واژه‌های مهمان یا وام‌واژه‌ها نباید واژه‌های زبان میزبان را بیرون بیاندازند و بدتر آن که دستور زبان و صرف و نحو خود را بر زبان میزبان تحمیل کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای نمونه، مشکل ما با زبان عربی آن است که در زبان و نوشتار برخی از نویسندگان، زبان عربی تمام سازوکارهای زبانی و ساختاری خویش را بر زبان پارسی تحمیل کرده است. یعنی نه تنها برای ساختن نام کننده (اسم فاعل) و دیگر شکل‌ها و صرف‌های کنش‌ها، از دستور و صرف و نحو عربی پیروی می‌شود و همراه با «علم»، واژه‌های «تعلیم» و «تعلم» هم وارد شده و جای دانش و آموختن و آموزاندن را گرفته است بلکه نام کننده‌ی «تعلیم» هم بر پایه‌ی صرف زبان عربی «مُعلّم» شده است و جای «آموزگار» پارسی را گرفته است. این دست‌درازی‌ها به واژگان زبان پارسی هم رسیده و برای نمونه، واژه‌های پارسی را به صورت نر و ماده یا مذکر و مونث درآورده است! حال آن که در زبان پارسی جنس معنا ندارد. مثلا «دهه‌ی مبارکه»! به جای «دهه‌ی مبارک» یا «دهه‌ی فرخنده». یا ساختن صفت «ممهور» از «مُهر» به جای «مهرشده». یا «دوشیزه‌ی محترمه» به جای «دوشیزه‌ی محترم» یا «دوشیزه‌ی گرامی». مشکل دیگر، جمع بستن واژگان پارسی با پسوندهای جمع عربی است مانند نگارشات! پیشنهادات! گزارشات! فرمایشات! و یا کاربرد زشت تنوین با قیدهای پارسی مانند گاهاً، خواهشاً و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳) کم‌دانشی زبانی یا کم‌توجهی سره‌گویان&lt;br /&gt;رفتار بیشتر کسانی که به دنبال سره‌گویی و سره‌نویسی هستند واکنشی است و از دانش زبانی و واژگانی کافی برخوردار نیستند. نمی‌توان هر واژه‌ای را به سادگی با واژه‌ی دیگر جایگزین کرد. برای نمونه این بانو در برنامه‌ی تلویزیونی می‌گوید به جای «جامعه» از واژه‌ی «چپیره» استفاده کنیم! حال آن که واژه‌ی چپیره دست کم دو ایراد دارد: نخست آن که ریشه‌ی آن مشخص نیست که از چه زبانی آمده است. در فرهنگ‌ها به دو صورت چپیره و جبیره آمده است و روشن نیست شکل درست آن کدام است. ایراد دوم آن به معناشناسی برمی‌گردد. یعنی چپیره بر پایه‌ی کاربردش در شاهنامه‌ی فردوسی و گرشاسپنامه‌ی اسدی توسی، به معنای انبوه و توده‌ای از مردم است مانند شماری از سپاهیان که در جایی جمع شده باشند و این مفهوم با «جامعه» بسیار فرق دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴) وضعیت کنونی زبان پارسی&lt;br /&gt;در نوشتارهای دیگرم گفته‌ام که در وضعیت کنونی، ما باید زبان پارسی را از تاخت و تاز زبان انگلیسی به ویژه به دست خود مردم پاس بداریم. یعنی جلوی ورود نالازم و آشفته‌ی و سیلاب‌وار واژگان انگلیسی را به زبان طبیعی بگیریم. بیرون راندن واژه‌هایی که صدها سال پیش به زبان پارسی وارد شده‌اند اولویت کمتری دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین بانو هم درباره‌ی هدفشان می‌گوید که ما با خودمان فکر کردیم که اگر فردا این نسل مهاجر و به ویژه نسل دومی‌های زاده شده یا بزرگ شده در کشورهای اروپایی و امریکای شمالی که به ایران برگردند هیچ کدام به زبان پارسی تسلط ندارند و زبان پارسی‌شان نصفه و نیمه است و نیمه‌ی دیگر زبانشان انگلیسی یا فرانسه یا ایتالیایی و ... خواهد بود. اما در عمل تغییر دادن واژه‌های قدیمی و عربی‌تبار رایج در زبان پارسی (مانند جامعه) برایشان اولویت پیدا کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهتر است هدف خود را همان آموزش پارسی طبیعی به ایرانیان ساکن در بیرون از ایران و به ویژه نسل دومی‌ها قرار دهند نه زدودن واژه‌های رایج در پارسی رایج در ایران! برای نمونه برخی از پدرمادرهای ایرانی که در بیرون از کشور زندگی می‌کنند زمان سخن گفتن با فرزندان خود می‌گویند: جوس استرابری می‌خواهی؟! خب اگر هدف آن است که فرزند شما انگلیسی بیاموزد از او بپرسید: do you want strawberry juice? و اگر می‌خواهید با او به زبان پارسی سخن بگویید بپرسید آب توت فرنگی می‌خواهی؟ «جوس استرابری می‌خواهی» به چه زبانی است؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه این شترگاوپلنگ زبانی از راه شبکه‌های بی‌دروپیکر ماهواره‌ای دارد به زبان مردم ایران هم وارد می‌شود و در منوی برخی آبمیوه‌فروشی‌ها و بستنی‌فروشی‌ها می‌بینیم که نوشته «میلک شیک» (milkshake) و «دو اسکوپ بستنی» (scoop) !!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-1025553980141195939?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/1025553980141195939/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=1025553980141195939&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1025553980141195939'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1025553980141195939'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/11/blog-post_17.html' title='سره‌گویی و زبان پارسی'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-2707742172636073546</id><published>2011-11-16T00:15:00.018-05:00</published><updated>2011-11-19T22:45:42.398-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>باز هم زبان پارسی</title><content type='html'>چهارشنبه ۲۵/آبان/۱۳۹۰ - ۱۶/نوامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه گذشته مطلبی درباره‌ی &lt;a href="/2011/10/blog-post_06.html" target="_blank"&gt;زبان پارسی در تهران&lt;/a&gt; نوشتم و دوست گرامی مسعود لقمان آن را در &lt;a href="http://iranshahr.org/?p=15271" target=_blank"&gt;پایگاه ایرانشهر&lt;/a&gt; بازپخش کرد. در پایگاه ایرانشهر، نظرها و پیغام‌هایی که برخی خوانندگان در پای آن مطلب گذاشتند برایم جالب و در عین حال افسوس‌آور بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از خوانندگان چنین گفته است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;دوست عزیز، امروز را با آن موقع که [نام] «هیلمن» را به فارسی روی ماشین می‌نوشتند مقایسه نکنید. آن موقع شاید ۵% مردم ایران با حروف انگلیسی آشنا بودند. الان شاید ۶۰ تا ۷۰ درصد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی دنیای امروز هر کسی که به مدرسه رفته باشه حداقل به ۲ یا ۳ زبان دنیا آشنایی یا تسلط داره. اگر هم نرفته باشه که حتی فارسی را هم نمی‌تونه بخونه. بنابراین چه روی ویترین مغازه‌ها فارسی نوشته باشند چه انگلیسی، حالیش نمی‌شه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون مادرهایی که به قول شما برای فرستادن بچه‌هاشون به کلاس انگلیسی مثل آب جوش غل غل می‌زنند از سرعته [=سرعتِ] زندگی امروزی خبر دارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر نمی‌دونید، بدونید که تا ۲۰ یا ۳۰ ساله [=سالِ] دیگه، اگه کسی انگلیسی رو ندونه بی‌سواد محسوب می‌شه. این رَوَندیه که کشورهای پیشرفته جهان به ان پی برده‌اند و در کشور ما یه چند سالی طول می‌کشه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها نه برای از بین بردن زبان و فرهنگ فارسی است، بلکه جامعه مدرن امروزی این را درخواست می‌کنه&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;- نخست آن که کاش منبع این آمارهای گوناگون درباره‌ی میزان آشنایی مردم ایران با خط و زبان انگلیسی در دو دوره‌ی یاد شده (یعنی ۵٪ و ۶۰ یا ۷۰٪) را هم می‌دادند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- دومین پرسش من مربوط به ادعایی است که هر کسی به مدرسه رفته باشد دست کم به دو یا سه زبان آشنا یا مسلط است! در کدام کشور دنیا چنین است؟ آیا صرف این که ما بتوانیم الفبای انگلیسی را بشناسیم به معنای آشنایی با آن زبان است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سوم این که با نظر ایشان، میزان کاربرد خط و زبان پارسی در ایران به آن بستگی دارد که چند درصد از مردم با خط و زبان انگلیسی آشنا هستند. اگر همه‌ی مردم با خط انگلیسی آشنا باشند، پس لابد باید دیگر خط و زبان پارسی را ببوسیم و کنار بگذاریم. اصطلاحی هست که می‌گوید «در خانه ماندن بی‌بی از بی‌چادری است، نه از حجب و حیا!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- واقعا ادعای ارتباط زبان انگلیسی و سواد جای شگفتی دارد. من نمی‌دانم منبع چنین ادعایی کجا است؟ اکنون در روی کره‌ی زمین، نزدیک ۷ میلیارد انسان زندگی می‌کنند که تنها درصد کمی از آنها به زبان انگلیسی آشنا هستند.  تا ۲۰ یا ۳۰ سال دیگر معلوم نیست این شماره به چند برسد. شاید ۸ یا ۹ میلیارد یا بیشتر؟ با حساب ایشان، تمام آن جمعیتی که زبان انگلیسی نمی‌دانند «بیسواد»اند؟! یعنی مردم فرانسه و آلمان و همه‌ی قاره‌ی امریکای مرکزی و جنوبی و قاره‌ی افریقا و چین و هند و ... بیسواد اند؟ چرا هنوز در کشورهای «پیشرفته»ی اروپایی این قدر «بیسواد» وجود دارد؟ یعنی صِرف دانستن زبان انگلیسی برابر با سواد داشتن است و نیازی به دانستن باقی علم‌ها و دانش‌ها نیست؟ یعنی هر کسی که زبان مادری‌اش انگلیسی است، خود به خود «باسواد» و دانشمند است حتا اگر دزد و آدمکش یا معتاد باشد، اما اگر ریاضیدان بزرگ یا شیمی‌دان بزرگی باشد و انگلیسی نداند «بی‌سواد» است؟! آیا ما به معنای سخنانی که می‌گوییم توجه داریم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواننده‌ی دیگری چنین گفته است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;در جهانی که در حال تبدیل شدن به دهکده جهانی است نباید از این نالید که چرا مردم به فراگیری زبان خارجی روی آورده‌اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه شما به طور شدیدی نسبت به زبان فارسی تعصب دارید که تا مقدار زیادی درست است، ولی وقتی از حد خارج می‌شود در آن صورت هیچ تفاوتی بین شما و تندروهای دینی نیست. چون شما هم مانند آن‌ها فقط و فقط خودتان را قبول دارید و سعی می‌کنید از همه افراد دنیای خارج دوری کنید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست خوبم به جای این که مردم را سرزنش کنید که چرا از زبان انگلیسی استفاده می‌کنند تلاش کنید قدمی مفید برای رشد و گسترش و اعتلای زبان فارسی و معرفی آن به دنیا بردارید و از این تعصب‌های بیجا و مخرب دوری کنید.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;سخن من با این شخص آن است که در این دهکده‌ی جهانی، مسئولیت ما به عنوان ایرانی چیست؟ آیا نباید از فرهنگ و زبان خود دفاع کنیم؟ آیا نباید نماینده‌ی این فرهنگ و زبان باشیم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من کجا گفته‌ام که از افراد دنیای خارج باید دوری کرد؟ اصلا سخن من از فراگیری زبان خارجی نیست. اتفاقا من از طرفداران سرسخت فراگیری زبان‌های بیگانه‌ام و خودم هم تلاش می‌کنم هر چه بیشتر بیاموزم. تنها سخن من آن است که هر چیزی به جای خویش. چرا ما باید روی شیر و ماست و دستمال کاغذی و فیلم‌های ایرانی که مصرف‌کننده‌ی بیش از ۹۰ درصد آنها مردم ایرانی هستند تنها با خط انگلیسی چیز بنویسیم؟! مشکل این است که اصلا خط و زبان پارسی جایش را به خط و زبان انگلیسی (آن هم خیلی وقت‌ها با غلط‌ها و اشتباه‌های فاحش و زشت) داده است. آیا این نشانه‌ی آن است که ما به دهکده‌ی جهانی وصل شده‌ایم؟ در این دهکده‌ی جهانی چرا تنها خط و زبان انگلیسی باید استفاده شود؟ در این دهکده‌ی جهانی آیا تنها معیار، دانستن زبان انگلیسی است؟ این بیشتر همگون‌سازی و امریکایی‌سازی است تا جهانی شدن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مردم را سرزنش کرده‌ام که هویت خود را از دست می‌دهند و در برابر فرهنگ بیگانه خودباخته می‌شوند نه این که از زبان انگلیسی استفاده می‌کنند. اصلا مشکلی که من مطرح کرده‌ام کاربرد زبان انگلیسی نیست. سخن من از خودباختگی فرهنگی است. این که فکر کنیم «وای! من عقب ماندم. پس بهتر است همه چیز را به خط و زبان انگلیسی بنویسم و بگویم تا نشان بدهم که نه خیر، خیلی هم پیشرفته ام». &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش ایشان به این وبلاگ هم سر می‌زد و می‌دید که موضوع سخن من چیست. اتفاقا من در این وبلاگ کتاب‌های فراوانی به زبان انگلیسی و دیگر زبان‌ها معرفی کرده‌ام. بنابراین هیچ مشکلی با زبان انگلیسی و دانستن و کاربرد آن ندارم. بسیاری از جستارها و نوشتارهای من بر پایه‌ی منبع‌ها و مقاله‌ها و کتاب‌هایی است که به زبان انگلیسی (یا دیگر زبان‌های اروپایی) می‌خوانم. موضوع بر سر این است که عده‌ی بسیاری از هموطنان ما، دانستن زبان انگلیسی را با «سواد» یکی می‌دانند. ابزار انتقال دانش را با خود دانش یکی گرفته‌اند. برای همین فکر می‌کنند اگر انگلیسی بپرانند یعنی باسواد و پیشرفته اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم دو نمونه از نتیجه‌های چنین پندار باطل و خطرناک:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://4.bp.blogspot.com/-iumNQnLsGUA/TsNLBb8lQSI/AAAAAAAAAiE/UprOU9Nc2kA/s320/khosh_amad.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5675462443470766370" /&gt;&lt;br /&gt;تابلوی خوشامدگویی با ترجمه‌ی آشفته به زبان انگلیسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن پارسی: ورود شما مسافران محترم را به خاک جمهوری اسلامی ایران گرامی می‌داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن انگلیسی:&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;Login to your honorable passengers soil Islamic Republic of Iran have celebrated. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;جمله‌ی انگلیسی بسیار بی‌معنا و آشفته و یاوه است. این گونه کارها بیشتر آبروریزی است. بیگانه‌ای که به ایران بیاید و این تابلو را ببیند با خود می‌گوید عجب کشوری که در آن یک نفر هم نبوده که زبان انگلیسی را به درستی بداند. (شاید این نمونه‌ای از آشنایی و تسلط مردم به زبان انگلیسی است که در بالا گفته شده بود!) حتا اگر فرض کنیم این تابلو واقعی نبوده و با فتوشاپ درست شده باشد، باز هم نشان می‌دهد که مردم شیفتگی بی‌موردی به زبان انگلیسی دارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا این یکی که قرار بوده است پیامی اخلاقی برای بیننده داشته باشد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://3.bp.blogspot.com/-gFJbKvuxZKA/TsNHFpSHLcI/AAAAAAAAAh4/Pz6ajxAugyM/s320/akharin_khane.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5675458117723696578" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن پارسی: آخرین خانه&lt;br /&gt;متن انگلیسی: &lt;div dir="ltr"&gt;The finally house&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتا وضع به جایی رسیده که استاد شجریان - که قاعدتا به خاطر انس و نزدیکی و همدمی با گنجینه‌ی غنی ادبیات پارسی بایستی بیشتر به زبان پارسی توجه داشته باشد - چندی پیش در لندن &lt;a href="http://www.persian.rfi.fr/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1/20111008-%DA%A9%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%88%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D9%BE-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3" target="_blank"&gt;برنامه‌ای داشت&lt;/a&gt; که در نام آن به جای «کارگاه» از واژه‌ی انگلیسی workshop اما با خط پارسی یعنی «ورک‌شاپ» استفاده شده بود! آن هم کارگاه موسیقی سنتی ایرانی! یعنی مفهوم تازه یا موضوع بیگانه‌ای نیست که مجبور باشیم از واژه‌ی بیگانه استفاده کنیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-2707742172636073546?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/2707742172636073546/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=2707742172636073546&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/2707742172636073546'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/2707742172636073546'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/11/blog-post_16.html' title='باز هم زبان پارسی'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-iumNQnLsGUA/TsNLBb8lQSI/AAAAAAAAAiE/UprOU9Nc2kA/s72-c/khosh_amad.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-8065531000233070498</id><published>2011-11-14T22:20:00.004-05:00</published><updated>2011-11-15T23:55:36.015-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجزیه‌طلبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>بی.بی.سی پارسی: اکثر ایرانیان نژاد آریایی ندارند</title><content type='html'>دوشنبه ۲۳/آبان/۱۳۹۰ - ۱۴/نوامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این هفته بی.بی.سی پارسی خبری منتشر کرد با این عنوان که &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/science/2011/11/111113_l42_vid_ir_genetic.shtml" target="_blank"&gt;«اکثر ایرانیان نژاد آریایی ندارند».&lt;/a&gt;در متن گزارش چنین آمده است: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;گروهی از محققین ژنتیک در دانشگاه پورتسموت [پورتسموث Portsmouth] انگلیس، به سرپرستی یک محقق ایرانی به نتایج جالبی درباره[ی] نژاد ایرانیان رسیده‌اند. این گروه معتقدند اکثر ایرانیان، بر خلاف آنچه تصور می‌شود، نژاد آریایی ندارند. بلکه به نژادی تعلق دارند که حدود ده هزار سال پیش ساکن ایران بوده‌اند. این تحقیقات که قسمتی از تحقیقات جهانی ژنتیک است به سرپرستی دکتر مازیار اشرفیان بناب سال‌ها پیش در دانشگاه کمبریج شروع شده و در دانشگاه پورتسموت به نتیجه رسیده است.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;باید پرسید تعریف ژنتیک «نژاد آریایی» چیست؟ داده‌های ژنتیک ایرانیان امروزی با کدام گروه مرجع به عنوان «نژاد آریایی» مقایسه شده است؟ آیا در این بررسی، منظور از نژاد آریایی، مردمان آلمانی بوده است؟ دکتر اشرفیان می‌گوید که ایرانیان امروز با مردم آسیای میانه شباهت ژنتیک ندارند. باید یادآور شد به خاطر مهاجرت‌ها و جنگ‌ها و دگرگونی‌های قومی، امروزه ساکنان آسیای میانه و تراقفقاز دیگر با باشندگان نخستین آن در دوران باستان و زمان تاریخی آریایی‌ها یکسان نیستند و ترکیب قومی و زبانی این دو منطقه بسیار تفاوت کرده است. یعنی باشندگان این دو منطقه، امروزه بیشتر مردمان آلتایی و ترکان زردپوست اند. و البته که ایرانیان با ترکان آلتایی فرق دارند. حالا این گروه با پژوهش ژنتیک ثابت کرده است که ایرانیان امروز با مردم آسیای میانه و تراقفقاز ریشه‌ی ژنتیک مشترک ندارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظریه‌ی مهاجرت آریاییان از بیرون به درون پشته‌ی ایران تنها یکی از نظریه‌های مطرح در این زمینه است. یعنی درباره‌ی خاستگاه اصلی آریاییان یا ایرانیان نظریه‌های گوناگونی مطرح است: &lt;br /&gt;۱) آریاییان از آسیای میانه به پشته‌ی ایران آمدند.&lt;br /&gt;۲) آریاییان از تراقفقاز و جنوب روسیه‌ی امروزی و ارمنستان به پشته‌ی ایران آمدند&lt;br /&gt;۳) اساسا آریاییان از فلات ایران به بیرون مهاجرت کرده‌اند نه بر عکس!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتا اگر این پژوهش درست باشد، می‌شود از آن نتیجه گرفت که آریاییان از بیرون به ایران نیامده‌اند. البته گفتم اشکال اصلی این است که گویا در این پژوهش، داده‌های ژنتیک ایرانیان امروز با ساکنان امروز آسیای میانه مقایسه شده‌اند نه با ساکنان آسیای میانه در سه هزار سال پیش. و روشن نیست که داده‌های ژنتیک آریاییان نخستین را از کجا آورده‌اند که ایرانیان امروز را با آنان مقایسه کرده‌اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید توجه داشت که از سده‌ی ششم میلادی و به ویژه از سده‌ی نهم دهم میلادی یعنی پایان دوران ساسانیان و آغاز دوران اسلامی، قوم‌های آلتایی یعنی ترکان زردپوست (و بعدها مغولان) وارد آسیای میانه شده‌اند و با قوم‌های ایرانی آن ناحیه درآمیخته‌اند. به طوری که پیشتر هم در معرفی کتاب «فرهنگ سکایی در پادشاهی ختن» نوشته‌ی هارولد بیلی گفتم، برای نمونه مردم ختن - که از شاخه‌ی ایرانیان سکایی بودند - گرچه با مردم آلتایی درامیخته‌اند اما برپایه‌ی پژوهشی همچنان ویژگی‌های ظاهری ایرانی خود را حفظ کرده‌اند. درباره‌ی منطقه‌ی تراقفقاز هم باید به یاد داشت که از دوران مغولان، ترکان زیادی در اینجا ساکن شدند و با مردم ایرانی و دیگر قوم‌های ساکن در قفقاز با هم درآمیختند. بنابراین ساکنان امروزی این دو منطقه از نظر ژنتیک با مردم ایران فرق دارند. البته معنای این سخن آن نیست که ساکنان امروزی این دو منطقه همان آریایی‌های نخستن اند و چون مردم ایران با آنان فرق دارند پس ایرانی‌ها آریایی نیستند! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بحث ژنتیک و زیستی که بگذریم، از جنبه‌ی زبانی باید گفت که واژه‌ی «ایرانی» شکل دیگری از «آریایی» است یعنی ایر = آریایی. ایران = آریاییان. آریایی یعنی نژاده، نجیب، بااصالت. ایرانیان خود را ایر = نژاده می‌خواندند و نام اصلی کشور ما به ویژه از زمان ساسانیان «ایران شهر» (Eran-shahr) بود به معنای کشور ایرها یا کشور آریایی‌ها. پس از اسلام این نام به صورت «ایران» کوتاه شده است. این نام در شاهنامه به خاطر وزن، به صورت «شهر ایران» یا «ایران زمین» درآمده است. بنابراین گفتن این که ایرانیان آریایی نیستند یعنی ایرانیان ایرانی نیستند! مگر آن که منظورشان از «آریایی» همان بحث آلمانی‌ها باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در سده‌ی نوزدهم و آغاز بیستم میلادی، آلمانی‌ها بحث «نژاد پاک آریایی» را مطرح کردند حال آن که بحث آریایی هیچ ربطی به آنان نداشت و آنان ژرمن بودند. آریایی مفهومی قومی و فرهنگی و زبانی است. اما از زمان آلمانی ها شد مفهوم نژادی با تعریف امروزی و اروپایی یافت. البته از قرن بیستم و زمان جنگ جهانی عده‌ای در ایران، زیر تاثیر آلمانی‌ها و اروپاییان، خیلی به موضوع «نژاد آریایی» توجه کردند و متاسفانه اکنون هم گروه‌های خاصی به ویژه در بیرون از کشور، این بحث نژادی را علم کرده‌اند که برای منافع ملی ما بسیار خطرناک است. چون هیچ پایه‌ای ندارد و سودی هم ندارد. مهم‌ترین عامل پیوند ما ایرانیان (و حتا با کشورهای حوزه‌ی فرهنگی ایران بزرگ یعنی افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان و کازاخستان و اران و قفقاز و ...) فرهنگ و پیشینه و زبان مشترک است. نه «نژاد» آریایی. البته بیشتر مردم ایران این حس را داشته‌اند که با ترکان و عربان فرق دارند. یعنی هویت قومی جداگانه‌ای برای خویش می‌شناختند و می‌شناسند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون پان‌ترکان از ترک زبان بودن مردم آذربایجان سواستفاده می‌کنند و می‌گویند اینان هم ترک اند و «افسانه‌ی گرگ خاکستری» (بوز قورت) را به برخی جوانان ایرانی آموزش می‌دهند. یعنی چیزی که هرگز در میان ایرانیان شناخته شده نبوده است. مردم آذربایجان ایرانی اند نه ترک و منظورم هم از ترک به معنای مردمانی آلتایی با ویژگی چشمان تنگ مانند ترکمان و ازبک و ... دیگر قوم‌های آلتایی است. مردم آذربایجان ایرانیانی هستند که به مرور و به ویژه از زمان صفویان ترک زبان شده‌اند. حتا مردم امروز ترکیه نیز حاصل درآمیزی ترکان آلتایی با مردم یونانی و ارمنی و کرد ساکن در آناتولی هستند و به همین خاطر بیشترشان ویژگی‌های ظاهری ترکان را از دست داده‌اند. حتا به فرض هم که مردم آذربایجان ایران از نظر قومی ترک باشند اما از نظر فرهنگی ایرانی اند یعنی نوروز و چهارشنبه سوری و یلدا را جشن می‌گیرند. شاهنامه‌ی فردوسی و دیوان حافظ می‌خوانند. البته از آنجا که گفتن هر یاوه‌ای از پان‌ترکان دور نیست ادعا می‌کنند که نوروز هم جشنی ترکی بوده است که ایرانیان هم آن را جشن می‌گیرند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایرانی مفهومی فرهنگی است و برای ایرانیان، نژاد به معنای اروپایی آن هرگز مطرح نبوده است. هنوز هم ایرانیان از هر قوم و زبان و دین با یکدیگر و در کنار هم با صلح و دوستی و آرامش زندگی می‌کنند و با هم ازدواج می‌کنند و در هم آمیخته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین اگر بخواهیم به بی.بی.سی بدبین باشیم این خبر شاید تنها خوراکی برای تجزیه‌طلبان است. واگر هم خوش‌بین باشیم خبر دقت تاریخی و فرهنگی ندارد. یعنی به موضوع فرهنگی از جنبه‌ی ژنتیک پرداخته است. از جنبه‌ی مثبت، این خبر ثابت می‌کند که مردم ایران، به ویژه ایرانیان آذربایجان با ترکان آلتایی آسیای میانه و ترکان قفقاز هیچ گونه پیوند ژنتیک ندارند و ادعاهای پان‌ترکان بر ترک بودن مردم آذربایجان بی‌پایه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت&lt;br /&gt;هم چنین نگاه کنید به این نوشتار با نام &lt;a href="http://ariapars.persianblog.ir/post/256/" target="_blank"&gt;بی.بی.سی و ایرانیان غیرآریایی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-8065531000233070498?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/8065531000233070498/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=8065531000233070498&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8065531000233070498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8065531000233070498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html' title='بی.بی.سی پارسی: اکثر ایرانیان نژاد آریایی ندارند'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-503141427137943471</id><published>2011-11-11T21:44:00.006-05:00</published><updated>2011-11-20T08:55:27.689-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پانترکان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نظامی گنجه ای'/><title type='text'>دولت باکو و دزدی نظامی گنجوی</title><content type='html'>آدینه ۲۰/آبان/۱۳۹۰ - ۱۱/نوامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از کارهایی که دولت تزاری روسیه و به ویژه دولت کمونیستی شوروی در انجام آن مهارت ویژه‌ای داشت بازنویسی تاریخ و تحریف واقعیت بود. یکی از مهم‌ترین پروژه‌های دوران استالین هویت‌سازی و مهندسی قومی بود. بدین ترتیب که برای هر یک از «جمهوری» نوساخته‌ی شوروی تاریخ مستقل و «ملی» ساختند و «شخصیت‌های ملی» هم تراشیدند. این پروژه‌ی تحریف تاریخ بسیار موفق بود و در شخصیت ساکنان این جمهوری‌ها به ویژه نسل‌های دوم و سوم پس از انقلاب روسیه تاثیر ژرفی گذاشت و دروغ‌های دوران استالین به عنوان حقیقت‌های مسلم تاریخی دانسته شدند. یکی از هدف‌های استالین و دیگر سران روسیه و شوروی بریدن ارتباط و پیوند تاریخی و فرهنگی سرزمین‌های قفقاز از ایران بود. یعنی سرزمین‌هایی که در سده‌ی نوزدهم و در جریان دو جنگ ایران و روسیه و عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمان‌چای از خاک ایران جدا شدند. استالین در جشن سالگرد هشت صد سالگی نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی و پارسی‌زبان، او را «شاعر بزرگ برادران آذربایجانی» دانست که به هیچ وجه نباید او را به ایران «تسلیم» کنند! از آن زمان دولت باکو به پیروی از فرمان رفیق استالین، تبلیغات سنگینی برای «آذربایجانی» کردن نظامی گنجوی در پیش گرفته است. پس از فروپاشی دولت شوروی در سال ۱۹۹۱ م./ ۱۳۷۰ خ. و باز شدن فضای بسته‌ی شوروی به جهان بیرون، موج و گنداب این تحریف‌ها و بازنویسی‌های تاریخی به کشورهای دیگر رسید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دولت باکو، جسارت و گستاخی خود در زمینه‌ی «آذربایجانی» بودن نظامی گنجوی را به جایی رسانده است که وقتی در ایران، نظامی گنجوی را شاعر بزرگ ایرانی دانستند، با نادیده گرفتن مرزهای تاریخی و با انکار هویت صد و چندساله‌ی خود، مرزهای امروزی را به هشت صد سال پیش اعمال کرده و برآشوبید و به ایران اعتراض کرد. یعنی دزدان به صاحب مال اعتراض می‌کنند! حال آن که بنا به همان هشت صد تاریخی که از زمان نظامی گنجوی می‌گذرد همه‌ی صاحب نظران و کارشناسان و مردم عامی نظامی را شاعری ایرانی و پارسی زبان می‌دانند و خود نظامی نیز عشق و وابستگی خود را بارها به ایران آشکار کرده است که مشهورترین بیت وی چنین است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;همه عالم تن است و ایران دل ----------- نیست گوینده زین قیاس خجل&lt;br /&gt;چون که ایران دل زمین باشد ---------------- دل ز تن بِه بوَد، یقین باشد&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;در سال‌های پس از فروپاشی شوروی، دولت باکو در اقدام‌های تبلیغاتی مجسمه‌ی نظامی گنجوی را در شهرها و کشورهای مختلف جهان نصب می‌کند و او را «شاعر بزرگ آذربایجانی» می‌خواند حال آن که در زمان نظامی گنجوی، کشوری به نام آذربایجان وجود نداشته است و گنجه مرکز سرزمین ارّان و بخشی از ایران بوده است. دیگر این که تمام شعرهای نظامی به زبان پارسی است و مربوط به فرهنگ ایرانی است و هیچ ربطی به زبان و فرهنگ ترکی و آلتایی ندارد. بیشتر این سیاست‌بازان و دزدان فرهنگی کشور الهامستان با نام دزدی «جمهوری آذربایجان» حتا توانایی خواندن شعرهای نظامی به زبان اصلی را ندارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تازگی نیز دولت باکو تصمیم گرفته است به مناسبت بیستمین سالگرد «استقلال» خود، مجسمه‌ی نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، را در کشور مکزیک نصب کند و او را «شاعر ملی آذربایجان» اعلام کند. واقعا جای سازمان و دولتی دلسوز برای فرهنگ ایران خالی است که به این یاوه‌گویان و غارتگران فرهنگی پاسخی مناسب بدهد. نیاکان این ترکان شهرهای و مردمان ایران را غارت می‌کردند و خود اینان فرهنگ ایران را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;روشن است که موضوع سخن من هرگز دشمنی با ترکان و ترکی نیست! من به ترکان و زبان ترکی و ایرانیان ترک‌زبان بسیار احترام می‌گذارم. موضوع سخن من در اینجا و همه‌ی نوشتارهای مشابه در این وبلاگ، «پان‌ترکان» و تجزیه‌طلبان و هویت‌دزدان هستند. بحث قیّم بودن گروهی از ایرانیان بر دیگران هم نیست. تنها موضوع غارت میراث فرهنگی ایران به دست دولت باکو است! اگر آنها به فرهنگ ایران احترام می‌گذاشتند و به واقعیت اقرار می‌کردند که حرفی نبود. می‌توانند بگویند نظامی شاعری ایرانی است اما میراث مشترک هر دو کشور است. ایراد در این است که آنان نظامی را شاعری «آذربایجانی» می‌دانند که ایران می‌خواهد آن را «تصاحب» کند! یعنی واقعیت را ۱۸۰ درجه وارونه کرده‌اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم چنین ن.ک. به &lt;br /&gt;&lt;a href="/2009/03/blog-post_13.html" target="_blank"&gt;کشمکش بر سر نظامی گنجوی&lt;/a&gt; و &lt;br /&gt;&lt;a href="/2008/11/politicization-of-nizami-ganjavi.html" target="_blank"&gt;سیاسی‌سازی نظامی گنجوی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-503141427137943471?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/503141427137943471/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=503141427137943471&amp;isPopup=true' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/503141427137943471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/503141427137943471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/11/blog-post_11.html' title='دولت باکو و دزدی نظامی گنجوی'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-1740750199995461115</id><published>2011-11-09T21:43:00.002-05:00</published><updated>2011-11-15T23:40:20.904-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>ایران و قطر</title><content type='html'>چهارشنبه ۱۸/آبان/۱۳۹۰ - ۹/نوامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خبرها آمده است که گویا قرار است پروازهای داخلی ایران به خط هواپیمایی شیخ‌نشین قطر داده شود. از سوی دیگر هم شنیده‌ام این خط هوایی پروازهایی از امریکای شمالی به قطر گذاشته است و ایرانیان ساکن امریکای شمالی به این پرواز علاقه نشان داده‌اند زیرا دیگر لازم نیست با چند پرواز و ساعت‌ها انتظار از راه اروپا به ایران بیایند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید از دید کاسبکارانه و به اصطلاح امروزی برخی ایرانیان «بیـــــزیــــنس» این موضوع طبیعی باشد اما برای من جای پرسش است که چه گونه برخی از همین ایرانیان، به ویژه در لوس آنجلس و امریکا شبانه‌روز به عرب‌ها دشنام می‌دهند و از «نژاد آریایی» سخن می‌گویند و گلویشان را برای «خلیج همیشه فارس» پاره می‌کنند اما وقت عمل که می‌رسد ناگهان یاد آرامش خیال و آسودگی سفر و «بیــــــزیـــــنس» می‌افتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنین باید از مسئولان پرسید چرا کار کشور ما به جایی رسیده است که حتا پروازهای داخلی را هم باید به شیخ‌نشین کم‌جمعیت و اما پررو و گستاخی چون قطر بسپاریم که طبق آمارها، سال‌های سال است که چندین برابر حق خود از حوزه‌های مشترک نفتی پارس جنوبی، نفت و گاز استخراج می‌کند و به فروش می‌رساند و حق مردم ایران را در روز روشن می‌خورد. و از سوی دیگر برای ایران شاخ و شانه می‌کشد و با صرف همین پول‌های دزدیده شده از مردم ایران، بر خلاف همه‌ی پیمان‌های جهانی و نام‌های رسمی و پذیرفته شده در سازمان ملل، نامی جعلی را برای «خلیج فارس» تبلیغ می‌کند. و باز هم پا را از این فراتر گذاشته، مالکیت ایران را بر جزیره‌های ایرانی تنب کوچک و بزرگ و ابوموسا به چالش می‌کشد و علیه ایران بیانیه صادر می‌کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به قول ناصر خسرو: &lt;br /&gt;زی تیر نگه کرد، پر خویش برو دید ----- گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-1740750199995461115?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/1740750199995461115/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=1740750199995461115&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1740750199995461115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1740750199995461115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/11/blog-post_09.html' title='ایران و قطر'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-6369664606500754935</id><published>2011-11-01T23:33:00.004-04:00</published><updated>2011-11-09T21:52:59.676-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فيلم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هخامنشیان'/><title type='text'>پاسخ به فیلم اسکندر</title><content type='html'>سه‌شنبه ۱۰/آبان/۱۳۹۰ - ۱/نوامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال ۲۰۰۴ م./ ۱۳۸۳ خ. اولیور استون، کارگردان مشهور امریکایی، فیلمی از زندگی اسکندر مقدونی ساخت که در همان زمان هم نقدهای فراوانی به آن شد. مشاور تاریخی این فیلم فردی است به نام دکتر رابین لین فاکس (Robin Lane Fox) که از «اروپامحوران» (Eurocentricist) مشهور است و در کتاب خود درباره‌ی تاریخ یونان و روم باستان با لحن تند و بد و تحقیرآمیز از ایرانیان و هخامنشیان یاد کرده است. دکتر کاوه فرخ در همان زمان نقدی بر فیلم اولیور استون نوشت که می‌توانید آن را در &lt;a href="http://www.kavehfarrokh.com/articles/nordicism/the-alexander-movie-how-are-iranians-and-greeks-portrayed/" target="_blank"&gt;وبگاه شخصی&lt;/a&gt; او بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تازگی هم به کتابی برخوردم که در سال ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ. در پاسخ به مضمون و ادعاهای مطرح شده در این فیلم نگاشته شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.amazon.com/Responses-Oliver-Stones-Alexander-Wisconsin/dp/0299232840/ref=sr_1_1?ie=UTF8&amp;qid=1320722695&amp;sr=8-1" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://4.bp.blogspot.com/-xK9U529FfD8/Trigz4Zyq-I/AAAAAAAAAg8/M4P__LU2vzM/s320/alexander_response.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5672460543847476194" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: پاسخ‌هایی به فیلم اسکندر ساخته‌ی اولیور استون&lt;br /&gt;ویراستاران: پاول کارتلج (Paul Cartledge) و فیونا رُز گرینلند (Fiona Rose Greenland)&lt;br /&gt;ناشر: دانشگاه ویسکانسین&lt;br /&gt;سال: ۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ.&lt;br /&gt;صفحه: ۳۷۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب مجموعه‌ی مقاله‌هایی با مشخصات زیر:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;پیشگفتار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پاره‌ی نخست: فیلم اسکندر اولیور استون&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;۱- اسکندر اولیور استون و تراداد [=سنت] فیلم‌های حماسی&lt;br /&gt;نوشته‌ی جوآنا پاول&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲- پذیرش عمومی فیلم اسکندر&lt;br /&gt;نوشته‌ی جون سولومون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پاره‌ی دوم: پیشینیان فیلم اسکندر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;۳- داستان اسکندر روی صحنه: ارزیابی انتقادی «داستان ماجراجویانه» اثر رتینگن&lt;br /&gt;نوشته‌ی رابین لین فاکس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴- ظهور تاریخ: «اسکندر بزرگ» ساخته‌ی رابرت راسن&lt;br /&gt;نوشته‌ی کیم شهاب‌الدین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پاره‌ی سوم: همدمان اسکندر: جنسیت و مسائل جنسی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;۵- فیلم اسکندر و مسائل جنسی در یونان باستان: برخی سگالش‌های نگریک&lt;br /&gt;نوشته‌ی مارلین اسکینر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۶- اولمیپاس و اولیور: رابطه‌ی جنسی، کلیشه‌سازی جنسیت، و زنان در فیلم اسکندر اولیور استون&lt;br /&gt;نوشته‌ی الیزابت کارنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۷- بخت با مردان مو بلوند است: کالین فرل در فیلم اسکندر&lt;br /&gt;نوشته‌ی مونیکا سیلویرا سیرینو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۸- کیش هفایستیون&lt;br /&gt;نوشته‌ی جین ریمز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پاره‌ی چهارم: رویای اسکندر: مقدونیان و بیگانگان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۹- اولیور استون، فیلم اسکندر، و اتحاد انسان‌ها&lt;br /&gt;نوشته‌ی تامس هریسون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۰- «ای افرودیت! کمکم کن!» بازنمایش زنان شاهانه‌ی ایران در فیلم اسکندر&lt;br /&gt;نوشته‌ی لوید لولین جونز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پاره‌ی پنجم: شیوه‌های نگاه به اسکندر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۱- نگاه به گذشته: تفسیرهای سینمایی از مغاک‌های مقدونیه&lt;br /&gt;نوشته‌ی وریتی پلات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۲- فیلم پرفروش! پاسخ موزه‌ها به اسکندر بزرگ&lt;br /&gt;نوشته‌ی جان شری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسگفتار: اولیور استون&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش‌های فراوانی از این کتاب را می‌توانید در &lt;a href="http://books.google.com/books?id=EOj9Ucpo5WYC&amp;source=gbs_navlinks_s" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; در بخش کتاب‌های گوگل بخوانید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-6369664606500754935?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/6369664606500754935/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=6369664606500754935&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6369664606500754935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6369664606500754935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='پاسخ به فیلم اسکندر'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-xK9U529FfD8/Trigz4Zyq-I/AAAAAAAAAg8/M4P__LU2vzM/s72-c/alexander_response.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-5966774261870226694</id><published>2011-10-22T16:30:00.012-04:00</published><updated>2011-11-15T23:27:32.556-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ساسانیان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ میانی'/><title type='text'>تنگلوشا</title><content type='html'>شنبه ۳۰/مهر/۱۳۹۰ - ۲۲/اکتبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تَنگلوشا (Tangalusha) نام نویسنده‌ای یونانی بوده که در پایان سده‌ی یکم پ.د.م. (پیش از دوران مشترک) و آغاز سده‌ی یکم د.م. زندگی می‌کرده است و نام یونانی‌اش Teucros (تویکروس) بوده است. نام او را با خط لاتین به صورت‌های دیگری هم می‌نویسند: Teukros یا Teucres. و گونه‌های دیگر این نام در نوشتارهای دوران اسلامی عبارتند از: طینکروس (Tinkarus)، طینکلوس (Tinkalus)، طنقروس، تَنکَلوشا (Tankalusha) و تِنکِلوشا (Tenkelusha). در بیشتر نوشتارهای پارسی تنگلوشا نام کتاب دانسته شده است نه نام نویسنده. برای نمونه در فرهنگ برهان قاطع چنین آمده است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;تنگلوشا: کتاب و صفحه‌ی «لوشا»ی حکیم باشد، چه «تنگ» به معنی صفحه و «لوشا» نام حکیمی است رومی و بعضی گویند بابلی بوده و او صاحب علم کیمیا و سیمیا و اکسیر است و در صنایع و بدایع نقاشی و مصوِّری ثانی ِ مانی بوده است، چنان که کتاب مانی را «ارتنگ» می‌خوانند کتاب او را «تنگ» می‌گویند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی گفته‌اند تنگلوشا و ارتنگ نام دو کتاب است. و نام علم‌خانه‌ی رومیان هم هست در نقاشی و صورتگری، و با ثانی مثلثه هم آمده است. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;یا در فرهنگ رشیدی چنین آمده است: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;تنگلوشا: کتابی که «لوشا»ی حکیم صورت‌ها و نقش‌ها و اسلیمی خطایی‌ها و گره‌بندی‌ها و سایر صنایع و بدایع تصویر و نقاشی که خود اختراع کرده بود در آن ثبت نمود، و این کتاب در برابر «ارتنگ» مانی است و همچنان که مانی سرآمد نقاشان چین بوده، او سرآمد مصوِّران روم بوده و کارنامه‌ی نقاشان چین را «ارتنگ» و کارنامه‌ی نقاشان روم را «تنگ» نامند.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;اما در فرهنگ انجمن آرا تنگلوشا نام نویسنده دانسته شده و زمانش هم به دوران ضحاک برده شده است!&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;بعضی آن را از اهل روم دانسته‌اند و چنان نیست، اصح آن که تنگ لوش از اهل بابل و معاصر ضحاک و بر ملت صابئین و صاحب کتاب «وجوه و حدود» بوده است.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;دکتر حیدری ملایری یادآور شدند که کارلو آلفونسو نلّینو (Carlo Alfonso Nallino)، خاورشناس ایتالیایی (درگذشته به سال ۱۹۳۸ م./۱۳۱۷ خ.)، در کتاب خود با نام «تاریخ نجوم اسلامی» (۱۹۱۱ م.) در فصل ۲۶ به بررسی این نام پرداخت. (نام اصلی این کتاب «علم الفلک: تاریخه عند العرب فی القرون الوسطی» بوده که زنده‌یاد احمد آرام در سال ۱۳۳۴ خ. آن را  به زبان پارسی ترجمه کرد.) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنده‌یاد دکتر محمد معین در یادداشت‌هایش بر برهان قاطع بر پایه‌ی کتاب گاهشماری ایرانی نوشته‌ی سیدحسن تقی‌زاده درباره‌ی تنگلوشا چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;تنگلوشای بابلی تالیف توکروس (Teucros) یونانی بوده که ظاهراً در عهد انوشیروان از یونانی به پهلوی و کمی بعد، از پهلوی به زبان آرامی ترجمه شده و این نسخه‌ی آرامی در دست مولفان اسلامی بوده است. به قول نالینو در کتاب «علم الفلک»، این کتاب که ظاهراً در قرن دوم هجری از زبان پهلوی به عربی ترجمه شده در بین منجمان اسلامی معروف بود. قسمت‌هایی از آن در طی کتاب «المدخل الکبیر لعلم النجوم» ابومعشر بلخی، که در سال ۲۷۵ ق. تالیف شده به دست ما رسیده و آن در فصل اول از مقاله‌ی ششم آن کتاب است و عین این فصل را یعنی متن عربی آن را، «بُل» [Franz Boll] در کتاب خود درج کرده و با آنچه از اصل یونانی کتاب توکروس به دست آمده تطبیق نموده است. در نتیجه معلوم شده که این تنگلوشای بابلی مسلماً همان توکروس یونانی بوده که ظاهراً در نیمه‌ی دوم قرن اول میلادی کتاب خود را به یونانی نوشته و بعدها به پهلوی ترجمه شده بوده و حتی در کتاب «بَزیدَج » (ویزیدگ [=گزیده]) پهلوی ... از آن کتاب منقولاتی بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در موقع ترجمه‌ی کتاب توکروس از پهلوی به عربی که به «کتاب الوجوه و الحدود» معروف شده، به علت اغتشاش خط - که قابل همه گونه تصحیف است - اسم مولف که به پهلوی نوشته می‌شده به تنگلوش و تنگلوشا (تینکلوش، تینکلوس، طینفروس) تبدیل شده و نسبت بابلی بدان داده شده است. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;توضیحی که درباره‌ی این دگرگونی به نظر من می‌رسد با توجه به دبیره یا خط پهلوی چنین است: اگر بخواهیم شکل پهلوی این نام را با لاتین حرف‌نویسی کنیم بدین صورت نگاشته می‌شود: 'T?KLUS که نشان پرسش را به جای نویسه یا حرفی در دبیره‌ی پهلوی گذاشته‌ام که هم نشانگر «ا» است و هم نشانگر «ن». حرف L هم به جای نویسه‌ای که هم «ل» است و هم «ر». نویسه‌ی ' هم، نشانگر پایان واژه است اما گاه به «ا» هم خوانده می‌شود. بنابراین «توکروس» به صورت «تنگلوشا» درمی‌آید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره‌ی نسبت «بابلی» برای میان دانشمندان اختلاف است. برخی می‌گویند تویکروس اهل بابل در میان‌رودان (بین‌النهرین) بوده است و دیگران می‌گویند این بابل نه در میان‌رودان بلکه شهری بوده است در ممفیس مصر. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب تویکروس در یونانی چنین است: Paranatellonta tois dekanois به معنای: «برآمدن از کنار دهگان‌ها» و کتابی است در اخترگویی (در انگلیسی: astrology). موضوع کتاب تویکروس یا تنگلوشا فلک است که در آن ۳۶۰ درجه‌ی آسمان به سی و شش «وجه» (در یونانی: dekano در انگلیسی: decan گرفته شده از deka به معنای ده) بخش می‌شود به همین دلیل نام آن را «صُوَر دَرَج» (صورت‌های درجه‌های آسمان) گذاشته بودند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نوشته‌ی تاریخ طبری، در سال ۵۴۲ م. یعنی در زمان خسرو یکم انوشیروان کتاب تویکروس از زبان یونانی به زبان پهلوی ترجمه شد. بعدها این کتاب از زبان پهلوی به زبان عربی برگردان ش.د  اخترشناس ایرانی ابومَشعر بلخی (درگذشته ۲۷۲ ق/۸۸۶ م.) در اثر خود به نام «کتاب المدخل الکبیر علی علم احکام النجوم» ابن هِبنِتا (درگذشته ۳۱۷ ق./۹۲۹ م) در اثر خود به نام «کتاب المُغنی فی احکام النجوم» از این ترجمه‌ی عربی از متن پهلوی سود برده‌اند. ابومشعر در «کتاب الموالید» خود نیز به این کتاب تنگلوشا اشاره کرده است. نلینو در مقاله‌ی دیگری به سال ۱۹۲۲ م. هم به نام «ردگیری آثار یونانی در میان عربان [=مسلمانان] از راه زبان پهلوی» (در ایتالیایی:  Tracce di opere grecche giunte agli Arabi per trafila pehlevica) به همین موضوع پرداخته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم اکنون کتابی از دوران شاه عباس دوم صفوی در دست است به نام «کتاب دَرَج» نوشته شده به سال ۱۰۷۴ ق/۱۱۶۳ م. که گویا بر پایه‌ی دست‌نویسی پارسی از سده‌ی ششم ق./دوازدهم م. بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شادروان رکن‌الدین همایون‌فرخ در سال ۲۵۳۷ شاهنشاهی (۱۳۵۷ خ./۱۹۷۸ م.) ویراستی از آن را با نام «کتاب تنگِلوشا یا صُوَر دَرَج» چاپ کرد. به تازگی نیز آقای رضازاده ملکی در سال ۱۳۸۳ کتاب یاد شده را با این نام منتشر کرده است: کتاب تنکلوشا از مولف ناشناخته به ضمیمه‌ی «مدخل منظوم» از عبدالجبار خجندی (سروده به سال ۶۱۶ ه.ق)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب اصلی تویکروس از میان رفته است و تنها گزیده‌هایی از آن در چند متن یونانی بازمانده است. ترجمه‌ی پهلوی و متن کامل عربی آن نیز به دست ما نرسیده است. تنها بخش‌هایی از متن عربی برجا مانده است و گویا کتاب‌هایی که به تنگلوشا منسوب اند هیچ یک متن اصلی نیستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر معین می‌نویسد در کتاب ابومعشر این وجه‌ها بر پایه‌ی سه باور یعنی یونانی (بطلمیوسی) و هندی و ایرانی شرح داده شده‌اند و برای توصیف ایرانی از کتاب تنگلوشا نقل کرده و نام ایرانی آن وجه‌ها را آورده است. بنابراین شاید این کتاب ترجمه‌ی صِرف از یونانی نبوده بلکه کتاب یونانی در ترجمه به پهلوی تا حدی به قالب ایرانی ریخته و مطالب ایرانی در آن وارد شده بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سده‌ی نوزدهم و بیستم دو تن به نام‌های فرانتس کومون (Franz-Valéry-Marie Cumont، درگذشته ۱۹۴۷ م.) بلژیکی و فرانتس بُل (Franz Johann Evangelista Boll، درگذشته ۱۹۲۴ م.) آلمانی پژوهش‌های مفصلی درباره‌ی تویکروس و آثار او کردند. در دوران معاصر هم پژوهشگری ایتالیایی به نام «آنتونیو پاناینو» (Antonio Panaino) درباره‌ی تویکروس پژوهش‌هایی کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گویا در شعرهای پارسی تنها سه مورد نام تنگلوشا به کار رفته و آن هم در شعرهای خاقانی شروانی و نظامی گنجوی است. این هم آن سه بیت: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;به نام قیصران سازم تصانیف --------- بِه از ارتنگ چین و تنگلوشا (خاقانی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قطبی از پیکر جنوب و شمال ----------- تنگلوشای صدهزار خیال (نظامی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنگی جمله را مجال تویی ----------- تنگلوشای این خیال تویی (نظامی)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد بیت خاقانی سرچشمه‌ی ریشه‌شناسی عامیانه در برهان قاطع و فرهنگ رشیدی درباره‌ی تنگلوشا (تنگ + لوشا) و ارتباط آن با ارتنگ مانی شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاستگاه:&lt;br /&gt;- فرهنگ دهخدا&lt;br /&gt;- مقاله‌ای در کتاب «کلید در گنج حکیم» درباره‌ی تنگلوشا در شعرهای نظامی گنجوی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت&lt;br /&gt;بحث درباره‌ی تویکروس و تنگلوشا دامنه‌دار است و من تنها خواستم اشاره‌ای به این موضوع کرده باشم. در سال گذشته (۲۰۱۰ م. / ۱۳۸۹ خ.) بانویی ایتالیایی به نام لوچا بلیتزیا (Lucia Bellizia) مقاله‌ای در ۳۱ صفحه درباره‌ی اثر تویکروس نوشت که می‌توانید آن را در این نشانی بخوانید.&lt;br /&gt; http://www.apotelesma.it/upload/The_Paranatellonta_in_ancient_Greek_astrological_literature.pdf&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با سپاس از دکتر حیدری ملایری برای فرستادن این مقاله.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-5966774261870226694?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/5966774261870226694/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=5966774261870226694&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5966774261870226694'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5966774261870226694'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/10/blog-post_22.html' title='تنگلوشا'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-1370195309635151999</id><published>2011-10-19T18:52:00.004-04:00</published><updated>2011-10-19T20:53:26.713-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاريخ باستان'/><title type='text'>پروژه‌ی کتابخانه‌ی پرسیوس</title><content type='html'>چهارشنبه ۲۷/مهر/۱۳۹۰ - ۱۹/اکتبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای کسانی که در زمینه‌ی تاریخ ایران باستان پژوهش می‌کنند نوشتارهای یونانیان و رومیان در آن دوران و دوره‌های بعدی یکی از سرچشمه‌های مهم است (هرچند مانند هر متن دیگر راست‌گویی و بی‌طرفی آنان باید همواره سنجیده شود بلکه باید بیشتر دقت کرد چون این دو گروه معمولا رابطه‌ی دوستانه‌ای با ایران نداشته‌اند). &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پروژه‌ای به نام «کتابخانه‌ی رقمی پرسیوس» (Perseus Digital Library) وجود دارد که در گروه «یونان و روم باستان» یا به اصطلاح «تاریخ کلاسیک» در دانشگاه تافت (Tuft) امریکا میزبانی می‌شود. این کتابخانه در دانشگاه شیکاگو و انجمن ماکس پلانک (Max Planck Society) در برلین هم آینه‌سازی شده است. این پروژه در سال ۱۹۸۷ م./ ۱۳۶۶ خ. با هدف گردآوری و بازنمایش مواد مطالعه و پژوهش در زمینه‌ی یونان باستان آغاز شد. نام آن هم از یکی از پهلوانان استوره‌ای یونانی گرفته شده است. (جالب آن که در زمان هخامنشیان برخی از یونانیان قوم «پارس» را نیز به این پهلوان یونانی نسبت می‌دادند!) در ابتدا با توجه به تشنیک‌شناسی آن دوران، دستاوردهای نخستین این پروژه روی گرده‌ی همپک یا سی.دی. منتشر شد و از سال ۱۹۹۵ م./۱۳۷۴ خ. که پدیده‌ی وب گسترش یافت این کتابخانه هم روی وب در دسترس همگان قرار گرفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتابخانه شامل گردآیه‌های زیر است:&lt;br /&gt;- آثار یونانی و رومی باستان: شامل آثار نویسندگان یونان و روم باستان و نیز منبع‌های دومین (کمکی) مانند تاریخ هرودودت، تاریخ آپیان (Appian)، کتاب‌های پلوتارخ، توکیدیدس (توسیدید)، آریان (Arrian)، آتناییوس (Athenaeus)، دیودوروس سیکولوس (سیسیلی)، و دیگران. این گردآیه تنها دربرگیرنده‌ی نوشتارهای تاریخی نیست بلکه نوشتارهای دیگری نیز می‌توان در آن یافت چون ترجمه‌ی لاتین کتاب مقدس مسیحیان و یهودیان، آثار هومر به همراه توضیح پژوهشگران معاصر، ارسطو، اریستوفانس، سنت آگوستین، مارکوس اورلیوس، سزار آگوستوس، یولیوس سزار، اقلیدس، یوریپیدس (اوریپید) و بسیاری دیگر. این کتاب‌ها هم به زبان اصلی (یونانی و لاتین) هستند و هم با ترجمه‌ی انگلیسی. و می‌توان در همه‌ی آنها جست‌وجو کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- گردآیه‌ای از شیءهای هنری شامل ۱۳۰۵ سکه و ۱۹۰۹ گلدان و ۲۰۰۳ مجسمه و ...&lt;br /&gt;- آثار به زبان‌های ژرمنیک شامل زبان های نورس کهن و ژرمنیک و گوتیک&lt;br /&gt;- آثاری درباره‌ی تاریخ امریکا در سده‌ی نوزدهم م.&lt;br /&gt;- ادبیات انگلیسی در دوران نوزایش (رُنسانس)&lt;br /&gt;- شعرهای دوران نوزایش و انسان‌گرایی در ایتالیا از دوران دانته الیگییری () تا میانه‌ی سده‌ی شانزدهم م. &lt;br /&gt;- بخشی هم به زبان عربی مربوط می‌شود که هم اکنون تنها قران با ترجمه‌های انگلیسی در آن هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشانی این کتابخانه چنین است: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.perseus.tufts.edu/hopper" target="_blank"&gt;http://www.perseus.tufts.edu/hopper&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-1370195309635151999?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/1370195309635151999/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=1370195309635151999&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1370195309635151999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1370195309635151999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/10/blog-post_19.html' title='پروژه‌ی کتابخانه‌ی پرسیوس'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-6782770797084661183</id><published>2011-10-17T18:58:00.002-04:00</published><updated>2011-10-19T19:06:56.720-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ریشه‌شناسی'/><title type='text'>فروتن و برتن</title><content type='html'>دوشنبه ۲۵/مهر/۱۳۹۰ - ۱۷/اکتبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز داشتم به ریشه‌شناسی واژه‌ی proud در زبان انگلیسی نگاه می‌کردم. داگلاس هارپر در «فرهنگ برخط ریشه‌شناسی انگلیسی» نکته‌ی جالبی نوشته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;در بیشتر زبان‌های هندواروپایی این مفهوم ترکیبی از یک پشوند به معنای «بالا» است به همراه «دل یا تن یا اندیشه» و هم معنای مثبت دارد و هم معنای منفی. برای نمونه:&lt;br /&gt;- یونانی باستان:  hyperephanos  به معنای «بس نمون» (over-appearing)&lt;br /&gt;- گوتیک: hauhþuhts به معنای «با وجدان بلند» (high-conscience)&lt;br /&gt;- انگلیسی کهن: ofermodig به معنای «بس اندیشه» (over-moody) و نیز heahheort به معنای «دل بلند» (high-heart). &lt;br /&gt;در دیگر زبان‌ها نیز معنای اصلی واژه‌ی مربوط از «ورآمدن و پف کردن یا باد کردن» گرفته شده است مانند balch در زبان ولزی که شاید از ریشه‌ی «باد کردن» (swell) آمده باشد و نیز kamari در یونانی معاصر که از kamarou در یونانی باستان به معنای «تاق‌دار» (furnished with vault) گرفته شده است. &lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;جالب آن که در زبان پارسی هم این مفهوم با واژه‌ی «برتن» (بر = بالا + تن) بیان می‌شده است و مخالف آن در زبان پهلوی «ایرتن» بوده که امروزه بیشتر به جای آن «فروتن» (فرو=پایین + تن) به کار می‌رود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه از ویس و رامین سروده‌ی فخرالدین اسعد گرگانی:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;زن مسکین فروتن، مرد برتن --------- کمان سرکشی آهخته بر زن &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;واژه‌ی عربی تبار «مغرور» در اصل صفت مفعولی از «غرّه» و به معنای «فریفته و گول خورده» است. مغرور کسی است که فریفته‌ی خویش است. غرور نیز در اصل به معنای فریفتن یا فریب خوردن است. این هم چند کاربرد از مغرور به همین معنای فریب خورده:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;مشو خاقانیا مغرور دولت ----------- که دولت سایه‌ی ناپایدار است (خاقانی شروانی) &lt;br /&gt;ز مغروری کلاه از سر شود دور ------------ مبادا کس به زور خویش مغرور (نظامی گنجوی – خسرو و شیرین)&lt;br /&gt;تا چه خواهی خریدن ای مغرور ----------- روز درماندگی به سیم دغل (سعدی شیرازی – گلستان)&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;اما بعدها گسترش معنایی یافته و جای برتن پارسی را هم گرفته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گمانم در برخی گویش‌ها «سر بزرگ» هم کنایه از «نادان» است و هم به معنای «برتن و مغرور». در ادبیات پارسی «سربزرگ» به دو معنای زیر به کار رفته است:&lt;br /&gt;- پرزور و بَرنده: &lt;br /&gt;کآن یکی گر سگ است گرگ شود ---------- وین به قصد تو سربزرگ شود (اوحدی مراغه‌ای)&lt;br /&gt;- بزرگوار&lt;br /&gt;چو شدم سربزرگ درگاهش -------------- یافتم راه توشه از راهش (نظامی گنجوی – هفت پیکر)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-6782770797084661183?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/6782770797084661183/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=6782770797084661183&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6782770797084661183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6782770797084661183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/10/blog-post_17.html' title='فروتن و برتن'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-7907621682908344612</id><published>2011-10-13T18:34:00.007-04:00</published><updated>2011-10-19T20:59:23.065-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فرهنگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ساسانیان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاريخ باستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ میانی'/><title type='text'>دکتر محسن ذاکری و خاستگاه عَیّاران</title><content type='html'>پنج‌شنبه ۲۱/مهر/۱۳۹۰ - ۱۳/اکتبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروزه به خوبی دانسته است که «فرهنگ مسیحیت» روکشی است بر تمدن روم و یونان و بسیاری از جنبه‌های این دو تمدن اروپایی به مسیحیت راه یافتند و دین سامی مسیحیت را به شکل امروزی آن درآوردند. فلسفه‌ی یونانی و باورهای و آیین‌های رومی شکل مسیحی به خود گرفتند. برای نمونه بسیاری از اصطلاح‌های کلیسایی از تمدن رومی گرفته شده است و حتا عنوان pontiff که برای بابا یا پاپ به کار می‌رود از اصطلاح‌های دینی روم پیش از مسیحیت بوده است. به همین روش آنچه به نام «فرهنگ و تمدن اسلامی» شناخته می‌شود در واقع ترادیسش (transformation) و روکشی است بر تمدن و فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و به گفته‌ی ابن خلدون و ریچارد نلسون فرای و دیگران، ایرانیان از دین عربی اسلام، فرهنگ و دینی جهانی ساختند. بسیاری از نهادها و جنبه‌های تمدن دوران اسلامی ریشه در تمدن و فرهنگ بلند و والای ایران پیش از اسلام دارد و بر پایه‌ی دستاوردهای پیشین ایرانیان بنا شده است. پیشتر از نهاد &lt;a href="/2011/06/blog-post_21.html" target="_blank"&gt;«وقف»&lt;/a&gt; گفتم که تغییر یافته‌ی نهاد «پد روان» (pad ruwān «برای روان») در دوران ساسانیان است. هم چنین کار سترگ و ارزشمند شادروان دکتر محمد محمدی ملایری به نام &lt;a href="/2011/05/blog-post.html" target="_blank"&gt;«تاریخ و فرهنگ ایران ساسانی در عصر انتقال به دوران اسلامی»&lt;/a&gt; در شش جلد را هم معرفی کردم که به طور گسترده و مفصل به همه‌ی این گونه ترادیسش‌ها پرداخته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز به نهاد اجتماعی دیگری از دوران ساسانیان می‌پردازم که در دوران اسلامی به زندگی خود ادامه داد و بالید و گسترش یافت. این نهاد «جوانمردی» نام دارد که در نوشتارهای عربی به صورت «فُتوّت» درآمده است و از آنجا دوباره به زبان پارسی برگشته است. جوانمردان را با نام‌های دیگری نیز می‌خواندند از جمله «عَیّاران». عَیّاران گروهی اجتماعی بودند که برای دفاع از ستمدیدگان و زیردستان و یاری درماندگان به پا می‌خاستند و جوانمردی و رازداری و دلاوری و بی‌باکی از نشانه‌های آنان بود. بد نیست در اینجا توصیف عَیّار را از فرهنگ معین و نیز چند نمونه از کاربرد عَیّار در ادبیات پارسی را هم بیاورم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;عَیّاران: یاران یا جوانمردان یا فتیان، طبقه‌ای از طبقات اجتماعی ایران را تشکیل می‌دادند، متشکل از مردم جَلد و هوشیار از طبقه‌ی عوام الناس که رسوم و آداب و تشکیلاتی خاص داشته‌اند و در هنگامه‌ها و جنگ‌ها خودنمایی می‌کرده‌اند. این گروه بیشتر دسته‌هایی تشکیل می‌داده‌اند و گاهی به یاری اُمَرا یا دسته‌های مخالف آنان برمی‌خاسته‌اند و در زُمره‌ی لشکریان ایشان می‌جنگیده‌اند. در عهد بنی‌عباس شماره‌ی عَیّاران در بغداد و سیستان و خراسان بسیار گردید. معمولاً دسته‌های عیاران پیشوایان و رییسانی داشتند که به قول مؤلف «تاریخ سیستان» آنان را «سرهنگ» می‌نامیدند. عَیّاران مردمی جنگجو و شجاع و جوانمرد و ضعیف‌نواز بودند. عَیّاران سیستان در اغلب موارد با مخالفان حکومت عباسی همدست می‌شدند و در جزو سپاهیان آنان درمی آمدند. مثلاً در قیام «حمزه‌ی خارجی»، یکی از سرهنگان عیاران به نام «ابوالعریان» با او همراه بود. دیگر «حَرب ابن عُبَیده» بود که عامل خلیفه، اَشعَث ابن محمد ابن اشعث، را شکست داد. یعقوب ابن لیث صفّار از همین گروه بود و به یاری عَیّاران سلسله‌ی صفاری را تأسیس کرد. عَیّاران جوانمردی پیشه داشتند و به صفات عالی رازنگهداری و دستگیری بیچارگان و یاری درماندگان و امانت‌داری و وفای به عهد آراسته و در چالاکی و حیله نامبردار بودند. &lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;این هم چند نمونه شعر: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;همان نیز شاهوی عیار اوی ------------- که مهتر پسر بود و سالار اوی (فردوسی توسی)&lt;br /&gt;دست در هم زده چون یاران در یاران ---------- پیچ درپیچ چنان زلفک عیاران (منوچهری دامغانی)&lt;br /&gt;عیار دلی دارم بر تیغ نهاده سر ----------------- کز هیچ سر تیغی عیار نیندیشد (خاقانی شروانی) &lt;br /&gt;سعدی سر سودای تو دارد نه سر جان --------- هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن (سعدی شیرازی)&lt;br /&gt;زان طره‌ی پرپیچ و خم، سهل است اگر بینم ستم / از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند؟ (حافظ شیرازی)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;دکتر محسن ذاکری در این باره پژوهش مفصلی کرده و نشان داده که عَیّاران ریشه در سربازان و اسواران دوران ساسانیان داشتند. عیاران موضوع پایان‌نامه‌ی دکتری وی بوده و سپس در همین باره کتابی نوشته است با مشخصات زیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://1.bp.blogspot.com/-oTlZWcIAFXU/Tp9ScY-K3wI/AAAAAAAAAgY/cAWZ4ylGmSw/s320/zakeri_ayyaran.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5665337503948398338" /&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: سربازان ساسانی در جامعه‌ی آغازین اسلامی: خاستگاه عَیّاران و فتوت&lt;br /&gt;Sasanid Soldiers In Early Muslim Society: The Origins Of 'Ayyārān And Futuwwa&lt;br /&gt;نویسنده: محسن ذاکری&lt;br /&gt;ناشر: اوتو هاراسوویتز (Harrassowitz) در ویسبادن آلمان&lt;br /&gt;سال: ۱۹۹۵ م./ ۱۳۷۴ خ. &lt;br /&gt;صفحه: ۳۹۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فهرست گنجانده‌های کتاب چنین است: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل ۱: مقدمه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل ۲: جامعه‌ی ایران در دوران واپسین ساسانی&lt;br /&gt;- آیا شاهنشاهی ساسانیان به صورت زمیندارانه (فئودال) بوده است؟&lt;br /&gt;- زمینداران خُرد یا آزادان&lt;br /&gt;- سازمان ارتش و دیوان (نظامی و اداری)&lt;br /&gt;- سواره نظام و پیاده نظام&lt;br /&gt;- جنگاوران نخبه: اسباران [=اسواران]&lt;br /&gt;- همراهان شاه: بندگان و سرهنگان و عَیّاران&lt;br /&gt;- خلاصه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل ۳: آزادان در جامعه‌ی نخستین اسلامی&lt;br /&gt;- مقدمه&lt;br /&gt;- دهگانان و فتوحات اسلامی&lt;br /&gt;- اسباران در بصره و کوفه&lt;br /&gt;- اسباران در سوریه (شام)&lt;br /&gt;- دیوان استانی&lt;br /&gt;- دهقانان و اسباران در عراق&lt;br /&gt;- دهقانان و اسباران در خراسان&lt;br /&gt;- فرزندان نژادگان: ابناء [الاحرار]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل ۴: گوالش (توسعه)های ادبی و فقهی&lt;br /&gt;- آزادمردیه، شعوبیه، آزادگی و فتوت&lt;br /&gt;- قَدَریه و اُسواریه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فصل ۱ به اهمیت و جایگاه بحث جوانمردی و عَیّاری و عَیّاران پرداخته شده است. از جمله این که از سال‌های نخستین دوران اسلامی تا همین سده‌ی بیستم میلادی و ورود «نوین‌شدگی» (مدرنیته) نهاد اجتماعی «جوانمردی» با نام‌های گوناگونی چون جوانمردان، عَیّاران، فَتیان، (پس از مغولان: اَخیان، لوطیان و داش‌ها و مَشتی‌ها) در منطقه‌ی پهناوری از آسیای میانه تا مصر فعّال بوده و در زندگی مردم تاثیر بسزایی داشته است. عَیّاران هم در سیاست و برآمدن گروه‌های قدرت نقش داشتند و هم در شکل‌گیری ادبیات و داستان‌های عامیانه و فرهنگ مردم (فولکلور). مشهورترین جوانمردی که در تاریخ آغازین پس از اسلام در ایران به قدرت رسید یعقوب پسر لیث رویگر سیستانی است و مشهورترین داستان همان «سَمَک عَیّار». تا پیش از شکل‌گیری صنف‌های کاری به شکل امروزی و نوین، همه‌ی پیشه‌وران و صنعتگران در نهادهای اجتماعی‌ای گرد هم می‌آمدند که در اندیشه و فلسفه و مرام ِ سازمان عَیّاری ریشه داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر ذاکری سپس به پیشینه‌ی پژوهش در زمینه‌ی خاستگاه این نهاد اشاره می‌کند و می‌نویسد که نخستین بار «یوزف فُن هامر-پورگشتال» (Joseph von Hammer-Purgstall) آلمانی بود که در آغاز سده‌ی نوزدهم میلادی (درگذشته ۱۸۵۶ م.) به بحث فتوت پرداخت و از آن با نام «سلحشوری یا شوالیه‌گری اسلامی» نام برد که پیش از شوالیه‌های اروپایی وجود داشته است. پس از وی هرمان ثورنینگ (Hermann Thorning) در سال ۱۹۱۳ م. کار مهمی در زمینه‌ی فتوت منتشر کرد. در ایران معاصر نیز نخستین بار استاد ملک الشعرای بهار به ریشه‌شناسی عَیّار پرداخت و ریشه‌ی عربی آن را به پرسش کشید و گفت که «عَیّار» عربی شده‌ی «ای یار!» پارسی است و ربطی به «عَیَر» عربی (بسیار آمد و شد کردن) ندارد. پس از وی نیز استاد پرویز ناتل خانلری نمونه‌هایی از متن‌های پهلوی به دست داد که در آن «عَیّار» به کار رفته بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان طور که دکتر معین گفته و در فصل ۱ کتاب دکتر ذاکری هم آمده است در زمان خلیفه‌ی عباسی «الناصر لدین الله» (۵۷۵ تا ۶۲۲ ق/ ۱۱۸۰ تا ۱۲۲۵ م.) بحث فُتوّت و عَیّاران بسیار سازماندهی شد و کتاب‌های فراوانی درباره‌ی شیوه‌های عَیّاری و اصول و مرام عَیّاران و سازمان آنها فراهم شد که امروزه جزو مهم‌ترین آثار در این زمینه است. هم چنین در کتاب «قابوس‌نامه» نوشته‌ی عنصرالمعالی کیکاووس زیاری فرمانروای گرگان و طبرستان که برای اندرز به پسرش گیلانشاه نوشته است بخش مهم و بزرگی به آیین جوانمردی پرداخته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل دوم به پرسش مهم دیگری می پردازد که در پاسخ آن میان پژوهشگران و استادان تاریخ دوران ساسانیان هنوز همدلی و همرایی وجود ندارد. بسیاری چون آرتور کریستنسن و رومن گیرشمن باور داشتند که ایران ساسانی زمیندارانه یا به اصطلاح فئوالی بوده است. اما ریچارد نلسون فرای و ان لمبتون مخالف این نظر اند و زمینداری ایرانی را با فئودالیسم اروپایی بسیار متفاوت می دانند. سپس ذاکری به طبقه های مختلف اجتماعی در دوران ساسانیان می پردازد و باور رایج به چهار طبقه بودن مردم و ناممکن بودن جابجایی میان طبقه را به پرسش می کشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فصل سوم نقش اسواران (یا با نگارش او: اسباران) در جامعه ی آغازین اسلامی از جمله پاسبانی و حفظ نظم شهرهایی چون کوفه و بصره و سوریه بررسیده می شود. در سده های نخستین اسلامی دو تن از فرمانروایان ایران در منطقه ی قفقاز لقب «اسوار» داشتند یعنی «ابوالاسوار شاوور [=شاپور] پسر فضلون» (درگذشته ۴۵۹ ق.) فرمانروای گنجه و نوه اش «ابوالاسوار شاوور پسر منوچهر» (درگذشته ۵۱۸ ق.) و کیکاووس در قابوسنامه از شاوور فضلون یاد کرده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://1.bp.blogspot.com/-MzRVWvrdLrw/Tp9TspAJ5BI/AAAAAAAAAgk/gA9kl6Dt42g/s320/zakeri.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5665338882641224722" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر محسن ذاکری کارشناسی خود را در رشته‌ی ادبیات انگلیسی در سال ۱۳۵۶ خ. از دانشگاه تهران دریافت کرد و سپس به دانشگاه واشینگتن در سیاتل امریکا رفت و در رشته‌ی روان‌شناسی مدرک گرفت اما سپس تغییر مسیر داد و به سوی پژوهش‌های خاورشناسی رفت و در سال ۱۹۸۴ م. / ۱۳۶۳ خ. مدرک کارشناسی ارشد خود را در این زمینه گرفت. وی موضوع عَیّاران و جوانمردان و فتیان را به عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری خود برگزید و به دانشگاه یوتا در شهر «سالت لیک» (دریاچه‌ی نمک) رفت و در سال ۱۹۸۷ م/ ۱۳۶۷ خ. مدرک دکتری خود را گرفت. وی برای پژوهش بیشتر در این زمینه به آلمان رفت. اما در زمان بازگشت، بی آن که توضیحی داده شود، به او روادید ورود به امریکا داده نشد و تا سال ۱۹۹۳ م. / ۱۳۷۲ خ. مجبور شد در آلمان بماند. وی پایان‌نامه‌ی خود را پس از پژوهش‌های بیشتر در سال ۱۹۹۵ م./ ۱۳۷۴ خ. در آلمان به صورت کتابی منتشر کرد که در اینجا بدان پرداختیم. از سال ۱۹۹۴ م. / 1373 خ. تا سال ۲۰۰۰ م. / ۱۳۷۹ خ. در دانشگاه «هاله و یِنا» (Halle and Jena) در آلمان به آموزش زبان و ادبیات پارسی پرداخت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب دیگری که از وی در سال ۲۰۰۷ م. / ۱۳۸۶ خ. به دست انتشارات بریل هلند منتشر شده است به انتقال دانش و حکمت ایرانی پیش از اسلام به دوران اسلامی می‌پردازد. نام این کتاب دوجلدی چنین است: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«خرد ایرانی در لباس عربی: جَواهر الکِلَم و فَرائد الحِکَم نوشته‌ی علی ابن عُبَید ریحانی» &lt;br /&gt;Persian Wisdom in Arabic Garb: Ali b. Ubayda al-Rayhani's Jawahir al-Kilam wa-Far'id al-Hikam&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب دو سال بعد در سال 1388 خ./2009 م. در ایران جایزه‌ی کتاب سال را گرفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر ذاکری هم اکنون مشغول نوشتن کتابی درباره‌ی زندگی و آثار «محمد ابن خلف مَرزُبان» (درگذشته ۳۰۲ ق/ ۹۲۱ م) است که از نویسندگان ایرانی پرکار بوده و با ترجمه‌ی بیش از پنجاه رساله از آثار پهلوی به زبان عربی، در انتقال دانش و خرد ایرانی به دوران اسلامی بسیار تاثیرگذار بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(زندگینامه دکتر ذاکری برگرفته از دو صفحه‌ی زیر است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;http://www.iranheritage.org/nasirkhusraw/biogs_full.htm&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و صفحه‌ی شخصی وی در دانشگاه گوتینگن آلمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;http://www.uni-goettingen.de/de/208882.html&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نیز پیش‌سخن کتاب عَیّاران و فُتوّت)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-7907621682908344612?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/7907621682908344612/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=7907621682908344612&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/7907621682908344612'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/7907621682908344612'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/10/blog-post_13.html' title='دکتر محسن ذاکری و خاستگاه عَیّاران'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-oTlZWcIAFXU/Tp9ScY-K3wI/AAAAAAAAAgY/cAWZ4ylGmSw/s72-c/zakeri_ayyaran.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-5854472386868725634</id><published>2011-10-10T19:55:00.014-04:00</published><updated>2011-10-11T17:37:05.745-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فرهنگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ میانی'/><title type='text'>طرح‌های حنا در نگارگری ایرانی</title><content type='html'>دوشنبه ۱۸/مهر/۱۳۹۰ - ۱۰/اکتبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ و فرهنگ ایران به خاطر دیرینگی و گستردگی دامنه‌ی آن جای فراوانی برای پژوهش دارد. اما شوربختانه بسیاری از نسل امروز به این پیشینه‌ی خود بی‌توجهی می‌کنند و حتا در سطح کلان نیز بدان توجهی نمی‌شود و این طور می‌شود که پروژه‌ی شاهنامه را باید کسی مانند دکتر چارلز ملویل، استاد انگلیسی دانشگاه آکسفورد، آغاز و راهبری کند و فرهنگ ریشه‌شناسی زبان پارسی دری را در دانشگاه ارمنستان (البته استادی ارمنی ایرانی به نام دکتر گارنیک آساطوریان) به انجام رساند و زبان پارسی در دست رسانه‌ها بازیچه شود و آسیب ببیند در همین حال رییس محترم فرهنگستان زبان پارسی مشغول ترجمه‌ی قرآن باشد! در حالی که به نظر من ترجمه‌ی آقای بهاءالدین خرمشاهی و پاینده و دیگران بسیار مناسب است و رییس فرهنگستان باید وقتش را به کارهای دیگر بپردازد. به قول سعدی شیرازی: «آدمی‌زاده نگه دار که مصحف ببرد».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سوی دیگر، بسیاری از رسم‌ها و سنت‌های دیرپای ما به خاطر بی‌توجهی مردم و شوق «پیشرفت» و «امروزی شدن» یا «نوین شدگی» (مدرنیته) در حال فراموشی و نابودی است. به نظر من پیشرفت و نوین‌شدگی پایدار همچون گیاهی است که باید از دل هر سرزمین ریشه بزند و برروید و بشکوفد وگرنه گیاه وارداتی ِآن، گاه خرزهره‌ای بیش نیست. گاه بناهای تاریخی را می‌بینیم که به خاطر بی‌ذوقی و بی‌سلیقگی مردم با سیم‌کشی‌ها و سیمانکاری‌ها و مانند آن زشت می‌شوند و ارزش خود را از دست می‌دهند. بگذریم که آثار باستانی و تاریخی نیز به دست مسئولان نابود می‌شوند مانند بلاهایی که در اصفهان و دیگر جاها گزارش می‌شود. با سنت‌ها نیز همین گونه بدرفتاری می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از جنبه‌های مهم زندگی اجتماعی و فرهنگی هر جامعه آرایش مردمان است و این که چه گونه و از چه موادی برای زیباسازی و آرایش خود استفاده می‌کنند. حنا یکی از قدیمی‌ترین ماده‌های آرایشی است و در ادبیات پارسی بسیار بدان اشاره شده است. این واژه در اصل عربی «حِنّاء» بوده که در پارسی به صورت «حِنّا» شده است اما به ویژه در شعرهای سده‌ی هفتم به بعد تشدید آن افتاده و به صورت «حَنا» تبدیل شده است. در اینجا به چند نمونه اشاره می‌کنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;رودکی سمرقندی&lt;br /&gt;لاله میان کشت بخندد همی ز دور -------- چون پنجه‌ی عروس به حنّا شده خضیب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرخی سیستانی&lt;br /&gt;بر دست حنا بسته، نهد پای به هر گام ----- هر کس که تماشاگه او زیر چناری است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظامی گنجوی&lt;br /&gt;ز دست خاصگان پرده‌ی شاه ------- نشد رنگ عروسی تا به یک ماه&lt;br /&gt;همیلا و سمن ترک و همایون ------ ز حنّا دست‌ها را کرده گلگون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاقانی&lt;br /&gt;در عروسیّ گل عجب نبوَد ------- گر به حنّا کنند دست چنار &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعدی شیرازی&lt;br /&gt;سرانگشتان صاحبدل فریبش ---- نه در حنّا که در خون قتیل است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیرخسرو دهلوی&lt;br /&gt;عروسانی که حُسن شه پسندند ------- حنا بر دست خود زین گونه بندند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صائب تبریزی&lt;br /&gt;به ذوق رنگ حنا کودکان نمی‌خسبند ---- چه می‌شود، تو هم از بهر آن نگار مخسب!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محتشم کاشانی&lt;br /&gt;تا دست را حنا بست، دل برد از این شکسته ----- دل بردنی به این رنگ کاری است دست بسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وحشی بافقی&lt;br /&gt;همچو خرّم‌دل جوانان در شب ِ نوروز و عید ----- پای‌ها اندر حنا و دست‌ها اندر نگار&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;امروزه در شهرهای بزرگ ایران حنا بسیار کم برای آرایش به کار می‌رود و شاید تنها به آیین «حنابندان» در برخی عروسی‌ها محدود شده باشد. حال آن که در بیرون از ایران حنابندی یکی از شیوه‌های روز و مطرح در آرایش بانوان است. به نظر من اگر فردا در یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای (ترجیحا انگلیسی‌زبان!) برنامه‌ای درباره‌ی حنابندی نشان داده شود موج موج مردم به سوی خرید حنا و آرایش با حنا حمله می‌کنند اما اگر کسی در درون ایران به آنان پیشنهاد حنابندی کند او را عقب افتاده و قدیمی و سنتی می‌خوانند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود موضوع آرایش عروسان در گذشته نیز موضوع جالبی برای پژوهش تواند بود. برای نمونه چند بیت در شرح عروسان از ادبیات پارسی:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;خاقانی&lt;br /&gt;بختیان چون نوعروسان پای کوبان در سماع -------- اختران شب پلاس و چرخ کوهان دیده‌اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مولانا&lt;br /&gt;چه عروسی است در جان که جهان ز عکس رویش ------ چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه شاخه‌هاش رقصان، همه گوشه‌هاش خندان ----- چو دو دست نوعروسان، همه دست‌شان نگاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیف فرغانی&lt;br /&gt;تو مُنقش به سان دست عروس ------- از رخ چون نگار خویشتنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواجوی کرمانی&lt;br /&gt;زان که از بهر قید داماد است ------- که گره می‌کنند زلف عروس&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;دوست گرامی «رفیق فردوسی» مهربانی کردند و کتاب بسیار جالبی برایم فرستادند به نام «طرح‌های ایرانی حنا» نوشته‌ی خانم کاترین کارترایت-جونز. این پژوهش در اصل به عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری او در دانشگاه کنت انجام گرفته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://4.bp.blogspot.com/-KQbfL1Jva5E/TpOI3A_2R1I/AAAAAAAAAfI/-sLWcdNZ1CU/s320/henna_book_s.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5662019635276826450" /&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: طرح‌های ایرانی حنا (The Patterns of Persian Henna)&lt;br /&gt;نویسنده: کاترین کارترایت-جونز (Catherine Cartwright-Jones)&lt;br /&gt;سال: ۲۰۱۰&lt;br /&gt;صفحه: ۸۳&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه و دستاورد این پژوهش آن است که نقش حنا بر دست و پای زنان در نگارگری ایرانی بازتابی از هنر حنابندی در روزگار نگارگر و نقاش بوده است که البته با توجه به محدودیت امکانات و فضای کوچک مینیاتور ایرانی تا جای ممکن بازنموده شده است. طرح‌های حنابندی زنان نیز از نقاشی‌ها و اسلیمی‌های مسجدها و مدرسه‌ها و حمام‌ها، نقش‌های ظرف‌های چینی و خانگی، طرح‌های فرش‌ها، و طلسم‌ها و گردن‌آویزها و مانند آن گرفته می‌شده است. وی هم چنین پیشنهاد می‌کند که نقش‌های حنا نشانگر طبقه و جایگاه اجتماعی و جنسیت شخص است و حنابندی زنان و مردان در نگاره‌ها متفاوت است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پژوهشگر - که خود به حنابندی و آرایش با حنا علاقه‌مند است و خود را هنرمند حناکار می‌داند - در میان ده‌ها نگاره یا مینیاتور ایرانی بازمانده از دوران سلجوقیان تا دوران قاجار (۱۰۰۰ تا ۱۹۰۰ میلادی) جست‌وجو و باریک‌بینی کرده است و هر جا روی دست نگارینی حنابندی بوده است آن را بررسیده است. وی در پیشگفتار می‌نویسد که وقتی در سال ۲۰۰۱ م./۱۳۸۰ خ. این پروژه را آغاز کرد مجبور بود با بسیاری از موزه‌ها و کتابخانه‌ها نامه‌نگاری کند و پس از تعیین وقت قبلی و با هزاران مراسم، بدان سازمان برود و برای مدت کوتاهی کتاب دست‌نویسی را در حضور مسئولان موزه یا کتابخانه ببیند و از روی نگارگری آن یادداشت بردارد و با زحمت عکس تهیه کند. اما خوشبختانه امروز بسیاری از این کتابخانه‌ها و موزه‌ها کتاب‌ها و مینیاتورهای خود را به صورت رقمی (digital) و رجروب (scanned) شده درآورده‌اند و پژوهشگران می‌توانند در هر لحظه که بخواهند از راه دور به این گنجینه‌ها دسترس پیدا کنند و در خانه یا دانشگاه خود به پژوهش بپردازند. این هم چند نمونه از نقاشی‌های ایرانی که از این کتاب برداشته‌ام:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://3.bp.blogspot.com/-Yg9DY2wkoJE/TpOMhgT_twI/AAAAAAAAAfo/a1UPxZNcGh4/s320/henna_maqamat_hariri.jpg" border="2" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5662023663772219138" /&gt;&lt;br /&gt;زنان با دستان حنابسته در مجلس وعظ از کتاب مقامات حریری - دست‌نویس سال ۱۲۳۷ م. / ۶۳۵ ق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://3.bp.blogspot.com/-4XU-QKars2w/TpONpbpsCSI/AAAAAAAAAf0/qPbgpW7p66U/s320/henna_shirin_khusrow.jpg" border="2" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5662024899471608098" /&gt;&lt;br /&gt;بخشی از خسرو و شیرین نظامی، دست‌نویس سده‌ی پانزده م./نهم ق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://4.bp.blogspot.com/-KymSgUomA4M/TpOMVcBxceI/AAAAAAAAAfc/C_531I-jhZc/s320/henna_goldan.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5662023456463614434" /&gt;&lt;br /&gt;بانویی با گلدان - منسوب به میرسیدعلی، نگارگر دوران صفوی، دست‌نویس سال ۱۵۳۹ م. / ۹۴۶ ق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://2.bp.blogspot.com/-tOt9P1DW4kQ/TpOMHfmXFEI/AAAAAAAAAfQ/lTGsg8ZiUKM/s320/henna_banu_neshaste.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5662023216904213570" /&gt;&lt;br /&gt;بانوی نشسته با دست حنا بسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://1.bp.blogspot.com/-Kpz5TcTTGw4/TpOQLBTLkZI/AAAAAAAAAgA/nNCDsP0ETM8/s320/henna_shamshirzan.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5662027675536691602" /&gt;&lt;br /&gt;نقش حنا بر دست دو مرد شمشیرزن از کتاب «صُوَر الافلاک» نوشته‌ی عبدالرحمان صوفی رازی، اخترشناس بزرگ ایرانی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-5854472386868725634?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/5854472386868725634/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=5854472386868725634&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5854472386868725634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5854472386868725634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/10/blog-post_10.html' title='طرح‌های حنا در نگارگری ایرانی'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-KQbfL1Jva5E/TpOI3A_2R1I/AAAAAAAAAfI/-sLWcdNZ1CU/s72-c/henna_book_s.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-6475189929368356199</id><published>2011-10-08T19:38:00.005-04:00</published><updated>2011-10-11T17:37:45.449-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاريخ باستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>پوتین و زرتشت</title><content type='html'>شنبه ۱۶/مهر/۱۳۹۰ - ۸/اکتبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش خبری به دستم رسید درباره‌ی گفت‌وگویی با ولادیمیر پوتین، رییس جمهور پیشین روسیه، که وی در آن درباره‌ی زرتشت و دین وی هم نظرهای جالبی بیان کرده است. اصل گفت‌وگو به زبان روسی در یوتوب هست اما متن انگلیسی آن را هم می‌توان یافت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;من خود را کارشناس ادبیات ایران نمی‌دانم و از این بابت تاسف می‌خورم، چون هر چیزی که می‌شنوم و یا یاد می‌گیرم با وجود پراکنده بودنشان جالب است. این وضعیت درباره‌ی تاریخ ایران هم درست است که بخشی از تاریخ جهان است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آغاز، ایران قدرت جهانی بزرگی بود که از یک سمت به هند و سمت دیگر بخش‌هایی‌ از شوروی سابق را شامل می‌شد. ایران کشور مادر دین‌ها یعنی‌ دین زرتشت است. برخی از کارشناسان دین زرتشت را پایه و اساس دین‌های اسلام، مسیحیت و یهودیت می‌‌دانند. &lt;strong&gt;اما بر پایه‌ی برخی از پژوهش‌ها، دین زرتشت در خطه‌ی روسیه و در جنوب اورال زاده شده&lt;/strong&gt; و پیروان این آیین بزرگ در هنگام مهاجرت عظیم به خطه‌ی ایران، این آیین را با خود به آنجا بردند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظور آن است که تاریخ دو کشور و ریشه‌های دادوستدهای فرهنگی‌شان ژرف‌تر از آن است که بشود در آغاز تصور کرد. بنابرین این‌ها به ما اطمینان می‌دهند که می‌توانیم در هر مسئله ارتباط برقرار کنیم و همدیگر را درک کنیم.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;در اینجا پوتین به سادگی دروغ بزرگی گفته است یعنی این جمله که: دین زرتشت در خطه‌ی روسیه و در جنوب اورال زاده شد. حال آن که بر پایه‌ی آگاهی‌های زبان‌شناسی، زبان اوستایی کهن از زبان‌های ایرانی شرقی و متعلق به ناحیه‌ی بلخ و آسیای میانه است نه روسیه و جنوب اورال. درست است که برخی پژوهشگران سرزمین آغازین و نخستین آریاییان را جنوب روسیه دانسته‌اند اما جنوب روسیه تنها یکی از نامزدهای سرزمین آغازین آریاییان است. تا آنجا هم که من می‌دانم و خوانده‌ام هیچ کسی نگفته است که زرتشت در روسیه و جنوب اورال بوده است. حتا بر پایه‌ی باور سنتی، برخی جایگاه آغازین زرتشت را خطه‌ی آذربایجان دانسته‌اند که پس از پیامبری به بلخ و به درگاه گشتاسپ کیانی رفت. با این حساب هم باز زرتشت در روسیه نبوده است! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا خوب است که نگفته هدف اصلی زرتشت برپاسازی «جامعه‌ی بی‌طبقه و کمونیست» است همان گونه که تاریخ‌نگاران دوران شوروی از تاریخ و ادبیات ایران در دوران اسلامی چنین «کشف»هایی می‌کردند و نظامی گنجوی، شاعر بزرگ ایرانی، را طرفدار جامعه‌ی بی‌طبقه معرفی می‌کردند یا در جنبش سربداران شیعه رگه‌هایی از کمونیسم و انقلاب پرولتاریا کشف می‌کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر پوتین بخواهد در هر زمینه‌ای این گونه با ما «ارتباط» برقرار کند و ما را «درک» کند خدا به داد تاریخ ما برسد، اقتصادمان را که خدا آمرزید....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاکنون فکر می‌کردیم تنها پان‌ترکان و پان‌عربان به دنبال دزدی میراث فرهنگی ما هستند اما باید روسیه را هم به آنان افزود!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-6475189929368356199?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/6475189929368356199/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=6475189929368356199&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6475189929368356199'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/6475189929368356199'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/10/blog-post_08.html' title='پوتین و زرتشت'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-8422665193061997206</id><published>2011-10-06T22:31:00.007-04:00</published><updated>2011-12-04T21:30:19.122-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>زبان پارسی در تهران</title><content type='html'>پنج‌شنبه ۱۴/مهر/۱۳۹۰ - ۶/اکتبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از تازش ویرانگر مغولان به ایران، بسیاری از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی فروپاشید و دانشوران و باسوادان و اهل دانش و فضل یا کشته شدند یا به آوارگی رفتند و در ناکجاآبادها درگذشتند. پس از فرونشستن گردوخاک و فروکش کردن خوی وحشیانه‌ی مغولان، قلم در کف مشتی منشی بی‌کفایت و فضل‌فروش افتاد که برای نشان دادن سطح سواد خود به جای نگارش به زبان پارسی آن دوران، شروع کردند به وارد کردن واژه‌های عجیب و غریب و کمیاب زبان تازی که حتا شاید در خود زبان عربان نیز چندان کاربرد نداشت. این منشیان حتا واژه‌های رایج عربی‌تبار را نیز با واژه‌ها و ترکیب‌های گمنام‌تر عربی جایگزین کردند. این منشیان (به ویژه از دوران صفویان به بعد) صرف و نحو زبان عربی را نیز بر پارسی تحمیل کردند و واژه‌های پارسی را نیز با دستور زبان عربی صرف می‌کردند. برای نمونه از واژه‌ی «مُهر» پارسی صفت «ممهور» (!) یعنی مهر شده و از «کلاه» پارسی صفت «مُکلا» به معنای کلاه‌پوش یا کلاهدار را ساختند. یا به جای «کفشگر»، از «کفش» پارسی واژه‌ی «کفاش» را ساختند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد در دوران ما نیز بلای مشابهی بر سر زبان پارسی می‌آید اما این بار به دست مشتی منشی یا نویسنده‌ی بی‌سواد و غرب‌زده که به خیالشان کاربرد انگلیسی نشانه‌ی فضل و سواد و پیشرفتگی و ارتباط با جهان امروز است. و به دنبال این نویسندگان بی‌مایه، مردم هم به پیروی از الگوهای غلط رفتاری و خودباختگی، به جان زبان پارسی افتاده‌اند و در این میانه رقابت و چشم هم چشمی‌ای است که بیا و بین! به ویژه در «هیولاشهر» تهران منظره‌های زشت و چندش‌آوری به چشم می‌خورد که دل را می‌آزاد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها در بیشتر مغازه‌ها قیمت کالاها تنها به خط انگلیسی نوشته شده است. این پدیده‌ی پر شدن عددهای انگلیسی در نماهای شهری و نشستن آنها به جای عددهای پارسی گویا برای همه عادی شده است و دیگر برای کسی مهم نیست که چرا در نشانگرهای زمان چراغ سبز یا قرمز تقریبا در تمام شهر، عددهای پارسی - که برای همه آشنا است از کم‌سوادان و نوآموزان تا دیگران - باید جایشان را به عددهای انگلیسی بدهند؟ شاید جواب این باشد که این کالاها وارداتی اند. اما از نظر فنی، این صفحه‌ها از ال.یی.دی ساخته شده و برنامه‌پذیر اند و در کشور ما هم استعداد مهندسی و این گونه کارها کم نیست. چرا شهرداری یا راهنمایی رانندگی به این موضوع توجهی نمی‌کند؟ یا اگر هم نخواهیم در ایران این کار را بکنیم، وقتی کشوری به بزرگی ایران به فروشنده‌ی خارجی سفارش این کالاها را می‌دهد، می‌تواند به خاطر حجم خرید بالا، از فروشنده بخواهد آن را برای ایران سفارشی کند تا چراغ‌ها عددهای پارسی را نشان بدهند نه انگلیسی را. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گذشته، وقتی ایران کالایی را از خارج سفارش می‌داد مثلا از آ.ا.گ آلمان یا از ماشین‌سازی‌های اروپایی، نام کالاهایی که وارد بازار ایران می‌شد به خط پارسی هم نوشته می‌شد. اما اکنون مسئله تنها تولیدکنندگان خارجی نیستند. حتا تولیدکنندگان و سازندگان داخلی نیز این روزها نام کالا و محصول خود را تنها به خط انگلیسی می‌نویسند! زمانی روی ماشین انگلیسی «هیلمن» به خط پارسی نام آن نوشته می‌شد اما این روزها نه تنها دیگر از آن خبرها نیست، بلکه کارخانه‌های خودروسازی ایرانی هم نام خودروی ساخت داخل را تنها به خط انگلیسی می‌نویسند یعنی Samand نه سمند! من نمی‌دانم حجم صادرات ماست و شیر و دستمال کاغذی ما به خارج از ایران و کشورهای انگلیسی‌زبان چه قدر است که روی این کالاهای تولید داخل، تنها به خط و زبان انگلیسی چیز نوشته می‌شود. یا فیلم‌های ساخت ایران و به زبان پارسی و بدون زیرنویس را در کدام کشورها می‌بینند که روی دی.وی.دی‌هایی که در بقالی عباس آقای محله فروخته می‌شود نام فیلم‌ها به انگلیسی و پارسی نوشته شده و همه‌ی مشخصات فیلم مانند زمان آن و زبان آن و ... تنها به خط و زبان انگلیسی نوشته می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرکز خریدی در نزدیکی «پل تجریش» (یا به اصطلاح امروزی: میدان تجریش!) هست به نام «تندیس» که تابلوی آن به خط پارسی «تندیس سنتر» است! اما جالب‌تر آن که اعلان حراج تابستانی نه با خط و زبان پارسی بلکه به خط و زبان انگلیسی است و بر شیشه‌ی مغازه‌ها نوشته شده &lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;Summer Sale! Up to 50% off!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;شاید بگوییم خب شاید به خاطر این که در این منطقه گردشگر خارجی زیاد است و این کار برای جلب این مشتریان است. به فرض که گردشگری خارجی به این فروشگاه بیاید بیشتر فروشندگان این فروشگاه توانایی گفت‌وگو به زبان انگلیسی را ندارند (حتا برخی پارسی را هم به درستی صحبت نمی‌کنند!) چه گونه می‌خواهند با او ارتباط برقرار کنند؟ با ماشین حساب؟ تازه اگر هم مشتری خارجی دارند و زبان انگلیسی هم فوت آب اند، اینجا تهران است و پایتخت ایران و خط و زبان رسمی مردم پارسی است. نخست باید به خط و زبان رسمی باشد و آن گاه برای جلب مشتریان خارجی از خط و زبان انگلیسی استفاده کنند. فکر نکنم در شهرهای پرگردشگری چون پاریس و رُم و برلین هم این اندازه به گردشگران توجه کنند که خط و زبان ملی خودشان را فدای انگلیسی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مشکل انگلیسی نوشتن تنها به فروشگاه‌ها محدود نمی‌شود. بلکه در تبلیغ کالاهای خارجی و داخلی هم دیده می‌شود. در بیشتر «تخته‌اعلان‌»ها یا تابلوهای تبلیغاتی هم نام فیلم‌های ایرانی و هم تعریف و تبلیغ کالاها به خط و زبان انگلیسی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمینه‌ی ساخت و ساز نیز در برخی جاها به جای تابلوی «به زودی» عبارت انگلیسی Coming Soon! به چشم می‌خورد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این انگلیسی پراندن به عنوان نشانه‌ی «سواد» حتا به صداوسیما هم رسیده و برخی از «کارشناسان» در برنامه‌های تلویزیونی و خانوادگی بی آن که واقعا نیازی به کاربرد عبارت انگلیسی باشد در سخنان خود عبارت‌های ساده را هم به انگلیسی می‌گویند. حتا برخی مسئولان دولتی هم در تلویزیون از «اوکی» استفاده می‌کنند. شاید مسخره‌ترین مورد در برنامه‌ی ورزشی باشد که گرچه عنوان برنامه «شهرآورد» است مجریان هم چنان از «دربی» و «داربی» استفاده می‌کنند و از «هفتاد و یکمین داربی» یاد می‌کنند. من نمی‌دانم در سی سال گذشته که این مسابقه‌ها برگزار می‌شد چه نامی داشتند؟ آیا از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۸۵ میان تیم‌های پرسپولیس و استقلال مسابقه برگزار نمی‌شد که آن موقع این اصطلاح به کار نمی‌رفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من یک علت دیگر این رفتار زننده، کلاس‌های زبان انگلیسی است که مانند قارچ سر برآورده‌اند و مردم هم از هول هلیم یادگیری انگلیسی، دارند زبان پارسی را هم فراموش می‌کنند. کودکانی که هنوز زبان پارسی را به خوبی نیاموخته‌اند و پدرمادرانی دارند که شوق «پیشرفت» فرزندان‌شان در دلشان مانند آب جوش غلغل می‌زند، وارد کلاس‌هایی می‌شوند که اغلب آموزگاران‌شان هم تسلط کافی به هر دو زبان پارسی و انگلیسی ندارند و نتیجه‌ی این فراروند، زبان شترگاوپلنگ امروزی می‌شود. البته برنامه‌های مبتذل و مجریان بیسواد شبکه‌های ماهواره‌ای نیز در میان خیلی تقصیر دارند و این خود داستانی جداگانه است. تنها به نمونه‌ی کوچکی بسنده می‌کنم. در تلویزیون بی.بی.سی پارسی - که در زمینه‌ی بی‌بندوباری زبانی به پای دیگران نمی‌رسد - نام مجموعه‌ای تلویزیونی «ام.آی.فایو» است و نه «ام.آی.پنج».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید باید به طور رایگان فرهنگ انگلیسی-پارسی در میان مردم توزیع شود و به آنان گفته شود چیزی هست به نام فرهنگ یا لغت‌نامه که هرگاه واژه یا عبارتی را در زبان انگلیسی نمی‌فهمید باید در آن کتاب نگاه کنید و معنای پارسی آن را متوجه شوید. برخی استدلال احمقانه‌ای می‌کنند که چون ما انگلیسی بلدیم نیازی نیست که آن را ترجمه کنیم. و حتا بدتر، باور غلط به «ترجمه‌ناپذیری» واژه‌ها و عبارت‌های انگلیسی است. بدین ترتیب زبان انگلیسی حالت «تقدسی» به خود می‌گیرد و توسل بدان راه نجات است و ترجمه‌ی آن جزو گناهان می‌شود. برای نمونه در برنامه‌ای تلویزیونی کسی می‌گفت «ژورنالیست» با «خبرنگار» خیلی فرق دارد و هیچ معادلی نمی‌توان برای آن پیدا کرد. برای همین باید خود «ژورنالیست» را به کار برد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم دو سه بیت از یکی از سروده‌های تازه‌ام:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه از این آشفته‌کاری! وای از این روز تباه! ---------- زین هیولاشهر تهران، زین پلیدی‌ها پناه!&lt;br /&gt;گشته تقلید از فرنگی مظهر علم و سواد -------- عشق ایران شد حماقت، یا تعصب، یا گناه&lt;br /&gt;شد زبان پارسی آلوده و پامال جهل ------------- هم قلم در دست مشتی بی‌غم و گم کرده راه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این نوشتار را دوست گرامی مسعود لقمان در &lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ghanoononline.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=4&amp;Id=4678" target="_blank"&gt;پایگاه خبررسانی «قانون»&lt;/a&gt; در شماره‌ی پنج‌شنبه ۲۱ مهرماه ۱۳۹۰ نیز بازپخش کرده است به همراه تصویری برای آن به دست بانو مریم تاج‌بخش. با سپاس از هر دو دوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://4.bp.blogspot.com/-zr9u4HA9FpM/TpeCBgqMLrI/AAAAAAAAAgM/UltP41_iX4s/s320/parsi_dar_tehran.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5663138018900061874" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت ۲&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هم چنین ن.ک. به &lt;a href="/2011/11/blog-post_16.html" target="_blank"&gt;نوشتاری تازه&lt;/a&gt; در ادامه‌ی همین موضوع.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-8422665193061997206?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/8422665193061997206/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=8422665193061997206&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8422665193061997206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8422665193061997206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/10/blog-post_06.html' title='زبان پارسی در تهران'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-zr9u4HA9FpM/TpeCBgqMLrI/AAAAAAAAAgM/UltP41_iX4s/s72-c/parsi_dar_tehran.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-1786824023037576785</id><published>2011-10-04T22:43:00.002-04:00</published><updated>2011-10-10T22:01:13.266-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>برج میلاد نماد تهران؟</title><content type='html'>سه‌شنبه ۱۲/مهر/۱۳۹۰ - ۴/اکتبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهرداری تهران از زمان گشایش برج «ناساز و بی‌اندام» میلاد تلاش می‌کند آن را به عنوان نماد تهران معرفی و تبدیل کند. شاید این کار به تقلید از «برج کانادا» (CN Tower) در شهر تورنتوی کانادا یا برج‌های مانند آن در مالزی و سنگاپور و دوبی و ... باشد. اما باید توجه داشت که بیشتر این شهرهایی که برج‌های مخابراتی را نماد و نماینده‌ی خود ساخته‌اند در کشورهایی هستند که معمولا نوپا (و گاه نوکیسه!) هستند و سابقه‌ی معماری بومی و سنتی خود را ندارند و از این رو کوشیده‌اند نماد خود را در معماری نوین و امروزی پیدا کنند. حال آن که تهران و ایران کشوری است با سابقه و پیشینه‌ی معماری بسیار دراز و بهتر است نماد آن نیز بازتاب‌دهنده‌ی پیشینه‌ی معماری آن باشد. دقیقا به همین خاطر بود که در دوران پیش از انقلاب، مهندس حسین امانت با الهام از معماری سنتی و معماری نوین، «برج شهیاد» (آزادی امروزی) را طراحی کرد و ساخت. به نظر من بهتر است همان برج آزادی نماد تهران بماند. همان گونه که هنوز نماد شهر قدیمی لندن پل قدیمی و برج لندن است یا نماد ژاپن و چین خانه‌های سنتی آنها است. درباره‌ی پاریس شاید برج ایفل به خاطر این که جزو نخستین نمونه‌های مهندسی نوین است توجیهی داشته باشد اما برای تهران پس از این که ده‌ها شهر برج مخابراتی را نماد خود کرده‌اند به نظر من دیگر هیچ لطفی ندارد. تازه رستوران گردان برج میلاد هم که هیچ تناسبی با درآمد مردم شهر تهران ندارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این که شهرداری تهران می‌خواهد برج میلاد را جایگزین برج شهیاد یا آزادی کند به نظر من دو دلیل می‌تواند نقش داشته باشد: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- میدان و برج آزادی (شهیاد) یادگاری از دوران گذشته است و پس زشت و ناپسند است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- طبقه و قشر نوکیسه و تازه به دوران رسیده‌ی امروزی که هیچ درک و شناخت و ارجدانی از فرهنگ و تاریخ و معماری کشورمان ندارد، به تقلید از دیگر کشورها تنها می‌خواهد پز بدهد و بی‌ریشگی خود را (و نه کشور ما را) نشان دهد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-1786824023037576785?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/1786824023037576785/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=1786824023037576785&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1786824023037576785'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1786824023037576785'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/10/blog-post_04.html' title='برج میلاد نماد تهران؟'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-5642525066098927578</id><published>2011-10-02T10:22:00.006-04:00</published><updated>2011-10-02T11:24:54.694-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فردوسی'/><title type='text'>پرگار بی.بی.سی و شاهنامه</title><content type='html'>یک‌شنبه ۱۰/مهر/۱۳۹۰ - ۲/اکتبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برنامه‌ی &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/world/2011/07/110630_ptv_pargar_59.shtml" target="_blank"&gt;پرگار&lt;/a&gt; تلویزیون فارسی بی.بی.سی در روز چهارشنبه ۱۵ تیرماه برابر ۶ جولای ۲۰۱۱ به شاهنامه‌ی فردوسی پرداخت و پرسش کلیدی آن چنین است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://2.bp.blogspot.com/-J6zyHOBKpKk/Toh9BZauGUI/AAAAAAAAAfA/b4ZjA6B2VlQ/s320/pargar_shahnameh_1390.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5658910394747328834" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;روایت شاهنامه از تاریخ ایران تا چه حد موثق است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما فردوسی پیش از آنکه تاریخ‌نگار باشد، شاعر است. مقتضیات یک متن شاعرانه چیست؟ آیا می‌توان گفت شاهنامه به واسطه‌ی شعر بودن، کم‌تر تاریخی است و بیشتر ادبی؟ به زبان صریح‌تر، آیا تاریخی که شاهنامه نقل می‌کند موثق است و به کار تاریخ‌نگاران می‌آید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما منابع مورد استفاده‌ی فردوسی تا چه حد موثق اند و تا کجا می‌توان به آن‌ها، نه برای خوانش آمال و آرزوهای ایرانیان، بلکه برای فهم واقعیات ایران زمین اتکا کرد؟&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;من نمی‌دانم چه کسی در این روزگار شاهنامه را به عنوان کتابی صرفا تاریخی می‌خواند. روشن است که فردوسی شاعر بوده است و نه تاریخ‌نگار. تاریخ نبودن شاهنامه به خاطر شعر بودنش نیست بلکه به خاطر ماهیت آن و هدف فردوسی است. یعنی دمیدن غرور ملی و زنده کردن و زنده نگهداشتن روح ملت ایران. وگرنه کتاب‌های تاریخی فراوانی در همان دوران نوشته شده است مانند تاریخ طبری و تاریخ حمزه‌ی اصفهانی و تاریخ ثعالبی نیشابوری و دیگر تاریخ‌نویسان دوران سامانی و غزنوی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و البته دید امروزی ما به «تاریخ» چیز به نسبت جدیدی است و در گذشته در همه‌ی کشورها تاریخ حماسی و استوره‌ای هم بخشی از تاریخ بوده است. برای نمونه مردم هندوستان اوپانیشادها را بخشی از تاریخ خود می‌دانند. یا مردم یونان افسانه‌های هرکول و دیگر پهلوانان را جزیی از تاریخی واقعی سرزمین خود می‌دانستند و گروهی خود را از نسل هرکول یا دیگر پهلوانان استوره‌ای می‌دانستند. همین طور در میان قوم‌های یهود و عرب و دیگران. بنابراین انتظار این که شاهنامه (یا دیگر حماسه‌های مانند آن) کتاب صددرصد «تاریخی» باشد با همان برداشت امروزی ما از «کتاب تاریخی»، مسلما بی‌معنا و بی‌پایه و نشدنی است. بنابراین به نظر من کل این برنامه با پیش‌فرض اشتباهی آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روشن است که شاهنامه به خاطر مستند بودن به «خداینامگ» و دیگر نوشتارها و سندهای دوران ساسانیان و نیز به خاطر این که گردآورده‌ی موبدان و دانشوران ایرانی دوران سامانیان است، در بخش تاریخی خود دارای اطلاعات و آگاهی‌های مهمی است که باید در همسنجش و همبرنهی با دیگر سندهای تاریخی از آنها سود برد. اما خود شاهنامه به تنهایی «کتاب تاریخی موثق» با برداشت و تعریف امروزی نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارشناسان مهمان در این برنامه یعنی خانم دکتر پروانه پورشریعتی و دکتر تورج دریایی هر دو از ایران‌دوستان و کارشناسان دوران ساسانی هستند و کتاب‌هایی در باره‌ی این دوره از تاریخ ایران منتشر کرده‌اند. و نظر هر دو نیز همین است که بخش تاریخی شاهنامه‌ی فردوسی می‌تواند و باید به عنوان منبعی در کنار دیگر منبع‌های تاریخی درباره‌ی دوران ساسانیان به کار رود. برای نمونه خانم دکتر پورشریعتی از نام اسپهبدان ساسانی یاد می‌کند که مهرهایش به تازگی کشف شده اما نام‌هایشان در شاهنامه آمده است و پیش از کشف این مهرها گمان می‌شد که این سرداران و اسپهبدان خیالی هستند. دکتر دریایی نیز می‌گوید که شاهنامه را باید در کنار تاریخ طبری و تاریخ آگاثیاس و دیگر منبع‌های تاریخی دوران ساسانیان نگاه کرد. هر سند تاریخی باید در کنار دیگر سندها بررسی و ارزیابی شود. و معمولا هیچ سندی به تنهایی معتبر نیست و بسیاری از سندهای دستکاری شده یا با انگیزه‌های سیاسی و شخصی نوشته می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسش دیگر مجری برنامه این است که: آیا فردوسی وقتی به ترکان و عرب‌ها پرداخته است منصف بوده است؟ اینجا هم باز با دید امروزی به قضیه نگاه می‌شود. باید توجه داشت (همان طور که دکتر دریایی می‌گوید) در آن زمان عرب‌ها ایران را اشغال کرده و به ایران ستم می‌کردند به ویژه امویان. در زمان فردوسی نیز اندک اندک ترکان آسیای میانه وارد دستگاه حکومتی ایران و به ویژه سامانیان شدند و ویرانگری را آغاز کرده بودند. بنابراین حتا اگر فردوسی از زبان خود هم به عرب‌ها و ترکان چیزی گفته باشد واقعیت تاریخی بوده است. هرچند بخش‌هایی از این اعتراض و شکایت از عرب‌ها در منبع‌های اصلی فردوسی بوده است. و باز باید توجه داشت که در بخش حماسی شاهنامه تورانیان که از قوم‌های آریایی بودند و در اوستا هم از آنان با نام آریایی یاد شده و نام‌هایشان نیز نشانگر همتبار بودن با ایرانیان است (ارجاسب، فرنگیس، افراسیاب، اغریرث، منیژه، پیران، هومان، پیلسم و ...) به اشتباه ترک دانسته شده‌اند. ضمن آن که فردوسی گاه شاهی ایرانی مانند کی‌کاووس را به خاطر نادانی و اشتباه‌هایش سرزنش می‌کند و پهلوانان تورانی مانند اغریرث و دیگران را می‌ستاید. متاسفانه برخی از سودجودیان این جریان را به تاریخ امروز انتقال داده و گمان می‌کنند که فردوسی «عرب‌ستیز» و «ترک‌ستیز» به معنای امروزی این گونه واژه‌ها بوده و به اصطلاح خودشان فردوسی را «نژادپرست» می‌دانند حال آن که ایرانی و ترک و عرب «نژاد» نیستند! دیگر آن که آن عرب‌ها و ترکان با ایرانیان عرب‌زبان و ترک‌زبان امروزی هیچ ربطی ندارند! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما شاید بامزه‌ترین بخش آنجا است که مجری می‌پرسد: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;همان جور که آقای دریایی می‌گوید، می‌شود گفت شاهنامه تاریخ «سلطنتی» است چون بر پایه‌ی خداینامگ تهیه شده در دوران خسرو اول است. بدین ترتیب می‌توانیم بگوییم که یک تاریخ «سلطنتی» شده سند هویت فرهنگی ایرانیان. شما در این ایرادی نمی‌بینید؟&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;آدم نمی‌داند چه کند. نخست سندها و منبع‌های شاهنامه را به پرسش می‌کشند و این که چه قدر شاهنامه موثق است. وقتی که روشن می‌شود بخش تاریخی آن سند داشته و از روی سندهای رسمی و دولتی بوده و با دیگر یافته‌های تاریخی همخوانی دارد می‌گویند: وای! این از روی سندهای «سلطنتی» بوده. پس حتما مسئله‌دار است. آیا ایشان انتظار دارند فردوسی از روی سندهای مرکز بایگانی مجلس انگلستان یا کنگره‌ی امریکا (که غیردولتی و غیرسلطنتی هستند) شاهنامه را می‌سرود؟ این هم نمونه‌ی دیگری از تحمیل برداشت‌های امروزی به تاریخ گذشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر هم فرض کنیم که این پرسش‌ها و این گونه نگاه به شاهنامه نگاه تهیه‌کنندگان و نویسندگان بی.بی.سی نیست و تنها دارند پرسش دیگران را مطرح می‌کنند به نظر من بایستی به روشنی گفته شود که برخی چنین می‌گویند و در صورت امکان نام منبع و نویسنده را نیز بگویند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-5642525066098927578?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/5642525066098927578/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=5642525066098927578&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5642525066098927578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5642525066098927578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='پرگار بی.بی.سی و شاهنامه'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-J6zyHOBKpKk/Toh9BZauGUI/AAAAAAAAAfA/b4ZjA6B2VlQ/s72-c/pargar_shahnameh_1390.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-2608431384463175072</id><published>2011-09-30T23:27:00.004-04:00</published><updated>2011-10-02T21:51:58.380-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجزیه‌طلبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>رادیو زمانه و «اقلیت»های ایران</title><content type='html'>آدینه ۸/مهر/۱۳۹۰ - ۳۰/سپتامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از تلویزیون صدای امریکا و بی.بی.سی که شبانه‌روز در راستای طرح برنارد لوییس برای شکستن و تجزیه‌ی ایران بر پایه‌ی گروه‌های قومی برنامه پخش می‌کنند و «کارشناس» دعوت می‌کنند و میزگرد برگزار می‌کنند چشممان به جمال رادیو زمانه‌ی هلندی روشن شد که نمی‌خواهد از این دو عقب بماند و برای همین بخشی را به «اقلیت»های ایران اختصاص داده است تا حق این «اقلیت» را از «اکثریت» (و شاید «اقلیت») «فارس» بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گویا دشمنی یا مخالفت با حکومت ایران تبدیل شده است به دشمنی با مردم ایران، و کل موجودیت و یکپارچگی و پیوستگی کشوری به نام ایران باید قربانی شود. به نظر من فاجعه آنجا است که قبح و زشتی «تجزیه‌ی ایران» ریخته و کسی از بیان آن شرم نمی‌کند و برخی از نسل جدید «اولترا روشن‌فکر هفت طبقه و دوسوخته» نیز با این گونه نغمه‌های شوم همصدا می‌شوند و خیال می‌کنند دنیای امروز دنیای بی‌مرز است و به قول آن ترانه «همه آزاد آزاد اند. همه خوشبخت خوشبخت اند» و تنها مردم بیچاره‌ی ایران مشکل دارد و تنها راه حل این مشکل هم پاک کردن صورت مسئله است یعنی نابود کردن کشوری به نام ایران و تبدیل آن به مشتی کشورک دو سه میلیونی! برای این راه حل پیشنهاد هم می‌کنند که کردستان و بلوچستان و ... خلاصه هر کسی خواست از ایران جدا شود و «مستقل» شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سی سال پیش وقتی صدام حسین به ایران حمله کرد پیر و جوان و زن و مرد و نوجوان دست به تفنگ بردند و از خاک و مرز بوم نیاکان خویش دفاع کردند و «بس نونهال پاک که فرو افتاد به خاک». در دوران گذشته نیز مردم با دست خالی با تجاوز روسیه و انگلستان مبارزه کردند. نمی‌دانم آیا در میان مردم امروز کسی هست که به این «باورهای قدیمی و پوسیده» اعتقاد داشته باشد و از میهن خود دفاع کند یا همه به شیوه‌ی جناب سلطان حسین صفوی تاج ایران را دو دستی به دشمنان تقدیم می‌کنند و ژست روشنفکری هم به خود می‌گیرند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حضور این همه نغمه‌ی شوم و در پاسخ به این دشمنان یکپارچگی ایران و سمپاشی شبکه‌های ماهواره‌ای برای خراب کردن ذهن مردم، متاسفانه هیچ نهاد دلسوزی نیست که برای آگاهی‌رسانی و پدافند کار شایسته کند و پاسخ مناسبی بدهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا این سرزمین را از دروغ و دوستان نادان بپایاد!&lt;br /&gt;ایدون باد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-2608431384463175072?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/2608431384463175072/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=2608431384463175072&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/2608431384463175072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/2608431384463175072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/09/blog-post_30.html' title='رادیو زمانه و «اقلیت»های ایران'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-5282833313186400157</id><published>2011-09-28T21:29:00.004-04:00</published><updated>2011-10-01T17:01:45.356-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاريخ باستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هخامنشیان'/><title type='text'>درباره‌ی اسکندر مقدونی</title><content type='html'>چهارشنبه ۶/مهر/۱۳۹۰ - ۲۸/سپتامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانیم که هخامنشیان دستگاه اداری و دیوانی بسیار پیچیده و پیشرفته‌ای داشته‌اند و همه چیز را ثبت و بایگانی می‌کردند. برای نمونه هرودوت در بند نخست کتاب خود (دفتر ۱ بند ۱) برای اعتباربخشی به نوشتارهایش می‌گوید «بر پایه‌ی سخن ایرانیانی که بهترین آگاهی را در زمینه‌ی تاریخ دارند...» (در انگلیسی: According to the Persians best informed in history). هم چنین کتسیاس کنیدوسی (Ktesias of Knidus یا Ctesias of Cnidus) - که ادعا کرده پزشک اردشیر هخامنشی، نوه‌ی داریوش بزرگ، بوده است - در کتاب تاریخ و اطلاعات عمومی که درباره‌ی ایران نوشته و در یونانی Persika (به معنای «درباره‌ی ایران») خوانده می‌شده است می‌گوید که هر آنچه می‌نویسم بر پایه‌ی بایگانی شاهنشاهی هخامنشی است. متاسفانه بیشتر این بایگانی یا نابود شده است و یا به دست ما نرسیده است. تنها بخش کوچکی از آن در آغاز سده‌ی بیستم م. در بخش گنجینه یا خزانه‌ی دژ پارسه (تخت جمشید) یافت شد که در همان دوران به امانت به دانشگاه شیکاگو در امریکا سپرده شد تا پژوهش و خوانده شوند. و ریچارد هَلُک (Richard Hallock) در دهه‌ی ۱۳۵۰ خ./۱۹۷۰ م. بسیاری از آنها را خواند و ترجمه کرد و در کتابی منتشر کرد. دکتر عبدالمجید ارفعی نیز کتابی به نام «گل‌نبشته‌های هخامنشی» در همین زمینه منتشر کرده است. (هم چنین ن.ک. به جستار پیشین در همین باره.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما برگردیم به سر موضوع این جستار، یعنی شخصی به نام اسکندر مقدونی. می‌دانیم که تنها منبع همروزگار یا نزدیک به روزگار اسکندر مقدونی نوشتارهای یونانیان است و پس از آن، رومیان درباره‌اش نوشته‌اند. من فکر نکنم از دیگر ملت‌ها منبع نوشتاری همزمان با اسکندر درباره‌اش به دست آمده باشد. برای نمونه، می‌گویند اسکندر حتا به جنگ هندیان هم رفته است اما نمی‌دانم در تاریخ همان دوران هندیان چیزی در این باره آمده است یا نه. بیشتر «اسکندرنامه»ها، به ویژه آن که به «کالیستنس دروغین» (Pseudo-Callisthenes) منسوب است، چندان پایه‌ی تاریخی ندارد و به کالیستنس واقعی که از بستگان ارسطو بوده است ربطی ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و می‌دانیم که یونانیان در تاریخ‌نگاری خیلی گزافه‌گویی و غلوّ و اغراق کرده‌اند و در بسیاری جاها که مربوط به خودشان می‌شده است از کاه کوه ساخته‌اند. نمونه‌اش جریان درگیری جزیی ماراتن که ده هزار یونانی با لشکر ده هزار نفری هخامنشیان روبرو شدند و از آن ده هزار نفر لشکر هخامنشیان عده‌ی زیادی یونانیان آسیای کهتر بودند و در زمان نبرد خیانت کردند. بعد این درگیری تبدیل شد به شکست ۴۶ ملت آسیایی از مردم شهر آتن! و امروزه هم در بوق و کرنا می‌شود و آغاز پیروزی تمدن بر بربریت! یا حمله‌ی خشایارشا به یونان و افسانه‌ی ایستادگی سی صد اسپارتی در برابر یک میلیون سپاه خشیارشا! که مسخرگی آن به ویژه در فیلم هالیوودی جدی گرفته شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تازگی کتاب خواندم به نام «اسکندر مقدونی: زندگینامه‌ی تاریخی» نوشته‌ی پیتر گرین، استاد بریتانیایی بازنشسته‌ی دانشگاه تگزاس امریکا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.amazon.com/Alexander-Macedon-356-323-B-C-Historical/dp/0520071662/ref=sr_1_1?ie=UTF8&amp;qid=1317483718&amp;sr=8-1" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://1.bp.blogspot.com/-mpa-WZBTK14/Toc1SW3ua6I/AAAAAAAAAe4/NpPYNzqYj4g/s320/peter_green_alexander_s.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5658550046307543970" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: اسکندر مقدونی زندگینامه‌ی تاریخی (Alexander of Macedon: A Historical Biography)&lt;br /&gt;نویسنده: پیتر گرین (Peter Green)&lt;br /&gt;سال: ۱۹۷۲ م. / ۱۳۵۱ خ. &lt;br /&gt;ناشر: &lt;br /&gt;صفحه: ۴۵۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب در سال 1972 نوشته شده و در سال 1991 بازچاپ شده است. کتاب خیلی خوبی است و نویسنده سعی کرده است بیطرفانه بنویسد و ایرادهایی هم به روایت تاریخی گرفته است و برخی جاها را گفته که این کار ناممکن است یا گزافه‌گویی و تبلیغات است. حتا عنوان کتاب به جای «اسکندر بزرگ» تنها «اسکندر مقدونی» است و البته برخی در صفحه‌ی مربوط به این کتاب در آمازون به او ایراد گرفته‌اند که چرا نام کتاب «اسکندر بزرگ» نیست! این هم نظر چند مخالف این کتاب:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;- این کتاب خیلی خوب پژوهش شده اما نویسنده خیلی جانبدارانه نوشته و انتقادهای فروانی به اسکندر کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- تاریخ‌نویس یا دادستان دادگاه حقوق بشر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آقای گرین احتمالا بهترین تاریخ‌نگار در میان داستان‌پردازان و بهترین داستان‌پرداز در میان تاریخ‌نگاران است. اما کار تاریخ‌نگار داستان‌پردازی نیست. تصویری که آقای گرین از اسکندر بزرگ در پیش روی ما می‌گذارد بسیار تیره و تار است. نه این که نمی‌توان از اسکندر انتقاد کرد بلکه نباید تاریخ را تحریف کرد. بیشتر این کتاب تهمت‌ها و داوری‌های آقای گرین نسبت به اسکندر است در دادگاهی که او خودش قاضی و دادستان است و اسکندر متهم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- این کتاب روزنامه‌ی زرد خیلی خوبی است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اسکندر دست کم شایسته‌ی عنوان «بزرگ» است. زیرا بیش از سه هزار سال از مرگش می‌گذرد (!) و هنوز ما درباره‌ی زندگی و میراث و شخصیت‌اش گفت‌وگو می‌کنیم.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;با این که گرین کوشیده بیطرف باشد اما هنوز برخی جاهای داستان ناسازگاری دارد. برای نمونه چند مورد را یاد می‌کنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- اسکندر با ۴۷ هزار پیاده و ۴۵ هزار سواره از مقدونیه به راه می‌افتد و مدت زمان درازی هیچ پولی برای پرداخت به سپاهیان خود نداشت و تنها انگیزه‌ی ظاهری‌اش از حمله به ایران انتقام حمله‌ی خشیارشا و اهانت به خدایان یونانیان بود. سربازان معمولا در صورت پرداخت نشدن دستمزد می‌گریختند. البته گرین اشاره می‌کند که این تنها هدف تبلیغاتی داشت و هدف اصلی به دست آوردن ثروت و زمین بود. اسکندر به هر شهری در آسیای کهتر که می‌رسد گاهی مردم در برابرش مقاومت می‌کنند زیرا مقدونیان را بی‌فرهنگ و خشن می‌دانستند و گاهی برای ندادن مالیات به هخامنشیان، به اسکندر می‌پیوستند. اسکندر هم در این جاها بخشی از سپاهیان خودش را به صورت پادگان (garrison) مستقر می‌کند. بعد این شهرها دوباره به دست هخامنشیان می‌افتند یا مردم شورش می‌کنند و افراد پادگان مقدونیان را یا می‌کشند یا فراری می‌دهند. اما تعداد سپاهیان اسکندر تغییر چندانی نمی‌کند و وقتی به گرانیکوس (Granicus) می‌رسد باز هم کلی سرباز و لشکر دارد! در متن شمار سپاهیان هر پادگان داده نشده و من هم شماره‌ی این پادگان‌ها را جمع نزده‌ام که ببینم چند نفر باید به گرانیکوس برسند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲- در نبردی در نزدیکی رود هالیس (Halys - قزل ایرماق در ترکیه‌ی امروزی)، اسکندر با سردار بزرگ ایران «اسپیثرَه‌داتَه»ی پارسی (Spithradates - در پارسی نو: سپهرداد) نبرد می‌کند و بر اثر ضربه‌ی این سردار، اسکندر در خاک و خون می‌غلتد و اسبش کشته می‌شود و خودش هم به روی زمین می‌افتد. اما چند صفحه بعد، می‌خوانیم که اسپیتره‌داته کشته شده و اسکندر به قول معروف «سُر و مُر و گنده» سوار بر اسبش در پیشاپیش سپاه است و همه چیز رو به راه است و ایام به کام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳- جنگ اسکندر با مردم شهر صور (در انگلیسی: Tyre) بر لب مدیترانه و بالاخره گشودن دژهای مشهور آن هم که چندین صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده است بیشتر حماسی به نظر می‌رسد تا واقعیت تاریخی. برای نمونه اسکندر از برج دژستانی (siege machine) به بلندای ۱۵۰ پا یعنی ۴۵ متر استفاده می‌کند! من نمی‌دانم در آن زمان برجی با بلندای ۴۵ متر را چه گونه می‌ساختند و جابجا می‌کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من داستان اسکندر مقدونی و برانداختن هخامنشیان به این شدت و حماسه‌گونه نبوده است که یونانیان و پس از آنان رومیان بافته‌اند و امروزه با تکرار اروپاییان شیفته، به واقعیت انکارناپذیر تبدیل شده است. می‌دانیم که تعداد زیادی از سرداران ایرانی در شهرهای یونانی فرمانروایی می‌کردند. خود مقدونیه مدت‌های زیادی زیر فرمان هخامنشیان و متحد آنان بود. از جمله در همین کتاب گرین می‌خوانیم که چند سردار هخامنشی به مقدونیه می‌روند و اسکندر در نوجوانی با آنها گفت‌وگو می‌کند و درباره‌ی ایران پرسش می‌کند. و می‌دانیم که اوضاع سیاسی ایران در آن دوران آشفته بوده و داریوش سوم در شرایط نامناسبی به شاهنشاهی می‌رسد و مخالفان زیادی داشته است. شاید یکی از همین مخالفان داریوش سوم از اسکندر به عنوان نیروی کمکی برای رسیدن به هدف‌های خودش استفاده کرده است همان طور که کوروش جوان (Younger Cyrus) با کمک هزار مزدور یونانی (که گزنفون هم یکی از آنان بود) به جنگ برادرش اردشیر هخامنشی آمد و البته شکست خورد. داریوش سوم را شهربان (satrap) باختریش (Baxtriš و در انگلیسی Bactria) یا بلخ امروزی به نام بسوس (Bessus) می‌کشد که خود را از نسل اردشیر هخامنشی و سزوارتر از داریوش سوم برای شاهنشاهی می‌دانسته است. البته خود بسوس بعدها کشته می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتا در همین تاریخ‌های موجود می‌خوانیم که بردار دلیر داریوش سوم به نام «اوکستاترس» (Oxathres نامی که شاید در پارسی هوخشَثره Huxšaθra به معنای «شهریار خوب» بوده است) که برای نجات داریوش سوم جانفشانی فراوانی می‌کند و او را از میدان جنگ سالم فراری می‌دهد، در پایان به اسکندر می‌پیوندد و جزو هنگ پارسی «خشت‌داران» (در یونانی: doryphóroi در انگلیسی: Spearmen) و نگهبانان شخصی اسکندر می‌شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یافته‌ی تاریخی مهمی که مدت‌ها به نام «تابوت اسکندر» (در انگلیسی: Alexander Sarcophagus) خوانده می‌شد در زمان ما بر پایه‌ی پژوهش دکتر نیکولاس سکوندا و دیگران به نام «تابوت عبدالونیموس» شاه صیدون شناسایی شده است و حتا گفته می‌شود شاید این تابوت به سفارش مازیوس (Mazius) شهربان ایرانی و سردار داریوش سوم ساخته شده باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر شهرهایی که با نام «اسکندریه» ساخته می‌شدند سال‌ها پس از تاریخ مرگ اسکندر بوده و هیچ ربطی به شخص اسکندر مقدونی نداشته. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از مرگ اسکندر مقدونی هم «امپراتوری» او که در واقع همان شاهنشاهی هخامنشی بود از هم می‌پاشد و سرزمین‌های آن میان سردارانش بخش می‌شود و آسیا سهم سلوکوس می‌شود. اما ایرانیان پارتی (پهلوی/پهلوان) از نسا و خوارزم سربرمی‌دارند و پس از مدت هشتاد سال یونانیان را از ایران بیرون می‌کنند و دوباره شاهنشاهی ایرانیان را برپا می‌کنند و شکست‌های سنگین به یونانیان و رومیان وارد می‌کنند. در واقع اسکندر تغییر چندانی در شاهنشاهی هخامنشیان پدید نیاورد و به همین دلیل است که پی‌یر بریان ()، استاد دانشسرای فرانسه (College de France) عنوان کتاب خود را «از کوروش تا اسکندر: تاریخ شاهنشاهی هخامنشیان» (From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire) گذاشته و اسکندر را نیز بخشی از هخامنشیان می‌داند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسیاری از سرداران و امپراتوران رومی خودشان را «اسکندر دوم»ی می‌دانستند که باید بیاید و دوباره ایران اشکانی یا ساسانی را شکست دهد. اما جالب این که هیچ کدامشان موفق نشدند. یا مانند مارکوس کراسوس در جنگ با رستم سورن پهلو (سورنا) ایران-اسپهبد اشکانی در کارای (حرّان) کشته شدند یا مانند مارکوس آنتونیوس (مارک آنتونی معروف و همسر کلئوپاترا) در ماد و آذربایجان شکست خوردند و پس از تلفات سنگین گریختند. یا مانند یولیانوس مرتد (Julian the Apostate) در جنگ با شاپور دوم ساسانی کشته شدند. جنگجویان صلیبی هم شاید انگیزه‌ی مشابهی برای «فتح شرق» داشتند. حتا ناپلئون بناپارت هم در سودای اسکندر شدن به مصر حمله کرد و می‌خواست «شرق» را فتح کند. اما انگلیسی‌ها نگذاشتند. در روزگار ما هم جورج بوش با سودای جنگجویان صلیبی می‌خواست شرق را فتح کند و .... پیشتر درباره‌ی این داستان اسکندر شدن مطلبی نوشته‌ام. بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نظر ایرانیان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;گذشته از نوشته‌های یونانیان و رومیان - که البته همیشه دشمنان ایران بوده‌اند - در نوشته‌های خود ایرانیان در دوران‌های بعدی نشانی از این داستان هست. برای نمونه در نوشته‌های پهلوی و باورهای زرتشتیان که می‌گفتند اسکندر گجستگ اوستا را سوزانده است. در آغاز داستان «ارتا ویراز نامگ» هم به این موضوع اشاره شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شاهنامه‌ی فردوسی اشاره‌ای به اسکندر شده که در ویراست دکتر خالقی مطلق جزو بخش‌های الحاقی دانسته شده است. پس از فردوسی نیز نظامی گنجوی دیگر شاعر بزرگ ایرانی کتابی درباره‌ی اسکندر سروده است که البته بر پایه‌ی «اسکندرنامه»ی کالیستنس دروغین است که در بالا یاد شد و از اسکندر چهره‌ی آرمانی و گاه پیامبرانه و بر پایه‌ی آرمان‌ها و ویژگی‌های ایرانی شاهان ساخته شده است و ربط چندان به اسکندر مقدونی تاریخی ندارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم در روزگار ما نخستین بار ذبیح بهروز و مهندس احمد حامی در واقعیت تاریخی داستان اسکندر مقدونی شک کردند و آن را خیالی دانستند. سپس دکتر محمد مقدم نیز در واقعی بودن داستان اسکندر تردید کرد و آن را به پرسش کشید. به تازگی نیز خانم پوران فرخ‌زاد کتابی نوشته است به نام «کارنامه‌ی بدروغ». من هنوز این کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌توانم نظری بدهم. آن طور که شنیده‌ام و در چند صفحه در اینترنت خوانده‌ام گویا خانم فرخزاد می‌گوید دو شخصیت وجود داشته به نام اسکندر مغانی و الکساندر مقدونی که فرد نخست ایرانی و مهرپرست بوده و داستان جست‌وجوی آب زندگی (آب حیوان یا آب حیات) و سوزاندن اوستا به دست او بوده و در طول زمان با الکساندر مقدونی اشتباه شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان طور که گفتم کتاب را نخوانده‌ام و نمی‌دانم سند وجود اسکندر مغانی از کجا است. اما بد نیست به نکته‌ای زبانی اشاره کنم که شاید مایه‌ی ریشه‌شناسی عامیانه قرار گرفته باشد. نام اسکندر ماکِدونی است (Makedoni) که از نام ماکِدونیا (Makedonia) می‌آید. این نام یونانی است اما چون زبان‌های امروزی اروپایی بر پایه‌ی خط لاتین هستند و در لاتین صدای «ک» با حرف c نوشته می‌شود، این نام امروزه در انگلیسی و دیگر زبان‌های اروپایی Macedonia نوشته می‌شود و ماسدونیا خوانده می‌شود. به خاطر همین کاف بوده که در عربی (و پارسی دری) این نام «مقدونی» شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(بد نیست یادآور شوم آنچه امروزه به نام کشور «مقدونیه» شناخته می‌شود با مقدونیه‌ی تاریخی ربطی ندارد. چیزی شبیه داستان تغییر نام ارّان به آذربایجان. مردم یونان هم از دست این نوکشور شاکی اند. اما رسانه‌ها توانستند صدای یونانیان را خفه کنند. چندی پیش مردم کشور مقدونیه - که یونانی نیستند بلکه اسلاو هستند - مجسمه‌ی اسکندر مقدونی را ساختند و در شهر خود نصب کردند. هرچه مردم یونان هم اعتراض کردند کسی گوش نکرد. باز مانند کار دولت باکو که مجسمه‌ی نظامی گنجوی ایرانی را می‌سازد و او را شاعر آذربایجانی می‌خواند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مغانی اگر مربوط به مغ و موبد باشد باز تبدیل مغانی به مقدونی خیلی دور از ذهن است و با الگوهای تغییر صدا در گذشته نمی‌خواند. اگر هم مربوط به دشت مغان باشد که باید توجه داشت که این دشت در گذشته موغان یا موقان نوشته می‌شده است. باز هم ربط موغان به مقدونی دور از ذهن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نوشتارهای پهلوی (پارسی میانه) نام اسکندر مقدونی را «الکساندر هرومیگ» نوشته‌اند یعنی رومی. چون در زمان ساسانیان یونان بخشی از امپراتوری روم شرقی شده بود. حال برخی این نام را به ارومیه ربط داده‌اند که این هم باز ریشه‌شناسی عامیانه است. نام درست این شهر «اورمیه» است که واژه‌ای آشوری است و تشکیل شده از اور = شهر + میه = آب. بنابراین Urmia و Hromeg در خط پهلوی هیچ شباهتی با هم نداشته‌اند که به هم تبدیل شوند. در ضمن باید دید که آیا این شهر در زمان ساسانیان هم اورمیه خوانده می‌شده یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من تاریخ‌نگاران و پژوهشگران ایرانی باید به طور مستند و با توجه به یافته‌های جدید باستان‌شناسی و تاریخی مربوط به هخامنشیان به ویژه دستاوردهای سی چهل سال گذشته داستان اسکندر مقدونی و حمله‌اش به ایران هخامنشی را بازبینی کنند و واقعیت را روشن‌تر کنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-5282833313186400157?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/5282833313186400157/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=5282833313186400157&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5282833313186400157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5282833313186400157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/09/blog-post_28.html' title='درباره‌ی اسکندر مقدونی'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-mpa-WZBTK14/Toc1SW3ua6I/AAAAAAAAAe4/NpPYNzqYj4g/s72-c/peter_green_alexander_s.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-4709827861933496386</id><published>2011-09-22T21:31:00.002-04:00</published><updated>2011-09-27T06:21:32.630-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فرهنگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>خشکیدن دریاچه‌ی اورمیه</title><content type='html'>چهارشنبه ۳۰/شهریور/۱۳۹۰ - ۲۲/سپتامبر/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتی است که داستان غم‌انگیز خشکیدن دریاچه‌ی اورمیه (اور + میه = شهر آب) در خبرها است و گویا اقدام‌هایی هم برای حل این مشکل در دست است که شاید یادآور نوشداروی پس از مرگ سهراب باشد. من شایستگی و کارشناسی و آشنایی کافی با موضوع و دلیل‌های آن ندارم. اما به نظر من، این داستان غمناک اشاره‌ی ظریفی دارد به دگرگونی و کیبش (shift) در اندیشه و شیوه‌ی زندگی نسل ما و گذشتگان ما. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیاکان سختکوش و تلاشگر ما بر این باور بودند که «نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود» و می‌گفتند «آن که گندم می‌کارد راستی می‌افشاند» و آبادانی و شادی و زندگی را در آباد کردن و کار تولیدی می‌دانستند. به همین خاطر در دل کویر خشک و بیابان‌ها آبادی پدید می‌آوردند، با کندن کاریز و قنات و روان کردن آب، روستا و شهر می‌ساختند و با ساختن بادگیر در بیابان خنکنایی پدید می‌آوردند که جان آدمی را تازه می‌کند. از دل همین خاک همه گونه رستنی و میوه را برمی‌کشیدند و از جاهای دیگر دنیا رستنی می‌آوردند و در این خاک سبز می‌کردند. با آن که هندوستان و فرنگ و اروپا از ایران پرآب‌تر و سرسبزتر بودند «باغ‌های ایرانی» است که زبان‌زد شده‌اند و شهرت جهانی دارند و «تاج محل» را معماران ایرانی می‌سازند و کاخ ورسای لویی چهاردهم به تقلید از باغ‌های ایرانی ساخته می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در دوران ما، بیشتر مردم به دنبال گنج بادآورد و یک شبه راه صدساله رفتن و ثروتمند شدن ضربتی از راه مضاربه و شبکه‌های هرمی و چندضلعی و دزدی و وام بی‌برگشت و «جوش دادن معامله» و حق دلالی هستند. کمتر کسی به فکر کار تولیدی و زحمت و رنج کشیدن برای دستیابی به آرزو است. همه چیز وارداتی شده است و حتا سیر و پیاز هم از جاهای دیگر به بازار می‌آید. کشاورزان بیچاره شده‌اند و زمین‌ها را رها کرده به شهرها روی آورده‌اند. مردمان باغ‌ها را ویران می‌کنند تا در کوچه‌ی شش متری به تقلید کورکورانه از فرنگ، آسمان‌خراش (آسمان و خرهایش؟) ده طبقه از فولاد و سیمان بسازند (که تازه در برابر زمین‌لرزه هم پایدار نیست!). آنگاه به خاطر ناآگاهی و بیگانگی با اقلیم و به خاطر نابود شدن باغ‌ها، خانه‌ها در تابستان داغ است و در زمستان سرد! برای چاره، کولر گازی و بخاری می‌آورند که خود باعث مصرف انرژی بیشتر و برهم خوردن تعادل محیط زیست می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدین ترتیب سرزمینی که روزگاری مردم روشن‌بین و سختکوش آن از دل کویر آب بیرون می‌کشیدند امروز به دست نسل تن‌آسان و کوته‌بینی افتاده که نه تنها در آن شبکه‌های آبیاری ساخته نمی‌شود بلکه رودخانه‌های پرآبی که هزاران سال روان بوده و جان این سرزمین تشنه و مردم آن را سیراب می‌کرده همچون زنده رود (به معنای رود خروشان یا زاینده رود امروزی) می‌میرند و دریاچه‌هایی چون بختگان و اورمیه از بخت بدشان در برابر چشم همگان می‌خشکند. «بخوشید سرچشمه‌های قدیم / نماند آب جز آب چشم یتیم». رودها و دریاها همان پدیده‌های طبیعی هستند که به خاطر اهمیت‌شان در زندگی آدمی، در چشم نیاکان ما ایزدبانوی خود را داشتند و احترام به آنها بخشی از باورها و آداب زندگی ما بودند و پس از اسلام نیز با جمله‌ی «آب مهریه‌ی فاطمه زهرا» است کوشیدیم جنبه‌ی مذهبی بودن و مقدس بودن آب را در نظر مردمان همچنان بالا نگه داریم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما امروزه بیشتر مردم «آب را گل می‌کنند و برایشان مهم نیست که در فرودست انگار کفتری می‌خورد آب، یا دست درویشی نان خشکی فرو برده در آب یا که این آب روان می‌رود تا فروشوید اندوه دلی». تنها می‌خواهند بر هر سر هر آب روانی که می‌بینند سدی بسازند و از آن کره بگیرند. تا یک سال را نان و کره بخورند. تا سال بعد کی زنده است و کی مرده؟ دیگی که برای من نجوشد در آن سر سگ بجوشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوند این سرزمین را از دروغ و دشمن و خشکسالی بپایاد!&lt;br /&gt;ایدون باد!&lt;br /&gt;ایدون‌تر باد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-4709827861933496386?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/4709827861933496386/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=4709827861933496386&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/4709827861933496386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/4709827861933496386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='خشکیدن دریاچه‌ی اورمیه'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-4518112806306639907</id><published>2011-08-28T13:01:00.001-04:00</published><updated>2011-09-02T14:11:38.592-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجزیه‌طلبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>بی.بی.سی و تجزیه‌ی ایران؟!</title><content type='html'>یک‌شنبه ۶/شهریور/۱۳۹۰ - ۲۸/آگوست/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد دولت فخیمه‌ی انگلستان دوباره به دنبال تجزیه‌ی بخشی از ایران است و این بار نوبت کردستان و آذربایجان است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در برنامه‌ی «نوبت شما» که قرار است روز دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۰ برابر ۲۹ آگوست ۲۰۱۱ برگزار شود موضوع سخن، تجزیه‌ی کردستان ایران است. دیگر بی هیچ گونه شرم و ابایی علنی و آشکارا سخن از تجزیه‌ی ایران می‌گویند و «نظر شما» را هم می‌پرسند؟! این دیگر از کار روزنامه‌نگاری و خبررسانی گذشته است. آیا این دخالت بریتانیا در امور داخلی ایران به شمار نمی‌رود؟ چرا برای مردم ایرلند کاری نمی‌کنند؟ چرا نمی‌پرسند آیا مردم ایرلند شمالی حق دارند از بریتانیا جدا شوند و با ایرلند جنوبی یکی شوند؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;درگیری‌ها در کردستان، بر سر حقوق قومی یا استقلال‌طلبی؛ نظرات شما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرزهای غربی ایران در منطقه کردستان، در ماه گذشته صحنه درگیری نیروهای سپاه و کردهای مسلح در خاک عراق بود. همچنین ارتش ترکیه نیز در هفته گذشته، مواضع پیکارجویان کرد را در شمال عراق مورد حمله قرار داد. درگیری ها در منطقه کردستان در سال های اخیر در پی سرکوب کردهایی صورت می گیرند که بر احیای حقوق قومی خود تأکید دارند و به گفته مقام های حکومتی ایران، در پی کسب استقلال هستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما آیا بخشی از کردهای ایران، عراق و ترکیه حق دارند که بخواهند یک کشور مستقل تشکیل دهند؟ فکر می کنید چرا گروهی از کردها از کشورهایی که در آن زندگی می کنند، ناراضی هستند؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پی درخواست تعدادی از بینندگان برنامه "نوبت شما" برای اختصاص یک برنامه به مسئله استقلال طلبی حداقل بخشی از کردها و سرکوب آنها از سوی سه کشور ایران و عراق و ترکیه، برنامه نوبت شما در روز دوشنبه، 7 شهریور (29 اوت)، به این موضوع می پردازد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما حکومت کشورهای ایران، ترکیه و عراق باید چه موضع یا واکنشی نسبت به کردهای تجزیه طلب داشته باشند؟ فکر می کنید آیا تشکیل کشورها مبتنی بر "نژاد"، در دنیای امروز معنی دارد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر مى‌خواهید به صورت تصویرى با وب‌کم در برنامه شرکت کنید، لطفاً به ما ایمیل بزنید تا شما را راهنمایی کنیم.&lt;/blockquote&gt; &lt;br /&gt;برخی از کسانی که از جدایی کردستان حمایت می‌کنند این طور وانمود می‌کنند که با تشکیل کشور کردستان همه‌ی مشکل‌های کردها حل خواهد شد و انگار بقیه‌ی مردم ایران در خوشی و خرمی و ثروت فراوان زندگی می‌کنند و تنها کردها مشکل دارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانمی به نام پروین همین سخن مرا گفته &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;اگر نژاد شرط باشد که از کردها ايرانی‌تر وجود ندارد. در حقيقت تجزيه‌طلب‌ها اقليتی بيش نيستند که ساخته و پرداخته استعمارگران اند. پريروز انگليس شيخ خزعل و ديروز استالين ادمکهايی چون جعفر پيشه‌وری و قاضی محمد را راه انداخت و امروز امريکا پژاک و جندالشيطان را. خوب اگر تجزيه‌طلبی خوبه پس اسکاتلند و ولز و ايرلند از انگليس، و باسک و کاتالونيا و گاليسيا از اسپانيا، و کرس از فرانسه، و کبک از کانادا، و نيواورلئان از امريکا جدا شوند، مرگ حقه برای همسايه؟!&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;کسانی هم که گویا در ابرها زندگی می‌کنند چنین نوشته‌اند:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;اصلاً فرض را بر این بگیریم که کردها به دنبال استقلال هستند. در دنیای امروز مرزهای جغرافیایی در حال محو شدنه و خیلی از کشورها دیگر برای ورود و خروج مردم ویزا نمی‌خواهند. امّا در کشورهای عقب مانده هر شهروندی باید برای داشتن کمترین امکانات زندگی دست به اسلحه ببره. این حاکمان هستند که ظلم می‌کنند و قوانین احمقانه را اجرا می‌کنند و بین مردمان تفرقه به وجود می‌آورند.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;باید از این شهروند پیشرفته پرسید می‌شود با همین گذرنامه که متعلق به کشور عقب مانده‌ی ایران است به آن کشورهای پیشرفته بروید و ببینید مرزهای جغرافیایی چه مقدار محو شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کشور ایران مُلک مشاع و اشتراکی همه‌ی ایرانیان است. کردستان تنها متعلق به مردم کرد نیست بلکه مردم بلوچستان و مردم آذربایجان و بندرعباس و مازندران هم در آن سهم دارند. اگر کسی از زندگی در ایران راضی نیست می‌تواند به هر کشور دیگری که دوست دارد برود اما به خاک ایران و تجزیه‌ی آن کاری نداشته باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی.بی.سی همزمان با این جریان با سوءاستفاده از بحث دریاچه‌ی اورمیه تجزیه‌ی آذربایجان را هدف گرفته است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/08/110825_u04_azerbaijan_arrests.shtml" target="_blank"&gt; بازداشت فعالان آذربایجانی در ارتباط با «اعتراضات دریاچه ارومیه»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اعتراضات دریاچه‌ی اورمیه را در نشان نقل قول گذاشته که این فعالان ربطی به دریاچه‌ی اورمیه ندارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا در خبر دیگری نوشته است: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/08/110827_l44_oroumieh_lake_parliament.shtml" target="_blank"&gt; نمایندگان آذری زبان مجلس: به داد دریاچه ارومیه برسید &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من هیچ نیازی نمی‌بینم که در این خبر زبان نمایندگان اهمیتی داشته باشد. مگر نمایندگان به زبان آذری در مجلس حرف زده‌اند؟ آیا در مجلس بریتانیا هم زبان مادری نمایندگان اهمیت دارد؟ مثلا می‌گویند نماینده ی ولش-زبان چنین گفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند ماه پیشتر نیز در برنامه‌ی پرگار به «حساسیت» مردم به نام خلیج فارس را زیر سوال برد که چرا این قدر برای شما اهمیت دارد که به این خلیج چه بگویند؟! درباره‌ی این برنامه‌ی پرگار به زودی مطلبی خواهم نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما به نظر من باید از راهکارهای قانونی و سیاسی باید به این گونه دخالت‌های بیگانگان در کار یکپارچگی ایران پاسخ داده شود. البته بسیاری از هم‌میهنان در بخش نظرهای بی.بی.سی پاسخ‌های خوبی داده‌اند اما روشن است که بُرد سخنان آن به گستردگی برنامه‌های زهرآگین بی.بی.سی نخواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-4518112806306639907?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/4518112806306639907/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=4518112806306639907&amp;isPopup=true' title='17 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/4518112806306639907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/4518112806306639907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/08/blog-post_28.html' title='بی.بی.سی و تجزیه‌ی ایران؟!'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-8748380656306759790</id><published>2011-08-25T22:08:00.004-04:00</published><updated>2011-08-26T23:15:08.549-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>کشف تمدن ۹۰۰۰ ساله در عربستان</title><content type='html'>پنج‌شنبه ٣/شهریور/١٣٩٠ – ۲۵/آگوست/٢٠١١&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز چهارشنبه ٢ شهریور ١٣٩٠ برابر ٢۴ آگوست ٢٠١١ دولت عربستان سعودی از کشف تمدنی نه هزار ساله در منطقه‌ای به نام «مقر» (al-Maqar) خبر داد. به گفته‌ی «علی الغبّان»، معاون بخش موزه‌ها و آثار باستانی سازمان گردشگری عربستان سعودی، این کاوش نشان می‌دهد که بر خلاف باور رایج درباره‌ی این که نخستین بار اسب ۵۵٠٠ سال پیش در دوران نوسنگی در آسیای میانه [به دست مردمان آریایی و نیاکان ایرانیان] رام شده است در واقع این کار ٩٠٠٠ سال پیش در عربستان انجام شده است. دیگر یافته‌های این تمدن عبارت اند از مردگان مومیایی شده، پیکان تیر، دستاس (آسیای دستی) برای خرد کردن دانه‌ها، چرخ نخ‌ریسی و دیگر ابزارهایی که نشان از تمدنی پیشرفته در زمینه‌ی مهارت‌های دستی دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن انگلیسی خبر در &lt;a href="http://www.newsdaily.com/stories/tre77n5tl-us-saudi-archaeology" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; است و متن عربی آن هم در &lt;a href="http://www.alrrayalarabi.com/2011/08/%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF%D9%8A%D8%A9-%D8%AA%D9%83%D8%AA%D8%B4%D9%81-%D8%AD%D8%B6%D8%A7%D8%B1%D8%A9-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%87%D8%A7-9000-%D8%B9%D8%A7%D9%85.html" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; در دسترس است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منطقه‌ی «مقر» در جنوب غربی عربستان و در استان «ابهاء» (Abha) قرار دارد که در دوران باستان بخشی از «یمن» بود که در لاتین به آن «عربستان خوشبخت» (Arabia Felix) و در عربی بدان «العربیة السعیدة» می‌گفتند. به نوشته‌ی ویکی‌پدیای عربی، گویا این استان جایگاه شهر افسانه‌ای سبا و ملکه بلقیس است که برای سلیمان، شاه-پیغامبر بنی‌اسراییل، هدیه‌هایی فرستاد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد که عربستان (و دیگر کشورهای عربی کناره‌ی خلیج فارس) به این نتیجه رسیده‌اند که دزدیدن دانشوران و دانشمندان ایرانی با نام «دانشمندان اسلامی» و جعل «تمدن عربی» با خرید و نمایش آثار باستانی ایران و جایگزین کردن نام ایران با «آسیای میانه» در مشخصات این آثار، و دعوت از موزه‌های لوور و دیگران با پرداخت میلیاردها دلار برای ساختن شعبه در این کشورها، دیگر فایده ندارد و در این زمینه باید به «خودکفایی ملی» برسند. گویا دیگر «سرزمین وحی» بودن و «مرکز اسلام» بودن عربستان سعودی چندان کشش گردشگری، به ویژه برای غیرمسلمانان، ندارد و باید نه تنها به دوران «جاهلیت» بلکه به چندین هزار سال پیش از آن نقب بزنند و تمدن‌هایی کشف کنند و از نظر اقتصادی تنها به نفت وابسته نباشند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنامیزد! [=چشم بد دور، ماشاءالله] طبع بلندی هم دارند! در این کشف به تمدنی با دو سه هزار سال پیشینه هم راضی نمی‌شوند بلکه دست کم به ٩٠٠٠ سال پیش می‌روند و می‌خواهند رام کردن اسب و دستگاه نخ‌ریسی و مومیایی را هم به خود ببندند. شاید باید منتظر بود و کشف مخابرات «بی‌سیم» را هم در این تمدن دید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من اینها بیشتر نشان از عقده‌ی «خودکم‌بینی» دارد تا قصد علمی و عملی برای کشف و شناخت تاریخ بشر. زیرا سرزمینی که امروزه «عربستان سعودی» خوانده می‌شود و پیش از آن با نام سرزمین «حجاز» شناخته می‌شد در عمل با اسلام است که وارد تاریخ جدی جهان می‌شود و پیش از آن چندان مورد توجه نبوده است. همان طور که از نام لاتین یمن («عربستان خوشبخت») هم روشن است تنها این بخش از شبه‌جزیره‌ی عربستان در گذشته‌های پیش از اسلام «خوشبخت» بوده است و می‌دانیم که در زمان ساسانیان نیز مدت‌ها یمن زیر فرمان ایرانیان بوده است و تابش و نفوذ تمدن ایرانی از راه یمن و حیره به دیگر شهرهای حجاز – از جمله مکه – هم رسیده بود و داستان‌های ایرانی مانند رستم و اسفندیار در میان عربان خریدار داشته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشتر درباره‌ی سلطان عمان نوشتم که درباره‌ی &lt;a href="/2010/09/blog-post_02.html" target="_blank"&gt;«امپراتوری عمان»&lt;/a&gt; (!) و «تقسیم آن» (!) کتابی چاپ کرده است که در واقع داستان بازرگانی و تجارت دو برادر است که یکی در مسقط بوده و دیگری در شرق افریقا و هر دو در کار خرید و فروش برده! این هم نمونه‌ی دیگری از این گونه تاریخ‌سازی‌ها است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در &lt;a href="http://www.lefigaro.fr/flash-actu/2011/08/25/97001-20110825FILWWW00341-arabie-une-civilisation-decouverte.php" target="_blank"&gt;این صفحه&lt;/a&gt; در روزنامه‌ی «فیگارو» نیز نظرهای جالبی نوشته شده است از جمله این که خانمی پرسیده است آیا در این تمدن نُه هزار ساله زنان حق رانندگی داشته‌اند یا نه؟! یا کسی پرسیده است که خب چه زمانی قرار است این بنا مانند بوداهای بامیان افغانستان با بمب نابود شود؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنایه‌آمیز آن که در دورانی که حتا «عربستان سعودی» - که مرکز اسلام و جایگاه شهرهای مکه و مدینه است و پادشاه آن عنوان «خادم حرمَین شریفَین» را بر خود می‌بندد - حکومت آنجا به دنبال یافتن (یا ساختن) پیشینه‌ای پیشااسلامی است اما در کشور عزیز ما ایران - که از دوران‌های دور در جهان شناخته شده و حتا در روایت‌های اسلامی و در آثار نویسندگانی چون ابن خلدون به داشتن تمدنی درخشان پیش از اسلام زبانزد بوده است – هستند کسانی که می‌خواهند از راه بی‌توجهی یا ویران‌سازی عمدی مانند ساختن هتل و سد و بزرگ‌راه و ... هر گونه اثری از دوران «کفرآلود» پیش از اسلام را از میان بردارند و با کشورهای مسلمان و عربی «برادر» (که معمولا این برادری از نوع هابیل و قابیل است) «فاصله‌ها» را کمتر کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سال گذشته نیز یکی دیگر از مقام‌های عربستانی &lt;a href="/2010/05/blog-post_11.html" target="_blank"&gt;اظهار فرمود&lt;/a&gt; که «کشورهای» عربی سه هزار سال پیشینه دارند اما ایران از زمان صفویان به وجود آمده است!!!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-8748380656306759790?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/8748380656306759790/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=8748380656306759790&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8748380656306759790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8748380656306759790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/08/blog-post_25.html' title='کشف تمدن ۹۰۰۰ ساله در عربستان'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-101135881836466294</id><published>2011-08-15T21:10:00.002-04:00</published><updated>2011-08-25T07:51:04.190-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فردوسی'/><title type='text'>معرفی پروژه‌ی شاهنامه</title><content type='html'>دوشنبه ۲۴/امرداد/۱۳۹۰ - ۱۵/آگوست/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پروژه در اکتبر سال ۱۹۹۹ م. / مهر ۱۳۷۸ خ. به کوشش و مدیریت دکتر چارلز ملویل (Charles Melville) از دانشگاه کمبریج و دکتر رابرت هیلنبراند (Robert Hillenbrand) از دانشگاه ادینبرا (Edinburgh) در اسکاتلند آغاز شد. کار پژوهش و گردآوری داده را خانم دکتر فیروزه عبدالله‌اوا (Firuza Abdullaeva، دانشگاه سن پیتزربورگ و کمبریج)، خانم دکتر کریستن ون رویمبک (Christine van Ruymbeke، دانشگاه بروکسل و کمبریج)، خانم دکتر گابریله فان دن برخ (Gabrielle van den Berg، دانشگاه لایدن و  کمبریج) و دکتر امین مهدوی (ادینبرا) انجام دادند. دکتر فرهاد مهران نیز ایده‌ی بخش آمار را افزود. مرحله‌ی نخست این پروژه پس از پنج سال در سپتامبر ۲۰۰۴ م. / شهریور ۱۳۸۳ خ. پایان یافت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرحله‌ی دوم آن در مارچ ۲۰۰۶ م. / فروردین ۱۳۸۵ خ. باز با مدیریت دکتر چارلز ملویل آغاز شد. اما جان نورمن جای دکتر هیلنبراند را گرفت. کار پژوهش را دکتر زهرا حسن آقا (دانشگاه کمبریج) انجام داد. کار فهرست‌نویسی را لورا واینستاین (Laura Weinstein) و افسانه فیروز و راجشواری شاه (Rajeshwari Shah از دهلی) انجام دادند. این مرحله در اپریل ۲۰۰۹ م. / اردیبهشت ۱۳۸۸ خ. به پایان رسید و در سال پایانی دوباره دکتر فیروزه عبدالله‌اوا (این بار در دانشگاه آکسفورد) با پروژه همکاری کرد. هم چنین فرانسوا دو بلوا (Francois de Blois) و ماندانا نایینی هم در این بخش همکاری کردند. مرحله‌ی سوم در اکتبر ۲۰۱۰ م. / مهر ۱۳۸۹ خ. آغاز شد و گویا هم چنان ادامه دارد. این پروژه در برگزاری «نمایشگاه هزاره‌ی پایان سرایش شاهنامه» در موزه‌ی فیتزویلیام در کمبریج که از سپتامبر ۲۰۱۰ م. / شهریور ۱۳۸۹ تا ژانویه‌ی ۲۰۱۱ م. / دی ماه ۱۳۸۹ خ. برقرار بود همکاری داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شورای اندرزگری (مشاورتی) این پروژه عبارت است از: استاد اولگ گرابار (Oleg Grabar)، دکتر ماریانا شریو-سیمپسون (Marianna Shreve Simpson) و دکتر جلال خالقی مطلق. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نظر مالی نیز فرهنگستان بریتانیا (British Academy) اعتبار آغازین را فراهم کرد. بنیاد وینر-آنسپاخ (Fondation Wiener-Anspach) در بروکسل، «بنیاد علیرضا و محمد سودآور»، بنیاد میراث ایران، و «شبکه‌ی گوالش [=توسعه‌ی] آقاخان» (Aga Khan Development Network = AKDN) کمک‌های مالی را فراهم کرده‌اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشانی این پروژه چنین است: &lt;br /&gt;&lt;a href="http://shahnama.caret.cam.ac.uk/new/jnama/page/" target="_blank"&gt;http://shahnama.caret.cam.ac.uk/new/jnama/page/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سایت دارای ۱۵۰۰ رکورد درباره‌ی دست‌نویس‌ها و تک برگه‌های شاهنامه و نیز هژده هزار رکورد از نقاشی‌های شاهنامه و دوازده هزار تصویر از سراسر جهان است. این تصویرها و نقاشی‌ها از سی و یک کشور جهان از جمله ارمنستان، اتریش، امریکا، ایران، تاجیکستان، ازبکستان، هندوستان، مصر، بلژیک، فرانسه، آلمان، مجارستان، رمانی، پرتغال، و ... و نیز گردآیه‌های (collection) شخصی گردآوری شده‌اند و اینک در دسترس دوستداران شاهنامه و پژوهشگران قرار گرفته‌اند. در بخش نگارخانه (گالری) می‌توانید هم بر پایه‌ی کشور و هم بر پایه‌ی بخش‌ها و داستان‌های شاهنامه این اطلاعات را جست‌وجو کنید. کهن‌ترین این دست‌نویس‌ها و برگه‌ها از سال ۱۲۱۷ م. / ۶۱۴ ق. / ۵۹۶ خ. است. این پروژه هم چنین دارای کتاب‌شناسی پژوهش‌های انجام شده روی شاهنامه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از این نیز پروژه‌ی مشابهی به نام «پروژه‌ی شاهنامه» در دانشگاه پرینستون امریکا به کوشش شادروان استاد جروم کلینتون (Jerome Clinton) انجام شده است که پروژه‌ی دانشگاه کمبریج از اطلاعات و همکاری آنان سود برده است. پروژه‌ی شاهنامه‌ی دانشگاه پرینستون در این نشانی در دسترس است:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://etcweb.princeton.edu/shahnama/start.epl" target="_blank"&gt;http://etcweb.princeton.edu/shahnama/start.epl&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جزییات بیشتر را می‌توانید در هر دو سایت بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم نمونه‌ی دیگری از کارهای ارزشمندی در زمینه‌ی تاریخ و فرهنگ ایران است که در واقع بایستی به دست دولت ایران و فرهنگستان زبان پارسی انجام می‌شد اما به قول سهراب سپهری: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;مرد بقّال از من پرسید: «چند من خربزه می‌خواهی؟»&lt;br /&gt;من از او پرسیدم: «دل خوش سیری چند؟»&lt;/blockquote&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-101135881836466294?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/101135881836466294/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=101135881836466294&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/101135881836466294'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/101135881836466294'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/08/blog-post_15.html' title='معرفی پروژه‌ی شاهنامه'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-5728343090696710415</id><published>2011-08-12T23:32:00.006-04:00</published><updated>2011-08-15T20:56:07.710-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>«ایران و غرب: کتاب‌شناسی انتقادی» اثر سیروس غنی</title><content type='html'>آدینه ۲۱/امرداد/۱۳۹۰ - ۱۲/آگوست/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیروس غنی فرزند دکتر قاسم غنی است. وی در آبان سال ۱۳۰۸ خ./۱۹۲۹ م. در سبزوار زاده شده است. پس از آن که پدرش نماینده‌ی مجلس شد به مشهد رفتند. برای ادامه‌ی تحصیل به بیروت لبنان رفت و پس از مدت کوتاهی برای دوران دبیرستان به انگلستان رفت و دیپلم خود را از آنجا گرفت.  سپس به نیویورک در امریکا رفت و نخست درجه‌ی کارشناسی (لیسانس) در ادبیات انگلیسی گرفت و پس از آن در دانشگاه نیویورک کارشناسی ارشد (فوق‌لیسانس) و دکتری حقوق گرفت.  وی در سال ۱۳۳۷ خ. به ایران بازگشت. اما پس از انقلاب از ایران رفت و در انگلستان ساکن شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://3.bp.blogspot.com/-P4D01Kl3oh4/TkiJDLl8VfI/AAAAAAAAAew/KTMFbhJU0uA/s320/cyrus_ghani.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5640909221026092530" /&gt;&lt;br /&gt;سیروس غنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرح زندگی و کارنامه‌ی سیروس غنی را می‌توانید در &lt;a href="http://www.hafizmonthly.com/wp-content/uploads/2007/11/ghani.pdf" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; در قالب پی.دی.اف بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیروس غنی مجموعه‌ی کم نظیری از کتاب‌ها و اثرهای منتشر شده در غرب مربوط به ایران گرد آورده بود که طی جابجایی از تهران به لندن نزدیک ۲۵۰۰ عنوان از آنها را از دست داد. وی توضیح کتاب‌نامه‌ای ۴۰۰۰ عنوان کتاب و مجله و ... در گردآیه‌ی خود را در کتابی به نام «ایران و غرب: کتاب‌شناسی انتقادی» منتشر کرده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.amazon.com/Iran-West-1-Cyrus-Ghani/dp/1933823089/ref=sr_1_4?ie=UTF8&amp;s=books&amp;qid=1308443719&amp;sr=1-4" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://4.bp.blogspot.com/-fbmlYeaDpFc/Tf1Gc1a5kyI/AAAAAAAAAcY/Q7oiMO-YoS0/s320/iran_west_ghani.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5619725371218432802" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: ایران و غرب: کتاب‌شناسی انتقادی (Iran and the West: a critical bibliography)&lt;br /&gt;نویسنده: سیروس غنی&lt;br /&gt;ناشر: کگان پاول لندن&lt;br /&gt;سال: ۱۹۸۷ م/ ۱۳۶۶ خ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب در سال ۲۰۰۶ م/ ۱۳۸۵ خ. به دست انتشارات میج [=مُغ] (Mage Publishers) در ایالت مریلند امریکا بازچاپ شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیروس غنی این چهار هزار عنوان منبع را در چهار گروه کلی تقسیم کرده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروه الف: تاریخ، سیاست، سفرنامه‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروه ب: ادبیات، دین، دانش، زبان، و داستان‌های غربی با محیط شرقی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروه پ: هنر، معماری، کتاب‌های تصویری، آلبوم‌های عکس، و کاتالوگ‌های حراج آثار هنری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروه ت: جزوه‌ها، مقاله‌ها، مجله‌ها، کاتالوگ موزه‌ها، مقاله‌های روزنامه‌ها و مجله‌های خبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب برای همه‌ی کسانی که در زمینه‌ی فرهنگ و تاریخ و ایران‌پژوهی کار می‌کنند سرچشمه‌ی بسیار خوب و سودمندی است. زنده‌یاد ایرج افشار هم کار مشابهی در زمینه‌ی ایران‌شناسی دارد که به زودی آن را هم معرفی خواهم کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌توانید بخش‌هایی این کتاب سیروس غنی را &lt;a href="http://books.google.com/books?id=Cc0NAAAAQAAJ&amp;source=gbs_navlinks_s" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; در بخش کتاب‌های گوگل بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-5728343090696710415?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/5728343090696710415/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=5728343090696710415&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5728343090696710415'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/5728343090696710415'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/08/blog-post_12.html' title='«ایران و غرب: کتاب‌شناسی انتقادی» اثر سیروس غنی'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-P4D01Kl3oh4/TkiJDLl8VfI/AAAAAAAAAew/KTMFbhJU0uA/s72-c/cyrus_ghani.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-413130330750576506</id><published>2011-08-07T17:39:00.011-04:00</published><updated>2011-11-15T23:43:03.305-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ریشه‌شناسی'/><title type='text'>معنای نام زاگرس</title><content type='html'>یک‌شنبه ۱۶/امرداد/۱۳۹۰ - ۷/آگوست/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رشته‌کوهی که از شمال غربی به جنوب شرقی در ایران کشیده است امروزه به نام «زاگرس» خوانده می‌شود. بلندترین قله‌های این رشته کوه عبارتند از: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- دنا با بلندای ۴۴۴۸ متر در شمال غربی یاسوج قرار دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اُشتران‌کوه با بلندای ۴۲۵۰ متر در جنوب شهرستان‌های الیگودرز و ازنا بلندترین قله‌ی زاگرس میانی است و در تمام طول سال پوشیده از برف است. سرچشمه‌ی اصلی رود ‌‌‌دز (دژ) و یکی از سرچشمه‌های کارون و کرخه است. دریاچه‌ی گَهَر نیز در این کوه قرار گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- زردکوه با بلندای ۴۲۲۱ متر در نزدیکی شهرستان کوه‌رنگ در استان چهار محال و بختیاری قرار دارد. زردکوه در تمام سال پوشیده از برف  و سرچشمه‌ی اصلی دو رودخانه‌ی بزرگ کارون و زاینده رود است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- الوند: با بلندای ۳۷۴۶ متر در جنوب همدان قرار دارد. این نام شکل دیگر از «اروند» به معنای تیزرو و تندمند و دارای تندی و تیزی است. در پهلوی alvand یا arvand و صفت آن alvandik و در اوستایی aurvant. حمداﷲ مستوفی در نزهةالقلوب (چ لیدن ج 3 ص 191) گوید: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;کوه الوند (اروند) در قبله‌ی شهر همدان است و کوهی معروف، دورش سی فرسنگ بوَد، هرگز قله‌ی آن از برف خالی نبوده است و از بیست فرسنگ و زیاده از آن توان دید. بر قله‌ی آن کوه چشمه‌ی آب است در سنگ خارا و آن سنگ بر مثال بنایی است بر وی در افکنده. از بالای آن سنگ اندکی آب ترشح می‌کند و آن را به تابستان توان دید زیرا به زمستان در برف پنهان بوَد. &lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;سعدی نیز در بند دوم ترجیع‌بند معروف خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;باد است نصیحت رفیقان ---------- و اندوه فراق، کوه الوند&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- کوه گیلویه: گیلویه یا گیلویی نوع تزیین گچکاری است. حاشیه‌ی گچی پیش آمده میان قاب سقف و قسمت فوقانی بدنه‌ی دیوار اتاق. پهنای آن کم و بیش نیم گز (نیم متر) است و دور تا دور اتاق پدید آرند و گاه بر این حاشیه‌ی نقش و نگاری از گل و بُته و یا شکل پرندگان و یا میوه‌ها و غیره پدیدار و یا گچ‌بُری کنند. ابزاری که با آن گیلویه/گیلویی را می‌سازند «کشو» نام دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظامی گنجوی هم در داستان هفت‌پیکر یا بهرام‌نامه چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;صفه‌ای تا فلک سر آورده  --------------- گیلویی طاق او برآورده&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://1.bp.blogspot.com/-ddO-aXxMegw/Tkh-G-nblbI/AAAAAAAAAeo/HIsdUOi-qhc/s320/giluyee.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5640897191634245042" /&gt;&lt;br /&gt;گیلویه یا گیلویی در کاخ اردشیر بابکان - فیروزآباد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ريشه‌ی نام «زاگرس»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;پیش از سده‌ی بیستم م./چهاردهم خ. این رشته کوه را بیشتر به نام «کوه پاتاق» (یا پاطاق) و «جبل پاطاق» می‌خواندند. گویا در دوران پیش از اسلام آن را «کهستان» می‌خواندند که در متن‌های عربی دوران اسلام به «جبال» (کوهستان) ترجمه شده بود و این نام تا سده‌ی ششم/هفتم هجری برقرار بود. پس از دوران مغول هم به نام «پشتکوه» و «پیشکوه» خوانده شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد که «زاگرس» واژه‌ای یونانی است و از قومی ایرانی به نام «زاگارثی» (Zagarthians) یا «ساگارثی» (Sagarthians) گرفته شده باشد. علامه محمد قزوینی می‌نویسد: «زاگرس نام یونانی سلسله جبال غربی ايران مخصوصاً بختیاری در غرب ايران است». رومن گريشمن، باستان شناس مشهور فرانسوی، هم زاگرس را برگرفته از نام تیره‌ای ایرانی یعنی Zikirtu يا همان «ساگارتی» می‌داند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام این تیره در کتاب هرودوت (دفتر ۱ بند ۱۲۵) به عنوان گروهی از قوم پارس آمده است: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;پارسیان از تیره‌های گوناگونی شکل یافته‌اند. آنان که کورش در کنار هم آورد و به شورش بر مادها انگیزاند تیره‌های اصلی اند و همه‌ی دیگر تیره‌ها بدانان وابسته‌اند. اینها عبارت اند از: پاسارگادها، مارافیان‌ها، و ماسپیان‌ها که در میان آنان پاسارگادها نژاده‌ترین اند. هخامنشیان، که شاهان ایران از میان آنان برخاسته‌اند، یکی از دودمان‌های این تیره اند.&lt;br /&gt;تیره‌های دیگر قوم پارس چنین اند: پانثیالیان‌ها، دروزیائن‌ها، و کرمانیان که به دامداری می‌پردازند. و داین‌ها، ماردها، دروپیکی‌ها و ساگارتی‌ها که کوچ‌رونده اند.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;متن انگلیسی چنین است:&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;Now the Persian nation is made up of many tribes. Those which Cyrus assembled and persuaded to revolt from the Medes were the principal ones on which all the others are dependent. These are the Pasargadae, the Maraphians, and the Maspians, of whom the Pasargadae are the noblest. The Achaemenidae, from which spring all the Perseid kings, is one of their clans. The rest of the Persian tribes are the following: the Panthialaeans, the Derusiaeans, the Germanians, who are engaged in husbandry; the Daans, the Mardians, the Dropicans, and the Sagartians, who are nomads.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دفتر ۷ بند ۸۵ نیز چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;تیره‌ی کوچ‌رونده‌ای که با نام ساگارتی‌ها شناخته می‌شوند زبان‌شان پارسی است و پوشاک‌شان نیمی پارسی و نیمی پَکتی است که به ارتش هخامنشی نزدیک هشت هزار سوارکار عرضه می‌کنند.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;متن انگلیسی چنین است:&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;The wandering tribe known by the name of Sagartians - a people Persian in language, and in dress half Persian, half Pactyan, who furnished to the army as many as eight thousand horse. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر پایه‌ی فرهنگ دهخدا، استاد ابراهیم پورداوود نام اصلی زاگرس در متن‌های اوستایی را «اِسپَروز» یا «اِسپُروز» دانسته که شکل پارسی میانه (پهلوی) آن در بندهای ۲۹ و ۳۶ از فصل ۱۲ کتاب «بُندهش» به صورت «اسپروچ» آمده است. در برهان قاطع نیز گفته شده اسپروز نام کوهی است بسیار بلند اما جای آن مشخص نشده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شاهنامه نام «اسپروز» در بخش پادشاهی کیکاووس و در داستان رفتن کیکاووس به مازندران سه بار یاد شده است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;همی رفت کاووس لشکرفروز --------------- بزد گاه در پیش کوه اسپروز&lt;br /&gt;همی گفت کاووس لشکرفروز --------------- ببر گاه تا پیش کوه اسپروز&lt;br /&gt;نیاسود تیره شب و پاک روز --------------- همی راند تا پیش کوه اسپروز&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;بر پایه‌ی این یادکرد، به نظر من اسپروز نمی‌تواند زاگرس باشد زیرا زاگرس امروزی در راه کیکاووس به مازندران نبوده است. هم اکنون یادداشت‌های دکتر خالقی مطلق بر جلد دوم شاهنامه را ندارم که ببینم وی در توضیح اسپروز چه نوشته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت&lt;br /&gt;می‌دانیم که مازندران امروزی پیشتر به نام طبرستان شناخته می‌شده است. پیشتر درباره‌ی مازندران در شاهنامه نوشته‌ام. اما به زودی جستار دیگری درباره‌ی مازندران شاهنامه و مازندران امروزی خواهم نوشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-413130330750576506?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/413130330750576506/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=413130330750576506&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/413130330750576506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/413130330750576506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/08/blog-post_07.html' title='معنای نام زاگرس'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-ddO-aXxMegw/Tkh-G-nblbI/AAAAAAAAAeo/HIsdUOi-qhc/s72-c/giluyee.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-1592158468231325755</id><published>2011-08-04T23:33:00.008-04:00</published><updated>2011-08-14T21:15:25.801-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پانترکان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فردوسی'/><title type='text'>هنر نزد ایرانیان است و بس؟</title><content type='html'>پنج‌شنبه ۱۳/امرداد/۱۳۹۰ - ۴/آگوست/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی پیش یکی از خوانندگان وبلاگ درباره‌ی این جمله پرسیده بود که آیا در شاهنامه هست و در کجای آن است. بدو پاسخ دادم. اما به تازگی دیدم که در نوشته‌ی یکی از پان‌ترکان و دشمنان فردوسی حرف‌های بی‌پایه و نسنجیده‌ای درباره‌ی این بیت آمده است و خواستم توضیحی بیشتر بدهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید این لت (مصرع) شناخته‌شده‌ترین جمله‌ی شاهنامه‌ی فردوسی باشد و هر کسی آن را شنیده است. اما باید بدانیم که بر پایه‌ی ویراست مسکو و نیز ویراست دکتر جلال خالقی مطلق، گونه‌ی درست آن چنین است: هنر نیز ز ایرانیان است و بس. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تازگی پان‌ترکان و دیگرانی که هیچ شناخت درستی از شاهنامه ندارند و سر دشمنی با فردوسی و شاهنامه و زبان پارسی و ایرانیان را دارند این جمله را نشان خودپرستی و گاه «نژادپرستی» (!) ایرانیان و فردوسی و یا «فاشیست» بودن او دانسته‌اند. &lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;معلوم است که وقتی فردوسی  به صراحت می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنر نزد ایرانیان است و بس....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا در هر برهه‌­یی که گفته باشد، قرن چهارم یا هر گاه دیگری، به نحو روشنی اندیشه­‌یی فاشیستی را نماینده‌­گی کرده است. همان طور که ممکن است یک عضو شیرین‌عقل حزب نازی بفرماید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنر نزد آلمانیان است و بس....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنر هیچ گاه نزد ملت مشخصی به کفایت «بس» نرسیده و به خصوص مردم ایران که در بسیاری از هنرها تاکنون نیز از ملت‌­های دیگر به شدت عقب مانده‌­تر بوده و هستند.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;این شخص که در این بند به خیال خود فردوسی را با عضوی از حزب نازی مقایسه کرده است نشان داده است که هیچ شناختی از شاهنامه ندارد. (بگذریم از این که به اشتباه «نمایندگی» را هم «نماینده‌گی» نوشته است و نمی‌داند که «ه» در «نماینده» همان «گ» است...). این اعتراض‌های بی‌پایه، چند ایراد دارد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- ایرانی «نژاد» به معنای race انگلیسی نیست که دشمنان فردوسی این جمله‌ی شاهنامه را نشان نژادپرستی (racism) فردوسی یا ایرانیان می‌دانند. هم چنین این شخص با فلسفه‌ی سیاسی «فاشیسم» هم آشنایی کافی ندارد و آن را به عنوان دشنام به کار برده است. همان طور که برخی «لیبرال» را به عنوان دشنام به کار می‌برند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- هر قومی در دنیا به داشته‌های خود افتخار می‌کند و ایرانیان در این میانه استثنا نیستند. رجزهای موجود در شعرهای عربی (منسوب به) دوران پیش از اسلام و شعرهای دوران اسلامی نیز چنین اند. ملت‌های دیگر (مثلا امریکا و ...) نیز در ادبیات و نوشتارشان خود را بهترین می‌دانند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اما مهم‌ترین ایراد استدلال این کسان آن است که این جمله را بیرون از داستان و بافت (context) آن می‌خوانند و گمان می‌کنند که فردوسی از خودش در ستایش ایرانیان چنین سخنی گفته است. حال آن که فردوسی بیشتر شاهنامه، به جز آغاز و پند داستان‌ها، را از روی منبع‌های نوشتاری خود به شعر درآورده است. از همسنجی و برابرنهی شاهنامه با متن‌های باقی مانده از زمان ساسانیان و نیز دیگر متن‌های تاریخی مانند ثعالبی و ... می‌توان نتیجه گرفت که شاهنامه نیز مانند این کتاب‌ها بر پایه‌ی متن‌های مشترکی است و به میزان وفاداری فردوسی به متن‌های منبع پی می‌بریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما برگردیم به جمله‌ی مورد نظر. این جمله نه از زبان فردوسی، بلکه از زبان بهرام گور، شاهنشاه ساسانی، در پاسخ به فغفور (بغ‌پور) چین است. بخش‌هایی از داستان را می‌آورم:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;گفتار اندر کشتن بهرام گور کرگ را در هندوستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی کرگ بود اندر آن شهر شاه   --------------------- ز بالای او بسته بر باد راه&lt;br /&gt;از آن بیشه بگریختی شیر نر   --------------------- همان ز آسمان کرگس تیزپر&lt;br /&gt;یکایک همه هند زو پر خروش   --------------------- از آواز او کر شدی تیزگوش&lt;br /&gt;به بهرام گفت: «ای پسندیده مرد!   --------------------- برآید به دست تو این کارکرد&lt;br /&gt;به نزدیک این کرگ باید شدن   --------------------- همی چرم او را به تیر آزدن&lt;br /&gt;اگر زو تهی گردد این بوم و بر   --------------------- به فرّ تو ای مرد پیروزگر،&lt;br /&gt;یکی دست باشدت نزدیک من   --------------------- چه نزدیک این نامدار انجمن&lt;br /&gt;که جاوید در کشور هند و چین   --------------------- کند هر کسی بر تو بر آفرین»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدو گفت بهرام پاکیزه‌رای   --------------------- «که با من بباید یکی رهنمای&lt;br /&gt;چو بینم به نیروی یزدان تنش   --------------------- ببینی به خون غرقه پیراهنش»&lt;br /&gt;بدو داد شَنگُل یکی رهنمای   --------------------- که او را نشیمن بدانست و جای&lt;br /&gt;همی رفت با نیک‌دل رهنمون   --------------------- بدان بیشه‌ی کرگ ریزنده خون&lt;br /&gt;همی گفت چندی ز آرام اوی   --------------------- ز بالا و پهنا و اندام اوی&lt;br /&gt;چو بنمود، برگشت و بهرام رفت   --------------------- خرامان بدان بیشه‌ی کرگ تفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس پشت او چند از ایرانیان   --------------------- به پیگار آن کرگ بسته میان&lt;br /&gt;چُن از دور دیدند خرطوم اوی   --------------------- ز هنگش همی پست شد بوم اوی&lt;br /&gt;بدو هر کسی گفت: «شاها! مکن!   --------------------- ز مردی همی بگذرانی سخن&lt;br /&gt;نکرده است کس جنگ با کوه سنگ   --------------------- وگر چه دلیرند شاهان به چنگ&lt;br /&gt;به شنگل چنین گوی کاین راه نیست   --------------------- بدین جنگ دستوری شاه نیست&lt;br /&gt;به فرمان کنم جنگ تا شاه من  ------------------- اگر بشنود نسپرد گاه من»&lt;br /&gt;چنین داد پاسخ که «یزدان پاک   --------------------- مرا گر به هندوستان داد خاک&lt;br /&gt;به جای دگر مرگ من چون بوَد؟   --------------------- کز انداز اندیشه بیرون بوَد»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمان را به زه کرد مرد جوان   --------------------- تو گفتی همی خوار گیرد روان&lt;br /&gt;بیامد دمان تا به نزدیک کرگ   --------------------- پر از خشم سر، دل نهاده به مرگ&lt;br /&gt;کمان کیانی گرفته به چنگ   --------------------- ز ترکش برآورده تیر خدنگ&lt;br /&gt;همی تیر بارید همچون تگرگ   --------------------- برین همنشان تا غمی گشت کرگ&lt;br /&gt;چو دانست کاو را سرآمد زمان   --------------------- برآهیخت خنجر به جای کمان&lt;br /&gt;سر کرگ را پست ببرید و گفت:   --------------------- «به نام خداوند بی‌یار و جفت!&lt;br /&gt;که او داد چندین مرا فرّ و زور   --------------------- به فرمان او تابد از چرخ هور»&lt;br /&gt;بفرمود تا گاو و گردون برند   --------------------- سر کرگ از آن بیشه بیرون برند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببردند و چون دید شنگل ز دور   --------------------- به دیبا بیاراست ایوان سور&lt;br /&gt;چو بر تخت بنشست پرمایه شاه   --------------------- نشاندند بهرام را پیش گاه&lt;br /&gt;همی کرد هر کس برو آفرین   --------------------- بزرگان هند و سواران چین&lt;br /&gt;برفتند هر مهتری با نثار   --------------------- به بهرام گفتند کـ: «ای نامدار!&lt;br /&gt;کسی را سزای تو کردار نیست   --------------------- به کردار تو راه دیدار نیست&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;چو زین آگهی شد به فغفور چین --------------- که با فرّ مردی ز ایران‌زمین،&lt;br /&gt;به نزدیک شنگل فرستاده بود --------------- همانا کز ایران نه همزاده بود!&lt;br /&gt;بدو داد شنگل یکی دخترش -------------- که بر ماه ساید همی افسرش!&lt;br /&gt;یکی نامه نزدیک بهرام‌شاه ------------- نبشت آن جهاندار بادستگاه&lt;br /&gt;به عنوان بر: از شهریار جهان --------- سرنامداران و تاج مهان&lt;br /&gt;به نزد فرستاده‌ی پارسی ------------ که آمد به قَنّوج با یار سی&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;چو نامه بیامد به بهرام گور --------- به دلش اندر افتاد از آن نامه شور&lt;br /&gt;نبیسنده را خواند و پاسخ نبشت ----------- به پالیز کین بر درختی بکشت!&lt;br /&gt;سرنامه گفت: آنچ گفتی رسید ------------ دو چشمت جز از کشور چین ندید!&lt;br /&gt;به عنوان بر: «از پادشاه جهان» --------- نبشتی «سرافراز و تاج مهان»&lt;br /&gt;جز آن بُد که گفتی سراسر سَخُن ------------ بزرگیّ نو را نخواهم کَهُن!&lt;br /&gt;شهنشاه بهرام گور است و بس ------------- جز او در زمانه ندانیم کس&lt;br /&gt;به مردی و دانش به فر و نژاد ------------- چن او پادشا کس ندارد به یاد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هنر نیز ز ایرانیان است و بس ------------- ندارند کرگ ژیان را به کس&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همه یکدلان اند و یزدانشناس ----------- به نیکی ندارند ز اختر سپاس»&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;کرگ: کرگدن&lt;br /&gt;آزدن: آژدن. سوراخ کردن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان گونه که می‌بینیم این بیت در پایان داستانی است که بهرام گور به درخواست شاه هند کرگدنی را می‌کشد که آرام و امنیت شهر را بر هم زده بود. سپس فغفور چین به بهرام نامه می‌نویسد و خود را شاه جهان می‌خواند و نمی‌داند که او خود بهرام گور است و گمان می‌کند که او تنها فرستاده‌ی بهرام است. بهرام گور هم در پاسخ به او می‌گوید که شاه جهان بهرام است و هنر و دلاوری ایرانیان را ستایش می‌کنند زیرا کرگدن خشمگین را چیزی نمی‌دانند و با او به جنگ رفته و او را می‌کشند. موضوع ستایش هنر رزمی و دلاوری ایرانیان است. این جمله به سده‌ی چهارم ق/دهم م. نه، بلکه به سده‌ی پنجم م. و پانصد پیش از فردوسی متعلق است و در زمان بهرام گور ایرانیان ساسانی قدرت جهانی بودند و «هنر» هم داشته‌اند. اگر بخواهیم بگوییم معنای لت عنوان این جستار این است که به جز ایرانیان کسی در جهان هنر ندارد، باید گفت بر پایه‌ی بیت دیگر، لابد به جز بهرام گور هم کسی در جهان شاهنشاه نیست و می‌دانیم که جز بهرام ده‌ها شاهنشاه دیگر داشته‌ایم. و این «بس» به معنای «تنها» نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم چنین باید توجه داشت که در این جمله «هنر» به معنای امروزی یعنی نقاشی و طراحی و بازیگری و ... و برابر arts در زبان‌های اروپایی نیست که پان‌ترک در اعتراض خود می‌گوید ایرانیان در زمینه‌ی هنر از دیگر کشورها عقب مانده‌اند. اگر او کمی با ادبیات پارسی آشنایی داشت می‌دانست که هنر در بیشتر ادبیات کلاسیک زبان پارسی به معنای توانایی و مهارت و دانش است. در فرهنگ دهخدا چنین آمده است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;هنر: علم و معرفت و دانش و فضل و فضیلت و کمال. کیاست. فراست. زیرکی. این کلمه در واقع به معنی آن درجه از کمال آدمی است که هشیاری و فراست و فضل و دانش را در بر دارد.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;برای نمونه نظامی در اسکندرنامه می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;که بود از ندیمان خسرو خرام -------------- هنرپیشه‌ای ارشَمیدُس به نام&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;و می‌دانیم ارشمیدس یونانی هنرپیشه نبود! یا حافظ می گوید:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف ---------- چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;هنر مخالف «آهو» یا «عیب» است. ناصر خسرو گوید:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;با هزاران بدی و عیب یکی‌شان هنر است  ------------ گرچه ایشان چو خر از عیب و هنر بی‌خبرند&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;فخرالدین اسعد گرگانی در داستان «ویس و رامین»: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;هنر را بازدانستم ز آهو ------------ همیدون نغز را از زشت و نیکو &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;چند نمونه‌ی دیگر از نظامی گنجوی:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;زَهر تو را دوست چه خوانَد؟ شکَر ------ عیب تو را دوست چه داند؟ هنر&lt;br /&gt;گردن عقل از هنر آزاد نیست --- هیچ هنر خوبتر از داد نیست&lt;br /&gt;ای هنر از مردی تو شرمسار ---- از هنر بیوه زنی شرم دار&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;سعدی در گلستان می‌گوید: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;تا مرد سخن نگفته باشد ------------- عیب و هنرش نهفته باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زبان در دهان ای خردمند چیست؟ ------------- کلید در گنج صاحب هنر&lt;br /&gt;چو در بسته باشد چه داند کسی؟ ------------------ که گوهرفروش است یا پیله‌ور&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;و این همان است که در تعریف (بانوان و دختران) گفته می‌شود: از هر انگشتش یک هنر می‌بارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نویسنده‌ی یاد شده در مقاله‌ی خود ایراد دیگری نیز به فردوسی گرفته و نوشته است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;زمانی که فردوسی می گوید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسی رنج بردم در این سال سی ----------- عجم زنده کردم بدین پارسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعیت این است که از نوعی نارسیسم سخن می‌­گوید. چرا که ما در حال حاضر با ده‌­ها زبان و فرهنگ آشنا هستیم که نه شاه­نامه داشته‌­اند و نه حضرت فردوسی به آنان افتخار داده است؛ اما با این همه زنده و پویا هستند. مضاف بر این که شاه­نامه به علت فقدان صنعت چاپ در نسخه‌­های محدود و معدودی آن هم میان اهل دربار رایج بوده و زنده ماندن زبان فارسی ربطی به فردوسی ندارد. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;اینجا نیز با بیسوادی و نقد کینه‌ورزانه روبرو ایم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست آن که در ویراست مسکو و نیز در ویراست دکتر خالقی مطلق این بیت اصلی دانسته نشده است و گویا شکل دیگری از این بیت در آغاز پادشاهی گشتاسپ است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;من این نامه فرخ گرفتم به فال ----------- بسی رنج بردم به بسیار سال  &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;یعنی وی بر پایه‌ی بیتی که از آن فردوسی نیست به نقد (بخوانید: دشنام و توهین به) فردوسی پرداخته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم آن که «عجم» به معنای «ناعرب» و به ویژه «ایرانی» است نه به معنای «زبان پارسی». در هیچ فرهنگی، «عجم» به معنای زبان نیامده است که وی معنای این بیت را زنده کردن زبان پارسی دانسته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم آن که اگر این شخص زحمت می‌کشید و به همان شاهنامه‌هایی که این بیت آمده یکی دو بیت پس و پیش این بیت را هم می‌خواند می‌فهمید که «راه به ترکستان» برده است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;بسی رنج بردم در این سال سی ------------ عجم زنده کردم بدین پارسی&lt;br /&gt;چون عیسا من این مردگان را تمام --------- چنین زنده کردم سراسر به نام&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;یعنی منظور سراینده‌ی این بیت‌ها زنده کردن «عجم» و نام و یاد شاهان ایران پیش از اسلام است که پیش از شاهنامه‌ی فردوسی بدین شکل کامل و شعری در جایی گرد نیامده است. البته پیش از فردوسی شاعران دیگری «شاهنامه» سروده بودند اما متاسفانه آنها بر جای نیامده‌اند. برجا ماندن یاد و نام شاهان در میان مردم عامی و عادی از راه همین شاهنامه و نقّالی و شاهنامه‌خوانی بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم چنین نگاه کنید به &lt;a href="http://a-khatibi.blogspot.com/2009/04/blog-post_423.html" target="_blank"&gt;این نوشته‌ی&lt;/a&gt; آقای ابوالفضل خطیبی از دو سال پیش که به اعتراض‌های مشابهی پاسخ داده و از جمله درباره‌ی ادعای محدود بودن شاهنامه به درباره چنین آورده است: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;محمد بن الرضا بن محمد العلوی الطوسی، معروف به «دفترخان عادلی» مؤلف معجم شاهنامه (کهن‌ترین فرهنگ شاهنامه در قرن ششم هجری قمری) درباره‌ی سبب تألیف کتاب می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«چون به جانب عراق افتادم، به شهر اصفهان رسیدم، در کوچه‌ها و مدرسه‌ها و بازارها می‌گشتم تا به مدرسهء تاج‌الدین رسیدم. چون در رفتم، جماعتی دیدم نشسته و در کتاب‌خانه باز نهاده و هر کسی چیزی می‌نوشت و چون آن جمعیت دیدم، پیش رفتم و سلام كردم و نشستم و گفتم: در این خزانه شهنامهء فردوسی هست؟ صاحب فرزانه گفت: هست. برخاست و مجلد اول از شهنامه به من داد. گفتم: چند مجلد است؟ گفت چهار جلد است ... چون آن را می‌خواندم و در دل تأمل می‌کردم، هر بیتی که در او لفظ مشکل بود، از زبان دری و پهلوی، معنی آن برخی در زیر نوشته بود. با خود گفتم که مثل این نسخه کس ندیده است و این الفاظ را جمع باید کرد که بسیار خوانندگان هستند که این شعر می‌خوانند و معنی این الفاظ نمی‌دانند... »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قرون ششم که سلجوقیان ترک بر ایران سیطره داشتند، استنساخ و خواندن شاهنامه به هیچ روی محدود به دربارها نبوده، بلکه شاهنامه‌خوانی در مدارس و بین تحصیل‌کردگان سخت رواج داشته‌است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذشته از این، باقی ماندن بیش از هزار نسخهء خطی از شاهنامه که در کتاب‌خانه‌های مختلف کشورهای جهان نگه‌داری می‌شود، گواه آن است که نه تنها درباریان، بلکه بسیاری از خانواده‌های ایرانی که توان مالی داشتند، نسخه‌ای از شاهنامه برای خود فراهم می‌کردند. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جالب آن که دکتر شاهین سپنتا هم در &lt;a href="http://drshahinsepanta.blogsky.com/1390/05/16/post-650/" target="_blank"&gt;جستار روز شانزدهم امرداد&lt;/a&gt; در وبلاگ خود به همین موضوع پرداخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت ۲:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در آغاز به اشتباه این طور خوانده بودم که مردی از هندوستان بهرام و ایرانیان را ستوده است. اما پس از نامه‌ی یکی از خوانندگان وبلاگ، دوباره به شاهنامه نگاه کردم و داستان را خواندم و متن بالا را ویراستم و نوشتم که در واقع این سخن از زبان خود بهرام گور به فغفور چین است بی آن که بگوید که خود او کیست. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-1592158468231325755?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/1592158468231325755/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=1592158468231325755&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1592158468231325755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1592158468231325755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='هنر نزد ایرانیان است و بس؟'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-2044163759991591536</id><published>2011-07-30T12:54:00.007-04:00</published><updated>2011-08-08T22:05:22.327-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='واژه‌سازی'/><title type='text'>وجیه عبدالرحمان و ساختار وندی زبان عربی</title><content type='html'>شنبه ۸/امرداد/۱۳۹۰ - ۳۰/جولای/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;مرد غرقه دست و پایی می‌زند ------ دست هر دم در گیایی می‌زند (مثنوی)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;پس از پایان جنگ جهانی دوم و پاگیری قدرت سیاسی و نظامی و اقتصادی امریکا، زبان انگلیسی شاهد گسترش بی‌سابقه‌ای در زمینه‌های بازرگانی و ارتباط جهانی و تبادل اندیشه شد. تا پیش از آن، زبان فرانسه جایگاهی مهمی در رابطه‌های جهانی داشت. این گسترش زبان انگلیسی نتیجه‌ی پیشرفت علمی و اقتصادی به ویژه در امریکا است و نه ابزار و عامل آن. متاسفانه عده‌ای این رابطه را اشتباه فهمیده‌اند و حاصل این برداشت غلط، رفتارهای غلط است. برای نمونه در کشور ما برخی فکر می‌کنند اگر انگلیسی یاد بگیرند خود به خود همه‌ی علم و دانش امروز را هم آموخته‌اند و کاربرد واژگان انگلیسی برایشان نشانه‌ی پیشرفته و سواد است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنین رفتار غلطی در کشورهای دیگر نیز دیده می‌شود. برای نمونه برخی از ترکان و پان‌ترکان گمان می‌کنند اگر زبان‌شان را با انگلیسی مقایسه کنند و بگویند زبان‌شان شبیه انگلیسی است خود این امر نشانه‌ی پیشرفته بودن آنان است. پیشتر نوشته‌ای از پان‌ترکان را آوردم که ادعا کرده بودند زبان ترکی «سومین زبان باقاعده» است اما «پارسی لهجه‌ی سی و سوم زبان عربی» است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه‌ی دیگری که به تازگی بدان برخوردم تلاش یک عرب زبان برای توجیه زبان عربی و چسباندن آن به زبان انگلیسی بود. از نظر زبان‌شناسی، زبان انگلیسی جزو خانواده‌ی زبان‌های هندواروپایی است و زبان عربی جزو زبان‌های سامی. این دو خانواده از نظر ساختاری و تاریخی بسیار با هم متفاوت اند. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های این دو در ساختارهای دستوری و ساختارهای واژه‌سازی است. یعنی زبان‌های هندواروپایی از ساختار وندی برای واژه‌سازی استفاده می‌کنند اما زبان‌های سامی از ساختار اشتقاقی. برای نمونه، در زبان پارسی که جزو خانواده‌ی زبان‌های ایرانی از شاخه‌های مهم زبان‌های هندواروپایی است از نام «کار» با افزودن پسوند «-گر» واژه‌ی «کارگر» ساخته می‌شود. یا از مصدر نوشتن بن «نویس» ساخته می‌شود که با افزودن پسوند «-نده» می‌توان صفت «نویسنده» را ساخت. فعل‌ها و نام‌ها هیچ محدودیت طولی و تعداد نویسه (حرف) ندارند. برای نمونه فعل «شدن» دارای سه نویسه است و فعل «آغالیدن» دارای هفت نویسه و اما فعل «الفنجیدن» (گرد آوردن، اندوختن) دارای هشت نویسه است. در زبان انگلیسی نیز تعداد واژه‌های فعل هیچ محدودیتی ندارد. فعل go (رفتن) دو نویسه دارد اما فعل concentrate (تمرکز کردن) یازده نویسه. اما در زبان عربی که از خانواده‌ی زبان‌های سامی است فعل‌های پایه (مُجرد) یا سه نویسه (سه‌گانی یا ثُلاثی) دارند یا چهار نویسه (چهارگانی یا رُباعی) و دست بالا، پنج نویسه (پنجگانی یا خُماسی). اما بیشتر فعل‌های پایه سه‌نویسه‌ای اند. از این فعل‌های پایه با استفاده از «باب»ها فعل‌های جدید و درافزوده (مَزید) می‌سازند. درازترین باب «استفعال» است که هفت نویسه دارد. برای نمونه از فعل پایه‌ی «کَتَبَ» (نوشتن) در باب «مُفاعِله» مصدر «مکاتبه» (به کسی نامه نوشتن) ساخته می‌شود. کننده‌ی کار هم بر وزن «فاعل» ساخته می‌شود و بنابراین نویسنده می‌شود «کاتب». &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشخصات مقاله‌ای که خواندم  چنین است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;بررسی زبان‌شناختیِ تاثیر زبان انگلیسی بر واژه‌سازیِ زبان عربی&lt;br /&gt;نوشته: وجیه حَمَد عبدالرحمان&lt;br /&gt;ترجمه: عباس امام&lt;br /&gt;فصلنامه‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی&lt;br /&gt;سال دوم، شماره اول، بهار ۱۳۷۵ خ.&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;اصل مقاله هم به زبان انگلیسی نوشته شده با عنوان زیر:&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;Wajih Hamad Abderrahman. A Linguistic Study of the Impact of English on Arabic Word-formation, in Islamic Studies, 34:2 (1995), pp. 223-231&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در معرفی نویسنده چیزی ننوشته بود و پس از جست‌وجو در اینترنت دریافتم که «وجیه بن حَمَد عبدالرحمان» (یا در نگارش عربی: عبدالرحمن) در سال ۱۹۵۵ م. (۱۳۳۴ خ) در فلسطین زاده شده و در سال ۱۹۷۷ م. (۱۳۵۶ خ) از دانشگاه کویت مدرک کارشناسی (لیسانس) زبان انگلیسی را گرفته و در سال ۱۹۸۱ م. (۱۳۶۰ خ.) از دانشکده‌ی مطالعات خاوری و افریقایی (SOAS) دانشگاه لندن مدرک دکتری خود را گرفته است. عنوان پایان‌نامه‌ی دکتری او چنین است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;Wajih Hamad Abderrahman, The Role of Derivation in the Process of Neologisation in Modern Literary Arabic, A Comparative Study of Neologisation in Arabic and English &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;نقش اشتقاق در فرایند نوواژسازی در عربی ادبی نوین (مطالعه‌ی همسنجی نوواژسازی در عربی و انگلیسی)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;وی هم اینک استاد زبان انگلیسی در دانشگاه «ملک عبدالعزیز» در شهر مدینه‌ی عربستان سعودی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد این مقاله بر پایه‌ی همان پایان‌نامه‌ی وی باشد. وجیه عبدالرحمان در مقاله‌ی خود چنین ادعایی می‌کند:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;فرایند اشتقاق در زبان عربی با آنچه در زبان‌های هندواروپایی دیده می‌شود فرقی ندارد. برخی برداشت‌های نادرست درباره‌ی زبان عربی ناشی از کاربرد اصطلاحات فنی سنّتی است که قرن‌ها پیش وضع شده‌اند و چنانچه برای بررسی زبان عربی و ساختار آن از اصطلاحات فنّی زبان‌شناسی نوین استفاده کنیم به دریافت و فهم بهتری دست خواهیم یافت. در زمینه‌ی تحلیل تک‌واژی زبان عربی نیز غفلت از واکه‌های کوتاه در کتابت این زبان، باعث گمراهی پژوهشگران می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرچه شاید علت این امر تا حدی هم به این دلیل باشد که برخی مشتق‌های ساخته شده (مثل اسمِ مکان، اسم زمان، اسم آلت، مصدر مرّه، اسم حالت و اسم حرفه) در زبان‌های هندواروپایی وجود ندارند. افزون بر این، خط عربی، که فقط مصوت‌های بلند در آن نمایش داده می‌شوند، ظاهراً بر تجزیه و تحلیل واژه‌سازی این زبان تاثیر اساسی دارد.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;یعنی دست کم در هزار و چهار صد سال گذشته که صرف و نحو عربی آموزش داده می‌شده و از مفهوم وزن و باب و صیغه برای توضیح واژه‌سازی عربی استفاده می‌شده است همه اشتباه و نتیجه‌ی «برداشت نادرست» بوده است! و علت این «گمراهی» هم آن است که در خط عربی واکه‌های کوتاه (یعنی زیر و زبر و پیش) نوشته نمی‌شوند. اگر واکه‌های کوتاه در خط عربی وارد شوند پژوهشگران می‌بینند که زبان عربی با زبان‌های هندواروپایی هیچ فرقی ندارد! یعنی استاد زبان‌شناسی تفاوت بین زبان و خط را نمی‌داند. خط تنها شیوه‌ای برای نمایش زبان است. مردم بی‌سواد خط نمی‌دانند اما زبان را می‌دانند و برایشان فرقی نمی‌کند که در خط عربی واکه‌های کوتاه نوشته شود یا نه. همان طور که در خود نام این نویسنده «رحمان» به صورت «رحمن» نوشته می‌شود یعنی نه تنها واکه‌ی کوتاه بلکه واکه‌ی بلند «آ» نیز نوشته نشده است و با افزودن واکه‌های کوتاه و بلند در خط، چگونگی واگویی (تلفظ) نام او تغییر نمی‌کند. البته این نگارش شاید به شیوه‌ی تلفظ عربی «رحمان» نزدیک باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب آن که وجیه عبدالرحمان مقاله‌ای هم به همین عنوان دارد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;"Misconceptions about the Structure of Arabic in the Light of Modern Linguistics", &lt;br /&gt;International Conference on Standard Arabic in the 21st Century: Linguistic Issues and Challenges, 24-26, 1996, &lt;br /&gt;International Islamic University, &lt;br /&gt;Malaysia&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;برداشت‌های غلط درباره‌ی ساختار زبان عربی در پرتو زبان‌شناسی نوین، &lt;br /&gt;همایش بین‌المللی درباره‌ی زبان عربی استانده در سده‌ی بیست و یکم: مشکل‌ها و چالش‌های زبان‌شناسی. &lt;br /&gt;دانشگاه بین‌المللی اسلامی. &lt;br /&gt;مالزی. سال ۱۹۹۶&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;عبدالرحمان با چشم‌پوشی از تفاوت‌های ساختاری دستوری زبان عربی و انگلیسی می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;زبان عربی اکنون این توانایی را در خود یافته است که مرزهای محدودِ زبانی خود را پشت سرگذارد و در حوزه‌ی فراخِ قرابتِ فرهنگی و زبانی با خانواده‌ی زبان‌های معاصر غرب که حکم سرمشق آن را پیدا کرده‌اند گام نهد.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;البته در متن ترجمه روشن نیست که این گفته از حود عبدالرحمان است یا گفتاوردی (نقلی) از استتکویچ (Jaroslav Stetkevych) استاد زبان عربی در دانشگاه شیکاگو. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عبدالرحمان اصرار دارد که این شباهت زبان عربی به زبان‌های هندواروپایی نه به خاطر این کیب (shift) نوین بلکه در اساس همین طور بوده است و در هزار و چهار صد سال گذشته همه اشتباه می‌کرده‌اند! تازه از این موضوع گله هم می‌کند:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;گویی دستگاه اصطلاحاتی و یافته‌های زبان‌شناسی معاصر در مورد ساختارِ صرفی زبان عربی مصداق ندارد و حتّی برخی زبان‌شناسان اصرار دارند تا برای توصیف ساختار زبان عربی از اصطلاحات سنّتی که قرن‌ها پیش از این ساخته و پرورده شده‌اند استفاده کنند. نتیجه این که واژه‌سازی اشتقاقی عربی با واژه‌سازی زبان‌های هندواروپایی کاملاً متفاوت شمرده می‌شود.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;وی می‌پندارد اگر از اصطلاح‌های مربوط به زبان‌های هندواروپایی (که به اشتباه آن را اصطلاح زبان‌شناسی معاصر می‌داند) برای توصیف زبان سامی عربی استفاده کنیم آن گاه زبان عربی دیگر تفاوتی با زبان‌های هندواروپایی نخواهد داشت:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;به نظر من، تفاوت اساسی اشتقاق در زبان عربی و در دیگر زبان‌های هندواروپایی ناشی از این است که متاسفانه در محافل زبان‌شناسی معاصر برای توصیف واژه‌سازی زبان عربی، به جای استفاده از اصطلاحات زبان‌شناسی نوین مانند base  (ستاک، ماده اصلی) و affix (وند)  هنوز هم کماکان از اصطلاحات زبان‌شناسی نظیر صیغه، اوزان، ابواب و اصطلاحات تک‌واژی معنایی استفاده می‌شود. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;وی برای توجیه نظر عجیب خود مثال می‌زند. او می‌گوید &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;در واژه‌های عربی مکْتَب (دفتر کار)،  مَصْنَع (کارخانه)، مَلْعَب (زمین بازی)، و مَضْوَا (نورسنج) که بر وزن «مَفعل» ساخته شده است با نگاهی به ساختار این واژه‌ها می‌فهمیم که آنها بر اساس الگوی «وند + ستاک» ساخته شده‌اند و در سه مثال اول پیشوندِ «مَـ» نام مکان می‌سازد و در مثال آخر نشانگر نام ابزار است. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;باید پرسید اگر ساختار زبان عربی بر پایه‌ی «وند + ستاک» است چرا نام فاعل «تعلیم» می‌شود «مُعلِّم» (moallem) و نام مفعول آن می‌شود «مُعلَّم» (moallam)؟ اینجا از چه وندی استفاده شده است؟ چرا جمع «مکتب» می‌شود «مکاتب»؟ چرا در اینجا از وند استفاده نشده است؟ جمع‌های شکسته (مکسر) در عربی را چه می‌کند؟ آنها از چه وندی استفاده می‌کنند؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی از استِتکِویچ نقل می‌کند: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;در حال حاضر، چارچوب نحوی زبان عربی با پویایی‌های فکری جدید و عمدتاً غیرسامی معاصر سازگار است. هم چنین به گفته‌ی وی ذهنیت عربی معاصر بیش از پیش به صورت شاخه‌ای از ذهنیت غربی معاصر در آمده به طوری که مقدار کمتر و کمتری از عادات فکری سامی و الگوهای زبانی سنتی و ویژگی‌های ساختاری این زبان را حفظ کرده است.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;مثال‌هایی که از تاثیر ساختار زبان‌های هندواروپایی و به ویژه زبان انگلیسی بر زبان عربی آورده شده جالب اند: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;- فکرولوجی (ideology) &lt;br /&gt;- اُسطورْلوجی  (mythology)  &lt;br /&gt;- کائن‌لوجی (ontology)&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;حال آن که معمولا و پیش از این، برای اصطلاح‌های انگلیسی بالا از ترکیب «علم الـ...» استفاده می‌شد. مانند «علم الاساطیر» برای mythology (استوره‌شناسی) یا «علم الوجود» برای ontology (هستی‌شناسی). نمونه‌ی دیگر «علم اللغة» به جای linguistics (زبان‌شناسی) است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زبان عربی بر خلاف زبان‌های هندواروپایی پسوند و پیشوند ندارد. اما به نوشته‌ی استتکوویچ، که در همین مقاله آمده است، این نوآوری در استفاده از پیشوند، نخست کار لبنانی‌ها و سوری‌ها، به ویژه شاعران مهاجر این کشورها به امریکا بوده است. این هم چند نمونه از تاثیر انگلیسی بر زبان عربی در این زمینه:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;افزودن پیشوند نفی به اسم‌ها و صفات: &lt;br /&gt;لازمان (timeless) &lt;br /&gt;لا سِلْکی (wireless)&lt;br /&gt;لا اخلاقی (immoral)&lt;br /&gt;لا طَبَقی (classless)&lt;br /&gt;لاعروبه (the anti-Arabism)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;جالب است که در زبان پارسی از همان سده‌های نخستین این گونه ترکیب‌ها ساخته شده و به کار رفته است، مانند:  لاادری (agnostic)، لاادریگری (agnosticism)، لااُبالی (careless)، لاابالیگری (carelessness)، لامکان، لامذهب و ... تازه در زبان پارسی از «شیء» عربی ترکیب «لاشیء» (نابود) ساخته شده و آن را در باب «تفاعل» هم صرف کرده و «تلاشی» (نابودشوندگی) و «متلاشی» (نابودشونده) را ساخته‌اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عبدالرحمان نمونه‌های دیگری از واژه‌های ترکیبی را می‌آورد که در زبان عربی برای کمبود ساختاری و برابرسازی برای واژه‌های انگلیسی مجبور شده‌اند محدودیت وزن و تعداد نویسه‌های فعل را نادیده بگیرند. &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;از بررسی دقیقِ هر یک از فرهنگ‌های جدید آشکار می‌گردد که در دو دهه‌ی اخیر صدها نوواژه از این دست ساخته شده است و این امر را تنها در پرتو توجه به تاثیر زبان انگلیسی در واژه‌سازی زبان عربی می‌توان توضیح داد. ذیلاً چند شاهد مثال یاد می‌شود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;biochemical   کیمیحَیوی&lt;br /&gt;electrochehmical  کیمیکهرُبی&lt;br /&gt;electromagnetic  کَهروطیسی&lt;br /&gt;thermonuclear   نَووَیحَراری&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;وجیه عبدالرحمان که می‌گوید زبان عربی مانند زبان‌های هندواروپایی است اینجا نشان می‌دهد که چندان به سخن خود باور ندارد. باز همان ذهن سنتی و شرط زبان عربی برای شمار نویسه‌های ستاک (سه، چهار یا پنج) سبب می‌شود که عبدالرحمان پیشنهاد دیگری بدهد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;شایان ذکر است که بیشترِ این نوع ترکیب‌های مرخّم که اخیراً وضع شده‌اند از نظر ساختاری، با قواعد سنّتی واژه‌سازی در زبان عربی (صَرف) وفق ندارند؛ چون در این قواعد، محدودیت‌هایی از نظر حروف اصلی کلمه (حداکثر پنج حرف) وجود دارد. نگارنده، برای آن که پاره‌ای از این ترکیب‌ها با قواعد ساختاری واژه‌سازی عربی سازگار باشند ساخت‌های کَحَوی، کَمَری، کَهْرَسی، نَحْرَری را به ترتیب به جای biochemical و electrochemical  و electromagnetic و thermonuclear پیشنهاد می‌کند.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;اما وجیه عبدالرحمان در جای دیگری از مقاله‌ی خود، گویا ناخواسته، به دلیل اصلی این همه تلاش و موضوع بحث – یا به قول عرب‌ها «ما نَحنُ فیه» (واکه های کوتاه را هم افزوده‌ام!) - اشاره می‌کند:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;چه بسا تاثیر شگرف انگلیسی بر عربی از این رو باشد که &lt;strong&gt;فرهنگ معاصر عرب هویتی است عاریتی که می‌کوشد تا خود را به اروپایی‌ها و غربی‌ها شبیه سازد.&lt;/strong&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;جست‌وجو در یکی دو پایگاه بزرگ مقاله‌های دانشگاهی (مانند پرو-کوئست) اثری از این نویسنده نشان نداد. هم چنین نقدی بر این مقاله نیز پیدا نکردم. شاید بتوان نتیجه گرفت که این مقاله و نویسنده‌ی آن اثر مهمی نبوده است. بنابراین می‌توان پرسید هدف «فصلنامه‌ی فرهنگستان زبان فارسی» از ترجمه‌ی چنین مقاله‌ای چیست؟ مقاله‌ای که دارای اشکال اساسی زبان‌شناسی است و ادعا می‌کند اگر در توصیف زبان عربی به جای وزن و باب و صیغه از اصطلاح‌های وند و ستاک استفاده کنیم خواهیم دید که زبان عربی فرقی با زبان‌های هندواروپایی ندارد. ارزش علمی این مقاله چه بوده است؟ مترجم محترم نیز توضیح یا یادداشتی ننوشته که هدف از ترجمه را بیان کند. آیا هدف آشنایی با وضع زبان عربی در برخورد با دنیای علمی نوین است؟ در این صورت بهتر بود همان کتاب یاروسلاو استتکویچ را معرفی می‌کرد که نویسنده‌ی آن از استادان برجسته و سرشناس زبان عربی است و برای نوشتن کتاب خود بیش از ده سال وقت گذاشته است و هم این کتاب یکی از کتاب‌های معتبر در این زمینه است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.amazon.com/Modern-Arabic-Literary-Language-Developments/dp/1589011171/ref=ntt_at_ep_dpt_1" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://3.bp.blogspot.com/-jSLOb3YNvIw/Tj4abySDK6I/AAAAAAAAAeg/fL18eyUV7Ho/s320/jaroslave_stetkevych_arabic.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5637972848170707874" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: زبان عربی ادبی نوین&lt;br /&gt;نویسنده: یارسلاو استتکویچ&lt;br /&gt;سال: چاپ نخست ۱۹۷۰ م./۱۳۴۹ خ.&lt;br /&gt;ناشر: دانشگاه شیکاگو&lt;br /&gt;(در سال ۲۰۰۷ م/ ۱۳۸۶ خ. ویراست تازه‌ای از کتاب چاپ شده است)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید هم هدف فرهنگستان از ترجمه و چاپ این مقاله توجیه رعایت قاعده‌های زبان عربی در زبان پارسی است؟! یا استفاده از واژه‌ها و ریشه‌ها و صرف‌های عربی برای ساخت واژه‌های نو در فرهنگستان زبان پارسی است؟ حال آن که بر پایه‌ی همین مقاله، امروزه عرب‌زبانان برای واژه‌سازی به زبان‌های هندواروپایی دست یازیده‌اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این وضع، آیا توجیهی دارد که فرهنگستان زبان «پارسی» برای astronomy به جای «اخترشناسی» از «نجوم» استفاده کند که معنای آن «ستارگان» است نه ستاره‌شناسی؟ بعد برای اخترشناس از وزن مُفعّل عربی - شاید هم به قول وجیه عبدالرحمان پیشوند «مـُ» و میانوند تشدید! - برای ساختن «مُنجّم» استفاده کند؟! (نجوم در اصل «علم النجوم» بوده است یعنی «دانش ستارگان» یا همان اخترشناسی یا ستاره‌شناسی!) نمی‌دانم برابر فرهنگستان برای astrology چیست؟ حال آن که امروزه در زبان عربی برای astronomy از «علم الافلاک» و برای astrology از «علم التنجیم» استفاده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شرایطی که عرب‌زبانان در «گیاه» زبان انگلیسی چنگ زده‌اند تا از این موج بیرون بجهند آیا عاقلانه است که ما به زبان عربی چنگ بزنیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;باید توجه داشت که چون زبان عربی زبانی از خانواده‌ی سامی است که پایه‌ی آن بر اشتقاق استوار است افزودن ساختار وندی زبان‌های هندواروپایی در عمل می‌تواند به ساختار آن زیان برساند. که چون خود بحث جداگانه‌ای است وارد آن نشدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-2044163759991591536?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/2044163759991591536/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=2044163759991591536&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/2044163759991591536'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/2044163759991591536'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/07/blog-post_30.html' title='وجیه عبدالرحمان و ساختار وندی زبان عربی'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-jSLOb3YNvIw/Tj4abySDK6I/AAAAAAAAAeg/fL18eyUV7Ho/s72-c/jaroslave_stetkevych_arabic.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-1792466207556709579</id><published>2011-07-27T07:45:00.005-04:00</published><updated>2011-08-07T12:30:17.245-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ریشه‌شناسی'/><title type='text'>اوتاد و اوَتار</title><content type='html'>چهارشنبه ۵/امرداد/۱۳۹۰ - ۲۷/جولای/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از اصطلاح‌های عرفان «اوتاد» است و باور بر این است که در هر زمان چند تن از عارفان هستند که جهان را نگه می‌دارند و بدانان «اوتاد» گفته می‌شود. در بیشتر منبع‌ها این اصطلاح را جمع عربی «وَتَد» به معنای میخ می‌دانند. یعنی این عارفان میخ‌های زمین اند و سبب استواری آن اند. شادروان استاد محمدتقی بهار، ملک‌الشعرا، در ص ۲۱۲ جلد ۲ کتاب ارزشمند «سبک‌شناسی» جمله‌ای دارد که کمی مرا به اندیشه انداخت:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;اوتاد: کسانی که از یاران قطب اند و پوشیده در جهان از برای اصلاح بنی‌آدم و تربیت و دستگیری می‌گردند. در ادبیات سنسکریت «اَوتار» به همین معنی است و گویند هر چند هزار سال یک بار خداوند به صورت «اوتار» به زمین می‌آید برای نجات بشر و سعادت خلق و تاکنون چهل بار و هر بار به صورتی آمده است. این دو لغت با هم نزدیک اند و مخصوصاً «اوتاد» در عربی ریشه ندارد و از مادهء «وتد» به معنی میخ نمی‌باشد. و شاید مُصحّف لفظی و معنوی «اوتار» سنسکریت باشد.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;استاد بهار در پانویس همان صفحه به مقاله‌ی خود با عنوان «ادبیات هند» در سال چهارم مجله‌ی «مهر» اشاره کرده است که متاسفانه به آن دسترس ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این رو من برای یافتن توضیح و کاربرد اوتاد به نخستین متن‌های عرفانی زبان پارسی نگاه کردم. در کتاب «کشف المحجوب» (۴۶۹ ق.) نوشته‌ی ابوالحسن علی پسر عثمان جُلابی هُجویری غزنوی، صوفی و عارف بزرگ سده‌ی چهارم ق/یازدهم م. چنین آمده است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;سرهنگان درگاه حق - جلّ جلاله - سیصدند که ایشان را «اخیار» [=برگزیدگان] خوانند، و چهل دیگر که ایشان را «ابدال» خوانند و هفت دیگر که ایشان را «ابرار» خوانند و چهارند که مر ایشان را «اوتاد» خوانند، و سه دیگرند که مر ایشان را «نقیب» خوانند و یکی که ورا «قطب» خوانند و «غوث» خوانند.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;در کتاب «رساله‌ی قُشیریه» نوشته‌ی امام ابوالقاسم قُشیری نیشاپوری، استاد هُجویری، نیز اوتاد دو بار به کار رفته است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;یکی از جملهء درویشان ماوراءالنهر بیامد به نیشابور و گفت من در دیار شام بودم و به مسجدی شدم و جمعی را دیدم در آن مسجد که نماز همی‌کردند و چون از نماز فارغ شدند بر صف جمعیت بنشستند و هیچ سخن نمی‌گفتند. در خاطر من چنان آمد کی ایشان اوتاد زمين اند. من نیز در آن مسجد با ایشان بنشستم. و البته هیچ سخن نمی‌گفتند. هرگاه که وقت نماز درآمدی، یکی برخاستی و بانگ نماز کردی و قامت گفتی و یکی در پیش شدی و فرض بگزاردندی و دیگر باز سر وقت و فکرت خود شدندی. تا مدّتی برین برآمد. به خاطرم در آمد کی بازگردم. بایستی کی مرا پندی دادندی یا وصیتی کردندی. یکی از ایشان گفت اگر ترا آنچه دیدی از حالت و سيرت و سکونت ما بسنده نیست هیچ چیز دیگر بسنده نکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بلال خواّص گوید اندر تیه بنی‌اسرائیل همی‌رفتم. مردی با من همی‌رفت. مرا شگفت آمد از وی. پس&lt;br /&gt;مرا الهام دادند کی این خضر است. او را گفتم: به حق حق بر تو، که بگویی تا تو کیستی؟ گفت برادر تو، خضر. گفتم: چیزی از تو بپرسم؟ گفت: بپرس. گفتم: اندر شافعی چه گویی؟ گفت: از اوتاد است. گفتم: اندر احمد حَنْبَل چه گویی؟ گفت از جملهء صدیّقان است. گفتم: اندر بُشر حافی چه گویی؟ گفت: از پس او چون او نیز نباشد. گفتم: به چه پایگاه بود کی دیدار تو یافتم؟ گفت: به نیکی کردن تو با مادر و پدر خویش.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;متن کامل هر دو کتاب را می‌توانید در &lt;a href="http://www.sufism.ir/MysticalBooks.php" target="_blank"&gt;«کتابخانه‌ی تصوف»&lt;/a&gt; در قالب وُرد و پی.دی.اف به دست آورید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته باید کاربرد اوتاد را در متن‌های پیش از این دو نیز بررسید. اما با توجه به پیشینه‌ی عرفان به ویژه در شرق ایران و این واقعیت که بزرگان عرفان ایرانیان شرقی و خراسانی بودند مانند بایزید بسطامی، شیخ ابوالحسن خَرَقانی، ابوسعید ابوالخیر و ابراهیم ادهم و .. نکته‌ی دیگر این که پیش از بزرگان خراسانی هم پیشگامان عرفان مانند حبیب عجمی، معروف پسر فیروزان کرخی، سهل تُستری (شوشتری)، حسین پسر منصور حلاج فسایی، جُنید نهاوندی بغدادی و شبلی سمرقندی دماوندی و ... همه ایرانی بوده‌اند. بنابراین خیلی دور نیست که این گونه اصطلاح‌ها از زبان ایرانیان وارد عرفان شده باشد و بعدها برایش ریشه‌های عربی ساخته باشند. مانند اصطلاح عرفانی «همت» که آن را از «همّة» عربی به معنای تلاش دانسته‌اند حال آن که با توجه به کاربردهای عرفانی، منظور از همت اندیشه و نیروی ذهنی و درونی است و در واقع همان «هومت» (اندیشه‌ی نیک) پارسی است. نمونه از حافظ:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;همتم بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس -------- که دراز است ره مقصد و من نوسفرم&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;نکته‌ی دیگر این که درباره‌ی حلاج نوشته‌اند که به «هندوستان» سفرها کرد و در آنجا «نیرنجات» (نیرنگ و جادو) بیاموخت. همچنین دین بودایی از زمان ساسانیان در شرق ایران رواج داشته و شهر بلخ یکی از بزرگترین مرکزها و دارای پرستشگاه‌های بودایی بود. اصطلاح «نوبهار» در کنار نام بلخ، اصل «نوی-وهارا» به معنای «پرستشگاه نو» است. و برمکیان که بلخی بودند پیش از مسلمان شدن بودایی بودند. همه‌ی اینها امکان ناعربی بودن «اوتاد» را بیشتر می‌کند. البته منظور من ایرانی بودن این کاربرد «اوتاد» در عرفان است نه این که خود واژه‌ی اوتاد اساسا پارسی باشد. زیرا این واژه به معنای میخ‌ها عربی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما ریشه‌ی واژه‌ی اَوتار سنسکریت چنین است:&lt;br /&gt;اوتار از دو بخش تشکیل شده است: پیشوند اَوَ (ava-) به معنای «فرو» (اوستایی: auua- و پارسی کهن: ava- و پارسی میانه: ô) و بن «تار» به معنای گذشتن و شبیه «ترا» در پارسی و trans در لاتین. این بن در واقع صورت اصلی فعل «وتردن» یا «گذردن» و «گذشتن» است (با سپاس از دکتر حیدری ملایری). اوتار در کل به معنای فروگذشتن یعنی از آسمان به زمین فرود آمدن خداوند است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتا شاید باید واژه‌ی «ابدال» را نیز بررسید. زیرا آن را هم عربی و جمع «بدل» دانسته‌اند و در توجیه آن گفته‌اند:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;هر یک بدل پیغامبری از پیغامبران باشند. چنان که اولی بدل خلیل و حافظ اقلیم اول است و دومی بدل موسی و نگاهبان اقلیم دوم و سومی بدل هارون و پاسبان اقلیم سیّم و چهارمی بدل ادریس و نگاهدار اقلیم چهارم و پنجمی را بدل یوسف بن یعقوب و حارس اقلیم پنجم و ششمین را بدل عیسی بن مریم و حامی اقلیم ششم و هفتمین را بدل آدم بوالبشر و موکل اقلیم هفتم گمان برند. هفت مرد. هفت مردان. هفت تنان.&lt;/blockquote&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-1792466207556709579?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/1792466207556709579/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=1792466207556709579&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1792466207556709579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1792466207556709579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/07/blog-post_27.html' title='اوتاد و اوَتار'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-8940161123898741358</id><published>2011-07-21T10:25:00.004-04:00</published><updated>2011-07-23T14:33:24.979-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاريخ باستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>ایرانیان و جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته</title><content type='html'>پنج‌شنبه ۳۰/تیر/۱۳۹۰ - ۲۱/جولای/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد که مدتی است ایرانیان به موضوع «جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته» (Unidentified Flying Object = UFO) یا همان «بشقاب پرنده» و «موجودات فضایی» علاقه‌مند شده‌اند و چندین وبلاگ ویژه‌ی این موضوع برپا شده است و «هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست». واقعیت آن است که بر پایه‌ی دانش پایه‌ای فیزیک و موضوع سرعت نور، این که موجودات فضایی با این بسامد به کره‌ی زمین بیایند و بروند ناپذیرفتنی است. دانش امروزی هنوز وجود زیست در نزدیکی کهکشان ما را ثابت نکرده است. هم چنین از دیده شدن جسم‌های نورانی و تندرو در فضای کشور عزیزمان نیز خبرهایی منتشر می‌شود که به این علاقه می‌افزاید. البته در این مورد اخیر، نباید مسئله‌ی نظامی و اطلاعاتی کشورهای بیگانه را نادیده گرفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر محمد حیدری ملایری، اخترفیزیکدان برجسته‌ی ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس، سه سال پیش (در سال ۱۳۸۷ خ.) در همین زمینه گفت‌وگویی با رادیو فردا کرده است که می‌توانید در &lt;a href="http://www.radiofarda.com/content/f2_Interview_astrophysicist/451450.html" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;اکثر جسم‌های پرنده ناشناخته منشاء طبيعی دارند و می‌توان آنها را با تکيه به علم توضيح داد.&lt;br /&gt;تاکنون پژوهش‌ها و بررسی‌های بسيار زيادی انجام گرفته، از سوی سازمان‌های نظامی و امنيتی کشورهای گوناگون به ويژه آمريکا، شوروی سابق، انگلستان، فرانسه و ديگر کشورها. دانشمندان، نظاميان، هواشناسان بارها در مورد اين پديده مطالعه کرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخستين پژوهش‌ها در سال ۱۹۴۷ آغاز شد که سال‌ها ادامه پيدا کرد و اين پژوهش‌ها جنبه‌ی سرّی داشتند، چون نظامی بودند و با توجه به جنگ سرد، آمريکایی‌ها نمی‌خواستند روس‌ها بدانند، روس‌ها نمی‌خواستند آمريکایی‌ها بدانند. ولی اکنون اين مدارک از سرّی بودن در آمده‌اند و در دسترس همگان قرار گرفته‌اند. نتيجه‌ای که می‌شود گرفت اين است که نود تا نود و پنج درصد اين پديده‌ها منشاء طبيعی دارند، يعنی می‌شود اين‌ها را با علل طبيعی توضيح داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا انواع و اقسام خطاهای چشم، وجود پديده‌های نوری که توسط ستارگان دنباله‌دار يا حتا سياره‌های روشن منظومه‌ی خورشیدی ايجاد می‌شوند،  بعضی پديده‌های جوّی، بر اثر وجود بعضی از ابرهای خاص، می‌دانيد که در جو، خصوصا جو بالا، بالون‌های هواشناسی بسيار زيادی در حرکت هستند که هواشناسی می‌کنند و داده‌ها را به زمين می‌فرستند، هواپيماهای ارتشی يا مسافری، ماهواره‌های گرد زمين، بعضی از اينها که خيلی مانده‌اند و فرسوده شده‌اند، تکه‌هایی از آنها متلاشی می‌شود و وارد زمين می‌شود و می‌سوزد و بعضی پديده‌های خاصی را به وجود می‌آورد. بعضی‌ها را می‌شود توضيح داد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کل منظومه‌ی خورشیدی تنها در زمين زيست هوشمند وجود دارد. اگر موجودات هوشمندی در کهکشان ما وجود داشته باشند، هيچ نشانه‌ای از سفر آنها به زمين يا کره‌ی ماه در دست نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کهکشان ما دويست ميليارد ستاره وجود دارد و بيشتر اين ستاره‌ها هرکدام، چندين سياره دارند. خورشيد ما تقريبا پنج ميليارد سال پيش به دنيا آمده و وجود ما انسان‌ها ثابت می‌کند که پنج ميليارد سال پس از پيدايش ستاره‌ای مانند خورشيد، زيست هوشمند در يکی از سياره‌های او پيدا شده. [که اين زيست هوشمند انسان های روی کره زمين هستند.]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنا بر اين اگر خود [انسان‌ها] را ملاک بگيريم، می‌شود انتظار داشت که همه‌ی ستارگانی که از نوع خورشيد هستند و پنج ميليارد سال از سن آنها می‌گذرد، در اطراف آنها سياره‌هایی وجود داشته باشد که در آنها زيست هوشمند بi وجود آمده  است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی به احتمال زياد اين داستان به اين سادگی ها نيست، چون حتی در منظومه خورشيدی، زيست هوشمند تنها در زمين وجود دارد، يعنی تنها در يکی از سياره‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وجود زيست هوشمند در زمين ممکن است که تا حدود زيادی مديون تصادف باشد و يکی از اين تصادف‌ها وجود کره‌ی ماه است. وجود کره‌ی ماه باعث می‌شود که محور چرخش زمين ثابت بماند . اگر ماه نبود، پس از هر چند ميليون سال قطب، استوا می‌شد و استوا، قطب می‌شد، يعنی تغييرات دما در کره‌ی زمين آن چنان زياد می‌شد، که شرايط برای ادامه يافتن و تکامل پيدا کردن و به صورت پيشرفته در آمدن زيست، از بين می‌رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مريخ و زهره چنين ماهی را ندارند و شايد به همين دليل است که در آنها امکان توسعه و ادامه يافتن زيست، به صورت پيشرفته، امکان پذير نبوده است.&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;برای نمونه در یکی از وبلاگ‌هایی که معلوم نیست اطلاعات خود را از کجا آورده است (چون این مطلب در همه‌ی این وبلاگ‌ها بی آن که نام نویسنده و وبلاگ اصلی گفته شده باشد تکرار شده است) مطلب درهمی آمده است: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;سال ۸۱۰ میلادی: سنت گریگوری به نقل از الکویین، منشی و مورخ شارل مگنه، و مولف کتاب «ویتا کارولی»، در قسمت سی و یکم کتابش اظهار داشته که در سال ۸۱۰ م. هنگامی که از شهر آخن آلمان دور می‌شده یک شیء گرد و بزرگ درخشان را در آسمان مشاهده کرده که از سمت شرق به غرب پرواز می‌کرده است. این شی آن قدر بزرگ بوده که اسب‌های سلطنتی رَم کرده و باعث زمین خوردن و زخمی شدن «شارل مگنه» می‌شوند!&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;بگذریم از این که نام درست این شخص «شارلمان» یا شارلمانی (Charlemagne) است. اما چند نکته‌ای که برایم من جالب بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- این داستان را چه کسی نقل کرده است؟ سنت گریگوری یا الکویین؟ منشی و مورخ شارلمان که بوده است؟ الکویین یا سنت گریگوری؟ نویسنده‌ی کتاب «ویتا کارولی» کدام است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- واقعیت آن است سنت گریگوری پاپ کاتولیکی بود که ۲۰۰ سال پیش از آلکویین در شهر رُم می‌زیسته است! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- الکویین اسقف و شخصیت روحانی انگلیسی بوده که در دربار کارل بوده است نه منشی و تاریخ‌نگار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- کتاب «زندگی کارل» یا در لاتین Vita Karoli نوشته‌ی یک فرد آلمانی است به نام آینهارد (Einhard/Eignhard). منشی و تاریخ‌نگار شارلمانی همین آینهارد است که از خردسالی به دربار وارد می‌شود در همانجا بزرگ می‌شود و همدم و تاریخ‌نگار کارل می‌شود. ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب را می‌توانید در &lt;a href="http://books.google.com/books?id=3QwMAQAAMAAJ&amp;source=gbs_navlinks_s" taget="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان مربوط در صفحه‌ی ۹۰ و فصل چهارم آمده است. این داستان‌ها تنها می‌گوید &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;the King having left the camp before sunrise, saw fall suddenly from heaven, with a great light, a blazing torch passing through the clear sky from right to left. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاه که پیش از برآمدن آفتاب اردو را ترک کرده بود، دید که ناگهان مشعل فروزانی با نور زیادی که از راست به چپ حرکت می‌کرد از آسمان به زمین فرو افتاد». &lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;می‌بینیم که نه سخن از جسم بزرگ و گرد است و نه سخن از پرواز از شرق به غرب. با توجه به شرایط بیان شده و تاریکی نزدیک سپیده، به احتمال فراوان این تنها شهاب سنگی بوده است. اما نیروی تخیل نخستین کسی که درباره‌ی جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته این مطلب را نوشته آن مشعل را گرد دیده و هم پرنده تا با توصیف بشقاب پرنده جور دربیاید. دیگران هم نوشته‌ی او را بی‌اندیشه و بی پژوهش تکرار کرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهتر است هیجان زده نشویم و هر چیزی را بی پژوهش و اندیشیدن بدان تکرار نکنیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-8940161123898741358?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/8940161123898741358/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=8940161123898741358&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8940161123898741358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/8940161123898741358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/07/blog-post_21.html' title='ایرانیان و جسم‌های پرنده‌ی ناشناخته'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-3530833805740662459</id><published>2011-07-19T12:22:00.003-04:00</published><updated>2011-07-23T14:41:43.962-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فرهنگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ میانی'/><title type='text'>داستان قهوه و چای</title><content type='html'>سه‌شنبه ۲۸/تیر/۱۳۹۰ - ۱۹/جولای/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروزه بسیاری از مردم ما گمان می‌کنند که قهوه نوشیدنی‌ای فرنگی است و چای نوشیدنی ایرانی. حال آن که اروپاییان تا سده‌ی هفدهم م./یازدهم هیچ یک از این دو را نمی‌شناختند و با هر دوی آنها در خاور زمین آشنا شدند. تازه برخی ایرانیان برای «پُز» به جای قهوه «کافی» می‌گویند و نمی‌دانند که کافی شکل خراب شده و اروپایی همان «قهوه» است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد پسر زکریای رازی و ابن سینا در کتاب‌های پزشکی خود (به ترتیب: الحاوی و قانون) درباره‌ی دانه‌ای به نام «بون» (bunn) و نوشیدنی ساخته شده از آن و کاربردهای پزشکی آن و آرام‌بخشی آن برای معده و گوارش نوشته‌اند. ابن سینا درباره‌ی بون چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;برای گزینش آن دانه‌هایی بهترین اند که سبُک باشند و رنگ لیمویی و بوی خوشی دارند. دانه‌های سنگین و سپید خوب نیستند. طبع آن در درجه‌ی نخست گرم و خشک است و به باور برخی سرد است. به اندام‌ها نیرو می‌بخشد و پوست را پاکیزه می‌کند و رطوبت زیر آن را خشک می‌کند و بوی خوشی به تن آدمی می‌بخشد.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;فیلیپ سیلوستر دوفور (Philippe Sylvestre Dufour) نویسنده‌ی فرانسوی که در سال ۱۶۹۳ م. درباره‌ی قهوه و چای و شکلات کتابی نوشته است به نام «رساله‌ای نو و پرسشگرانه درباره‌ی قهوه و چای و شکلات« (Traitez nouveaux &amp; curieux du café, du thé et du chocolate) در فصل یکم کتاب خود (صفحه‌های ۲۱ و ۲۲) درباره‌ی نام قهوه می‌نویسد قهوه همان بونخوم (bunchum) لاتین است. بونخوم واژه‌ای است که پس از ترجمه‌ی کتاب رازی و ابن سینا از همان واژه‌ی «بون» وارد لاتین شده است. دوفور اشتباه جالبی کرده است و می‌گوید: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;Le mot de Cahuéh, vient de Cohuet, qui signifie force &amp; vigueur: &amp; on appelle ainsi cette fève, parce que son effet le plus ordinaire, est de fortifier, &amp; de corroborer&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واژه‌ی «قهوه» از «قوّت» به معنای نیرو و توان می‌آید و از آن رو این دانه را بدین نام می‌خوانند که عادی‌ترین اثر آن نیرومندسازی و تقویت [اندام‌ها] است. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;دوفور گونه‌های دیگر نگارش واژه‌ی قهوه در فرانسه را چنین آورده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Café, Cophé, Cave, Cavét, Cahué, Caveah, Chaube, Choana, Cbaoua, Cahuch&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در واقع واژه‌ی «قهوه» در زبان عربی به معنای «شراب» است و مولانا در یکی از غزل‌های سه زبانه‌ی خود (به یونانی و پارسی و عربی) چنین گفته است: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;یا سَیدتی! هاتی! مِن قهوة کاساتی ----------- مَن زارَک مِن صَحو، ایّاک و ایّاهُ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(ای بانوی من! چند جام باده برایم بیاور. هر که از روی هشیاری پیش تو آمد هان تو و هان او [یعنی او را راه مده])&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;برخی می‌گویند علت نامگذاری این نوشیدنی به «قهوه» آن است که در اصل «قهوة البون» یعنی «نوشیدنی بون» بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گویا نخستین کاربرد غیرپزشکی قهوه در میان درویشان بوده است که برای بیدار ماندن در شب‌ها و ذکرگویی قهوه می‌نوشیدند. بعدها این نوشیدنی به میان مردم راه یافت. به زودی قهوه‌خانه‌ها بر پا شدند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال ۱۵۱۱ م./ ۹۱۷ ق. (در زمان شاه اسماعیل صفوی) در شهر مکه موضوع قهوه‌نوشی باعث پدید آمدن مشکل فقهی شد: از آنجا که نوشیدن قهوه بدن را از حالت عادی خارج می‌کند و نوعی سرمستی در انسان پدید می‌آورد آیا مانند باده یا شراب نیست؟ و آیا نباید آن را حرام کرد؟ خائربیگ (Kha'ir Beg) محتسب شهر مکه - که آن زمان در زیر فرمان مملوکان مصر بود - موضوع را با فقیهان شهر در میان گذاشت و مدتی بر سر بحث و جدل گذشت و در دادگاه (محکمه) از پزشکان و دانشمندان و دیگران نظرخواهی شد. البته شاید انگیزه‌ی اصلی این بحث مسئله‌های اجتماعی و کارهایی بود که در قهوه‌خانه‌ها روی می‌دهد مانند قماربازی و شاهدبازی و مانند آن. درباره‌ی این دادگاه و داستان قهوه و قهوه‌خانه در سال ۱۹۸۵ م./۱۳۶۴ خ. آقای رالف هتاکس کتابی نوشته است که به تفصیل آن را بررسی کرده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.amazon.com/Coffeehouses-Eastern-Studies-University-Washington/dp/0295962313/ref=sr_1_1?ie=UTF8&amp;qid=1311434071&amp;sr=8-1" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://1.bp.blogspot.com/-B8RBkvqsgrU/Tirl9eEzkvI/AAAAAAAAAeY/Lw0xZJIpI1s/s320/qahveh_qahveh_khane.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5632567128188228338" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: قهوه و قهوه‌خانه‌ها&lt;br /&gt;نویسنده: رالف هتاکس (Ralph Hattox)&lt;br /&gt;ناشر: انتشارات دانشگاه واشنگتن&lt;br /&gt;سال: ۱۹۸۵ م./ ۱۳۶۴ خ.&lt;br /&gt;صفحه: ۱۸۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب در اصل پژوهش و سمینار او بوده است اما بعدها با گسترش و تکمیل آن، به صورت کتاب منتشر شده است. هتاکس در پیشگفتار هشدار می‌دهد که شاید در نظر ما و امروز پس از گذشت پانصد سال این موضوع مسخره بیاید اما باید در شرایط تاریخی قرار داشت و بیشتر به جنبه‌های اجتماعی آن پرداخت. هدف اصلی او نیز نشان دادن سازوکار و واکنش فقه و حقوق اسلامی در برابر مسئله‌های نو و مشکل‌های اجتماعی است. جالب است که در این جریان، مانند دادگاه‌های امروزی از پزشکان و شاهدان و دیگران دعوت می‌شود تا نظر کارشناسی بدهند. دو پزشکی که در این دادگاه شهادت کارشناسانه می‌دهند دو برادر ایرانی اند به نام‌های نورالدین احمد و علاالدین کازرونی که در آن زمان در مکه زندگی می‌کردند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه در این داستان قهوه ممنوع می‌شود اما پس از آن دوباره بررسی می‌شود و حرام بودن قهوه منتفی می‌شود و پس از آن قهوه‌خانه‌ها همچنان گسترش یافتند و برقرار ماندند. به ویژه در دولت عثمانی که از نظر دینی تعصب زیادی داشت. البته در خود عثمانی هم رخدادها و درگیری‌هایی میان ساکنان و مشتریان قهوه‌خانه‌ها و مسلمانان متعصب پیش آمد و حتا برخی از واعظان با جمعیت پامنبری خود به قهوه‌خانه‌ها حمله کردند. در کتاب اورخان پاموق (اورهان پاموک) به نام &lt;a href="/2007/06/blog-post_17.html" target="_blank"&gt;«نام من سرخ است»&lt;/a&gt; به این موضوع اشاره شده است. اما قهوه‌خانه به زندگی خود ادامه داد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نوشته‌ی &lt;a href="http://www.iranica.com/articles/coffeehouse-qahva-kana-a-shop-and-meeting-place-where-coffee-is-prepared-and-served" target="_blank"&gt;دانشنامه‌ی ایرانیکا&lt;/a&gt;، قهوه‌خانه در ایران بایستی از زمان شاه تهماسب صفوی رایج شده باشد. اما مشهورترین آنها در زمان نوه‌ی شاه تهماسب یعنی شاه عباس بزرگ دیده شده است. در زمان شاه عباس قهوه‌خانه‌های فراوانی در شهر سپاهان (اصفهان) به ویژه در نزدیکی چارباغ وجود داشتند و بزرگانی چون میرداماد و شیخ بهایی و دیگران بدانجا رفت و آمد می‌کردند. قهوه‌خانه‌ها مرکزی برای تفریح و سرگرمی و البته گفت‌وگوهای علمی و ادبی و فرهنگی بود. شاعران غروب‌ها در قهوه‌خانه‌ها جمع می‌شدند و شعرهای تازه‌ی خود را می‌خواندند. حتا در تذکره‌های دوران صفوی آمده است که بسیاری از این شاعران پیشه‌ورانی بودند چون نانوا و درزی (خیاط) و مانند آن که پس از پایان کار روزانه برای استراحت به قهوه‌خانه آمده و شعرهای دیگران را می‌شنیدند و شعرهای خود را هم می‌خواندند. برخی از ادیبان یکی از دلیل‌های «انحطاط» سبک اصفهانی در شعر پارسی را همین وارد شدن پیشه‌وران کم سواد و کسانی می‌دانند که با علم و صنعت و پیشه‌ی شاعری به طور حرفه‌ای آشنا نبودند و شعرهایشان «طبیعی» و «عامیانه» بود و نکته‌های فنی و ادبی و زیباشناسی را رعایت نمی‌کرد. در همین قهوه‌خانه‌ها بود که پرده‌خوانی و شاهنامه‌خوانی و قصه‌ی «سَمَک عیار» و مانند آن برای مردم خوانده می‌شد و راهی بودند برای حفظ و گسترش فرهنگ و ادبیات. نقاشی قهوه‌خانه‌ای نیز یادگاری از همان دوران است که نوع مردمی و ساده‌تر نگارگری شاهانه و حرفه‌ای است و موضوع‌های آن نیز به خاطر همین محیط قهوه‌خانه بیشتر نبرد رستم و سهراب و جنگ اسفندیار و داستان عاشورا و کربلا یا دیگر داستان‌های ایرانی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود شاه عباس نیز گاه و بیگاه به طور سرزده به این قهوه‌خانه‌ها می‌رفت. حتا در چند مورد شاه عباس سفیران کشورهای اروپایی را برای پذیرایی به قهوه‌خانه‌ها می‌برد. این قهوه‌خانه‌ها مرکزهای باشکوه و زیبا و بزرگی بودند که در میان آنها حوزه و فواره و آب روان جاری بود و کارگران و استادان قهوه‌خانه گرم در پذیرایی مشتریان بودند. مسافران اروپایی با دیدن این گونه مرکزهای فرهنگی و اجتماعی انگیزه یافتند که در کشورهای خود چنین جاهای را پدید بیاورند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از جمله جهانگرد ایتالیایی پیترو دلّا والّه (Pietro della Valle) که در زمان شاه عباس به ایران سفر کرده است در صفحه‌ی ۷۵ &lt;a href="http://books.google.com/books?id=k0RhnN9xi8UC&amp;source=gbs_navlinks_s" target="_blank"&gt;سفرنامه‌ی خود&lt;/a&gt; به عثمانی و ایران و هند می‌نویسد: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;پس از آن که آب به خوبی جوش آمد به آن مقداری از گردی به نام قهوه (cahue) به میزان مناسب افزوده می‌شود و باز می‌گذارند به خوبی بجوشد تا همه‌ی تلخی ناگوار آن برود. و اگر به خوبی آماده نشود این تلخی همچنان در آن می‌ماند. سپس این آب جوش را می‌گذارند تا اندازه‌ای سرد شود که بشود داغی آن را تحمل کرد و آن را در ظرف چینی کوچکی می‌ریزند و اندک اندک و جرعه جرعه آن را می‌نوشند. این آب دیگر رنگ و طعم آن گرد را به خود گرفته است و خود گرد را - که اینک در ظرف ته نشین شده است - نمی‌خورید. هر که می‌خواهد این نوشیدنی خوشمزه‌تر شود می‌تواند همراه گرد قهوه، شکر و دارچین و میخک هم در ظرف آب جوش بریزد تا مزه‌ی بهتری بدهد. یک نکته: حتا بی این مزه‌ها و با همان گرد قهوه‌ی تنها هم باز این نوشیدنی خوشمزه است و می‌گویند که فایده‌های زیادی برای تندرستی دارد به ویژه برای گوارش و نیرومند کردن معده و پیشگیری از ترش کردن که همه‌ی اینها چیزهای خوبی است. تنها می‌گویند که اگر پس از شام قهوه خورده شود کمی خواب را از سر می‌برد. به همین خاطر کسانی که می‌خواهند شب‌ها مطالعه کنند آن را می‌نوشند. امیدوارم وقتی به شهر رُم برمی‌گردم این را با خودم بیاورم شاید تا آن موقع هنوز چیز تازه‌ای باشد. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;هم چنین پس از وی، &lt;a href="/2011/07/blog-post_15.html" target="_blank"&gt;آدام اولیاریوس&lt;/a&gt; آلمانی که در زمان پسر شاه عباس یعنی شاه صفی به اصفهان سفر کرده است در رخدادهای سال ۱۶۳۷ م. (در صفحه‌ی ۲۲۲ ترجمه‌ی انگلیسی) سفرنامه‌ی خود از قهوه و قهوه‌خانه چنین یاد می‌کند. &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;قهوه‌خانه (cahwa chane) جایی که است که در آن تنباکو مصرف می‌کنند و آب سیاهی را می‌نوشیدند که بدان «قهوه» می‌گویند. در صفحه‌های بعدی همین سفرنامه آنجا که درباره‌ی زندگی اجتماعی ایرانیان خواهم نوشت دوباره بدان خواهم پرداخت. شاعران و تاریخ‌دانان ایرانیان از مشتریان دائم این جاها هستند و بدین ترتیب در سرگرم کردن جمع نقش دارند. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;در ترجمه‌ی انگلیسی در کنار صفحه واژه‌ی coffee هم نوشته شده است و این نشان می‌دهد که در زمان ترجمه‌ی انگلیسی (سال ۱۶۶۹ م) این واژه وارد زبان انگلیسی شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولیاریوس درباره‌ی چایخانه در همان صفحه نیز چنین می‌نویسد&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;در «چای خَتایی خانه» ایرانیان چای می‌نوشند (the یا tea که ایرانیان بدان چای tzai می‌گویند) اگرچه «چای» (tzai یا chai) نوع خاصی از the است و خَتایی هم بدان علت است که آن را از شهر خَتا می‌آورند. بعدها فرصت خواهد بود که بیشتر درباره‌ی این موضوع سخن بگوییم. تنها افراد خاص و شهرتمند چای می‌نوشند و به این خانه‌ها می‌روند. در میان نوشیدن چای به بازی‌ای مشغول می‌شوند که کمی شبیه tick-tack ما [منظور دوزبازی] است. البته بیشتر وقت‌ها به شترنج‌بازی می‌پردازند و در این بازی بسیار عالی هستند و از مردم مسکو خیلی بالاتر اند. درباره‌ی مردم مسکو به جرات می‌گویم که در بازی با شترنج از هر کسی در اروپا بهتر اند.&lt;/blockquote&gt; &lt;br /&gt;(اولیاریوس نام پارسی شترنج را «صد رنج» sedrentz شنیده و ترجمه‌ی آن را hundred cares  نوشته و این گونه تفسیر کرده که باید در زمان بازی بسیار رنج برد و خیلی توجه و دقت کرد!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گویا نخستین قهوه‌خانه در شهر استانبول در سال ۹۶۲ ق. / ۱۵۵۵ م. (زمان شاه تهماسب صفوی) باز شد. گفتیم که اروپاییانی چون «دلا واله» و اولیاریوس در سفر به ایران قهوه‌خانه را دیده و در سفرنامه‌هایشان آن را برای هموطنان خود تعریف کردند. اما استانبول نزدیک‌ترین شهری بود که دریانوردان و مسافران اروپایی می‌توانستند با قهوه‌خانه آشنا شوند.  و از همانجا آن را به اروپا بردند. نخستین قهوه‌خانه‌ی اروپایی در سال ۱۶۵۰ م. در شهر آکسفورد انگلستان ساخته شد. پس از آن در دیگر شهرها مانند لندن و کمبریج و لاهه و آمستردام و پاریس و مارسی و ... هم قهوه‌خانه باز شد. نخستین قهوه‌خانه در نیویورک در سال ۱۶۹۶ م. / ۱۰۷۵ خ. (زمان سلطان حسین صفوی) باز شد. (نیویورک در اصل به دست هلندی‌ها ساخته شده بود و نامش آمستردام نو بود. در سال ۱۶۶۴ م. پس از جنگی شهر به دست انگلیسی‌ها افتاد و نامش را به یورک نو یا نیویورک تغییر دادند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروزه نام قهوه در برخی زبان‌های اروپایی چنین شد:&lt;br /&gt;- ایتالیایی: caffee &lt;br /&gt;- فرانسوی: café  &lt;br /&gt;- انگلیسی: coffee &lt;br /&gt;- هلندی  koffie&lt;br /&gt;- آلمانی: kaffee &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از آغاز دوران استعمار اروپایی، تجارت قهوه و چای هم یکی از کارهایی بود که آنان کنترل آن را به دست گرفتند. از این رو هلندی‌ها از پایان سده‌ی هفدهم در جزیره‌ی جاوه در اندونزی – که بخشی از مستعمره‌های آنان شده بود – دست به کار کشت و تجارت جهانی قهوه زدند و این قهوه همان است که امروزه در انگلیسی به نام «جاوا» شناخته می‌شود و زبان برنامه‌نویسی جاوا نیز به نام همین قهوه است. نام این جزیره از ریشه‌ی سانسکریت Yavadvipa آمده که بخش نخست آن همان «جو»ی پارسی است و معنای کل آن «جزیره‌ی جو» است. گویا میرجاوه در شهرستان زاهدان نیز به همین معنا باشد. نخستین قهوه‌کاری در برزیل، مستعمره‌ی پرتغالیان، در سال 1727 م. انجام شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان طور که آدام اولیاریوس گفته بود در زمان صفویان چایخانه و قهوه‌خانه هر دو در ایران بوده و ایرانیان هم چای می‌نوشیدند و هم قهوه. اما نخستین چایکاری در خاک ایران در سال ۱۳۱۹ ق. / ۱۸۹۹ م. در زمان ناصرالدین شاه قاجار و در شهر لاهیجان به کوشش شاهزاده محمد میرزا معروف به کاشف السلطنه انجام شد.  از پایان دوران قاجار اندک اندک نقش اجتماعی و فرهنگی قهوه‌خانه‌ها در ایران کمتر شد و بیشتر چایخانه شدند تا قهوه‌خانه. البته هنوز هم به آنها قهوه‌خانه گفته می‌شود. جریان جایگزین شدن قهوه با چای به عنوان نوشیدنی رایج در ایران و ارتباط آن با سیاست بریتانیا و تجارت جهانی خود نیازمند پژوهشی جداگانه است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با سفر ایرانیان به اروپا و به ویژه به فرانسه و با دیدن قهوه‌خانه‌های پاریس که در زبان فرانسه به آنها café گفته می‌شد (زیرا در زبان فرانسوی واژه‌ی «قهوه‌خانه» نداشتند!) ایرانیان در بازگشت خود به ایران مرکزهای فرهنگی تازه‌ای را راه انداختند که به آنها «کافه» گفتند و در آنجا کافه (همان قهوه‌ی خودمان) و کافه گلاسه (قهوه بستنی) و کافه اُ له (café au lait قهوه با شیر) و ... فروخته می‌شد! مشهورترین این کافه‌ها در شهر تهران «کافه نادری» در خیابان نادری (جمهوری امروزی) بود که مرکز گردهمایی شاعران و هنرمندان و اندیشمندان شده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با گذشت زمان باز «کافه» موقعیت فرهنگی خود را از دست داد و از دهه‌ی ۱۳۷۰ خ./ ۱۹۹۰ م. با گسترش فرهنگ امریکایی و ارتباط ایرانیان با غرب، این بار زبان انگلیسی جای زبان فرانسه را گرفت و مردم به جای این که به «قهوه‌خانه»ی ایرانی یا «کافه»ی فرانسوی بروند دیگر به «کافی شاپ» (coffee-shop) انگلیسی می‌روند! شاید به زودی شاهد گشایش فضاهایی باشیم که نام چینی دارند و معنای نامشان همان «چای‌خانه»ی خودمان خواهد بود!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-3530833805740662459?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/3530833805740662459/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=3530833805740662459&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/3530833805740662459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/3530833805740662459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/07/blog-post_19.html' title='داستان قهوه و چای'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-B8RBkvqsgrU/Tirl9eEzkvI/AAAAAAAAAeY/Lw0xZJIpI1s/s72-c/qahveh_qahveh_khane.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-1517906264770800411</id><published>2011-07-17T10:24:00.007-04:00</published><updated>2011-07-23T12:21:40.292-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاريخ معاصر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ میانی'/><title type='text'>الکویین و کتاب جشیر</title><content type='html'>یک‌شنبه ۲۶/تیر/۱۳۹۰ - ۱۷/جولای/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مطلب شاید به طور مستقیم به تاریخ و فرهنگ ایران ربط نداشته باشد اما در یکی دو نوشته دیدم که اشاره‌ای به این شخصیت شده است. از این رو خواستم این جستار را بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایلهویین (Ealhowine) یا الکویین (Alcuin) که با نام‌های آلبینوس (Albinus سپیدرو/سپیدمو) و فلاکوس (Flaccus) هم شناخته می‌شده در حدود ۷۳۰ م. در منطقه‌ی یورک در انگلستان زاده شد و در سال ۸۰۴ م. درگذشت. وی اسقف کنتربری (Canterbury) در انگلستان بود. زمانی هم وزیر و مشاور کارل بزرگ (در لاتین: Carlos Magnus) یا به فرانسه «شارلمان/شارلمانی» (Charlemagne) امپراتور مقدس روم (همدوران هارون الرشید عباسی) بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال ۱۸۲۹ م. / ۱۲۰۸ خ. کتابی در شهر بریستول انگلستان چاپ شده است که ترجمه‌ی کامل مقدمه‌ی آن در زیر می‌آید. کوشیده‌ام کمی از کهنگی لحن متن انگلیسی را بنمایانم. &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;من، الکویین اهل بریتانیا، در نظر داشتم که به سرزمین مقدس سفری کنم و در بلاد ایران به جست‌وجوی چیزهای مقدس بروم و شگفتی‌های خاور را ببینم. و من همراه خود دو همدم را بردم که با من زیر نظر آموزگاران و استادن توانا، همه‌ی آن زبان‌هایی را آموختیم که مردمان خاور بدانها سخن می‌گویند. اینان توماس اهل مامزبری (Thomas of Malmsbury) و جان اهل هانتینگتدون (John of Huntingdon) بودند. و اگرچه ما به عنوان زائر رفتیم اما با خودمان سیم و زر و خواسته ببردیم. و چون به بندر بریستول درآمدیم بر کشتی‌ای نشستیم که عزم رُم داشت. و در آنجا شش ماه ببودیم و زبان کهن پارسی (Parsic) را نیکوتر آموختیم. در اینجا پاپ ما را برکت داد و به ما گفت: عزم راسخ کنید چون امری که شما به دوش گرفته‌اید از سوی خداوند است. از رُم به ناپل رفتیم و در آنجا سه روز ببودیم. و از آنجا به سالِرمو و از سالِرمو به پالِرمو برفتیم. از سیسیلی گذشتیم و در راه خود به ملیتا (Melita) رفتیم و در آنجا سه روز مسکن کردیم. از آنجا با کشتی به موریا (Morea) رفتیم و از آتن، تسالونیا، کنستانتین‌آباد [قسطنطنیه=استانبول]، فیلادلفیه، پرگاموس، سمیرنه [Smyrna=نام باستانی و اصلی ازمیر]، اِفِسوس، انطاکیه، کولوس، کاپادوکیه، اسکندریه، دمشق، سامریه، بتل و اورشلیم بازدید کردیم. در اینجا شش هفته بماندیم و بُطریق یوحنا (Patriarch John) با مهربانی از ما پذیرایی کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از آن که بخشی از سرزمین مقدس، به ویژه بیت لحم، حِبرون، کوه سینا و مانند آن را دیدیم، از شاخه‌ای از خلیج پارس (Persic Gulph) در نزدیکی بصره (Basora) گذشتیم و در کشتی به شهر بغداد درآمدیم و از آنجا به اردبیل (Ardavil) و سپس به قزوین (Kasbin) شدیم. در اینجا از راهبی دانستیم که در دورترین جای ایران، در شهر غزنین دست‌نویسی هست که به خط عبری نوشته به نام کتاب جَشیر (Jasher). او ما را برانگیخت تا این وظیفه را بر دوش گیریم و به ما گفت که نام کتاب جشیر دو بار در کتاب مقدس آمده است و دو بار بدان به عنوان کتاب گواهی توسل شده است. این کتاب پیش از نوشتارهایی که امروزه به نام کتاب‌های موسا خوانده می‌شوند وجود داشته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی‌درنگ عزم سفر کردیم. از راه سپاهان (Ispahan) رفتیم. در آنجا سه هفته ببودیم. عاقبت به غزنین رسیدیم. در اینجا لباس زائری را کنار گذاشتیم و من خانه‌ای کرایه کردم که در طول اقامت در این شهر – که نزدیک سه سال بود – در آنجا می‌زیستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به زودی با نگهدارنده‌ی کتابخانه‌ای - که به مردم شهر تعلق داشت - دوست شدم و درباره‌ی کتاب جشیر – که راهب قزوینی گفته بود - از او پرس‌وجو نمودم. او به من گفت که درباره‌ی چنین دست‌نویسی در فهرست کتابخانه چیزی خوانده است واگرچه او چهل و پنج سال نگهبان کتابخانه (کتابدار) بوده است اما خودش هرگز آن را ندیده است. این کتاب در صندوقی قفل شده است و در کنار چیزهای عتیقه در بخش جدایی از کتابخانه نگهداری می‌شود. از آنجا که من در نزدیکی کتابدار زندگی می‌کردم به زودی با خانواده‌اش هم دوست شدم. بدین ترتیب روزی فرصت یافتم تا به کتابدار بگویم به خاطر معرفتی که در حق من کرده است بسیار بدو مدیون ام و به ویژه به خاطر این که اجازه داده بود آزادانه به کتابخانه دسترس داشته باشم. همان موقع تکه‌ای زر به ارزش پنجاه پاوند بدو تحفه کردم و او زود پذیرفت. نوبت بعد که به کتابخانه شدم از او تمنا کردم که بگذار کتاب جشیر را ببینم. او سپس بی‌درنگ به فهرست کتابخانه نگاه کرد که در آن نوشته بود کتاب جشیر. او مرا به اتاق درازی رهنمون شد و در آنجا بر من صندوقی را عیان کرد. سپس مرا آگاه کرد که کلید این صندوق در دست خزانه‌دار شهر است و در صورت درخواست مناسب، من می‌توانم کتاب را ببینم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتابدار مرا با خزانه‌دار شهر آشنا کرد و جریان درخواست مرا بدو گفت. او لبخندی زد و گفت که اکنون فراغتی ندارد اما در این نظر خواهد کرد. صبح روز بعد، من جان اهل هانتینگدون را با تکه‌ای زر به ارزش صد پاوند به عنوان هدیه به نزد  خزانه‌دار فرستادم. خزانه‌دار از راه جان به من پیغام رساند که در ساعت ۹ مرا در کتابخانه خواهد دید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون زمان فرارسید خزانه‌دار و کتابدار و من در کتابخانه همدیگر را ملاقات کردیم. چون خزانه‌دار قفل صندوق را برداشت، کتابی را به من نُمود که بدان کتاب جشیر می‌گفت. سپس او صندوق را دوباره قفل کرد و کلید را به کتابدار سپرد و بدو گفت اجازه داده می‌شود که من هر گاه که خواستم کتاب را در کتابخانه در حضور کتابدار بخوانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب جشیر تومار بزرگی است که پهنای آن دو پا و سه اینچ است و درازای آن نزدیک نُه پا است. با حرف‌های بزرگ نوشته شده و بسیار زیبا است. کاغذی که روی آن نوشته شده است از کلفتی یک هشتم اینچ است. در زیر دست مانند مخمل است و در چشم مانند برف سپید است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صندوق آن کار دوران موسا است و با ظرافت و دقت کنده‌کاری شده است اما دست زمانه و حادثه آزین بیرونی آن را بسیار خراشیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از آن، من به کتاب جشیر آزادانه دسترس داشتم. نخستین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد تومار کوچکی بود که روی آن نوشته بود «داستان کتاب جشیر». این تومار مرا آگاه کرد که جشیر در شهر گوشن (Goshen) در سرزمین مصر زاده شد و او پسر کیلب (Caleb) توانمند بود و او هم سردار عبریان بود در زمانی که موسا با شُعیب (Jethro) در مدین بود. و این که در زمان رفتن به حضور فرعون جشیر به عنوان درفش‌دار آن دو بود تا عصا را در پیش آنان ببرد. از این که جشیر همواره در کنار موسا بود بزرگ‌ترین فرصت‌ها را داشته است و حقیقت‌هایی را که ثبت کرده است خود می‌دانسته است. به خاطر پیوند محکم خود با حقیقت و راستی، او نام خود را یافت. در میان بنی‌اسراییل درباره‌ی او می‌گفتند: «به مرد راست کردار بنگر». کتابی که به نام او است نوشته‌ی خود او است. این صندوق در زمان عُمر خود جشیر ساخته شده است. او کتاب را با دست خود در این صندوق گذاشته است. جزیر بزرگترین پسر جشیر در زمان عمر خود از آن نگهداری کرد. و شاهزادگان یهودیه پس از آن نگهبان آن بودند. این کتاب و صندوق در زمان آخرین اسارت در بابل از دست یهودان گرفته شد و به دست شاهان ایران افتاد. و شهر غزنه چند صد سال مسکن این صندوق و کتاب بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها در من شوق فراوانی انگیخت که خود کتاب را بخوانم. کتاب به سی و هفت بخش یا پاره بود. یک بخش را همان روز خواندم و پس از آن هر روز دو بخش از سی و شش بخش مانده را می‌خواندم تا این که همه‌ی کتاب را خواندم. کتابدار سپس مرا آگاه کرد که در دو جعبه در کنارهای صندوق یادداشت‌ها و نظرهایی هست که برخی از پیشینیان بر بخش‌هایی از کتاب جشیر نوشته‌اند. من اینها را نیز خواندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این زمان، بسیار شوق داشتم که با ترانوشتی از کتاب و یادداشت‌هایش به انگلستان برگردم. بدین ترتیب، من و همراهان به مردم شهر عریضه‌ای نوشتیم که از کتابخانه بخواهیم ترانوشتی از اینها به ما بدهند. در این موقع خزانه‌دار با ما مخالفت کرد و عریضه‌مان رد شد. چند ماه پس از آن به ذهن من رسید که التماس کنیم و اجازه بگیریم که ترجمه‌ای انگلیسی از کتاب و یادداشت‌ها انجام دهیم. بدین ترتیب یک روز صبح  که عریضه را نوشته بودم  جان اهل هانتینگدون را به همراه آن و تکه‌ای زر به سوی خزانه‌دار فرستادم و با نامه‌ای نظرش را آروزمند شدم. پس از چند روز پاسخی دریافت کردم که او درخواست مرا در نظر گرفته و به زودی این موضوع را با قاضی شهر در میان خواهد گذاشت و نظر او را جویا خواهد شد. بر این پایه، جان اهل مامزبری را با تکه‌ای زر به عنوان هدیه به قاضی شهر فرستادم به همران رونوشتی از نامه‌ای که به خزانه‌دار فرستاده بودم. چند روز پس از این ماجرا، دستوری از قاضی رسید  که روز بعد در دادگاه شهر حاضر شوم و به عریضه‌مان پاسخ دهد. حکم دادگاه چنین بود: «ما به الکویین و به دو دستیارش اختیار و آزادی کامل می‌دهیم که متن اصلی عبری کتاب جشیر و یادداشت‌های مربوط بدان را که اینک در صندوقی در کتابخانه‌ی عمومی شهر غزنین نگهداری می‌شود به زبان انگلیسی ترجمه کنند نه هیچ زبان دیگری. و همین طور دستور می‌دهیم که ترجمه‌ی انگلیسی گفته شده در کتابخانه و در حضور کتابدار در ساعت‌هایی از روز انجام شود که برای کتابدار مناسب‌ترین ساعت باشد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به زودی ترجمه را بدین صورت آغاز کردیم: دست‌نویس را روی یک میزی می‌گذاشتیم که کتابدار و ما دور آن می‌نشستیم. کتابدار کتاب را باز می‌کرد و ما بخش نخست را می‌خواندیم و اجازه داشتیم آن را به زبان اصلی بنویسیم. و از روی آن بازنویسی هر کدام‌مان ترجمه می‌کردیم. سپس کتابدار بخشی را که ما ترانویسی کرده بودیم می‌سوزاند [تا رونوشتی از کتاب برجا نماند]. و این روشی بود که ما بدان عمل کردیم. اما کتابدار به ما اجازه نمی‌داد که کاغذهای خودمان را به خانه ببریم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان، پس از زحمتی نزدیک یک سال و شش ماه  ما کار ترجمه‌ی کتاب و یادداشت‌ها را تمام کردیم که در ادامه‌ی این پیشگفتار می‌آید. کتابدار و خزانه‌دار هر کاغذ دیگری که ما نوشته بودیم سوزاندند و ترجمه‌ای را که کرده بودیم از ما گرفتند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این بی‌تکلیفی مدتی ماندیم و با درخواست مناسب و با عریضه‌نویسی برای بار دوم به دادگاه و پس از آن که سوگند موکد خوردیم که هیچ رونوشتی از کتاب برنداشته‌ایم و هیچ کاغذ دیگری به جز ترجمه‌ی کتاب جشیر نداریم در دادگاه ترجمه‌مان را به ما پس دادند با این دستور که نباید از هر کجا که در مسیر بازگذشت‌مان به انگلستان از آنجا می‌گذریم به هیچ کسی اجازه بدهیم که از آن رونوشتی بردارد. و ما سوگند موکد خوردیم. سپس به ما اجازه دادند که برویم و برگه‌های لازم برای عبور از ایران را نیز به ما دادند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس دوباره لباس‌های زائری‌مان را بر تن کردیم و پس از اقامتی تقریبا سه ساله غزنین را ترک گفتیم و به اسپاهان و از آنجا به قزوین و سپس به رُم بازگشتیم. در رم مدتی ماندیم و به حضور پاپ رسیدیم و برای حضرتش روایت کردم که کتاب جشیر را دیدم که در کتاب یشوعا (Joshua) و کتاب دوم سموعیل (Samuel II) از آن سخن رفته است. پدر روحانی که آن زمان نود و پنج سال داشت به جاهایی که من در کتاب مقدس اشاره کرده بودم نگاه کرد و سپس فریاد زد: همانا من به روزگار پیری و فراموشی رسیده‌ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از مدتی کوتاه در رُم، با کشتی به سوی انگلستان آمدیم و در بریستول فرود آمدیم پس از آن که هفت سال از آنجا غایب بودیم.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;البته «جشیر» تلفظ انگلیسی این نام است و نام اصلی و عبری آن «یاشار» است و همان طور که در بالا گفته شده که با «اشاره» و «مشار» (اشاره شده، کسی که بدو اشاره کنند) پیوند دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نکته‌ی مهم و جالب در این میانه آن است که این مقدمه و تمام ترجمه‌ی کتاب جشیر که در سال ۱۸۲۹ در انگلستان چاپ شده جعلی است! البته کتاب اصلی جشیر واقعی بوده اما در همان زمان باستان از میان رفته است. الکویین هرگز به ایران و آناتولی سفری نکرد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اساسا در زمان الکویین مردم به زبان انگلیسی کهن (Old English) سخن می‌گفتند حال آن که این متن به انگلیسی نو و امروزی نوشته شده است. البته برای گول‌زنک در آن چند فعل کهن‌تر و برخی سبک‌های قدیمی نگارش انگلیسی هم به کار رفته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمان الکویین زبان انگلیسی تنها زبانی گفتاری بوده و برای نوشتار تنها از زبان لاتین استفاده می‌کردند. اصولا باسوادن آن روزگار (یعنی بیشتر کشیشان و کلیساییان) نوشتن به زبانی به جز لاتین را کسر شأن می‌دانستند! چه رسد به ترجمه از عبری به انگلیسی را! زبان انگلیسی در زبان الکویین در سطحی نبوده که بتوان با آن کتاب نوشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب پس از چاپ توقیف و گردآوری شد و ناشر آن به خاطر جعل تاریخی جریمه شد. اما برخی فرقه‌های کوچک مسیحی آن را کتابی راستین گرفتند و گردآوری آن را نشانی از درستی و راستی آن می‌دانند. هرچند به نظر می‌رسد از نظر محتوایی هیچ مشکلی با دیگر کتاب‌های انجیل مسیحیان نداشته باشد. این کتاب در سال‌های اخیر نیز بازچاپ شده و در کتاب‌فروشی‌های برخط (online) و اینترنتی خریدنی است. ویراست سال ۱۸۲۹ م. آن در بخش کتاب‌های گوگل در دسترس است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب آن که نویسنده‌ی سرشناس افغان «عبدالحی حبیبی» در دهه‌ی ۱۳۴۰ خ. یعنی نزدیک صد سال پس از ماجرای این کتاب جعلی، بر پایه‌ی این پیشگفتار الکویین درباره‌ی کتابخانه‌ی شهر غزنه استدلال‌هایی کرده است. البته در آن دوران جابجایی اطلاعات به سرعت امروز نبوده ولی صد سال هم زمان کمی نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-1517906264770800411?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/1517906264770800411/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=1517906264770800411&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1517906264770800411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/1517906264770800411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/07/blog-post_17.html' title='الکویین و کتاب جشیر'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-7006968883405036582</id><published>2011-07-15T21:12:00.009-04:00</published><updated>2011-07-17T20:17:42.823-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخ میانی'/><title type='text'>سفر آدام اولیاریوس به ایران صفوی</title><content type='html'>آدینه ۲۴/تیر/۱۳۹۰ - ۱۵/جولای/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از جهانگردان اروپایی که در دوران صفویان به ایران سفر کرده است مردی آلمانی است به نام «آدام اولیاریوس» (Adam Olearius) (زاده: ۱۶۰۳ م. درگذشته: ۱۶۷۱ م.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://2.bp.blogspot.com/-GMsHCoJvtRg/TiDpbLizlaI/AAAAAAAAAeI/C77Thh0WyJ4/s320/adam_olearius.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5629756187377636770" /&gt;&lt;br /&gt;عکس آدام اولیاریوس از روی سفرنامه‌اش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://4.bp.blogspot.com/-vESmfPlyBNY/TiDpiQLYgvI/AAAAAAAAAeQ/W5GRSW-Yehc/s320/adam_olearius_ovens_s.jpg" border="2" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5629756308880655090" /&gt;&lt;br /&gt;نقاشی آدام اولیاریوس اثر یورگن اوونس (Jurgen Ovens)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدام اولیاریوس در سن سی سالگی (سال ۱۶۳۳ م.) به عنوان دبیر/منشی فردریک سوم دوک هولشتاین مشغول به کار شد و دو سال بعد یعنی در سال ۱۶۳۵ م. به همراهی هیاتی راهی ایران شد. وی نیز مانند کورنلیس دی بروین از راه روسیه و رود ولگا و پس از گذشتن از استان‌های ایران در قفقاز و از راه شماخی و اردبیل و سلطانیه و قزوین به شهر سپاهان (اصفهان) پایتخت ایران در دوران صفویان درآمد. این ورود در ماه آگوست سال ۱۶۳۷ م. / امرداد ماه ۱۰۱۶ خ. و دوران شاه صفی (پسر شاه عباس بزرگ) بود. اولیاریوس و هیات همراه پس از گفت‌وگوهای تجاری در ماه دسامبر همان سال از راه رشت و لنکران و آستراخان و مسکو به اروپا برگشتند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولیاریوس سفرنامه‌ی خود به مسکو و ایران را در دو جلد در سال ۱۶۴۷ م. به زبان آلمانی منتشر کرد. ترجمه‌ی فرانسوی این سفرنامه در سال ۱۶۵۶ م. و ترجمه‌ی انگلیسی آن به سال ۱۶۶۹ م. منتشر شد. ترجمه‌ی انگلیسی بخش مربوط به ایران آن را می‌توانید در این نشانی در کتاب‌های گوگل بخوانید و بارگیری کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://books.google.com/books?id=UPS_NYFKTzwC&amp;source=gbs_navlinks_s" target="_blank"&gt;http://books.google.com/books?id=UPS_NYFKTzwC&amp;source=gbs_navlinks_s&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولیاریوس بر خلاف &lt;a href="/2011/07/blog-post_11.html" target="_blank"&gt;دی بروین هلندی&lt;/a&gt; که چند دهه پس از وی به ایران آمد، زبان پارسی را به خوبی می‌دانست و به عنوان کتابدار فردریک هم کار می‌کرد. وی پس از بازگشت از ایران، کتاب «گلستان سعدی» را به زبان آلمانی برگرداند و در سال ۱۶۵۴ م. آن را با نام Persianisches Rosenthal (گلستان ایرانی) منتشر کرد و بدین ترتیب باعث آشنایی اروپاییان با گلستان شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز همه‌ی سفرنامه را نخوانده‌ام اما بخش زیر در آغاز دفتر مربوط به سفرش به ایران برایم جالب بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اران و شروان و آذربایجان در سفرنامه‌ی اولیاریوس&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در این کتاب هم می‌بینیم که اولیاریوس از ایرانی بودن فرهنگ قفقاز و مردم آن یاد می‌کند. در دفتر پنجم کتاب دوم (ص ۱۴۶) اولیاریوس نام استان‌های ایران را چنین یاد می کند: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;نام استان‌های ایران چنین است: عراق/اراک (Erak)، فارس (Fars)، شروان (Schirwan)، آذربایجان (Adirbeitzan)، گیلان (Kilan)، طبرستان (Thabristan)، مازندران (Mesenderan)، اران یا قره‌باغ (Iran or Karabag)، خراسان (Cherasan)، سیستان (Sitzestan)، زابلستان (Sablustan)، کرمان (Kirman)، خوزستان (Chusistan)، جزیره (Tzisire) یا دیار بَکر (Diarbeck).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استان شروان در نقشه‌ها[ی اروپایی؟] با نام «سِروان» شناخته می‌شود و شکی نیست که همان است که در دوران باستان «آتورپاتکان ماد» (Media Acropatia) خوانده می‌شده است اگرچه جنکینسون (Jenkinson) در مسیرنامه‌اش تایید می‌کند که شروان همان هیرکانیا [گرگان] است. شروان در واقع شمالی‌ترین بخش ماد باستان است که هرودوت و استرابون گفته‌اند کوهستانی و سرد است. از اینجا ما تجربه‌ی کافی درباره‌ی سفرمان داشتیم و پس از خروج‌مان از شماخی (Schamachie) همان گونه که در جای خودش دیده خواهد شد شماخی مادرشهر این استان است و در آن افزون بر این، شهر باکویه (Bakuje) قرار دارد که در دامنه‌ی کوهی و بر لب دریای کاسپین است. این بخش از دریا به نام «دریای باکو» خوانده می‌شود. سپس شهر «دربند» قرار دارد که مردم باستان تنگه‌ی کاسپین (Pyla Caspia) خوانده‌اند. شهر شابَران در شهرستان مسقط (Muskur) نزدیک جایی است که ما به ساحل پیاده شدیم. شهر اِرس (Eres) یا اَرس (Aras) نابود شده است اما ویرانه‌های آن در کنار رود ارس - که امروزه «ارسبار» خوانده می‌شود - دیده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استان اران که ساکنان آن به طور عمومی و در بیشتر جاها آن را «قره‌باغ» می‌گویند بین دو رود مشهور اَراکسس (Araxes) و کورش (Cyrus) قرار دارد که امروزه آنها را رود ارس (Aras) و رود کور (Kur) می‌نامند و شامل بخش‌هایی از دو استان دیگری یعنی ارمنستان و گرجستان نیز می‌شود که ایرانیان آنها را ارمنی (Armenich) و گورج (Gurtz) می‌نامند. اران یکی از ثروتمندترین و بهترین استان‌های ایران است و این به ویژه به خاطر آن است که بیش از هر جای دیگر ابریشم تولید می‌کند. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آذربایجان که اروپاییان آن را آدِرباجون (Aderbajon) یا آدَربیگیان (Adarbigian) می‌نامند بخش جنوبی‌تر ماد باستان است یا همان بخشی که مردم باستان ماد بزرگ (Media Major) می‌خواندند. و همان گونه که همه می‌پذیرند استان کردستان همان است که مردم باستان آشور می‌گفتند ... این استان با دشت موقان (Mokan) از شروان جدا می‌شود و با رود ارس از از استان قره‌باغ [و اران] و در دست راست آن استان گیلان است. &lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;چند نکته:&lt;br /&gt;همان گونه که دیده می‌شود اروپاییان در نوشتن نام‌های غیراروپایی مشکل فراوان داشتند و نام‌ها را به طرز خراب و بدی می‌نوشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روشن است که شروان با گرگان دو منطقه‌ی کاملا جدا هستند و یکی در خاور و دیگر در باختر دریای کاسپین است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جزیره: نامی است که در دوران پس از اسلام به استان آشورستان ایران ساسانی داده شد و شمال عراق امروزی است و همان طور که اولیاریوس گفته دیار بکر هم گفته می‌شده است. البته امروزه دیار بکر در کشور ترکیه قرار گرفته و بزرگترین بخش کردنشین این کشور است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهر شابران در اصل شاپوران بوده است و در شهرستان مسقط قرار دارد که بخشی از شروان بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارسبار: یعنی کنار رود ارس. پسوند «بار» به معنای ساحل است. مانند رودبار و دریابار و ... امروزه ارسباران گفته می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اینجا ارمنستان و گرجستان را جزو استان ارّان در دوران صفویان دانسته است. ثروتمندی ارّان به خاطر تولید ابریشم در ارمنستان و ایروان و جلفا بوده است و شاه عباس به همین خاطر بسیاری از ارمنیان را به اصفهان کوچاند و در «جلفای نو» در اصفهان ساکن کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دشت موقان امروزه بیشتر به صورت دشت مغان نوشته می‌شود اما در کتاب حدود العام و معجم البلدان و شعرهای نظامی گنجوی به همین صورت موقان آمده است. &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;به فصل گل به موقان است جایش ----------- که تا سرسبز باشد خاک پایش (نظامی)&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;اما در تاریخ جهانگشای جوینی یعنی پس از مغول به صورت موغان نوشته شده و بعدها به خاطر آشناتر بودن مغان نام این دشت هم به گونه‌ی مغان نوشته شده است. سلمان ساوجی (همدوره‌ی حافظ) هم در بیت زیر با این نام بازی کرده است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;بهارخانه‌ی چین عرصه‌ی گلستان است -------- بخوان بهار مغانش که دشت موغان است&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته: &lt;br /&gt;- البته برای نشان دادن این که نام «آذربایجان» بر آن سوی ارس دزدی است و از سال ۱۹۱۸ م. و به خاطر اشغال و جداسازی آذربایجان واقعی صورت گرفته است نیازی به نویسندگان بیگانه نیست. علت این که من این بخش از سفرنامه‌ی اولیاریوس را آوردم آن بود که دیدم برخی پان‌ترکان به سفرنامه‌ی او به سود خود اشاره می‌کنند و از آن سوءاستفاده می‌کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- در دوران صفویان و در زمان سفر آدام اولیاریوس و کورنلیس دی بروین هنوز واحد سیاسی به نام «روسیه» وجود نداشته و تنها شاه‌نشین مسکو (در انگلیسیMuskovy) وجود داشته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آدام اولیاریوس و کورنلیس دی بروین ترکان قفقاز را با نام تاتار (Tartar) خوانده است. و این نامی است تا سده‌ی بیستم در همه‌ی سندها به کار می‌رفت. اما دولت روسیه‌ی تزاری و شوروی برای جلوگیری از نفوذ پان‌ترکیسم در قفقاز و ادعای ترکان عثمانی بر قفقاز و نیز برای تجزیه‌ی ایران نام آذربایجان را بر قفقاز گذاشت و ترکان آنجا را آذربایجانی خواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت&lt;br /&gt;بر پایه‌ی کتابخانه‌ی ملی ایران، سفرنامه‌ی آدام اولیاریوس در سال ۱۳۶۷ در دو جلد به نام‌های «سرزمین تزارهای مخوف» و «اصفهان خونین شاه صفی» به دست حسین کردبچه (گویا از متن فرانسه یا انگلیسی) به پارسی ترجمه شده است. هم چنین در سال ۱۳۸۵ خ./ ۲۰۰۶ م. احمد بهپور این سفرنامه را از متن آلمانی با نام «س‍ف‍رن‍ام‍ه‌ی‌ آدام‌ اول‍ئ‍اری‍وس‌: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی» (ت‍ه‍ران‌: اب‍ت‍ک‍ار ن‍و، ۱۳۸۵) به پارسی برگردانده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-7006968883405036582?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/7006968883405036582/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=7006968883405036582&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/7006968883405036582'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/7006968883405036582'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/07/blog-post_15.html' title='سفر آدام اولیاریوس به ایران صفوی'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-GMsHCoJvtRg/TiDpbLizlaI/AAAAAAAAAeI/C77Thh0WyJ4/s72-c/adam_olearius.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-4018878044808056307</id><published>2011-07-14T07:44:00.005-04:00</published><updated>2011-07-23T12:48:10.916-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پانترکان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجزیه‌طلبان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه'/><title type='text'>«جمهوری آذربایجان» و کتابخانه‌ی واتیکان</title><content type='html'>پنج‌شنبه ۲۳/تیر/۱۳۹۰ - ۱۴/جولای/۲۰۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو روز پیش رادیو اروپای آزاد در بخش انگلیسی خود خبری منتشر کرد که ترجمه‌ی کامل پارسی آن چنین است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;دولت آذربایجان دست‌نویس‌های باستانی را از کتابخانه‌ی واتیکان می‌گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دولت آذربایجان نسخه‌هایی از شصت دست‌نویس کمیاب دوران میانه را از بایگانی اسرارآمیز واتیکان دریافت می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرید الاکبرلی [فرید علی‌اکبری؟]، مدیر «موسسه‌ی دست‌نویس‌های باکو» به خبرگزاری رادیو اروپای آزاد گفت که این سندها که دو ماه پیش به دست دانشوران آذربایجانی کشف شده‌اند شامل کارهای دانشمندان و شاعرانی چون نظامی و فضولی و نسیمی و مراغه‌ای و نصیرالدین توسی می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او گفت واتیکان این دست‌نویس‌ها را رجروب (اسکن) کرده و روی دیسک همپک (سی.دی) به مسئولان دولت آذربایجان خواهد داد. آنهایی که به عربی و پارسی نوشته شده‌اند با خط لاتینی ترانویسی خواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الاکبرلی گفت که دست‌نویس‌های اصلی در انباره‌های ایرانی و ترکی بایگانی واتیکان نگهداری می‌شوند زیرا هیچ بخشی مخصوص دولت آذربایجان وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی به رادیو اروپای آزاد گفت که این دست‌نویس‌ها به تاریخدانان امکان می‌دهد که تاریخ و فرهنگ آذربایجان را با عمق بیشتری مطالعه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دست‌نویس‌ها شامل کتابی از داستان‌های ترکی می‌شود که به سده‌ی پانزدهم میلادی برمی‌گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الاکبرلی گفت که این کتاب شامل فولکور است و شبیه کتاب دده قورقود است که از سده‌ی یازدهم و دوازدهم م. است. وی افزود که این سندهای ارزشمند شامل دست‌نویس جداگانه‌ای از کتاب دده قورقود هم هست که داستان حماسی از باورهای ترکان اوغوز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دست‌نویس‌های بایگانی واتیکان هم چنین شامل چند مکاتبه‌ی نوشتاری بین پاپ‌های واتیکان و فرمانروایان سرزمین‌هایی است که امروزه بخشی از آذربایجان اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الاکبرلی گفت: «این سندها شامل اطلاعات سیاسی‌ای است که پیشتر شناخته شده نبودند. مطالعه‌ی این سندها ممکن است دانش ما را از تاریخ آذربایجان افزایش دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الاکبرلی گفت که در دوران میانه پاپ‌ها به نویسندگان غیرمسیحی علاقه‌مند شدند زیرا می‌کوشیدند که غیرمسیحیان را مسیحی کنند. این علاقه منجر شد که کتاب‌هایی درباره‌ی شرق مسلمان را گردآوری کنند.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;عنوان خبر چنین می‌نماید که واتیکان خود دست‌نویس‌های اصلی را به دولت باکو می‌دهد اما با خواندن بند دوم روشن می‌شود که تنها تصویر دیجیتال و رجروب شده‌ی آنها را به باکو می‌دهد. شاید این را به حساب روزنامه‌نگاری و کشاندن خوانندگان بگذاریم نه دروغگویی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بند سوم جالب است: دست‌نویس‌هایی که به زبان عربی و پارسی هستند با خط لاتین ترانویسی می‌شوند. باید پرسید چه کسی این کار را می‌کند؟ واتیکان یا باکو؟ چرا باید این دست‌نویس‌ها به خط لاتین ترانویسی شوند؟ این دانشوران «آذربایجانی» چه گونه کسانی اند که توانایی خواندن عربی و پارسی را ندارند؟ چه گونه کسی می‌تواند دانشور تاریخ و فرهنگ باشد اما توانایی خواندن خط و زبان را نداشته باشد و مجبور باشند برایش به خط لاتین ترانویسی کنند؟! خود همین موضوع نشان می‌دهد که چه اندازه فرهنگ «جمهوری آذربایجان» به زبان‌های عربی و پارسی وابسته است و بدون دانستن این دو زبان، به ویژه زبان پارسی،  کارشان خراب است. به فرض هم که به خط لاتینی ترانویسی شوند، چه فایده دارد اگر زبان عربی و پارسی را بلد نباشند و چه گونه کسی می‌تواند زبان عربی و پارسی را در حدی بداند که بخواهد روی آثار نظامی گنجوی و خواجه نصیرالدین توسی مطالعه کند اما بلد نباشد خط این دو زبان را بخواند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگر این دانشمندان و شاعران به خط و زبان دیگری هم چیزی نوشته‌اند که تنها نوشته‌های پارسی و عربی‌شان به خط لاتین ترانویسی می‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانشمندان و شاعران مزبور به ویژه نظامی گنجوی و زین‌العابدین مراغه‌ای و خواجه نصیرالدین توسی همگی ایرانی اند و آثار آنها تنها به پارسی و عربی است. اصلا نظامی و خواجه نصیرالدین توسی و مراغه‌ای چه ربطی به تاریخ و فرهنگ «جمهوری ارّان» (با نام دزدی آذربایجان) دارند؟ خود این واقعیت که این‌ها در بخش ایرانی واتیکان نگهداری می‌شوند نشان می‌دهد که «آذربایجان و سرزمین‌هایی که امروز بخشی از آذربایجان اند» بخشی از ایران بوده است. شرم و حیا هم چیز خوبی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشتباه یا دروغ دیگر این خبر تاریخ کتاب دده قورقود است که متعلق به سده‌ی پانزدهم میلادی است نه سده‌ی یازدهم و دوازدهم و تا سده‌ی هژدهم و نوزدهم میلادی که یک خاورشناس آن را پیدا و ترجمه کسی از آن خبری نداشت. این نظر کارشناسان برجسته‌ی تاریخ زبان ترکی مانند واسیلی بارتولد (Vassily Barthold) روس و جفری لوییس (Geoffrey Lewis) انگلیسی است. اما مسئولان دولت باکو با تکرار تاریخ سده‌ی یازدهم و دوازدهم می‌خواهند برای ادبیات ترکی سابقه‌تراشی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نمی‌دانم گردآوری کتاب‌های شعر نظامی گنجوی و موسیقی مراغه‌ای و کتاب‌های علمی خواجه نصیرالدین توسی چه ربطی به مسیحی کردن غیرمسیحیان دارد؟ اگر این مسئول محترم کمی آگاهی تاریخی داشت می‌دانست که تا سده‌ی بیستم میلادی تبلیغ برای مسیحی کردن مسلمانان در ایران و عثمانی جرم بود و تبلیغ‌گران مسیحی غربی تنها اجازه داشتند در میان مسیحیان ایران و عثمانی تبلیغ کنند که مسیحی ارتاکیش (ارتدکس) بودند و غربیان می‌توانستند آنها را به مذهب کاتولیک یا پروتستان درآورند. نمونه‌اش هم این که مرکزهای تبلیغ غربیان در جاهایی مانند اورمیه و جلفای اصفهان و ... قرار داشتند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب آن که در پایگاه رسمی دولت باکو سخن از «انتقال» این دست‌نویس‌ها به باکو بوده است و نام مسئول مربوط هم – در خبری که از متن روسی به طور خودکار و ماشینی به انگلیسی ترجمه شده است – «الاکپراف» (Alakperov) نوشته شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مسخره آن است که «خبرگزاری دانشجویان ایران» (ایسنا) خبر تحریف شده‌ی زیر را منتشر کرده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» به کشورشان بازگشتند&lt;br /&gt;سرویس: میراث فرهنگی&lt;br /&gt;۱۳۹۰/۰۴/۲۲&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران&lt;br /&gt;سرویس: میراث فرهنگی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نسخه‌های تاریخی جمهوری «آذربایجان» از «واتیکان» به کشورشان بازگشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، روز گذشته دولت جمهوری «آذربایجان» از بازگشت ۶۰ نسخهء تاریخی این کشور که از سال‌ها قبل در آرشیو مخفی «واتیکان» نگهداری می‌شدند، خبر داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش آنس پرس، این نسخه‌های تاریخی در حدود دو ماه پیش توسط محققان آذری در آرشیو مخفی کتابخانه «آپوستلیک» واتیکان شناسایی شده و قرار است نسخهء دیجیتالی آنها در آیندهء نزدیک از طریق شبکهء اینترنت در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد.&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;به قول معروف مارادونا را ول کنید و یکی بیاید این غضنفر را بگیرد! نخست این که کشور نظامی و نصیرالدین توسی و زین العابدین مراغه‌ای «جمهوری آذربایجان» نیست که آثار این بزرگان «به کشورشان» برگردند! دوم این که قرار نیست چیزی به جمهوری آذربایجان بازگردد بلکه تنها قرار است نسخه‌ی دیجیتال و رجروب شده‌ی این آثار به باکو داده شوند. که چون «دانشوران» عزیز این جمهوری توانایی خواندن زبان عربی و پارسی را ندارند قرار است برایشان با خط لاتین ترانویسی شود تا دست کم بتوانند آنها را از رو بخوانند. حالا فهمیدن این زبان‌ها و درک مطلب پیشکش!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3571558-4018878044808056307?l=shahrbaraz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/feeds/4018878044808056307/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3571558&amp;postID=4018878044808056307&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/4018878044808056307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3571558/posts/default/4018878044808056307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrbaraz.blogspot.com/2011/07/blog-post_14.html' title='«جمهوری آذربایجان» و کتابخانه‌ی واتیکان'/><author><name>Shahrbaraz</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3571558.post-3157890722008508267</id><published>2011-07-11T23:35:00.017-04:00</published><updated>2011-07-13T23:03:42.593-04:00</updated><categor
